<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ب.سمیر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahabnak052</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:29:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3722962/avatar/Fh8ZHs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ب.سمیر</title>
            <link>https://virgool.io/@shahabnak052</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بانکِ ایده</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabnak052/%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-ehuvnxrhjxgh</link>
                <description>!!! تمامی شخصیت ها و اتفاقات این داستان ساختگی و زاییده تخیل نویسنده میباشند!!! و باز هم داستانی پراکنده از ایده های آدمکایی قلم پرور و ادب دوست! ... 1بانک ایده به بانک خصوصی هست که بیشتر شبیه یه مغازه می‌مونه تا یه بانک که مراجعین ایده میخرن یا میفروشن، یا ثبت میکنن و یا برا ایده هاشون حساب باز میکنند. این بانک در زیرزمینِ خانهٔ قدیمیِ موسسش_آقای گرجی_سالِ 1386 در محلهٔ عفیف آبادِ شیراز تاسیس شده! و من آخرین کارمندِ این بانکم که هفتهٔ پیش بعدِ دیدن نتایج کنکورم که حسابی ترکونده بودم، کمر همت بستمو دنبال یه کار نون و آبدار گشتم. اسمِ من مثیمه و نوزده سالم هست، آخرین و کوچکترین کارمندِ بانک ایده. میگن که هرکی پارتیش کلفت باشه کاراش زودتر راه میفته و حتی نون های داغ رو زودتر از همه می گیره با اینکه آخر از همه اومده! منم بواسطهٔ پارتی کلفتی که داشتم_عمو صابر، دوستِ قدیمی و صیمیمی آقای گرجی_در بانک ایده استخدام شدم. همه چیز از سیزده سالگیم شروع شد، اون سال که عاشق شدم و عشق، قلم را داد به دستم و منو وابسته و معتادِ نوشتن کرد. شب و روز می نوشتم و می نوشتم، و صد آه و افسوس میخوردم که معشوق و محبوبِ زیبای من شعر های منو نمیخونه و اصلا نمیدونه که یه نفر عاشقانه دوستش داره و براش می نویسه برای همین یه ایده به ذهنم اومد، درسته یه ایده. ایده ای که باعث شد در روزهای پیش و رو و آینده ایده های زیادی به ذهنم برسه، خیلی زیااااد. اینطور شد که از اون روز به بعد من کنار دفتر شعر و خاطرات و نوشته هام و دفتر ریاضی و مشق و درس، یه دفتر دیگه برای ایده هام تهیه کردم، دفتری که بالاخره یه جایی به دردم خورد و پامو به یه جایی، جالب و بینظیر باز کرد! حالا از بانک ایده میگم بهتون که اینطوری هست؛ بیشترِ ایده هایی که ثبت میکنیم و تحویل میدیدم دربارهٔ نوشتن هستن که در بخش ایده های عادی قرار می گیرند مثلِ داستان، شعر، رمان، فیلمنامه، مقاله و...و اما اون دست از ایده هایی که دربارهٔ چیزهای مختلف هستن مثلِ ایدهٔ خودکشی، سرقت، ازدواج، کسب درآمد، انتقام گرفتن، ساختن فیلم و... در بخش ایده های خاص قرار می گیرند که من چون تازه کارم و یه هفته میشه اومدم در بخش ایده های عادی مشغول به کارم. همین هفتهٔ اول من باز عاشق شدم، عاشقِ یه دخترِ ایده دزد. سُها یه دختر زیبا اندام و خوش چهره که سرِّ چشم‌های کوچیک و درشتِ مشکی رنگش دل، در دلم فاش شدند و عاشقم کردن! در ادامه بیشتر با معشوق من آشنا میشین. کلا در بانک ایده ما سه تا کارمند، یکیش که خودمم، یکی دیگه مردی سی و چهار ساله به اسمِ آرش هست، پرکار و خیلی خیلی با حوصله و صبور، از اون دست مرد ها هست که خرج دو سه خانواده برعهدشه. علاوه بر این کار، سفالگری میکنه، راننده اسنپ هم هست و شاگرد خصوصی داره و ادبیات درس میده، کلا رفتار خوبی داره و با وجود اینهمه کار و خستگی کار باز با آرامش و حوصله کارشو انجام میده و جواب مراجعه کننده های نفهم و گاو رو میده، من که خوشم میاد ازش، کاش یه همچین برادری داشتم! و اون یکی دیگه هم اسمش ماهان هست، سلطان همه بچه مثبت ها و آدم های وسواسی هست، یجوری احساساتی راه میره که آدم اشکش درمیاد، کلا ساکت و آدم مرموزی هست، مثل یه ربات انگار، منظم و مودب و سر به زیر، از اون دست پسرها که هر مادری دوست داره یا همچین پسری داشته باشه یا همچین دومادی. مثل آقای گرجی که همیشه عینک دودی به چشم داره، این آقا ماهان هم یه عینک مادربزرگی به چشم داره که خیلی خنده داره قیافه‌ش ولی ببینید از همین اول بگم که هیچوقت آدم‌ های عینکی رو قضاوت نکنید چون اونا پول میدن تا شما رو ببینن! خب این شد از بانک ایده و کارمند های بانک ایده، اما قصهٔ اصلی دربارهٔ مراجعه کنندگان و ایده های آنها هست که هر قسمت یه ایده رو براتون میگم. ببخشید دیگه من زیاد بلد نیستم خوب و با قاعده نوشتن رو، من فقط عاشق نوشتنم و در لحظه هر چیزی رو که به ذهنم میرسه رو می نویسم دوست دارم همین نوشته های لحظه ایم رو آدمهای زیادی بخونن و نظرشونو راجع بهشون برام بنویسن. پس در قسمت بعدی داستان ما شروع میشه و اولین ایده رو براتون میگم!</description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 10:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت ماه عاشقی، هشتاد سال تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabnak052/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xvjtcl7kqpye</link>
                <description>!! نوشته های لحظه ای و پراکنده!! میتونی بهم نگاه کنی تا دیر نشده؛ حتی از پشت میله ها، حتی از گوشهٔ چشم، یواشکی. فقط چشماتو به روی من، نبند! ... نگاهم کن تا زنده شوم. یادت باشد؛ آن زمان که چشمانت را به رویم بستی، مُردم! ... میتوانی بلند شوی در خوابِ من_بشوری چشم‌هایت را با آبِ تن./و بوسه ای بزنی بر لبِ زخمی_بر صورت ماه غمزده در شبِ سختی./میتوانی واژهٔ «جنگ» را در دفترت بکاری و قصهٔ «صلح» برداشت کنی_میتوانی در ظرافتِ رقصِ یک پروانه،«سوختن» را درخواست کنی./روشن شوی در ظلمتِ نور_از نزدیک شوی به دور... خیره به لحظه ای که در آینده اتفاق می‌افتد_به لحظه‌ای که، جرقهٔ فاصله به آتش جدایی میخورد./میتوانی از همین حالا جلوی «صدها، سد» باایستی_بپری از بالای یک پنجره به درونِ باغِ وصال./میتوانی مرا با خودت ببری به رویای بیدار، به دنیای گیتار.!!!/میتوانی بهتر از این حتی بروی_پر سروصدا و پر زرق و برق! ... آشنای غریبه، بگذر از خیالم یا خودِ واقعیت را به من نشان نده؛ از تو چنین «انتظارها» نداشتم! ... در این هشت ماه عاشقی یاد گرفتم که هرچقدر بیشتر پیله کنی، دیرتر پروانه میشوی و پرواز میکنی. هرچقدر بیشتر شعر بنویسی برای یک نفر، کمتر خوانده میشوی، هرچقدر زودتر اعتراف کنی حست را، دیرتر باور کرده میشوی، هرچقدر بیشتر تلاش کنی و سفت و سخت در رسیدن به یکی قدم برداری، زودتر او می رود از پیشت. باید زیاد در دسترس نبود، باید زیاد چنگ نزد به دامن یک نفر، بعضی وقتها باید واقعا صبر کرد و کم شد! ... خیلی ها برنامه های خفن زیادی دارن و قراره در آینده بترکونن ولی میبینی که فردا خودشون ترکیدن. توو این هشت ماه یه چیز دیگه ای که یاد گرفتم اینه که اون برنامه های خفن رو همین حالا باید اجرا کرد و همین حالا باید ترکوند، قبل اینکه بترکی، بترکون. ... میری میری، بی اینکه به فکر دلم باشیمیری میری، روی تنم زخم میشی یه نقاشی! میری میری، با تموم خوشی ها_می گیری فاصله. میری میری، از خودت میزاری فقط چندتا خاطره. میری میری، رفتنت یه شعر آسیب دیده میشه توی دفترم. میری میری، از پیشم ولی هیچوقت نمی پری از هوش و سرم. میری میری، منو با خودت میبری، حال هیچم! میری میری، اون دورا سرزنده، من تنهایی اینجا خاک میشم.../با چند حس مرده_با چند فکر گوه که؛/   شدن کابوسِ من_خاموشیه فانوسِ من؛/ غم‌انگیز تر از بارونِ شب_من محبوس تو دنیای وارونه ام. میری میری، بی خبر و خدافزیحق من ولی اینجور رفتن، خدایی، نیست. میری تو ولی میری که میری! ... یادت باشه که؛ یارت عاشقهعاشق چشمون سیاهت؛ بوسه های پنهون خیالت. عاشق حرفهای رنگی و شیرینت؛ دفتر شعرِ لمس های دیرینت. یادت باشه که؛ یارت عاشقهعاشق تو، عاشق تو، عاشق تو و عاشق تو! واژهٔ صلح، لالهٔ صبح، آیهٔ پل، شانهٔ گل و صادقِ نو! ... میتونست بهتر از این باشه، قصهٔ ما. رفتی تباه کردی جوونیموروتنم هر خاطره‌ت، کبودی شد. رفتی خراب کردی همه برنامه‌هاموروحمو نجات نمیده حتی دستای بارون. هیجان و خوشیو گرفتی ازم تورفتی، برنگردم پیشم دیگه اصن تودیگه عادت کردم به تنهاییمرومن تاثیری ندارن حرفات هیچرفتی برنگرد نه دیگه خیلی دیرهجایی واسه تو، توو قلبم بیبی نیستش! هرچی بود بین ماشد تموم، حیفِ آ. رسیدیم دیگه بهآخر قصه ما؛ یه پایانِ غمگینبدون حس شاد.... ي! یادت باشه اونو داری منو نهاین تو بودی که کردی منو ترکرفتی بی خبر از پیش منحالا که از صورتم پریده رنگرو سرم هر شب، ابر میشه غمبخاطر چشایی که به روم بستیملخک یه بار برای همیشه جستییادت باشه تو زدی زیر همه حرفاتهمش نقش و الکی بودن نمه اشکات. </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 20:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های هانا!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-qfiojdk8wcps</link>
                <description>نامهٔ 93670حتی اگه بی خبر بری، ازم جدا بشیباز نمیکنم ازت خدافزیحتی اگه رو راست نیستی توو عاشقیتباز نمیکنم ازت خدافزیحتی اگه فکرم توو سرت، عکسم تو اتاقت‌نیباز نمیکنم ازت خدافزیحتی اگه حرفای ناجور بهم، مثل دوسات،بگیباز نمیکنم ازت خدافزیحتی اگه جفا کنی، بیه وفا کنیحتی اگه ترک یار کنی، مرا بلاک کنیحتی اگه زخم زبان زنی، دل را هلاک کنیحتی اگه زندگی ام زهر کنیبیرحمانه، روح مرا زجر دهیحتی اگه با من بد شوی،به سینهٔ پر فروغم دست رد زنیباز نمیکنم ازت خدافزی. بله پسرِ خوب، من از اون بیدا نیستم که با هر بادی بلرزم، منظورم اینه که هیچ‌جوره نمیتونی منو از خودت دور کنی، من سلیطه‌تر از این حرفام_یا منو می گیری یا باید منو بگیری. برای من هیچکدوم اینایی که میگی مهم نیست: اگه نداری،باشه. اگه خلافی،باشه. اگه خانواده ناراضی،باشه. اگه دردی و آزاری، باشه. اگه فراری و خفایی، باشه. اگه زوری و جفایی، باشه. اگه مریضی و عقیمی، باشه. اگه غریبی و فقیری، باشه. هیچکدوم اینا مهم نیست-اصلا و ابدا. من فقط و فقط، خودتو میخوام، خودِ خودتو، حضورتو. حضوری که مایهٔ آرامش و امنیت منه، باعث خوشیه و شادیه من. مشکلی نیست، اصلا بهم توجه نکن، جوابِ هیچکدومِ نامه‌هایی که برات فرستادمو نده، فقط و فقط همینجا باش، فقط و فقط بخونشون، آره همینجا بمون فقط.من با چشات، با نگاه بقول خودت_هیزم_باهات حرف میزنم. نه سر و صدا میکنم، نه رو مخت راه میرم، نه کادو و هدیهٔ اینچنانی و آنچنانی ازت میخوام و نه هیچ چیز دیگه ای. من فقط خودتو میخوام. ببین اگه با هر دختری جز من باشی، دعا میکنم که اون دختر کلا از صفحهٔ هستی محو بشه طوریکه اصلا هیچوقت چشم به گیتی نگشوده، آره من نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره حتی خودت! انقدر هم بهم نگو «بس‌کن»،«خداحافظ، بدو برو خونتون»... خونهٔ من، آغوشته، خوشیه من تویی، همهٔ من، تویی و من تا عمر دارم و توانی در جسم خسته‌م، محکم‌تر و قاطعانه‌تر و عاشقانه‌تر از قبل میگم که دوستت دارم و پیش تو می‌مونم و از کنارت جم نمیخورم. اصن بزار خیالتو راحت کنم، وقتی میتونی باهام خدافزی کنی که یه سلاحی برداری و منو بکشی و به قتل برسونی گرچه باز هم توو اون دنیا راحتت نمیزارم و میام سراغت و نمیزارم مال کسِ دیگه‌ای باشی. آره من کَنَه‌م، یه کنهٔ به تمام معنا که حتی خود کنه هم انقده کنه نیست، پس پسر خوب هی نگو:«منو با یه خداحافظی خوشحال کن»، فهمیدی؟!! من سلیطه تر از این حرفام، یادت نره که من سلطیه تر از این حرفام. برای پسری که دیوونه‌شم. نه ازت دل میکَنَم نه فراموشتتا ابد حبس میکشم توو آغوشتبوسه هامو نثار لبای پر غرورت میکنمخوشی‌هامو فدات و همه غماتو میخورمنه جا میزنم و میرم، نه بیخیال میشمحتی اگه با سردیه حرفات کنی پیرم... تو مال منی، خوشیه حال منیتوان پرواز بال منی، نیکیه فال منیدلیل سرخوشی و مستیه منتو این هستی تویی هستیه منیراحته با تو سختیه منتو، باعثِ خوشبختیه من. نه ازت دل میکنم نه فراموشتتا ابد حبس میکشم توو آغوشت!هانا. </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 15:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت ماه عاشقی، هشتاد سال تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabnak052/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tskmsoi1vhxa</link>
                <description>به نام خداوند بخشاینده♡(1)بعد بی خبر رفتنت، مُردم... نه احساسی، نه خنده ای، نه نفسِ راحتی. هر روزم بدتر و زهر آلودتر(1-) (2)رفتنت منو کشوند به سمت نوشتن، همانطور که اومدنت باعث شد، بنویسم_بنویسم و بنویسم(2-) (3)هنوز برام تازه مثلِ داغِ بی خبر رفتنت(3-) (4)در اصل من به چشات اعتماد داشتم که، همهٔ حرفاتو باور کردم. نمیدونم چرا اینطور بی خبر رفتی... شاید واقعا،«چشم ها گول می‌زنند»(4-) بیلی، از دردِ دوریت، واژه ها کبود شدن؛ شعرام آسیب دیدن مثلِ روحم. شیشهٔ عمرم ترک برداشته وبعضم مثل اشکام... سنگی! .      . .     . . از دور، نزدیکم بودی. خواستم بیای نزدیک، دور شدی!    . .     . . هشتاد سال تنهایی رو میشه با هشت ماه عاشقی جبران کرد ولی با هشت ماه عاشقی نمیشه هشتاد سال تنهایی، زندگی کرد!    . .    . .   . از سرمای حرفات، هنوز دلم میسوزه! .    . . مغزم، جهنمِ افکارِ تاریکه/قلبم، یخبندونِ بی حسی_بعد رفتنت! الان دستمو از هر طرف بگیری، باز سقوط میکنم! ♭•اومدی، بردی، رفتی.، تو، منو، تو. ♭•«تو»، زاییدهٔ خیالمی. من اشتباه میکردم_تو اون آدمِ توو ذهنم نبودی_آره نبودی و من تو رو با «اون» اشتباه گرفتم؛ حالا هم باید خودم بشینم پای لرزه خربزه‌ای که اشتباهی خوردم! ♭•بعد اینکه رفتی، من به نور و روشنایی و خوشی، حساسیت پیدا کردم... همش تو اتاقم مثل قلمم اشک می‌ریزم! ♭•من غرق شدم در یه سردرگمیه نفرت‌انگیز. جونم برات بگه که رابطهٔ ما یه رابطهٔ دوستانهٔ معمولی نبود، انقد که تو به چپت بودش_بی خبر رفتی.              ♢_×من الان بهت نیاز دارم وگرنه بعدا با دردا و سختیا رفیق جینگ شدم!                         ♢_×خیلی ناگهانی اومدی، خیلی زود و ناگهانی هم رفتی.؛ این یهویی رفتن و اومدن حتی واسه عمو نوروز هم قفله!                                         ♢_×فیلم چشات کی اکران میشه؟! آخه خیلی وقته، دیگه تاریخ بلیط هایی که گرفتم داره منقضی میشه!                                                          ♢_×تو یه سری خاطره چپوندی توو ذهنم، ساختگی! و باعث شدی تو قلبم یه سری «حس‌ها» رشد کنه، واقعی!                                                                            ♢_×صورتم، زرد./روتنم، زخم.فکرای ناجوری توو سرم هست. بودنم، تلخ./خوندنم، بد. از پاییز دوری شد لبم، خشک. ههههههههخهبیلی، با بوسه هات روی تنم نقاشی بکش. بیلی، فقط توو عکسا نباش! بیلی، منو یادت نره، منو یادت نره، بی فکرم_بیلی، شبو خوابت نره، شبو خوابت نره. سی چی ترک یار کردی، مرا بلاک کردی.؟! هی زخم زبان زدی، دل را هلاک کردی.؟! بیلی، راهتو به سمت دل مو هم کج کن یه نمور! بیلی، من خیلی دلم تنگته. تنگ شرر چشات، یه لبخندته. تنگ حرفای قشنگته، آسمون یه رنگته. احوال مشنگته، مست و ملنگته! تک ستارهٔ قلبِ من خودتی شیطون بلا. گرمای عشق چشات، روح منجمدو آب کردن. هرچی غم بود رو چشات تو هپروت خواب کردن. عاشقی توو یه نگاه رو باب کردن. چند دفعه با چه لحن و نوایی بگم که من عاشقتم، دوستت دارم..∞ادامه دارد... </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 09:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر و ترانه های آسیب دیده!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabnak052/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-csnoy0lh6b69</link>
                <description>این منم از ته دل، عاشقاون تویی پر از شک و تردیداین منم، باوفا_صادقاون تویی، بی‌وفا_خائناین منم، حرف و عملم یکی هستاون تویی، دروغگو_خیلی پستاین منم، درد میشکم از نبودت_کابوس میبینم هرشب. اون تویی، میخندی از دوربِهْمخرم در تاب و تب. این منم، به فکر خودکشیاون تویی، بیخیال و سرخوشیاین منم،تاابد موندم به پاتاون تویی، بی خبر رفتی بیصدا. منتی نیست بارت ولی بدون،این منم.................. اون تویی.................! </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 09:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامشخص!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabnak052/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-kxtr2rfsitdf</link>
                <description>بسم خالقِ بخشاینده و مهرداستانی از کوچه پس کوچه های ذهنم، بی اسم و نام! من زود گریه م میگیره. برعکسِ قیافه و ظاهرِ خشن و سختم، دلی نازک و نارنجی دارم. هر وقت که مشکلی پیش بیاد، اتفاقات تلخی واسم بیفته_سه کار_میکنم تا آروم بشم، اول گریه میکنم، دوم مینویسم که این نوشتنه بیشتر بخاطر مشکلِ زیاد فکر کردن هست، سوم میرم پیشِ رفیقم_جیو_تا ازش مواد بگیرم! جیو یکی از سلاطینِ تولید کننده های مواد سازِ محلهٔ ما_سازل گرو_و محله های اطراف هست که جنس های دست ساز و اعلای درجه که تولید و توزیع میکنه. تا به الان که از جنساش استعلام کردم، عالیه عالی بوده. و همین موردِ آخر باعث شد که من از سال 2024میلادی به سال 2012 میلادی برم! محلهٔ ما به محلهٔ افسرده ها معروفه، خیلی ها هم نیستن، بعضیاشون شتافتن به دیار باقی، بعضیا هم رفتن به شهر و محله های دیگه که موقعیت های شغلی خوب_رفاه_امنیت_خونه های آنچنانی و... دارند. و ما یه عده خلافکار و افسرده موندیم که هر روز توو گندِ کثافت مواد و جنایت می لولیم و توو یه کابوس لعنتی و زشت زندگی میکنیم که نه بلکه زنده ایم فقط! منم میخواستم برم منتها نشد نه اینکه نشه یا نخوام بلکه دلیل و انگیزهٔ محکمی برای موندن توو این باتلاق داشتم، لورا. دختری خوشگل با چشایی معصوم و بینهایت زیبا، آدم از دیدنش سیر نمیشه، مثلِ یه اثر هنریه ناب میمونه، مثلِ یه گلوله که صاف وسطِ قلبم خورده و درآوردنش باعثِ مرگم میشه، مثلِ هیچ مثالی نیست! خاص و زیبا ولی پول، همهٔ خاص ها را عام میکنه! پول، همه رو تغییر میده، بد رو، خوب_خوب رو، بد_زشت رو، زیبا_زیبا رو، زشت_عاشق رو، وفادارتر_معشوق رو، بی وفا! آره پول همه چیو همه کس رو تغییر میده و عوض میکنه حتی اونایی که جونتو قسم خوردن که اصلا نرن و تنهات نزارن، حتی اونایی که مورد اعتمادترینت هستن، شاید بعضیا با من مخالف باشن، نمیدونم ولی نظرِ من همینه، یا شاید اشتباه میکنم ولی درست! بله دوستان همین چرکِ کفِ دست باعث شد اونی که دوسش دارم و عاشقشم، بخاطرش توو این باتلاق گند کثافت سگ دو میزنم ث تلاش میکنم، رفت و منو تنهام گذاشت، دنیا آوار شد رو سرم، قلبم مرد، روحم خشکید، حالم که اینطور شد گفتم پس بزار لااقل این لاشه، جسمِ سرد و بی حس هم با مواد و تیغ و دار و... خلاص بشه و به دیار باقی بشتابه! آره بعضیا مثل من خودشون میخوان و میرن به دیار باقی، بعضیا رو هم دیار باقی واسشون یه قاصد میفرسته و میبره! بعد اون شب که دنیا رو سرم آوار شد، انقد گریه کردم و کاغذ خط خطی و مچاله کردم که باز حالم خوب نشد، باز آروم نشدم، هنوز روحم درد میکرد و تنمو له میکرد، برای همین بعد کلی ناچاری رفتم سراغ جیو، انقد حالم خراب بود که فکرم کار نمیکرد و تنها خواسته م این بود که بخوابم، برای همیشه، برای مدت طولانی، بهش گفتم یکی از بهترین و خطرناک ترین جنسشو بهم بده، طوریکه سه پنچ ماه یا شایدم ده سالی به خواب برم، لبخندی زد و گفت: پسر اینی رو که تو میگی یه سری عوارض جانبی هم داره اشکالی نداره؟! منم توو دلم خندیدم و گفت بیخیال بابا دیگه عوارضش بدتر از حالم نیست که، من: نه اشکالی نداره بدش که حالم خرابه. جیو هم همینطور که داشت درباره جنس و عوارضش حرف میزد و میخواست منصرفم کنه ولی دید که کوتاه نمیام بلند شد و از زیرِ تختش یه جعبهٔ بزرگِ چوبی درآورد که روش نوشته بود: خطرناک، لطفا دست نزنید! با کلیدی که از توو جیب مخفیه شلوارش بود قفلشو باز کرد و یه بسته نقل درآورد و گفت: چه طعمی میخوای، لیمویی، دارچینی، توت فرنگی، کاکائویی،... همینطوری داشت انواع طعم رو میگفت که منم حوصله م سر رفت و گفتم: فرقی نمیکنه لیموییش رو بده، راستش اینا رو گفتی عوارض جانبی دارن، این نقلا دردمو دوا میکنن مطمئنی؟! با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، از اون خنده های رومخ تا جاییکه نفس کم آورد و یه سرفه ای کرد و صداشو صاف کرد و گفت: خیلی بامزه‌ای پسر، بیا بگیر فقط یادت باشه من بهت گفته بودم اینو نزنی چون رفیقمی گفتم معمولا به کسی نمیگم، مواظب. خودت باش. منم مواد رو گرفتم و سریع رفتم پشتِ بومِ خونهٔ کوچیکِ کثیفم و بعد کلی دودلی و فکر کردن به حرف‌های جیو و هشدارهاش؛ شکلات رو خوردم اولش طعم ترش لیموییش خیلی خوشمزه بود ولی کم کم بعدش زبونم تلخِ تلخِ تلخ شد، این تلخی درون تمومِ جسمم اثر و قاطی کرد، شروع به خارش کرد و تنم مور مور شد، دیگه کنترل خودمو نداشتمو تحتِ تاثیر اون مواد مدت طولانی داشتم میرقصیدم و دری وری میگفتم تا وقتیکه خسته شدم و نمیدونم از بالای پشت بوم افتادم پایین یا نه ولی چشام تار شدن و بیهوش شدم یا شاید هم مردم....! ادامه دارد... </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 21:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های هنا!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%A7-geogzwvb9is5</link>
                <description>نامهٔ 6452سلام به ادا، بهترین و صمیمی ترین دوستم. امیدوارم که حالت خوب نباشه و یه مار سمی نیشت زده باشه و به دیار باقی شتابیده باشی چون تو بهم قول داده بودی که هر روز برام نامه میفرستی و جویای احوالم در خونه_با دو برادر دوقلوی سرتق و اعصاب خوردکن_میشی. خودت میدونی که بخاطر نبود پدر و مادرم، نتوستم که همراه تو به اردوی تابستونی بیام و کل روز رو توو خونه بشینم و پرستاری کنم با این وجود تنها چیزی که باعث توان بیشتر تحمل من میشد، همین نامه های تو هست که متاسفانه تو داری خوش میگذرونی و منو به کل فراموش کردی و با اینکه خودت هم میدونی در شهر کوچک ما_گرین وود_هیچ جای خوشگذرونی نیست، و تمام همسن و سال های من یا به همراه خونواده هاشون سفر رفتن یا مثلِ تو به اردوی تابستانی و تنها سرگرمیه من این هست که شب الن و فرد میخوابن_میرم بیرون و رستورانِ مومو یه غذایی میخورم و چشمی نگاه میکنم! پس اگه نامه های من به دستت میرسه و همچنین اگه زنده هستی و مار نیشت نزده یا توو دریا غرق نشدی یا از بالای کوه زرتی نیفتی و تیکه تیکه نشدی، برام نامه بفرست و لااقل یه کمی از اتفاقات اردو بهم بگو زود تند سریع، منتظرم. و بازم تاکید فراوان میکنم که حتما یه نامه ای بفرست آخه یه نامهٔ کوچولو چقد وقت میبره که از کیف و لذتِ اردوت بکاهونه؟! فقط تو نامه ننویس و نفرست، از اردو برگردی اولین کاری که میکنی «اشهدتو بخون» حالا خوددانی! فدا مدا،هنا. </description>
                <category>ب.سمیر</category>
                <author>ب.سمیر</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 09:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>