<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا شهبازی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahbazi</link>
        <description>روزنامه نگار، نویسنده، طنزپرداز و... اما راستش را بخواهید در اینجا بیشتر از همان محمدرضا شهبازی خالی مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12925/avatar/8ShlLT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا شهبازی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahbazi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به شبکه چهار هم رحم نمیکنند...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-f18zxshg4djy</link>
                <description> در این چند روز داد و بیدادشان بلند است که چرا تلویزیون یکطرفه به قاضی رفته است و در ماجرای موسسه ثامن و سلبرتی‌ها، فرصت دفاع به علیخانی داده است. اینها را همانهایی می‌گویند که معتقد‌ند صدا و سیمای «میلی» کارش تمام است و دیگر کسی تلویزیون نمی‌بیند و مردم ترجیح می‌دهند تلگرام چک کنند و لایو اینستا ببینند. اتفاقا چند وقت قبل هم عکسی از یک برنامه شبکه چهار تلویزیون منتشر شده بود و سبد میوه دکور آن که موزی ظاهرا پلاسیده در آن قرار داشت. نوشته بودند «شبکه چهار دیگه خودش هم میدونه کسی نگاهش نمیکنه، موز پلاسیده گذاشتن جلوی دوربین».این جماعت اما از همین شبکه چهار هم نمیگذرند. «علیرضا کیوانی‌نژاد» مثلا رنجنامه ای نوشته و گفته که چند وقت قبل برای شبکه چهار برنامه ای ساختم با عنوان «من نویسنده ام» که بعد از دو سه قسمت جلوی پخشش را گرفتند چون نویسنده هایی که دعوت کرده بودم مطابق میل آقایان نبود و از این حرفها. بعد هم نوشته «اینکه فکر میکردیم میشود برای رسانه ای کار کرد که اعتقادی به هنرمند خودی و غیر خودی ندارد به خیال خام ما بر میگردد...»حالا از همان موضوعِ رحم نکردن این طیف حتی به شبکه چهار هم میگذرم که با اینهمه اهن و تلوپِ کسی تلویزیون نمیبیند، اگر از درِ صدا و سیما بندازنشان بیرون از پنجره وارد میشوند و انگار نمیتوانند یک گوشه بنشینند و زوال رسانه حکومتی و میلی مذکور را ببینند، که حتما از تعهد و دلسوزی‌شان است! اما درباره ماجرای نویسنده خودی و غیر خودی و این شعار مضحک و بی‌مایه آنها را ارجاع میدهم به رسانه‌های طیف خودشان در حوزه کتاب. مثلا روزنامه سازندگی در طول 10 روز نمایشگاه کتاب روزانه 10 صفحه ویژه نامه کتاب داشت. بروید ببینید آقایان نامعتقد به نویسنده خودی و غیرخودی اصلا کتابها و نشرها و نویسندگان «غیر خودشان» را به رسمیت شناخته‌اند و چیزی درباره آنها نوشته‌اند یا نه؟ ببینید اصلا چند صد هزار نفری که فلان کتاب حوزه انقلاب و دفاع مقدس را خوانده‌اند جزو کتابخوان‌های این مملکت حساب می‌کنند یا نه؟بنابراین این زنجنامه‌های مضحک را بگذارید در کوزه آبش را بخورید و بی‌خیال هم از توبره و هم از آخور خوردن شوید و بگذارید صدا و سیمای میلی موز پلاسیده نشان بدهد و برود پی کارش دیگر!</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 13:40:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمودار مردانگی من و پدر و پدربزرگم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-zqpkivfdwns8</link>
                <description>|این متن سالها پیش در مجله هابیل منتشر شده بود که حالا به مناسبت روز پدر با کمی تغییر اینجا منتشر میشود|هوا گرم بود و آب تقریبا سرد. جیغ می‌زدم. تمام توانی که یک پسربچه پنج شش ساله می‌توانست داشته باشد را متمرکز کرده بودم در حنجره‌ام و فریاد می‌کشیدم. پدرم می‌خندید. همدستی هم داشت که از او چیزی در خاطرم نمانده است. ایستاده بودند و من روی دستهایشان دست و پا می‌زدم و اشک می‌ریختم. در پس خنده‌ها و جملات اطمینان بخشی که می‌گفتند و من هیچ رقمه در کتم نمی‌رفت، صورتشان دورتر و دورتر می‌شد. سعی کردم آخرین فریادهایم را هم بکشم. انقدر اینکار را انجام دادم که کم‌کم آب روی صورتم را هم گرفت. تصویر پدر و همدست سنگدلش موج برداشته بود و من همینطور که داشتم کم‌کم غرق می‌شدم، آنها را دیدم که با هم حرف می‌زدند و هنوز خنده روی لبهایشان بود. باور نمی‌کردم دارند به غرق شدن من می‌خندند...*پدرها برای نسل ما افرادی بودند قابل پیچاندن! می‌شد قالشان گذاشت و البته از همان ابتدا خطرات احتمالی لو رفتن را به جان خرید. می‌شد پشت رایانه نشست و وسط «نیدفوراسپید» بازی کردن فکر کرد که پدر دارد فکر می‌کند شاخ شمشادش در حال جابجا کردن مرزهای دانش با پژوهش و تحقیق است. می‌شد زنگ زد به مدرسه و صدای پدر را تقلید کرد و بجای او اجازه مدرسه نیامدن پسرش–که کمی حال ندار است- را گرفت و فکر کرد که پدر هم مثل آقای ناظم هیچ وقت نفهمیده است که آنطرف خط نه پدر که پسر خوابالوی او حرف می‌زده. پدرها برای نسل ما افرادی بودن قابل پیچاندن اما نه به این خاطر که ما خیلی زرنگ بودیم یا آنها خیلی ساده. پدرها پیچانده می‌شدند چون خودشان اینطور می‌خواستند. خودشان دوست داشتند رویشان به روی پسر دیلاق و صدا دورگه شده‌شان باز نشود. وگرنه گرفتن مچ این نوجوان‌های چموش برای آنها کاری نداشت. همانطور که هر از گاهی برای اینکه گوشی دستمان بیاید این کار را انجام می‌دادند.*هنوز یکی از پدر بزرگهایم در قید حیات است به لطف خدا که انشاالله عمر او دراز باشد و دیگری بر سر خوان امیرالمومنین میهمان. خیلی پیش می‌آمد که در محافل خانوادگی وقتی من بودم و پدر و پدر بزرگ، به این سه نسل فکر کنم. از وقتی هم که پدر شده‌ام به این چهار نسل فکر می‌کنم. خیلی دوست داشتم فیلمی بود و در آن کودکی و نوجوانی پدرم را می‌دیدم. خاطرات هرچقدر هم رنگی تعریف شوند باز هم کمیتشان لنگ می‌زند در رساندن همه آنچه رخ داده است و اتفاقا خاطرات پدر اشتیاقم را برای دیدن آن فیلم وجود نداشته چند برابر کرده است. پدرم با پدرش چگونه بوده است؟ پدربزرگم با او چگونه تا می‌کرده است؟ *خیلی زیر آب نماندم. حتی شاید یکی دو قلوپ هم آب خورده باشم که اگر اینطور باشد احتمالا دلیلش همان دست و پا زدنهای اضافی و جیغ زدن‌های مکرر است. کمربند نجات کار خودش را کرده بود و من خیلی زود برگشتم بالا و روی آب ماندم. پدرم و همدستش که در واقع دوست و همکارش بود، من را برده بودند در قسمت کم عمق استخر تا کمربند نجاتی که پدرم برایم خریده بود را امتحان کنند. پدر می‌خواست مطمئن شود کمربند می‌تواند من را روی آب نگه دارد. کمربند توانسته بود و من دیگر دست از فریاد کشیدن برداشته بودم. آن روز به دست و پا زدن در قسمت کم عمق استخر گذشت و من تا انتهای وقت سرمست کمربند بودم و از غوطه‌ور بودن لذت می‌بردم. انقدر سرگرم و غرق لذت که دیگر اصلاً حواسم نبود از پدرم تشکر کنم.*بچه‌های من هم من را خواهند پیچاند، سر کارم خواهند گذاشت و احتمالاً قبل از خواب به سر در نیاوردن من از تکنولوژی روز زمان خود خواهند خندید و در بهترین حالت کمی دلسوزی را هم ضمیمه قهقهه‌هایشان خواهند کرد و البته انشاالله انقدر معرفت خواهند داشت که خنده‌شان را بخورند تا صدایشان به گوشم نرسد و خجل نشوم!اما آیا من به اندازه پدرم مرد خواهم بود؟ انقدر مرد که نان حلال جلوی بچه‌هایم بگذارم و کفتر جلد هیئت اباعبدالله کنمشان؟ پدران ما مرد بودند نه فقط به این خاطر که چند سطر قبل خواندید. پدرانی که ما را در این سال‌ها به دندان کشیدند حتماً خیلی مرد بودند. ما دهه شصتی‌ها شاید دلایل بیشتری داشته باشیم برای اینکه به مرد بودن پدرانمان ببالیم.</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 18:54:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهش!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%AA%D9%87%D8%B4-vswiweiufvbd</link>
                <description>یادداشت #محمدرضا_شهبازی برای رمان &quot;ره‌ش&quot; در پنجمین نشریه تلگرامی #هفت_راهحالا دیگر می‌توان کتابهای امیرخانی را پیش‌بینی کرد. همه چیز در کتاب‌ها و دنیای داستانهایش تکراریست. شخصیت‌ها تکرار می‌شوند. نه، منظورم این نیست که «ارمیا» تکرار می‌شود. آنکه جای خود، حرف از تکرار شخصیت‌هایی شبیه به هم است. باب‌جون می‌شود قیدار؛ با همان لحن و مرام؛ گاورمنت می‌شود علا، با همان کت و شلوار و یقه‌ی بسته؛ زن فخر التجار می‌شود زن شهردار با همان خاله زنک بازی‌ها، خشی می‌شود فروزنده با همان‌پول پرستی و کاسب‌مسلکی و وقتی هم دیگر راه نمی‌دهد، درویش مصطفا می‌شود ارمیا! شخصیت‌هایی که از این کتاب به آن کتاب فقط اسمشان عوض می‌شود ولی همه چیزشان شبیه است حتی کارکردشان در پیش برد قصه.در محتوا هم امیرخانی دیگر حرف جدیدی ندارد. غرغرهایش تکراری شده؛. پناه بردن به کوه و جنگل و غارش هم تکراری شده؛ تکه‌های روشنفکرانه‌اش به امل‌های مذهبی و حزب اللهی‌ها تکراری شده، نگاه بورژوازده‌اش به همه چیز و نشستن در جایگاه وکیل مدافع بچه‌مایه‌دارها تکراری شده؛ نگاه ارباب رعیتی‌ و از سر دلسوزی‌اش به فقرا و مستضعفان هم همینطور.در زبان و ادبیات هم همین است. بازی‌های زبانی امیرخانی تکراری شده؛ دیگر می‌توان بدون باز کردن کتاب جدیدش مطمئن بود حتما یک جمله یا یک پاراگراف را خواهیم دید که تکرار شود: از «مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» تا «بنده‌شناس کس دیگری است» تا «اسب‌ها از دو روز قبلش سم می‌کوبانند...». بامزه‌بازی‌های شاعرانه هم به تکرار افتاده: «ما مفسد فی الارضیم، ولی اینور مرزیم» بی‌وتن شده «من یک دویست و شیشم، یک وقت نریزد جیشم» در رهش! و این یعنی تهش! یعنی تهِ رضا امیرخانیِ «من او»! و حیف که زود رسیدیم به تهش...</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 18:52:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بلاهت متمرکز و متشخص</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B4%D8%AE%D8%B5-gogvzyoldi9o</link>
                <description>یامشتق را بگیر خیار، سهمی را شلغم!وقتی دارم با کنترل تلویزیون شبکه ها را بالا و پایین می‌کنم، امکان ندارد روی بعضی برنامه‌ها مکث نکنم و حداقل 7-8 دقیقه اش را نبینم. برنامه‌هایی با اسمهایی مثل گزینه چهار، یادگیری آسان، اوج یادگیری و... . یک سیرک به تمام معنا که تحت عنوان مشاوره کنکور و به لطف بی‌پولی صدا و سیما، روی آنتن زنده برپا شده است.واقعا امکان ندارد بدون چند دقیقه تماشا کردن این برنامه‌ها شبکه را عوض کنم. چند دقیقه‌اش هم بستگی دارد به اینکه چقدر دوام بیاورم، چقدر تحمل کنم و کی به مرز تهوع برسم! دیدن اینهمه بلاهت متمرکز، سازمان یافته، بزک شده و متشخص واقعا جالب و حیرت انگیز است!واقعا خواهش میکنم کمی از وقت خود را صرف دیدن این برنامه‌ها کنید. ببینید چطور یک عده آدم دوزاری جنتلمن(!) درباره کنکور لکچر می‌دهند. ببینید با چه وقاحتی درباره اینکه زدن تستهای دین و زندگی مهارتی خاص میخواهد و البته مهارتش با مهارت مورد نیاز  برای زدن تستهای شیمی متفاوت است و جهان‌بینی متفاوتی می‌طلبد حرف می‌زنند و برای این تفاوت مهارتها، تفاوتهای بیولوژیک و متافیزیکی ردیف می‌کنند! ببینید چطور از جمشید و ساناز و پریسا و رضا و کامیار حرف می‌زنند که چهار سال با رتبه‌های 6 رقمی پشت کنکور بوده‌اند ولی تا دی‌وی‌دی های دکتر فلانی و مهندس بهمانی را خریده‌اند یکدفعه متحول شده‌اند و الان دارند پزشکی تهران و مهندسی امیرکبیر می‌خوانند! ببینید چطور با افتخار و با صداهایی که شبیه صدای دادزنهای خیابان انقلاب شده، از روشی نوین در هندسه و دیفرانسیل و گسسته و فیزیک حرف می‌زنند که با فراگیری آن دیگر اصلا لازم نیست سواد داشته باشید و هرچقدر هم ابله و خرفت و کودن و بی‌شعور باشید، خیلی راحت و با تشبیه دمای نهان تبخیر به خیار، مشتق به خربزه و سهمی به شلغم می‌توانید تستها را بزنید!و البته حتما در آخر شماره پیامک موسسه را چند بار تکرار می‌کنند تا سریع عدد 4 را به آن بفرستید و اگر جزو 100 نفر اول باشید میتوانید 50 درصد روی دی‌وی‌دی ها تخفیف بگیرید و 70 درصد روی پکهای آموزشی و 90 درصد روی رتبه‌های برتر کنکور که حتی نصف شب هم سیخ نشته‌اند پشت تلفن و منتظر‌اند از شما رتبه برتر کنکور بسازند!اینها را ببینید تا متوجه شوید چقدر راحت می‌شود به تلویزیون پول داد و روی آنتن همه شبکه‌ها -از شبکه ملی گرفته تا شبکه فرهیختگان- اینطور بلاهت و خرفتی را تئوریزه کرد و شیک و کادوپیچ تحت عنوان مشاوره درسی و روانشناسی علمی و جامعه شناسی تست‌زنی و... به خورد ملت داد. حتما مسئولان صدا و سیما هم دلشان خوش است که اگر صدا و سیما آنطور که امام می‌خواست دانشگاه نشده است، حداقل کلاس کنکور شده است؛ تازه تستهایش نمره منفی هم ندارد... حالش را ببرید!بیچاره ما، بیچاره کنکوریها، بیچاره پدر و مادرهایشان...</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 18:50:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت بی صفتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%AA%DB%8C-r40v6oc2zhuj</link>
                <description>| منتشر شده در ویژه نامه پاسداشت امر الله احمدجو در جشنواره عمار |دوربین زوم کرده است روی دست مراد بیگ. روی دستش که نه، روی انگشتش. انگشتی که دارد ماشه را لمس می‌کند. می‌شود همینجا دکمه توقف را زد و چند بند درباره همین یک بند انگشت نوشت. می‌توانید بگذارید به حساب جوگیری! می‌تواند بگویید چون این مطلب قرار است در یک ویژه نامه پاسداشت منتشر شود، دارد پیازداغش را بیشتر می‌کند. اما باور کنید اینطور نیست. واقعا خود من این کار را کردم. کلی به همین یک صحنه خیره شدم. به انگشتِ روی ماشه مرادبیگ. به آن انگشت ایلیاتی. به انگشتی که داد می‌زد صاحبش بزرگ شده بیابان است. و به این فکر کردم که چرا در سینما و تلویزیون ما سی سال بعد از روزی روزگاری، فیلمسازها خجالت نمی‌کشند از اینکه شخصیت روستایی فیلمشان، انگشتش که هیچ، حتی صورتش هم آفتاب سوخته نباشد؟ چطور می‌توانند فیلی بسازند که زبری و خشونت پوست دست شخصیت روستاییشان از توی لنز نزند بیرون؟ چطور شرم نمی‌کنند که رزمنده نقش اولشان در خط مقدم و وسط عملیات هم فرق موهایش سر جایش است و یک تار اینور و آنور نشده است؟ چطور امرالله احمدجو حواسش بوده که اگر قرار است در یک پلان انگشت مرادبیگ را روی ماشه نشان دهد، آن انگشت باید خطها و ناخن و پوست و رنگِ انگشت یک بیابانی را داشته باشد، اما خیلی فیلمسازها اگر درباره زلزله هم فیلم بسازند، نیروهای امدادی نقش اول فیلمشان را بعد از یک هفته با موهای آب و شانه شده و لباسی که خط اتویش از بین نرفته از زیر آوار می‌کشند بیرون؟ چرا اینطور می‌شود؟ «چون هر کاری حساب و کتاب دارد».تا اینجا می‌خواستم بگویم که اگر قرار باشد درباره روزی روزگاری حرف بزنیم، میشود درباره پلان ماشه چکاندن مرادبیگ هم کلی حرف زد و گفت که گرفتن همچین پلان ساده‌ای هم به قول صفرعلی «حساب و کتاب دارد». اما آن چیزی که حقیر را عاشق روزی روزگاری کرده است این جزئیات نیست، بلکه همان حرف صفرعلی است.«صفرعلی» سوزنش گیر کرده بود روی «هر کاری حساب و کتابی دارد». اگر مرادبیگ شاکی می‌شد که چرا وقتی فهمیدی خالو شعبان همان قلی خان است، به من نگفتی؟ صفرعلی میگوید «60 سال است کسی قلی خان را لو نداده، من لو بدم؟ نه عمو، هر کاری حساب و کتابی داره». اگر نسیم بیگ می‌خواست کارخانه‌ای را که مرادبیک دزدیده بردارد و ببرد، صفرعلی مانع می‌شد و از لزوم پایبندی به قوانین دار و دسته می‌گفت و اینکه باید گوش به فرمان سردسته بود و «هر کاری حساب و کتابی دارد». حالا گیرم دیگر دسته‌ای وجود نداشته باشد و همه پخش و پلا شده باشند و اصلا خود سردسته معلوم نباشد کدام گوری است! فرقی ندارد. حرف صفرعلی همان است که گفت. از نظر او دار و دسته پخش و پلا و بدون سردسته هم حساب و کتاب دارد.فرقی ندارد دزد سرگردنه باشی، چوپان باشی، رنگرز باشی، رعیت باشی یا... . هر کسی که باشی و کارت هرچه که باشد، باید بدانی که هر کاری حساب و کتاب دارد. دزدی هم حساب و کتاب دارد، آب بستن به باغ حساب و کتاب دارد، نان و نمک خوردن، رفتن سر چاه و آب کشیدن، سطل را گذاشتن زمین و دور شدن از سر چاه وقتی یک زن دارد می‌آید سمت چاه تا آب بردارد و خلاصه همه چیز حساب و کتاب دارد.روزی روزگاری در مذمت بی‌صفتی است. در مذمت «بی‌خیال بابا» و «اَه... چقدر گیر میدی»ست. در دنیای روزی روزگاری باید حواست به قواعد باشد. می‌خواهی دزد باشی باش، اما فکر نکن سرگردنه ایستادن و ملت را لخت کردن همینطور الکی است. به قول حسام بیگ «چه معنی داره دزد توی چادر بخوابه؟»ما که سنمان قد نمی‌دهد اما قدیمی‌ها می‌گویند با اینکه قبلا تعداد چاقوکش‌ها بیشتر بود، اما تلفات ناشی از چاقوکشی کمتر بود. بین خودمان بماند، درِ گوشی عرض کنم ما خودمان یک پیرمردی در فامیل داشتیم که شغل دومش لات بازی و چاقوکشی بوده در جوانی. یکبار که خاطرات چاقوکشی‌اش را تعریف می‌کرده به قواعد چاقوکشی اشاره می‌کند. به اینکه قرار نیست اگر چاقو دستت بود در اولین حرکت فرتی چاقو را فرو کنی در سیراب شیردان طرف مقابل! اصلش چاقو بیشتر برای این بوده که اول دعوا یک خطی روی خودت بیاندازی و خونی بدوانی روی صورتت و طرف را بترسانی تا حساب کار دستش بیاید که این یارو به خودش هم رحم نمی‌کند ببین با ما چه خواهد کرد! بعد اگر کار به جاهای باریک رسید و لازم شد چاقو را بزنی به طرف مقابل، حالا هم نباید همان اول فرو کنی توی قلب طرف! جا دارد! حتی اگر طرف را اجیر می‌کردند که برود یکی را با چاقو بزند، بسته به اینکه قرار است طرف چقدر توی خانه بخوابد و از زندگی ساقط شود، معلوم می‌شد که چاقو باید کجایش فرو برود. اما الان وسط خیابان به طرف میگویی «داداش بوق نزن راه بسته اس»، دو دقیقه بعد باید خودت بوق بزنی تا راه باز شود و بتوانی برسی بیمارستان و چاقو را از وسط ستون فقراتت در بیاوری! قبلا اینطوری بوده چون «هر کاری حساب و کتاب دارد».روزی روزگاری در مذمت بی صفتی است. بی‌صفتهایی مثل «مخور» که ابتدا در دار و دسته مرادبیگ بود اما سر بزنگاه آمد طرف حسام بیگ و مرادبیگ مجروح را دنبال کرد تا خلاصش کند. و مدتی بعد گذاشت دنبال حسام بیگ زخمی تا او را خلاص کند. خدا رحم کند به ما در برابر مخورهایی که حالا شده‌اند مدیر، شده‌اند کاسب، شده‌اند راننده، شده‌اند خبرنگار و هنرمند و رئیس و زیردست و کارمند و حتی شده‌اند رفیق! خدا رحم کند خودمان مثل مخور بی‌صفت نباشیم. خدا به همه رحم کند.</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 18:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحریم و پیچ منیفولد دود و هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-hwom90a2036y</link>
                <description>(این خاطره طولانی، واقعی است. اگرچه باورش سخت است!)#روایت_زندگیاواخر 91 ماشین خراب شد. هنوز گارانتی داشت. یعنی هنوز نو به حساب می آمد. بردمش نمایندگی. تعمیری کردند و چون گارانتی بود دویست و خورده‌ای برای شرکت فاکتور زدند. و البته منتش را سرم گذاشتند که ببین شرکت چقدر خوب است و «مطمئن» و هوایت را دارد! یک ماه نشده دوباره همان اشکال پیش آمد. مثل تراکتور صدا می‌داد. توی خیابان مردم با حالت عجیبی به ماشین نگاه میکردند. باز بردمش نمایندگی. چون عید شده بود، ماند برای بعد از تعطیلات و ما هم عید تقریبا خانه نشین شدیم. قرار بود دو تا مسافرت برویم که نرفتیم.بعد از عید بردم نمایندگی و توضیح دادم که یکبار آورده ام و اینبار دقیقتر ببینید و... گفتند حتما. چند روز گذشت و زنگ نزدند. زنگ زدم و پیگیر شدم. گفتند یک قطعه مورد نیاز ماشین شما را نداریم و درخواست داده ایم که بیاورند. گفتم کی می‌آورند؟ گفتند معلوم نیست.فردایش حضوری رفتم. گیر دادم که اینطوری نمیشود و باید بفهمم کی میاورند و... .چند جا زنگ زدم و انقدر سماجت کردم و شماره گرفتم تا اینکه جایی گفتند، قطعه ماشین شما حتی در انبار مرکزی شرکت هم نیست باید صبر کنید. تا کی؟ خدا میداند. عصبانی شدم. طرف گفت آقا تحریمه... شده ماشین اینجا یه ماه خوابیده بخاطر قطعه... شرایط کشور رو باید درک کرد و... من هم گفتم حالا که بحث تحریم شده بهتر است من حرف نزنم و شرایط را درک کنم! ما درک نکنیم چه کسی درک کند؟! حالا قطعه چی بود؟ پیچ منیفولد دود و هوا. در بادی امر به نظرم آمد که قطعه‌ای با چنین اسمی حداقل شصت هفتاد سانتیمتر مکعب حجم و بیش از دو کیلو وزن باید داشته باشه. شبیه آدمی که شرایط را درک کرده زدم بیرون. کنار همان نمایندگی چشمم به یک لوازم یدکی فروشی افتاد. برای افزایش اطلاعات عمومی رفتم داخل و پرسیدم فلان قطعه را دارید؟ گفت، ما نداریم، ببین این پیچ فروشی بغل داره؟!متعجب، دوباره پرسیدم و دوباره همان جواب را داد. رفتم پیچ فروشی بغل و پرسیدم. گفت چند تا میخوای؟ گفتم چنده؟ گفت دونه‌ای 750 تومان! گفتم میشه ببینم. آورد. یه پیچ سه سانتی متری دو سر رزوه بود؛ همین! مثل اینکه اسم بچه لاغر مردنی و تکیده و ریقویی را بگذاری رستم. آنهم نه رستم خالی، بلکه پهلوان رستم! من بجای منیفولد دود و هوا شرمنده شدم که با آن اسم، چنین چیزی است. رفتم و تعداد مورد نیاز را از تعمیرکار پرسیدم و سیزده تا خریدم و تحویل دادم و ماشین را دو روز بعد تحویل گرفتم! پیچ منیفولد دود و هوا دانه ای 750 تومن بود و پیچ فروشی آنجا یک گونی از آنها داشت؛ همان پیچی را که انبار مرکزی شرکت محترم خودروسازی میگفت بخاطر تحریم ها ندارم!</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 17:47:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه هیچ جلو بودیم، مدرسه حسنا هت تریک کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%B3%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7-%D9%87%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-gtpbvvss5tda</link>
                <description>یکساعت نه و نیم - ده شب، رسیدم منزل. خسته و گرسنه. خانم فسنجان پخته بود. دلتان نخواهد، چرب و چیلی! انقدر خسته بودم که گفتم شام نمیخورم، میروم بخوابم. نگذاشت. شام را آورد و حسابی خوردم. گفتم با این وضعیت بخوابم بعید است به صبح بکشم، برویم در پارک سر کوچه قدمی بزنیم. خانم هم مثل همیشه پایه و همراه. بعد قرار شد چای را بریزیم در فلاسک و ببریم در همان پارک بخوریم. بعد قرار شد لباس گرم بپوشیم و یه سر برویم دربند. و بعد... ساعت دو نیم شب چهارصد کیلومتر آنطرفتر چادر زدیم و خوابیدیم! خانم هم مثل همیشه پایه و همراه.آذر ماه بود و هوا سرد و ما با یک پراید زپرتی زده بودیم به جاده. پول هم نداشتیم. یعنی انقدری داشتیم که وقتی میخواستیم غذا بخوریم، هزینه بنزین را کم میکردیم و با باقی مانده اش تصمیم میگرفتیم چه چیزی بخوریم. روز اول سفر رئییس زنگ زد که کجایی؟ گفتم اینجایم. مکثی کرد و بعد گفت خواهشا زود بیا. گفتم چشم.تا اینجا یک هیچ از تاهل و بی پولی و شغل جلو بودیم.دوتا لحظه آخر مامان باور نمیکرد. اولش مسخره کرده بود، بعد تند شده بود، بعد اخطار داده بود، بعد خواهش کرده بود لااقل حسنا را نبریم و حالا که رفته بودیم برای خداحافظی فقط میتوانست توصیه کند که مراقب حسنا باشیم و خواهش کند چه کارهایی بکنیم و چه کارهایی نه.4 سال قبل بود. حسنا تقریبا دو سال داشت. هنوز پیاده روی اربعین اینطور خانوادگی نشده بود. لااقل در اطرافیان ما کسی نبود که با خانواده رفته باشد چه رسد به اینکه بچه دو ساله هم برده باشد. نمیدانستیم چه میشود. اما رفتیم. اتفاقا به حسنا بیشتر از همه خوش گذشت و کمتر از همه سختی کشید. لم میداد روی کپه پتوها و ساکهایی که کف کالسکه چیده شده بودن و باعث میشد جایی که او می‌نشیند هم قد سینه ما باشد. از آن بالا دید می‌زد و کیف میکرد.دو هیچ شدیم. ما و سفر دو، تاهل و بی پولی و شغل و اولاددار شدن هیچ.سهکار سخت شده بود. لااقل روی کاغذ سخت شده بود. دوقلوها آمده بودند!صندلی بچه حسنا را گذاشتیم سمت راست، و دو تا کریر را چسباندیم به هم اینور صندلی عقب. بسم الله گفتیم و سفر را آغاز کردیم. دوقلوها شش ماهشان بود.تا برویم کرمان و برگشتنی سری به یزد بزنیم و بعد اصفهان و بعد گلپایگان و بعد بیاییم تهران، سه هزار کیلومتری راه رفتیم. توی جاده میزدیم کنار و دو تایی خط تولید شیرخشک راه میانداختیم روی سقف ماشین. یکی آب سرد و گرم را قاطی میکرد و به دمای مناسب میرساند و میداد بغلی، بغلی میگرفت شیر خشک میریخت و تکان می‌داد و فرو میکرد در دهان یکی از دوقلوها. چند بار شد که دوقلوها با هم گریه میکردند و جای ایستادن نبود. یکی را من بغل میزدم پشت فرمان و همانطور نشسته و در حد امکانات مسخره بازی در می آوردم و یکی را هم مادرشان تا برسیم به یک آبادی و بایستیم. رسیدن به آبادی در جاده های کرمان و یزد و اصفهان فرق دارد با آبادی در جاده چالوس ها! اینطور نیست که بعد از هر پیچ روستایی باشد و شهری. گاهی باید 100 کیلومتر بروی تا برسی.سه هیچ شده بودیم. ما و سفر سه، تاهل و بی پولی و شغل و اولاددار شدن و حتی دوقلو داشتن هیچ.چهاربازی لیورپول - آث میلان را یادتان هست؟ فینال جام باشگاهای اروپا در فصل 2004-2005 که در استانبول برگزار میشد. لیورپول سه هیچ عقب افتاده بود. کار تمام بود. میلانی ها داشتند پیش پیش سرود قهرمانی را میخواندند. اما همه چیز یکدفعه برگشت. لیورپول سه تا زد. بازی را مساوی کرد و کشید به پنالتی و برد. در شش دقیقه سه تا زد!اعتراف سختی است. سه هیچ جلو بودیم از شغل و تاهل و بی‌پولی و بچه داشتن و دوقلو داشتن. اما یکدفعه سه تا خوردیم.مدرسه رفتن حسنا بدجور زمینگیرمان کرده است. دیگر نمیتوانیم یکدفعه بزند به سرمان و فرمان را بچرخانیم سمت یکی از خروجیهای شهر. کاری که همین تابستان هم کردیم. هیچ چیز همراهمان نبود. همینطوری از خانه بیرو آمده بودیم. اما رفتیم شهری در سیصد کیلومتری تهران. انقدر چیزی همراهمان نبود که ماهیتابه و  کتری و شلوار و... خریدیم برای خودمان و بچه ها.اما دیگر از این خبرها نیست. شنبه تا چهارشنبه حسنا باید برود مدرسه. سر ساعت هشت صبح. وحشتناک است! شاید برای اولین بار بعد از ازدواج تقویم را باز کردیم و دنبال تعطیلات رسمی گشتیم. مدرسه حسنا هت تریک کرد و سه تا خوردیم. مساوی شدیم. این روزها داریم زور میزنیم که لااقل در ضربات پنالتی نبازیم. </description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 17:46:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان، عشق، موتور هزار...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-epqzttfab06b</link>
                <description>نوروز سه چهار سال پیش، رفته بودیم اردوی راهیان نور. برنامه روز آخر طبق سنت مالوف رفتن به دزفول و آب بازی در رودخانه دز بود! من و سهیل زودتر با یک تویوتا هایلوکس راه افتادیم تا هم جای درست و درمانی در ساحل دز پیدا کنیم و هم برای نهار بچه ها نان بخریم. دو کاری که هر کدام از دیگری به غایت سختتر بود. پیدا کردن یک جای وسیع در ساحل که بتواد سه چهار تا اتوبوس آدم را در خود جای بدهد، همچنین مشرف به بخش کم عمق و کم خطر رودخانه باشد که این بچه های دبیرستانی را آب نبرد و یک کم هم از خیابان و خانواده‌هایی که در ساحل نشسته‌اند دور باشد که سر و صدا اذیتشان نکند ، کار آسانی نبود. اما از آن سختتر پیدا کردن نانوایی در روز دوم فروردین در یک شهر غریب برای سیر کردن صد و پنجاه شصت نفر آدم بود.افتاده بودیم توی خیابانها و کوچه‌های دزفول دنبال نانوایی و نانوایی که هیچ، حتی موجود زنده هم نمیدیدم که از او سراغ نانوایی را بگیریم. یکی دو نفر را پیدا کردیم و نشانی دادند و رفتیم که با کرکره پایین نانوایی روبرو شدیم. مرد و زنی میانسال سوار موتور سیکلتی قراضه داشتند میرفتند. رفتیم کنارشان و در همان حین حرکت نشانی از یک نانوایی که این وقت سال باز باشد پرسیدیم. راننده موتور نگاهی به سر و وضع ما و هایلوکس کرد و اشاره کرد بزن بغل. ایستادیم. پیاده شد و گفت یه لحظه بایستید من خانمم را ببرم خانه و بیایم ببرمتان نانوایی. رفت و جلدی آمد و ما را دنبال خودش کشاند تا یک نانوایی آنطرف شهر که باز بود و شلوغ. سفارشمان را کرد که کارمان را راه بیاندازد. سفارش نانها را دادیم و رفتیم سراغ پیدا کردن جا تا یکی دو ساعت بعد که برگردیم و نانها را تحویل بگیریم.موقع خداحافظی، راننده موتور در جواب تشکرهای ما که میگفتیم دمتان گرم و نجاتمان دادید و اگر نان پیدا نمیکردیم بچه ها خودمان را میخوردند و... با شاره به لباس خاکی ما و پلاک سپاه هایلوکس گفت: قدر سپاه رو ما میدونیم، اگر سپاه نبود برای اینکه از اینجا بریم اهواز باید ویزا میگرفتیم!راست میگفت. قدر سپاه را این مردم می‌دانند. نه آنهایی که دو ماه قبل هرچه از دهنشان در می‌آمد بار سپاه کردند و حالا از روی فریب دارند قربان صدقه سپاه می‌روند.</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 16:44:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت استاد بی خیال شو</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%88-xysx0iffibff</link>
                <description>شاید هفت هشت سال قبل بود؛ یا بیشتر. یکی از موسسات فرهنگی کلاس داستان نویسی گذاشته بود. من هم به سرم افتاد که شرکت کنم. استاد کلاس، یکی از نویسندگان و منتقدان معروف بود. کسی که هم نویسنده خوبی است و هم منتقد خوبی. خودم هم یکی دو بار بعنوان خبرنگار جلویش نشسته و با او گفتگو کرده ام. جلسه اول که شروع شد احساس کردم چیزهایی که استاد میگوید به جلسه اول نمی‌خورد! انگار ادامه بحث باشد، داشت درباره چیزهایی صحبت میکرد که من سر در نمی‌آوردم اما بقیه همراهی میکردند.کلاس که تمام شد، یکی از حضار بلند شد رفت و با یک جعبه شیرینی برگشت. شیرینی را پخش کرد و گفت این شیرینی به مناسبت چهارمین سال برگزاری این دوره آموزشی و حضورمان در آن است!از کلاس بیرون آمدم و دیگر نرفتم. با خودم گفتم بنده خدا، کلاسی که میشود 4 سال درآن شرکت کرد و هنوز داستان نویس نشد رفتن ندارد. طرف 4 سال آموزش دیده و هنوز داستان نویس نشده و با خوشحالی هنوز می‌آید و شیرینی هم می‌دهد! جشن میگیرد عمر هدر رفته را و استعداد نداشته را!کلاس برگزار کردن و شاگر داشتن و استاد استاد از دهانشان شنیدن و احتمالا احترام دیدن و... واقعا کیف دارد! می‌شود سالها یک عده را سر کار گذاشت و با نوشته‌های هچل هفتشان کج دار و مریز تا کرد و یکی به میخ زد و یکی به نعل و احتمالا خود آن عده هم کیف می‌کنند که کلاس استاد فلانی می‌روند و هر روز بیشتر با زیر و بمهای داستان و فیلمنامه و شعر و ... آشنا می‌شوند و همین امروز و فرداست که شب بخوابند و صبح تولستوی و هیچکاک و فردوسی از خواب بلند شوند!غافل از اینکه اگر این مدت را در یک نجاری یا مکانیکی شاگردی کرده بودند یا در یک حجره بازار پادویی، کم‌کم برای خودشان اوستایی می‌شدند.این روزها اطرافمان -حتی در مجموعه‌های انقلابی- پر است از افرادی که داستان و شعر و فیلم نمیتوانند خلق کنند اما به اعتبار چندین سال شرکت کردن در کلاسهای فلان استاد کارشناس داستان و شعر و فیلم هستند و علاوه بر توهمی که از آینده‌شان دارند و خودشان را بیچاره کرده، اعتماد بنفسشان در نقد و قلم فرسایی هم بقیه را بیچاره کرده.ای کاش این استادها بی خیال لذت مرید بازی و شاگرد پروری می‌شدند و صاف توی چشم هنرجویشان زل می‌زدند و می‌گفتند عزیزم از تو فیلمساز و نویسنده و شاعر در نمیآید، برو به زندگی ات برس. البته مطمئنم که بخشی از این امساک نه از سر هوای نفس و لذت مرید پروری که از سر ترحم و دلسوزی برای آن هنرجو است و نمیخواهند کاخ آرزوهایش را خراب کنند اما عمر و جوانی این علاقه‌مندان بی استعداد یا بی اراده را هدر می‌دهند و نمیگذارند طرفشان در یک حوزه دیگر که استعداد و آینده دارد موفق شود.پ.ن:از وقتی کسی در دبیرستان پیدا نشد که بگوید تو به درد ریاضی فیزیک نمیخوری، و کسی در دانشکده معدن دانشگاه تهران پیدا نشد بگوید تو به درد مهندسی معدن و کلاس چال زنی و پمپها و کار با TBM... نمیخوری، با خودم عهد کردم اگر دیدم کسی به درد چیزی نمیخورد صادقانه به او بگویم هرچند طرف بدش بیاید. یکی شان بعد از یکی دو سال هنوز بی خیال نشده و هی با اکانتهای مختلف در اینستاگرام و تلگرام و فحش می‌دهد! یکی‌شان هرجا می‌نشیند می‌گوید فلانی می‌ترسد دست زیاد شود! اما همه این فحشها به دیدن موفقیت چند نفری که مشورت کردند و گفتم به درد طنز نمیخورند و رفتند در بقیه حوزه‌ها موفق شدند  می‌ارزد، البته آنها هم اولش فحش دادند!</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 16:43:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوم است، بهانه ای برای حواس پرتی لازم دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-v2i7drdfddpp</link>
                <description>امشب نوبت من است. شب سوم. می‌دانم که شب سوم را باید بگذارم عیال راحت برود و گریه کند. مادر است. برای خود من هم بهتر است. برای همه باباهایی که دختر بچه دارند بهتر است بهانه‌ای برای حواس پرتی داشته باشند وسط روضه شب سوم. مخصوصا وقتی مداح حاج وحید است و سابقه دار!پس می‌گویم امشب نوبت من است و کالسکه دوقلوها را با خود می‌آورم و عیال را با حسنا می‌فرستم قسمت زنانه. می‌نشینم روی فرشهایی که در حیاط کوچک حسینیه پهن کرده‌اند. حیاط کوچک است اما با صفا. گلدان و چند بوته پرپشت دارد. سخنران دارد از آثار زیانبار گناه حرف می‌زند. شیشه شیرها را از ساک در می‌آورم، پشتی  صندلی پسرها را می‌خوابانم، خودشان میفهمند که وقت شیر خوردن است، میخوابند و شیشه شیرها را به دهان میگیرند. محمدامین می‌آید سراغ بچه‌ها. امیراقا دارد آنطرفتر نماز می‌خواند. با محمد امین بازی میکنم، او با دوقلوها. امیراقا که نمازش تمام میشود می‌آید محمدامین را که دارد از کالسکه بالا می‌رود میگیرد. سلام و علیک می‌کنیم و گپ می‌زنیم. تک و توک روی فرشهای حیاط نماز می‌خوانند و می‌روند داخل.آقا هادی می‌آید. دخترش کوثر کنارش است؛ دو سه ساله. بجای بهانه حواس پرتی اصل روضه را با خودش آورده شب سومی! زینب را با مادرش فرستاده و احتمالا الان دارد با حسنا و بقیه بازی میکنند. صدای حسنا از آنطرف چادر می‌آید. بازی می‌کنند.مجید می‌آید. سلام و علیکی میکنیم و گپی میزنیم و بلند میشود برود داخل که دوباره برمیگردد که تو پر شده! امسال زودتر پر شده؛ تازه شب سوم است. هنوز مداحی شروع نشده. آقا عیسی می‌آید، پرنیان پیشش است. چاق سلامتی میکنیم. دوقلوها با بچه‌ها و بزرگترهایی که خودشان را برای آنها لوس می‌کنند سرگرم‌اند. دورشان هم که خلوت می‌شود سریع یکی یکدانه بیسکوئیت مادر می‌دهم دستشان و مشغول میشوند. آنها به بیسکوئیت و بازی با بچه ها مشغولند، و من با صدای سخنران و گپ زدن‌های یک در میان با رفقایی که غالبا بچه‌هایشا را در حیاط نگه داشته‌اند.صادق را میبینم. صدایش میزنم. میگویم روزمه‌اش را بفرستد برای همان موضوع که حرف زده بودیم. آقا سید حامد می‌آید. روبوسی میکنیم. دو تا پسرهایش دنبالش هستند. هفت ساله و دو سه ساله. یک دست آقا سید کیسه خوراکی هاست: چیپسش را میبینم! بچه‌ها خوراکی میخورند، با هم بازی می‌کنند، پدرها گپ می‌زنند.دارد لامپهای حسینیه خاموش میشود. سخنران وارد روضه شده. حیاط را هم آرام تاریک می‌کنند. بچه دو سه ساله‌ای  می‌آید دست و دوقلوها چیزی می‌دهد. پفک است! سریع طوری که جیغشان بلند نشود با دلقک بازی و  ادادراوردن آنها را میگیرم و بیسکوییت میدهم دستشان. مادرشان بفهمد پفک خورده‌اند کارم تمام است! حاج وحید میکروفون را میگیرد. کم کم حیاط هم میشود حسینیه. سر و صداها می‌خوابد. خدا خیر بدهد به پسرها. هر چند دقیقه صدایی می‌کنند و من تکه نانی، بیسکوئیتی چیزی میدهم دستشان یا ادایی در می‌آوردم که ساکت شوند. وگرنه حاج وحید شب سومی... حسین میکروفون را از حاج وحید که دارد تند میرود میگیرد. به خیالم میخواهد آرام کند. اما شعری میخواند سوزناکتر! عجب گیری افتادیم ها!هیئت تمام میشود. دوباره دور هم جمع میشویم. گعده‌های چند نفره شکل میگیرد. با سید میلاد گپ میزنیم درباره بحث امروزمان در گروه. آقا مهدی را میبینم. دفعه قبل شب قدر در هیئت دیده بودمش. یکی از رفقا را در این سه شب ندیده ام. آخر شب سراغش را از آقا هادی میگیرم. علی آقا می‌آید. آقا سید حامد میگوید مافیای خازن و ترانزیستور آمد. همه میخندیم. دوقلوها یک بسته بیسکوئیت را خورده‌اند، پسرهای آقا سید حامد چیپسشان را. صدای حسنا از آنطرف پرده می‌آید که هنوز دارد بازی می‌کند...حب الحسین یجمعنا...</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 15:42:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما حزب اللهی های «حرفه ای» و چشمهایش...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-bkyi2pquq0t3</link>
                <description>در همان نگاه اول فهمیدم که نباید مکث کنم. سریع بی‌خیالش شدم. در روزهای بعد هم که اینستاگرام پر بود از تصاویرش، سعی کردم سراغ اینستاگرام نروم. اگر هم جایی، یکجوری، عکسش -همان عکس معروفش- می‌آمد جلوش چشمم یا رویم را بر‌می‌گرداندم یا گوشی موبایل را کنار می‌گذاشتم. مطمئن بودم این چشمها کار دستم خواهد داد... چشم هایش... چشم هایش... چشم های شهید حججی در همان عکس معروف موقع اسارت بدجور آدم را خفت می‌کند!تا الان چند روز گذشته؟ چند روز پیش بود که چشم هایش خط و نشان کشیدند برای همه ما؟ حال سرچ ندارم... بی خیال گوگل... گاگولی را عشق است. این چند روز خواستم فراموشش کنم... اما نشد. ول کن نیست. چشم هایش دست بر نمی دارند.دیشب که خبر شهادت  دو نفر از بچه‌های جهادگر موسسه طلوع را در اردوی جهادی شنیدم باز گفتم خودم را بزنم به گاگولی. زدم. این دفعه اما به چند روز نکشید. فقط تا صبح دوام آوردم. بعد از نماز صبح دستم رفت سمت گوشی. دوباره رفتم سراغ عکس هایشان. دوام نیاوردم. گاردم باز شد. دیوار دفاعی فروریخت... گریه کردم...چشمهای حججی و لبهای خندان شیرازی و فارس حسینی چسبیده‌اند بیخ گلویم. ول نمی‌کنند. حرف حساب می‌زنند. جواب ندارم...ای کاش محسن حججی کتابفروشی نکرده بود. ای کاش لیست پرفروش های کتاب را درنیاورده بود. ای کاش کتاب پخش نکرده بود بین این و آن. ای کاش امین شیرازی در سه شنبه‌های مهدوی لیوان شربت نداده بود دست خلق الله در تابستانهای گرم چهاراره ولیعصر. ای کاش نانوایی سر خط نکرده بود برای پخش نان صلواتی بین فقرا...چرا فقط اینها شهید می‌شوند. چرا از ما «حزب اللهی های حرفه‌ای» و «حزب اللهی های اتوکشیده» یکی شهید نمی شود؟ما حزب اللهی های حرفه ای انگار داریم می‌پلکیم تا آنها شهید شوند. قضیه همان از آخر مجلس است... ما حرفه‌ای‌ها خطبه‌های نمازجمعه را نقد می‌کنیم، از بصیرت امام جمعه ایراد می گیریم اما یادمان رفته آخرین باری که رفتیم نمازجمعه کی بود! ما از تبدیل مسجدها به پاتوق پیرمردها گله می‌کنیم اما نمازمان را فرادا و با گردن کج می‌خوانیم که مثلا یعنی الهی و ربی من لی غیرک. لینک کمک به خانواده‌های کم بضاعت را پشت کامپیوترمان باز می‌کنیم و پولی میریزیم اما از رفتن بین فقرا و مستضعفان مورمورمان می‌شود. علیه یکسان سازی قبور شهدا مقاله می نویسیم اما سری به مزار شهدا که امام گفته بود امام زادگان عشق‌اند و مزارشان زیارتگاه اهل یقین است نمیزنیم. برای ایستگاه‌های صلواتی پوستر طراحی میکنیم اما یک لیوان شربت دست ملت نمیدهیم. اردوی تشکیلاتی برگزار می کنیم  و چارت آموزشی می‌کشیم و آسیب شناسی فرهنگی می‌کنیم و نقد علمی می‌نویسیم و...ما حزب اللهی های حرفه ای سرگرم هشتگ و تشتک و پشتک در توئیتر و همایش و سمینار هستیم و حزب اللهی های غیر حرفه ای در عراق و شام و گیلان غرب شهید می شوند...ای خدا... چشمهایش...</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 15:41:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این 12 سال...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-knhtkczkhy7f</link>
                <description>این 12 سال...12 سال قبل، گوشه مسجد دانشگاه تهران، اولین متن را که قرار بود در یک نشریه منتشر شود نوشتم. همین شد بهانه ورود آماتوری به دنیای رسانه.دو سه سال بعد کم‌کم مطالب جدی‌تر شدند (حتی طنزها!) و در رسانه‌های جدی‌تری منتشر شدند. کم کم منی که قرار بود مهندس معدن شوم -و حتی مدتی جو بدجور گرفته بود و خارج از دانشگاه ه در کلاسهایی مرتبط با رشته معدن شرکت میکردم!- بصورت حرفه‌ای وارد فضای روزنامه نگاری شدم.اوایل خرج زندگی با روزنامه نگاری در نمی‌آمد. مسافرکشی میکردم. اما بعدتر بهتر شد. بیشتر زونامه نگاری می‌کردم و کمتر مسافرکشی!هفت هشت سال بعد ازآن مطلب نوشتن در گوشه مسجد دانشگاه تهران، دیگر رسما روزنامه نگار بودم در حوزه کتاب و فرهنگ. می‌نوشتم، میخواندم، به جشنواره‌ها سرک می‌کشیدم، با رفقای هم‌قطار گعده می‌گرفتیم، در فضای مجازی بحث میکردیم و...حالا 12 سال از آن روز گذشته است و همه، از جمله مادرم که روزنامه نگاری را شغل نمی‌داند تا همسرم که خیلی برایش مهم نیست اسم شغلم چیست و در هر حال همراهم است تا پدرم که گاهی اوقات بخاطر روز تعطیل سر کار رفتن بهم کنایه می‌زند و... همه من را بعنوان یک روزنامه نگار پذیرفته‌اند.اینها را گفتم که بگویم در 12 سال می‌توان از یک جوان محصل در رشته مهندسی معدن تبدیل شد به یک روزنامه نگار. 5 شش ساله هم می‌شود. اما 12 سال دیگر خانه پرش است. در 12 سال بدون هیچ برنامه ریزی مشخصی از طرف جایی، بدون اجرای گامهای مرحله بندی شده ای در برنامه ای، بدون نگاه تیز بین مدیری تربیت کننده ای در رسانه ای، میشود روزنامه نگار شد.حالا که دارد عمر 12 ساله مدیریت آقایان اصولگرای سابق (نو اصولگرای فعلی!) در شهرداری و موسسه همشهری تمام می‌شود ومدیریت  این موسسه -علاوه بر بدنه‌اش که در تمام این 12 سال بود!- دست اصلاح طلبان و... می‌افتد میتوان بیشتر و ملموس‌تر حسرت خورد بر این 12 سال که در این موسسه میتوانست خرج تربیت روزنامه نگار حزب اللهی و انقلابی شود و نشد.در عوض نشریات این موسسه و بودجه این موسسه و شبکه توزیع این موسسه و ظرفیت تبلیغ این موسسه خرج شد تا ضد انقلابها و غیر انقلابی‌ها روزنامه نگار شوند و بعد بروند نشریه در حوزه حیوانات خانگی بزنند و سرمقاله‌اش را اینطور شروع کنند: «عید شما و پت شما مبارک!»</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 14:40:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسم الله</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazi/%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-i3nuf6wikjz7</link>
                <description>فعلا برای اینکه اگر کسی به اینجا مراجعه کرد بعضی از مطالب قبلی ام را که در کانال تلگرامم نوشته بودم، ببیند، منتخبی از آنها را بازنشر می‌دهم.بعد از آن نوشتن مطالب جدید را شروع خواهم کرد.</description>
                <category>محمدرضا شهبازی</category>
                <author>محمدرضا شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 14:39:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>