<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز شهبازی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahbazielnaz21</link>
        <description>دانشجوی حقوقم ، عاشق کتاب، فیلم و نوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:58:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/490502/avatar/kiWoXe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الناز شهبازی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین ضیافت دیکتاتور</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-gronsmsnqrhi</link>
                <description>این روزها در میان کشورهایی که اسیر دیکتاتوری بوده‌اند، توجهم به سمت «لیبی» جلب شده است؛ کشوری که در سال 1969 بر اثر کودتای نظامی، «بدون خونریزی» به دست معمر قذافی افتاد. این دیکتاتور را با لباس‌های عجیب و تفکر آغشته به ناسیونالیسم عربی به یاد می‌آوریم.دیروز به صورت «ناگهانی» و «کاملا اتفاقی» برایم سوال شد که معمر قذافی، این دیکتاتور «سمج» و «پوست‌کلفت»، آخرین جشن «انقلاب الفاتح» را چگونه گذرانده است؟جشنی به شکوه 40 سالگیعکس قذافی همه‌جا بود؛ به طوری که امکان نداشت کسی وارد کشور شود و با عکس رهبر جمهوری عرب لیبی برخورد نکند.در سال 2009، قذافی چهلمین سالگرد حکومت خود را جشن گرفت. میدان سبز طرابلس از تاریخ 1 سپتامبر، میزبان جشن‌های شش‌روزه‌ای بود که به مناسبت آغاز رهبری «مقتدرانه» قذافی، هرساله برگزار می‌شدند. در این جشن‌ها، رژه نظامی برگزار می‌شد، تانک‌ها برای قدرت‌نمایی به حرکت در می‌آمدند و جنگنده‌ها با پرواز در آسمان، مردم را سرگرم می‌کردند. رقص و اسب‌سواری هم، عضو جدایی‌ناپذیر این جشن‌ها بود.شاید قذافی فکر می‌کرد با برگزاری این مهمانی بی‌بدیل، می‌تواند از زیر سایه بمب‌گذاری لوکربی (که البته مسئولیت آن را پذیرفته بود، اما جنجال‌های مربوط به آن هنوز ادامه داشت) و نفرت غرب خارج شود؛ اما آیا درست فکر می‌کرد؟شام آخرناتالی مور در ارتباط با چهل و یکمین سالگرد حکومت قذافی نوشته است که این جشن نسبت به سال گذشته ساده‌تر بود، اما هنوز هم پر زرق و برق؛ باز هم رژه، پایکوبی و نمایش قدرت! طبق گفته این گزارشگر، حضور چشمگیر مردم لیبی شگفت‌زده‌اش کرده و از اقتدار قذافی سر ذوق آمده است.جالب است که قذافی در آخرین جشن خود، سخنرانی نکرد. این حرکت از سوی رهبری که علاقه وافری به سخنرانی‌های طولانی داشت، واقعا بعید است. شاید اگر او می‌دانست، حدود 5 ماه دیگر، اعتراضات گسترده‌ای علیهش زبانه می‌کشند و دقیقا 1 سال و 1 ماه و 17 روز بعد قرار است برای نجات خود به سوراخ موش پناه ببرد، قدر میکروفون و جایگاه سخنرانی را بیشتر می‌دانست :)تلاش نافرجام برای بقامعمر قذافی، توجهی به اعتراضات گسترده مردم که از فوریه 2011 شروع شده بودند، نکرد. او اعتقاد داشت «رهبر لیبی» است و این رهبری، یک مقام دولتی نیست که از آن کناره‌گیری کند. او در سخنرانی‌های گسترده تلوزیونی خود از مردم می‌خواست به خیابان‌ها بیایند و کشورشان را از دست «شورشیان»‌ و «تروریست‌های عضو القاعده» که تعدادشان از صد نفر بیشتر نیست، نجات دهند!همچنین قذافی در مصاحبه با شبکه ABC، وقوع هر گونه اعتراض را رد کرد و اعتقاد داشت مردم لیبی عاشق کشورشان (قذافی مانند همه دیکتاتورها حکومت را مساوی وطن می‌دانست) هستند. او نمی‌دانست در 20 اکتبر همان سال قرار است به وسیله خشم همین «مردم سرکوب‌شده» کشته شود و پایانی یکی از طولانی‌ترین دیکتاتوری‌های تاریخ رقم بخورد.</description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 13:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمونیسم می‌رود و ما می‌مانیم و (حتی) می‌خندیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-wpmdzb89wg0s</link>
                <description>تقریبا با آغاز اعتراضات، شروع به خواندن کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدم» کردم. طولی هم نکشید که کتاب به سرانجام خود رسید و من هم طبق عادت قدیمی، در «طاقچه» نظر خود را ثبت کردم، اما  این دیدگاه هرگز به مرحله تأیید نهایی و انتشار نرسید. تصمیم گرفتم، در اینجا نظر خود را راجع به این کتاب و تطبیق آن با شرایط کنونی بگویم؛ شاید این‌گونه سال‌ها بعد با خواندن این نوشته، به یاد دی‌ماه 1404 بیوفتم و رد پای این کتاب در ذهنم پررنگ‌تر شود. سانسور و کمونیسم؛ برادران جدانشدنیدراکولیچ (نویسنده کتاب) در جامعه‌ای روزنامه‌نگار بوده که دشمنی بی‌چون‌وچرا با قلم وجود داشته است. داستان اول کتاب هم در همین باب سخن می‌گوید و یک نکته را فریاد می‌زند: کمونیسم، پر از سانسور، نظارت و دیده‌بانی بر اعمال و گفتار است. این اقدام حکومت یک تفکر را بین مردم جامعه جا می‌اندازد: با کسی که خلاف نظام سخن گفته، حرف نزن، وگرنه دچار دردسر بزرگی می‌شوی!اقتصاد کمونیسمی چگونه است؟ دراکولیچ با مثال‌های فراوان اقتصاد کمونیسمی را شرح می‌دهد، این‌که مردم و به خصوص زن‌های جامعه کمونیسمی حتی به ساده‌ترین محصولات بهداشتی نیز دسترسی نداشتند؛ زیرا حکومت عرضه نداشت محصولات باکیفیت و ضروری را روانه بازار کند و اگر هم می‌کرد، آن‌قدر گران بود که نمی‌صرفید! دلیل این خلاء اقتصادی ساده است: توجه حکومت کمونیسمی همیشه بر مصالح عالی بوده و هیچ وقت به نیازهای ابتدایی مردم توجهی نکرده است. یک مثال ساده: اشکالی ندارد که تو نانی برای خوردن نداری، سر نظام سلامت! این تفکر چندان گسترده می‌شود که به مرور، مردم نیز نیازهای اساسی خود را فراموش می‌کنند و در تفکر «قناعت‌گرایی» غوطه‌ور می‌شوند. لازم به ذکر است که قناعت‌گرایی در جامعه کمونیسم، یک اجبار است، نه انتخابی ارزشمند؛ اینکه اگر لب جوب بنشینی و فلافل بخوری و عشق چاشنی این کار باشد، خیلی لذت‌بخش‌تر از نشستن در رستوران‌های پر زرق و برق بالاشهر است. با این‌حال کمونیسم هرگز نگفت آن فلافل خوردن تنها زمانی ارزشمند است که انتخاب باشد! ما گوشت نمی‌خوریم، مجبوریم کیفیت محصولات ضروری را روز به روز کاهش دهیم، قید لباس‌های نو و دورهمی‌های مکرر خانوادگی را زده‌ایم، این‌ها هرگز انتخاب ما نبوده‌اند؛ ما مجبور به قناعت و اقتصاد مقاومتی بوده‌ایم. همه ما خوب می‌دانیم که قید بسیاری از نیازهای عادی را زدن نه تنها خوشبختی نیست، بلکه تحمیلی است که با ورقه‌های قناعت زراندود شده است. حکومت کمونیسمی یا تفکر کمونیسمی؟! دیدگاه نویسنده نسبت به کمونیسم از مرزهای کشور فراتر می‌رود. او می‌گوید کمونیسم توانسته بود به قلب‌های مردم رسوخ کند و دیدگاه آن‌ها راجع به کوچک‌ترین مسائل را تغییر دهد. شاید این‌گونه می‌توانیم پی ببریم که چرا برخی مردم از تحولات وحشت دارند، زیرا فکر می‌کنند مبنایی که سال‌ها با آن زندگی کرده‌اند، درست‌ترین است. به نظرم آن‌ها را نباید مقصر این وضع بدانیم، چون این حکومت است که ریشه‌های فکری آن‌ها را  تغییر داده؛ اینکه با کمبودها کنار بیایند، به زندگی ادامه دهند، آینده را (به شرط باقی ماندن حکومت کنونی) روشن ببینند و برای آبادانی حکومت (نه کشور) تلاش کنند. سوال آخر: حاضر هستید با ایدئولوژی‌های دیگران زندگی کنید؟به عنوان سخن آخر باید بگویم، پایبندی به ایدئولوژی‌های دیگران (حکومت) که از شواهد امر معلوم است نمی‌توانند پاسخگوی نیازها، احساسات و علایق عامه (نه خواص) جامعه باشند، متضاد با عقلانیت است! نویسنده نیز می‌گوید:« خیلی طول کشید تا فهمیدم محدود کردن خود در دایره هر نوع جهان‌بینی، می‌تواند ما را گرفتار فقر و رنج کند.» </description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن با ادویه خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%85-umeiisfvtvib</link>
                <description>تصویری تزئینی از «برج آزادی»می‌گفت، مگر می‌توان نوشت؟ در این فضا، مگر اصلا نوشتن فایده‌ای هم دارد؟ نمی‌دانم، شاید داشته باشد؛ ولی مطمئنم در فضای کنونی، نوشتن همچنان برای جبهه‌ای غول بی‌شاخ و دم است، که اگر نبود، از «نوشتن» پیامک، «نوشتن» توییت و حتی «نوشتن» نظراتی کوتاه در اپلیکیشن کتابخوانی محروم نبودیم! این را به عنوان مقدمه‌ای از آنچه در این پست مد نظرم است، قبول بفرمایید. هدفم از نوشتن این پست، ساده است: شرح احساسات نسبتا بی‌پرده از اتفاقات ماه اخیر و همین.کدام پیروزی؟همه می‌دانیم چه شد! نه لازم است و نه می‌توانم اشاره‌ای به آن کنم. تقریبا چنگ به هر چیز زدند که صداها خاموش شوند و شدند؟ شاید فریادهای دلقک‌های رسانه‌ای که می‌گویند «ما پیروز شدیم»، برخی را فریب دهد، اما واضح است که نمی‌توان روی خون بنا ساخت، چون می‌لغزد، چون فرو می‌ریزد، چون متزلزل است! همه ما می‌دانیم، حتی اگر موبایل‌های در دستمان را آفلاین کنید و در عین حال امتحانتمان را مجازی!شاید نقل قولی کوتاه از کتاب همه‌ می‌میرند، کافی باشد برای تعیین برنده: «پیروزی بر قحطی و طاعون ممکن است؛ اما آیا می‌شود بر انسانها پیروز شد؟» پاسخ شما چیست؟ به نظر شما تیر و کالابرگ و بند، چسبی مطمئن بر دهان آزادی‌خواه است؟اینترنت؛ شاید امروز، شاید هرگز!کتاب خودآموز دیکتاتورها در نکته‌ای کنکوری، اهمیت اینترنت برای دیکتاتورها را آشکار می‌کند. احتمالا سران مملکت ما، روی این مبحث حساب ویژه باز کرده‌اند که به محض «احساس خطر»، آن دکمه لعنتی را فشار می‌دهند و گستاخانه راجع به اتصال اینترنت وعده و وعید نثار ما می‌کنند؛ در ضمن چه اینترنتی؟ شایسته است در مطالب آتی (به شرط حیات خودم و اینترنت)، راجع به بسترهایی که در این خاک جغرافیایی، قابل دسترسی نیستند، صحبت مفصلی کنم.امتحان مجازی؛ شیرینی به کام من و تو!روی سر ما جا دارید که امتحانات را مجازی کردید تا در فضای آرام خانواده و با خیالی آسوده، امتحانات ترم کنونی را به پایان برسانیم؛ اما قبول کنید، این آواز دهل برای شما خوش‌تر بوده است! صرفه‌جویی در مصرف گاز + صرفه‌جویی در تجمعات + صرفه‌جویی در تعداد تیرها + صرفه‌جویی در تعداد بازداشت‌ها! دیگر چه می‌خواهید؟ راهکار هوشمندانه‌ای بود! پیشنهاد می‌کنم با نویسنده کتاب خودآموز دیکتاتورها رایزنی کوتاهی برای حضور در آن داشته باشید.تمام شدن مال ما نیست!جمله‌ای از آلبر کامو همیشه در ذهن من است: «عادت کردن به نومیدی، وخیم‌تر از خود نومیدی است.» ما تمام نمی‌شویم، تکثیر می‌شویم و سهمگین‌تر از گذشته فریاد می‌زنیم. این را فراموش نکنید.</description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 17:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بدن؛ روایتی واقعی و دردناک از یک قتل</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AA%D9%84-khwsnuafldrk</link>
                <description>اکران فیلم بی‌بدن ساخته مرتضی علیزاده در سال 1402 سبب جلب توجه‌ دوباره به پرونده قتل غزاله شکور که حدود ده سال پیش اتفاق افتاد شد. در ادامه قصد دارم شرح کوتاهی از این پرونده و انطباق فیلم سینمایی بی‌بدن با واقعیت داشته باشم. پوستری از فیلم بی‌بدن با بازی الناز شاکردوستشرح ماجرا در یکی از روزهای سال 92 خانواده‌ شکور به پلیس گزارش مفقودی دختر خود را دادند. بعد از تحقیقات مشخص شد غزاله به خانه دوست پسر خود رفته و پس از اینکه مشاجره‌ای بین آن‌ها اتفاق افتاده آرمان او را به قتل رسانده و جسدش را مفقود کرده است. این شرح اعترافات اولیه آرمان بود. اما در ادامه ماجرای دادرسی آرمان تمام اعترافات خود را پس گرفت و مدعی شد همه این اعترافات را تحت فشار و شکنجه انجام داده است. اگرچه جسد غزاله همچنان مفقود بود اما پلیس لکه‌های خونی که متعلق به غزاله بود را در خانه آرمان پیدا کرد.  همچنین اعترافات اولیه آرمان سبب شده بود ادله محکمی برای وقوع قتل توسط او به وجود بیاید. مخصوصا اینکه ادعای آرمان مبنی بر اینکه هنگام اعتراف تحت فشار بوده اثبات نشد. قاضی پرونده به دلیل وجود این نشانه‌ها تشخیص قتل غزاله را داده و اولیای دم نیز تقاضای قصاص آرمان را داشتند. آرمان عبدالعالی و غزاله شکوریاجرای حکم قصاص آرمان تا مدت ده سال به دلایل مختلفی به تعویق افتاد. از جمله اینکه وکیل متهم مدعی شد غزاله قرار بود تحصیلات خود را در خارج از کشور ادامه دهد و اصلا دلیل دعوای او با آرمان همین بوده است. بدین ترتیب غزاله بدون اطلاع از کشور رفته است. همچنین پدر آرمان با برانگیختگی احساسات عموم مردم سعی داشت از اعدام پسر خود جلوگیری کند. این برانگیختگی احساسات تا جایی پیش رفت که برخی افراد شروع به پخش اخبار مختلف مبنی بر مشاهده غزاله در خارج از کشور کردند و مدعی شدند غزاله زنده است و از کشور فرار کرده. به هرحال هیچ‌کدام از این ادعاها توسط قاضی محرز نشد و حکم قصاص آرمان عبدالعالی در آذر 1400 در کرج اجرا شد. فیلم بی‌بدن اعتراضات نسبت به اکران این فیلم کم نبود. خانواده شکور نسبت به عدم رعایت حریم خصوصی خود در این فیلم اعتراض کردند. همچنین وکیل آرمان مدعی شد اتفاقاتی که در فیلم نمایش داده شده بر مبنای واقعیت نبوده است. کارگردان فیلم در پاسخ به این اعتراضات بیان کرد بی‌بدن با توجه به چندین پرونده قتل مشابه ساخته شده و هیچ ارتباط مستقیمی با پرونده آرمان و غزاله ندارد. البته واقعیت این است که خیلی سخت می‌توان این ادعای آقای علیزاده را پذیرفت. نشانه‌های واضحی که در فیلم بی‌بدن وجود دارد نشان از ارتباط مستقیم با پرونده مذکور دارد. مقایسه فیلم بی‌بدن با واقعیت نه تنها در پرونده قتل غزاله بلکه در هیچ پرونده دیگری ابعاد دقیق و جزئی برای عموم مردم منتشر نمی‌شود. از طرفی شبهه‌هایی که در این پرونده وجود داشت به قدری زیاد بود که هنوز هم برخی اعتقاد دارند آرمان نباید اعدام می‌شد. برای مثال برخی معتقد بودند این پسر هفده ساله از لحاظ عقلی هنوز به تکامل نرسیده بوده و رفتارهای بچگانه‌اش هم نشان از این موضوع دارد. با این حال بلوغ آرمان توسط دادگاه و قاضی پرونده محرز شد. از طرفی برخی می‌گفتند جسدی وجود ندارد که نشان از وقوع قتل بدهد چه برسد به اینکه این قتل را به فردی نسبت دهید! (وکیل متهم در فیلم می‌گوید: شما دنبال یک گردن برای طناب دارتان می‌گردید) دادگاه این ادعا را نیز رد کرد و خاطرنشان کرد نشانه‌های واضح و بدیهی برای وقوع قتل غزاله وجود دارد. همه این‌ها را گفتم که به این موضوع برسم: تا زمانی که پرونده به صورت دقیق و با تمام جزئیات زیر دستمان نباشد نمی‌توانیم قضاوت کنیم که فیلم بی‌بدن تا چه اندازه به واقعیت نزدیک است. با این حال راجع به تفاوت‌ها می‌توان گفت: اسامی در این فیلم عوض شده که البته برای رعایت حریم خانواده‌ها کاملا طبیعیست. همچنین فیلم اشاره به دانشجو بودن قاتل و مقتول می‌کند در حالی که واقعیت اینطور نبوده و غزاله 19 ساله و آرمان 17 سالش بوده است. به علاوه در فیلم ادعا شده عکس‌هایی نامناسب از غزاله بین همکلاسی‌هایش پخش شده است و دلیل مشاجره‌اش با آرمان نیز همین بوده. در حالی که براساس شرح‌هایی واقعی از این پرونده دلیل دعوا مهاجرت غزاله بوده است. عکسی از آرمان عبدالعالی در دادگاهشرح یک سری نکات حقوقی در فیلم بی‌بدن برخی نکات حقوقی را مشاهده می‌کنیم که تا حد دانش بسیار کم خود در این حوزه می‌خواهم آن‌ها را بازگو نمایم: پرداخت نصف دیه توسط اولیای دم: براساس ماده 382 قانون مجازات اسلامی اگر زن مسلمان توسط مرد مسلمان کشته شود اولیای دم قبل از قصاص قاتل باید نصف دیه کامل انسان را به او پرداخت کنند. فلسفه این حکم این است که قصاص، گرفتن جان یک انسان در مقابل جان یک انسان دیگر است و این گرفتن جان بهایی دارد! نقد بزرگی که میتوان بر این حکم وارد کرد این است که: چرا این حکم در اجرای قصاص زن مسلمان که مرد مسلمانی را به قتل رسانده است جاری نیست! قانون در اینجا مبنی بر شرع عمل کرده. دیه زن نصف دیه مرد است به همین دلیل است که این حکم فقط در آنجایی که ماده 382 شرح داده جاری و لازم‌الاجرا خواهد بود. اگر به شرع مراجعه کنیم خواهیم دید که به دلایلی همچون سرپرست خانواده بودن مردان، موظف بودن پرداخت نفقه و مهریه به زنان و به صورت کلی پرداخت هزینه‌های زندگی، دیه مردان دوبرابر دیه زنان در نظر گرفته شده. چیزی که به نظر ناعادلانه می‌آید! زیرا که در موارد بسیاری می‌توان زنانی را یافت که سرپرست خانواده هستند و مخارج بر گردن آن‌هاست. همچنین در پرونده‌ای مانند آرمان و غزاله می‌توان گفت آرمان سرپرست خانواده نبوده! به هرحال حتماً می‌دانید که نسبت به این مسئله اختلافات زیادی وجود دارد و نقدهای فراوانی به آن وارد شده با این وجود هرچقدر هم که به نقد این حکم بپردازیم به یک نقطه می‌رسیم: شرع است و نمی‌توان تغییرش داد:) انکار بعد از اقرار در قانون مجازات اسلامی: به صورت خلاصه قضیه از این قرار است که اگر متهم نسبت به ارتکاب جرمی که مجازات آن قتل یا سنگسار است اعتراف کند و بعد آن را پس بگیرد این انکار پس از اقرار در دادگاه قابل استماع و رسیدگی است. (مبنای قانونی: ماده 173 قانون مجازات اسلامی) سوالی که به وجود می‌آید این است که پس چرا در فیلم بی‌بدن سروش اعتراف خود را پس گرفت ولی دادستان در دادگاه به این اعتراف استناد کرد؟ در اینجا نظر خودم را مطرح می‌کنم. به نظرم اولاً سروش برای اعترافات خود ادعای باطلی را مطرح کرد و گفت من تحت فشار بودم! این ادعا اثبات نشد و سبب شد انکار پس اقرار صورت نگیرد. از طرفی ادله نسبتا محکمی مانند وجود لکه‌های خون در خانه سروش به صحت اعترافات اولیه او دامن زد. در آخر اگر هم فرض را بر انکار بعد از اقرار بگیریم طبق ماده 131 قانون مجازات اسلامی می‌توان با استناد به علم قاضی وقوع جرم قتل را ثابت کرد. پنهان کردن جسد و ایراد جنایت بر آن: جسد ارغوان هرگز پیدا نشد و شاید غمگین‌ترین قسمت فیلم بی‌بدن همین باشد. در قسمتی می‌بینیم مادر ارغوان در زباله‌ها به دنبال جسد دختر خود می‌گردد. همچنین او بارها گفته بود که اگر سروش نشانی از جسد دخترم بدهد رضایت می‌دهم. در واقعیت هم همین گونه بود و اولیای غزاله هرگز نتوانستند دخترشان را به خاک بسپراند. همچنین در فیلم استفاده سروش و پدرش از چمدان‌های همسر مهرداد (پدر سروش) به بهانه سفر و بازنگرداندن آن‌ها نشانه‌ایست مبنی بر آسیب به جسد مقتول. به خصوص اینکه بعداً با استفاده از دوربین مداربسته معلوم شد اصلا این چمدان‌ها در فرودگاه مورد استفاده قرار نگرفتند. از منظر حقوقی جنایت بر میت جرم‌انگاری شده است. ماده 494 قانون مجازات اسلامی برای مثله کردن یا به عبارتی قطع اعضای بدن میت مجازات دیه را تعیین کرده. نقدی که بر این ماده وارد است: مثله کردن اقدامی خشن و به دور از شأن انسانی بوده و نشان‌دهنده عدم رعایت حرمت میت است، بدین ترتیب باید مجازات سنگین‌تری در نظر گرفت. در ارتباط با عدم پیدا شدن جسد مقتول می‌توان گفت که طبق رأی دیوان عالی کشور اخفای (پنهان کردن) جسد توسط قاتل مجازات مستقلی ندارد. البته که می‌توان به عدم جرم‌انگاری این اقدام نیز نقدهایی را وارد کرد. در آخر بابت خشک بودن و نسبتاً خشن بودن این مطلب عذرخواهی من رو بپذیرید. دوست داشتم این فیلم رو از لحاظ روانشناسی هم بررسی کنم اما فکر کردم احتمالاً مطلب طولانی و از حوصله خارج میشه و البته واقعا هیچ علم روانشناسی‌ای ندارم. همچنین من فعلا حتی خودم رو عضو کوچیکی از حقوق‌خوان‌ها هم نمیدونم و طبیعیه که علمم نسبت به حقوق کیفری خیلی خیلی خیلی ناقصه اما سعی کردم نسبت به این فیلم و پرونده تحلیل خودم رو داشته باشم و از کتاب‌های حقوقی مختلف کمک بگیرم. اگر اشتباهی رخ داده بود عذر بنده رو بپذیرید و حتما بهم گوشزد کنید تا اصلاحش کنم. تشکر می‌کنم که تا انتها همراه من بودید. امیدوارم جنایت‌های این‌چنینی که قطعا باعث آسیب به هردو طرف قاتل و مقتول میشه در ایران به حداقل برسه و داغ هیچ فرزندی بر دل پدر و مادرش باقی نمونه. در کلام پایانی پیشنهاد می‌کنم به آهنگ بی‌بدن محسن چاووشی با وجود غم‌انگیز بودنش گوش بدید. پر از احساسه این آهنگ:) </description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 20:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل نروژی؛ اولین گام برای شروع آثار هاروکی موراکامی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%86%D8%B1%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-lymo8rjfsh1h</link>
                <description>چند سال پیش بود که کتاب «کافکا در کرانه» رو شروع کردم به خوندن. تعریف و تمجیدهای زیادی از این کتاب شنیده بودم اما در قدم اول کتاب خیلی مجذوبم نکرد. من نسبت به بعضی کتاب‌ها این واکنش رو دارم که «الان وقت خواندنش نیست». پس کتاب رو کنار گذاشتم ولی از جایی که حیفم میومد از کنار موراکامی به سادگی بگذرم، با کمی پرس و جو «جنگل نروژی» را خریدم. خرید این کتاب مقارن بود با دوره کنکورم. بنابراین خوندنش رو یک سال عقب انداختم. بعد هم درگیر خوندن «ارباب حلقه‌ها» شدم. در نهایت یک ماه پیش بود که چشمم به جنگل نروژی خورد و شروع کردم به خوندنش. اینجا دوست دارم یکم از حسم نسبت به این کتاب، هاروکی موراکامی و ادبیاتش بگم. نرم و شیرین مثل موچی! اگه از غذاهای آسیای شرقی خوشتون بیاد حتما اسم موچی به گوشتون خورده. موچی یه نوع شیرینی ژاپنیه که از برنج درست میشه. ملایمی و لطافت جنگل نروژی دقیقا شبیه این شیرینی سنتی خوشمزست (البته موچی رو بعضیا دوست ندارن). ماجرای کتاب چیه؟ واتانابه و نائوکو به خاطر خودکشی ناگهانی دوستشون دچار فروپاشی روانی میشن. واتانابه شخصیت اصلیه و داستان از دید اون روایت میشه. داستان پر از پیچیدگی شخصیت‌هاست. کسایی که بعد از مرگ دوست پرانرژیشون محکومن به ادامه دادن. شاید بتونن ادامه بدن، شاید هم نه... دوست دارم ماجرا رو فعلا تا همینجا بدونید. اگر دوست داشتید حتما بخونیدش. تذکر میدم که روند داستان کُنده و شاید خستتون کنه (ممکنه بعضیا موچی دوست نداشته باشن:)). از من به شما نصیحت که کتاب رو مزه مزه کنید و عجله نکنید برای تموم کردنش. کاش ژاپنی بلد بودم... متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه سانسور جزء جدانشدنی از کتاب‌های ترجمه‌شده ماست. چیزی که باعث میشه داستان رو نفهمیم یا نصفه بفهمیم و در نتیجه کلافه بشیم. بخش‌هایی در جنگل نروژی هست که نباید سانسور بشن وگرنه به قول یه نفر فکر میکنی همه خواهر برادرن! به هرحال کمترین میزان سانسور و بیشترین نشونه‌ها برای فهمیدن داستان اصلی توی ترجمه «م.عمرانی» وجود داره. ترجیحم این بود ژاپنی بلد باشم ولی همین هم اوکیه فعلا:) امتیازم به جنگل نروژیاین نوع ادبیات و روایت آروم و دقیق خیلی مورد پسند منه. به علاوه حضور شخصیت‌های پیچیده توی داستان رو دوست دارم. قطعا امتیازم به جنگل نروژی هشت به بالاست:) گام بعدیم چیه؟ قصدم اینه کتاب «اول شخص مفرد» رو در گام بعدی بخونم. بعد از تموم کردنش حتما راجع بهش میگم بهتون. اگه از خوندن این مطلب لذت بردید ممنون میشم حمایتم کنید. اگر نقد یا پیشنهادی دارید هم حتما حتما در کامنت بهم بگید. پیشاپیش ممنونم.</description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 20:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زندگی کردن نترسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-yrbeqoibyagr</link>
                <description>خیلیا هستن زمانی که می‌بینن ناراحتی یا ترجیح میدی مدتی خلوت کنی میزنن رو شونت و میگن زندگیو سخت نگیر! حالا خودمونیم... زندگی سخته! هرچقدر هم بگن سخت نگیر خب نمیشه قطعا... اما به نظرم جدا از این سخت گرفتن گاهی برای هممون پیش میاد که از زندگی کردن می‌ترسیم! از تفریحاتم لذت نمی‌برمیک بار دوره کنکور بعد از یک امتحان نسبتا سخت دوستم بهم پیشنهاد داد که بریم یه دوری بزنیم. با خودم فکر کردم کل شبو بیدار بودم حالا الان برم مشکلی پیش نمیاد و خب تصمیم گرفتم برم. اما توی کل اون مدتی که با دوستام وقت می‌گذروندم داشتم به این فکر می‌کردم نکنه اشتباه می‌کنم! نکنه الان از درسام عقب میوفتم! نکنه... خلاصه انقدر فکر کردم که کل اون تفریح زهرمارم شد... خستگی امتحان هم موند توی تک تک سلولام. شمارو نمیدونم ولی مشابه این موقعیت بارها و بارها برام تکرار شده...فایده‌ای نداره پس انجامش نمی‌دم گاهی پیش میاد که یه قدم به سمت یک مسیر متفاوت برمی‌داریم. این مسیر ممکنه کاملا با چیزهایی که قبلا تجربه کردیم متفاوت باشه اما همیشه آرزوش رو داشتیم حداقل یه امتحان کوچیکی کنیم. خلاصه که اولین گام رو برمی‌داریم اما ناگهان می‌بینیم که آخ چقدر سخته! چقدر من نمی‌تونم! پا پس می‌کشیم و دست از پا درازتر برمی‌گردیم به روتین خودمون. سال‌ها بعد هم به خودمون میایم و می‌بینیم کاری که دوست داشتیم رو صرفا به خاطر توهم ناتوانی هرگز انجام ندادیم! برای خودم توی ورزش مشابه همین اتفاق افتاد. حالا هم یه جوون نوزده سالم که کمردرد گریبانمو گرفته:) نه! برای اینکار سنی ازم گذشته بین اطرافیان خیلی‌ها رو دیدم که با گفتن دیگه سنی ازم گذشته صحنه رو ترک می‌کنن. این حرف توی هر سنی سراغ آدم‌ها میاد. به خاطر همین میشه یه نتیجه ساده ازش گرفت هیچ وقت، انجام هیچ کاری از سن شما نگذشته بلکه فقط قضاوت‌های مردمه که شما رو می‌ترسونه:) برخلاف دوتای قبلی من خیلی با این مسئله مواجه نبودم خدارو شکر...نکنه دارم اشتباهی میرمیه سوال فلسفی که ذهن هممون رو گاه و بی‌گاه مشغول می‌کنه اینه که نکنه مسیر اشتباهی رو انتخاب کردم. وقتی همسن‌های خودمون رو می‌بینیم که موفق‌تر، زیباتر و خوشحال‌ترن این مسئله هجوم میاره به مغزمون. مثلا من در حالی که داشتم توی خوابگاه با امکانات زیر صفر آشپزی می‌کردم (برای سیر شدن) استوری دوستمو که درآمد نسبتا خوبی داره رو دیدم و یهو با خودم گفتم نکنه نباید اصلا میومدم دانشگاه! کمی کلیشه‌ای حالا سوالی که پیش میاد اینه: همه اینارو چجوری کنترل کنیم؟ چجوری کنار بیایم با این مسائل؟خب من روانشناس نیستم! راستش استعداد زیادی هم ندارم تو این زمینه... صرفا سعی می‌کنم تجربه‌هامو به اشتراک بذارم...کمی تفریح بدک نیستهمیشه باید یادمون باشه بعد از یک کار طولانی استراحت و تفریح خیلی خیلی لازمه. بنابراین وقتی وسط جمع دوستانه هستید سعی کنید به مشکلات فکر نکنید! وقتی آخر هفته یک سریال جدید شروع کردید فقط ازش لذت ببرید و به شنبه فکر نکنید! من تازگیا برای مقابله با این مشکل خودمو موظف کردم ماهی یه بار یه خوراکی خوشمزه انتخاب کنم، مدتی (چه حضوری چه با تلفن) با دوستام وقت بگذرونم و یک جای جدید رو ببینم. (کمی موثر بوده) تجربه کسب کن و نگران نباشراستش رو بخواین حرکت کردن فقط در یک مسیر اصلا جالب نیست. یک جایی متوجه می‌شید که فقط و فقط  بلدید یک کار رو خوب انجام بدید. مثلا من نگاه کردم به خودم و دیدم تقریبا دو دهه از زندگیمو سپری کردم و تنها کاری که بلدم کتاب خوندنه! اگر شما هم مثل منید سعی کنید تک بعدی نباشید. چیزهای جدید رو دنبال کنید. یاد بگیرید حتی اگه حس می‌کنید سخته یا نمی‌تونید. خیلی هم ساده میشه شروعش کرد. اگر فیلم دیدن رو دوست دارید ولی تا الان صرفا به خاطر ترس سمت فیلم‌های ترسناک نرفتید حالا وقتشه یه فیلم این سبکی دانلود کنید و ببینید. این یه کار خیلی خیلی کوچیکه ولی با گذشت زمان می‌تونید هدف‌هاتون رو بزرگ و بزرگ‌تر کنید. نظر دیگران خیلی مهم نیست خیلی خلاصه بخوام بگم: نذارید دیگران تأثیر &quot;مستقیم&quot; روی زندگی شما بذارند. البته از مشورت‌ها و نصیحت‌های آدم‌ها استفاده کنید اما نه اینکه کاملا پیرو اون‌ها باشید. در نهایت کسی که سکان‌دار زندگی شماست، خودتونید! مسیرها و اهداف متفاوت مدرسه یک هدف واحدی به ما می‌داد: رقابت کنید تا شاگرد اول بشید. پس طبیعیه که مدام خودمون رو با بقیه مقایسه می‌کنیم. اما به مرور هممون متوجه می‌شیم هدف‌ها کاملا متفاوته. از یک طرف هم ظاهر زندگی افراد نشون‌دهنده همه واقعیت نیست. مشکل اینه که ما مدام سختی‌های خودمون رو با خوشی‌های دیگران مقایسه می‌کنیم و فکر می‌کنیم راهو اشتباه اومدیم... نترسید! همه همین حس را داریم سخن پایانی اینکه بیاید کنار هم سعی کنیم نترسیم و صرفا در مواجهه با زندگی و سختی‌هامون شجاع باشیم. مطمئنا کار آسونی نیست اما خب به نظرم شدنیه! ناگفته نمونه که اگر خیلی ناشیانه این پستو نوشتم خیلی عذر می‌خوام. به هرحال اصلا تجربه‌هام کافی نیست برای صحبت و اندرز درباره زندگی! اما خب سعی کردم یکم از مشکلاتی بگم که خودم باهاشون درگیرم و در تلاشم که حلشون کنم:) امیدوارم مفید بوده باشه... راستی! پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان رو به شدت پذیرا هستم... </description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 01:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کتاب‌های ایرانی آشتی کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-awqt1lbo9yns</link>
                <description>خیلیا رو دیدم وقتی اسم کتاب ایرانی میاد با اد و اطوار خاصی میگن که کتاب و نویسنده‌های ایرانی رو نمی‌پسندن. دلایل مختلفی هم دارن مثل اینکه رمان‌های ایرانی جذاب نیستن و پایان‌های خیلی آبکی‌ای دارن و بهونه‌هایی از این دست. حالا قراره چندتا کتاب ایرانی که خوندم و خوشم اومده رو بهتون معرفی کنم. اگه شما هم جزو دسته‌ای که گفتم هستید بهتون پیشنهاد میکنم یکی دوتا از کتاب‌های زیر رو بخونید. شاید نظرتون عوض شد:)سووشون خانم سیمین دانشور در سووشون داستان خانواده‌‌ای رو روایت میکنه که هنگام اشغال ایران توسط متفقین در شیراز زندگی می‌کنند. داستان فضای جذاب و سنتی‌ای رو از خانواده ایرانی نشون میده که واقعا لذت بخشه.ابن مشغلهآقای نادر ابراهیمی در کتاب ابن مشغله سعی داره مسیر شغلی پر تلاطم خودش رو روایت میکنه. ابن مشغله بیشتر حالت زندگینامه داره ولی نویسنده انقدر صمیمی و شیوا داستان خودش رو بیان میکنه که قطعا خسته نمی‌شید از خوندنش. این کتاب جلد دومی هم داره به نام ابوالمشاغل که ادامه مسیر شغلی و فرهنگی نویسنده رو توضیح میده. تنگسیرداستان مبارزه، غیرت مردم جنوب کشور و تلاش برای استقلال رو در تنگسیر می‌خونیم و می‌بینیم (حالا چطوری می‌بینیم؟ تصویرسازی قوی‌ای که آقای صادق چوبک انجام داده باعث میشه وقایع رو ببینید:) ) ناگفته نماند که تنگسیر ریشه در واقعیت داره. دارالمجانینشاید خاص‌ترین کتابی که میشه در این لیست گذاشت این کتاب آقای محمدعلی جمالزاده هست. محمود شخصیت اصلی دارالمجنانینه که درگیر اتفاقاتی میشه که ترجیح میده خودش رو به دیوونگی بزنه. این کتاب یکی از جنجالی‌ترین کتاب‌های آقای جمالزاده هست که چهار پنج سال بعد از بوف کور منتشر شد (شاید بگید چه ربطی داره ولی بعد خوندن جواب سوالتون می‌فهمید). از پشت میز عدلیه؛ خاطرات طنز یک قاضی دادگستریاگه دوست دارید بدونید توی دادگاه‌ها چه اتفاقی میوفته و آیا همیشه فضاش تلخ و پر از دعوا هست یا نه پیشنهادم اینه این کتاب رو بخونید. امین تویسرکانی که خودش قاضیه در این کتاب به روایت داستان‌هایی از شغلش پرداخته که واقعا بعضیاش باعث میشه لبخند به لبتون بیاد. دایی جان ناپلئوناین کتاب شخصیت‌پردازی قوی‌ای داره و فضای داستان جوری طراحی شده که احساس صمیمیت خاصی رو حس خواهید کرد. ایرج پزشکزاد نویسنده در کتاب خودش سعی کرده با بیانی طنز خواننده رو ترغیب کنه به خوندن ماجراهای کتاب. امیدوارم که از خوندن این مطلب لذت برده باشید. نقدی یا نظری داشتید حتما باهام در میون بذارید. اگر هم فکر میکنید جای کتابی در لیست خالیه اسمش رو کامنت کنید برام:)</description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 19:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@shahbazielnaz21/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-hvtkeptyrotw</link>
                <description>در این مطلب قصد دارم راجع به کتاب عاشقانه آقای داستایوفسکی بنویسم. کتابی با داستان لطیف و جذاب که از همون اول خواننده رو مجذوب خودش می‌کنه. امیدوارم که از مطالعه این مطلب لذت ببرید و البته نسبت به خوندن این کتاب زیبا ترغیب بشید:) مشخصات کلیشب‌های روشن با ترجمه انگلیسی نویسنده: فئودور داستایوفسکی ترجمه فارسی: سروش حبیبی/ پرویز همتیان/ نسرین مجیدی/ پرویز شهدی/ هانیه چوپانی دسته‌بندی: رمان کوتاه ژانر: عاشقانه و رمانتیکتنهایی که نمی‌خواد تنها باشه! داستان از جایی شروع می‌شه که شخصیت اصلی داستان (که نامش مشخص نیست) درباره تنهایی خودش میگه. کسی که هشت سال تمام توی شهر پترزبورگ روسیه زندگی کرده ولی نتونسته دوست و آشنایی پیدا کنه که احساسات و افکار خودش را باهاش در میون بذاره اگرچه بیشتر آدمای شهر رو می‌شناسه:):&quot;این تنهاماندگی برایم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم&quot;  اما یک شب در حالی که مثل همیشه داره کل خیابون‌های شهر رو زیر پا میذاره یه اتفاق جدید میوفته...و ناگهان عشق...ناستنکا دختری بود که اون شب از قضا در همون خیابونی که رویاپرداز (لقبی که جناب داستایوفسکی برای شخصیت اصلی در نظر گرفته) قدم میزد حضور پیدا کرد. این دختر در حالی که گریه میکنه و قدم میزنه مورد مزاحمت مرد مستی قرار می‌گیره. رویاپرداز وقتی این صحنه رو می‌بینه شنل سوپرمنی خودشو میپوشه و با تظاهر به اینکه همراه (پارتنر بهتره انگار) دختر هست، مرد مست رو فراری می‌ده. به همین شکل تلاقی این دو شخصیت رو می‌بینیم که ادامه داستان حول محور گفت و گوی این دو می‌گذره... &quot;دختر چیزی نگفت و بازوی خود را که هنوز از هیجان و ترس می‌لرزید به من داد. وای! ای آقای مزاحم، ای همراه ناخوانده، چقدر در آن لحظه دعایت کردم&quot; چند کلمه راجع به فئودور داستایوفسکیفئودور داستایوفسکی سال 1821 در روسیه به دنیا اومد. اوایل با ترجمه کتاب‌ها امرار معاش می‌کرد و در نهایت سال 1846 اولین رمان خودش با عنوان بیچارگان رو منتشر کرد. از ویژگی‌های مهم آثار داستایوفسکی شخصیت پردازی قوی و تأثیرگذارشه. این نویسنده روس همه ابعاد روانی شخصیت‌ها رو در آثار خودش (حتی رمان‌های کوتاه) منعکس میکنه و همین باعث میشه خیلیا از خوندن رمان‌هاش لذت ببرن. چرا شب‌های روشن رو بخونم؟ نمیدونم جزو اون دسته افراد هستید که شیفته داستان‌های عاشقانه هستند یا نه! اما اگر مثل من از کلیشه‌ای بودن بدتون میاد داستایوفسکی قطعا هواتون رو داره. شب‌های روشن یه سیر منطقی داره و انقدر روابط دو شخصیت اصلی رو خوب به نمایش گذاشته که فکر می‌کنید قضیه داره در زمان حال اتفاق میوفته. اینجاست که پی می‌بریم قلم جناب داستایوفسکی تاریخ انقضا نداره و هنوزم که هنوزه شیوایی و پویایی مخصوص به خودش رو داره. امیدوارم از خوندن این مطلب لذت برده باشید. نقد یا نظری دارید حتما باهام در میون بذارید:) </description>
                <category>الناز شهبازی</category>
                <author>الناز شهبازی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 16:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>