<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید شاهد میرمطهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahedseyed</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:35:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2798528/avatar/3zlFsf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید شاهد میرمطهری</title>
            <link>https://virgool.io/@shahedseyed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راهزنان - فصل اول: حسرت یا فرصت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahedseyed/bandits104-o9g6hwfnyvtx</link>
                <description>حسرت یا فرصت، راهزنانبخش چهارمراهزن ها ردپای دیروزشان را به سمت غار دنبال می کردند. در راه هرازگاهی منتظر خسرو می ماندند تا جثه ی عظمیش را آرام آرام به آن ها برساند.درختان متعدد بید کمی کندشان کرده بود، اما قبل از این که خورشید به وسط آسمان کاملا صاف و آبی برسد، روبروی دهانه ی غار ایستاده بودند.&quot;چقدر عمیق و تاریکه!&quot; خسرو که برای اولین بار غار را می دید، با چهره ای رنگ پریده و دهانی باز به عمق تاریک غار خیره شده بود.&quot;قیافش غلط اندازه وگرنه بیست قدمی بیشتر شیب نداره، بقیش نسبتا صافه.&quot; برزو دستانش را به طور نامعینی در هوا تکان می داد.&quot;مشعل رو روشن کنید.&quot; رئیس رو به جمع نقاب پوش راهزنان کرد. &quot;من و برزو به همراه خسرو میریم اون تو، بقیتونم همین جا کمین می کنید که یه وقت سر و کله ی اون توله اهریمن نفرین شده یا هر خرِ دیگه ای پیداش نشه.&quot; همه به طور نامنظمی با سر اطاعت کردند و شروع به کار شدند، اول از همه رئیس خنجر بلند منحنی اش که دسته ای مشکی داشت را در دست راست و مشعل نورانی اش را در دست دیگرش گرفت و آهسته و با احتیاط وارد غار شد.پشت سر او، برزو دو خنجر صاف و بُرَنده اش را محکم در دست داشت و در کنار خسرو، که یک خنجر زنگ زده در دست چپ و تبری برنده اما قدیمی در دست راستش داشت، آرام و با احتیاط به اطراف نگاه می کردند.هنوز ده قدم هم نرفته بودند که به یک باره پای خسرو لیز خورد و برای این که کنترلش را حفظ کند یقه ی ژاکت برزو را گرفت. برزو که زورش به جثه ی درشت خسرو نمی رسید همراه او نقش بر زمین شد و بازویش به پشت پای رئیس خورد و او را هم همسفر خودشان کرد.چرخان چرخان و به سرعت تمام شیب غار را طی کردند. خسرو به خاطر شکم گِردتَرَش زودتر به پایین رسید و از پشت روی زمین افتاد، رئیس کمی بعد به پهلوی خسرو برخورد کرد و همان جا بی حرکت ماند. برزو اواسط راه توانست کنترل خودش را حفظ کند و با مهارت خاصی شیب باقی مانده ی راه را از پشت لیز خورد.&quot;نره خر!&quot; بازتاب صدای رئیس، تاثیر فحشی که داده بود را چند برابر کرد.برزو به سمتشان رفت تا مطمئن شود اتفاق خاصی برایشان نیفتاده باشد.&quot;رو به راهید؟&quot;رئیس به سختی از جایش بلند شد. کمرش حسابی درد می کرد و شلوارش اندازه ی دو بند انگشت در پشت رانش پاره شده و پوست پایش همان جا زخم شده بود.رئیس کمرش را به چپ و راست چرخاند و بدون معطلی لگدی نثار خسرو کرد.&quot;بجمب تن لَشِتو بلند کن، بی خاصیت مفت خور!&quot;برزو از پشت نقاب پارچه ای روی صورتش بی صدا می خندید.خسرو تقلاکنان از جایش بلند شد و خنجرش را که موقع گرفتن یقه ی برزو رها کرده بود برداشت. پارگی پشت ژاکتش به لطف کشیدن شدن بر روی زمین سفت و ناهموار غار گشاد تر شده بود و نسبتا خسرو را از پشت عریان نشان می داد.خسرو خاک ژاکتش را با دست پاک کرد و نگاهی معصومانه به برزو کرد. &quot;حالا چی؟&quot;برزو مشعل را از دست رئیس گرفت و با سر به ادامه راه اشاره کرد. &quot;دنبالم بیاید. راهش آسونه!&quot;هوای غار نسبت به هوای تابستانی بیرون، به شدت سرد و بی روح بود. خسرو که سردش شده بود و به خودش می لرزید زیر لب گفت: &quot;لعنتی! انگار رفتی نوک کوه!&quot;&quot;با اون همه پیهی که تو داری مگه سردتم میشه؟&quot;&quot;چرا چرت و پرت میگی برزو، چه ربطی داره؟&quot;&quot;جفتتون خفه شید. برزو تو که گفتی آسونه، پس چرا انقدر کُندی؟&quot;&quot;می ترسم رئیس!&quot;&quot;از چی؟&quot;&quot;توله اهریمن.&quot;&quot;پس تندتر برو، من فکر نمی کنم تو غار باشه، بجمب تا برنگشته.&quot;&quot;حله رئیس.&quot;برزو سرعتش را بیشتر کرد و کمتر مشعل را به این طرف و آن طرف گرفت. اما خسرو همچنان با تردید پشت او حرکت می کرد.آن ها به سرعت به راه خود ادامه دادند تا به یک سه راهی رسیدند.برزو برایشان توضیح داد که هر سه راه به یک جا ختم می شود و از آن جا که خودش مستقیما به راهش ادامه داده بود، به آن ها پیشنهاد داد که از همان طرف بروند.داخل باریکه تنگ غار مملو از جمجمه و استخوان بود. تمامیِشان هم برای انسان نبودند. مثلا جمجمه ی روباه بداقبالی که به تازگی پوسیده بود، به دیواره غار تکیه داده و ابهت خاصی به خود گرفته بود.خسرو با دیدن استخوان ها لرزش بدنش بیشتر شد و لنگان لنگان خود را به دیواره غار می کوبید و تلوتلوخوران به جلو میرفت.&quot;چه مرگته؟&quot;&quot;من اصلا حس خوبی ندارم رئیس.&quot;&quot;قرار نیست حس خوبی داشته باشیم، عروسی سلطنتی نیومدیم که!&quot;&quot;اما توله اهریمن...&quot;&quot;من خودم خیلی خوب خبر دارم با چه حروم زاده ای قراره درگیر شیم. ولی با خطر، نون گیرمون میاد.&quot;&quot;این خطر در حد ما نیست، رئیس!&quot;رئیس برگشت و نگاه تنفرآمیزی به خسرو کرد اما چیزی نگفت و به دنبال برزو به راهش ادامه داد.مسیر تنگ و ترش غار از چیزی که رئیس در ذهنش بود، طولانی تر به نظر می رسید اما خیلی زود راه گشادتر شد و دو راه دیگر در کنارشان پدیدار گشت.&quot;چقدر دیگه مونده؟&quot;&quot;همینجاست رئیس؛ پشت این تکه سنگ&quot;تکه سنگ کوچک چسبیده به دیواره چپی غار را که رد کردند، انعکاس نور مشعل توسط ظروف نقره ای لبخند زشتی بر روی لبانشان نشاند.کنار ظروف نقره ای لاشه توله اهریمن ماده به دیوار تکیه داده بود. توله اهریمن ماده زرشکی رنگ و دست های شش انگشتش، همانند انسان دراز و بند بند بود. توله اهریمن عریان از مو بود و دو شاخ مِشکی بلند و کلفتی که کنار چشمانش سر به فلک کشیده بودند، ظاهر عادی اش را کاملا زشت و غیرقابل تحمل می کرد. چشمان بزرگ و کاملا سیاهش مو را به تن هر آدمی سیخ می کرد.&quot;وحشی تر از این نفرین شده تویی که تونستی اینو بکشی.&quot;حرف خسرو هرچند طنز به نظر می رسید اما کاملا جدی بود.نگاه به جای کف دست خونی که روی دیوار بود سوزش گردن برزو را بیشتر و خاطره ی نبردش با آن هیولای زشت را زنده می کرد.آن ها پس از نگاهی که به توله اهریمن کردند، سریعا دست به کار شدند و غارت را شروع کردند.از پارچه های پاره ای که هرزگاهی از لابه لای نقره ها پیدا می شد مشخص بود که قبلا نقره ها داخل کیسه بودند و توله اهریمن ها، آن ها را به امید غذا پاره کرده بودند.غارت به سرعت ادامه داشت تا این که خسرو به عقب جهید و رئیس را صدا زد.&quot;رئیس! رئیس! بیا این جا!&quot;رئیس غرولند کنان به سمت خسرو رفت و به همان جایی که خسرو زل زده بود، نگاه کرد.برزو که کنجکاوی اش شکستش داده بود، به سمت آن ها رفت و نگاه کنجکاوانه ای به لابه لای نقره ها کرد.صورت بود، صورت انسان که از قیافه ی رنگ پریده اش معلوم بود پنج شش روزی می شود که مرده است.&quot;بکشیدش بیرون!&quot;&quot;مطمئنی رئیس؟&quot;نگاه سرد رئیس آن ها را راضی کرد و برزو و خسرو به آرامی بدن را از لای نقره ها بیرون کشیدند.&quot;یا اهورا! این که نصفش نیست!&quot; خسرو از شدت بوی گند جنازه سرفه اش گرفته بود.جنازه متعلق به یک کوتوله بود و لباس پاره اش نشان از این می داد که در قید حیات، تاجر موفق و ثروتمندی بود. بدنش از وسط نصف شده و روده هایش بیرون ریخته بودند. چشمان مرد مانند اکثر کوتوله ها آبی پر رنگ بود و از نگاهش می شد شدت ترس قبل از مرگش را حدس زد.&quot;یک عمر تاجر باشی و آخرش این شکلی وصیت کنی. بیچاره!&quot; برزو سرش را تکان داد و دست به سینه به جنازه خیره شد.&quot;مگه کوتوله ها رو آدم حساب می کنن که این یارو تونست تاجر بشه؟&quot; برزو با کنجکاوی ادامه داد.رئیس چشم از جنازه بر نمی داشت. &quot;پادشاه اردشیر به این نفرین شده ها بال و پر داد وگرنه تا قبل از اون به سگ غذا می دادن به کوتوله ها نه.&quot;رئیس نفس عمیقی کشید و نگاهش را از چشمان کوتوله دزدید. &quot;بسه دیگه، به این بدبخت نگاه کردن نه اینو زنده می کنه نه ما رو پولدار. با توأم، غول بی سر و پا!&quot; رئیس ضربه ی بی جانی به پهلوی خسرو زد و هر سه آن ها به آرامی به نقره جمع کردن ادامه دادند.</description>
                <category>سید شاهد میرمطهری</category>
                <author>سید شاهد میرمطهری</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 03:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهزنان - فصل اول: حسرت یا فرصت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahedseyed/bandits103-su0pcduzkthz</link>
                <description>حسرت یا فرصت، راهزنانبخش سومخورشید هنوز دیده نمی شد اما نور گرم آفتاب به محیط نشاط خاصی می داد. تخم مرغ های گندیده کل شب را برای راهزن ها جهنم کرد. اسهال و استفراغ های متعدد همراه با سرزنش های پیاپی افشین خواب را از سرشان پراند و مجبور شدند با فاصله زیادی نسبت به هم بنشینند و منتظر شاهکار بعدی خسرو در شکمشان باشند.صبح حالشان نسبتا بهتر بود. هر چه در شکمشان بود و نبود را خالی کرده و دور آتش کوچکی که برای صبحانه روشن شده بود، نشسته بودند.&quot;عجب شب...&quot; تا خسرو خواست جمله اش را تمام کند افشین جلویش را با صدای بلندی گرفت.&quot;تو یکی خفه شو، حتی حق نداری آروغ بزنی. به خاطر توی حیوون خواب به چشم ندیدیم.&quot;برزو نیشخند زشت و دردناکی بر لب داشت. اگر میخواست بخندد، گردنش شروع به سوزش می کرد، لحن و چهره ی افشین هم طوری بود که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.رئیس خمیازه ای طولانی کشید و به آرامی گفت: &quot;دیگه مهم نیست، شب گذشته و الانم کلی کار داریم و هیچی هم برا صبحونه نداریم. برزو، ساتراپ! پاشید برید یه کوفتی پیدا کنید بخوریم. افشین! برو کتری رو پر آب کن.&quot;برزو با آرنجش به پشت بازوی ساتراپ ضربه ی بی جانی زد و همزمان با هم از جا بلند شدند و با بی میلی در لا به لای درختان بید ناپدید شدند.برزو و ساتراپ در امتداد رود کوچکی در حال حرکت بودند. امیدوار بودند که بتوانند در همان اطراف حیوانی را در حال آب نوشیدن گیر بیاورند و صبحانه ای برای خودشان جفت و جور کنند.ساتراپ مثل همیشه ساکت بود و اطرافش را با دقت نگاه می کرد. بعضی وقت ها روی زانوی راستش می نشست و به دنبال ردپا می گشت.ناگهان برزو به سمتی پرید و چیزی را در دستانش گرفت.ساتراپ به عقب نگاهی کرد و منتظر جوابی از سمت برزو بود.&quot;گرفتمت لعنتی!&quot;ساتراپ را جایش بلند شد و به آرامی به سمت برزو رفت.برزو به سختی ایستاد و چاقویی که پشت کمربندش غلاف کرده بود را درآورد. سپس لبخند گرمی زد و موشی که از دم آویزان بود را به ساتراپ نشان داد. ساتراپ چیزی نگفت و فقط با سر تأیید کرد.برزو با ظرافت خاصی کله ی موش را با چاقو کند و موش بی جان را دست دستانش مشت کرد.اما یک موش نمی توانست شش نفر را سیر کند.برای همین سریعا به راه خود ادامه دادند. همان طور که در حال گشت زنی در جنگل بودند، چشمشان به گربه ی خسته و خپلی افتاد که کنار نهال درخت بیدی نشسته بود و مرتبا پنجه های گوشتی اش را می لیسید.گربه کاملا سیاه بود و چشمان سبز روشنی داشت. از ظاهر و جثه اش مشخص بود که اهل جنگل نبوده و احتمال حیوان خانگی فرد مرفه و ثروتمندی بود.لحظه ای نگذشت که چشمان گربه به چشمان بی روح ساتراپ گره خورد. گربه آرام بلند شد و شروع کرد به عقب رفتن. ساتراپ دست به خنجر شد اما تا خواست خنجر را کامل از غلاف بیرون بکشد و به دنبال گربه بدود، دست برزو را اطراف مچش حس کرد.&quot;بسپارش به من.&quot;برزو موشی را که به تازگی شکار کرده بود از دم آویزان کرد و با لبخند ملیحی نشان گربه داد.گربه دور دهانش را لیسید، کمی درنگ کرد اما نتوانست مقابل غذایی به آن لذیذی مقابله کند و آرام آرام به سمت برزو رفت.&quot;آفرین گربه کوچولو!&quot; برزو لبخند را بازتر و بازتر می کرد و به نگاه سرد و متعجب ساتراپ اهمیتی نمی داد.گربه همین که به سمت موش جهید، برزو با مهارت موش را عقب کشید و با دست دیگرش چاقو را در گردن گربه بخت برگشته فرو کرد. گربه جیغی خفه کشید و خیلی زود مُرد.ساتراپ گربه را از دم بلند کرد و نگاه بی روحی به آن کرد، سپس با سر به موشی که همچنان در دست برزو بود اشاره کرد.&quot;واسه خسرو کنار گذاشتم.&quot; برزو گوشه ی لبش را کمی بالا داد و لبخند زشتش را به ساتراپ نشان داد.&quot;بیا برگردیم. داره دیر میشه.&quot;ساتراپ همچنان ساکت ماند و به سمت اردوگاه راه افتاد. برزو نیز همچنان لبخند به لب به دنبال او حرکت کرد.</description>
                <category>سید شاهد میرمطهری</category>
                <author>سید شاهد میرمطهری</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 17:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهزنان - فصل اول: حسرت یا فرصت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahedseyed/bandits102-snietvjub5qj</link>
                <description>حسرت یا فرصت، راهزنانبخش دومآسمان گرگ و میش شب به آرامی ماه را به مهمانی پرستاره خود دعوت و نور گرم خورشید را بدرقه می کرد.راهزن ها از لای شاخ و برگ درختان بید چشمشان به نور درخشان آتشی افتاد که از صدای ترکیدن چوب های هیزمش معلوم بود به تازگی به راه افتاده است.راهزن ها بدون معطلی به سمت آتش راه افتادند.وقتی که به آتش رسیدند، مردی را دیدند که با چوبی در کنار آتش نشسته بود و هیزم ها را برانداز میکرد.مرد تا صدای خش خش برگ های زیر پای راهزن ها را شنید، به سرعت بلند شد و با مهارتی خاص خنجری را که در سینه اش غلاف کرده بود بیرون کشید و به سمت صدا گرفت.&quot;آروم باش خسرو، مائیم.&quot; رئیس رو به مرد گفت.&quot;شمایید؟ چرا انقدر دیر اومدید؟ کم کم داشتم خیالبافی می کردم که به یه دیو یا اژدها برخورد کردید و اونم یه لقمه چپتون کرد.&quot;رئیس لبخندی زد و پارچه ی خاکستری روی دهانش را پایین کشید. &quot;نگران نباش خسرو! دیر اومدیم اما دست پر اومدیم.&quot;از پشت او راهزنی که کیسه را بر دوش داشت وارد روشنایی شد و کیسه را با مهارت خاصی روی زمین گذاشت.خسرو جثه ی بزرگتری نسبت به بقیه داشت و ریش مشکی بلند و کثیفش همراه با کله ی تاسش به مخوف بودنش می افزایید. اما قلبا آدم خوش اخلاق و خجالتی بود، البته برای یک راهزن! بخاطر جثه اش به سختی برای او لباس گیر می آمد و بخاطر درگیری دو هفته پیششان با یک عده محافظ تاجران خارجی، پشت لباسش پارگی های قابل ملاحظه ای به جا مانده بود.خسرو بلافاصله طناب سر کیسه را باز و دهانه ی آن را کمی گشاد کرد. بلافاصله دستش را داخل آن کرد و چیزی را بیرون آورد تا بتواند به کمک نور آتش آن را ببیند.&quot;نقرست!&quot; خسرو با ظرافت خاصی به جام نقره ای که در دستشانش بود می نگریست. رئیس با سر حرف او را تأیید کرد و به سمت تنه ی خشک درختی که برای نشیمنگاه نزدیک آتش روی زمین انداخته بودند رفت و روی آن نشست.برزو و افشین به همراه آخرین راهزنی که همراه آن ها بود خنده کنان به خسرو رسیدند و با سر به هم سلام کردند.همگی به آرامی دور آتش جمع شدند. برزو همین که نشست بندهای پوتینی را که دو روز پیش در شهر آموپولیس از خانه ی تاجری دزدیده بود، شل کرد و از پایش در آورد و سعی کرد محتویات داخلش را خالی کند.گرد و خاک زیادی از آن خارج شد که سرفه ی افشین را در آورد.رئیس که داشت ریش های کوتاه جوگندمی اش را مرتب میکرد نگاه کنجکاوانه ای به برزو کرد و زیر چشمی او را تحت نظر داشت.خسرو که کِتری چای روی آتش را بررسی می کرد رو به آن ها کرد و با صدای رسایی گفت: &quot;توقع نداشته باشید فکر کنم این همه نقره از آسمون افتاده جلو پاتون. چی کار کردید؟ بدون من رفتید راهزنی؟&quot;&quot;توی یه غار پیداش کردیم.&quot; رئیس همچنان زیرچشم برزو را زیر نظر داشت. &quot;داشتیم مثل همیشه راه اصلی رو دید می زدیم. ساتراپ و برزو رفته بودن راه های فرعی رو بررسی کنن تا یه وقت تاجری باهوشیش گل نکنه. اواسط روز بود که برگشتن پیش ما و گفتن یه غار عجیب با یه گاری نزدیکش پیدا کردن، ما رفتیم ببینیم آیا تاجری وارد غار شده که میخواسته شب رو توی غار در امان باشه. حداقلش این بود که گاری رو بر می داشتیم و باهاش راه اصلی رو سد می کردیم و کارمون برای مدتی راحت تر می شد.به غار که رسیدیم غار شیب عمیق و غیر طبیعی داشت. فکرشو نمی کردیم کسی اون تو بوده باشه و اگرم کسی رفته باشه قطعا دخلش اومده بود. برزو اسرار کرد که بره اون تو، می گفت احتمالش زیاده که تاجره خودشو یا حداقل بارشو اون تو قایم کرده باشه تا از دست ما تو امان باشه. ما اهمیتی ندادیم اما جلوش رو هم نگرفتیم و گذاشتیم بره اون تو، و خب، نتیجش رو با چشات دیدی!&quot;او بالاخره بعد از این که برزو گرد و خاک داخل پوتینش را خالی کرد و آن ها را دوباره پایش کرد رویش را به سمت آتش برگرداند و تفی به داخل آتش انداخت.&quot;چه بلایی سر خودت آوردی برزو؟&quot; خسرو با سر به گردن برزو اشاره کرد.&quot;توی اون غار یه توله اهریمن گازم گرفت. جدی نیست! فقط یکم میسوزه!&quot;&quot;یه توله اهریمن؟ باور نمیکنم!&quot;&quot;خب نکن! برای باور کردنت نگفتم.&quot;رئیس لبخند نامفهومی زد. &quot;توله اهریمن ماده بود. ماده ها کوچیک تر و کم خطر تر از نران. برا همینه که برزو چیز خاصیش نشد.&quot;خسرو سرش را به بالا و پایین تکان داد. سپس از جایش بلند شد و رو به راهزنی که بقلش نشسته بود و محتویات بینی اش را داخل آتش خالی می کرد، بِشکَنی زد.راهزن بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد و به سمت کنده ی تو خالی درختی که همان نزدیکی بود رفت و چند لیوان چوبی از داخل آن برداشت و به سرعت دست به دست بین همه پخش کرد. خسرو سر کِتری آهنی که انگار از جنگ سه برادر جان سالم به در برده بود را برداشت و رایحه ی چای کوهی در محیط اردوگاه کوچکشان پیچید. سپس اول برای رئیس و بعد برای بقیه در داخل لیوانشان چای ریخت.برزو که بخاطر داغی چای که به اطراف لیوان نفوذ کرده بود آن را کنار گذاشته بود رو به رئیس کرد و زیر لب گفت: &quot;نظرت چیه رئیس؟ شاید بخاطر اون توله اهریمن نر یکم خطرناک باشه اما در عوض پول خیلی خوبی توشه. انقدر توی اون غار نقره هست که برای دو سال می تونیم بدون هیچ کاری زندگی رو بگذرونیم.&quot;رئیس کمی رو به جلو خم شد و فوت ملایمی به داخل لیوان چایش کرد و در این حین به ابعاد مختلف قضیه فکر کرد.&quot;چجوری بفروشیمش؟&quot; رئیس بالاخره سکوت را شکست.&quot;هر دفعه من و افشین برای فروش جنسای دزدیده شدمون میریم شهر، این دفعه برای این که شک نشه خودت برو. لباس ابریشمی اون تاجر بدبختی رو هم که لختش کردیم هنوز نفروختیم.&quot;رئیس چشمانش را تنگ کرده بود و لیوان به دست به آتش خیره شده بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای وِز وِز مگسی بود که دور خسرو می چرخید.&quot;قبوله! افشین تو که زور نداری فردا جای خسرو تو اردوگاه می مونی. بقیه با من میاید تا بریم و اون غار نفرین شده رو خالی کنیم. برزو، عواقب این کار به پای خودته.&quot; رئیس تصمیمش را قطعی کرد و خیلی سریع بعد از این که حرفهایش تمام شد لیوان چای را سر کشید.&quot;پس توله اهریمن نر چی؟&quot; یکی از راهزن هایی که تازه پارچه ی کهنه روی دهانش را کناز زده بود و سبیل نا مرتب اما کوتاهش را با دستانش نوازش می کرد رو به رئیس گفت.&quot;دعا! گول اسم مسخرشو نخورید، برای کشتن یه توله اهریمن نر، اژدها کُش اجیر می کنن. اونا خیلی سریع و فِرزَن، با این که جثه شون اندازه ی یه گاو بالغه اما چون پا ندارن و چهار دستن می تونن به سرعت و چابکی یه گرگ حرکت کنن.&quot;رنگ از رخسار راهزن پریده بود. جنگیدن با انسان برایش کاری نداشت، به قدری با انواع جنگجو ها از بلاد مختلف جنگیده بود که حتی شوالیه های رومُلیس را هم می توانست شکست بدهد، اما او یک هیولا کش نبود، مخصوصا یک هیولا که برای نابودیَش اژدها کُش استخدام می کردند. افشین خمیازه ی بی صدایی کشید و رو به خسرو گفت: &quot;شام چی داریم؟&quot;خسرو با بی اعتنایی پاسخ داد: &quot;تخم مرغ!&quot;&quot;لعنتی، یه هفتست داریم فقط تخم مرغ می خوریم. بوی گندشون در اومده.&quot;&quot;از فردا که خودت هستی می تونی مرغ بریان بپزی برامون.&quot;لبخند سرد خسرو صورت افشین را سرخ کرده بود.&quot;منظورم این نبود، درسته راهزنیم و خبری از عیش و نوش نیست. اما بدم نیست یکم تنبلی رو بذاری کنار و حداقل دو تا تله خرگوش این اطراف بذاری. تو صبح تا شب این جا تنهایی چه غلطی میکنی؟&quot;&quot;میخوابم.&quot;&quot;کل روز؟&quot;&quot;نه. بعضی وقتا یاد تو میفتم و به درختا کود و آب میدم.&quot;خنده راهزنها بلند شد، حتی خود افشین هم زیر لب می خندید و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.&quot;افشین پاشو برو تخم مرغا رو بیار تا بپزیم. فردا کلی کار داریم و منم به شدت خوابم میاد.&quot; رئیس به خنده ها خاتمه داد.افشین با بی میلی از جایش بلند شد و به سمت کنده ی توخالی رفت و از داخل آن بشقابی فلزی همراه با چند تخم مرغ برداشت که از بوی بدشان مشخص بود گندیده بودند.&quot;من دارم بهتون میگم اگه اون توله اهریمن ما رو نکشه این تخم مرغ قطعا کارمونو تموم میکنه.&quot; افشین در حالی که تخم مرغ ها را یکی یکی به خسرو می داد گفت.&quot;خفه شو و انقدر غر نزن، ناراحتی برو خودت آهو شکار کن و بیار کباب کن.&quot; خسرو اعصابش از دست ایراد های افشین خورد شده بود.شاید اخلاق بچه گانه و هیکل استخوانی افشین در نگاه اول او را اصلا مناسب راهزنی نشان نمی داد، اما در بین آن گروه از راهزن ها، او بی رحمترین و خطرناک ترینِشان بود، او کسی بود که توانست یک سرباز جاویدان را بُکُشَد. حتی رئیس هم در مقابل یک سرباز جاویدان شکست خورده بود و اگر شانس با او یار نمی بود، عمرش کفاف سرگروهی راهزن ها را نمی داد.خسرو به سرعت تخم مرغ ها شکاند و به داخل بشقاب ریخت و با ظرافت خاصی به کمک همان چوبی که هیزم ها را با آن برانداز می کرد، تخم مرغ ها را هَم میزد.بوی عجیبی جایگزین عطر خوش چای شد. بویی آشنا و بد.برزو تکه چوب خشک و کوچکی که کنار پایش بود را برداشت و به داخل آتش انداخت. افشین که حوصله اش سر رفته بود و شوخی های تند خسرو خشمگینش کرده بود ساقه ی علفی را کند و شروع به تمیز کردن لای دندان هایش کرد.راهزنی که بین افشین و خسرو نشسته بود، همانی که کیسه را تا اردوگاه حمل کرد، ساتراپ نام داشت و چشمان عسلی رنگش همراه با جای پنجه ی گرگ روی گونه ی چپش، ابهت خاصی به او می داد، عموما فرد ساکت و آرامی بود و کاری به کار دیگران نداشت.آخرین راهزن گروه هم کیارش بود. صورتی سوخته داشت و لکه ی ماه گرفتگی جزئی روی پیشانی اش، او را کمی زشت کرده بود. او از برزو یکی دو سال کوچکتر بود و جوان ترین عضو گروه محسوب می شد. یک سال کمتر بود که از فرط بی پولی و نرسیدن هیچ ارثی از پدرش به او، عضو گروه شده بود تا امرار معاش کند.ظاهر تخم مرغ، پخته به نظر می رسید اما همچنان بوی بد و حال به هم زنش استشمام می شد.راهزنها به سرعت تکه ای از پوست تنه ی درختی که روی آن نشسته بودند را کندند و از آن به عنوان قاشق استفاده کردند و مانند قحطی زدگانی که گوشت پخته ی خوک دیده باشند به سمت نیمروی بدبو حمله ور شدند.</description>
                <category>سید شاهد میرمطهری</category>
                <author>سید شاهد میرمطهری</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 00:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهزنان - فصل اول: حسرت یا فرصت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahedseyed/bandits101-mltaoordficu</link>
                <description>حسرت یا فرصت، راهزنانبخش اول&quot;چه غلطی داره اون تو میکنه؟ نصف روز رفت!&quot; راهزن پارچه ی قهوه ای همرنگ ژاکتش را که با آن دهانش را پوشانده بود کنار زد و تفی کرد. زخمی از چشم چپش تا بینی اش داشت که ظاهرا به تازگی بخیه اش را باز کرده بود. چشمان سیاهش به دهانه ی عمیق غار خیره شده بود.&quot;صبور باش افشین. مگه نمی بینی؟ غار عمقش زیاده. برگشتن از ته اون جهنم کار آسونی نیست.&quot; صدای کلفت مرد نشان از این می داد که چهل و خورده ای سال دارد و از بقیه مسن تر است. ژاکت چرمی و طوسی اش که روی سر شانه هایش گل میخ های نقره ای نور درخشان آفتاب را بازتاب می کردند، او را از بقیه متمایز می کرد.دو نفر دیگر دور تر از آن ها با دقت به اطراف نگاه می کردند و مراقب بودند اتفاق غیر منتظره ای نیفتد.افشین کاسه ی صبرش لبریز شد و دستانش را دور دهانش حلقه زد و به سمت غار فریاد کشید: &quot;برزو، برزو! زنده ای لعنتی؟&quot; دیواره های غار صدای افشین را به طرز هولناکی به او برگرداندند اما خبری از برزو نبود.افشین کمی دور خودش چرخید و از فرط بی حوصلگی ریگی را با لگدی محکم به داخل غار پرت کرد.ناگهان صدای عربده ای بلند از داخل غار شنیده شد که رنگ از صورت افشین پراند.&quot;بی شرف! چرا سنگ پرت میکنی؟&quot; صدا به لطف بازتاب دیواره های غار کمی با صدای صاحبش فرق داشت.مرد میانسال با نیشخندی نامفهوم فریاد زد: &quot;شیری یا روباه؟&quot;کیسه ای از داخل غار با صدای جیرینگ جیرینگ لذت بخشی به بیرون پرتاپ شد. مرد میانسال و افشین قدمی به عقب پریدند.کمی بعدتر دستی خاکی که دستکش چرمی پاره ای آن را پوشانده بود دیده شد و صاحب آن دست به آرامی خود را از دهانه ی عمیق چاه بیرون کشید و ایستاد.ژاکت چرمی قهوه ای اش کاملا خاکی شده بود و زیر گوشش خونریزی می کرد. موهای کوتاهش همرنگ لباسش، قهوه ای روشن بود و ته ریشی تمیز و خوش قیافه داشت.همان طور که خاک لباسش را می تکاند رو به مرد میانسال کرد و با لبخندی زشت گفت: &quot;خودت ببین رئیس.&quot;افشین که به زخم گردن برزو زل زده بود گفت: &quot;گرگ؟&quot;برزو با سر تکذیب کرد و دستش را روی گردنش کشید و به کف خونی دستش خیره شد. &quot;یه توله اهریمن نفرین شده گازم گرفت. جاش بدجور میسوزه.&quot;دو راهزنی که نگهبانی می دادند با ذوق و شوق به سمت کیسه رفتن و طنابی که سر کیسه بود را باز کردند.مرد میانسال دو راهزن را کنار کشید و سر کیسه را گشاد تر کرد تا محتوای داخل آن را ببیند.ناگهان چشمانش شروع به برق زدن کرد. پارچه ی خاکستری روی دهانش را پایین کشید و لبخند ملیحش را نشان داد و زیر لب گفت: &quot;مثل سگ میتونی نقره رو بو بکشی.&quot;برزو خنده ای با افتخار سر داد اما آهی زود جایش را گرفت. سوزش گردنش، روز را برایش جهنم کرده بود.افشین پارچه ای نسبتا کثیف را از کیف کوچکی که به پشت کمربندش بسته بود در آورد و به سمت برزو رفت.&quot;بیا فعلا این پارچه رو ببند تا جلوی خون ریزی رو بگیره. لعنتی، انگار سگ گازت گرفته.&quot;&quot;ای کاش سگ بود، نیش نفرین شدشو تا جا داشت فرو کرد. آخ، آروم ببندش، میسوزه.&quot;افشین که پارچه را محکم بسته بود، قدمی به عقب رفت و نفس عمیقی کشید. &quot;فکر کردیم کارت تموته. چقدر لفتش دادی؟&quot;برزو تف درشتی کرد و گفت: &quot;توله اهریمنه سرعتم رو کم کرد وگرنه زودتر از اینا بر می گشتم. توئه بی شرف چرا سنگ پرت کردی؟&quot;&quot;از کجا مطمئنی من بودم؟&quot;&quot;چون جلوی دهنه غار دیدمت اما نفمیدم داشتی سنگ پرت میکردی. حیوون!&quot;افشین نیشخندی زشت زد و چانه اش را خاراند. &quot;به کجات خورد؟&quot;&quot;دقیقا روی زخمم.&quot;&quot;حوصلم سر رفته بود، رئیسم اسرار داشت که صبر کنیم. اومدم خودمو آروم کنم برا همین او سنگو با لگد پرت کردم تا یکم آروم شم.&quot;برزو سرش را پایین برد و به آرامی و از روی ناامیدی تکان داد.&quot;که گفتی بچه اهریمن؟ یدونه بود؟&quot; رئیس که به برزو خیره شده بود پارچه ی خاکستری را روی دهانش گذاشت.&quot;آره. معلوم بود که مادست چون دو تا شاخ بیشتر نداشت.&quot;رئیس با سر تأیید کرد. &quot;توله اهریمن ها جفتی زندگی میکنن، کم کم داره غروب میشه، توله اهریمنای نر خیلی بزرگتر و خشن ترن، پس بهتره از این جا بریم تا تاریک نشده و برنگشته.&quot;همه با سر اطاعت کردند. افشین با هیکل نحیفش سعی کرد که کیسه را به دوش بکشد، اما برای چند لحظه فقط توانست تا زانویش آن ها را بلند کند و خیلی سریع صدای جابجا شدن استخوان های ستون فقراتش شنیده شد و به اجبار کیسه را رها کرد. رئیس سرش را از روی ناامیدی تکان داد و به یکی از راهزن های دیگر اشاره کرد که کیسه را حمل کند.راهزن نگاه سردی به افشین کرد و دستهایش را مشت کرد و تا صدای قرچ و قروچ بند بند انگشتانش را نشنید، دست هایش را باز نکرد. سپس کیسه را بلند کرد و در یک حرکت آن را روی شانه اش آویزان کرد.دیدن این منظره حس حماقت عمیقی وارد رگ های افشین کرد.برزو که این موضوع را فهمیده بود به سمت افشین رفت و با پشت دست ضربه ای با بازوی او زد. سپس لبخند پر امیدی بر لبانش نشست و به افشین خیره شد.افشین در جواب او لبخند تلخ و ظاهری زد و به دنبال او به راه افتاد.</description>
                <category>سید شاهد میرمطهری</category>
                <author>سید شاهد میرمطهری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 15:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>