<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرنامه _ قاسم قربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahrnameh.podcast</link>
        <description>تولید کننده پادکست شهرنامه؛ بازخوانی و تفسیر شاهنامه
کست باکس: https://castbox.fm/u/4716072
شناسه شبکه های اجتماعی و یوتیوب و آپارات:
@shahr_naame</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:39:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3266693/avatar/DzBSGa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرنامه _ قاسم قربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مروری کوتاه بر مقدمه شاهنامه(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-k0imoqf8dx6p</link>
                <description>منتشر شده در روزنامه اصفهان زیبا بخشی از مقدمه شاهنامه به ستایش پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) اختصاص دارد. فردوسی در این ابیات آنچنان که اعتقاد شیعه است، علی (ع) را وصی پیامبر(ص) می‌نامد و می‌گوید:بر این زادم و هم بر این بگذرمچنان دان که خاک پی حیدرمدر ستایش پیغمبر (ص) و حضرت علی (ع) در دنیا یا همان «گیتی»، خیر و شر به هم آمیخته است. انسان به‌عنوان گل سرسبد آفرینش با گوهر خرد در جهانی قرار گرفته است با گرفتاری‌ها و ابهامات و تضادهای زیاد که می‌تواند رهزن او باشد و مانع رسیدن او به مقامات متعالی شود. اگر انسان به‌وسیله خرد که چشم‌وچراغ جان است، راه را پیدا نکند، اسیر مناسبات ظلمانی و تاریکی‌های گیتی می‌شود. به همین دلیل انسان باید به دنبال رهایی و رستگاری باشد. رستگاری و بیدار شدن خِرَد در این جهان ازنظر فردوسی با فراگیری دانش و تمسک به دین حقیقی ممکن است؛ راهی که به‌وسیله پیغمبر (ص) روشن گشته است:تو را دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جستبه گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگی‌ها بدین آب شویوقتی خداوند، خدای جان و خِرد است و انسان را به گوهر خرد آراسته است، نماینده خود یعنی پیامبر (ص) را به عنوان شهر علم و دانش، به میان آدمیان فرستاده است تا آن‌ها از این راه وارد جهان انسانیت حقیقی شوند. خِرد و دانش، اساسی‌ترین مفاهیم شاهنامه هستند. به همین دلیل، عظمت یک انسان در نسبت با این مفاهیم پدیدار می‌گردد. از جمله از نظر فردوسی، کسی می‌تواند جانشین پیامبر (ص) باشد که در علم، نایب و خلیفه او باشد. چنین کسی در میان اصحاب پیامبر (ص) جز امیرالمؤمنین، حضرت علی (ع) نیست. فردوسی برای بیان این مطلب، از روایت مشهور: انا مدینة العلم و علی بابها استفاده می‌کند و به‌صورت تلویحی، این‌گونه به جانشینی حضرت علی (ع) اشاره می‌کند:که من شهر علمم، علی‌ام در استدرست این سخن، گفت پیغمبر استاعتقاد شیعی فردوسی را که در بیت یادشده به‌صورت تلویحی می‌توان یافت، در ابیات بعدی به‌وضوح می‌توان دید:منم بنده اهل بیت نبیستاینده خاک پای وصیحکیم این جهان را چو دریا نهادبر انگیخته موج از او تندبادچو هفتاد کشتی بر او ساختههمه بادبان‌ها بر افراختهیکی پهن کشتی به سان عروسبیاراسته همچو چشم خروسمحمد بدو اندرون با علیهمان اهل‌بیت نبی و ولیاهل سنت برای جانشین پیامبر (ص) از مفهوم «خلیفه» بهره می‌گیرند. خلیفه مفهومی است عام و مبهم که به مسئله چگونگی انتخاب یا نصب جانشین، اشاره ندارد. اما شیعه از مفهوم «وصی» برای مسئله جانشینی پیامبر(ص) استفاده می‌کند. وصی به معنای کسی است که سفارش و توصیه شده است. استفاده از این واژه در دل خود به ماجرای غدیر و نصب الهی جانشین پیامبر(ص) و وصیت ایشان و معرفی حضرت علی (ع) به مردم اشاره دارد.گفتنی است که در برخی از نسخه‌های شاهنامه ازجمله نسخه مسکو، ابیاتی کوتاه در ستایش خلفا وجود دارد. دکتر خالقی مطلق که صحیح‌ترین نسخه شاهنامه را در روزگار ما ارائه داده‌اند و بیش از سی سال برای تصحیح شاهنامه زحمت کشیده‌اند، معتقدند، این ابیات بعدها به آن الحاق شده‌است.رمز در شاهنامهحکیم بزرگ توس، پیش از آنکه داستان سروده شدن این اثر ماندگار را توضیح دهد، در ابیاتی کوتاه ماهیت رمزی و تمثیلی آن را بیان می‌کند. داستان، رمزی است برای حقایق والای جهان که در ظرف خیال بازآفرینی شده‌اند. دیو، پادشاه، پهلوان، وزیر، رستم، افراسیاب و همه قهرمانان و وقایع شاهنامه، رمزهایی هستند که به دنبال بیان حقیقت این جهان و رویدادهای آن هستند.انسان خام‌اندیش تصور می‌کند که این شخصیت‌ها دروغین‌اند و این جهان محسوس و روزمره ماست که حقیقت دارد. حال‌آنکه اگر نیک بنگریم و داستان‌ها را رمز حقیقت بدانیم و از آن‌ها رمزگشایی کنیم، خواهیم دید که رستم و زال بسی زنده‌تر، واقعی‌تر و ماندگارتر از اکثر ما هستند. رستم در این نگاه، دیگر یک قهرمان گرز به دست رخش‌سوار نیست، بلکه نمایشی از انسان پخته و به کمال رسیده‌ای است که در کشاکش مبارزه و چالش‌های سخت و مهیب زندگی و در دل پیروزی‌ها و شکست‌های فراوان پله به پله سلوک می‌کند و به پختگی می‌رسد. اینجاست که فردوسی می‌فرماید آنچه از شاهنامه در نگاه اول با خِرَد سازگار نیست و به افسانه می‌ماند را باید با نگاه رمزشناسانه، رازگشایی کرد و به معنی آن راه برد:تو این را دروغ و فسانه مدانبه یکسان رَوِشنِ زمانه مخواناز آن چند اندر خورد با خرددگر بر ره رمز معنی برد</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 13:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانگی خرد و حکمت در آیینه وجود پهلوان</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-dzhu0rbp7wvw</link>
                <description>انسان از روزگاران قديم و در جغرافياهاي گوناگون به رابطه قدرت و حكمت انديشيده است. اين انديشه در هر روزگار و هر جغرافيا به شكل خاص آن عصر و مصر درآمده و تجلي يافته است.  در نگرش اساطيري به جهان، «خدايان»، سرچشمه و اساس تحولات كيهانند و جهان، كارگاه افعال و رفتار آنها. جهان، خميرمايه فعل خدايان است و كار خدايان، اين است كه اشياء را از صورتي به صورت ديگر درآورند و شكل دل¬خواه خويش را به آن ببخشند. نيروي محركه فعاليت خدايان و ايزدبانوان (الهه¬ها) «قدرت» است. آنان «قدرت» دارند تا بتوانند جهان را مديريت كنند. بدون قدرت، «خدايي» و «پروردگاري» بي¬معناست. از سويي قدرت، اسبي سركش است و ميلي ذاتي به زير سلطه درآوردن جهان دارد. اين سلطه گري  مي-تواند تا سرحد به بردگي كشيدن و حتي نابودي و فساد جهان پيش رود. خداياني همچون خداي جنگ كه تمثل «قدرت» هستند، ميلي ذاتي به ويرانگري دارند. خدايان اساطيري از سويي نيازمند قدرتند تا بتوانند به عالم نظم و صورت ببخشند و از سويي، اگر قدرت مهار نشود، به جاي نظم، ويراني و فساد و آشوب برجاي خواهد ماند. در اساطير يونان، «تايتان ها» و در رأس آنان «كرونوس» يا همان «زمان»، خداوندگاران قدرت افسارگسيخته هستند. خداياني كه به فرماندهي زمان، همه و چيز و همه كس را به نابودي مي كشانند و هيچ صورت پايداري را بر نمي تابند. ميراث خدايانِ قدرت مهارنشده، «خائوس» يا همان «آشوب-جهان» است. خدايان المپ به پادشاهي زئوس (كه در يك صورت تمثيلي معنادار فرزند كرونوس (زمان-خدا) است) با به بند كشيدن تايتان ها، در پي تبديل جهان به كاسموس (نظم-جهان) بودند. اين ايزدان و ايزدبانوان براي برقراري نظم بايد معادله متناقض نما و سخت قدرت را حل مي كردند: بدون قدرت، نظم ممكن نيست و با قدرت، نظم به آشوب و ويراني منتهي مي شود.	تفكر اساطيري براي حل اين نامعادله، خدايان و ايزدبانوان «حكمت» و «هنر» را پيشنهاد مي دهد. خداياني كه وظيفه دارند، قدرت را مهار كنند تا جهان به نظم و تعادل برسد. اما آيا قدرت، مهارشدني است؟ اين جاست كه جنگي هميشگي ميان خدايان قدرت و خدايان حكمت پديد مي آيد. جنگي گريزناپذير كه روح و سرچشمه جنگ ها و عمده تحولات جهان است. (اين جنگ در نظر دقيق، نه جنگ ميان قدرت و حكمت كه جنگ ميان دو تلقي از قدرت است. ايده آل قدرت در افزايش و مطلق شدن و بي كران شدن است . در يك نگرش بي كران شدن و مطلق بودن در نفي ديگر موجودات و اراده هاست و در ديگري بي كران شدن و اطلاق، خود را در جمع كردن و هماهنگ كردن و يكپارچه كردن تمامي موجودات و اراده ها معنا مي¬كند. حاصل نگرش اول، قدرتي است كه با نابودي و ويراني ديگران معنادار مي شود و نتيجه نگاه دوم، قدرتي است كه حاصل يكپارچه شدن تمامي قدرتها و انحلال آنها در يك هماهنگي و وحدت كلي است. قدرت اول، زياد شدن خود را در نابودي ديگران مي بيند و قدرت دوم، زياد شدن خود را در نظم و هماهنگي و وحدت هرچه بيشتر موجودات. قدرت دوم عين نظم و حكمت است و امري جداي از آن نيست. هرگاه قدرت ويرانگر حاكم شود، از آنجايي كه برتري خود را در سلطه بر ديگران و نفي اراده و وجود آنها مي بيند، جهان به سمت تباهي و آشوب پيش مي رود و هر گاه قدرت حكيمانه غالب آيد، جهان به سمت تعالي و نظم پيش مي¬رود. از این نظرگاه قدرت ویرانگر، امری عدمی است و اساساً قدرت نیست، بلکه معطوف به نیستی و تخریب است. تفكر اسطوره اي تاب و توان چنين تحليل و نگاهي را ندارد كه اگر داشته باشد، خود حكمتي عميق و توحيدي است). گرچه عمده انسان ها از تفكر اساطيري به تفكر حكمي و توحيدي هجرت كردند اما رسوبات الهيات اساطيري هم چنان در ذهن و فكر ديني عامه مردم (و حتي غالب متفكران) باقي ماند؛ به اين صورت كه «خدايان و الهه هاي متعدد و مغايربا «صفات و اسماء متعدد و متفاوت» در ذات واحد الهي جايگزين شدند. گرچه در اين نوع نگرش، ذات خداوند يكي است اما صفات او متعدد و مغاير است. در اين ذهنيت عمومي، هم چنان «قدرت خداوند» مي¬تواند تمام عالم را به طرفة العيني نابود سازد، صورتي شرورانه به خودگيرد و تمامي دستگاه خلقت را بر باد دهد؛ اما صفت «حكمت» خداوند اجازه چنين امري نمي دهد. گويي كه جنگ خدايان متعدد اساطير به صورت جنگ صفات متغاير خداي واحد درآمده است. اقتضاي چنين هستي شناسي و الهياتي (و حتي سرچشمه آن ) رابطه ذاتي ميان «قدرت» و  «فساد» در زندگاني آدمي است. انسان از سويي براي اداره زندگي فردي و اجتماعي و فراهم آمدن «امنيت» و «نظم» به قدرت، نيازمند است؛ اما از سويي نهاد قدرت اقتضاي تجاوز و يكه تازي و سلطه دارد. به راستي چگونه بايد نهادهاي قدرت هم چون «پادشاه» و «لشكر» را به گونه اي مهار كرد كه به جاي آشوب و ويراني و فساد، راه نظم و عدالت و امنيت را پي گيرند؟ در پي چنين الهياتي، در عمده جوامع انساني (كه طرح نظامات زندگي را بر اساس نوع نگرش به هستي در مي اندازند و اعتبار مي كنند) پيوند قدرت و فساد، امري ذاتي و برقراري معادله قدرت-حكمت ماجرايي حل ناشدني شمرده شده است. اقتضاي چنين نگاهي، نهادينه شدن اين باور است كه مقداري فساد براي نهاد قدرت، امري ناچار و طبيعي است. صحبت بر سر اين است كه چگونه مي¬توان از فساد نهاد قدرت كاست و يا آن را در حدي نگاه داشت كه بهره¬مندي حداكثري جامعه از مواهب نهاد قدرت، برقرار باشد. بر اين اساس آدميان در طول روزگاران، همواره براي اميران و پادشاهان و رهبران و ساختارهاي سياسي، تا حدي «حق تجاوز و فساد» را محترم مي شمارند و از خطاي آنان آسان تر در مي گذرند. (شايد بتوان گفت، محافظه كاري در چنين اتمسفري پديد مي آيد ). تفکر «السلطان ظل¬الله» نیز به گسترش دامنه اختیارات و خطاهای موجه شاهان و سلاطین و امرا کمک می¬کند.البته انسان در روزگاران و سرزمينهاي گوناگون، راههايي را براي هر چه كمتر كردن سركشي نهاد قدرت پيموده است. يك نمونه ساده آن در ايران پس از آل بويه معادله «امير ترك و وزير تازيك (ايراني)» است. (منظور از ترك، اقوام عمدتا چادرنشين و جنگ جوي سرزمينهاي شرقي ايران قديم و آن سوي جيحون (همچون مغولان و ازبكان) است كه در شاهنامه «تورانيان» ناميده مي شوند. اين اقوام (همان غزنويان و سلجوقيان و مغولان و...) پس از آل بويه به مدت چندين قرن تا آغاز صفويه در ايران يكه تازي كردند). امير ترك صاحب قدرت شمشير است و وزير تازيك مسؤول اداره ديوان و آباداني ملك. كار امير ترك، «جهانگيري» است و وظيفه وزير تازيك «جهان داري». مشكل تمامي راه حل¬هايي كه تضاد قدرت و حكمت را پذيرفته اند -چه راههاي ساده و چه نظامهاي پيچيده- اين است كه قدرت، همواره ميل به چيرگي دارد و اراده او اين است كه «حكمت» را به خدمت خود درآورد و آن را وسيله بسط و گسترش خود قرار دهد. از اين رو همواره شمشير قدرت بر گردن حكمت سايه انداخته است و در صورتي كه بخواهد خارج از اراده او حركت كند، حذف خواهد شد. سرنوشت محتوم تقريباً تمامي وزراي كارآمد تازيك، قتل به دست امراي ترك است. حتي راه حل¬هاي پيچيده اي نظير «توسعه نهادهاي مدني» نيز مي¬تواند با شعبده¬هاي اهالي قدرت همچون «تسلط رسانه ها بر افكار عمومي» نهايتا، تيزكننده شمشير اميران جديد باشد. خصوصاً با فروكاسته شدن «حكمت» به «تكنيك» در عصر جديد، و اقتضاي (بلكه ذات) تكنيك براي تحت سلطه قرار گرفتن و وسيله سلطه جويي شدن، اين مشكل، مضاعف نيز مي شود. باور توحيدي، در ساحت الهيات از «يگانگي صفات خداوند» سخن مي گويد. در الهيات توحيدي ميان وحدت، علم، حيات، قدرت، حكمت، خلاقيت و ديگر صفات خداوند هيچ گونه تمايزي راه ندارد؛ نه در واقيعت و نه در وهم و عقل. آيات و روايات فراواني به اين مطلب راهنمايي مي كنند . در نگرش توحيدي، قدرت همان حكمت و علم همان حيات و حكمت همان خلاقيت خداست. معناي واقعي حكمت، خود را در برپايي خلقتي «محكم» و بي خلل و استوار مي جويد. قدرت نيز در خلقت عالمي هماهنگ و يكپارچه پديدار مي شود. هر گونه خلل و نقص در خلقت، هم ضعف و نبود قدرت است و هم ضعف و نبود حكمت. از آن سوي، خلقت دستگاه عظيمي از موجودات متكثر و متفاوت و در عين حال متحد و يكپارچه و هماهنگ، عين قدرت و عين حكمت است. (بحث حول اين مطلب جليل، كه شاهكار تفكر توحيدي است، در اين دفتر نگنجد...)در اين نگاه به هستي، قدرتمندترين، كسي است كه بتواند بزرگترين و محكمترين يكپارچگي را پديد آورد. از اين منظر، قدرت و حكمت و نظم به هم مي پيوندند و نامعادله اي كه تفكر اسطوره اي و كلامي از حل آن عاجز مانده بود، پاسخ مطلوب خود را مي يابد. نتيجه نگاه توحيدي به عالم، در فرهنگ عمومي جوامع توحيدي ، پديد آمدن مفهوم »پهلوان« است. پهلوان در يك كلام، جامع «قدرت و حكمت» است. او كسي است كه قدرتمند است اما بر نيروي خود مسلط است و آن را تنها در مسير حكيمانه به كار مي گيرد. او قادر است، اما قدرتش، نمود رحم و شفقت و عدالت است. در واقع، پهلوان نه براي تسلط بر اين و آن كه براي بسط عدالت و رحمت و دفاع از مظلومان، «قدرت» كسب كرده است. شاهنامه، اين اثر سترگ حكيم بي مانند توس -فردوسي بزرگ- به تمامي، روايت كننده قدرت حكيمانه است. پهلوانان شاهنامه همگي، حكيماني هستند كه براي بسط عدالت و شفقت و نظم راستين، لباس قدرت به تن كرده اند. ماجراي رستم، بزرگترين پهلوان شاهنامه و چه بسا بي¬مانندترين پهلوان تمامي حماسه¬هاي سروده شده بشري، ماجراي جمع قدرت و حكمت است. او از سوي پدر از خاندان نريمان است كه وارثان قدرت ايزدي هستند و از سوي مادر از نژاد ضحاك و وارث قدرت اهريمني او. طالع بينان در داستان پرماجراي ازدواج زال و رودابه، پيش بيني كرده اند كه حاصل اين پيوند، بزرگترين پهلوان دوران ها خواهد بود: كسي كه در نهايت قدرت، آراسته به نهايت حكمت خواهد شد. زال كه نمود خرد طبیعی و زلال در شاهنامه است و حتي از كودكي به شكل پيران و خردمندان، سپيدموي به دنيا آمده است، عقل منفصل رستم است و همواره او را راهنمايي مي كند و رستم هيچگاه عملي خلاف خواست و گفته او انجام نمي دهد. از سوي ديگر، رستم آرام آرام و در دل نبردهاي سنگين و طاقت سوز و هوش ربا، همواره بر خردش افزوده مي¬گردد تا جايي كه از سنگين ترين جنگ¬هاي همه حماسه ها يعني «نبرد با سهراب» و «نبرد با اسفنديار» پيروز و سربلند بيرون مي¬آيد و «پهلواني» را زنده مي دارد. در نبرد با سهراب و در جايي كه نهاد قدرت بيگانه (افراسياب) و قدرت داخلي خودكامه (كيكاووس) پدر و فرزند را در برابر هم قرار مي دهند، نه فقط از نبرد تن ها كه از نبرد خرد و شيطنت، پيروز بيرون مي آيد و در نبرد با اسفنديار، با آن كه پيشگويان گفته اند كسي كه اسفنديار را بكشد در دو عالم دودمانش بر باد خواهد رفت، به جنگ با نهاد قدرت خودكامه داخلي فاسد و سلطه جو مي رود كه اين بار شكلي ديني نيز به خود گرفته و نه تنها اسفنديار كه تقدير را نيز شكست مي دهد. از شاهنامه و وصف پهلوانان آن بگذريم كه شيريني آن سخن را به درازا خواهد كشاند... فرهنگ هاي مختلف بشري به ميزاني كه با باور توحيدي انس گرفته اند، امري از جنس پهلواني ساخته¬اند. آن چنان كه در افسانه ها، پهلوانان جامع قدرت و حكمت بودند، سردار بزرگ اسلام، حاج قاسم عزيز، در واقعيت ملموس، از معدود كساني بود كه توانست بين قدرت و حكمت جمع برقرار كند و اين نامعادله تاريخي انديشه سوز و طاقت فرسا را در ابعاد كلان قدرت حل نمايد. او واقعا قدرتمند بود و توانست در چند دهه مبارزه در يكي از  بزرگترين ميدان هاي عملياتي، بر قدرت سخت و نرم سلطه¬جويان بزرگ جهان امروز غلبه كند و در عين حال، از پرتگاه سلطه¬جويي و فساد قدرت بركنار باشد. كار كارستان او نه فقط حل اين معادله در درون خودش به عنوان يك جهاد اخلاقي، بلكه ساختن و پياده¬كردن يك نظام عملي اجتماعي براي تحقق اين آرمان بود. حاج قاسم، از يكي از محرومترين نقاط كشور سر برآورد، در دفاع مقدس پهلواني آموخت و همراه پهلوانان شهرش به مصافي كشوري رفت. پس از دفاع مقدس در ابعاد كلان امنيتي، مذهبي، سياسي و اجتماعي مردم جنوب كشور، راه و رسم پهلوانان را پياده كرد و در نيروي قدس، پا را از مرزهاي جغرافيايي و مذهبي و قومي فراتر گذاشت و در ابعاد جهاني، پهلواني و عياري كرد. او در دل يكي از اسرارآميزترين تشكلها و سازمانهاي تاريخ يعني «بسيج مردمي» باليد و به همراه پهلواناني همچون حاج همت و باكري و حاج احمد كاظمي و ...، شاهد تولد نوعي از قدرت در درون خود و اجتماع بود كه همواره آميخته با «تواضع» ، «رأفت» ، «عدالت»، «آرمانگرايي» و «حكمت» بود. قدرتي كه از سلطه جويي بري بود و بدون شمشير در دلها نفوذ مي كرد و با محبت گسترش مي يافت. قدرتي كه بر خلاف تمام نظاميان عالم، در اشك و گريه متبلور مي شد و با در آغوش گرفتن شعله ور مي¬شد و در جهت مبارزه با ظالم و مستكبر و دفاع از مستضعف به كار گرفته مي شد. او در دوران تولد «حاج قاسم» در دفاع مقدس، حقيقتي را دريافت كه شبيه افسانه ها بود و كار ناشدني مي كرد. اما كار اصلي حاج قاسم پس از اين دوران تولد و جوانه زدن آغاز شد. او همان روح را در برقراري امنيت در شرق كشور و در حل معادلات پيچيده قومي، مذهبي، معيشتي آن ديار به كار بست و نشان داد كه قدرت وقتي به حكمت آراسته شود، چگونه با كمترين هزينه و بيشترين سرعت، نتيجه مي¬دهد. او به جای به گلوله بستن قاچاقچیان، از «اشرار»، مردمانی ساخت که به جای سلاح بیل دست گرفتند و به جای تخریب مشغول آبادانی شدند. حاج قاسم اين روح را به تمامي كشورهاي منطقه گسترش داد و به جاي اين كه براي اقتدار، فقط نيرو و تجهيزات به ميدان بياورد، «انسان»	و «بسيج مردمي» ساخت. اين حكيم بزرگ دريافته بود كه قدرت واقعي در اجتماع انسان ها و هماهنگ كردن آنها پديدار مي شود؛ از اين رو به جاي سركوب ديگران و فربه كردن خود در برابر ديگران كه غايت قدرت ويرانگر است، به افزايش و توانمند كردن و متحد كردن ديگران پرداخت. او به جاي نگه داشتن خود و نابودي ديگران، خود را بزرگ و بزرگ تر كرد تا آن جا كه جمعيت هاي متعددي همان روحي را كه حاج قاسم در دفاع مقدس كشف كرده بود، در خود ديدند. قدرت او در تكثير آن روح بود. روحي كه همه اين جلوه هاي تكثير شده را در كنار هم يكپارچه مي¬نمود. اكنون به بركت فرماندهي بي نظير او، زينبيون پاكستان، فاطميون افغانستان، الحشدالشعبي عراق، حزب اﷲ لبنان و انصاراﷲ يمن، همان روحي را كه حاج قاسم در كنار حاج احمد و حاج همت يافته بود، در خود مي بينند. (و عجيب اين كه از اين فرمانده بزرگ نظامي كمتر تصويري با سلاح (حتي يك كلت كمري كوچك) ديده ايم).جالب آن كه اوج اقتدار حكيمانه او در دوراني رقم خورد كه جمهوري اسلامي در پيچي تاريخی بايد ميان «محافظه كاري پشتيبان قدرت فاسد و ويرانگر» و بسط حكيمانه و خردمندانه قدرت، انتخاب كند. شايد اگر او در دل تهديدهاي كمرشكن منطقه، چنين كاري نكرده بود، هيمنه محافظه كاري و نامعادله قدرت و حكمت و مشكلات سخت امروز، اجازه نمي داد به امكان تحقق يك »نظام«ِ »مقتدر«ِ »حكيم« و چگونگي رسيدن به آن بينديشيم و همچون غالب سياسيون لااقل در مقام تحقق عملي كنوني، ابتدا با دلي پرخون و سپس با آغوشي گرم به استقبال «پايان انقلاب اسلامي» و «آغاز نظام محافظه كارانه جمهوري اسلامي» مي¬رفتيم. اين متن نوشته شد، نه به اين قصد و غرض كه نشان دهد «حاج قاسم كه بود و چه كرد». بلكه به اين غرض نوشته شد كه اهميت اين پرسش را گوشزد كند كه «حاج قاسم كه بود و چه كرد؟» يكي از مهمترين پرسشهايي كه بايد داشته باشيم اين است كه او چگونه و با چه سازوكاري موفق شد در زمين و نه در خيال، باور توحيدي يگانگي قدرت و حكمت را عينيت بخشد؟ حاصل اين پرسش، شايد بتواند اجزاي مختلف نظام را از ركود و توقف كنوني نجات دهد. قاسم قرباني بجگردي به مناسبت سال روز شهادت حاج قاسم؛ تقديم به روح عزيز شهيد امير اشرفي كه با قلبي سرشار از عشق به راه حاج قاسم، در حادثه سرنگوني هواپيماي اوكرايني، به ملاقات خداوند باقي شتافت...آدرس کانال : @shahr_naame</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 16:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر مقدمه شاهنامه (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%B1-fvsrnepsp10n</link>
                <description>چاپ شده در روزنامه اصفهان زیبا&amp;amp;lt;br/&amp;amp;gt;صفحه اصلی » فرهنگمروری کوتاه بر مقدمه شاهنامهخرد و خلقت انسانحکیم ابوالقاسم فردوسی، در مقدمه نسبتا مبسوط شاهنامه به ستایش خداوند، ستایش خرد، داستان پیدایش جهان، راز خلقت انسان، ستایش پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی (ع) و بیان ماجرای سروده‌شدن شاهنامه و درنهایت مدح محمود غزنوی پرداخته است. در این نوشتار به برخی از مهم‌ترین محورهای بیان‌شده در این مقدمه طولانی اشاره می‌کنیم.خداوند جان و خردوقتی می‌خواهیم کسی را مدح کنیم، به برترین صفات و کارهای او اشاره می‌کنیم. بزرگ‌ترین تجلیات خداوند بر پرده عظیم آفرینش ازنظر فردوسی، «جان» و «خرد» هستند. از میان تمامی مخلوقات، «حیات» شگفت‌آورترین پدیده است.خبر کشف هزاران کهکشان به‌اندازه کشف یک سیارک دارای حیات، برای انسان جذاب و معنابخش نیست. از میان موجودات زنده نیز موجود دارای «خرد»، شگفت‌انگیزتر و عظیم‌تر است. درواقع «جان» عصاره آفرینش است و خرد عصاره جان؛ به همین دلیل پس ‌از آنکه می‌گوید به نام خداوند جان و خرد، این ستایش خود را برترین ستایش ممکن از خداوند می‌شمارد:کزین برتر اندیشه بر نگذردخرد، بهتر از هر چه ایزد بداداز نظر فردوسی، خرد برترین هدیه خداوند به انسان و بلکه به کل آفرینش است. میان خِرد و دانش تفاوت هست. خرد را می‌توان هم‌معنای عقل و دانش را هم‌معنای علم دانست. ممکن است انسانی دانشمند شود؛ اما خردمند نباشد و ممکن است انسانی دانش و سواد چندان نداشته باشد؛ اما خردمند باشد. خرد برای جان به‌منزله چشم است و به جان، امکان حیات متعالی در جهان می‌دهد. دانش ابزار خامی است که خرد آن را برای سلوک در جهان، به کار می‌بندد؛ ازاین‌رو دانش بدون خرد، تنها غرورآفرین و رهزن است:خرد چشم جان است چون بنگریتو بی‌چشم شادان جهان نسپریانسانی که از خرد بهره نداشته باشد و یا از آن استفاده نکند، اسیر بندهای مختلف بیرونی و درونی است:گسسته خرد، پای دارد به بندجایگاه انسان در آفرینشفردوسی ترتیب خلقت را این‌گونه بیان می‌کند: سرمایه گوهران (چهار عنصر آب، باد، خاک، آتش)، آسمان‌ها، زمین، گیاه، جانور و سرانجام انسان. الهیات فردوسی در بیان چرایی خلقت، برگرفته از الهیات شیعی و معارف اهل‌بیت(ع) است. او برخلاف دیدگاه رایج اشعری در دوران خود، آفرینش را برخاسته از صفت عدل و داد الهی و دارای حساب‌وکتاب و زیبایی می‌داند و معتقد است، فلسفه خلق جهان، عدالت و هنرمندی خداوند است که لبریز شده و به آشکاری درآمده است:چو دانا توانا بد و دادگراز ایرا نکرد هیچ پنهان هنرانسان با آنکه آخرین موجودی است که در ترتیب موجودات پای به جهان می‌گذارد و پسینِ شمار است؛ اما به سبب بهره‌مندی از برترین گوهر جهان، یعنی خرد، «نخستینِ فکرت» و ارزشمندترین مخلوق است: گویی تمامی جهان از ابتدا در حال کار بوده است تا این موجود ارزشمند در نهایت پای به هستی بگذارد؛ بنابراین انسان به‌عنوان دردانه هستی، باید زندگی خود را جدی بگیرد و آن را بیهوده تلف نکند و «خویشتن را به بازی مدارد»؛ چراکه بیهودگی انسان به معنای بیهودگی کل دستگاه آفرینش است. درواقع آفرینش بدون انسان، پر از بند و گرفتاری و مشکل است. انسان با نوع آفرینش خاص و بهره‌مندی از خرد، کلید بندهای آفرینش را در اختیار دارد و می‌تواند به هستی معنا ببخشد:چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلیدتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستینِ فکرت، پسینِ شمارتویی! خویشتن را به بازی مدار!این سخنان حکیم فردوسی، در واقع بیان همان قاعده‌ای است که ملاصدرای شیرازی پنج قرن پس از او در قالب سخنان فلسفی بیان می‌کند:«هر آنچه ازنظر زمانی و شمار مقدم و جلوتر است، ازنظر شرف و مرتبه، مؤخر و عقب‌تر است (کل ما هو اقدم بالزمان فهو آخر بالرتبة و الشرف).» نکته بسیار مهم دیگری که فردوسی در تبیین هویت انسان بیان می‌کند، آن است که «انسانیت» تنها یک نام نیست و واقعا گوهری به نام انسانیت وجود دارد که در نهاد مردم نهاده شده است. توضیح آنکه، یکی از تفکرات رایج در جهان جدید که در جهان قدیم نیز مطرح بوده، اسم‌گرایی یا نومینالیسم است. بر اساس این نگرش، مفاهیم کلی چیزی جز نام‌هایی برای طبقه‌بندی اشیاء نیستند. ازنظر انسان نام‌گرا، «انسانیت» تنها یک نام است و هیچ حقیقتی ندارد. فردوسی در ابیاتی این نگاه را نقد می‌کند و بر واقعیت داشتن انسانیت، تأکید می‌کند (در ابیات زیر مردم یعنی انسان و مردمی یعنی انسانیت):ز راه خرد بنگری اندکیکه مردم به معنی چه باشد؟ یکیمگر مردمی خیره خوانی همیجز این را نشانی ندانی همیپایان قسمت اولادامه دارد...</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 16:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه (1): چرا باید شاهنامه بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-qdvl6b8oirz4</link>
                <description>منتشر شده در روزنامه اصفهان زیبادر این ستون قرار است اندیشه و آرمان انسان ایرانی مسلمان را در آیینه شاهنامه بازخوانی کنیم. پیش از آغاز داستان‌های شاهنامه، لازم است به این پرسش بپردازیم که «چرا انسان ایرانی امروز باید شاهنامه بخواند؟»ایران به عنوان تمدنی دیرین، همچون انسانی کهن‌سال است که سرد و گرم روزگار را چشیده. گاه بر بخش بزرگی از جهان فرمانروایی کرده و گاه راه زوال و انحطاط را پیموده و تحت سلطه بیگانگان قرار گرفته است.گاه آبادان بوده و گاه ویران. گاه مهد دانش در جهان بوده و گاه در جهل و بی‌خبری و انزوا، زندگی گذرانیده است. انسان ایرانی جدید، از دوران مشروطه به بعد، کوشیده تا زندگی و تمدنی متناسب با اعتقادات، منویات، روحیات و بوم خود بسازد.تمامی نزاع‌های ایران از مشروطه تاکنون، حول این محور اصلی چرخیده است که «انسان ایرانی چگونه و با چه قواعدی باید زندگی و حکومت کند؟»انقلاب مشروطه، انقلاب نفت، حکومت پهلوی و انقلاب اسلامی، پاسخ‌های متفاوت و گاه متضادی به این پرسش بوده‌اند. برای پاسخ به این پرسش، درک انسان ایرانی و ایده‌های او برای زندگی اجتماعی ضروری است.رجوع به فرهنگ و پیشینه ایران نشان می‌دهد که در دوره‌های مختلف، انسان ایرانی آورده‌های فرهنگی متفاوتی متناسب با شرایط خود داشته است. بخش مهمی از تجربه‌ها، تصورات و ایده‌های انسان ایرانی در ادبیات و فرهنگش به تصویر کشیده شده است.امروزه، بیش از هر سبک و شیوه ادبی، ادبیات عرفانی ما، از جمله آثار مولانا، عطار و حافظ، به‌عنوان نماد ادبیات و فرهنگ ایرانی شناخته می‌شود. عمده آثار ادبی مشهور ما، غزلیات عاشقانه و مطالب عرفانی است که درک انسان مسلمان ایرانی از جهان و سیر و سلوک باطنی انسان را ارائه می‌دهند.اما این ادبیات، برای انسان ایرانی پس از صفویه و به‌خصوص پس از مشروطه که می‌خواهد طرحی برای زندگی و اداره جهان داشته باشد، کفایت نمی‌کند.حتی گاه، برداشت نادرست از آن می‌تواند آثار منفی به‌دنبال داشته باشد؛ به‌طور مثال، در شعر حافظ نهادهای اجتماعی مانند مسجد و مدرسه و شخصیت‌های دارای وظایف اجتماعی مانند فقیه و محتسب، اغلب منفی تصویر شده‌ و به‌عنوان نماد ریاکاری و نفاق معرفیمی‌شوند. در این میان، قهرمان شعر حافظ، رندی است که شهر را رها کرده در خرابات زندگی می‌کند:رند عالم‌سوز را با مصلحت بینی چه کارکار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدشاگر شعر حافظ و قهرمان او، یعنی رند در بستر شهر و تمدن منحط زمان حافظ دیده شود، ارزش کار حافظ به‌عنوان کسی که برای انسان ایرانی، امکان زیستن و رشد و تعالی را در جهانی پرآشوب فراهم کرده است، نمایان خواهد شد.اما رند جهان‌سوز و خراباتی شعر حافظ، برای انسان ایرانی امروز که می‌خواهد جهان‌ساز باشد و شهری متناسب با ایده‌ها و آرمان‌های خود بنا کند، الگوی کامل و مناسبی ارائه نمی‌دهد. (هرچند با تعمق در شعر حافظ می‌توان شخصیت رند را در ظرف زمانه امروز، بازسازی کرد و از آن بهره برد.)برای چنین هدفی، در فرهنگ ما، اثری سترگ‌تر، حکیمانه‌تر و منسجم‌تر از شاهنامه فردوسی و قهرمان‌های جهان‌ساز آن مانند شاه، پهلوان و وزیر وجود ندارد. انسان شاهنامه، انسانی است با جهان‌بینی توحیدی که آرمانش عدالت است. تصور او از خداوند، خدایی عادل، توانا و داناست که جهان را بر اساس خیر، عدالت و داد آفریده است:چو دانا توانا بد و دادگراز ایرا نکرد ایچ پنهان، هنرآرمان انسان ایرانی و هدف زندگی اجتماعی او، آبادکردن و آبادی است:و زان پس جهان یک‌سر آباد کردهمه روی گیتی پر از داد کردانسان ایرانی امروز می‌خواهد بر اساس اعتقادات خود و درکی که از اسلام و تشیع دارد و با معارف توحیدی اسلام و اهل بیت پیوند خورده است، جهان و شهر خود را بسازد.داستان‌های شاهنامه درواقع هجی‌کردن هویت، تجارب، چالش‌ها و آرمان‌های انسان ایرانی با خود است؛ میراثی که از رهگذر عقل و ایمان حکیم فردوسی، شکلی اسلامی به خود گرفته است و بهترین آیینه برای زیست اجتماعی انسان مسلمان ایرانی محسوب می‌شود. البته این بازخوانی، باید از آفت باستان‌گرایی بیمارگونه و استعماری که یادگار شوم دوران پهلوی است به دور باشد.باستان‌گرایی، عقیده‌ای واپس‌گرا و نژادپرستانه است که تلاش می‌کند تاریخ ایران را به نفع استعمار غربی تحریف کند و با نابودی طرح انسان ایرانی برای جهان، آن را در نقشه خود محو کند.باستان‌گرایی برخلاف ظاهر وطن‌دوستانه‌اش، تلاشی است برای محو پیوندهای عمیقی که ایرانیان در دوره اسلامی با دیگر مردم مسلمان جهان برقرار کردند و غرق‌شدن در توهم یگانگی نژادی با آریاییان اروپایی. هر کس اندکی در شاهنامه دقت کند، به نیکی درمی‌یابد که چگونه، انسان مسلمان ایرانی در حال بازطراحی هویت خویش با آیین توحیدی اسلام و حفظ و تقویت میراث تمدنی خویش است.پیوند به مطلب در سایت روزنامه: https://b2n.ir/y85727</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 17:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهره اساطیری یلدا از آغاز تا جهان امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-lbyk8g4mwps8</link>
                <description>این نوشتار در روزنامه اصفهان زیبا منتشر  شده است&amp;lt;br/&amp;gt;صفحه اصلی » فرهنگچهره اساطیری شب یلدا از آغاز تا جهان امروزآیین‌های کهن ریشه در اساطیر و باورهای کهن دارند. غالب پژوهش‌های اسطوره‌شناسان بر کشف و بررسی ریشه‌های اساطیری و معنای آن‌ها در جهان باستان متمرکز است.تاریخ انتشار: 45 دقیقه قبلمدت زمان مطالعه: 4 دقیقه📷به گزارش اصفهان زیبا؛ آیین‌های کهن ریشه در اساطیر و باورهای کهن دارند. غالب پژوهش‌های اسطوره‌شناسان بر کشف و بررسی ریشه‌های اساطیری و معنای آن‌ها در جهان باستان متمرکز است. بازخوانی وجوه اساطیری این آیین‌ها در جهان جدید، معمولا موردغفلت واقع می‌شود؛ درحالی‌که کهن‌الگوهای اساطیری همچنان در ذهن و زبان مردم جهان، زنده‌اند و آیین‌های کهن شکل جدیدی به خود گرفته‌اند که نیازمند بررسی است.آیین شب یلدا یا شب چله، همچنان در بین فارسی‌زبانان و جهان ایران فرهنگی، زنده است و با شکل جدید هماهنگ با فرهنگ و باورهای ایرانیان امروز به حیات خود ادامه می‌دهد.ریشه آیین شب چله، به باورهای میترایی آریایی‌های باستان بازمی‌گردد. میترا در جهان پیشازرتشتی، به‌عنوان خدای پیمان، یکی از مهم‌ترین خدایان محسوب می‌شده و با جنگاوری و آیین‌های قربانی و نوشیدن هوم ارتباط داشته است. میترا برخلاف امروز، نامی مردانه است و خدای میترا یا همان «مهر» مربوط به دوران جنگاوری و کوچ‌نشینی و شبانی آریایی‌ها بوده است.تصویر این خدا در داستان‌های اساطیری به‌صورت خدایی با هزارچشم و گوش ترسیم شده است که بر ارابه خورشید سوار است و از آسمان، آیین‌های مردم را نگاهبانی می‌کند. نسبت‌دادن مهر به خورشید از همین داستان سرچشمه گرفته است. شب یلدا، آیین گرامیداشت تولد مهر است و به دلیل اهمیت میترا، از مهم‌ترین آیین‌های کهن بوده است. این آیین با رواج میتراییسم در روم باستان، به اروپا هم رفت و پس از مسیحی‌شدن اروپا، به جشن کریسمس و آیین تولد مسیح تبدیل شد.با گسترش فرهنگ کشاورزی و یکجانشینی ایرانیان و تأسیس نخستین شهرهای ایرانی و به‌خصوص پس از ظهور زرتشت و گرایش ایرانیان به یکتاپرستی، میترا جایگاه خود را به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین خدایان از دست داد. زرتشت، آیین‌های قربانی خونین و نوشیدن هوم را سرزنش کرد و پرستیدن اهورامزدا به‌عنوان خدای یکتای خیر، جایگاه مهر را متزلزل کرد.پس از زرتشت، مغان کهن با پوشیدن لباس موبدی، میترا را به‌عنوان یکی از ایزدان (آفریدگان نورانی اهورامزدا که جایگاهی همچون فرشتگان دارند) به باورهای ایرانیان بازگرداندند و با تغییر شکل آیین‌های کهن، جایگاهی در دین زرتشتی برای آن پدید آوردند.با اسلام‌آوردن مردم ایران و تغییر اساسی باورهای کهن، آیین شب یلدا به‌مرور از پرستش و گرامیداشت مهر، به آیینی متناسب با باورهای اسلامی تبدیل شد و در جهان امروز همراه با شب‌نشینی خانوادگی، دیدار بزرگان خانواده، قصه‌خوانی، حافظ‌خوانی و تناول میوه‌های مختلف پاس داشته می‌شود.در ادامه برخی از وجوه اساطیر آیین شب چله را در جهان امروز بررسی می‌کنیم.1-چرخش زماندر جهان جدید، با غلبه ذهنیت برخاسته از علوم‌تجربی بر حیات بشر، «زمان» به‌عنوان یک کمیت فیزیکی فهمیده می‌شود که سیری خطی و مستقیم دارد و هرگز به عقب برنمی‌گردد؛ درحالی‌که در جهان قدیم، زمان ماهیتی دوار و گردون دارد:جهان به کام من اکنون شود که «دور زمان»                                      مرا به بندگی خواجه جهان انداختچرخه زمان، با چرخش فلک یا همان آسمان نسبتی مستقیم دارد و ازاین‌رو به چرخه زمان، دور فلک نیز گفته می‌شده است:صبح است ساقیا! قدحی پرشراب کن                                     «دور فلک» درنگ ندارد، شتاب کندر نگرش کهن، زمان هرچند ظاهرا به جلو حرکت می‌کند؛ اما در باطن خود ماهیتی دوار و چرخنده دارد؛ گویی الگوهایی کهن وجود دارند که در بستر زمان در شکل‌های گوناگون، متولد می‌شوند. این نگرش باعث پدیدآمدن «تقویم» برای شمارش زمان شد. در تقویم، رویدادها به شکل سالیانه تکرار می‌شوند و این امکان برای انسان پدید می‌آید که آیین‌های خود را به شکل چرخه در روزهای معینی از سال، تکرار کند. به‌عنوان نمونه در این نگرش، گرچه امام حسین(ع) در روز دهم محرم 1400 سال پیش به شهادت رسیده است؛ اما گویی، همچنان در روز عاشورای هرسال، این شهادت تکرار می‌شود و آیین عزاداری دهه محرم، این امکان را پدید می‌آورد که به عاشورا نه به‌عنوان یک گذشته دور، بلکه حقیقتی زنده و تکرارشدنی نگریسته و هرسال با این حقیقت، عهد جدیدی بسته شود. نیاز درونی انسان به «آیین» باعث شده تا با وجود تغییر ماهیت زمان در ذهن بشر جدید به‌عنوان یک کمیت ریاضی مستقیم بی‌روح، همچنان «تقویم» و نگاه دوار به زمان حفظ شود. بر این اساس، گویی هرسال در شب یلدا، نور زاده می‌شود و در بلندترین شب سال، باید به انتظار طلوع سپیدی و درخشش نور نشست و آن را گرامی داشت.2-ملاقات با پیر فرزانهبا پیشرفت دیوانه‌وار تکنولوژی و وابستگی کامل زندگی بشر به آن، انسان پیر، به‌عنوان شخصی که با شتاب پیشرفت و تغییرات زندگی همراه نیست، به‌عنوان کسی دیده می‌شود که درگذشته زندگی می‌کند و «آپدیت» و امروزی نیست. از سوی دیگر، تغییر ماهیت انسان از موجودی متعالی و الهی به‌عنوان «نیروی کار» در زنجیره تولید، باعث شده تا در نگاه جوان مدرن، انسان پیر، موجودی «ازکارافتاده»، «خرفت» و «سربار» محسوب شود؛ این در حالی است که در فرهنگ‌های کهن و به‌ویژه فرهنگ ایرانی، «پیر» نماد فرزانگی و خرد بوده است. زال به‌عنوان نماد خردمندی در شاهنامه، از بدو تولد سپیدموی بوده و سیمای پیران را داشته است. عارفان و بزرگان و مرشدان و استادان با نام «پیر» شناخته می‌شده‌اند و فرزانه‌ترین انسان شعر حافظ «پیر مغان» لقب دارد.سنت امروزی شب یلدا، همراه با ملاقات با بزرگان و پیران فامیل و نشستن در محضر آن‌ها و گوش‌فرادادن به قصه‌ها و خاطرات آن‌هاست. پیر، در شب یلدا از سیمای مدرن «انسان ازکارافتاده و خرفت» خارج شده و به چهره اساطیری «پیر فرزانه» بازمی‌گردد و هرچند برای ساعاتی با قصه‌گویی، خرد و فرزانگی خود را به نسل‌های بعدی منتقل می‌کند. (امید است مخاطبان این متن، دست‌کم در این یک شب، گوشی‌ها را از خود و فرزندان دور کنند و با گوش‌فرادادن به تجربیات و قصه‌های «پیر»، جرعه‌ای از اسرار کهن بنوشند.)3-قصه و سفر به سرزمین اسرارفرهنگ ایرانی، بیش از هر چیزی با «قصه» حفظ و منتقل شده است. قصه‌ها در حقیقت، سرزمین گنج‌اند و قصه شنیدن، سفر به سرزمین‌های اسرارآمیز و کشف رمز. قصه‌های ایرانی آمیخته‌شدن خرد و فرزانگی به رمزند:از آن چند اندر خورد با خِرَد دگر بر ره رمز معنی برد قصه‌های شاهنامه، داستان‌های نظامی، حکایت‌های گلستان و بوستان و داستان‌های تمثیلی مثنوی معنوی و حتی افسانه‌ها و حکایات عامیانه، در واقع شکل رمزنگارانه‌شده حکمتی باستانی و لطیف‌اند که در شب چله از زبان پیر فرزانه برای جوانان بیان می‌شود.شب هرچند سیاه و تاریک است؛ اما نطفه روز در دل شب بسته می‌شود. شب، محل نهفته‌شدن اسرار است. جهان فردا با رؤیا ساخته می‌شود و چه زیباست که شب محل جولان رؤیاها و خیالات است. «قصه» ظاهرش دروغ است؛ اما باطنش رؤیایی است که سازنده فرداست. به همین دلیل، قصه‌ها در شب روایت می‌شوند. همراهی «شب»، «قصه» و «پیر» در شب یلدا درواقع همان پیوستگی کهن «زمان»، «راز» و «حکمت» است که در آیین شب یلدا در جهان امروز تجسم ‌یافته است.#یلدای_دوست_داشتنیقاسم قربانی&amp;lt;br/&amp;gt;https://B2n.ir/f79562</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 12:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارابی، نماد پایان عصر ترجمه و آغاز دوران تولید</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-v6q8ywesppqo</link>
                <description>این مطلب در روزنامه اصفهان زیبا چاپ شده است.به گزارش اصفهان زیبا؛فارابی بی‌گمان یکی از بزرگ‌ترین و مؤثرترین پدران فکری و معنوی ایران است. در این نوشتار به سه ساحت و مسیر اشاره می‌کنیم که با فارابی در ایران اسلامی گشوده شد و امروز نیز می‌تواند ما را از برخی کاستی‌های حوزه اندیشه رهایی بخشد.فارابی و آغاز تولید فلسفی و علمیبا پایان حکومت نژادپرست و قبیله‌گرای بنی‌امیه در بیشتر سرزمین‌های اسلامی و در سایه تشویق اسلام به علم‌آموزی، نهضت‌های علمی بزرگی به‌خصوص در ایران، آغاز شد. این نهضت در برخی حوزه‌ها نظیر ادبیات و فقه، مستقل و تولیدمحور و در برخی حوزه‌ها نظیر فلسفه، منطق و علوم طبیعی تقلیدی و ترجمه‌محور بود. آغاز زندگی فارابی هم‌زمان با دورانی است که ترجمه، تدریس و یا تألیف با همان انگاره‌های اندیشه یونانی، وجهه اصلی محافل فلسفی است.فارابی را می‌توان نقطه عطف پایان عصر ترجمه و آغاز دوران تولید اندیشه در حوزه کلان‌ترین آموزه‌های اندیشه‌ای یعنی حکمت و فلسفه دانست. در اندیشه یونانی ارسطویی، علت فاعلی یک چیز در جهان، امری است که آن را از شکلی به شکلی دیگر درمی‌آورد؛ مثل نجار که چوب ر ا به‌عنوان ماده اولیه به میز و صندلی تبدیل می‌کند. خدای چنین فلسفه‌ای تنها تغییر شکل‌دهنده جهان و یا ناظم و «پروردگار» جهان است؛ درحالی‌که خدای اسلام، علاوه بر ناظم و پروردگار جهان، «خالق» و «ایجادکننده» جهان است: ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی. فارابی با تفکیک فلسفی وجود و ماهیت امکان، اندیشه فلسفی را به آن بلوغ رساند که بتواند خداوند را به‌عنوان «هستی‌بخش» و «خالق» جهان درک کند.این کشف او سبب تغییر محتوایی اساسی در ساختار اندیشه یونانی وارداتی و تأسیس فلسفه‌ای جدید شد که امروزه آن را با عنوان «فلسفه و حکمت اسلامی» می‌شناسیم. بزرگان این حوزه اندیشه‌ای همچون ابن‌سینا، خواجه نصیر، میرداماد، ملاصدرا و علامه طباطبایی، همه خود را ادامه‌دهنده راهی می‌دانند که فارابی آغاز کرده است.بازخوانی این ساحت شخصیت فارابی از این‌ جهت در روزگار ما اهمیت دارد که در حال طی‌کردن بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین نهضت ترجمه از سمت اندیشه غربی به درون حوزه اندیشه‌ای ایران هستیم. عمده فکری که اکنون در محیط علمی کشور در حال ارائه است، اندیشه وارداتی و ترجمه‌ای است. فارابی به‌عنوان آغازگر عصر تولید فکر در حوزه اندیشه فلسفی، الگوی مناسبی برای دوران ماست.فارابی و نگاه تمدنی به اندیشهبه تولید فکر دو نوع نگاه می‌توان داشت؛ نگاه اول که می‌توان آن را نگاه «فرقه‌گرا» نامید، دیگر حوزه‌های اندیشه‌ای را یکسره نفی می‌کند و نگاهی شبه‌تکفیری و سلبی به آن‌ها دارد. نگاه دوم که می‌توان آن را نگاه تمدنی دانست، به استقبال تأملات دیگر حوزه‌های اندیشه بشری به‌عنوان میراث فکر انسانی می‌رود؛ اما با حفظ ابتکار فکری، مقلد آن حوزه‌ها نمی‌شود و میراث آن‌ها را در ساختار بومی اندیشه خود، هضم و جذب می‌کند.فارابی به استقبال اندیشه یونانی به‌عنوان اندیشه مسلط آن روزگار می‌رود؛ اما هرگز در چارچوب‌های آن اسیر نمی‌شود و مقلد آن نمی‌گردد؛ بلکه با ابتکاراتی اساسی، مفاهیم و دستاوردهای اندیشه یونانی را در دستگاه فکری مستقل خودش، هضم می‌کند و روح جدیدی به آن کالبد می‌بخشد.اندیشه‌ورز ایرانی امروز در مواجهه با اندیشه مسلط غربی، اگر می‌خواهد از صف اکثریت مقلد جدا شود، باید مواظب باشد در دام فرقه‌گرایی و نگاه سلبی مطلق که انزوا و ارتجاع را به دنبال دارد، نیفتد. فارابی از این‌ جهت نیز همچنان پدر و الگوی اندیشه ایرانی مسلمان می‌تواند باشد.فارابی و پیوند الهیات و حکمت عملیفقه اسلامی، با میراث قدرتمند روایی، فقهی مستقل و چارچوب‌دار است؛ به همین دلیل حکمت عملی در تمدن اسلامی عمدتا به علم فقه واگذار شده است. ساختار قدرتمند و کارای فقه اسلامی، موجب شد تا مسلمانان در دوران تمدن اسلامی، کمتر به پیش‌زمینه‌های فلسفی و الهیاتی احکام و چارچوب‌های فقهی بیندیشند. در مقابل، مسیحیت به دلیل لاغربودن میراث فقهی روایی، برای یافتن چارچوب‌های عملی زندگی دائما به الهیات و فلسفه رجوع می‌کرده است؛ امری که در غرب مدرن نیز امتداد یافته و چارچوب‌های فلسفی، تعیین‌کننده مناسبات عملی زندگی هستند.فارابی به‌عنوان مؤسس حکمت نظری اسلامی، مؤسس فلسفه عملی برخاسته از الهیات و فلسفه نظری نیز است. درواقع، فارابی هم نقطه آغاز فلسفه نظری و هم آغازگر الهیات عملی است. هرچند میراث او در حوزه فلسفه نظری با بزرگانی نظیر ابن‌سینا و ملاصدرا ادامه یافت؛ اما مسیر او در حکمت عملی، عمدتا بدون ادامه‌دهنده باقی مانده است.با تغییر جدی زمینه‌های شکل زندگی در عصر جدید و عوض‌شدن موضوعات فقهی و پدیدآمدن موضوعات کاملا جدید، میراث عظیم روایی اسلامی و به‌خصوص میراث روایی شیعی، به‌تنهایی با سازوکارهای لفظی و زبانی نمی‌تواند کارا باشد و عملا واقعیت سخت تغییر مظاهر زندگی، رفته‌رفته آن را به کنار می‌زند و خود را بر زندگی انسان مسلمان ایرانی تحمیل می‌کند.راهی که می‌تواند این مسیر عقب‌گرد و کوتاه‌آمدن مستمر در برابر زندگی غربی را پایان بخشد و بدون آنکه مقلد زندگی غربی شود، راه و سبک اسلامی خود را پی بگیرد، بازخوانی الهیات اسلام و پیونددادن آن با جنبه‌های عملی زندگی است؛ راهکاری که بیش از هزار سال پیش فارابی با تأسیس «علم مدنی» به دنبال آن بود. درنگ در ساحت‌های معرفی‌شده در این نوشتار می‌تواند ما را از دوگانه‌های اشتباهی مانند «غرب‌گرایی» و «غرب‌ستیزی» و همچنین «تقلید از غرب» و «ارتجاع» نجات دهد.</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 20:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه کشتی در میان ورزشها</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%87%D8%A7-hurhummzxsnn</link>
                <description>✅به بهانه المپیک🔹تأملی بر جایگاه کشتی🤼‍♂️ در میان ورزشها:🌿در یک تقسیم بندی کلی، ورزشها را می توان به سه دسته تقسیم کرد:🔹1- ورزش اصیل: ورزش، در اصل توانمند کردن بدن است. افزایش سرعت، قدرت و استقامت بدن اتفاقاتی است که ورزشکار امیدوار است به آنها برسد. ورزشهای دو و میدانی، شنا 🏊‍♂️و وزنه برداری 🏋️‍♂️تجلی والای این گونه ورزشها هستند. ویژگی این ورزشها این است که حتی بدون حریف هم می تواند برگزار شود. در واقع در این ورزشها، ورزشکار است و بدنش و یک هدف ورزشی که سرعت، قدرت و استقامت او را می سنجد. حریف اصلی قهرمان در این ورزشها، اراده و توانایی خود اوست که باید مرتبا آن را افزایش دهد.🔹2- بازی ورزشی: هر بازی یک سری قوانین و اهداف انتزاعی دارد و یک هدف. با رسیدن به هدف بازی، بازیگر، امتیاز می گیرد و در نهایت کسی برنده است که امتیاز بیشتری داشته باشد. بازی بر خلاف ورزشهای اصیل نمی تواند یک نفره یا یک تیمه برگزار شود و حتما رقیب و حریف می خواهد. مهم ترین ویژگی متمایز بازی ها، استراتژی و راهبرد داشتن است. در بازی علاوه بر قدرت، سرعت و استقامت، بازیکن یا تیم، استراتژی می خواهد. دویدن یا وزنه زدن، یک اتفاق فردی است اما در فوتبال یا والیبال یا تنیس شما باید برای غلبه بر حریف، برنامه داشته باشید و سعی کنید او را مغلوب، مقهور و فریب خورده راهبرد و تاکتیک خودتان کنید. به همین دلیل در بازی ها، «مربی» که مغز متفکر بازی است، نقش مهمی دارد. در بازی های ورزشی، توانایی ورزشی، مقدمه و شرط لازم قهرمان شدن است و نه همه آن. بازی هایی مثل فوتبال، در واقع، ورزش به معنای اصیل آن نیستند، بلکه ورزش مقدمه آنهاست. تنها کسانی می توانند در این بازی ها موفق باشند که ورزشکار باشند اما ورزشکار بودن، همه چیز بازی نیست. تاکتیک و برنامه و استراتژی لازم است.🔹3- مبارزه و نبرد: مبارزات ورزشی در واقع از جنگهای واقعی تن به تن الگو گرفته اند و بسیار به مبارزه واقعی شبیهند. فعالیت هایی که هدف آن زدن حریف و آسیب رساندن به اوست؛ البته برای این که این مبارزات، در قالب «ورزش» جای بگیرند، قوانین محدود کننده ای برای آنها وضع شده است تا خشونت کمتری داشته باشند، اما به هر حال، جنگ، جنگ است و زدن، زدن! این ورزشها را به جهت رقابتی بودن و داشتن قوانین و اهداف، بازی هم می توان محسوب کرد، اما فرق آنها با دیگر بازی ها این است که در بازی هایی همچون فوتبال و والیبال و ... هدف بازی، یک رویداد انتزاعی هم چون عبور توپ از خط یا فرود آمدن آن در قسمتی خاص و ... است اما در ورزشهای رزمی، هدف وارد آمدن ضربه به بازیکن حریف است و پیچیدگی و انتزاعی بودن دیگر بازی ها را ندارد. بازی ها قوانین پیچیده ای دارند که بدون اطلاع از آنها، بیننده چیز چندانی از بازی سر در نمی آورد، اما مبارزات بر اساس یک غریزه طبیعی ساده بنانهاده شده اند: «حریف را بزن»!اما به راستی جایگاه «کشتی» این ورزش دیرین، در کدام یکی از این دسته هاست؟🌹کشتی قطعا همانند وزنه برداری و دو فقط ورزش نیست، بلکه در ذاتش رقابت و مبارزه نهفته است. از سوی دیگر، دو حریف فنون خود را بر روی بدن یکدیگر اعمال می کنند و قوانین انتزاعی پیچیده در کار نیست. به همین خاطر در نگاه اول به نظر می رسد کشتی را باید در دسته سوم و در کنار مبارزات ورزشی همچون کاراته و بوکس قرار دهیم. اما با کمی دقت متوجه می شویم که کشتی وضعیتی خاص در میان ورزشها دارد. کشتی واقعا یک مبارزه است اما هدف آن «زدن حریف» و «آسیب رساندن به او» نیست. هدف کشتی در اختیار گرفتن بدن رقیب و چرخش و اعمال قدرت بر آن است. کشتی مبارزه هست، اما خشن و جنگ جویانه نیست. سفت و سخت هست، اما در عین حال لطافت دارد. جنگ و نبرد هست، اما حریف را از میدان به در نمی کند.🌹🌹کشتی روی مرز باریک میان ورزش، بازی و جنگ حرکت می کند و همین مرز ظریف است که می تواند از کشتی گیر «پهلوان» بسازد. او قوی پنجه و راست قامت است اما  یاد می گیرد که در اوج قدرت و در اختیار داشتن بدن حریف، او را در هم نشکند. او «قدرت» دارد، اما بدون آسیب زدن به دیگری، قدرتش را در برابر حریف به نمایش می گذارد. کشتی گیر حریفش را تسلیم می کند اما او را خرد و مجروح نمی کند.🌿رقابتهای کهن، همه الگو گرفته از رسوم کهن هستند. به راستی کدام فرهنگ بوده که معتقد بوده در مبارزه، باید حریف را بدون آسیب، تسلیم کرد؟ آیا فرم و شکل ورزش برآمده از چنین امری، بیشترین تناسب را با مفهوم پهلوانی ندارد؟🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺پ.ن: در میان ورزشهای حاضر در المپیک، جودو بسیار به کشتی نزدیک است. منتهی جودو آن قدر بر اجرای ظریف، حرفه ای و انفجاری فنون تمرکز دارد که آن را از یک ورزش همه فهم در دسترس دور می کند. به خلاف کشتی که در هر خانه و کوی و برزن می توان آن را انجام داد و تا حد خوبی فهمید.به امید پیروزی تیم ملی کشتی ایران در المپیکآدرس کانال تلگرام: https://t.me/shahr_naame</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 16:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ اساطیری چیست و در جهان امروز به چه کار می آید؟ (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xiqw6hohxu4c</link>
                <description>من قاسم قربانی هستم و آن چه که می خوانید متن پادکست «شهرنامه» است:این برنامه قسمت اول از سلسله برنامه‌های ما درباره تاریخ اساطیری است. واژه &quot;اساطیر&quot; معمولاً برای ما یادآور داستان‌سرایی‌های پیشینیان است؛ داستان‌هایی که برای غلبه بر ترس و ارضای روح کنجکاوانه بشر توسط انسان‌های بدوی روایت شده و به صورت شفاهی از نسلی به نسل دیگر منتقل گردیده‌اند. در مقابل، واژه &quot;تاریخ&quot; تداعی‌کننده اتفاقاتی است که واقعاً برای مردم یک سرزمین رخ داده است.با این نگاه، تاریخ‌های اساطیری سرشار از قوه تخیل و داستان‌سرایی‌اند. قطعاً از نقطه نظر علمی و دقیق زمانه ما، امکان ندارد که جمشید زمین را گسترده و وسیع کرده باشد یا سیمرغ زال را پرورده باشد. همچنین به هیچ عنوان ممکن نیست که دو مار از دوش انسانی برویند و آن انسان هزار سال بر جهان حکومت کند. در مقابل، تاریخ واقعی به دنبال کشف اتفاقاتی است که واقعاً بر روی زمین رخ داده‌اند.البته این به این معنی نیست که تاریخ‌های اساطیری هیچ ریشه‌ای در واقعیت نداشته باشند، اما ریشه‌های تاریخ‌های اساطیری آن‌قدر با تخیل و داستان در هم آمیخته‌اند که امکان تشخیص واقعی بودن آن‌ها عملاً وجود ندارد یا بسیار محدود است. با چنین نگاهی، مطالعه تاریخ‌های اساطیری می‌تواند مانند خواندن یک رمان جذاب و گیرا یا هر قصه دیگری درس‌هایی برای زندگی ما به همراه داشته باشد. اما چنین چیزی هرگز و به هیچ وجه نمی‌تواند معادل مطالعه تاریخ باشد.من خودم تک‌تک جملاتی را که تا الان بیان کردم، به هیچ وجه قبول ندارم. اما اگر شما از کسانی هستید که واقعاً فکر می‌کنید تاریخ‌های اساطیری مانند رمان‌ها هستند، تا پایان این برنامه با ما همراه باشید تا ببینیم که تاریخ اسطوره‌ای چقدر در زندگی کنونی ما، چه در بعد فردی و چه اجتماعی و سیاسی، تأثیرگذار است.دوست داریم در این قسمت درباره این موضوع صحبت کنیم که تاریخ‌های اساطیری واقعاً چگونه زندگی و ذهنیت ما را شکل داده‌اند و در ابعاد مختلف بر آن تأثیر می‌گذارند. پس تا پایان این برنامه با ما باشید تا ببینیم تاریخ اسطیری چیست، با ما چه می‌کند و چه تأثیری در زندگی ما دارد.برای شناخت تاریخ‌های اساطیری، ابتدا باید تاریخ را تعریف کنیم. تلقی اولیه ما از تاریخ این است که وقایعی در جهان اتفاق افتاده است. مورخ با بررسی آثار، اقوال و نقل‌ها سعی می‌کند آنچه را که روی داده بشناسد و به ما معرفی کند. اشکال این تعریف اولیه آن است که تصور می‌شود تاریخ یک واقعه‌ای است که در جهانی مسطح و شفاف رخ داده، و شخصی به نام تاریخ‌شناس صرفاً مشاهده‌گر آن رویدادهاست و مشاهدات خود را گزارش می‌کند.در حالی که نه رویدادهای تاریخی کاملاً شفاف و مسطح‌اند و نه روایتگران تاریخ مشاهده‌گرانی بی‌طرف هستند. علوم را از جهت نوع نگاه‌شان می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که می‌توانیم آن‌ها را &quot;دانش‌های آبجکتیو&quot; بنامیم، به بررسی یک شی یا یک پدیده می‌پردازند، فارغ از اینکه چه کسی قصد شناسایی آن‌ها را دارد یا اینکه آیا اصلاً شناسنده‌ای در کار هست یا نه.به عنوان مثال، معمولاً فکر می‌کنیم که دانش فیزیک در این دسته از دانش‌ها قرار دارد، زیرا از نظر ما ذرات ماده رفتارهایی دارند که ارتباطی با اینکه چه کسی آن‌ها را تماشا می‌کند یا اینکه آیا مشاهده‌گری هست یا نه، ندارد. میلیاردها سال هیچ مشاهده‌گری رفتار ماده را رصد نکرده، اما بر اساس قوانینی رفتار خاصی از خود نشان داده است. کار فیزیکدان تنها مشاهده صرف این رفتارها و کشف قوانینی است که حاکم‌اند. بنابراین فیزیک را می‌توان یک دانش کاملاً آبجکتیو دانست.(البته اگر با فیزیک کوانتوم آشنا باشید، می‌دانید که تمام جملاتی که درباره فیزیک گفتم از نظر یک فیزیکدان امروزی کاملاً بچگانه و سطحی به نظر می‌رسد. از نظر فیزیک کوانتوم، مشاهده صرف و مطلق اصلاً امکان‌پذیر نیست؛ بلکه مشاهده خودش نوعی دخالت در بازی است و مشاهده‌گر نقش مهمی ایفا می‌کند. بنابراین رفتار اشیا فیزیکی بسته به وجود یا عدم وجود مشاهده‌گر متفاوت خواهد بود.فرض کنید الکترون‌ها منتظرند ببینند آیا کسی آن‌ها را نگاه می‌کند یا نه، یا اینکه چه کسی در چه شرایطی دارد به آن‌ها نگاه می‌کند. در تمام این موارد ممکن است رفتار متفاوتی داشته باشند. یعنی از نظر مکانیک کوانتومی، همه این حرف‌ها درباره فیزیکدان به عنوان یک مشاهده‌گر بی‌طرف که رفتار ماده را فارغ از دیگر مشاهده‌گران رصد می‌کند، باید کنار گذاشته شود.بنابراین الکترون‌ها ممکن است در یک آزمایش خود را به صورت یک ذره نشان دهند و در آزمایش دیگر به صورت موج. در واقع درباره هویت الکترون وقتی که اصلاً دیده نمی‌شود نمی‌توان سخن گفت؛ نه اینکه رفتاری دارد و ما نمی‌توانیم آن را کشف کنیم، بلکه اساساً رفتار آن بسته به مشاهده متفاوت است. پس حتی فیزیک نیز یک دانش آبجکتیو محض نیست).در برابر نگاه آبجکتیو، نگاه سابجکتیو قرار دارد. (در اینجا لازم به ذکر است که اگر از واژه‌های &quot;آبجکتیو&quot; و &quot;سابجکتیو&quot; که فارسی نیستند، استفاده می‌کنم، به این دلیل است که هنوز معادل‌های مناسبی برای آن‌ها ارائه نشده است.)در این نگاه، شیء آن‌چنان که خود برای خود است، یا همان چیزی که به آن &quot;پدیده&quot; یا &quot;نومن&quot; می‌گوییم، موضوعیت کامل ندارد. بلکه آنچه ما به آن دسترسی داریم و دربارۀ آن پژوهش می‌کنیم، پدیداری از چیزی است که برای یک شناسنده مانند ما آشکار شده است. به این پدیدار، &quot;فنومن&quot; نیز گفته می‌شود.در نگاه سابجکتیو، فاعل شناسنده در هویت شیء مورد بررسی نقش دارد. چرا که هویت شیء مورد بررسی، یا همان پدیدار، امری است که از یک پدیده نزد آن فاعل شناسا آشکار شده است. برای روشن‌تر شدن این موضوع، مثالی می‌زنم که شاید دقیق نباشد اما می‌تواند مفید باشد.به عنوان مثال، وقتی می‌خواهیم رفتارهای عرفی و زبان بدن یک انسان را بررسی کنیم، فقط به شکل فیزیکی آن رفتار توجه نمی‌کنیم. بلکه به معنای این حرکت در فرهنگی که آن فرد از آنجا آمده است، نیز می‌اندیشیم. ممکن است یک حرکت واحد در یک فرهنگ شایسته تلقی شود، در حالی که در فرهنگ یا گروه دیگری کاملاً ناشایست باشد. در این موارد باید به نگاه سابجکتیو توجه کنیم.حال با توجه به اینکه حتی فیزیک نیز کاملاً آبجکتیو نیست، چه انتظاری می‌توان از تاریخ داشت؟ تاریخ به عنوان علمی که با انسان و ذهنیات او ارتباط دارد، نمی‌تواند تنها وقایع نگاری محض باشد. باید با این حقیقت مواجه شویم که تاریخ تنها به شکل رفتارها و مکان‌های تردد انسان‌ها و تعداد گلوله‌های توپ شلیک شده در یک جنگ نمی‌پردازد.به سه جمله زیر دقت کنید که ظاهراً به یک واقعه تاریخی اشاره دارند:1. در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ هجری شمسی، صدام حسین به قصد جدا کردن خوزستان از ایران، جنگی ۸ ساله را بر ملت ایران تحمیل کرد.2. در ۱۲ ذی‌القعده ۱۴۰۰ هجری قمری، صدام حسین مشهور به سردار قادسیه، برای بازپس‌گیری سرزمین‌های عربی اشغال شده توسط ایران و آزاد کردن خلق عرب از دست ایرانی‌های فارس، نیروهای خود را گسیل کرد.3. در ۲۲ سپتامبر سال ۱۹۸۰ میلادی، دو کشور ایران و عراق وارد مخاصمات سرزمینی طولانی‌مدت شدند و پس از هشت سال زد و خورد به مرزهای پیشین خود بازگشتند.هر سه عبارت در ظاهر به یک واقعه تاریخی اشاره دارند، اما پس‌زمینه و معنای هر کدام آن‌قدر متفاوت است که گویی داریم از سه اتفاق کاملاً متفاوت صحبت می‌کنیم. تفاوت این سه عبارت از کجا ناشی می‌شود؟ قطعاً این تفاوت نه در تعداد گلوله‌های شلیک شده و نه در نوع هواپیماهایی که به پرواز درآمده‌اند، بلکه تفاوت در نگاه شخصی است که به این واقعه نگریسته و بر اساس دیدگاه و زندگی خود آن را روایت کرده است.جمله اول از دید کسی بیان شده که در جغرافیای معنایی به نام ایران نشسته و به جهان و زمان نگاه می‌کند. دومین جمله از دید کسی است که از داخل عراق بعثی یا برخی کشورهای ناسیونالیست عرب جهان را تماشا می‌کند. و سومی از نقطه‌ای فرسنگ‌ها دورتر بیان شده است. اگر به عبارات دقت کنید، نه تنها جغرافیا بلکه حتی زمان این سه جمله نیز با هم متفاوت است. تاریخ اولی از هجرت پیامبر اسلام شروع می‌شود و بر اساس نسبت بین خورشید و زمین و با محوریت نوروز شمارش می‌شود. دومی نیز تاریخ هجری است اما با این تفاوت که ماه‌های قمری آن را نشانه‌گذاری می‌کنند. سومین جمله نیز از میلاد مسیح آغاز شده است.بنابراین مشاهده می‌کنیم که حتی زمان نیز بسته به نگاه کسی که به این واقعه نظر دارد، متفاوت خواهد بود. ممکن است فکر کنید که دیدگاه سوم بی‌طرف و علمی‌تر است؛ اما واقعیت این است که دیدگاه سوم نیز مکان و زمان خاص خود را دارد. اگر این اتفاق نزدیک مرزهای آن فرد رخ داده بود، مطمئناً او جور دیگری به آن نگاه می‌کرد.فرض کنید روی گوشی خود خبری را می‌خوانید مبنی بر اینکه یکی از خانه‌ها در یک کشور آسیایی در حال سوختن است. این خبر ممکن است تلخ باشد اما چاشنی‌ای از احساس غم را نیز به همراه داشته باشد. حال فرض کنید ناگهان متوجه شوید که خانه‌ای که در حال سوختن است، خانه خود شماست. آیا هنوز هم عبارت &quot;سوختن یک خانه در کشوری آسیایی&quot; برای شما واقعیت را توصیف می‌کند؟ هرگز! آنچه در حال سوختن است، خانه شماست و این واقعه برای شما معنایی دارد که تنها شما و اهالی خانه‌تان آن را درک می‌کنند. به همین ترتیب، عبارتی مانند &quot;سوختن خانه‌ای در کشوری آسیایی&quot; برای کسانی نوشته شده که حتی حرارت خانه شما را از دور هم احساس نمی‌کنند.فرض کنیم عرب‌های عزیز ساکن در خوزستان، خبر یک واقعه تاریخی را به صورت دوم یا سوم می‌خواندند. آیا در این صورت حاضر می‌شدند که در برابر لشکر صدام ایستادگی کنند و حماسه‌هایی از خود نشان دهند؟ این سوال ما را به این نتیجه می‌رساند که در تاریخ، دیدگاه بی‌طرف وجود ندارد. هر کس از یک نقطه خاص ایستاده و از آنجا به جهان نگاه می‌کند.البته این به معنای نداشتن دیدگاه منصفانه در تاریخ نیست. باید بین دیدگاه بی‌طرف و دیدگاه منصفانه تفاوت قائل شویم. در دیدگاه منصفانه، تاریخ‌نگار می‌داند که کجا ایستاده و از کجا به تاریخ نگاه می‌کند. تفاوت بین این دو دیدگاه خود یک موضوع مفصل است که نیاز به بحث جداگانه‌ای دارد.علاوه بر نگاه تاریخ‌نگار و تأثیر آن بر روایت تاریخ، یک مسئله دیگر نیز وجود دارد که مانع از آبجکتیو بودن صرف تاریخ می‌شود. این مسئله به معنای واقعی رویدادها برای انسان‌هایی که در متن آن حاضرند، مربوط می‌شود. یعنی نه تنها تاریخ‌نگار و تماشاگر یک نقطه خاص دارند و نگاهی خاص به تاریخ می‌اندازند، بلکه بازیگران خود رویدادها نیز معنا و اهمیتی برای رفتارهایشان دارند که باید در مطالعه تاریخ به آن توجه کرد.بدون خوانش معنای تاریخ از منظر انسان‌هایی که در رویدادهای تاریخی حضور دارند، بخش مهمی از واقعه تاریخی دیده نشده و طبیعتاً روایت هم نخواهد شد. نمی‌توان ادعا کرد که در حال مطالعه تاریخ انسان‌ها هستیم اما از نسبت انسان با جهان و زمان غافل باشیم.برای مثال، در سال ۱۹۳۹ میلادی، آلمان‌ها به رهبری هیتلر با بخش اعظم اروپا و سپس بسیاری از کشورهای جهان وارد جنگ شدند. میلیون‌ها نفر در این جنگ کشته شدند و کشورهای زیادی ویران گشتند، به حدی که نظم سیاسی جهان وارد یک دوران جدید شد. می‌توان جزئیات بسیار زیادی از جمله تعداد روزهای جنگ، آمار نبردها، میزان تلفات، سلاح‌ها و جغرافیای جنگ را به این دو خط اضافه کرد. اما آیا چنین اطلاعاتی واقعاً تاریخ است؟آیا بدون تحلیل نگاه ملت آلمان، متحدین، جبهه مقابل یعنی متفقین، کل اروپا، آمریکا، ژاپن و سایر کشورها که درگیر این ماجرا بودند، می‌توان به راز و معنای چنین کشتار عظیم و دیوانه‌واری پی برد؟ آیا در تاریخ باید روایت شود که انسان‌هایی که درگیر این جنگ بودند چگونه به رفتارهای خود نگاه می‌کردند؟ واقعاً آلمان هیتلری به دنبال چه چیزی بود؟ مفهوم رایش سوم چه بود؟ دیگر کشورهای جهان چه اهدافی داشتند و چه مشکلی با هم داشتند؟اینها مسائلی هستند که اگر در تاریخ روایت نشوند، تنها جدول‌های آماری در اختیار ما قرار خواهند گرفت. تا اینجا متوجه شده‌ایم که هم مشاهده‌کننده تاریخ مهم است و هم چیزی که در حال مشاهده و بررسی است؛ زیرا هر دو در نسبت با انسان و نگاهش معنا پیدا می‌کنند.جالب است که بدانیم دخالت انسان و نگاه او در روایت تاریخ تنها به دو جنبه ختم نمی‌شود. یک نکته بسیار مهم دیگر نیز وجود دارد که پس از آگاهی از آن، بهتر است برای همیشه با نگاه اولیه به تاریخ خداحافظی کنیم.فرض کنید می‌خواهید تاریخ ایران را بنویسید و به شدت مقید هستید که این تاریخ واقعی‌ترین روایت ممکن باشد. در این صورت، دقیقاً چه چیزی را می‌نویسید؟ آیا تاریخ ایران تنها شامل تاریخ پادشاهان و سلسله‌های سلطنتی است؟ آیا باید به تاریخ دانشمندان، تفکر ایرانی یا ادبیات ایرانی بپردازید؟ اصلاً این &quot;ایران&quot; که می‌خواهید درباره‌اش بنویسید کجاست؟ آیا ایران، همان گربه زیبا و ملوس امروزی است یا سراسر قلمرو هخامنشی؟آیا تاریخ سمرقند و بخارا نیز جزئی از تاریخ ایران به شمار می‌آید؟ در واقع، تاریخ ایران را از کجا آغاز کنیم؟ از مهاجرت آریایی‌ها یا از ساکنان این سرزمین پیش از ورود آریایی‌ها؟ آیا باید از پیش از اسلام شروع کنیم یا پس از آن؟ آیا باید به پیش از اختراع خط توجه کنیم یا بعد از آن؟این مسائل به شدت پیچیده هستند. برای نگارش تاریخ ایران، شما نیاز به یک نظریه یا فراتاریخ دارید. در این نظریه تاریخی، نهایتاً باید به این نتیجه برسید که به دنبال روایت چه چیزی هستید و کدام جنبه‌ها را بیشتر مورد توجه قرار می‌دهید. آیا بیشتر بر روی سلسله‌های پادشاهی و حوادث مربوط به آن‌ها تمرکز می‌کنید یا به دانشمندان و رجال دینی می‌پردازید؟به عنوان مثال، بسیاری از تاریخ‌نگاران، تاریخ را ماجرای سیر انسان از توحش به تمدن‌های ابتدایی و سپس به تمدن‌های پیچیده‌تر تصویر می‌کنند و در بیان تاریخ تمدن‌ها بیشتر بر روی پادشاهان و سلسله‌های سلطنتی تأکید دارند. کتاب‌های تاریخ دبیرستانی که ما خوانده‌ایم، عموماً چنین حال و هوایی دارند. اما آیا واقعاً تاریخ ایران تنها شامل ردیف کردن سلسله‌های پادشاهی از مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان تا دوره خلافت و طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و آل بویه و غیره است؟آیا با ذکر نام‌هایی چون هوخشتره، اردشیر و سلطان محمود غزنوی، ما با تاریخ آشنا شده‌ایم؟ اگر چند تا از این سلسله‌ها را حذف کنیم یا چند نام پادشاه و سلطان را از قلم بیندازیم، آیا چیز مهمی از تاریخ حذف خواهد شد یا نه؟اینکه نظریه فرا تاریخی شما چه چیزی باشد، به نوع نگاه شما به انسان و جهان برمی‌گردد که خود بیانگر یک واقعه رخ داده نیست بلکه یک امر فلسفی است. فلسفه دیگر تنها مشاهده یک سری اتفاقات و رویدادها نیست. بنابراین، هیچ نگاه تاریخی وجود ندارد که انسان در پس و پیش و بین تک تک واژگان آن حضور نداشته باشد.به همین دلیل است که کلاس‌های تاریخ و جغرافیای دبیرستان و دانشگاه غالباً سرد، کسل‌کننده و بی‌محتوا به نظر می‌رسند. زیرا این دروس از معنا تهی هستند. جغرافیا و تاریخ باید با زمین و زمان معنا پیدا کنند. ایران تنها مجموعه‌ای از نام‌های پادشاهان و سلسله‌ها نیست؛ بلکه یک واحد جغرافیایی و تاریخی معنادار است که برای شناخت تاریخ آن باید به عمق معنا پرداخته شود.ادامه دارد...</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 17:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابن سینا؛ پاسدار گمنام زبان فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-gqci1adsrm55</link>
                <description>به نام خداوند جان و خرد                                              کزین برتر اندیشه بر نگذردمن قاسم قربانی هستم و اینجا پادکست شهرنامه است.معمولاً وقتی سخن از احیای زبان فارسی به میان می‌آید، نام بزرگانی چون فردوسی و سعدی به ذهن متبادر می‌شود که البته این امر چندان هم بی‌راه نیست. فردوسی با زنده کردن بسیاری از واژگان و همچنین فرهنگ مردم ایران، نقش بی‌مانندی در پاسداری از زبان فارسی دارد. سعدی نیز با زبان روان، شیرین و شگفت‌انگیز خود در جا افتادن دستور زبان فارسی اهمیت ویژه‌ای دارد.اما یک نام وجود دارد که کمتر به عنوان احیاگر زبان فارسی یاد می‌شود. این بدان معنا نیست که ما او را نمی‌شناسیم؛ بلکه او شخصیتی بسیار معروف است و نه تنها در ایران، بلکه در سرتاسر جهان شناخته شده است. این شخصیت کسی نیست جز ابن سینا. شاید تعجب شما برانگیخته شده باشد که ابن سینا چه ارتباطی به احیای زبان فارسی دارد. اگر می‌خواهید از نقش مهم ابن سینا در این زمینه بیشتر بدانید، تا پایان این قسمت با ما همراه باشید.زبان یکی از مهم‌ترین عناصر فرهنگ یک ملت است و تأثیر جدی بر ساخت آن ملت دارد. هر جا که یک زبان قدرتمندتر باشد و امکانات بیشتری داشته باشد، فرهنگ یکپارچه‌تر و ملتی به هم پیوسته‌تر می‌تواند شکل بگیرد. این امر به ملت‌ها کمک می‌کند تا بهتر خود را روایت کنند و به نسل‌های بعدی انتقال دهند و همچنین می‌تواند فرهنگ خود را گسترش داده و به ملت‌های دیگر معرفی کند.یکی از پایه‌های قدرت یک زبان، قوی بودن زبان عامه مردم است. زبان عامه مردم بیش از همه چیز در ادبیات تجلی دارد. ادبیات نقطه اوج هنری زبان عامه مردم است. به همین دلیل، آثاری چون شاهنامه فردوسی، منظومه‌های عاشقانه نظامی، حکایت‌های اخلاقی گلستان و بوستان سعدی، شعرهای پرشور عاشقانه عطار و مولانا، و دیوان عظیم حافظ می‌توانند در بین عامه مردم موجب رونق حفظ یا احیای زبان شوند. هرچه آثار ادبی یک زبان قوی‌تر باشند، طبیعی است که آن زبان آسیب‌پذیری کمتری دارد و بهتر می‌تواند خود را حفظ کند.زبان فارسی با داشتن چنین آثار ادبی غنی، از نظر قوت ادبیات می‌تواند با هر زبان دیگری در دنیا رقابت کند. البته نباید از نقش شاعران نوگرایی چون نیما، اخوان، سهراب سپهری، حسین منزوی و قیصر امین‌پور غافل شد که کمک کردند تا ما بتوانیم با این زبان مرتبط باشیم.اما قدرت یک زبان محدود به ادبیات نیست؛ بلکه در کنار آن، زبان دانش و علم نیز نقش بسیار مهمی در گسترش و قدرت یک زبان ایفا می‌کند. این زبان بیشتر مخصوص دانشمندان و پژوهشگران است. به ویژه در دنیای امروز که علم اهمیت زیادی پیدا کرده است. اگر زبان انگلیسی امروز قدرتمندترین زبان جهان است، یکی از دلایل مهم آن تبدیل شدن به زبان بین‌المللی دانش است. به عنوان مثال، اگر بخواهید حتی در دانشگاه تهران دکترا بگیرید، باید زبان انگلیسی شما در حد قابل قبولی باشد تا بتوانید به منابع علمی معتبر دسترسی داشته باشید و از قافله علم و دانش عقب نمانید.بسیاری از افرادی که به یادگیری زبان انگلیسی می‌پردازند، هدفشان مطالعه آثار ادبی یا نویسندگان مشهور نیست؛ بلکه می‌خواهند از دانش روز در زمینه‌های مختلف عقب نمانند و کارشان به مترجم‌ها خلاصه نشود. اینجاست که متوجه می‌شویم تا یک زبانی تبدیل به زبان دانش نشود، هنوز جای کار دارد.در این راستا، ما نیازمند شخصیت‌هایی هستیم که اهل دنیای دانش باشند؛ بنابراین سر و کله بزرگ‌ترین دانشمند تاریخ‌مان یعنی ابن سینا پیدا می‌شود. حالا بیایید درباره کار مهم او برای پاسداری و تقویت زبان فارسی صحبت کنیم.برای اینکه متوجه کار بزرگی که ابن سینا انجام داده بشویم، باید قصه خود را از مدت‌ها قبل از دوران او آغاز کنیم:واقعیت تلخی که وجود دارد این است که ایرانیان پیش از اسلام، با وجود مهارت‌ها و دانش‌های فنی بالایی که داشتند، چندان در نوشتن و مکتوب کردن این مهارت‌ها و دانش‌ها جدی نبودند. به همین دلیل، نتوانستند با ملت‌های پیشرفته‌ای مانند یونانی‌ها، هندی‌ها و مصری‌ها که در واقع استادان دانش‌های نظری بودند، مشارکت چندانی داشته باشند و آثار علمی بزرگی از ایران پیش از اسلام به جا نمانده است.اینکه علت این موضوع چیست و چرا ایرانی‌ها به جای فرهنگ مکتوب، بیشتر به فرهنگ شفاهی توجه داشتند، خود یک موضوع جدی است که باید روزی درباره‌اش پادکستی بسازیم. البته باید بگوییم که ایرانی‌ها آثار مکتوبی در زمینه‌های دینی، اخلاقی و به‌ویژه حکمت عملی دارند که نشان‌دهنده عمق تفکر و اندیشه آن‌هاست. با این حال، عدم ماندگاری آثار مکتوب از آن دوران یک مشکل اساسی است که باعث شده زبان‌های باستانی ایرانی نتوانند به عنوان زبان اصلی دانش شناخته شوند.در حالی که به زبان یونانی صدها متن مهم در حوزه‌های مختلف به جا مانده است، این مسئله باعث شده که زبان یونانی در دورانی که تمدن ایرانی در اوج خود بود، به زبان اصلی دانش تبدیل شود. بنابراین، هر کسی که می‌خواست به مقام صاحب‌نظری در علوم دست یابد، باید زبان یونانی را یاد می‌گرفت.به هر دلیلی، زبان‌های مورد استفاده ایرانیان در دوران پیش از اسلام این قابلیت را پیدا نکردند که به زبان دانش تبدیل شوند. همین مسئله باعث شد که کتابت و الفبای این زبان‌ها پیشرفت چندانی نداشته باشد و ضعف‌هایی که انواع کتابت پیش از اسلام داشتند، موجب شد که بعدها کتابت و رسم‌الخط عربی کاملاً جای آن‌ها را بگیرد. البته چگونگی این اتفاق و مزیت‌های کتابت عربی نیز موضوع دیگری است که باید در جای خود بررسی شود.اجمالاً باید یادآوری کنیم که قرآن کریم باعث پیشرفت چشمگیری در شیوه‌های کتابت عربی شد و اهمیت آن بین مسلمانان سبب گردید که کتابت عربی مسیر چند هزار ساله را در عرض چند صد سال طی کند. مسائل دیگری نیز وجود دارد که باید در جای خود مورد توجه قرار گیرد.برخلاف طرز نوشتار فارسی که کاملاً به وسیله رسم‌الخط عربی کنار زده شد، زبان فارسی ریشه‌های بسیار استوار و محکمی در بین عامه مردم داشت و به همین دلیل از بین نرفت. در طول یک فرایند چند صد ساله تغییر و ترکیب، زبان­های ایرانیان پیش از اسلام به زبانی تبدیل شد که امروز به آن زبان فارسی می‌گوییم؛ زبانی که تقریباً همان زبانی است که فردوسی و پیش از او رودکی و بعد از او سعدی و دیگر شاعران بزرگ برای ما به یادگار گذاشته‌اند.حالا بیایید به ابن سینا، شخصیت اصلی این برنامه یعنی ابن سینا بپردازیم. ابن سینا در نقطه اوج تمدن تازه شکوفا شده ایرانی اسلامی پا به عرصه وجود گذاشت. متأسفانه همیشه نقطه اوج، آغاز نقطه فرود و انحطاط هم هست. زمانه ابن سینا، همزمان با فردوسی، دورانی بسیار پرآشوب و خطیر بود. به همین دلیل، این دانشمند بزرگ هرگز نتوانست مدت زیادی در یک جا آرام بگیرد و دائماً از این شهر به آن شهر و از این حکومت به آن حکومت سفر کرد تا بتواند دانش خود را افزایش دهد و فعالیت‌های علمی داشته باشد.بسیاری از کتاب‌های ابن سینا در همین مسافرت‌ها و در میان جنگ‌ها و تحت تعقیب و گریزها نوشته شدند. واقعاً جا دارد حسرت بخوریم که اگر یک نابغه مانند ابن سینا سال‌ها در آرامش زندگی می‌کرد، چه دستاوردهای عظیمی می‌توانست داشته باشد.در دوران زندگی ابن سینا (قرن‌های چهار و پنج هجری)، زبان رسمی دانش زبان عربی بود و هر کسی که می‌خواست دانش فرا بگیرد، باید آموزش عربی می‌دید. همچنین اگر دانشمندی می‌خواست کتابی بنویسد، آن را به زبان عربی نگارش می‌کرد. ابن سینا نیز از این قاعده مستثنی نبود و بیشتر آثار مهمش مانند «شفا»، «قانون»، «اشارات و تنبیهات» و «نجات» به زبان عربی نوشته شده‌اند.البته باید گفت که عربی ابن سینا چندان درست و متقن نیست و بیشتر حالتی شبیه فارسی الف و لام دارد. این نکته را می‌توان به ابن سینا تخفیف داد؛ چراکه با وجود همه دانش‌هایی که داشته، ظاهراً در زبان عربی مهارت بالایی نداشته است. اما با این حال، حال و هوای استاندارد و رایج محیط‌های علمی آن روزگار ایجاب می‌کرد که از زبان عربی استفاده شود.تا اینکه ابن سینا تصمیم می‌گیرد معادله را عوض کند و با نگارش یک اثر علمی بزرگ به زبان فارسی، گامی نوین بردارد. او در آن روزگار در اصفهان زندگی می‌کرد و تحت حمایت‌های علاءالدین کاکویه، حاکم اصفهان، روزگار آرامی داشت. به همین دلیل اوج فعالیت‌های علمی ابن سینا مربوط به همین دوران است.(ابن سینا در اصفهان یک مدرسه داشت. مدرسه ابن سینا در خیابان ابن سینا اصفهان قرار دارد، اما متأسفانه در طول زمان از آن غفلت شده و حال و روز مناسبی ندارد. جالب است بدانید که برخی از مردم اصفهان معتقدند قبر اصلی ابن سینا همین جا در اصفهان است).ابن سینا تصمیم می‌گیرد یک دانشنامه به زبان فارسی بنویسد و این کار را به افتخار علاءالدین کاکویه، حاکم اصفهان که امکانات لازم را برای نگارش این دانشنامه فراهم کرده بود، انجام می‌دهد. این دانشنامه به نام &quot;دانشنامه علایی&quot; نامگذاری شده و شامل بیشتر علوم روزگار خود است. این اثر در سه حوزه اصلی نگارش یافته است: دانش زیرین (که امروز به آن فیزیک می‌گوییم)، دانش ترازو (منطق) و دانش برین (فلسفه و الهیات).برای اینکه یک زبان بتواند به زبان دانش تبدیل شود، باید ساختار دستوری مناسبی داشته باشد و از ابهام و چندپهلویی به دور باشد. همچنین، قدرت واژه‌سازی بالایی نیز باید داشته باشد. ابن سینا در کتاب ارزشمند خود، یعنی دانشنامه علایی، نشان می‌دهد که زبان فارسی در هر دو جهت، زبان بسیار مناسبی برای بیان مطالب علمی است.امروزه با پیشرفت مطالعات زبان‌شناسی، امکان مقایسه زبان‌های مختلف وجود دارد و ما می‌دانیم که زبان فارسی در زمینه قدرت واژه‌سازی یکی از قوی‌ترین زبان‌هاست. برای روشن‌تر شدن این مسئله، می‌توانیم مقایسه‌ای بین زبان فارسی و زبان عربی در قدرت ساخت واژه‌های جدید انجام دهیم.فرض کنیم که به سال‌های گذشته سفر کرده‌ایم و وسیله‌ای اختراع شده که آب را سرد می‌کند. واژه‌های زبان عربی معمولاً ریشه‌هایی سه‌حرفی دارند. برای پیدا کردن واژه مناسب برای این اختراع در زبان عربی، باید به دنبال ریشه سه‌حرفی مرتبط با &quot;سرد کردن&quot; بگردیم. مثلاً می‌توانیم از ریشه &quot;برد&quot; برای سرما استفاده کنیم. سپس این ریشه را در قالب‌های صرفی مانند اسم فاعل قرار می‌دهیم و واژه &quot;مبرد&quot; را می‌سازیم که به معنای &quot;سردکننده&quot; است. اما مشکل اینجاست که ریشه‌های زبان عربی محدودند و احتمالاً این واژه قبلاً برای چیز دیگری استفاده شده است. به همین دلیل، وقتی می‌گوییم &quot;این مبرد را روشن کن&quot;، مشخص نیست که منظور آبسردکن است یا کولر یا یخچال.اما حالا بیایید ببینیم در زبان فارسی برای این اختراع جدید چه واژه‌ای می‌توانیم استفاده کنیم. در زبان فارسی سه امکان گسترده برای ساختن واژه‌های جدید وجود دارد:1. استفاده از پیشوندها و پسوندها، مانند کاری که در کلمه &quot;دانشمند&quot; انجام داده‌ایم.2. چسباندن اسم‌ها به همدیگر، امکانی که در زبان عربی تقریباً وجود ندارد.3. ترکیب اسم و بن مضارع، که برای اختراعات و مسائل جدید بسیار مفید است.برای مثال، می‌توانیم از ترکیب «آب»،  &quot;سرد&quot; و بن مضارع «کن»  کلمه &quot;آبسردکن&quot; را بسازیم که واژه‌ای بسیار مناسب برای این اختراع است. همچنین، می‌توانیم با استفاده از روش‌های دیگر، مانند ترکیب کلمات، واژه‌هایی مانند &quot;دستکش&quot;، &quot;خودرو&quot; یا &quot;آهنربا&quot; بسازیم.ابن سینا در دانشنامه علایی نیز قدرت زبان فارسی را در ساختن واژه‌ها نشان می‌دهد و معادل‌های خوبی برای بیان اصطلاحات علمی و مطالب دقیق ارائه می‌کند. او همچنین نشان می‌دهد که دستور زبان فارسی چقدر روان و شیوا می‌تواند مطالب علمی را بیان کند. نکته قابل توجه در بیان پارسی ابن سینا آن است که او در سره­نویسی افراط نمی­کند و هرجایی که واژگان عربی پذیرفته شده در میان فارسی زبانان، گویاتر است از آن واژگان بهره می­برد. مثلا وی از همان واژه های «کلی»، «جزیی» و مانند آن که در زبان فارسی جاافتاده اند و بیگانه محسوب نمی­شوند استفاده می­کند.برای اینکه ببینیم ابن سینا چگونه قوت دستور زبانی زبان فارسی را نشان داده است، بخشی از منطق دانشنامه علایی را با هم می‌خوانیم. در این بخش، ابن سینا می‌خواهد بگوید که در یک تعریف چهار نوع خطا ممکن است اتفاق بیفتد و این چهار خطا را معرفی می‌کند:«و باید که اندر حد و رسم (حد و رسم انواع تعریف هستند) چهار گونه خطا نیوفتد که هر چهار اندريك معنى افتد: اما آن معنی است که باید که هر چیزی که ناشناخته بود و خواهی که شناخته کنی به چیزی کنی که از وی شناخته تر بود. و الا آن را هیچ فائده نبود .و اما آن چهار معنی خطا  که ازین معنی شکافند : یکی آنست ـ که چیز را هم بخود شناسانند. چنان که اندر زمان ، گویند که: «زمان مدت جنبش است»؛ و مدت و زمان يك چیز بود. و آنکس را که حد زمان مشکل بود ، هم او را حد مدت مشکل. پرسیدن وی که زمان چیست؟ پرسیدن وی بود ، که مدت چیست ؟و دیگر آنست که چیزی را بچیزی شناسانند که آن چیز هم چون وی بود، بپوشیدگی و پیدائی ؛ چنان که گویند که  سیاهی آن گونه است که ضد سپیدی است. و این اولیتر نیست از آن که گویند که سپیدی آن گونه است که ضد سیاهی است؛ که سیاهی  و سپیدی به یك جایگاه اند اندر پوشیدگی و پیدائی . و سوم آنست که چیزی را بچیزی از وی پوشیده تر شناسانند ، چنان که گویند اندرحد آتش - که وی آن جسم است  که به نفس ماند و نفس بسیار پوشیده تر است از آتش .و چهارم آنست که چیزی را بشناسند به آن چیز که به وی شود، چنان که گویند: اندر حد آفتاب که آفتاب آن ستاره است که به روز بر آید. پس  آفتاب را به روزشناسانند؛ و نشاید که کسی روز را بشناسد، الا به آفتاب زیرا که به حقیقت روز آن زمان بود که آفتاب اندر وی بر آمده بود . پس چون آفتاب مشکل بود، روز مشکل بود ، بلکه مشکل تر بود . این چهار شرط سخت مهم است اندرحد و رسم کردن، ناغلط نیوفتد».متن دانشنامه علایی از نظر واژگان و دستور زبان بسیار شیوا و روان است. ابن سینا با استفاده از زبان فارسی در این اثر، به دانشمندان دیگر انگیزه می‌دهد تا به تدریج از زبان فارسی به عنوان زبان علم استفاده کنند و بدین ترتیب، زبان فارسی رفته‌رفته جایگاه خود را در عرصه دانش باز کند.ابن سینا را می‌توان در کنار فردوسی به عنوان احیاگران زبان فارسی مطرح کرد؛ یکی در حوزه ادبیات و فرهنگ عامه و دیگری در حوزه علم و دانش.این برنامه تلاش کوچکی بود برای پاسداشت زبان فارسی و گرامی‌داشت یکی از پاسداران و احیاگران این زبان یعنی ابن سینا. در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که زبان فارسی بیش از هر زمان دیگری نیازمند پاسداری و نگهبانی است. هرچند در طول تاریخ آثار مکتوب علمی، ادبی و هنری به زبان فارسی بسیار زیاد بوده، اما هم‌اکنون نیز این زبان به شدت تحت تأثیر زبان‌های بیگانه مثل زبان انگلیسی و فرهنگ‌های قوم‌گرایانه قرار دارد.ما می‌توانیم پاسداران این زبان کهن و فرهنگ همیشه نو باشیم. بنابراین، بیایید به قدر وسع خود در این مسیر تلاش کنیم.این متن را با خواندن بخش‌هایی از دانشنامه علایی به پایان می‌ بریم:«و رستگاری مردم به پاکی جان است ، و پاکی جان به صورت بستن هستی هاست اندر وی ، و به دور بودن از آلایش طبیعت ، و راه بدین هر دو به دانش است ، و هر دانشی  که به تراز و سخته نبود یقین نبود، پسبه حقیقت دانش نبود، پس چاره نیست از آموختن علم منطق . و این علمهای پیشینگان را خاصیت آنست که آموزنده وی به اوّل کار نداند که فایده چیست اندر آن­چه همی آموزد ، پس به آخر به یکبار بداند و به فایده آن اندر رسد . و بغرض وی . پس باید که خواننده این کتاب را دل تنگ نشود  به شنیدن چیزهایی که زود فایده را ننماید...»این ویژه‌برنامه درباره ابن سینا و اعتلای زبان فارسی بود. ما را دنبال کنید و خدا یار و نگهدار شما باشد.</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 20:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهیات گودزیلا (نگاهی به پس زمینه فلسفی گودزیلا)</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A7-kxg5qow5vgkg</link>
                <description>این متن، اپیزود سی و ششم از پادکست شهرنامه است. این دومین و آخرین قسمتی است که به گودزیلا می پردازیم. متن قسمت اول: https://vrgl.ir/DSaj4شهرنامه را با جست و جو در کست باکس بیابید.« به نام خدا»الهیات گودزیلاتعبیر «الهیات» گودزیلا شاید خیلی عجیب و غریب به نظر برسد. طبیعی هم هست؛ چون کلمه الهیات را فقط سرکلاس­های دینی و درباره اعتقادات دینی شنیده­ایم. برای همین ذهنمان تا بخواهد کتاب های دینی دبیرستان و دانشگاه را به گودزیلا وصل کند، دچار فلج موضعی و یا تشنج می شود. منظور ما در این جا از الهیات، معنا و اصطلاح فلسفی «الهیات» است. توضیح این اصطلاح طول می کشد و خارج از موضوع این برنامه است. ولی به طور خیلی خلاصه: الهیات یک امر یعنی پس زمینه درک کلی از جهان که در پس آن امر وجود دارد. وقتی امری برای انسان به شناخت در می آید و تبدیل به پدیدار ذهنی او می گردد، در یک جهان کلان تر و کلی تر معنای خود را پیدا می کند. پس زمینه و جهان کلان معنایی پشت سر هر امری را می توان الهیات آن امر دانست. بر این اساس همه چیز الهیات دارد. مکاتب مختلف علمی، هنری، فکری، اجتماعی، سیاسی و حتی پدیده ها همه الهیات دارند. حتی خود کفر و الحاد و آتئیسم (خداناباوری) هم الهیات دارد. خداناباور درکی از خداوند جهان و نسبت آن ها با هم دارد که می خواهد آن را نفی کند. بنابراین حتی ممکن است خداناباوران و ملحدان، الهیات های متفاوتی هم داشته باشند.با این توضیح کوتاه برسیم به الهیات گودزیلا:گودزیلای ژاپنی و گودزیلای آمریکایی از دو تمدن و درک الهیاتی متفاوت می آیند. بنابراین هر کدام را باید در جهان خودشان فهمید.گودزیلای ژاپنی در واقع بازسازی اساطیر کهن ژاپنی است. در جهان اساطیری ژاپن، (مانند دیگر جهان های اساطیری) مثل اساطیر یونان یا اساطیر آریایی پیشازردشتی نیروهای طبیعت، همان خدایان هستند. این نیروها گاهی مهیب و مخربند و برای انسان مرگبار. انسان کهن اساطیری خودش را در چنبره جبر این نیروها می­بیند و مجبور به انقیاد و تسلیم در برابر  آن­ها است؛ از این رو به پرستش این نیروها می پردازد و در هنگام خطر آیین قربانی را انجام  می دهد تا از آسیب خطر دور باشد.در اوایل فیلم گودزیلای اصلی ژاپنی (1954) در جزیره اودو، جایی که برای اولین بار گودزیلا ظاهر شده مردم بدوی جزیره را می بینیم که در حال اجرای یک آیین باستانی هستند. یک رقص آیینی که در آن اژدهایی با رقص خودنمایی  می کند مراسم با اهدای یک انسان به عنوان قربانی به اژدها ادامه می یابد. اژدها قربانی را  می پذیرد و خشمش فرو می نشیند. این رقص آیینی در واقع یادآور داستان های کهن است که در آن­ها واقعاً خدایی ترسناک (همان گوجیرا یا گودزیلا) به جزیره حمله می­کند و انسان ها با اهدای قربانی او را آرام می کرده اند.حالا اگر دوباره به داستان فیلم گودزیلا نگاه کنیم، می بینیم که این فیلم در واقع بازسازی مدرن همان مراسم مذهبی است. گوجیرا به عنوان یکی از نیروهای مهیب طبیعت، به شهر حمله می کند و انسان ها پس از آن­که با قدرتش مواجه شدند، یک قربانی به «دریا» تقدیم  می­کنند. قربانی یعنی همان دکتر سریزاوا به عنوان وجدان دردمند و آگاه مردم، پذیرفته  می­شود و گودزیلا در دل دریا آرام می گیرد، تا کی دوباره طغیان کند ...بر این اساس، سینما در واقع همان معبد است و فیلم گودزیلا همان نمایش آیینی مردم جزیره. تماشاگران سینما هم، مردمی هستند که با دیدن فیلم، مراسم مذهبی خود را به جا می آورند و پس از انجام مراسم به نوعی آرامش می رسند. برای مردم ژاپنِ پس از بمباران اتمی، انجام این مراسم مذهبی مدرن برای درمان دردهایشان بسیار لازم به نظر می رسیده است. دردهایی که به خاطر شرایط سیاسی جز در قالب هنر و نمایش نمی توانستند از آن دم بزنند.شاید همین جا بتوان راز ماندگاری و محبوبیت گودزیلا را در برابر بسیاری از آثار سینمایی دیگر که مضامین مشابهی دارند و اتفاقاً خیلی خوش ساخت تر هم هستند. فهمید. گودزیلا با مفاهیم عمیق اساطیری لانه کرده در ناخودآگاه جمعی ملت ژاپن و همین طور بشر پیوند دارد و انسان را به عمق ناخودآگاه خویش می کشاند.گودزیلای ژاپنی، بازسازی الهیات اساطیری و آیین های کهن شرقی در جهان مدرن است. انسان این جهان اساطیری، موجودی منفعل و تسلیم شده در برابر نیروی مهیب خدایان است. او در برابر خدایان تسلیم می شود و با اهدای قربانی رضایت خدایان را به دست می آورد. در یکی از سکانس های پایانی گودزیلا (1954) دکتر سریزاوا با چاقو لوله اکسیژن خود را کاملاً اختیاری قطع می کند که یادآور مراسم اهدای قربانی است.اما الهیات گودزیلای آمریکایی:جهان آمریکایی گودزیلا، جهانی است پرآشوب با هیولاهای مهیب که باید به تعادل برسد. برای نام گذاری هیولاها در این فیلم از واژه «تایتان» استفاده می شود. تایتان ها خدایان دوران آشوب (خائوس یا chaos) هستند و با پیکرهای مهیبی که دارند، جهان را به هم می ریزند و نمی گذارند به نظم برسد.انسان مدرن با کنار نهادن ایده «نظام احسن خلقت» یا به روایت اساطیر ایرانی «رته» که در امشاسپند  اردیبهشت تجلی دارد، خود را در جهانی دید که پر از «شر» است. او خود را در میان قدرت های مهیبی که غایت و هدف خاصی ندارند گرفتار می بیند. در واقع کنار گذاشتن ایده نظام احسن و غایت­مندی جهان باعث شد تا زیر پای انسان به ناگهان خالی شود. در این جهان انسان است و خودش. وی به جای اهدای قربانی با تکیه به بازوی خویش و قدرتی که علم به او می دهد، باید به جنگ هیولاها و نیروهای طبیعت برود و یا در میان مشت و لگد آن ها، برای خود جایی امن پیدا کند و حتی این نیروها را با ذکاوت خود، به جایی که می خواهد هدایت کند.جهان الهیاتی گودزیلای آمریکایی- چنین جهانی است. آدم ها در میانه زد و خورد این خدایان چموش سعی می کنند به کمک دانش، تمدن و حیات و خود را حفظ کنند.برای فهم ریشه های الهیاتی این نگرش دنیای مدرن باید به گذشته جهان غرب سرکی بکشیم. اساطیر یونانی کمابیش چنین فضایی دارند: خدایانی قدرتمند، تمامیت خواه و مستبد که انسان را خطری برای الوهیت خویش می بیند. آن ها انسان را تنها برای بندگی و کرنش در برابر خود می خواهند و انسان آزاد قدرتمند را به هیچ وجه بر نمی تابند. پرومته خدایی است رانده شده، چرا که به انسان ضعیف، آتش را هدیه داد و باعث قدرت او شد. از این رو بر عکس دیگر خدایان که ضد انسانند، او دوستدار انسان است و باید به خاطر انسان دوستی تا پایان جهان شکنجه شود. در این جهان الهیاتی، خداگرایی و انسان­گرایی ضد همدیگرند. به همین دلیل اومانیسم یا انسان­گرایی غربی، همواره با خداگرایی در تضاد است.پس از مسیحی شدن اروپائیان، همان نگاه اساطیری به آیین مسیحیت غربی نیز راه پیدا کرد. دنیا در نگاه مسیحیت غربی، جایی است سیاه، تاریک و شیطانی که باید رهایش کرد و از آن گذشت تا به سعادت رسید.مسیح به عنوان خدا_انسان این دین، دنیا را وا می نهد، به آن مشغول نمی­شود و ازدواج نمی کند. پادشاهی او در دنیای دیگر است نه در این دنیای پلید.شکل غلیط این دیدگاه ها باعث پدید آمدن فرقه های گنوسی یا گنوسی سیزم مسیحی شد. گنوسی­ها  یا ناستیک­ها (در تلفظ انگلیسی) این دنیا را شر مطلق و حتی در برخی نحله ها آفریده اشتباهی یک خدای شر می پندارند. از نظر آنان باید از این دنیا گذشت و در ورای آن نور و خیر را یافت. آیین مانی یکی از غلیط ترین شکل های دشمنی با جهان است که با آیین زرتشتی مخلوط شده است.غرب مدرن به ظاهر در دشمنی با کلیسا شکل گرفت اما در واقع هیچ گاه جوهر الهیاتی مسیحیت یعنی سیاهی و پوچی دنیا را کنار نگذاشت. مسیحیت می­گفت دنیا پوچ و سیاه است، پس باید آن را وانهیم و به آخرت بیاندیشیم. اخلاق مسیحی به همین دلیل از نظر نیچه اخلاق ضعیفان است: غرب مدرن هم می گوید: دنیا پوچ و سیاه و بی هدف است. اما برعکس مسیحیت دیگر به آخرت کاری ندارد. (ممکن است باور هم داشته باشد اما کاری به آن ندارد). انسان مدرن می گوید ماییم و همین دنیای سیاه و بی هدف. پس باید خودمان دنیای خودمان را بسازیم.در گودزیلای آمریکایی، دائماً به اساطیر و پرستیده شدن هیولاها به عنوان خدایان اشاره  می­شود در فیلم گودزیلا، پادشاه هیولاها، سریزاوا برای قربانی کردن خودش، به معبدی باستانی که در عمق دریا برای گودزیلا ساخته شده است می رود و با انفجار بمب هسته ای این خدای بیهوش را بیدار می کند.با تمام تفاوت ها بین گودزیلای ژاپنی و آمریکایی- نهایتاً جهان الهیاتی آنها بسیار شبیه هم است. در هر دو، جهان در سیطره نیروهای مهیب است و انسان موجودی گرفتار.البته انسان این دو فیلم خیلی با هم فرق دارد. انسان گودزیلای ژاپنی کاملاً تسلیم است و انسان آمریکایی سرکش و مبارزه طلب. شاید بهترین تفاوت میان این دو جهان را دانشمند اسطوره شناس شرقی فیلم آمریکایی «گودزیلا، پادشاه هیولاها» می گوید:اژدها کشی مال اسطوره های شماغربی هاست، ما شرقی ها یاد گرفته ایم با اژدها به صورت مسالمت آمیزی زندگی کنیم.حالا که بحث به این جا رسید، خوب است آن را به بحث های شهرنامه و تاریخ اساطیری ایران وصل کنیم. به خاطر سیطره سیاسی و فرهنگی غرب، ما معمولاً خودمان را «شرقی» می نامیم. انسان غربی وقتی به بقیه جهان می­نگرد، آن را در سمت شرق خود می­بیند. از نظر متفکرین غربی، جهان غیر غربی جهانی است تعطیل و بدون تاریخ. از این رو او همه را با هم «شرقی» می نامد. شرق نزدیک، شرق میانه و شرق دور. ما هم که در دویست سال گذشته تحت سیطره این نگاه شرق شناسانه، به خودمان نگاه کرده ایم، خودشرق انگاره شده ایم. حال آن که ما نه شرقیم و نه غرب. ایران «سرزمین میانه» است. داستان نام گذاری پسران فریدون در قسمت یازدهم فصل دوم شهرنامه این ماجرا را توضیح می دهد. در فصل های بعدی شهرنامه هم به صورت مفصل به آن خواهیم پرداخت.مهم ترین وجهی که شرق و غرب را از سرزمین میانه جدا می کند، الهیات آن و نسبت انسان با جهان است. انسان ایرانی به «نظام احسن» یا همان «رته» باور دارد اما منقاد و تسلیم نیست. در طرح نظام احسن ایرانی، انسان بازیگر اصلی میدان نبرد خیر و شر است. او باید با شر بجنگد و او را فرسوده کند تا نهایتاً در آخر الزمان، خیر بر شر چیره گردد.این نکته را در مقایسه با اساطیر غربی در اسطوره ایرانی بخشیده شدن آتش به هوشنگ می­توان به خوبی دید. در این اسطوره آتش به هوشنگ بخشیده می شود اما نه با عصیان در برابر خدایان مانند اسطوره پرومته یونانی، بلکه خداوند آتش را به او هدیه می کند تا قدرتمند شود و قدرت او به کار آبادی جهان بیاید. هوشنگ پس از کشف آتش آن را موهبتی ایزدی قلمداد می کند:بگفتا فروغی است این ایزدی  پرستید باید اگر بخردیانسان غربی و شرقی در بند جهان و نیروهای آن است اما الهیات ایرانی انسان را فراتر از بندهای طبیعت و جهان می بیند.چون زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را اسرا سر کلیددر قرآن این ماجرا به صورت نمادین در داستان حضرت ابراهیم (ع) آمده است. مردم زمان او خورشید و ماه و ستارگان یعنی «جهان» را می پرستیدند. ابراهیم از پرستش ستارگان و ماه و خورشید و در واقع نیروهای جهان منصرف می شود و می گوید کسی را  می پرستم که جهان را آفریده است نه خود جهان را. ابراهیم بنده و گرفتار جهان نیست. او در پی جهان آفرین است.یکی از مهم ترین وجوه حفظ مفهوم ایران پس از اسلام را باید در پیوند و شباهت داستان انسان و نسبت او با جهان الهیات زرتشتی و الهیات اسلامی دانست.بحث در این باره زیاد است و برنامه ای درباره «گودزیلا» خیلی شاید محل مناسبی برای ادامه نباشد. از این جا به بعد برنامه را خودتان ادامه دهید و به این فکر کنید که «گودزیلای ایرانی» چگونه می تواند باشد؟ مفهوم «دیو» در داستان های ایرانی که به نوعی نیروی شرّ جهان است چه رابطه ای با انواع و اقسام گودزیلا در شرق و غرب جهان دارد؟ خیلی خوشحال می شویم اگر نتیجه فکرهای خودتان را در کامنت ها برای ما بفرستید.قاسم قربانیپادکست شهرنامهفصل دوم-</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 01:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گودزیلا در برابر اوپنهایمر؛ یک ماجرا از دو زاویه؛ قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrnameh.podcast/%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-w8jedvxhsuau</link>
                <description>https://castbox.fm/vb/702375313 https://castbox.fm/vb/702375313 سلاممن قاسم قربانی هستم و شما شنونده مثبت شهرنامه هستید. توی مثبت شهرنامه از خط اصلی شهرنامه که تحلیل شاهنامه و تاریخ اساطیریه فاصله می گیریم و به سراغ تحلیل پدیده های دیگری می ریم که ارزش بررسی و فکر کردن دارن.اولین قسمت مثبت شهرنامه رو اختصاص دادیم به یکی از مشهورترین هیولاهای تاریخ سینما یعنی گودزیلا. در نگاه اول شاید به نظر برسه این هیولای هفتاد ساله صرفا برای سرگرمیه و چیز چندانی برای تحلیل و فکر کردن نداره. اما با کسب اجازه از محضر جناب فردوسی، به نظرم گودزیلا هم مثل داستان های شاهنامه مصداق این ابیات حکیم توسند:تو آن را دروغ و فسانه مدانبه یکسان روشن زمانه مخواناز آن چند اندر خورد با خرددگر بر ره رمز معنی بردگاهی عمیق ترین اندیشه ها تو دل دم دستی ترین پدیده ها قرار گرفتند. پس اگر شما هم مثل من عاشق رمزگشایی از پدیده ها و دیدن رازهای مخفی شون هستید، با این برنامه همراه بشید و بیاین با هم زل بزنیم توی چشمای مهیب گودزیلا و ببینیم چی داره که برامون تعریف کنه.گودزیلا در سرتاسر جهان برای همه مردم از پیر و جوان و زن و مرد اسمی آشناست. این هیولای مشهور برای اولین بار در سال هزار و نهصد و پنجاه و چهار یعنی هفتاد سال پیش بر روی پرده سینماهای ژاپن ظاهر شد؛ زمانی که 9 سال از حمله اتمی وحشتناک امریکا به هیروشیما و ناکازاکی و کشته شدن صدها هزار ژاپنی گذشته بود. ساخت و پخش گودزیلا که البته ژاپنی ها بهش گوجیرا می گفتند، هم زمان بود با دوره ای که امریکاییها مشغول ازمایشهای اتمی توی ابهای نزدیک به ژاپن بودند. آزمایشهایی که باعث کشته شدن بسیاری از دریانوردان ژاپنی شده بود و همینطور ابها و ماهیها و حیوانات اون ناحیه رو به شدت الوده کرده بود و باعث شده بود که بسیاری از مردم تحت تاثیر تشعشعات این ازمایشها دچار بیماری های وحشتناک و انواع و اقسام سرطان ها و بیماری های خطرناک بشنژاپنی ها که شکست خورده ی جنگ جهانی بودن و به لحاظ امنیتی کاملا تحت سیطره امریکایی ها قرار داشتن نمیتونستن به صورت رسمی اعتراضی به این مسائل داشته باشن. اینجا بود که سینما به کمک اون ها اومد. برای ملتی که بیشتر از هر مردم دیگه ای در طول تاریخ وحشت و ترس سلاح های مخوف پیشرفته رو با تمام وجود لمس کرده بودن، گودزیلا استعاره ای شد از حمله ی اتمی و وحشت حاصل از اون. در واقع گودزیلا از خاکستر حاصل از بمباران اتمی و ازمایشهای اتمی متولد شد. توی داستان هم میبینیم که گودزیلا یک موجود باستانیه که ازمایش های اتمی باعث جهش ژنتیکیش می شه و  اون رو تبدیل به یک موجود مهیب و وحشتناک و ترسناک می کنه. گودزیلا خودش تشعشعات اتمی داره و این تشعشعات رو به خودش جذب می کنه. این همون استعاره گودزیلا از بمب اتمه. انگار که خود بمب اتمیه.این هیولا همینطور بدون هدف راه میره و معلوم نیست کجا میره. فقط راه میره و هر چی که بر سر راهش هست رو تخریب میکنه دقیقا مثل بمب اتم.توجه به معنای اسم این هیولا برای شناخت بهتر گودزیلا می تونه بهمون کمک کنه. توی نسخه اصلی اسم هیولا «گوجیرا»ست. درباره معنای گوجیرا دو روایت وجود داره. توی روایت اول، گوجیرا حاصل ترکیب دو نام کوجیرا به معنای نهنگ و گوریا به معنای گوریله. این اسم به ما می گه که با یه موجود آب زی بزرگ مواجهیم که مثل گوریل توی خشکی راه می ره و نعره های وحشتناک می زنه.در روایت دیگه که در فیلم شین گودزیلا گفته می شه، معنای گوجیرا هست: نشانه خدا! البته خدا توی فرهنگ و اساطیر ژاپنی با خدا در فرهنگ دینی توحیدی ما بسیار متفاوته. در اساطر ژاپنی، خدایان متعددی وجود دارند که برخی از اون ها خیر هستند و برخی شر. خدایان ژاپنی چیزی شبیه به «ارواح» هستند. البته ارواحی که جسم هم دارند. توضیحش یه کمی سخته و محل بحث ما هم نیست. اجالتاً توی این معنا از گوجیرا، با یک نیروی خبیث باستانی مواجهیم که برای عذاب بشر اومده و طبیعتاً مبارزه با خدایان از طاقت بشر خارجه.گوجیرا وقتی به دنیای خارج از ژاپن، از جمله آمریکا پا گذاشت، اسمش تبدیل شد به: گودزیلا. وجود کلمه god به معنای خدا در ترکیب گودزیلا و ماهیت این هیولا که شبیه هیچ موجود زنده دیگری نیست و همین طور، شکست ناپذیریش در مقابل سلاح های عادی بشری، باعث می شه که معنای دوم خیلی به ماهیت گودزیلا نزدیک تر باشه.گودزیلا رو نمی شه فقط یه وجهی دید. بیدار شدن و تغییر شکلش که حاصل از آزمایشهای هسته ایه و همین طور نفس اتمی ویرانگرش که هر چیزی رو تخریب میکنه، اونو به نماد بمب اتم تبدیل می کنه. در عین حال، گودزیلا یه موجود باستانی منزویه که برای خودش در اعماق اقیانوس زندگی می کرد. این انسان جاه طلب بود که بیدارش کرد و برای همیشه تغییرش داد، از این جهت، نماد زخم هاییه که انسان بر پیکره طبیعت وارد کرده و حالا حیات خودش رو هم به خطر انداخته. دردی که تو وجود گودزیلا هست و در نوع حرکاتش ظهور کرده، می تونه بیان گر نوعی خود ویرانگری هم باشه. گودزیلا به خاطر به دست آوردن غذا یا هر دلیل انسانی و حیوانی دیگه، توی شهر راه نیفتاده؛ بلکه اون جاست، چون انگار داره از درون درد می کشه و این درد، منجر به ویرانگری می شه.گودزیلا یه جور عذاب برای ژاپن هم هست. ژاپنی هایی که به مدت سالها، در حق میلیون ها انسان بی گناه در شرق آسیا ستم کردند و اونها رو استعمار کردند و نهایتا چوب جاه طلبی شون رو خوردند. هم سنهای من فیلمهای بروسلی رو که توی اونها با ژاپنی های ستمگر مبارزه می کرد حتما یادشونه. لقب بروسلی اژدها بود و توی خیلی از فیلمها نهایتا توسط ژاپنی ها دستگیر می شد. فیلم توی خیال کودکانه من، با اعدام بروسلی تموم می شد. از این جهت می تونیم خوشحال باشیم که گودزیلا انتقام اژدها رو از ژاپنی ها گرفته.جمع بندی این حرفها این که گودزیلا بازتاب ترس، غم، عذاب وجدان و ترومای مردم ژاپن بعد از حمله ی اتمیه. ترسی که بسیار فراتر از یک فاجعه طبیعیه. خودتون رو بذارین جای ملتی که ناگهان با انفجار اتمی مواجه می شه. یه نور کور کننده و بعد نابودی مطلق. اونهایی که توی انفجار کشته شدند، بدترین اتفاق براشون نیفتاد. فاجعه بدتر برای کسانی بود که با انواع بیماری های حاصل از تشعشعات باید مواجه می شدند.  چنین چیزی بیش از اون که به یه اتفاق زمینی شباهت داشته باشه، مثل یه بلای آسمانیه.این فقط ژاپنی ها نبودند که با وحشت بمب روبرو شدند؛ بلکه ترس اونها رو می شه بازتاب وحشت مردم دنیا دونست؛ چرا که زخم حمله ی اتمی از ناحیه مردم ژاپن بر پیکره بشریت وارد شد. درسته که این مردم ژاپن بودند که بیش از بقیه نوع بشر این ترس رو تحمل کردن اما، آثار این معادله وحشت، نظم بعدی جهانی رو برای کل مردم دنیا رقم زد.اولین و مهمترین شخصیت فیلم خود گودزیلاست که درباره ش صحبت کردیم و باز هم صحبت خواهیم کرد. دسته دوم از شخصیتهای فیلم مردم عادی هستن که در برابر گودزیلا جز ترس و فرار کاری از دستشون بر نمیاد. دسته سوم نظامی ها هستن. کسایی که تلاش میکنن با هر چی که دارن از تفنگ و توپ و تانک و هواپیما گودزیلا رو از بین ببرن؛ اما خب حمله هاشون هیچ تاثیری نداره و هیچ اسیبی به هیولا از ناحیه ی حمله های اونها وارد نمیشه. اونها ناامیدانه به سمتش شلیک می کنن اما این شلیک ها فقط باعث میشه که گودزیلا وحشی تر و ویران گر تر بشه و با نفس اتمی معروف خودش، اول نظامی ها و بعد هم کل شهر رو به آتش بکشه.دسته چهارم که مهم ترین ادمای فیلم هستن دانشمندان. توی فیلم ما دو تا دانشمند میبینیم. نفر اول پروفسور یامونه. یک دیرین شناس که هیجان زده است از این که با یه موجود ناشناخته مواجه شده. اون یه جورایی توی یه دوراهی عشقی با گودزیلا قرار می گیره و ناراحته که چرا همه می خوان موجود به این نازی رو بکشن. چرا نمی خوان بیشتر بشناسنش و از عجایب خلقت سر در بیارن. یامونه در واقع نماینده کنجکاوی علمی دانشمنداست که دوست دارن یه پدیده رو تا اخرش بررسی بکنن و ببینن که چی توش میگذره.دانشمند دوم که به نوعی قهرمان فیلمه، دانشمندی به نام دکتر سریزاوا است. سه ریزاوا از عواقب وحشتناک کشفیات علمی بسیار میترسه. اون که توی جنگ یک چشم خودش رو از دست داده بسیار نگرانه که کشفیات علمی در اینده چه بر سر بشر خواهند اورد. در واقع این دو نفر نماینده احساسات متضاد دانشمندان در برابر کشفیات خطرناکند: یکی امید و کنجکاوی و یکی ترس. امید و کنجکاوی در شخصیت یامونه مجسم شده و ترس در سریزاوا. اجازه بدین همین جا ماجرای سریزاوا رو متوقف بکنیم بعدا بهش برمیگردیم و مفصل درباره ش صحبت میکنیم.گودزیلا در سال های بعد و با موفقیت فوق العاده ی فیلم اصلی در گیشه، کم کم از اون اثر تکان دهنده که بازتاب وجدان جمعی یک ملت بود، تبدیل به یک سرگرمی شد و از اون هیبت ترسناک و سیاه اولیه ش خارج شد. حتی توی یه برهه ای اصلا تبدیل به ژانر کودکانه شد. توی فیلمهای بعدی گودزیلا که بدون محاسبه سریالها و کارتون ها و انیمه ها، تعدادش بیش از سی تا است، کم کم سر و کله ی هیولاهای دیگه هم پیدا شد و گودزیلایی که در اون فیلم اصلی به شهر حمله میکنه و دشمن مردمه به جای حمله به شهرها علیه هیولاهای دیگه شروع کرد به جنگیدن:گودزیلا علیه گیدوراگودزییلا علیه مکا گودزیلاگودزییلا علیه موتراگودزیلا، پادشاه هیولاهاوووحتی گودزیلا توی یکی از این فیلمها، با کینگ کنگ هم دست و پنجه نرم کرد. (نسخه آمریکایی رو نمی گم. بعدا به نسخه های آمریکایی هم می رسیم).گوزیلا توی این سری از  فیلم ها دیگه اون هیولای گولاخ بی تربیت که همین طور الاف و بی هدف توی شهر پرسه می زد و زنجیر می چرخوند و به زن و بچه مردم حمله می کرد نبود. کم کم با آدما دوست شد، حتی بچه هم پیدا کرد و برای خودش تشکیل خانواده داد. خلاصه در طول پنجاه سال، کلی ماجرا طی کرد و تبدیل شد به یکی از معروف ترین شخصیتهای سینمایی در سر تا سر جهان. کمتر نمونه مشابهی وجود داره که تونسته باشه با این قوت، وارد فرهنگ عامه مردم سرتاسر جهان بشه. اون هم به عنوان تولید یک کشور آسیایی.القصه، گودزیلا به مدت نیم قرن، روی پرده سینما هنرنمایی کرد و جیب کمپانی های سینمایی سازنده ش رو حسابی پر پول کرد. از اون جایی که هر آغازی توی این دنیای فانی و گذرا، یه پایان هم داره، توی اوایل قرن بیست و یکم، دیگه به نظر می رسید که کف گیر گودزیلا به ته دیگ اصابت کرده و دیگه هر چی می شده، شیره جونش بیرون کشیده شده و حرفی برای گفتن نداره. فیلمهای گودزیلا دیگه تکراری شده بودند و چنگی به دل نمی زدند و طبیعتا توی گیشه، یکی پس از دیگری شکست می خوردند. حتی یک بار آمریکاییها در سال 1998 سعی کردند در این جعبه پول رو باز کنند و شانسشون رو یه محکی بزنند، اما نتیجه فاجعه بود. گودزیلای آمریکایی سال 1998، فقط اسمش شبیه گودزیلا بود و بیشتر شبیه به یه سرقت سینمایی بود تا یه اثر جدی. تا امروز هم طرفداران سری گودزیلا معمولا این فیلم رو بدترین گودزیلای تاریخ در کل هفتاد ساله ش می دونن. هیولایی که نه قیافه ش شبیه گودزیلاست و نه مدل رفتاری و ویژگی هاش.توی اوایل قرن 21 به نظر می رسید که دوران بازنشستگی این هیولای پیر، فرارسیده و باید بره تو اعماق اقیانوسها، زباله اتمی سق بزنه. بعد از پنجاه سال، به مدت یک دهه، ساخت فیلمهای سینمایی گودزیلا به کلی متوقف شده بود و این مشهورترین هیولای دوران معاصر، به خواب فرو رفته بود. تا این که استودیو لجندری و برادران وارنر حوالی سال 2014 تصمیم گرفتند که هیولا رو دوباره بیدار کنند. اونا از اشتباه سال 98 درس گرفتند و سعی کردند گودزیلای آمریکایی، تو استانداردهای شبیه به گودزیلای اصلی قرار بگیره. نتیجه کار با استفاده از جلوه های ویژه پیشرفته توی گیشه موفق بود. آمریکایی ها همیشه اثبات کردن که اگه یه ایده پول ساز دستشون بیفته تا شیره شو کامل نکشن، دست از سرش بر نمی دارن. موفقیت گودزیلا 2014 به این معنا بود که هیولا باید از بازنشستگی برگرده و همچنان نقش اول یه سری از فیلمها باشه اما این بار توی آمریکا و با روایت اونها.گودزیلا که از ژاپن بار و بندیلشو بسته بود و مهاجرت کرده بود به آمریکا، مجبور شد مطابق میل و اراده آمریکایی ها، تغییر ماهیت بده و بازیگر روایت اونها بشه. البته توی این مهاجرت، گودزیلا تنها نبود. بلکه شخصیت دکتر سریزاوا، هم همراهش سر از سینمای آمریکا در آورد. تا امروز گودزیلا توی 4 فیلم از دنیای سینمایی هیولایی مانستر ورس ظاهر شده و نقش اول یه روایت جدید آمریکایی از هیولاهاست.گودزیلای ژاپنی استعاره از وحشت و خطر بمب اتم، عذاب وجدان و درد و غمی عیق بود. طبیعی هم بود. چون ژاپنی ها با بمب اتم  از سر وحشتناکش مواجه شده بودند. اما آمریکاییها، به عنوان مهاجمین اتمی، کسانی بودند که بهره بمب اتم رو برده بودند و تونسته بودند به کمک وحشت حاصل از اون، معادله امنیتی دنیای بعد از جنگ جهانی رو ترسیم کنند.توی فیلمهای امریکایی گودزیلا دیگه خطری برای بشریت و کره ی زمین نیست بلکه موجودیه که تعادل رو بر روی کره زمین داره برقرار میکنه و مدافع انسان در برابر خطرات دیگره.بعد از به کارگیری بمب اتم توسط آمریکا، بقیه قدرتهای دنیا هم دست به کار شدند تا هر چه سریع تر به این بلای جهنمی مجهز بشن. اون معادله امنیتی که باعث شد به مدت چندین دهه، ابرقدرتهای شرق و غرب به اندازه نابودی چندین باره حیات بر روی این کره خاکی، سلاح هسته ای بسازن و بمب هایی رو آزمایش کنن که حتی دیدن فیلمهاش هم مو رو بر تن آدم سیخ می کنه، این بود که اگر طرفهای مستعد جنگ، سلاحی در اختیار داشته باشند که بتونه طرف دیگه و یا اصلا کل دنیا رو به جهنم تبدیل کنه، بازدارندگی کامل شکل می گیره و دیگه هیچ طرفی به دیگری که این سلاح رو در اختیار داره حمله مستقیم نخواهد کرد. اون وقت قدرت ها مجبورند که فکر جنگ با همدیگه رو از سر بیرون کنن و عاقلانه تر با هم رفتار کنن. نهایتا اگه خواستند به منافع همدیگه حمله کنند، می تونن توی سرزمینهای دیگه مثل ویتنام و کره و افغانستان به صورت غیر مستقیم با همدیگه دست و پنجه نرم کنند. توی این معادله، بمب اتم در عین وحشتناک و مهیب بودن، محور تعادله.گودزیلای سری آمریکایی در عین این که مهیب و خطرناکه و خیلی از آدمهای بی گناه رو هم لای دست و پاش له می کنه و همچنان گاهی توی شهرها شروع به پرسه زدن و تخریب می کنه، اما کار اصلیش اینه که بره سراغ هیولاهای اتمی دیگه ای که می خوان چرخه حیات رو از تعادل خارج کنن و اونها رو شکار کنه. گودزیلای آمریکایی، دشمن انسان نیست، بلکه موهبتیه که به انسان بی پناه در برابر قدرتهای شرور اعطا شده. توی گودزیلای 2014، سروکله دو تا هیولای اتمی به نام موتو پیدا میشه که از تشعشعات اتمی تغذیه می کنند و اگه جلوشون گرفته نشه، زمین رو نابود می کنند. گودزیلا، که در ابتدا انسان های سطحی فکر می کنند، دشمنه و کلی بد و بیراه بهش می گن و حتی سعی می کنن اونو از بین ببرن، می ره به جنگ این هیولاها و بعد از یه فصل بزن بزن هیولایی مهیب، نشون می ده که دود از کنده بلند می شه و تعادل رو به زمین بر می گردونه.از اون جایی که همراه گودزیلا، شخصیت بسیار مهم دکتر سریزاوا هم وارد سری آمریکایی می شه، خوبه که دو تا روایت ژاپنی و آمریکایی رو با توجه به این شخصیت کلیدی با  هم مقایسه کنیم.دکتر سریزاوا توی فیلم گودزیلای ژاپنی یه دانشمنده که توی جنگ یک چشم خودش رو از دست داده و آسیب جنگ به عنوان یک یادگاری دائمی باهاش هست.  در واقع اسیبی که از جنگ دیده حتی چهره اش رو عوض کرده و همیشه باهاشه و نمیتونه اون رو فراموش بکنه. سریزاوای ژاپنی که مثل خود گودزیلا، زخم خورده جنگه و زخم چهره ش رو کریه و بدمنظر هم کرده، توی وحشت و انزوا زندگی میکنه و خودشو از مردم پنهان میکنه. اون همیشه توی زیرزمین خودشه و یه ترس دائمی احاطه ش کرده.سریزاوای فیلم ژاپنی استعاره ای از دانشمندانیه که با اون روی مهیب و کریه علم اشنا شدن و وجدانشون باعث جنایتی که در حق بشریت کردن آزرده است. در واقع دانشمندان با اختراع بمب اتم چیزی رو به صحنه اوردن که یک وحشت دائمی بر سر حیات بر روی کره زمین گسترده. دانشمندان به خاطر این ترس و وحشتی که برای دنیا ایجاد کردن خودشون دچار یک عذاب وجدان شدن. سری زاوا نماینده این عذاب وجدان دانشمنداست.توی فیلم میبینیم که سریزاوا یک ماشین اخترع کرده که میتونه اکسیژن رو در شعاع بزرگی کاملا از بین ببره. او این اختراع رو از چشم همه مخفی کرده تا مبادا به دست انسان های نااهل بیفته. وقتی که مردم ژاپن در برابر گودزیلا مستاصل میشن و هیچ کاری ازشون برنمیاد، سریزاوا بالاخره تصمیم میگیره که از این سلاح علیه گودزیلا استفاده بکنه. اما اون نگرانه که اگه سلاحشو آشکار کنه، بلایی بدتر از گودزیلا برای مردم اتفاق بیفته. برای همین تمام نوشته ها و تحقیقاتش رو از بین میبره در پایان هم وقتی خودش به صورت داوطلبانه سلاح را علیه گودزیلا به کار میبره به صورت قهرمانانه ای به زندگی خودش پایان میده تا مبادا خودشش زنده بمونه و بعد مورد سواستفاده ی ادمای نااهلو قدرت ها و سیاستمداران قرار بگیره.بنابراین با از بین رفتن تحقیقاتش و مرگ خودش اون سلاح وحشتناک برای همیشه از بین میره. دکتر سریزاوا با مرگش عقوبت گناه دانشمندان رو برای به وجود اوردن گودزیلا یا همون بمب اتم پس میده و مثل مسیح با قربانی کردن خودش دانش رو تطهیر میکنه. در واقع دانشمندان بودن که گودزیلا رو با بمب اتم و ازمایش های اتمی به وجود اوردن و خودشون هم باید با قربانی شدن این موجود رو از بین میبردن. سکانس پایانی گودزیلای ژاپنی صحبت های دانشمند دیگر فیلمه یعنی همون دکتر یامونه که به افق خیره شده و میگه: اگه ما به ازمایش های اتمی ادامه بدیم گودزیلاهای دیگری متولد خواهد شد...اما بریم سراغ دکتر سری زاوای سری امریکایی.دکتر سریزاوا که کن واتانابه بازیگر مشهور ژاپنی نقشش رو بازی میکنه به طور اشکارا از همون سریزاهای فیلم اصلی گرته برداری شده. سریزاوای فیلم امریکایی از ازمایش های اتمی روایتی کاملا طرفدارانه انجام میده. توی تیتراژ فیلم و اواسط فیلم گودزیلای دو هزار و چهارده با توضیحیحات دکتر سریزاوا متوجه می شیم که ازمایش های اتمی دوره جنگ سرد اصلا یک قدرت طلبی دیوانه وار نیست بلکه اینها درواقع عملیاتهایی بوده که برای از بین بردن گودزیلا اتفاق افتاده.دیالوگ سریزاوای آمریکاییاین سخنان سریزاوا به صورت اشکاری یه استعاره خیلی واضح از توجیه ابرقدرت های هسته ای برای تولید و گسترش سلاحهای اتمی و همون معادله تعادل وحشته.  سریزاوای سری امریکایی دائما میگه که ما باید به گودزیلا ایمان داشته باشیم. گودزیلای امریکایی در عین اینکه وحشی و بی ملاحظه و بسیار مهیبه اما نهایتا توی بزنگاهها انسان رو از دست هیولا های دیگه نجات میده. در واقع فلسفه نگاه مثبت روایت امریکایی به گودزیلا اونه کهاگه گودزیلا از بین بره هیولا های دیگه میان مارو میخورن پس باید گودزیلا داشته باشیم که هیولاهای دیگه مارو نیان بخورن خیلی خوبه ها! توی فیلم گودزیلا، پادشاه هیولاها که فیلم دوم سری امریکاییه روایت کمی تغییر می کنه. یه هیولای مهیب سه سر به نام گیدورا سر و کله ش پیدا می شه. هیولایی که از جنس بقیه هیولاهای اتمی که گودزیلا، رئیسشونه نیست و از خارج زمین اومده.گودزیلا از گیدورا شکست میخوره و به خواب فرو میره گیدورا که اون تعادل رو به هم ریخته اگر زنده بمونه حیات رو در کره زمین از بین خواهد برد. در حالی که گودزیلا و باشگاه هیولاهای اتمی تحت امرش باعثت تعادل بودند. اینجاست که سری زاوای سری آمریکایی هم مثل همنوع ژاپنیش داوطلب میشه تا خودشو قربانی بکنه. البته نه به عنوان قربانی برای تطهیر دانش، بلکه متناسب با روایت جدید آمریکایی. سریزاوا یه بمب هسته ای به عنوان غذا و انرژی مورد نیاز گودزیلا با خودش حمل می کنه و میره کنار هیولا که زخمی و خسته است. سریزاوا فداکارانه بمب رو در کنار گودزیلا منفجر میکنه و خودش میمیره اما گودزیلای قهرمان بیدار میشه و می ره سراغ گیدورای شیطان صفت و مثل همیشه بشریت رو نجات میده.اخرین وصیت سریزاوا به یکی از شخصیتهای داستان که معتقده باید با گودزیلا مبارزه کرد و هیولاها رو از بین برد اینه: از مبارزه با هیولا دست بردارید و دوسش داشته باشید!من وقتی این صحنه رو دیدم ناخوداگاه یاد شاهکار ماندگار استنلی کوبریک کارگردان نام اشنای هالیوودی افتادم؛ یعنی فیلم دکتر استرنجلاو. که البته اسم کاملش اینه: دکتر استرنج لاو: چگونه ترس از بمب را کنار بگذاریم و آن را دوست داشته باشیم! یک کمدی سیاه درباره خطر تسلیحات هسته ای. اسم فیلم از اسم یک دانشمند دیوانه میاد به نام دکتر اسنرنج لاو که یک دانشمنده که توی یه جلسه فوق سری و مهم در پنتاگون حضور داره.جلسه ای که در اون، رئیس جمهور آمریکا و مقامات بلندپایه در حال بررسی حمله ی اتمی قریب الوقوع و ناخواسته ای هستن که قراره کل دنیا رو از بین ببره. اسم دکتر استرنج لاو از دو بخش تشکیل شده استرنج و لاو. استرنج یعنی شگفت انگیز و لاو هم یعنی عشق. البته توی فیلم متوجه میشیم که در واقع این شگفتی شگفتی مهیبیه و در واقع اشاره به ا اون حیث ترسناک بمب داره و لاو همون عشق دانشمندان به بمبه. در واقع اون دو تا دانشمندی که توی فیلم گودزیلا بودن توی شخصیت دکتر استرنج لاو تبدیل به دو بعد شخصیت یک آدم واحد میشن. توی فیلم دائما این دو بعد دارن با هم مبارزه میکنن و باعث میشن که حالات دکتر سنج لاو، احوال دو قطبی دیوانه واری باشه. شخصیتی که گاهی استرنجه و گاهی لاوه. گاهی نگران از هم پاشیدن جهانه و گاهی عاشقانه، وحشتناک ترین سلاح هسته ای ساخته شده که توی فیلم اسمش «ماشین قیامت»ه رو ستایش می کنه.(توی پرانتز بگم که بازیگر نقش دکتراسترنج لاو، یعنی پیتر سلرز، توی فیلم، سه تا نقش جدا از هم رو بازی می کنه: ژنرال نیروی هوایی انگلیس، رئیس جمهور آمریکا و دکتر استرنج لاو. گریم و بازی سلرز اون قدر ماهرانه است که به این راحتی نمیشه این نکته رو تشخیص داد. شخصیت اول، از بمب هراسانه و تمام تلاشش رو می کنه تا جنگ اتمی اتفاق نیفته. رئیس جمهور آمریکا که در ابتدا بسیار هراسانه از اتفاقی که داره می افته اما در ادامه به تردید می رسه، و دکتر استرنج لاو که در پایان فیلم، وقتی دنیا به ورطه جنگ هسته ای می افته و نابودیش شروع میشه، پای معلولش شفا پیدا میکنه، از روی ویلچر پا می شه و می گه: حالا می تونم راه برم! پرانتز بسته)اگر که فیلم گودزلای ژاپنی رو بذاریم در کنار گوزله های امریکایی می بینیم که توی نسخه اصلی ژاپنی از بمب میترسیم اما توی گودزلای امریکایی اون رو با وجود ترسناک بودنش، دوست داریم. پس در واقع اگر از گوجیرای ژاپنی سفر کنیم به سمت گودزیلای امریکایی دیگه یاد میگیریم که ترس از بمب رو رها بکنیم و اون رو دوست داشته باشیم. البته باید توجه بکنیم که توی فیلم دکتر سنج لاو این مسئله به صورت یک کمدی سیاه عرضه میشه یعنی خودمون میبینیم که این یک طنزه انگار. یه چیز اغراق شده ای رو میخواد به ما نمایش بده. دوست داشتن بمب توی فیلم دکتر سنج لاو یک امر خیلی بزرگ نمایی شده است. ما می دونیم کارگردان داره مبالغه می کنه ما توی فیلم گودزیلای امریکایی به عنوان یک امر حقیقی به عنوان یک ضرورت بدون اینکه اصلا حس کمدی داشته باشه به ما ارائه میشه و اصلا وحشت کار هم همینجاست. یعنی در واقع توی سری امریکایی گودزیلا خیلی راحت به ما گفته میشه که گودزیلا رو دوست داشته باشیم! در واقع گودزیلاهایی که استعاره ای بود از وحشت نوع بشر از سلاح هسته ای و انسان رو انذار میداد از اینکه این وحشت بخواد گسترش پیدا بکنه و ما رو به یاد خطرات و غمی که توی این ماجرا وجود داره می انداخت توی فیلم امریکایی تبدیل میشه به ضرورتی که رسما به بشر پیشنهاد داده میشه و و این خیلی وحشتناکه.در کنار وحشتناک بودن خیلی عجیبه که چطور از هفتاد سال پیش که حمله ی اتمی صورت گرفته و نتایجش جلو چشم ادماست مسیری طی میشه که ما خیلی عادی تخمه دستمون میگیریم پفیلا میخوریم و فیلمی رو میبینیم که بهمون داره میگه که بمب اتم چیز خوبیه. اصلا از این که دست یه سری ابرقدرتهاست نگران نباشین. نه تنها جای نگرانی نیست، بلکه خیلی هم خوبه.من یکی که از خطرناک بودن این ایده که لابلای این فیلمهاست، به خودم می لرزم. واقعا از ته دل دعا می کنم و امیدوارم که هیچ وقت، اون اتفاق شوم سال 1945 هیروشیما و ناکازاکی، در هیچ کجای این کره خاکی تکرار نشه اما فکر می کنم لااقل ما ایرانی ها به به عنوان یکی از محتمل ترین اهداف احتمالی حمله گودزیلا، اگر بخواد اتفاق بیفته خیلی نباید با خیال راحت و با خوردن چیپس و پفک به این فیلمها زل بزنیم! باید اون حس فیلم اصلی رو فراموش نکنیم و بیش از هر چیزی متوجه فاجعه بودن گودزیلا باشیم.موسیقی فاجعهبرای فهم دقیق تر ماهیت گودزیلا و چرایی تفاوت روایت ژاپنی و آمریکایی، از نظریه های علوم سیاسی می تونیم بهره بگیریم. استیفن والت یکی از اساتید بسیار مشهور روابط بین الملل توی دانشگاه هاروارده و در کنار جان مرشایمر از نظریه پردازان اصلی مکتب رئال پولیتیک یا واقع گرایی محسوب می شه. از نظر والت، آخرین جنگ بزرگ هر ملت، یکی از عناصر شکل دهنده هویت ملی و عامل اصلی الگوی رفتاری جمعی سیاسی اونها در عرصه بین الملله. مثلا از نظر والت، آخرین جنگ بزرگ روسها، جنگ جهانی دومه. حادثه تکان دهنده برای روس ها این بود که ارتش آلمان نازی از دشتهای اوکراین، به صورت برق آسا خودشون رو به شهرهایی مثل لنینگراد و استالینگراد رسوندن و چیزی تا فتح مسکو فاصله نداشتند. روسها در این مناطق میلیون ها کشته دادند تا بتونن کشورشونو حفظ کنن. تجربه تاریخی نبرد استالینگراد، باعث شد که روسها، روی اوکراین به طور فزاینده ای حساس باشن. والت با استفاده از همین نظریه و با رصد فعالیت های آمریکایی ها در اوکراین و این که از این ناحیه می خوان به روسها فشار بیان، سالها پیش از جنگ اوکراین، پیش بینی می کنه که این جنگ اتفاق خواهد افتاد. چون روسها نسبت به هرچی چشم پوشی بکنن، نمی تونن از فعالیت رقبا در اوکراین، غافل بشن و حتی اگر هزینه های فراوان هم بدن، وارد جنگ خواهند شد.یا مثلا در مورد ایران میگه که آخرین جنگ ایرانیها، جنگ با عراق بعثیه. ایرانی ها در این جنگ، ناگهان خودشون رو تنهای تنهای تنها یافتند. در حالی که برای خرید ساده ترین اسلحه ها با مشکل مواجه بودند و حتی سیم خاردار هم بهشون داده نمی شد. اینه که از قبل این تجربه تاریخی ملی، فهمیدند که باید روی پای خودشون بایستند و نوعی از جنگ نامتقارن و تجهیزات کاملا ساخت داخل ابداع کنند. پهپادها و موشک ها و قایق های کوچک تندرو و نوع سازمانهای رزمی ایران، همه از دل این تجربه تاریخی بیرون اومدن. البته من اینو به فرمایش آقای والت اضافه کنم که ایرانیها، توی این ماجرا، هویت و تجربه تاریخی خودشون رو هم به صحنه آوردن و به ابداع نوع جدیدی از جنگ ارزان قیمت و مستقل دست زدند. شاید براتون جالب باشه که رد نوع جنگیدن و تسلیحات ایرانی رو توی شاهنامه و تاریخ ایران باستان تا به امروز میشه دنبال کرد. شاید یه روزی توی مثبت شهرنامه در این باره یه برنامه ساختیم.از نظر والت، ملت ژاپن و همین طور آلمانیها، تحت تجربه شکست در جنگ جهانی دوم، دچار یک خودهراسی و عذاب وجدان جمعی شدند؛ عذاب وجدان بابت جنگ افروزی که نهایتا منجر به آسیب مهیب به خود شد. ردپای این خودهراسی رو به خوبی می شه در هویت گودزیلا و همین طور دکتر سریزاوا و حتی عموم مردم توی فیلم مشاهده کرد. مردم توی فیلم گودزیلا، انگار به کسی معترض نیستند و به چیزی بد و بیراه نمی گن. فقط مستاصل و درمانده ان و منتظرن تا در آتش نفس اتمی گودزیلا بسوزند. یه جورایی انگار قبول دارن که مستحق این رنج وحشتناکند.در مقابل، آمریکایی ها، برنده جنگ جهانی بودن و پیروزی توی جنگ و به خصوص شاهکار تسلیحاتی شون یعنی بمب اتم، یک اعتماد به نفس فوق العاده به همراه حس رهبری جهان رو بهشون داده بود. گودزیلای آمریکایی، می تونه بازتولید همین حس اونها باشه.بعد از این که سری آمریکایی روانه بازار شد، ژاپنی ها که دیدند، نور دیده شون، جلوی چشمشون داره تغییر ماهیت می ده، تصمیم گرفتند که هیولای پیچیده قصه ما رو به اصل هویتش برگردونن. این بود که توی این سالها دو تا بازسازی فوق العاده از گودزیلا روانه سینما کردند. شین گودزیلا یه معنای بازخیز گودزیلا توی سال 2016 و گودزیلا منهای یک تو سال 2023. ژاپنی ها با این دو تا فیلم نشون دادن که دود از کنده بلند می شه و این اونها هستند که صاحب اصلی این هیولا هستند. گودزیلای این دو تا فیلم همون گودزیلای مهیب و وحشتناک اولیه است که به شهرها حمله می کنه و با نفس اتمیش همه چیزو نابود می کنه. حتی موسیقی فیلم و صدای گودزیلا هم همون صداهای فیلم هفتاد سال پیشه.البته این سری جدید گودزیلای ژاپنی یه تفاوت جدی به فیلم اصلی داره. اونم این که، مردم ژاپن توی این فیلمها دارن از اون خودهراسی خارج می شن و می خوان روی پاشون بایستن و با گردن افراشته با گودزیلا مبارزه کنن. توی داستان شین گودزیلا که در زمان حال می گذره در ابتدا هیات دولت رو می بینیم که با احتیاط بی مورد و کاغذ بازی هاش و وابستگی امنیتی و نظامی به جامعه بین الملل (آمریکا)، فرصت از بین بردن گودزیلا رو از دست می ده. وقتی آمریکایی ها با بمب افکنهاشون به مبارزه با گودزیلا میان، هیولا از همیشه مهیب تر می شه و با نفس اتمیش توکیو رو به آتش می کشه. شهر نابود می شه و حتی نخست و زیر و بسیاری از وزیران کشته می شن. دولت جدید اضطراری ژاپن از دولت قبلی هم ضعیف تره. این جاست که آمریکاییها تصمیم می گیرن با حمله هسته ای به ژاپن، گودزیلا رو از بین ببرن. اما یه گروه کوچک که از یاغی ها و حرف گوش نکن های سیستم دولت تشکیل شده یه راه حل برای از بین بردن گودزیلا پیدا می کنن. دولت باید بین نابودی ژاپن توسط جامعه بین الملل (آمریکا) و یا ریسک عملیات گروه یاغی ها یکی رو انتخاب کنه. نخست وزیر موقت، احتیاطشو کنار می ذاره و کارو می ده دست این جوون های یاغی. اونا هم موفق می شن گودزیلا رو متوقف و خاموش کنن.شین گودزیلا نشون داد مثل این که واقعا گودزیلا به اصل خودش برگشته و البته ژاپن انگار داره از اون ترومای وحشتناک جنگ جهانی در میاد و تصمیم داره که به عنوان یک ملت، خودشو ری برند کنه! باید منتظر موند و دید که روایت شین گودزیلا تا چه حد، بر واقعیت منطبقه.گودزیلا منهای یک دوباره بر می گرده به سالهای اول پس از جنگ و بازسازی ژاپن. اسم فیلم کنایه از اینه که جنگ و بمب اتم ژاپن رو به صفر تبدیل کرد و گودزیلا بردش به منهای یک. قهرمان این فیلم یه خلبان کامیکازی یا همون انتحاری خودمونه که از جنگ جون سالم به در برده اما همیشه با عذاب وجدان زندگی می کنه. ادامه فیلم رو نمی گم تا خودتون ببینید بالاخره این ژاپنی انتحاری خودهراس خود ویران گر، در پایان فیلم چه تصمیمی می گیره و چه اتفاقی می افته.تا این جا گودزیلای ژاپنی رو با گودزیلای آمریکایی مقایسه کردیم. اما اگه فکر می کنید،گودزیلای امریکایی رو به خوبی شناختید اشتباه میکنید هنوز درباره گودزیلای اصلی امریکایی صحبت نکرده ایم. اگه هویت گودزیلا رو با بمب اتم مرتبط بدونیم که واقعا هم هست، از نگاه قربانی یعنی ملت ژاپن یه هیولاست که همه چیزو تخریب میکنه. آمریکا تخریب بمب اتم رو هرگز ندیده. بنابراین از نگاه آمریکایی، باید دنبال چیزی یا کسی باشیم که بمب رو در کمال آرامش و خونسردی می سازه و با غرور منفجر می کنه. چیزی یا کسی که هیولا نیست، بلکه یه قهرمانه. با این اوصاف وقتشه که گودزیلای اوریجینال آمریکایی رو معرفی کنم: اپنهایمر! فیلمی بر اساس واقعیت، ساخته کریسوفر نولان، برنده هفت اسکار از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر مرد.اوپنهایمر داستان دانشمندیه که مسئول پروژه ساخت اولین بمب اتمه. اون اشتیاق سیری ناپذیری به ساخت و تکمیل بمب داره. حتی زمانی که این احتمال توسط یکی از دانشمندان گروهش مطرح میشه که ممکنه انفجار اولین بمب زنجیره ای از واکنشها رو پدید بیاره که کل کره زمین از بین بره، اون متوقف نمیشه و ریسک نابودی زمین رو می پذیره. آخه این بمب قراره خود شیطان یعنی هیتلر و آلمان نازی رو بفرسته به جهنم. اپنهایمر توی فیلم اون قدر شیفته ساخت بمبه که حتی وقتی در آستانه ساخت بمب، قبل از این که آزمایش بشه و به کار گرفته بشه، خبر خودکشی هیتلر و تسلیم آلمان نازی رو می شنوه، با امید می گه: ولی هنوز ژاپنی ها هستند و تسلیم نشدن!در لحظه اولین انفجار اتمی تاریخ که در واقع یک آزمایشه برای این که ببینن بمب کار می کنه یا نه، اپنهایمر که داره از پشت عینک مخصوص ضد تشعشع به انفجار نگاه میکنه نمیتونه خودشو کنترل بکنه. از شوق و هیجان عینک رو برمیداره و مستقیم با چشم های غیر مسلح زل میزنه به اون انفجار پرهیجان و اون قارچ زیبای اتمی. سراسر وجود اپنهایمر پر از شوق میشه و چشمهاش از هیجان می درخشه و با غرور به مخلوق آتشین خودش خیره می شه.بیاید لحظه انفجار بمب در دو فیلم گودزیلا و اپنهایمر رو با هم مقایسه کنیم.توی فیلم گودزیلا منهای یک وقتی هیبت و عظمت خوفناک نفس اتمی گودزیلا نمودار میشه مردمی که از ترس در حال فرار بودند، کپ می کنن، سرجاشون میخ کوب می شن و پیش از این که بمیرن، تسلیم می شن.انگار تمام اراده معطوف به حفظ حیاتشون سرکوب شده و نابودی محتوم خودشون رو پذیرفتن. مردم می ایستن و نظاره گر فرود اومدن عذاب بر سرشون می شن.همین لحظه توی فیلم اوپنهایمر به این شکل روایت میشه: هیچ تصویری از انفجار نیست. فقط خبرش به اپنهایمر و مردم آمریکا می رسه. موجی از غرور و افتخار همه رو فرا می گیره. حتی خیلی ها از شادی و غرور اشک می ریزن. مردم مثل یک قهرمان، خالق بمب رو در بر می گیرن و تشویقش می کنن. باور کنید، این خود خود گودزیلاست. اصل جنسه. یعنی اگه گودزیلاها می خواستند خاطره اولین حمله شون رو تبدیل به فیلم کنن و برای خودشون پخش کنن، یه همچین چیزی می ساختند.فیلم اوپنهایمر دقیقا در نقطه مقابل سریزاوای فیلم اصلی قرار داره سریزاوا نماد عذ اب وجدان و سرافکندگی دانشمندان هست از این کاری که کردن. وجود سریزاوا به ما میگه که این اتفاق نباید در اینده تکرار بشه. ما میبینیم که سریزوای فیلم خودش رو از بین میبره تا مبادا از اختراعش و از اون دانشش در جهت اهداف منفی استفاده بشه. اما ا پنهایمر کسیه که خودشو کاملا اگاهانه در خدمت این پروژه قرار میده و اصلا احساس شعف و شادی میکنه از اینکه این اتفاق افتاده.عذاب وجدان و شرمندگی عمومی از این فاجعه ساخته بشر، نمی تونه کشته های مستقیم انفجار و دیگر مقتولین و آسیب دیده های حاصل از اقتدار بمب در هشتاد سال گذشته در سرتاسر جهان رو زنده کنه اما شاید در آینده بتونه مانع از تکرار فاجعه بشه و یا لااقل سخت تر و محدودترش کنه. متاسفانه گودزیلای آمریکایی همین عذاب وجدان و ترس عمومی رو هم می خواد از بشریت بگیره.اپنهایمر در ادامه آروم آروم می فهمه که نمیشه، خالق وحشت باشی اما خودت اون رو تجربه نکنی. اینه که شرمندگی و عذاب وجدان خورنده ای به سراغش میاد که باید بارشو تا آخر عمر تحمل کنه. فیلم او رو به پرومته تشبیه می کنه. تایتانی که آتش رو از خدایان دزدید و به آدمیان داد و مجبور شد شکنجه های سنگین خدایان رو تحمل کنه. من اگه بودم، به فاوست تشبیهش می کردم. دانشمندی که روحش رو در ازای قدرت به شیطان فروخت اما شیطان چیزی جز پیشمانی و حسرت بهش نداد. البته فیلم با نشون دادن لجنزار سیاستمداران، سعی داره یه جورایی دانشمند متهور قصه ما رو تبرئه کنه و همچنان صورت قهرمانش رو با کمترین خدشه نگه داره. طبیعی هم هست. ابرقدرتی آمریکا از خاکستر انفجار بزرگ زاده شد و بهتره که خیلی گردی بر خالق این قدرت ننشینه.پیشنهاد می کنم، اول فیلم گودزیلا منهای یک و یا گودزیلای اصلی رو ببینید و بعد تا وقتی که هنوز تحت تاثیر درد و هیبتش هستید، اپنهایمر رو ببینید. مشاهده درد و رنج اولی و حس غرور و افتخار دومی (با چاشنی کمی عذاب وجدان) خودش به اندازه ده تا گودزیلا، آدم رو می ترسونه از زندگی در دنیای کنونی. و التبه این نکته رو به ما گوشزد می کنه که کنترل گودزیلا، بمب اتم و چیزهایی در این سطح، یه توهمه.توی فیلم دکتر سنج لاو سکانس فوق العاده ای وجود داره از  لحظه ای که ژنرال امریکایی بمب اتم رو میخواد از هواپیما رها بکنه؛ - بمبی که اگر بیفته دنیا توسط یک سلاح هسته ای خیلی مخوف به اسم ماشین قیامت نابود خواهد شد. اون ژنرال امریکایی وقتی بمب به صورت عادی رها نمیشه خودش سوار بمب میشه و بهش ضربه میزنه و وقتی بمب از هواپیما بیرون میافته ما اون ژنرال امریکایی رو میبینیم که کلاه کابوئیو دستش گرفته و شبیه گاو چرونا که میخوان اون گاو رویا اون اسب وحشی رو رام بکنن سوار بمب شده و حرکاتی مثل اونا انجام میده. اون تصور میکنه که میتونه بمب رو رام بکنه اما واقعیت اینه که بمب رام شدنی نیست.اونچه که شنیدید ویژه برنامه مثبت شهرنامه با عنوان «گودزیلا در مقابل اپنهایمر» بود.  امیدوارم که خوشتون اومده باشه. حتما توی کامنتهایی که برای ما می ذارین، بهمون بازخورد بدین و بگین که دوست دارین، قسمتهای بعدی مثبت شهرنامه درباره چه موضوعاتی باشه. خیلی ممنون از این که ما رو دنبال می کنید و به دیگران هم معرفی می کنید.</description>
                <category>شهرنامه _ قاسم قربانی</category>
                <author>شهرنامه _ قاسم قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 03:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>