<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهروز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahrooz</link>
        <description>روز ها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:08:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شهروز</title>
            <link>https://virgool.io/@shahrooz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-jzmbpqju4ket</link>
                <description>امروز توی ماشین نشسته بودم از محل کارم داشم به سمت خونه میرفتمضبط و روشن کردم پلی لیست روی آلبوم لونارد کهن بود وای مگه میشه با این اهنگ سیگار نکشید داشبورد و باز کردم از بین پاکت های سیگار پاکت کاپیتان بلک رو برداشتم پنجره رو پایین دادم و سیگار و روشن کردم صدای موزیک لایت dance me to the end od love  رو کمی بلند کردمداشتم پک دوم سیگار رو می کشید یک مرد کارتن خواب با لباس ژولیده وسط اتوبان توی ترافیک قبل تونل ظاهر شدچرا دنیا این شکلیه ...چه شکلیه؟ این شکلی دیگه چرا یک نفر توی آفریقا به دنیا میاد و یک نفر توی سوییسچرا همیشه گرگ گوسفند ها رو می خوره چرا شیر همیشه آهو رو می خوره چرا آدم ها اینشکلی هستن چرا دختر ها همیشه عاشق پسر های بدجنس میشن و پسر ها عاشق دختر های ناتوگاهی احساس می کنم به جای روح خدا ... روح شیطان رخنه کردهمگر میشه هنوز انسان طمع رو بر نیکی ترجیه بده...فکر کنم یه جای کار اشکال داره یه جای این دنیا موقع طراحی از دست خدا در رفته این دنیا خسته تر کننده و کسل کننده تر از اون چیزیه که میشه تصور کرد...نه خیلی از آدم ها هنوز خوشحالن ببین leonard cohen  داره می گه تا آخر عشق با من برقص ببین تو با گوش دادن بهش و این نخ سیگار چقدر داری حال می کنی ... آره راس میگی پس چرا من این حال کردن و حس نمی کنم... نمی دونم شاید هم حس می کنم اما نمی فهمم..زندگی حس عجیبی داره ... حسی که با کلمات قابل وصف نیست نه میشه گفت غمه نه میشه گفت خوشحالی نه می شه گفت عشق و نه می شه گفت نفرت هیچ اسمی نداره فکر کنم هرکسی در درونش این حس و داره ولی تاحالا بهش دقت نکرده...یه چیزی شبیه حس پرواز سبک بودن خنثی بودنحس می کنم شاید به همین زودی ها قراره دیگه نباشم نمی دونم شاید هم این فقط یه حس اشتباهه شاید قرار سالهای سال کنار خانواده خوب خوش بمونم!!!فردا آخرین امتحان ترم هست ... ریاضی .... هیچی بلد نیستم و پر از آرامشم و دارم می نویسممی نویسم از روز ههای دور خیلی دور شاید بچگی احساس می کنم هنوز یه بچم که فقط هوش و جسمم قوی تر شده یه بچه خسته بچه ای که دیگه این بازی های دنیا واسش تکراری شده و دیگه اسباب بازی های تکراریش رو دوس نداره و دیگه هیچ اسباب بازی جدیدی نیست... و دیگه شوق بازی کردن نداره ... و تنها گوشه حیاط مدرسه نشسته و داره بازی بچه های دیگه رو نگاه می کنه بچه قلدر هایی که در حال ازیت کردن کوچیکتر ها هستن... بچه درس خون هایی که پیش هم وایسادن و دارن صحبت می کنن... بچه شیطون هایی که دارن توی حیاط میدوند و ناظم که با یه شیلنگ توی دستش داره قدم می زنه ... و معلم هایی که از پنجره دفتر دارن تو حیاط و نگاه می کنن و باهم حرف می زنن ... و بوفه ای که جلوش شلوغه و بچه هایی که ساندویج می گیرن فرار می کنن تا کسی ازشون نگیره و کسایی که کنار آب خوری در حال شستن دست هاشون هستن...و پسرکی تنها ایستاده و فقط نظاره گره و مثل خدا که هیچ وقت دیده نمیشه اون رو هم هیچ کس نمی بینه و فقط اونه که می تونه بقیه رو ببینه و داره به مرگ فکر می کنه به نبودن...رفتن به سر کلاس و دوست نداره و از همه بچه ها و بزرگ ها متنفره و دنیا براش فقط یه شکنجه گاههآره میشه تمومش کرد میشه همه چی رو تموم کردوقتی که زنگ آخر خورد و پیاده کیفش رو می کشید تا خونه داشت به این فکر می کرد که میتونه از قرص های دیازپامی که توی کمد پدرشه بخوره و دیگه واقعا نظاره گر نباشه نظاره گر بودن واقعا کار سختیهخدا چقدر پر قدرته که تاحالا خسته نشدهبه خوونه رفتساعت 10 شب بود از کمد پدرش یک ورق دیازپام برداشت و توی اتاقش رفت درب رو بست و کامپیوتر رو روشن کرد یاهو مسنجر رو باز کرد و وارد روم شدسلام بچه ها سلامخوبین18 f teh25 m tehf khoshkel hast biad pm   توی روم پر از این چرت و پرتا بودپسرک نوشت bacheha man emshab daram khodkoshi mikonam shabe akharame    پسرک همش منتظر بود یکی بگه چرانکناما همه فقط مسخره کردنپسرک که قرص ها رو ریخته بود روی میز کنار کیبرد شروع کرد یکی یکی به خوردن اونها بعد از چند دقیقه داشت خوابش می گرفت و خوشحال از این که دیگه قراره نباشه کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت خوابیدپسرک پر از آرامش بودولی فقط 3 روز خواب بود و بعد از بیدار شدن دید که دوباره توی همین دنیایی لعنتیهاما تسلیم نشد ...این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 19:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-tcsoq2dynbzh</link>
                <description>دیروز توی بیمارستان نشسته بودم بابام رو برده بودم توی نوبت بودیم ماسک زده بودم و صورتم عرق کرده بود خیلی وقت بود نشسته بودیم شاید یکی دو ساعتی می شد تو حال خودم بودم به یک نقطه خیره شده بودم یه خانم با چهره شهرستانی اومد جلوم و ایستاد...آقا تورو خدا من نوبت آندوسکپی دارم 600 تومن هزینشه هیچی پول ندارم میشه پولش رو حساب کنی...اولش فکر کردم کلاه برداره بعد با خودم فکر کردم که خوب این داره میگه بیا حساب کن نمیگه پول بده600 تومن واسم زیاد بود کلا 2.800 تومن بیشتر پول تو حسابم نبود امروز هم 5 ام هست باید تا آخر برج که حقوق می گیرم برسونمش این ماه خرجم زیاد بود همون اول که حقوق گرفته بودم همه اش رفت...نه خانم ندارم در حال حاضر اگر داشتم کمکت می کردمآقای تورو خدا من یه زن تنهام همراه هم ندارم هیچ پولی هم ندارمنه شرمندم نمی تونم نگاهی غم انگیز کرد و رفت سراغ کس دیگه ای با چند نفر دیگه صحبت کرد... التماس می کرد... هیچ کس توجهی نمی کرد...یه نفر گفت خانم برو قسمت مدد کاریخانم رفت به سمت مدد کاریچند دقیقه بعد دیدم از ته اون راهرو طولانی در حالی که اشک درون چشمانش جاری شده بود قدم میزدیادم افتاد که یه 500 تومن نقد برای خرید مرغ برای خونه کنار گذاشته بودم...خدایا چرا ما آدم ها اینجوری هستیم چرا دیگه هچ چیز برای کسی مهم نیست چرا یه آدم باید التماس کنه و غرور خودش رو خورد کنه و تهش هیچی پاشدم و رفتم به سمتش خانم رفتی مدد کاری؟ ... آره ... چی شد... در حالی که بغض توی چشماش بود: گفتن هیچ کاری نمی تونیم براتون انجام بدیم...توی ذهنم اومد که این یه زن تنهاس خودش گفت همراه هم ندارم تنهام پول لازم دارم یعنی می تونم باهاش دوست بشم... بعد از چند لحظه به خودم گفت خاک توی سرت شهروز این بدبخت گیره این چه فکریه داری می کنی چرا اینقدر کثیف شدی این چه فکریه ...کمکش کنم ...؟ فریزر خالیه به زن و بچه چی بگم... عیبی نداره هنوز 2.800 پول تو حسابت هست وسط ماه هم می تونم از شرکت مساعده بگیرم... گیر نمی کنم اما این زن گیره اما خوب تو که مسول اون نیستی اما مسول زن و بچه هستی...خوب اون اومده از من کمک خواسته وقتی یکی ازم کمک بخوام من مسول هستم یا نه؟ خوب اگر بتونی کمکم کنی و نتونی مسولی... اما خوب من که ندارم اگر شاید 20 30 تومن تو حسابم بود بهش کمک می کردم...آره تو مسول نیستی اما اون یه انسان و الان گیر کرده...خوب میتونم بهش قرض بدم بگم هروقت داشتی بهم بده...آرهاما خوب این زن که الان لنگ 600 تومنه فکر کردی میتونه قرض اش رو پس بده فکر نکنمدلم می خواست کمک کنم اما عقل ام نمیذاشت مدت ها بود که بین عقل و دلم اینقدر گیر نکرده بودم ...سخت ترین تصمیات دنیا تصمیم هایی هست که دلت میگه بکن عقلت میگه نکنچقدر سختبی اراده دستم رفت توی جیبم کیف پولم رو درآوردم پول های نقدم رو شمردم 5 تا 100 تومنی کهنهخانم 500 تومن بیشتر ندارم بیا بگیرزنه با صورتی اشک آلود و چشمانی خوشحالآقا خدا خیرت بده عیبی نداره 100 تومنش رو یه جوری جور می کنم500 تومن رو گرفت و به سرعت برق از در بیمارستان خارج شد من مات و مبهوت مونده بودم... یعنی کلاه بردار بود... چرا رفت...میتونست برگرده مدد کاری بگه 500 تومن جورت کردم 100 تومن کمتر بگیرین... وای نه شهروز گول خوردی ...عیبی نداره اگر نمی دادی چندین روز عذاب وجدان ولت نمی کرد حداقل اینجوری عذاب وجدان نداری...چند دقیقه گذشت خبری از اون زن دیگه نشد ... آره شهروز اون کلاه بردار بود ... آخه خیلی حالش بد بود مگه میشه یه آدم اینقدر خوب نقش بازی کنه... دیدی که رفت دیگه بر نگشت... خیلی حالم بد بود که یکی گولم زده و 500 تومن پول بی زبون رو به فنا دادموای ... این تپش قلبم دوباره شروع شد....ولش کن دیگه رفت عیبی نداره شاید واقعا لازم داشته فدا سرت ولش کن اگر نمی دادی اونوقت نمی فهمیدی کلاهبرداره اونقت همش توی فکرش بودی...یک ساعت و نیم گذشت پدرم نمونه برداریش تموم شد و اومد بیرون ... نشسته بودیم تا نمونه رو بدن و ببریم پاتولوژی...دیدم یه صدای آشنا داره پشت باجه پذیرش صحبت می کنه خانم من همراه ندارم خوب چی کار کنم ...نه نمیشه بدون همراه حتما باید همراه داشته باشی..دیدم خودشهآره خودش بود و برگشته بود من اشتباه می کردمخیلی خوشحال شدم که اشتباه کرده بودممطمعنم هیچ وقت اینقدر از اشتباهی که کرده بودم خوشحال نبودمکاش تمام اشتباهات زندگی همیشکلی باشه...خانم محترم قوانین بیمارستان هست بدون همراه نمی تونیم قبول کنیم خانم من همراه ندارم باید چی کار کنم... به من مربوط نیست قوانین بیمارستان هست... زن بیچاره توی یک لحظه تمام خوشحالیش دوباره تبدیل به غم شد... و رفت و من فقط از دور نظاره گر بودم...و حس عجیبی داشتم... آرامش مخلوط با کمی خشم...فقط دیگه عذاب وجدان نداشتم بابت چیزی که من مسولیتی نداشتم...</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 12:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-detoitecyfbe</link>
                <description>تاحالا شده یه تصمیمی بگیرین که نمی دونین درسته یا نه اون تصمیم قراره همه چیز رو عوض کنه اما ممکنم هست که نکنه ولی با برداشتن قدم اول دیگه راه برگشتی نیست ... دست به مهره بازیه... اگر قدم اول رو بردارم باید تا تهش برم همه چیز عوض می شه یا عالی عالی یا بدتر بدتر البته یه تاوانی هم داره اینه که عزیزترین کست رو چند سال نمی بینی و فقط به خاطر اون داری این کار رو میکنی ممکنه دیگه آدم سابق نشی ولی همه چیز برای اون عالی میشه ممکن هم هست بدتر بدتر اتفاق بیافته ولی باز هم چند سال نمیبینیش و چیزی براش عالی نمیشه ...امشب  کلمه ریسک رو به معنای واقعی کلمه درک می کنم...این فقط من هستم که باید تصمیم بگیرم بدون هیچ راهنمایی و مشورت از کسی خود خودم...این تصمیم سرنوشت 5 نفر رو عوض می کنه ...</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 23:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکت سیگار نصفه...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B5%D9%81%D9%87-uv8d5eumg9oq</link>
                <description>ساعت روی کامپیوتر داره11:17شب رو نشون میده 15 ساعت از شیفت 24 ساعتم گذشته تا 8 صبح باید بیدار باشم البته نه بیدار بیدار می تونم ساعت 3 و 4 تا 6 صبح یه چرت ریزی بزنم ولی خوب سخته دلم واسه دقلو های 2 ساله تنگ شده اگر الان اینجا بودن محکم بغلشون می کردم چراغ ها رو خاموش کردم فقط نور 9 تا lcd  40 اینچی تو صورتم هست که شبکه رو مانیتور کنم سمت چپم یه پنجره بزرگ هست که باز هستش و یه نسیم خنک پاییزی داره ازش میاد به سمت داخل و کمی سردم شده یه دقیقه پیش خیلی یواشکی یه نخ سیگار کنار پنجره طوری روشن کردم که توی دوربین معلوم نشه و کنار پنجره کشیدم و داشتم به این فکر می کردم که بیام اینجا و بنویسم از بچگی نوشتن حالم رو خوب میکرد ولی هیچ وقت نتونستم یه نویسنده خوب بشم یا شاید بخاطر اینه که اصلا سعی نکردم از توی یکی از lcd  ها که دوربین های توی کوچه جلوی درب رو نشون میده دارم کوچه رو نگاه می کنم فقط سکوت و گاهی صدای ماشین هایی که رد میشن و نورشون توی دوربین دیده میشه ... هی یه گربه هم الان خیلی آروم و با طمانینه داره از جلوی درب رد میشه یه جوری راه میره که انگار خستس فکر کنم زیاد راه رفته و زیاد فکر کرده شاید هم گرسنه است همیشه وقتی اینجوری سکوت میشه به یه چیز فکر می کنم به نظر شما سکوت به عدم وجود صدا می گن ؟ یا این فقط تعریف ما هست مگه میشه هیچ صدایی وجود نداشته باشه بلاخره یه چیزی هست که ما نمیفهمیم داره بهمون یه چیزی می گه همیشه سعی می کردم بفهمم چی میگه قبلا ها سکوت رو دوست داشتم تنهایی رو اما تازگی ها دلم میگیره فردا صبح باید از اینجا برم به محل کار دومم تا شب برم خونه خیلی درگیر مادیات شدم خوب خرج ها بالا رفته وقتی خرج بالا میره و تو هم مسول 3 نفر دیگه هستی مجبور میشی به این دنیایی که نمیدونم اسمش رو زیبا بزارم یا زشت تن بدی به همه کارهایی که دوست نداری انجام بدی و مجبوری انجام بدی ببینم راست میگن این دنیا مثل یه زندانه که روحت رو زندانی کرده به نظر من که اینجوریه اگر اینجوری نیست پس جرا من همش حس اینو دارم که یه روزی پرواز می کنم همش صحنه هایی از جاهایی که تاحالا ندیدم میاد توی ذهنم دلم می خواد گریه کنم اما نه یه مرد که هیچ وقت گریه نمیکنه واین جمله همیشه توی ذهنم باعث شد یه غرور الکی در من ایجاد بشه که یه مرد هیچ وقت نباید از کسی کمک بخواد یه مرد همیشه خودش و خودش تنهای تنها و باید تنهایی از پس همه مشکلات بر بیاد مثل اون حرف شریعتی که میگه: ( این درختان بی باک صبور وقهرمان که علی رغم کویر و بی نیاز از اب و خاک و بی چشم داشت نوازشی وستایشی از سینه ی خشک و سوخته کویر یه اتش سر میکشند و میاستند و میمانند.بی هراس مغرور تنها و غریب. این درختان شجاعی که در جهنم میرویند، امّا اینان برگُ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ثمری نمیتوانند داد.شور جوانه زدن وشوق شکوفه بستن و امید شکفتن در نهاد ساقه شان یا شاخه شان  میخشکد و می سوزد) تا صبح باید بشینم حداقل 8 ساعت دیگه کنار این پنجره با نور کم اتاق و یک پاکت سیگار نصفه...</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 23:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابالویی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-rvckjlihu6ym</link>
                <description>سلامخوبین8 ماه پیش اومده بودم اینجا بنویسم راستش اینقدر اتفاق های مختلف درگیرم کرد که وقتی خوابالو می شدم حوصله نوشتن نداشتم مثلا یکیش بچه دار شدنم بود ... آدم وقتی خوابالو می شه و خوابش میاد می تونه راحت تر فکر کنه به چیزایی فکر کنه که تو حالت عادی نمی تونه دیدین وقتی چند روز کم می خوابی یه حس انگار نعشگی بهت دست می ده دیگه هیچی دست خودت نیس خیلی این حسو دوس دارم الان دقیقا 9 ماه شد که توی محل کار جدیدم هستم 2 روز در هفته شیفت شب هستم شیفت خیلی خوبه یه جورایی توفیق اجباریه شب که ساعت از 2 یا 3 میگذره یه سکوت خاصی همه جا رو فرا می گیره بعد صدای رفتگر که داره کوچه رو جارو می کنه میاد می تونی بشنوی انگار صدای جاروش داره سکوت رو ترجمه می کنه داره یادآوری می کنه که همه چی در حال گذره من تو و تمام حس هایی که تاحالا توی این دنیا تجربه کردی عشقنفرتلذترنجگریهخندهحس داشتن یه فرزندحس دوست داشتن مادرپدرحس لذت خرید یه ماشینحس هایی که تورو وابسته می کننمیدونی وقتی خودت و تنها هیچ وابستگی به دنیا نداری پیش خودت میگی خوب بمیرم هم چیزی نمیشه ولی وقتی عشق داری وقتی بچه داری وقتی یه مادر داری فکر می کنی که اینا مال تو هستن واسه همیشه تا ابدولی یکم که فکر می کنی میبینی اینا فقط مال وقتی هستن که زنده هستی وقتی یه جای دیگه باشی اینا فقط مال خودشون هستن و به تو هیچ ربطی ندارنهرکسی روح خودش رو دارهزندگی گولت می زنه می خواد وابستت کنه بعد یههو همه رو ازت بگیرهالبته نه خیلی یه هو ولی کم کم به مررور زمانبعد یه روز میاد که می بینی خودتی و خودت و سکوت و دوباره صدای خش خش جارو کردن رفته گر توی کوچهو 70 یا 80 سال عمری که گذشتهو البته شاید اون موقع به این چیزی فکر می کنی که الان داری فکر می کنی سکوت چی رو پنهون کرده میدونی تنهایی باعث می شه سکوت رو بشنوی اگر تنها نباشی نمی تونی بشنویتنهایی مثل مشروب می مونه بهشت عادت می کنی گاهی و ممکنه زیاد بخوری حالت بد میشه ولی یکمش شنگولت می کنه  اگر خوابالو باشی همیشه می تونی سکوت رو بشنوی حتی اگر بین کلی سر و صدا باشی سکوت بین لحظه ها قایم می شه می تونی یک آن یک لحظه بشنویش و گاهی می فهمی چی ...دنیا وقتی داشت به وجود می اومد فکر کنم اون لحظه هم سکوت همه جا رو گرفته بوده سکوت محض وقتی هم که از بین بره باز همه جارو سکوت محض فرا می گیرهمن از الان می تونم بفهمم که داره چی می گه...و داشته چی می گفته...البته شاید...</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 03:54:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور اینجا رو پیدا کردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrooz/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ydxfwmrsexa9</link>
                <description>سلامالان ساعت 5:00 صبح هستش دیشب رو نخوابیدم سر کار هستم کارم چند وقتی بود دلم می خواست با یکی صحبت کنم نمی دونم که در چه موردی می خوام صحبت کنم یا چی بگم فقط می خواستم حرف بزنم یکی باشه که بتونم احساسم رو خیلی راحت بهش منتقل کنم به راحتی فشار دادن یک دگمه Enter یکی که آدم پر و پخته ای باشه یکی که بتونم ازش راهنمایی بخوام یکی که وقتی باهاش صحبت می کنم با آرامش کامل تمام حرف های درونم رو بدون هیچ استرسی که اگر یک نفر دیگه هم از افکارم از افکار خصوصیم با خبر باشه اشکالی نداشته باشه از تمام چیز هایی که تاحالا تو زندگیم از ذهنم عبور کرده نمی دونم تاحالا چنین چیزی دلتون خواسته یا نه ولی باید چیز جالبی باشه یه بار پارسال که خیلی دلم گرفته بود زنگ زدم به یه روانشناس باهاش حرف زدم اما نتونستم افکارم رو کامل در اختیارش بزارم حس کردم یه جاهایی نمی تونه درکم کنه، نه اینکه اون نتونه ها من یکم زیادی پیچیدم فکر کنم و سخته توضیح دادن بهش به قول شریعتی حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد و از یه طرف میگه مگر این سینه استخوانی چقدر گنجایش دارد. اون خانم روانشناس تنها کسی بود که تو زندگیم سعی کردم باهاش درددل کنم و حس می کنم دیگه با هیچ کس نمی تونم صحبت کنم جز اون از یه طرف دردل کردن با یه آشنا واسم غیر ممکنه  محاله  امشب که دوباره دلم می خواست باهاش صحبت کنم اما باز هم حس کردم نمی تونم حرف هام رو بهش بگم  می دونی یه جورایی نمیشه اون حس که مطمعنم کنه رو بهم انتقال نداد ولی خیلی باهوش هستش دودل هستم که زنگ بزنم یا نه اسمش رو تو گوگل سرچ کردم به این سایت ویرگول رسیدم اینجا یه پیج داره این جوری شد که من اینجا رو شناختم و با اینجا آشنا شدم...شاید اینجا بشه حرف زد... شاید خود واقعیم رو اینجا معرفی کنم...به قول شاعر شب ها شجاع ترین آدم دنیا هم ساعت ها به حرف هایی فکر می کند که هیچ وقت جرات زدنش را ندارد ! دیگه برم یه لیوان از این علی کافی بزنم یکی دو ساعت دیگه باید برم خونه اگر بتونم بخوابم.</description>
                <category>شهروز</category>
                <author>شهروز</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jan 2019 05:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>