<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرزاد رسولی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahrzad</link>
        <description>یه نیمچه شهرزادD;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:31:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39221/avatar/9QtARd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرزاد رسولی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahrzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از نوادگان آن اجنبی ملعون شده</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D9%86%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-w5efnn2ku86x</link>
                <description>میگویند در آغاز داستان های قدیمی شعری خوانده میشد با مظنون زیر: &quot;یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود&quot;کاملا هم صحیح به عرض ما می‌رسانیدند. ما که در این چند روز خود بودیم و خدای خود و یک چهار دیواری با چندی اسباب و اثاثیه.میپرسید چه شد کار ما به این تنهایی و حصر اجباری رسید.خدمتتان عارضم که ویروسی کوچک جثه ، زشت و غریب ذات به جانم افتاده بود البته خاطر مکرمه خویش را مخدوش نکنید  زیرا درگیر  آن موجود ملعون که اسمش کووید نمیدانم چند است و همچون اسم اجنبی اش بلای این روزها که چه عرض کنم بلای یک سال و نیم ما شده است،نشده بودم.ویروس ما از نوادگان دور این اجنبی لعنت شده بود که ما را مجبور کرد یک هفته ای در خانه بمانیم و هیچ نگویم.خدا نخواهد برای کسی ، چنان ترسی از این ویروس (که واقعا مرگ بر او باد) بر ما مستولی شده بود که شب تا صبح به درگاه حق دعا میکردیم که ای قربانت روم من به هیچ، نکند زبانم لال بنده ای از مخلوقات تو که از کنار ما رد شده حُرم نفس های عاشقانه ی ما را بشنود و به حال ما دچار شود و الهی دور آن اسم پر عظمتت بگردم خودت حواست به این فرشتگان زمینی اطراف ما باشد .خلاصه با گلو دردی ساده شروع شد و هی به ناف بیچاره ی ما آب جوش و عسل بستند که بخور تا زودتر خوب شوی و لپ هایت گل بیافتد ، اما انگار افاقه  نکرد که نکرد. صدایمان دور از جان من و شما شبیه بز کوه های  کردستان شده بود و چنان سرفه میکردیم که با هر بار سرفه روده هایمان به نزدیکی چشممان می آمد و پس از عرض سلام و ارادت به جای خود باز میگشت.هر چه قدر هم این چند روز از ابزارالات گرفتن تب استفاده کردیم که ببینم حُرم وجودیمان که سر شار از عشق به این ویروس (دوباره ذکر میکنم که بنده میزبانی یکی از نوادگان اون ملعون را به عهده داشتم و خدا نکند آن حرام لقمه مهمان کسی بشود) شده بود ایا از عدد زیبای ۳۷ حرکتی میکند ، که دیدیم خدا را شکر حرارت عشق این ویروس پایین تر از این حرف هاست و تکانی به جیوه سنگین تب گیر نخواهد داد.القصه با هزار ترس و نگرانی خود را به مریضخانه ای در شهر رساندیم.از حق  و الانصاف که نگذریم بانویی زیبا رو با پوشینه ای آبی و چشمانی نافذ  همچون آهوی خراسان و دستانی ظریف با لاک ناخن تزیین شده که یحتمل  برای شب های زیبای عید بود، چنان قلب ما را به تپش انداخت که ضربان قلب این حقیر فلک زده آنروز از 100 پایین تر نیامد و چنان در سینه ما میتپید که انگار فریاد دلتنگی معشوق را به سر میدهد.همان زیبا رو که شرح زیبایی هایش همچون حوریان بهشتی بود , ما را بست به چرک خشکان و شربت سینه که شاید این مهمان خجل شود رخت ببنند  از منزل خرم ما ولی هیهات، خجالت که نکشید هیچ در عوض ما را از چهار دیواری اتاقمان به مسیر مستراح کشاند و روم به دیوار انقدر در این مسیر رفت آمد کردم که از پای افتادم.و هر بار در تنهایی مستراح با خود تکرار میکردم:به در نگاه میکنم دری که اه میکشید (حقیقتا بقیه شعر جناب هوشنگ خان مناسب حال ما نبود)از آن حال نجات پیدا کردیم و دوباره به کنج اتاق خود آمدیم ,این بار نه این که جان در بدن نداشته باشم که اتفاقا داشتیم اما عطسه و اشک چاره ای برای ما جز تخت نشینی نمی‌گذاشت .یک چشم مان اشک بود و یک دست مان دستمال مقوایی. که خدایی نکرده فکر نکنید از غم و دلتنگی یار بود که چه قدر نیاز داشتیم باشد و حال و احوالی بپرسد و با آن صدای زیبایش بگوید جانکم چه طور است؟ یا با دسته گلی , بسته ی آبنبات خروسی قندی به چارچوب در بیاید و از آن نگاه های عاشقانه روانه ی ما کند تا دلمان قنچ رود برا آغوششاما نه این ها توهمات ذهن بیچاره ی من بود که از کثرت تنهایی گوشه اتاق به آن دچار شده بود و آن اشک ها از مهربانی و لطف بیکران معشوقه ی جدیدست که در بدن ما سکنی گزیده بود.حال شما کمی به ذهن خیال پردازتان فشار بیاورید و تصور کنید من چه حالی داشتم دیوار ها سفید و پرده ها کشیده دور تا دور دستمال و اه و اشک و عطسه های پشت سر هم با صدای ایچه ایچه و قیافه ای نزار و داغون که نه گیسوانی شانه کرده و نه به حمامی رفته و اگر خود در آیینه میدیدم سریع روی برمیگرداندم که چشمم به قیافه ی کریهه ی خود بیشتر از این برخورد نکند.در باب همین قضیه ها یک هفته ای گذشت و ما خود را محروم کردیم از دیدار دوست و آشنا جشن و عید و بازدید که خدایی نکرده مهمان خانه ی ما قصد عزیمت نکند و همان جا در خانه ی ما دفع شود به لطف الهی.اما سخت روزگارانی بود.روزگارانی از ترس و نگرانی نه بابت مریض شدن چهار تا اشک و سرفه و عطسه که ما بلاهای بیشتر از این را به خود دیده ایم از این باب که ترس آن اجنبی ادم را از پای در می‌آورد وقتی می‌شنوی که به جای این که خود دفع شود میزبان را به دیار باقی میفرستد یا آن را راهی مریضخانه ی های شهر میکند.سخت روزگارانی بود که همه را باید از دور میدیدی و جز صدای آنها چیزی نداشتی . دعایی کردند که خدا هیچکس را مریض نکند دعایی مضحک است ، اگر مریضی نباشد این انسان و بنده ی دور از خدا کی قدر سلامتی را میداند.قدر عزیزان و زمانی که میرود و برنمی‌گردد.کاش شفا باشد و حال خوب دل شاد.به لطف ایزد منان مهمان ناخوانده ما در همان محل شاه نشین به دیار باقی پیوست و فاتحه نثار روح آن بزرگوار کردیم.باشد که رستگار شویم:)</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 00:55:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-k2exjlrwbt0m</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/zozhyksoqms5-v064l.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱,۵۴۹ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۲۶ مرتبه پسندیدند و  ۹ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۶ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۶۲ بار خوانده شدند و ۱۹,۰۹۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۲۶۱۸۴۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۰۶۱ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۲۶۱۸۴۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 23:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچون ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-ij6tspyldoyx</link>
                <description>من عاشقمعاشق شب موقعی که ماه بالای سرم دلبری میکنه.عاشق سکوت وقتی همهمه مردگان میخوابه.   عاشق آسمان وقتی رخت سیاه میپوشه و ستارها مثل الماس روی اون می‌درخشند.........................بچه که بودم خونه‌ی قبلیمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت با ایوان و نرده های فلزی ، روفرشی قرمز پهن میکردیم کلی متکا دورش میچیدیم.ظهر ها که بابام از سرکار میومد خونه , کش باری موتورش را برمی داشتم و کیف دوربین شکاری ‌را خالی میکردم و اسلحه ی کلت پلاستیکی داداشم را میذاشتم توش موهام را دم اسبی میبستم و میزدم به دل حیاط من امدادگر کوهستان سخت و سنگی بودم که مثل فرفره از نرده ها بالا میرفت  و کش ها را میبست به نرده و مینداختشون پایین تا بقیه بتونند ازش بالا بیانند. یا جاسوسی بودم که باید زیر پله های زیر زمین یا پشت در توالت توی حیاط قایم میشد تا دشمن صدای نفس نفس هاش را بعد از یه ماجراجویی سخت نشنوه.آخر همه ی بازی ها هم یه مجروح تیر خورده داشتم که از شدت خونریزی توی بغلم نفس های اخر را میکشید و غم از دست دادنش اونم وسط جنگ  برام خیلی سخت بود.اونموقع ها هنوز به خشکسالی نخورده بودیم , تابستان که میشد اول بابام با سیمان ترک های حوض را می‌گرفت و بعد داداشم شروع میکرد به رنگ آمیزی بعد هم نوبت من بود که پر ابش کنم اما چون آب سرد بود باید تا فردا عصر صبر میکردم تا با حرارت آفتاب یکم گرم بشه .نهار خورده و نخورده با یه مایوی آبی کوچولو کلی وسایل میپردیم توی آب .سوار قایق میشدم و نقش تمام فیلم های را بازی می‌کردم که دیده بودم .پارو میزدم و با موج های بزرگ وحشی میجنگیدم.یه گوشه ای گیر میوفتادم و خودم را از دست عروس های دریایی نجات میدادم.یه جاهایی تا مرز غرق شدن میرفتم و با تمام تلاش خودم را نجات میدادم و تا ساحل شنا میکردم.خسته از تمام ماجراجویی ها از آب بیرون میمودم و روی سنگ های داغ کنار حوض دراز می‌کشیدم تا خشک بشم .مامانم هم با حوله و لباس تمیز می‌آمد و یه انجیر از درخت میکند  تا من در حال مرگ  را نجات بده بعد هم  این موش اب کشیده را خشک کنه.عصر ها که میشد سوار دوچرخه ی سبز کوچیکم میشدم و توی حیاط و دور باغچه ها میچرخیدم .برام حکم مسیر بی انتهایی را داشت که قراره کلی اتفاق را پشت سر بزارم.گاهی هم مامانم میومد لبه ی حوض مینشست و به کارهاش مشغول میشد و همبازی من بود انوقت  براش سبزی و نون و ماست تازه میخریدم و توی مسیر  بهش تحویل میدادم . همین مسیر کوچیک حیاط  برای من کل دنیا ندیده و نشناخته ای بود که با دوچرخه پا میزدم.بعد هم خسته از پا زدن شلنگ را بر می داشتم شروع میکردم به آب پاشی حیاط و باغچه ها.بوی نم خاک که بلند میشد من پرواز میکردم به دوردست ترین نقطه ها.کافی بود چشم هام را ببندم تا هرچی دوست دارم را توی رویا ببینم.اب میپاشیدم و دیوار ها خیس میشدن به دیوانگی من میخندیدندو من در دنیای کودکانه ی خودم خوش بودم.اما شب ها داستان فرق داشت عادت داشتیم شب های تابستان توی ایوان بخوابیم برای همین  زودتر از موعد رخت خواب ها را پهن میکردیم تا خنک بشن .اون موقع ها که خواهرم به دنیا نیومده بود یا خیلی کوچیک بود شب ها توی ایوان توی رخت خواب ها با مامانم کشتی می‌گرفتیم و هر هر میخندیم .بعد هم با خواهرمرخت خواب من همیشه گوشه دیوار بود .اوایل از سوسک و مارمولک میترسیدم برای همین شب به شب دور تا دور , وجب به وجب را چک میکردم تا خدایی نکرده رخت خواب من در مسیر عبور موجودات وحشتناک شب قرار نگیره  اما بعد عادت کردم حتی به عبور شبانه ی گربه از روی دیوار چین ها.شب که همه می‌خوابیدند ,شروع داستان من بود .چون من بودم و تاریکی و شب های پر ستاره و ماه .میخوابیدم و نگاه به اسمان میکردم.حرف میزدم .داستان سر هم میکردم.داستان موجود فضایی که سفینه اش از مدار خارج شده و افتاده روی زمین  و من دارم کمکش میکنم که تا آدم های زمینی ارتباط برقرار کنه و برگرده به سیارشون.داستان  شهاب سنگی که میافته وسط حیاطمون و از فرداش کلی مامور با لباس سیاه و عینک های دودی و ماشین های سنگین سیاه می ایند خونمون تا شهاب سنگ من را با خودشون ببرند.داستان این که من یه دانشمند نجوم هستم چیزهایی را می‌دونم که خدادادی است و هیچکس بلد نیست. از ستاره های بزرگ نورانی که میشه روشون زندگی کرد تا سیاه چاله های فضایی. بعضی از شب ها وقتی می‌دیدم چراغ بعضی خونه ها روشنه با خودم فکر میکردم که ای کاش یکی از چهار شگفت انگیز بودم و به صورت نامرئی میرفتم خونه ی مردم سرک می‌کشیدم تا ببینم اونا چه شکلی زندگی میکنند .یا فلان معلم مون شوهرش چه شکلیه.یا مدیرمون توی خونه چه شکلی لباس میپوشه.به اسمان شهر هایی فکر میکردم که وقتی میرفتیم مسافرت میدیدم .شب و تاریک یه پراید سفید کوچیکبابام در حال رانندگی مامانم در حال صحبت با بابام که خوابش نبره یه وقتو داداشم که یا در حال گوش دادن به موزیک پلیر خودش بود یا سرش را گذاشته بود به شیشه و خوابیده بود.صدای افتخاری  و اصفهانی از ضبط ماشین پخش میشد که می‌گفت:از شادی پرگيرم که رسم به فلکسرود هستی خوانم در بر حور و ملکو من که غرق آسمان پر ستاره بودم و دلم میخواست تک تکشان را با دست بگیرمآنقدر آسمان و ستاره های  برام جذاب بود که حاظر نبودم روشنایی شهر و نبود این آسمان را داشته باشمحتی یه سری ستاره ها برام نشونه داشت.پر نور ترین ستاره برام نماد آدمی بود که باید دوست اش داشته باشم و یه روزی میره و میشه ستاره ی اسمان اما نمیدونم کیه برای همین میدونستم یه روزی این ستاره اسم یکی را به دوش می‌کشه.سه تا ستاره به صورت ردیف هم توی آسمان بودو یکی که جدا تر از بقیه ی بود. اونموقع ها اسم دوستای صمیمی ام را روی اون سه تا میذاشتم و خودم اون چهارمی بودم که جدا تره .بسته به میزان دوستمون توی هر سال تغییر میکردمحدثه و نیلوفر و سیمین و اسما و....توی دنیای بچگی من همه ستاره بودند..شب ها انقدر با ستاره ها حرف میزدم و بازی میکردم که چشم هام سنگین میشد و توی خوابی میرفتم که مملو از اتفاق های هیجان انگیز بود.....................................................من عاشق شبم عاشق ستاره هامعاشق ماهم که تک و تنهاست هنوز بعضی شب ها پرده ی اتاقم را میزنم کنار تا نور ماه را ببینم میگردم ببینم ستاره ای توی آسمان هست.بعد با خودم میگم:ماه بانوی آسمان از بالا چه خبرتک ستاره هایت خوبنداسمانت ابری استحلال آت کامل استقمر در عقرب نباشد روزگارانتچرخ منظومه میچرخدابر باران کی به سراغت میآیدنکند پشت ابری پنهان شوینکند لکه ی سرخی بنشیند بر دلتنکنند قبل از طلوع اخم کنیتو بتاب بر دل سیاهی شبتو بمان در تنهایی غمتو بنشین بر مصدر ابرتو بخوان برای دل من</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 22:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت من</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-mt7mk4hlrlvo</link>
                <description>سید علی صالحی یه جمله ی معروف داره که میگه:«نامه باید ساده کوتاه و بدون ابهام باشد.حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن»بعضی اوقات نیاز نیست نامه ساده و کوتاه باشه اتفاقا باید بلند باشه پر از گلایه پر از تلخی پر از لکه های که نشون از گریه های بی امان نویسنده است .باید آنقدر بلند باشه که‌ ته ته همه خستگی ها‌ت همه ی غر زدن هات همه مصیبت ها حس کنی دلت برای طرف مقابلت‌ تنگ شده باید آنقدر بلند باشه که تهش بنویسی با همه‌ی اینا دوستت دارم و دلم برات تنگ شده...................حکایت زندگی ما حکایت آدم هایی است که خود واقعیشون را از زمان بزرگسالی میفرستند به سفری دور و دراز.میفرستند و آنقدر براش نامه مینویسند که یادشون می‌ره عزم سفر کنند به دیار دوست.یادشون می‌ره کسی را از دست دادند که درد دلتنگی اونها را هر روز پیر تر پیر تر می‌کنه..................روز تولد آدم روز خاصیهنمی‌دونم چرا خاصه اما ادم احساس می‌کنه  اندی سال پیش همین لحظه ها مجبور به زندگی شده.خاصه چون نمیدونی یکسال به عمرت اضافه شده یا کم‌ شده.خاصه چون فکر می‌کنی باید خوشحال باشی و پر از جشن و بادبادک و سوپرایز های متفاوت و اگه نباشه ناراحت میشی.خاصه چون برمی‌گردی به عقب را نگاه می‌کنی و میگی ای دل غافل گذشت.خاصه چون بزرگ شدن سخته،زندگی‌ کردن هم با آدم های سخت دنیا را سختر می‌کنه....................مدت هاست حال من خوب نیست.همیشه نباید حال آدم ها خوب باشه همیشه نباید همه چیز گل و بلبل باشه .یه موقعی هایی آدم باید بیاسته جلوی آینه بگه حالم خوب نیست همین نه دلیل میخواد نه همدردی نه چرایی و چگونگی .فقط باید جسارت داشته باشی بگی حالم خوب نیست.باید بیاستی بجنگی برای حال بدت.باید بخندی زمانی که خنده ی شادی نیست.امسال خواستم در تنها ترین حالت ممکنه برای خودم باشم.نه این که کسی نباشه که بودند و مرسی از بودن هاشون.اما میخواستم تنهایی برم جاهایی که دوست ندارم تنها باشم برم تا حصار باورم را بشکنم.من تنهایی شهر را قدم زدم. رفتم کافه ای که هیچوقت توش تنها نبودم.برای خودم کیک خریدم و با تمام نگاه ها و تمام یواشکی حرف زدن ها و تمام آخی طفلکی را جنگیدم  در  و در تنها ترین حالت ممکن شمعم را فوت کردم.من تنهایی شهر را قدم زدم .رفتم جایی که انگار مال تنهایی رفتنه.نشستم و به گذر آدم ها نگاه کردم.من تنهایی شهر را قدم زدم .و توی سینما در تنها ترین حالت ممکن برای خودم فیلمی که دوست داشتم را دیدم.همه ی اینا سخت بود اما ارزش داشت چون من تنها به دنیا اومدم تنها هم توی تیکه گودال دو‌متر در هفتاد و پنج سانتی متر  از دنیا میرم.من زیاد تنهایی را نوشتم نه این که تنها باشم نه اما باید قبل از این که زندگی من را مجبور به تنهایی کنه خودم اون را تجربه می‌کردم تا بتونم باهاش انس بگیرم.باید درکش کنم برای زمان های دورهمی .باید خودم تنها  دوست داشته باشم تا بتونم نفر یا نفرات دیگه را از صمیم قلب دوست داشته باشم.من امروز به تمام ۲۲ سالی که کامل گذشت فکر کردم.به تمام بدی هایی که کردم به تمام آدم هایی که باید یه روزی من را ببخشندبه تمام شهرزاد هایی که بودم و تغییر کردمبه تمام خنده های از ته دلمبه تمام دیوانگی ها و بچگی هامبه تمام غصه خوردن ها و گریه های بی اختیارمبه تمام آدم هایی که دیدم و رفتند و نیستندو در آخر به تمام چیزهایی که باید می‌گذشتم و میبخشیدم من به خودم فکر کردمیه خود خود خودم...............نامه باید ساده کوتاه و بدون ابهام باشه ،حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن.حکایت من نامه ی بلندی است به شهرزادی از خودم که وقتی بزرگ شد به دیاری دور رفت و من مدت هاست که با حال خراب در کوچه پس کوچه های شهر پی او میگردمکه به اغوش بگیرمش و چنان محکم دستش بگیرم که هوای رفتن از ذهن بیرون کند.و چنان بوسه به پیشانی اش زنم که طعم برگشتن را با تمام وجودش حس کند........تولدت مبارک از طرف شهرزاد به شهرزاد</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 02:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی خبر از پای افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-cdrubcahbqoe</link>
                <description>سالها بود که او را میشناختم.سر خم کرده بود در مقابل هر چه ادعاست.در تنهایی بزرگ شده بود و تنهایی همچون رفیقی صمیمی در کنارش زندگی میکرد.یاد گرفته بود روی پای خودش بایستد.نه ریش سفید کرده بود نه در ایام جوانی و خامی به سر میبرد اما برای من همچون پیر دانایی بود در دنیای جهل مردمان این روزگار.توقع برای او همچون یوغ عذاب بر گردنش بود ، بی اجر و مزد زحمت میکشید تا خنده ای گوشه ی لب خلقی خسته نقش ببندد .میگفت پاداش و جزا با کس دیگریست ما اینجا وسیله ایم.در دنیای بچه ها زندگی میکرد تا از دنیای ادم های بزرگی که لطافت معصومانه خود را از دست داده اند ، دور باشد.  برایمان از زندگیش میگفت که برای هرچه خواسته جنگیده تا طوفان روزگار ریشه اش را از جای در نیاوردازشب هایی  که به غیر از خویشتن کسی را همدم نبوده.یادم هست روزی برایم از زبان سرخ مردمانی گفت که میتوانستند روحت را چون شکر در اب حل کنند یا اتش بر مزرعه پنبه زنند.یاد ندارم از از غم روزگار گفته باشد یا که از نامهربانی خلق خدا.اشتباهاتش را همچون چوب های خشکیده بر درختی سبز  به پشت خود حمل میکرد تا فراموش نکنند آنچه را که بر خویش گذشته .میتوانستی بر زخم های تنش دست بکشی تا اندوه چندین ساله را حس کنی .بودنش نیاز بود انگار کورسوی امید بود برای ما ناامیدان .نه اهل بذله گویی بود نه اهل بازی های روزگار اما بودنش برای ما مثل حکم شرعی واجب بود.از آدم های رهگذری میگفت که همیشه در حال حرکتند با شوق از مبدایی حرکت کرده و خسته در حال رسیدن به مقصد بودند.دنیا محل گذر است اگر ایستادی هیچکس و هیچ چیز منتظرت نمیشود تو تنهایی پس بگذر از همه چیز.روزی همه ما میرویم تا اسیر خاک نشده ای نشانی از خود بگذار تا در زمان نیستی یادت باشند.ساده بگیر حتی دوست داشتن را .حتی تنفر را.....عاقبت روزی از ریشه در آمد .بی صدا بر روی ماشین درحال حرکتی افتاد .من دوست اش داشتم درختی بود در کناره جدول خیابان اما بی خبر از پای افتاد.</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 15:28:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B9%D8%B4%D9%82-faplr8rxu1az</link>
                <description>سلام  نمیدونم اسم این نوشته را چی باید گذاشت دلنوشته ,نقد, روزمرگی ,دغدغه یا هرچیزی.  اما این یک داستان نیست. دیروز بعد از مدت ها توییتر ام را باز کردم با حجمی از نوتیفیکشن ها مواجه شدم از توییت های تمام ادم هایی که دنبال  میکردم. دیدم از اخرین باری که توییت هام را پاک کردن 193 تا توییت دیگه مونده گفتم بزار اون ها را پاک کنم. اما اینجا شروع ماجرا بود.  17 سالم بود که برای اولین بار گوشیم به اینترنت وصل میشد.بازار انواع و اقسام شبکه های اجتماعی داغ بود یه روز لاین و واتساپ , یه روز وایبر , فردا بی تالک و اینستاگرام و تلگرام. گذشت تا از بین همه ی این شبکه ها من شدم معتاد اینستاگرام و توییتر .دو شبکه ای که از نظر من میتونه مثل ضامن بمب عمل کنه حالا این که توی بمب , شما باروت ریخته باشید یا عشق دیگه به خودتون بستگی داره. دیدم اولین توییت را سال 2017 گذاشتم به ارشیو استوری ها و پست های ایستاگرامم دقت کردم و دیدم وا مصیبتا . دقیقا من جز همان چرخه ی نمایش عروسکی شده بودم که اگه خودم را نجات نمیدادم این نمایش روز به روز مضحک تر میشد. توییت های لحظه به لحظه عکس نهار و شام مهمونی  دورهمی های دوستانه نقد های بدون استلال واکنش نشون دادن به هر توییت  انتشار لحظه های خوش تیکه و کنایه به کسی که میدونی توییت تو را میخونه و...... یه عالمه چیز دیگه از یه جایی برام بی ارزش شد.این که چه جوری بی ارزش شد خیلی طول کشید و کلی ماجرا داشت اما  من قرار نبود عروسک باشم. قرار نبود: اوج غصه و دردی که میکشم را به انتشار بذارم تا مجموعه ای از ادم هایی که میشناسم یا نمیشناسم ابراز همدردی بکنند. قرار نبود : در خوش حال ترین لحظه های عمرم به فکر گرفتن عکسی باشم که خوش خنده افتاده باشم. قرار نبود : لذت بردن از منظره را جایگزین این میکردم که یه پوزیشن مناسب برای عکس پیدا کنم. قرار نبود : تولد فلان هنرمند و مرگ فلان دانشمند را اعلام کنم وقتی تاثیری در مخاطبم نداشت. قرار نبود : لحظه های عاشقانه , مسافرت هام ,خرید هام, لباس هام, تولد هام, ارایشم یا هرچیز دیگه را به نمایش بذارم تا تعریف و تمجدید ادم هایی را بشنوم که حتی یکبار هم ندیمشون.  زندگی من مانتیور لحظه ای نبود که از صبح که از خواب بیدار میشم با توییت هام وضیعت را به نمایش بذارم. من فکرم, زندگیم و شهرزدام عوض شد. من فاصله گرفتم نمیگم کنار گذاشتم سعی کردم دور باشم. وقتی که فهمیدم ارزش لحظه های واقعی و ادم های واقعی بیشتره برام. حالا من هرجوری میخواستم میخندیدم, لباس میپوشیدم ,از منظره لذت میبرم  و دنبال بهترین جمله ها و مکان ها نبودم. دیگه برام مهم نبود که کسی از من تعریف و تمجدید کنه من با خودم و ادم های واقعی اطرافم خوشحال تر بودم. البته این به معنی نیست که هیچ کدام از اون ادم ها واقعی نبودند و نیستند چرا گاها بهترین ادم هایی هستند که مسیر زندگیت را روشن میکنند اما قرار نبود از نمایش من که تاثیری روشون نداشت لذت ببرند. من کتاب خوب خوندن را  فیلم خوب دیدن را  پیاده روی و دیدن مردم را به تمام اینها ترجیح دادم . گهگداری هم اگه  چیزی به اشتراک میمذارم موقعی است که احساس میکنم با نگاه به کلمات یا اون تصویر میشه تغییری را در مخاطب ایجاد کرد. ما در دنیای هستیم که سعی داره ارامش ما را فراهم کنه اما ما نارنجک درونمون را پر کردیم از باروت. دنیای ساختیم که ادم های اون تظاهر میکنند به خوشحالی عمیق به نمایش لحظه های عاشقانه به اشتراک شادی های کوچک به فخر فروشی به داشته های نابود شدنی به دروغ های به ظاهر دوست داشتنی ما میبینیم و گاها حسرتی کوچک شاید کوچک تر از این که اهی به زبان جاری بشه میکشیم و این ما را از دورن افسرده میکنه و همان اه سرنوشت اون افراد را تغییر میده. ما باید زندگی واقعی خودمون را بسازیم ما باید خالق داستان های خودمون باشیم نه خواننده ی داستان های بقیه بدون شواف بدون نظر دادن های احمقانه بدون تظاهر انوقت میتونیم به سادگی همه چیز را حتی سخت ترین عذاب ها را  تحمل کرد. این خطبه را چند وقت پیش از نهج البلاغه خوندم &quot; در تربیت خویش همین بس که انچه از دیگران نمیپسندی را خود انجام ندهی&quot;. ببیند چه قدر از چیزهایی که در روز میبینید را نمیپسنید یا دوست ندارید؟! انوقت میتونید دنیاتون را از تمام چیزهای اضافه پاک کنید. انوقت میشه زندگی را به سادگی عطر گل دوست داشت.</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 00:20:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@shahrzad/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-khxymyqbqlmt</link>
                <description>دنیا جز لبخندی احمقانه نیست جمعه بود و عصر های دلگیرشبی هدف و بی اعصاب زدم از خونه بیروننه گذشته ای را یادم می‌اومد نه چیزی برای آینده داشتممغزم پر بود از پوچیفکر نکنید پوچی بی وزنه ها نه پوچی هم وزن داره هم جا گیره وقتی مغزت را پر کنه دیگه نه چیزی خوشحالت می‌کنه نه چیزی غمگین آنقدر همه ی مغزت را میگیره که حتی واژه ها کنار هم چیده نمیشند راه رفتم آنقدر راه رفتم که نزدیک محله و خونمون نباشم آدم ها می‌خندیدجیغ می‌زدند زوج ها دست توی دست سرمای زمستان را بهار میکردندبچه ها فارق از دنیا بازی میکردند و سر بهانه ی کوچک می‌خندیدند اونم از ته ته دلاما یه سوال همه آدم ها مغزشون چه شکلیه؟مغزشون پر شده از پوچی ؟یا نه هنوز مغزشون جا داره؟یه لحظه ایستادم از نفس افتادم دیدم دور شدم از خونمون اینجا شکل جای قبلی نیستیه لحظه بین تمام پوچی ها فکر کردم من کیم؟اصلا چیکارم؟برای چی زدم بیرون می‌خوام کجا برم؟هدف چیه؟تهش به کجا برسم؟اصلا یه سوال خانم ببخشید شما؟پوچی به حد خودش رسیده بود من حتی خودم را هم نمی‌شناختممن شکل هیچ کدوم از تعریف ها نبودمبی فایده بود نشستن باید میرفتم بلاخره مقصد یه جا هستمگه میشه دنیا ته نداشته باشهرفتم رفتمخیابون جدیدی را امتحان کردم که توی عمرم پیاده نرفته بودمساختمان های جدیدآدم های متفاوتتفکر ها متفاوتحتی گربه های متفاوتاما به کجا می‌رسید ؟بلاخره به یه جایی میرسه رفتم از خونه هاش بویی نمیومدآدم های این خونه ها چه شکلیه؟الان کجاند؟چیکار میکنند؟اینا که پولدارند چی توی مغزشونه؟خسته از تمام مسیر رسیدم به یه فروشگاه بزرگگفتم شاید زرق و برق اجناس باعث بشه من چیزی به یاد بیارم!شاید خوشحال بشم چیزی بخرم!رفتم اما هیچ چیز خواستنی نبودبین قفسه هابین خوراکی هابین لوازم آرایشیبین تمام بستنی ها و پاستیل هاچرا هیچ چیز جذاب نیست؟!خسته از چرخش بیهوده سر انداختم و اومدم بیرونغروب بودخورشید هم فهمیده بود وظیفه اش رو به اتمامهاونم میدونست کجا باید بره از کجا باید شروع کنهایستادم دورم را نگاه کردمالان کجا برم؟!برگردم تمام مسیر رفته را؟!یا نه برم جلو تر؟!نمیشد برگردممن هنوز پوچ بودم و سنگینیه چیزی باید از این پوچی کم میکردیه چیزی که حداقل یادم میاورد که اسمم چیهنزدیک ترین جا گلستان شهدا بوداما از مسیری که واقعا ناشناخته بودنقشه هم به دنبال مسیری بود که توش هیچکس نباشه که من به مغزشون فکر کنمرفتم از کوچه های قدیمی از کنار قبرستان هایی که سالهای دراز را به خود دیده بودنداز کنار مقبره هایی که آدم هایی را به دنبال داشت که مغزشون از پوچی پر نبودهمیشناختند خودشون رااین که  چی از دنیا میخواند و برای چی می‌جنگد توی دنیارفتم مسیر سکوت بود و خالی از سکنه در مسیر پیرمردی بود که با عجله به سمت جایی میرفت +ببخشید-بفرمایید +شما میدونید از کدوم سمت میخوره به گلستان-از این سمت خلوت تره اما نزدیک تره از اینور شلوغ تره اما دور تره(چی شد اینجا هم که همان داستان همیشگی رخ داد راه سخت آدم را تنها می‌کنه اما زودتر میرسه راه شلوغ دور تره) +ببخشید شما مسیرتون از کدوم سمته ؟میتونم باهاتون هم مسیر بشم -من دارم میرم فلان مسجد از این سمت میرم بیا دخترمخوشحال از این که حداقل توی این مسیر که آنقدر سکوت بود و به جز صدای خاموش مردگان چیزی نبود کسی کنارم راه می‌رفتپیرمرد معذب بود که چی من را صدا کنه -دخترم اینجا سکوتش بهتر از پارکه من صبح ها میام اینجا اینجا هم خوابند کسی بیدار نیست که حرف بزنه با گوش بشنوه و از زبون خارج کنه بدون این که بدونه حق چیه و باطل چیهشب ها میرم مسجد از همین مسیر -درس میخونی؟+نه تموم شده امسال -منم سه تا دختر دارم خیلی درس خون بودند همشون مدارک بالا از دانشگاه های خوب ایران توی فلان رشته ها اما حالا شغلشون بچه داری استمعلمم ریاضی درس میدادم حتی تا همین سال پیش مدرسه های مختلف دانش آموز های مختلفدیگه نمیشهجوون ها با ما پیرمرد ها نمی‌سازنداخلاقشون فرق کردهخوب هاشون الان دکتر فلانی و مهندس فلانید همین گلستان که داری میری چند تا رفقای من توش خاکند هم سن بودیم و هم دانشگاهیاونا رفتند و الان نیستند شهید فلانی و شهید فلانیرسیده بودیم نزدیک مسجد -دخترم از این سمت میخوره به گلستان التماس دعاپیرمرد رفتصدای اذان بلند شدهوا بس ناجوان مردانه سرد بودبه قول صمد بهرنگی  زندگی یعنی توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی یا میتوان جور دیگه ای هم زندگی کرد؟سخت عجیب بود مسیر هنوز همون شکل بود اما پیرمرد رفت تا مثل هر روز روال زندگی را تکرار کندشب شده بود تاریک تر و سکوت تر ترس از تاریکی نداشتم ترس از این داشتم که اگر اتفاقی افتاد بگویم که هستم و برای چه اینجامبلاخره رسیدم تاریک تاریکسرما انگشتانم را بی حس کرده بود دستام سرخ شده بود و سفترفتم سر جایی که همیشه میرفتمروی قبر ها اسم های زیادی نوشته شده بودنشستم و فکر کردم که اینا هم رسیدند به وقتی که سنگینی پوچی مغزشون را ازار میداد؟نه اگه رسیده بودند الان اسمشان را اینجا نمی‌نوشتند نشستم بر سر جای همیشگی تکیه دادم به تکه سنگی که انگار عصاره ای از عشقی صادقانه در عصری قدیم دفع کرده بودخواندم به روال همیشگیو سلام دادم به روال همیشگیسرد بود و رفت و آمد آدم هاببخشید خانم شما:شهرزادم امرتون؟</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 15:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ویرگولی ها D;</title>
                <link>https://virgool.io/blue-white/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-d-leafeho69tix</link>
                <description>سلام میخوام براتون از یک شروع هیجان انگیز و یکم فانتزی گونه دوره کاراموزیم بگم. داستان از اونجایی شروع میشه که من به عنوان کاراموز باید دوره ی کاراموزی خودم رو توی آبی سفید میگذروندم.حال این که ابی سفید چیه و چیکار میکنه و به چه دردی میخوره خودش یه داستان طولانیه که بعدا براتون میگم اما در این حد بدونید که یه فضای کار اشتراکی توی اصفهانه که فریلنسرها و تیم های مختلفی توی اون کار میکنند. بعد از کلی درگیری و تمام شدن دانشگاه و گرفتن زودتر از موعد جشن فارغ التحصیلی ,من اولین روز به اصطلاح کاری خودم رو شروع کردم و با طوماری مواجه شدم که ماموریت های من رو برای هفته ی اول مشخص میکرد. خودمونی بگم هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر کاراموزی میتونه جدی و وحشتناک باشه اما حال کردم که با چالش های تقریبا سختی دارم دسته و پنجه نرم میکنم.میگم تقریبا سخت چون از نظر من هیچ چیز مطلقا سختی وجود نداره. خوب بریم سر ماموریت اولمون. ماموریت اول این بود که باید با تیم ها و افرادی که اونجا کار میکردند حرف میزدم تا علاوه بر اشنایی با اون ها, مدل کار کردنشون در یک فضای اشتراکی را بدست میاوردم. از اونجایی که قصد داشتم مطلب رو توی ویرگول نشر بدم دیدم چه فرصتی بهتر از این که با تیم خود ویرگول کار را شروع کنم. شناخت من از ویرگول بر میگرده به زمانی که قرار شد یه همایشی داشته باشیم توی دانشگاهمون و علی آجودانیان یکی از سخنران ها بود.توی پرانتز بگم یکی از بهترین همایش ها و خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بود.برای همین رفتن و حرف زدن با علی اجودانیان حس ترس و هیجان خاصی داشت بلاخره هر چی باشه اون مدیر یکی از شبکه های اجتماعی مطرح ایران بود.دل رو زدم به دریا و خیلی جدی و با حالت خبرنگاری از پله ها رفتم بالا گوشیم را اماده ضبط کرده بودم  و سوال هام رو از قبل نوشته بودم. با یه حالت غریبانه ای رسیدم طبقه ی دوم .هیچکس را نمیشناختم که باهاش گرم بگیرم و سلام و علیک بکنم برای همین یه راست رفتم سمت اتاق ویرگولی ها. (واژه ویرگولی ها چه واژه ی بانمکیه حس گرد بودن و گوگولی بودن خاصی داره:) یه مکث, یه نفس عمیق . خیلی جدی در زدم و با کمال احترام اجازه ورود خواستم . تمام جدیت ام افتاد زمین موقعی که علی اجودانیان پشت میزش  در حال خوردن قورمه سبزی و سبزی تازه پاک کرده همسرجانش دیدم . هیچی دیگه دیدم گناه داره وسط اون حال خوبش سوال پیجش کنم برای همین ترک مکان کردم و 20 دقیقه بعد دوباره با همون جدیت در اتاقشون را زدم. این دفعه با استقبال گرم(البته فقط از سمت اقای اجودانیان) مواجه شدم و وارد اتاق شدم. خوب بزارید یکم از حال و هوای ویرگولی ها  بگم براتون و شما هم مثل من نیمچه ذوقی بکنید برای این تیم باحال که تونستند ویرگول الان را بسازند. یه اتاق با حس و حال قدیمی که هر طرفش نشونی از ویرگول دیده میشد (یه چند تا علائم نگارشی دیگه به در دیوار بچسبونند میشه ازش کتاب نگارش سوم دبستان در آورد) پنجره هایی رو به حیاط و استخر که حال میداد بشینی ریلکس کنی . بین بگ بزرگ آبی ,بوی قهوه,دسته های پلی استیشن صندلی چرخدار هایی که زاویه اش به زمین میرسید حاکی از وجود چند موجود با سمت دولوپر در اون محیط میداد. تیم ویرگول یه تیم کاملا پسرونه است از اونجایی که کلا پنج تا پسرند و دختر توی تیمشون ندارند (البته همسر علی اجودانیان هست اما همیشه توی دفتر نیست) پس حس فمینیستی من میگه اونا یه تیم کاملللللللللللللللا پسرونه اند. مثل همه ی تیم ها اونا هم یه دولوپر مومو فرفری(به کسی که موهاش فره و مثل قاصدک توی هواست میگند مومو فرفری) مشکی دارند که تازه سبیل ترکی هم داره و عاشق استیکر پشت لپ تابه(به کسی نگید اما خیلی استیکر داشت نامرد و حسودیم شد)تیشرت های کارتونی میپوشه و نماد یه نرد کامله تازه قهوه هم میخوره و نمیدونم که استعمال دخاااااا......  اصلا به ما چه زندگی شخصی مردم به خودشون مربوطه خوب بقیه اعضای تیم تقریبا نرمالند درسته یکم لاغر, نحیف, شکننده  و زیر چشم گود رفته بودند اما خوب ظاهری چیز خاصی نداشتند بنده خداها گیک های عادی تلقی یشدن  اما بخوام در مورد خود مدیر این مجموعه بگم باید بگم تقریبا شکل کاراکتر های کارتونی  است که اصولا ابی میپوشه و شلوار کتون یه سبیل به شدت کارتونی داره خنده هاش شکل شخصیت های مثبت انیمیشین های والت دیزنیه که به پهنای گوش میخنده و حس بچه درس خون ها بهتون دست میده وقتی نگاهش میکنید یه مرد خیلی مودب و خوشخنده و کاملا حرفه ای در تیم. از همون پسر های مثبت کارتون های والت دیزنی که یهو یه ایده ی خلاقانه به ذهنشون میرسه و وسط شلوغی ها زنگ میزنه به دوستاش و شبانه روزی از یه اتاق تاریک با یه لامپ صد و لپ تاب های قدیمی و اینترنت دیال آپ  شروع میکنند روی ایده شون  کار کردن تا به یه جایی برسه.البته انقدر هم فانتزی تخیلی نبودند درسته سه تا دوست بودند در زمان شروع کار اما خوب از اتاق تاریک و میز پر از فنجان قهوه و ته مونده پیتزا شروع نکردند در واقع از همین ابی سفید شروع کرده بودند اول از یک میز و بعد از جون گرفتن تیم اتاق گرفته بودند .خلاصه داستان به اینجا رسیدندشون همش تلاش و پشتکار بوده و مهم تر از اون هدفی که همشون بهش ایمان داشتند و هرکسی به دنبال کسب منفعت برای خودش نبوده.خلاصه صحبت گرمی بود و کلی مطلب مفید ازش حاصل شد خالی از لطف نیست که بگم وسط صحبت هامون گوشیم زنگ خورد و رکورد گرفتن قطع شده بود و من باید همه را از ذهن خرابم استخراج میکردم برای گزارش یه چیز جالب این که در این مدت که ما صحبت میکردیم دو تن از عزیزانشون کامل در حال بازی کردن اخرین نسخه ی فیفا بودند و أصلا سربرنگردونند که ببیند ما چی میگم که مبدا یه  وقت تیم حریف بهشون گل بزنه یا بهشون حمله بشه. از تمام این داستان ها بگذریم نکات جالبی در پی صحبت من با اقای اجودانیان بدست اوردم که براتون میگم. ۱)وجود هم تیمی خوب نعمته اگر خصوصیات اخلاقی و روحی شما به هم نخوره مخصوصا زمانی که تیم کوچیکه و شبانه روز باید باهم کار کنید ,دچار مشکلات فراوان میشید.پس علاوه بر تخصص حرفه ای باید معیار های فردی و اجتماعی همکار جدیتون را هم بسنجید. ۲)همیشه پول در کار تیمی نیست پس باید به هدفتون ایمان داشته باشید چون ایمان شما را به انچه میخواهید نزدیک میکنه۳)بررسی رقبا و بهترین راه حل ها همیشه در اولویته برای بدست اوردن نتیجه ی مطلوب ۴)نکته اخر حتما وسایل بازی را برای افراد تیمتون محیا کنید که حوصلشون سر نره مخصوصا ps4:) ممنون که وقت گذاشتید و داستان من را خوندید خوشحال میشم نظراتتون را برام بنویسید</description>
                <category>شهرزاد رسولی</category>
                <author>شهرزاد رسولی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 13:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>