<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکیبا شاملو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shakiba</link>
        <description>ما شکیبا بودیم و این است کلامی که ما را به تمامی وصف می‌توان کرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:56:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/582/avatar/fjJOKU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شکیبا شاملو</title>
            <link>https://virgool.io/@shakiba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زن‌ستیزی نیچه در خدمتِ فمینیسم و توانمندسازی زنان! هلن اشتوکر، فیلسوف فمینیست با نیچه چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shakiba/%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%D9%90-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%84%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-isqdnfvzr07p</link>
                <description>با اینکه نیچه به زن‌ستیز بودن شهرت دارد، اما الهام‌بخش یکی از فعالان برجسته حقوق زنان در اوایل قرن بیستم بود.کاستین آلاماریو که عضو جدید لیست بلندبالای شخصیت‌های سیاسی جناح راست با جهان‌بینی زن‌ستیزانه است، می‌نویسد: «۱۰۰ سال حضور زنان در حیطه‌های مختلف زندگی عمومی موجب شد تمدن را به طور کلی نابود کنند.» او برای اصلاح این وضعیت زن‌سالاری (یا ژینوکراسی یا داینوکراسی [gynocracy])، توصیه می‌کند طبقه‌ای اجتماعی از مردان باید وجود داشته باشد که قادر باشند جامعه را به سوی اخلاق اوژنیک (یا همان اصلاح نژاد) هدایت کنند. آلاماریو برای این جهان‌بینی مدعی یک اعتبار فلسفی شده است. او در کتابش به نام ذهنیت عصر برنز (۲۰۱۸) و در پست‌های شبکه‌های اجتماعی‌اش از فیلسوفی الهام گرفته است که به زن‌ستیزی شهره است: فردریش نیچه.نیچه در آرزوی یک ابَرانسان یا فوق بشر یا ابَرمرد (به آلمانی Übermensch) بود که اخلاق سنتی را براندازد و قدرتمندان را از محدودیت‌های خفقان‌آورشان آزاد کند. این آرزوی نیچه گاهی با نفرتی ظاهری نسبت به زنانی همراه میشد که مردان را عقب نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌خواستند که دلسوز و اهلی باشند، تا بی‌پروا و قوی. به‌نظر می‌رسد این نفرت ظاهری از زنان کاملا با دیدگاه‌های آلاماریو منطبق است و برای او لقب نمایندهٔ «اقلیت نیچه‌ای» افراط‌گرایان محافظه‌کار را به ارمغان می‌آورد.شهرت زن‌ستیزی نیچه بحث جدیدی نیست: این شهرت در زمان حیات او کاملا تثبیت شده و مورد بحث قرار گرفته بود. این مسئله مانع از آن نشد که یک زن بسیار باهوش -هلن اشتوکر- این آرزوی نیچه را بگیرد و به‌صورت طعنه‌آمیزی در راستای توانمندسازی زنان از آن استفاده کند. استفاده از آرای نیچه برای فمینیسم، او را به یکی از قدرتمندترین فمینیست‌های آلمانی نسل خود تبدیل کرد.هلن اشتوکر [استوکر/اشتاکر] در سال ۱۸۶۹ در دورهٔ فشارهای خفقان‌آور بورژاهای آلمانی به دنیا آمد. او پس از مواجهه با محدودیت‌های مذهبی و فرهنگی در نوجوانی، نیچه را در سن ۲۱ سالگی کشف کرد. هلن چند دهه بعد نوشت: «از آن لحظه به بعد، علاقهٔ من، شادی من، و غنی‌شدن من از طریق نیچه هرگز متوقف نشد.» او در نیچه تحقیر شدیدی نسبت به هنجارهای منسوخ‌شده، چشم‌اندازی برای رهایی بشر از سنت، و تشویق به خود بودن به هر قیمتی یافت. در سال ۱۹۰۱، اشتوکر با دفاع از پایان‌نامهٔ خود در رشتهٔ زیبایی‌شناسی فلسفی، به یکی از اولین زنان آلمانی تبدیل شد که مدرک دکترا گرفته است.Helene Stöckerهلن اشتوکر در جامعه‌ای که نیچه و اشتوکر زندگی می‌کردند، زنان «ضعیفه» بودندزن‌ستیزی نیچه مشکلی ایجاد کرده بود. در کتاب تبارشناسی اخلاق (۱۸۸۷) و آثار دیگر نیچه، او جامعه‌ای را تصور می‌کرد که از نخبگانی (الیت) تشکیل شده که با همدردی برای ضعیفان مهار نشده‌اند و پیوندهای مرسوم آن‌ها را محدود نکرده است. و در جامعه‌ای که نیچه و اشتوکر زندگی می‌کردند، زنان جز ضعیفه چه بودند؟ آیا تقاضای آن‌ها برای فداکاری و نزاکت مردان، مانعی سرکوب‌کننده برای قدرت طبیعی مردان نبود؟ آیا نیاز زنان به حفاظت، مانع «اراده به قدرت»، که به گفته نیچه تنها چیزی بود که می‌توانست انسان‌ها را از زوال نجات دهد، نمیشد؟در اوایل سال ۱۸۹۲، اشتوکر با استفاده از فلسفهٔ نیچه استدلال کرد که از بین بردن محدودیت‌های جامعه به زنان اجازه می‌دهد تا آزاد و قدرتمند شوند. او با از بین بردن اخلاق زاهدانه‌ای که ادعا می‌کرد «چیزی پَست و ناپاک» در زنان وجود دارد، اعتباری به نیچه بخشید. اشتوکر با ستایش نفرت نیچه از فروتنی و خودخوشنودی، به خوانندگانش توصیه کرد که «زمان مبارزهٔ تازه و شادی‌بخش فرا رسیده است.» او به جای محدودیت‌های مرسوم، «اخلاق نوینِ» قدرت و شادی را متصور شد. این اخلاق نوین همان «انسانیت جدید برای انسان‌های برتر نیچه -مردان و زنان- که اجازه دارند به زندگی و به خودشان بله بگویند» را وعده می‌دهد. اشتوکر می‌نویسد: «زمان آن فرا رسیده است که زنان نیز نسبت به این خوشبختی عالی که هر انسانی به تنهایی شایستگی آن را دارد آگاه‌تر شوند.» اشتوکر با علم بر اینکه حرفی که می‌زند جسورانه‌ست، به خوانندگانش گفت: «به نظر شما ما تقاضای زیادی داریم؟» و بعد اطمینان داد که «ما آن را مطالبه نمی‌کنیم؛ [بلکه] این خوشبختی را از آنِ خود می‌کنیم - تنها روش منطقی مشروعیت‌بخشی در جهان.»با این حال، تحقیر نیچه نسبت به زنان شرم‌آور بود. اشتوکر مستقیما به این مشکل پرداخت و در مقاله‌ای در سال ۱۹۰۱ با عنوان «زن‌ستیزی نیچه» اعتراف می‌کند که نیچه اغلب علیه زنان، به‌خصوص زنان باهوش، انتقاد می‌کند و تهدید می‌کند که به سراغ زنان می‌روی؟ شلاق را فراموش نکن. اما به عقیدهٔ اشتوکر فقط یک احمق می‌تواند نفهمد که نیچه این حرف را به طعنه گفته است. او اذعان می‌کند که نیچه خوشبختی مردان را به‌عنوان میل خالص، و در مقابل، خوشبختی زنان را تسلیم خود در برابر اراده مردان تعریف کرده است. با این حال، اشتوکر اصرار می‌ورزد که این فقط در مورد زنانی صدق می‌کند که توسط جامعه فاسدی که نیچه از آن ابراز تاسف می‌کرد، تغییر فرم داده‌اند. او به بخش‌هایی از نوشته‌های نیچه اشاره می‌کند که نیچه در آن‌ها زنانِ «شریف و آزاداندیش» را تصور می‌کند که «برای اعتلای جنسیت خود تلاش می‌کنند.» اشتوکر پس از تبرعه نیچه از شهرت بدِ زن‌ستیزی، به بیان آیین شادی نیچه پرداخت که هر چیز زمینی را الهی می‌کند. او به بیان گمانه‌زنی‌های نفس‌گیر درباره اینکه چه نوع انسان‌هایی ساخته خواهند شد بازگشت.اشتوکر در ادامهٔ این پتانسیل سرمست‌کننده، کاری کرد که به نظر می‌رسد کمترین نسبت با نیچه را داشته باشد: به سراغ کمک کردن به ضعیفان رفت. او یکی از فمینیست‌های برجستهٔ نسل خود شد و زندگی‌اش را وقف ریشه‌کن کردن شرایط اسفباری کرد که زنان را نیازمند و وابسته نگه می‌داشت. او برای داشتن حق سقط جنین، مرخصی زایمان با حقوق، و حمایت قانونی از مادران مجرد مبارزه کرد. او به هنجارهایی اعتراض کرد که به مردان اجازه میداد با روسپی‌ها ملاقات کنند اما خواستار پاکدامنی زنان بود، ولی بعد، زنان را به دلیل بیماری‌های مقاربتی که از شوهرانشان می‌گرفتند، طرد می‌کرد. او به عنوان یک استاد بین‌المللی شناخته‌شده، از دیدگاه خود در خصوص زنانگیِ آزادشده استفاده کرد تا استدلال کند که زنان به شرایط کاری بهتر و آموزش عالی (تحصیلات تکمیلی) احتیاج دارند. اشتوکر همچنین از آزادی و رضایت جنسی دفاع کرد و استدلال کرد که تنها در عشقِ (جسمی و معنوی) کاملا تحقق‌یافته است که زنان می‌توانند به پتانسیل نیچه‌ای خود دست یابند. او به تاسیس اتحادیه حمایت از مادران و اصلاحات جنسی کمک کرد و  در مقاله‌هایش استدلال می‌کرد که زنان باید انتخاب کنند که چه زمانی و از چه کسی بچه‌دار شوند و باید از مراقبت‌های بهداشتی برخوردار باشند تا به فرزندان‌شان اجازه رشد دهند. به نوشتهٔ اشتوکر: «پیروان اخلاق نوین می‌خواهند که هر مادر آلمانی بتواند فرزند خود را تغذیه کند و برای این منظور باید شرایط قانونی اولیه برای شکوفایی زنان وجود داشته باشد.»استفاده اشتوکر از اصطلاحات نیچه‌ای که بعدا توسط نازی‌ها تصاحب شد، شهرت او را لکه‌دار کردعلی‌رغم فمینیسم مترقی اشتوکر، جهان‌بینی او تحت‌تاثیر مضمون تیره‌تر نیچه‌ای قرار گرفت که در نوشته‌های آلاماریو نیز تکرار می‌شود. اشتوکر بخشی از جناح «سوسیال-رادیکال» اصلاح نژاد بود: گروهی که شامل فمینیست‌هایی بود که می‌خواستند مطمئن باشند زنان می‌توانند فرزندانی سالم و عادی (نرمال) داشته باشند. این نیز بخشی از ایدهٔ «انسانیت نوین» نیچه‌ای بود که از بیماری و بدشکلی عاری است. اشتوکر به صراحت از عقیم‌سازی اجباری یا اتانازی حمایت نکرد و تا جایی که من می‌دانم، طرفدار اصلاح نژاد نبود. اما پیشنهاد می‌کرد که «جامعه باید از بارداری کسانی که بیماری‌های ارثی دارند جلوگیری کند.» در دنیایی که اخلاق نوین او می‌ساخت، «پیدا کردن ابزاری برای جلوگیری از تولیدمثل بیماران صعب‌العلاج یا افراد منحط» ضروری بود. استفاده اشتوکر از اصطلاحات نیچه‌ای مانند Übermensch (ابرانسان) و Weltanschauung (جهان‌بینی) که توسط نازی‌ها نیز استفاده میشد، شهرت او را لکه‌دار کرده است.برخی از محققین نیچه سریعا پاسخ خواهند داد که همه این‌ها در حق نیچه ناعادلانه‌ست. فیلسوفانی که آن‌ها را تحسین می‌کنم، در مورد اینکه نیچه چگونه می‌تواند به شما در رسیدن به خودشکوفایی، کنار آمدن با افسردگی یا همکاری بهتر در محل کار کمک کند، می‌نویسند. نیچه‌ای که اینچنین به تصویر کشیده می‌شود چیزی بیش از یک مربی خودیاری به نظر نمی‌رسد که شما را تشویق می‌کند با خودتان صادق باشید، علی‌رغم اینکه رییس یا پارتنر یا جامعهٔ شما چه می‌گوید. درست است؛ این نوع الهام را می‌توان در نیچه یافت. اما این را هم باید بدانیم که فلسفه نیچه بستر حاصلخیزی را برای نوعی قهرمان‌پرستی اقتدارگرایانه فراهم می‌کند که آلاماریو ارائه می‌هد و فعالان محافظه‌کار راست افراطی و بلاگ‌نویسان به‌طور فعالی در حال گسترش برای مخاطبانشان هستند.آلاماریو ظاهراً گاهی از روی عمد کارتونی و کنایه‌آمیز است و همانطور که می‌خواهد نظم اجتماعی را بشکند، قواعد استدلال را زیر پا می‌گذارد. او ممکن است این روش را نیز از نیچه آموخته باشد، که آمیزه‌ای از اسطوره‌شناسی، کنایه و شوخ‌طبعی، او را در بین فارغ‌التحصیلان -به‌خصوص طبق تجربه‌‌ٔ من، دانشجویان مرد در مقطع کارشناسی- محبوب کرده است.مهم است بدانیم که، خود اشتوکر نیز، خطرات مشهود در دیدگاه نیچه از هژمونی نخبه‌گرا را به اندازه کافی جدی نگرفت. از آنجایی که او پس از جنگ جهانی اول به فعالیت برای آزادی زنان ادامه داد، فاشیست‌های آلمانی شروع به استفاده از نیچه برای بحث در مورد عصر «پسا-لیبرال» کردند. آن‌ها «اشراف‌زادگان طبیعی» مانند بنیتو موسولینی و آدولف هیتلر را «اخلاف معنوی» نیچه نامیدند. آلفرد بوملر، استاد فلسفه در برلین، شروع به دفاع از چیزی کرد که استیون اشهایم به‌عنوان «تایید مجدد ارزش‌ها و جامعه مردانهٔ جنگجو و قهرمانانه» نیچه توصیف می‌کند. این نوع استدلال، اشتوکر را که جرات کرده بود فلسفه آزادی‌خواهانه نیچه را در مورد زنان به کار ببندد، پست و منفور می‌کرد. شهرت بین‌المللی او به عنوان یک فمینیست به نحوی بود که وقتی نازی‌ها در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسیدند، او می‌دانست که دستگیری‌اش قریب‌الوقوع است. او ابتدا به سوئیس، سپس به انگلستان و بعد به سوئد فرار کرد. با نزدیک‌تر شدن ارتش نازی، پس از یه دهه تبعید، همچون یک پناهنده فقیر در شهر نیویورک از دنیا رفت.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمهٔ آزادی بود از پست How the feminist philosopher Helene Stöcker canonised Nietzsche. اگر پست مشاوره فلسفی، یا وقتی فیلسوفان تراپیست می‌شوند! رو نخوندین هم یه سری بهش بزنید.</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 18:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاوره فلسفی، یا وقتی فیلسوفان تراپیست می‌شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@shakiba/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-rxgvaqdkrfez</link>
                <description>مشاوره فلسفیحدود پنج سال پیش، دیوید متوجه شد که همواره در حال دعوا کردن با دوست دخترش است. در اولین قرار ملاقاتشان به او گفته بود که امیدوار است تا قبل از مرگش با هزار زن رابطه جنسی داشته باشد. آن‌ها در نهایت توافق کردند که یک رابطه انحصاری داشته باشند، اما بحث تک‌همسری همچنان منبع تنش باقی ماند.دیوید که اکنون در اواسط سی‌سالگی‌اش است، در خصوص سایر مسائل زندگی‌اش هم احساس تعارض (دوگانگی) داشت. آیا او دلش می‌خواست بچه داشته باشد؟ چقدر باید کسب درآمد را در اولویت قرار می‌داد؟در بیست‌سالگی‌اش چندین بار روان‌درمانی را امتحان کرده بود؛ چند ماه نزد یک تراپیست می‌رفت، ناامید میشد، متوقف میشد، سپس دوباره چرخه را از نو تکرار می‌کرد. او نظریه‌ای را مطرح کرد: تراپیست‌هایی که پیش آن‌ها رفته بود می‌خواستند به دیوید کمک کنند تا با توجه به جهان‌بینی فعلی‌اش، سازگاری بهتری پیدا کند - اما شاید جهان‌بینی او اشتباه بود. او در وهله اول می‌خواست بررسی کند که ببیند ارزش‌هایش چقدر قابل دفاع هستند.فلسفه، طنز و وضعیت انسانیروزی دوست دیوید به او کتابی به نام «فلسفه، طنز، و وضعیت انسانی» اثر لیدیا امیر، فیلسوف فرانسوی-اسرائیلی را نشان داد. امیر، که دخترخالهٔ دوستش بود، علاوه‌بر تدریس پاره‌وقت در دانشگاه تافتس، «مشاوره فلسفی» (Philosophical Counselling) را نیز به مشتریان خصوصی ارائه میداد. دیوید تا به حال چیزی درباره مشاوره فلسفی نشنیده بود. اما در چند هفته بعد، کتاب لیدیا را خواند و از آن لذت برد. او اپیزودی از یک برنامه تلویزیونی را تماشا کرد که در آن لیدیا امیر درباره مزایای مشاوره فلسفی با مجریان بحث می‌کرد. دیوید تصمیم گرفت با لیدیا تماس بگیرد و آن‌ها چند جلسه آنلاین ترتیب دادند. دیوید در طول چند ملاقات نخست، به‌نوعی لیدیا را آزمایش کرد. او بحث را به سمت ایده‌های انتزاعی یکی از متفکران مورد علاقه‌اش، باروخ اسپینوزا، فیلسوف قرن هفدهمی هدایت کرد. آن‌ها درباره اخلاق اسپینوزا و دیدگاه‌های او درباره خدا و نامتناهی بحث کردند. عمق دانش لیدیا، دیوید را تحت تاثیر قرار داد، اما لیدیا نیز به‌سرعت متوجه شد که دیوید نکات الهام‌بخشی را بیان می‌کند. دیوید شروع به افشای بیشتر مشکلات شخصی‌اش کرد.پیشنهاد مطالعه: چرا جستجوی خوشبختی ما را افسرده می‌کند؟آزادی به چه معناست؟دیوید چندین سال با لیدیا امیر کار کرد و گاهی اوقات در هفته چندین بار ملاقات می‌کردند. در این جلسات معمولا با هدف طرح یک پرسش فلسفی، درباره مسائل شخصی او بحث می‌کردند. به‌عنوان مثال، عدم اطمینان در مورد تک‌همسری، این پرسش را ایجاد کرد که «آزادی به چه معناست؟»؛ یا نگرانی در مورد پول باعث شد لیدیا بپرسد «ثروت چه نقشی در یک زندگی خوب دارد؟». لیدیا دیوید را از طریق چندین رویکرد فلسفی به این‌گونه سوالات هدایت می‌کرد. دیوید می‌گفت «لیدیا باهوش است. او انواع چیزها را به شما ارائه می‌دهد و به شما اجازه می‌دهد ببینید به کدام‌یک مرتبط هستید. شما یک بانک کامل از دانش، با هزاران سال تجربه از فیلسوفان دارید.» این جلسات ترکیبی از تراپی و یک سمینار آکادمیک بود. در بین جلسات، امیر گاهی به دیوید تکالیف خواندنی هم می‌داد: خواندن شوپنهاور، نیچه، هیوم.دیوید به تدریج در دیدگاه خود در مورد تک‌همسری تجدید نظر کرد. دیوید می‌گوید: «لیدیا به من این ذهنیت را داد که بیا تصور کنیم به آنچه می‌خواهی می‌رسی. همسرت می‌رود و با یک بسکتبالیست خوش‌تیپ ده بار رابطه جنسی برقرار می‌کند. تو چه احساسی داری؟ آیا من واقعا تعدد زوجات را برای هردویمان می‌خواهم یا فقط آزادی مطلق را برای خودم در ترکیب با کنترل کردن همسرم می‌خواهم؟» پس از گفتگو با امیر درباره رواقی‌گری، نیچه، و سایر فیلسوفان، دیوید آزادی را به شیوه‌ای جدید درک کرد - نه به‌عنوان توانایی انجام هرکاری که می‌خواهد، بلکه به‌عنوان تصمیمی آگاهانه برای زندگی به روشی خاص. به نظر دیوید «من دیگر به همسرم به عنوان کسی که آزادی مرا محدود می‌کند نگاه نکردم. من مسئولیت انتخابم را پذیرفتم.»هنگامی که صحبت می‌کردیم، دیوید، مردی پرشور و حرارت، با چشمانی تیره‌رنگ، هیجان‌زده شد: «پس نیچه چیز جالبی گفته، اینطور نیست؟ او گفته که همهٔ آدم‌ها به‌دنبال قدرت هستند، اما ضعیف‌ها در هر جایی به دنبال آن می‌گردند، در حالیکه قوی‌ها در مکان‌های بسیار خاص آن را جستجو می‌کنند.» دیوید این بینش را در زندگی خود با توجه به انگیزه‌اش برای قدرت به کار برد. او دیگر سعی نمی‌کرد در هر بحثی پیروز شود یا در موقعیت‌های کم‌اهمیت اثبات کند که حق با اوست؛ او و همسرش که پنج سال پیش با هم ازدواج کردند دیگر کمتر دعوا می‌کردند.لیدیا امیرLydia Amirلیدیا امیر یکی از اندک فیلسوف‌هایی است که به‌نوعی مشاوره فردی ارائه می‌دهد. در ایالات متحده، دو انجمن حرفه‌ای برای مشاوران فلسفی، یعنی انجمن ملی مشاوره فلسفی (N.P.C.A) و انجمن مربیان فلسفی آمریکا (A.P.P.A)، ده‌ها فیلسوف را لیست کرده‌اند که می‌توانند به شما در حل مشکلات‌تان کمک کنند. ایتالیا نیز چندین سازمان حرفه‌ای برای اشکال مختلف مشاوره فلسفی دارد و سازمان‌های مشابهی در آلمان، هند، اسپانیا، نروژ و چندین کشور دیگر نیز وجود دارد. در اتریش، ایتالیا و رومانی، دانشگاه‌ها مدرک کارشناسی ارشد را در این زمینه ارائه می‌دهند. امیر به من گفت همه باید فلسفه بخوانند. از آنجایی که افراد کمی این کار را انجام می‌دهند، او استدلال می‌کند که مشاوره فلسفی نیاز مهمی را برطرف می‌کند. او درباره دگرگونی دیوید گفت :«اگر دیوید تغییر کرده است، به این دلیل است که شروع کرد به آموختن. و او آموخت زیرا می‌خواست تحصیلات فلسفی داشته باشد. اگر اتفاق خوبی برای او افتاده، به خاطر فلسفه بوده، نه من. من فقط مواجهه را امکان‌پذیر کردم.»امیر در سال ۱۹۵۵ در پاریس به دنیا آمد و دختر یک یهودی بازمانده از هولوکاست بود. وقتی هفده ساله بود یک جلد از افلاطون را خواند و مجذوب دیالوگ‌ها شد. او ابتدا در مقطع کارشناسی ریاضی و فلسفه خواند، اما علاقه‌اش بیشتر به ریاضیات فلسفی بود. بنابراین تصمیم گرفت صرفا بر فلسفه تمرکز کند و در نهایت پایان‌نامه‌ای دربارهٔ مفاهیم رستگاری شخصی در اسپینوزا و نیچه نوشت.مشاور دکتری لیدیا او را تشویق کرد تا تحلیل‌های نظری خود را با مثال‌های شخصی ملموس تکمیل کند و او متوجه دو چیز عمده در زندگی خود شد که می‌خواست آن‌ها را تغییر دهد. اول، می‌خواست سیگار را ترک کند. اگرچه او دربارهٔ آزادی شخصی می‌نوشت اما اغلب احساس می‌کرد که تحت کنترل لذت سیگار کشیدن است. اکثر توصیه‌هایی که برای ترک سیگار می‌خواند درباره کاهش وسوسه بود: ایده این بود که زمان کمتری را در کنار سایر افراد سیگاری بگذرانیم و از شر سیگار و زیرسیگاری خلاص شویم. امیر برعکس عمل کرد و همه‌جا با خودش سیگار برد. او به یاد می‌آورد: «من می‌خواستم سیگار کشیدن در هر لحظه یک انتخاب آزادانه باشد. پرسش این بود: چه تصوری از خود می‌خواهید داشته باشید؟»لیدیا امیر از پرواز هم می‌ترسید. او هنوز هم می‌ترسد، مرتب سفر می‌کند و قسم می‌خورد که هر پرواز آخرین پرواز او خواهد بود. او گفت: «من پذیرفته‌ام که احساس می‌کنم قبل از هر پروازی می‌میرم. سعی نمی‌کنم که با این احساس مبارزه کنم.» وقتی دکترای خود را تمام کرد، یک دهه بود که هواپیما سوار نشده بود. او به لحاظ فلسفی به این نتیجه رسید که مرگ، بر زندگی‌ای که در آن آزادی او با ترس محدود شده باشد، ارجحیت دارد، و علی‌رغم اضطرابش با هواپیما به پاریس رفت. مطالعه ایده‌های فلسفی آزادی اما زندگی نکردن براساس آن‌ها، برای او غیرقابل قبول به نظر می‌رسید. او گفت: «من تصمیم گرفته بودم که هرچیزی بهتر از این است که اینطور زندگی کنم.»مشاوره فلسفی با لیدیافلسفه، هم منبعی طبیعی و هم منبعی عجیب برای کمک به افراد برای حل مشکلات زندگی‌شان است. سنت‌های فلسفی باستانی مانند رواقی‌گری و بودیسم بر اخلاق عملی و تکنیک‌های کاهش رنج تمرکز داشتند، اما به نظر می‌رسد که بسیاری از فلسفه‌های مدرن به جای کاهش آن، هدف‌شان بیان رنج است. شوپنهاور می‌گوید: «زندگی عمیقا در رنج است. در اصل همیشه مسیر آن تلخ است و پایان آن حتی بیشتر.»امیر درباره کار مشاوره‌اش گفت: «از دید من، تمامش دربارهٔ فکر کردن است. این کار رشد مهارت‌های گوش دادن و همدلی نیست، چیزی که فیلسوفان بالاخص برای انجام آن آموزش ندیده‌اند. این یک تدریس خصوصی در فلسفه است. هیچ رشتهٔ دیگری وجود ندارد که به شما یاد دهد چگونه بهتر فکر کنید وقتی پای زندگی خودتان در وسط است.»امیر به من پیشنهاد کرد برای درک واقعی مشاوره فلسفی باید یک جلسه امتحان کنیم. او قرار بود در یک کنفرانس بین‌المللی در رومانی شرکت کند و ما همدیگر را نزدیک مرکز تاریخی شهر تیمیشوآرا ملاقات کردیم. با هم به سمت محل اصلی سخنرانی کنفرانس راه افتادیم. او با سایه انداختن به روان‌درمانگران سنتی شروع به سخنرانی کرد: «آن‌ها نمی‌توانند ایده‌آل‌هایی را به شما ارائه دهند. آن‌ها نمی‌توانند به شما یک جهان‌بینی ارائه دهند. فلسفه به تنهایی می‌تواند جرقه دگرگونی را با قرار دادن افراد در معرض دیدگاه‌های متعدد و افزایش ظرفیت آن‌ها برای ارزیابی عقلانی آن دیدگاه‌ها ایجاد کند.»بعدازظهر آن روز به رستورانی رفتیم. امیر از من پرسید که می‌خواهم در مورد چه چیزی بحث کنیم؟ جواب دادم در چند سال گذشته داشتم روی یک کتاب کار می‌کردم؛ و حالا منتظر بودم که چاپ شود و سرنوشتش دیگر در دست من نبود. همیشه می‌دانستم که موفقیت آن کتاب تا حدی با میزان فروش آن ارزیابی می‌شود. همانطور که انتشار کتاب نزدیک میشد، این واقعیت بیشتر و بیشتر مرا آزار می‌داد. وقتی به آن فکر می‌کردم تقریبا احساس ناراحتی می‌کردم.امیر گفت: «اولین کتاب شما به زودی منتشر می‌شود، که این فوق‌العاده است. موفقیت آن ممکن است براساس فروش ارزیابی شود، که مضحک است! اگر فروش خوبی نداشته باشد، به این معنی نیست که خوب نیست. اما این عنصری است که نمی‌توانید کنترلش کنید.»گفتم بله. نگرانی‌ام از همین است.او گفت: «چه چیزی در مورد عدم کنترل چیزها انقدر آزاردهنده است؟»کمی فکر کردم: «خب، اگر احساس کنید که چیزهایی که به آن‌ها اهمیت می‌دهید، وابسته به چیزی هستند که قادر به کنترل آن نیستید، این می‌تواند آزاردهنده باشد.»امیر گفت: «آره. ولی آیا معمولا همینطوری نیست؟ مثلا تو نمی‌توانی کنترل کنی که پروازت با هواپیما درست انجام شود. آن‌وقت ممکن است جانت را از دست بدهی، چمدانت را، همسرت را،… . معمولا چیزهایی که نمی‌توانیم کنترل کنیم، چیزهای کوچکی نیستند. الان، ما دیدگاه تو را از غیرقابل‌کنترل داریم. این خودش موضوعی برای بررسی است. ما دیدگاه تو از موفقیت را هم داریم. سومین موضوع، ارتباط بین موفقیت و آن چیزی است که غیرقابل کنترل است.»کمی در مورد تعاریف مختلف موفقیت بحث کردیم. سپس لیدیا صحبت را به اسپینوزا کشاند: «اسپینوزا می‌گوید کسی که می‌خواهد بدون ترس زندگی کند، باید بدون امید زندگی کند. اکثر مردم می‌خواهند فقط جنبه روشن چیزها را داشته باشند، بدون جنبه تاریک‌شان. اما این همان سکه است.» لیدیا پیشنهاد کرد که به دست آوردن آرامش‌خاطر قیمتی دارد. اگر به وارستگی دست می‌یافتم، اهمیتی نمی‌دادم که کتاب خوب فروش می‌رود یا نه.امیر گفت: «اولین کتاب من هشت ماه پس از چاپ فروخته شد اما بعد از آن قراردادهای متعددی برای کتاب‌های آینده داشتم.»پیشنهاد مطالعه: تکنیک ساده‌ای برای همه‌کاره و هیچ‌کاره نبودن!آیا مشاوره فلسفی می‌تواند جایگزین روان‌درمانی شود؟در دومین روز اقامتم در رومانی، یک جلسه مشاوره فلسفی بین آدام لالاک، مردی سی‌ساله اهل پراگ، و لو مارینوف، استاد ۷۲سالهٔ فلسفه در کالج نیویورک و یکی از بنیانگذاران A.P.P.A. را مشاهده کردم. لالاک در رشته فلسفه از دانشگاه کمبریج مدرک کارشناسی ارشد داشت و اکنون در آرزوی تبدیل شدن به یک مشاور فلسفی بود. لالاک و مارینوف روبروی هم در یک اتاق کنفرانس خالی نشستند.لالاک شروع کرد: «من حدود یک ماه پیش ۳۰ساله شدم. و به نظر می‌رسد که در یک دوراهی گیر کرده‌ام. احساس می‌کنم این سن مسئولیت‌های زیادی را به همراه دارد، مثل اینکه قرار است بزرگ شوم و شغل پیدا کنم و تشکیل خانواده دهم. و من احساس می‌کنم واقعا می‌خواهم تمام مزخرفات را حذف کنم. می‌خواهم به چیزهایی که به نظرم مهم هستند، برای مثال فلسفه، برسم. و فلسفه چندان کاربردی نیست.»مارینوف حین صحبت لالاک، خودکار به‌دست نکاتی را یادداشت می‌کرد. او گفت: «خب، این تاحدی یک تضاد ارزشی است.» او از لالاک در مورد دوست‌دخترش، پدر و مادرش، شغل گذشته و شغل احتمالی آینده‌اش پرسید. مسئله اصلی لالاک این بود که می‌خواست کار جالبی انجام دهد و درآمد مناسبی داشته باشد. هر دوی این‌ها احتمالا ممکن بود، اما گرفتن دکترا در رشته فلسفه و امیدوار بودن به بهترین نتیجه از نظر مالی، مخاطره‌آمیز بود.لالاک گفت: «من دوست دارم کتاب تائو ته چینگ را بخوانم، اما واقعا آن را مطالعه نکرده‌ام.»مارینوف گفت: «من ۵۰ سال است که با آن کتاب همراه بوده‌ام… این کتاب برای من شخصا یک راهنمای عالی بوده و حتی کتاب ای‌چینگ از این هم بیشتر. من قصد دارم تا چیزی را برایت تجویز کنم که ممکن است به حل این تنش کمک کند.»بخش اول تجویز مارینوف، مقالهٔ «وجودگرایی یک انسان‌گرا» اثر سارتر بود که مارینوف پیشنهاد داد می‌تواند در شناخت اینکه آیا فرد به‌صورت اصیل عمل می‌کند یا خیر کمک کند؛ دومین تجویز او کتاب ای‌چینگ بود، یک دستورالعمل باستانی چینی برای طالع‌بینی.بعد از جلسه، لالاک به من گفت: «نسخه‌ها آنقدر هم برای من طراحی‌شده نبودند. بیشتر شبیه این بود که آن‌ها فقط کتاب‌های مورد علاقهٔ او بودند. شاید اگر مسائل متفاوتی داشتم، او باز هم همین موارد را برای من تجویز می‌کرد!»فیلسوف-مشاوربرخی فکر می‌کنند که تمرین مشاوره فلسفی باید استانداردتر شود. برخی دیگر نگران این هستند که فیلسوف-مشاوران مسائل جدیِ سلامت روان را در نظر نگیرند. دو سازمان بزرگ حرفه‌ای آمریکایی تایید می‌کنند که مشاوره فلسفی نمی‌تواند به برخی از اختلالات روانپزشکی شدید رسیدگی کند، و مشاوران را مجبور می‌کنند که وقتی مسائل مراجعین با حوزه عمل فلسفی مطابقت ندارد، آن‌ها را به ارائه‌دهندگان سلامت روان ارجاع دهند.روز آخر همایش، امیر را دیدم. او می‌خواست مرا متقاعد کند که مشاوره فلسفی علی‌رغم تنوعش، یک جوهره اساسی دارد. انواع مداخلات، از داروهای روانگردان گرفته تا مدیتیشن و طالع‌بینی، پتانسیل کمک به کسی را داشتند. اما فلسفه متفاوت بود، زیرا به پرسش‌های عمیق انسانی درباره اخلاق، هدف و معنا با دقت منطقی پرداخت. فلسفه یک منبع کم‌استفاده‌شده بود. او گفت: «به کتابفروشی‌ها نگاه کنید. قفسه پشت قفسه کتاب‌های خودیاری می‌بینید، و فلسفه در گوشه‌ای خواهد بود که هیچ‌کس نمی‌رود.»بعد از ناهار، در حال قدم زدن در شهر، به ویتگنشتاین، فیلسوف قرن بیستم فکر کردم. کار او روی مبانی منطقی ریاضیات می‌تواند به‌طرز غیرممکنی از زندگی روزمره دور به نظر برسد. با این حال، او می‌نویسد که هدفش از پرداختن به فلسفه، «نشان دادن راه خروج به مگسی بود که در بطری گیر افتاده». فیلسوفان ممکن است در بطری‌های تخصص‌های دانشگاهی خود گیر کنند. برای آن‌ها نیز مشاوره فلسفی می‌تواند رهایی‌بخش باشد - راهی برای رهایی خود از طریق روشن کردن مسیری برای دیگران.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمهٔ آزادی بود از When Philosophers Become Therapists که در نیویورکر منتشر شده و ایدهٔ ترجمه این مقاله رو هم از توییت علی بیگی گرفتم.ترجیح شما بین مشاورهٔ روان‌درمانی و مشاورهٔ فلسفی کدومه؟</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 16:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جواب هر تعارف چی بگیم؟ راهنمای کم نیاوردن در تعارفات</title>
                <link>https://virgool.io/@shakiba/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D8%AA-gb0esvtefpqx</link>
                <description>جواب هر تعارف چیه؟به‌تازگی ازدواج کردم و کلی مشغول معاشرت با آدمای جدیدم که دیگه نمی‌تونم همون جوابای همیشگی رو در پاسخ به تعارفاتشون بدم. برای همین تصمیم گرفتم بیام موقعیت‌های مختلف تعارف رو بگم و جواب‌هایی که به ذهنم می‌رسه رو هم بگم که شما هم یه روزی مثل من تو جواب دادن به تعارفات در نمونید.بعضی جواب‌ها رو تو خیلی از موقعیت‌ها میشه به کار برد، مثل خواهش می‌کنم، سلامت باشید، زنده باشید. ولی بعضی جواب‌ها اختصاصی‌ترن. برای هر موقعیتی که نوشتم، اگر جواب دیگه‌ای داشتید حتما کامنت بذارید که این پست رو تا جای ممکن پر و پیمون کنیم.سر سفره چطور جواب تعارفات رو بدیم؟اگر میزبان هستید و مهمان از غذا تشکر کرده جواب بدید:نوش جانخوشحالم که خوشتون اومدهببخشید اگر کم و کسری بوداگر مهمان هستید و غذا خوشمزه بوده بگید:دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود.خیلی زحمت افتادید، همه‌چی عالی بود.عجب فسنجونی درست کردین! خیلی ناراحتم که دارم سیر میشم، دوست دارم بیشتر بخورم! ایشالا سفره‌تون همیشه پربرکت باشه!(تو جمع‌های صمیمی:) خدا خیرتون بده شکم یه گرسنه رو سیر کردین!اگر مهمان هستید ولی غذا به هر دلیلی خوب نبوده:خیلی زحمت افتادین دستتون درد نکنه. (اشاره‌ای به خوشمزه بودن غذا نکنید و در عین حال قدردان زحمتاشون باشید) در جواب ایشالا خوشبخت باشید، ایشالا هرچی از خدا میخوای بهت بده، ایشالا (چندتا دعای خیر) برات پیش بیاد، چی بگیم؟جواب بدید:با دعای شما!سلامت باشید(در جواب ایشالا لبت خندون باشه و کلی خوش بگذرونی و کلی سفر بری و...) : با شمایِ دوست! ایشالا در کنار هم!ایشالا چندین برابرش برای شما!در جواب چَشم چی باید بگیم؟چشمت سلامتبوس به چشمت (در موقعیت‌های صمیمی)چشمت پر نوردر موقعیت احوال‌پرسی بیمار چی بگیم؟اگر شما احوال‌پرسی می‌کنید:بلا دور باشه، چی شده؟خدا بد نده، چی شده؟شنیدم ناخوش‌احوالید، حالتون چطوره؟ بهترید ایشالا؟ایشالا سلامت باشید.ایشالا سلامتیتون برگرده و لبتون رو خندون ببینیم.اگر با مریض رابطه عاطفی نزدیک دارید: درد و بلات بخوره به جونم، حالت چطوره؟الهی دورت بگردم، نبینم مریض باشی!اگر فاز حکمت گرفتید یا می‌خواید شوخی کارمندی کنید:بیماری زنگ خطریه واسه مرگ. آدم یهو می‌بینه چقدر مرگ می‌تونه بهش نزدیک باشه.اگر شما مریض هستید، در جواب به پرسش‌های احوال‌پرسی:(اگر سربسته می‌خواید بگید): سلامت باشید، یکم کسالت داشتم که شکر خدا بهترم.(اگر خیلی فاز منفی نیستید): زنده باشی، اسهال بودم ولی خداروشکر الان بهترم.(اگر خیلی فاز منفی هستید): داغونم، قدر سلامتیت رو بدون وگرنه مثل من به چخ میری.(اگر می‌خواید به نوعی تشکر کرده باشید از اینکه حالتون رو پرسیدن): حالمم که خوب نباشه صدای شمارو که بشنوم خوب میشم!برای تسلیت گفتن چی بگیم؟ در جواب تسلیت چی جواب بدیم؟اگر می‌خواید تسلیت بگید، برای موقعیت‌های رسمی:تسلیت میگم، غم آخرتون باشه. هرچی خاک ایشونه بقای عمر شما باشه.تسلیت میگم، ایشالا غم نبینید. خدا صبر بده بهتون.(اگر به خدا اعتقاد دارید و می‌خواید تسلیت بگید): خدا رحمتشون کنه. / خدا بیامرزتشون.(اگر به خدا اعتقاد ندارید و می‌خواید تسلیت بگید): تسلیت می‌گم، یادشون گرامی!برای موقعیت‌های نه‌چندان رسمی:ما رو تو غمتون شریک بدونید. اگه کاری هست روی ما حساب کنید.(اگر متوفی مریض بوده و انتظار مرگش می‌رفته): خدا رحمتش کنه، راحت شد. ایشالا روحش شاد باشه. (این مورد رو خیلی با ملاحظه باید استفاده کنید. دقت داشته باشید اگر بازماندگان میزان ناراحتی‌شون خیلی زیاده این حرف رو نزنید. چون همه ترجیح میدن عزیزشون زنده باشه ولو اینکه مریض باشه. تا جایی که می‌تونید جملهٔ «راحت شد» رو نگید.)ایشالا خدا صبر بده بهتون... خیلی سخته... (+ مالوندن پشت کتف و کمر بازماندگان با کف دست و به آرامی، به نشان همدلی)اگر به شما تسلیت گفته شد در جواب بگید:اگر گفتن تسلیت میگیم، بگید: ممنون، سلامت باشید. / لطف کردید اومدید، مایه دلگرمی بود. / تو شادیاتون جبران کنیم.اگر گفتن خدا بیامرزتش / خدا رحمتش کنه، بگید: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه / خدا رفتگان شمارو هم رحمت کنه. (اگر طرف به تازگی کسی رو از دست داده، در جوابْ به اون تازه‌متوفی هم اشاره کنید و تسلیت رو برگردونید: خدا رحمت کنه مادرتون رو)وقتی از ما تعریف می‌کنن در جواب چی بگیم؟لطف دارید / نظر لطفتونه اگر استاد یا شخصی که به گردن شما حق داره ازتون تعریف می‌کنه بگید: این نظر لطف شماست، همهٔ اینارو از شما یاد گرفتم.اگر تعریفی که می‌کنن در مورد شما صادقه بگید: ممنونم، نظر لطف شماست.اگر تعریفی که در مورد شما می‌کنن اغراق‌شده‌ست بگید: لطف دارین، اینجوریا هم که می‌فرمایید نیست!اگر تعریف در مورد شما صادقه و شما آدم متواضعی هستید بگید: ما اینهمه نیستیم! / کاش همینجوری که شما می‌فرمایید بودیم!اگر آدم خودشیفته‌ای هستید احتمالا میگید: ممنونم، بیراه هم نمیگید، همینطوره.اگر از شما تعریفی کردن یه استراتژی می‌تونه این باشه که تعریف رو به خود طرف برگردونید. مثلا:- چقدر شما خوشگلی! + خوشگل که شمایی!اگر از لباستون تعریف می‌کنن اینطوری پیش برید:- چقدر لباست قشنگه!+ چشمات قشنگ می‌بینه! / قابل شمارو نداره!- به تن شما قشنگه! / برازندهٔ شماست!به این پست هم یه نگاهی بندازید برای آخر عاقبتتون خوبه: شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌هادر جواب انجام وظیفه بود چی بگیم:نفرمایید، لطف شما بود!اختیار دارید، بزرگوارید!موقع خداحافظی به میزبان چی بگیم؟دستتون درد نکنه، خیلی زحمت دادیم بهتون! (میزبان در جواب باید بگه: اختیار دارید، زحمت کشیدید اومدید)ممنون بابت پذیرایی، همه‌چی عالی بود!خیلی خوشحال شدیم! شما هم تشریف بیارید منزل ما!میزبان موقع خداحافظی چی باید بگه؟مهمونارو تا دم در بدرقه کنید و بگید خیلی خوش آمدید! بازم از این کارا بکنید!خیلی زحمت کشیدید اومدید! خیلی خوش گذشت!خیلی خوشحالمون کردین! صفا اوردین!جواب دوستت دارم چیست؟اگر دوستش دارید جواب بدید: ۱-منم دوستت دارم ۲-دل به دل راه داره ۳-ما بیشتر!اگر دوستش ندارید جواب بدید: ۱-ممنونم، محبت داریاگر دوستش ندارید ولی اون منتظره که شما بگید دوستش دارید، جواب بدید: ۱-خیلی ممنونم، مایه دلگرمیه ولی متاسفانه من اون اندازه که شما دوستم داری شمارو دوست ندارم.اگر دوستش ندارید و در عین حال خودشیفته هم هستید جواب بدید: ۱-اینو که می‌دونستم، همه منو دوست دارناگر می‌خواید یکم لوس کنید خودتون رو، جواب بدید: واقعنی دوستم داری؟ (همراه با لبخند پهن)به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...حدود یک سالی میشه که تو ویرگول چیزی ننوشتم. تو این یک سال مشغول دست‌وپنجه نرم کردن با چالش‌های ازدواج بودم و هستم. این پست حاصل معاشرت‌های جدیدیه که به‌عنوان یه تازه‌عروس تو این چندوقت داشتم.اگر به نظرتون پاسخ‌های دیگه‌ای رو میشه در جواب به تعارفات گفت، تو کامنت‌ها بگید تا به اسم خودتون به متن اضافه کنم. اگر هم موقعیت دیگه‌ای رو به نظرتون می‌رسه که گفته نشده، بگید که بنویسم.پ.ن: اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 19:52:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه با بحرانی به نام بازنشستگی پدر</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-yh6fm6dgu9sq</link>
                <description>پدرم تقریبا دو سالی می‌شه که از زندگی کارمندی وارد زندگی بازنشستگی شده و اینجا قراره کمی از بحران‌هایی که بعد از بازنشستگی‌اش داشتیم بنویسم.بابا بعد از سه دهه کارمندی و صبح زود رفتن و اضافه‌کار وایسادن و شب برگشتن بلاخره تونست بازنشست بشه. اینکه میگم تونست به خاطر اینه که سال‌های اولی که کار می‌کرده، مبلغ بیمه از حقوقش کم میشده ولی براش سابقه‌ای رد نمی‌شده. یعنی باید خیلی زودتر از این‌ها بازنشست میشد، اما دوندگی‌های بیمه و شکایت و شکایت‌کشی -که روال مزخرفِ معمول بیمه هم هست- باعث شد چند سالی مازاد بر ۳۰ سال کار کنه.بماند.من خوشحال بودم که بلاخره بابا تونست بازنشست شه و کنار مامان که دو سال قبل‌تر بازنشست شده بود می‌تونن دیگه برن سفر و عشق و حال. هرچند که دخترخاله‌ام که تجربهٔ پدر بازنشسته رو داشت از بحران بازنشستگی هشدار داده بود، اما مثل هر بحران دیگه‌ای فکر می‌کردم که نه، واسه من پیش نمیاد.تصوری که من از بازنشستگی پدر و مادرم داشتم تصوری که داشتم این بود که دیگه قراره بابا هر روز بره برامون نون تازه بخره، هرجای دورِ بدمسیری که می‌خوایم بریم با ماشین برسونتمون و دیگه برای تعمیر آبگرمکن قرار نیست یک هفته مدارا کنیم تا وقتش برسه. علاوه‌براین قراره هر روز بره ورزش، قراره کتاب بخونه و قراره با مامان برن سفر و خوش بگذرونن.تا یه مدت اوضاع همینطور صورتی قلب‌قلبی بود. با بابا خیلی خوش می‌گذشت و لذت می‌بردم که بلاخره بعد از این همه سال زحمت کشیدن نوبت استراحت و تفریحش رسیده. کل این ماجرا یک ماه دوام داشت.از ماه دوم کمی روال و جریانات خونه برای بابا آزارنده شده بود. اگر من فریلنسرم و کار دارم، چرا شب تا دیروقت بیدارم؟ چرا بعضی وقتا ظرفای ناهار همون موقع شسته نمیشه؟ چرا خواهرم انقدر صبحونه کم می‌خوره؟ و چراهایی از این دست، که سال‌هاست این روال‌ها تو خونه‌مون برقراره ولی چون بابا می‌رفته سرِ کار، اینا از چشمش دور می‌مونده. از طرفی مادرم درگیر نگهداری از مادربزرگم شده بود و دیگه نشد سفر دونفره برن.آغاز بحران بازنشستگی بابا...ازونجایی که می‌دونستم بابا به مطالعه علاقه داره، چندتایی کتاب بهش دادم بخونه. حدود یکی دو ماه کتاب می‌خوند اما کم‌کم داشت از کتاب هم خسته میشد. تو مرحلهٔ بعد ترجیح داد دراز بکشه تو تخت و کتاب صوتی گوش کنه؛ ولی اونم خیلی دوام نداشت. [پیشنهاد مطالعه: حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال!]قهرمان قدیمی جدول‌های روزنامه دو مرتبه به میدان مسابقات بازگشت! تقریبا تمام جدول‌هارو حفظ شده بود و هیچ جدول جدیدی براش وجود نداشت.اگر براتون سواله این سریال‌های قدیمی تلویزیون که برای بار هزارم پخشش می‌کنن رو کی می‌بینه، باید بگم بابای من. از پایتخت گرفته تا مختارنامه، تمام سریال‌های تلویزیون رو چندین و چند بار میدید. بعد دیگه پای تلویزیون خسته میشد، می‌رفت باقی مراسم فیلم و سریال دیدن رو توی موبایلش و به حالت نیمه‌چُرت ادامه میداد. [پیشنهاد مطالعه: با دیدن کدام سریال آچمز شویم؟]هر روز هم می‌رفت دوچرخه‌سواری، ولی بعد دکتر به خاطر دردِ گردن ورزش کردن رو براش منع کرد.وسایل قدیمی و مدارک کهنه‌اش رو خونه‌تکونی کرد و کلی کاغذ بی‌خود ریخت دور؛ منتها اینم نهایتا دو روز سرگرمش کرد.بازنشستگی در واقعیتبابا به‌طور جدی وارد بحران بازنشستگی شدبهش پیشنهاد دادیم دنبال کار بگرده. ازونجایی که سن زیادی نداره و ازکارافتاده نشده - و صد البته مهم‌تر تو خونه حوصله‌اش سر رفته- خودش هم بدش نمیومد دوباره بره سر کار. منتها ترجیح میداد کار تمام‌وقت نباشه و با کاری که اینهمه سال انجام می‌داده هم فرق داشته باشه - چون اگر بعد از سی و خورده‌ای سال دوباره می‌رفت سراغ همون کار، ممکن بود از شدت انزجار بالا بیاره.جستجوهای ما شروع شد. بابا عملاً هیچ رزومه‌ای نداشت. یک بار خواستم براش رزومه درست کنم ولی خب در عمل به کار نمیومد. چون:اولاً: دلش می‌خواست دیگه کارمند اداره نباشه و بره مثلا مسئول ثبتنام باشگاه ورزشی بشه، یا بره فروشندهٔ مغازه بشه یا مثلا مدیر رستوران شه. که خب برای این مشاغل رزومه‌ای که داشت بی‌ارتباط بود.دوماً: اگر می‌دیدن یکی ۳۰ سال تو یه حوزهٔ شغلی کار کرده، ممکن بود توانمندیش رو بیش از حدی که احتیاج دارن ارزیابی کنن، یا فکر کنن نمی‌تونن از پسِ مبلغ حقوقش بربیان. درحالیکه حقوق چندان برای بابا اهمیتی نداشت. حجم کار براش مهم بود.سوماً: برای اینجور موقعیت‌های شغلی که مشاغل پایه و میان‌پایه محسوب میشن، هیچ سامانهٔ درست درمونی وجود نداشت که بشه درخواست همکاری فرستاد! با اینکه الان دیگه همه موبایل دارن و بعید می‌دونم کسی بره سراغ نیازمندی‌های روزنامه، ولی هیچ وبسایت حرفه‌ای یا اپلیکیشنی نبود که کار وب‌سایت‌هایی مثل جابینجا رو برای مشاغل پایه انجام بده. شاید یه دونه وبسایت بود که اونم مختص این مشاغل نبود؛ کل مشاغل رو اعم از پایه و غیرپایه پوشش میداد که انقدر شلوغ و درهم برهم بود که نمیشد سر درآورد.پیدا کردن شغل محدود شد به سپردن به دوست و آشنا و چشم انداختن برای شکار آگهی‌های استخدامی‌ای که به دیوار می‌زدن.ختم این غائله برمی‌گرده به یه روزی که بابا رفته بود قدم بزنه و چشمش می‌خوره به یکی از مغازه‌های محل که پشت ویترین نوشته بود به فروشنده بازنشسته نیازمندیم، و رفتن به آنجا همانا و پیدا کردن کار پاره‌وقت بعد از حدود دو سال همان.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقی‌ست...اخیراً که داشتم ماجرای بحران بازنشستگی پدرم رو برای یکی از دوستام تعریف می‌کردم ازش شنیدم که وب‌سایتی هست به نام بانی کار که مخصوص مشاغل این‌چنینه (که بهشون مشاغل پایه گفته میشه) و فرایند استخدام رو راحت می‌کنه. برای اینکه بیشتر از این دلم نسوزه از این یک سال و خورده‌ای که از این سایت بی‌خبر بودم، گفتم اینجا هم معرفیش کنم که حداقل داستان خونهٔ ما برای بقیه تکرار نشه!آیا شما هم شاهد بحران بازنشستگی نزدیکانتون بودین؟ راه‌حل‌تون برای برطرف کردن بی‌حوصلگی‌شون چی بوده؟</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فریلنسرها هیچوقت فری نیستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Freelancers/why-freelancers-arent-free-marmxzqes0qf</link>
                <description>من یه فریلنسرم اما در عمل هیچوقت فری نیستم [free: آزاد]. کل روز فکر و ذکرم کاره، وقت خالی کم دارم [اصلا ندارم]، کرونا و تعطیلیاش تاثیری تو کارم نذاشته و تقویم زندگیم با تقویم زندگی بقیه فرق داره: هیچ روز تعطیلی نداره. اوایلی که فریلنسر شده بودم خوشحال بودم که مجبور نیستم عین کارمندا صبحا سر یه ساعتی بزنم بیرون و درگیر یه روتین بشم. وقتی دورکاری می‌کنی ساعت کاریت دست خودته و خودت تصمیم می‌گیری کی بخوابی، کی بیدار شی و کی کار کنی. در واقع از این قید و بندها فری هستی. ولی همونطور که از تیتر این پست متوجه شدین، نتونستم اونطوری که باید، فری باشم. اسمش اینه که تو خونه کار می‌کنی و ساعت کاریت دست خودته، ولی در عمل تو کل روز و کل هفته در حال کار کردنی.راه‌های مختلفی رو برای مدیریت زمان و نظم و... امتحان کردم (چگونه به‌عنوان یک فریلنسر زندگی‌ام را جمع‌وجور می‌کنم؟) و هرکدوم تو یه برههٔ زمانی جواب میدادن و بعدش دوباره بی‌نظمی بر نظم غلبه می‌کرد. تعداد پروژه‌های کاری زیاد میشد، پروژه‌های شخصی باز مونده بودن و یه خستگی مداوم همراهم بود. راه‌های جدیدی رو که اخیراً امتحان کردم -یا به عبارتی اون روتین جدید- رو اینجا می‌نویسم شاید به درد بقیهٔ فریلنسرها یا اونایی که به خاطر کرونا دورکار شدن هم خورد:مشکلات فریلنسریپرونده‌های باز رو چطور بستم؟تمرکزم رو گذاشتم روی به حداقل رسوندن تعداد پرونده‌‌ها. این کار رو توی چند مرحله انجام دادم:۱-ددلاین براشون گذاشتم. اگر کاری فقط یک مرحله مونده بود تا تموم بشه و همون مرحله مدت‌ها به تعویق می‌افتاد، تاریخ تعیین کردم و تا اون تاریخ انجامش دادم تا قالش کنده شه. مثلا پیگیری مراحل دفاع پایان‌نامه‌ام که سرجمع یک هفته هم نمیشد، چند ماه بود که به تعویق افتاده بود. برای خودم ددلاین گذاشتم که تا اول مهر تموم شده باشه. کاری که شش ماه به تعویق افتاده بود، ظرف دو هفته انجام شد. (آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟)۲-ارزش و اهمیت پروژه‌هارو بازبینی کردم. اگر پروژه‌ای شغلی بود و آوردهٔ مالی‌اش به زحمت و وقتش نمی‌ارزید، کنسل کردم. اگر پروژهٔ شخصی بود، موکولش کردم به آینده؛ اما اینطوری که براش تاریخ شروع تعیین کردم و به این دید نگاهش کردم که موقتاً بسته شده و فشاری روم نیست. از اونجایی که تاریخ شروع براش گذاشتم خیالمم راحته که قرار نیست به قبرستان پروژه‌ها منتقل شه.۳-یاد گرفتم نه بگم. هیچ موقع چیز دیگری رو -علی‌الخصوص پول رو- به آسایش خودتون مقدم ندونید. اگر سال‌هاست دارید به امید یک روزی که اون روز بلاخره استراحت کنید سخت کار می‌کنید، مطمئن باشید اون روز نمیاد. فشار کاری رو کمتر کنید، به پروژه‌هایی که فقط قراره پاسخگوی طمع و هوس شما باشن نه بگید، کمی بیشتر به زمان حال اهمیت بدید. برای من این نه گفتن و کنده شدن از آینده و چسبیدن به حال، خیلی سخت بود. اما شد. اولش یکم درد داشت ولی بعد درست شد. خسته از حجم زیاد کارخستگی شخصی رو چطوری برطرف کردم؟۱-دوز کوچیکی از لذت‌های شخصی رو به شبانه‌روز تزریق کردم. برای اینکه کل روز رو کسل نباشم و خستگی بازدهیم رو پایین نیاره، برای خودم پاداش‌های کوچیکی در نظر گرفتم که هم زود به دست بیاد (در پایان روز، نه پایان هفته) و هم راحت باشه (مهیا کردنش سخت نباشه که تبدیلش کنه به یه کار نشدنی). مثلا دوشنبه‌ها روز فیلم دیدنمه؛ هر دوشنبه به شوق شب که قراره فیلم تماشا کنم کار می‌کنم.۲-ساعت و روز تعطیلیِ کار برای خودم گذاشتم. از ساعت ۸ شب به بعد مطلقا هیچ کاری (شغلی) انجام نمیدم. در عوض پروژه‌های نیمه‌کارهٔ شخصی رو پیش می‌برم. مثلا کتابی که نصفه مونده یا نوشتن یه پست ویرگول بعد از هفت ماه :))) . ساعت ۸ رو بعد از چندین روز تست کردن قطعی کردم. اول ساعت ۶ رو انتخاب کرده بودم، بعد ساعت ۴ و بعد ۹. بعد از چندین روز آزمون و خطا فهمیدم ساعت ۸ بهترین ساعت واسه منه که کارم رو تعطیل کنم.جمعه‌ها رو هم تعطیل در نظر گرفتم و با خودم قرار گذاشتم برای اینکه باقی روزهای هفته رو دووم بیارم لازمه که یک روز (حداقل!) استراحت کنم.۳-از موبایل هوشمندانه‌تر استفاده کردم. با اینکه برای خودم ساعت تعطیلی گذاشتم ولی بعضی‌وقتا موظف بودم حتما در دسترس باشم و کار رو پیش ببرم. حالا اگر می‌خواستم استراحت کنم یا اگر جایی بودم که امکان بردن لپتاپ نداشتم چطور میشد؟ نسخهٔ موبایلی خیلی از نرم‌افزارهایی رو که روی لپتاپ داشتم روی گوشی نصب کردم. مثلا اپلیکیشن Trello که مدیریت پروژه رو باهاش انجام میدم روی گوشی نصب کردم تا به محض اینکه نوتیفیکیشن برام میاد سریع پاسخگو باشم، در عین حال نیازی هم نباشه لپتاپم رو همه‌جا با خودم ببرم. اپلیکیشن Word و Excel رو هم نصب کردم که فایل‌هایی که ارسال میشن و نیاز دارن همون موقع بررسی شن رو در لحظه توی گوشی بررسی کنم. (البته گوشی من سامسونگه، نمی‌دونم اونایی که با آیفون کار می‌کنن می‌تونن اپلیکیشن‌های مایکروسافت رو نصب کنن یا نه.)تنظیمات نوتیفیکیشن‌های گروه‌های کاری رو تغییر دادم. روز پنجشنبه تنظیمات پیام‌رسان‌ها رو طوری می‌کنم که تا شنبه میوت باشن و این یعنی روز جمعه نوتیفیکیشن‌های مربوط به شغل مزاحم استراحتم نمیشه.برای اینکه از وضعیت پشت میز نشینی دور شم و ستون فقراتم شکل صندلی به خودش نگیره، وب‌گردیام رو از توی گوشی دنبال می‌کنم و در عوض هرجای خونه که بخوام لم میدم. قبلا اینطوری بود که اگر کاری رو میشد هم از گوشی پیش برد هم از لپتاپ، ترجیحم لپتاپ بود و برای کار با لپتاپ عادت دارم پشت میز بشینم. ولی الان یه سری کارارو (مثل چک کردن ایمیل، جواب به پیام‌های کاری تو پیام‌رسان‌ها، یادداشت‌برداری) از توی موبایل انجام میدم و خودم رو محدود به نشستن پشت میز نمی‌کنم.اپلیکیشنی برای ایجاد و تثبیت عادت روی گوشی نصب کردم که هر روز بهم یادآوری می‌کنه باید کمِ کم یک صفحه کتاب مطالعه کنم (اسم اپ: Grow). اینطوری خیالم راحته اون دوز روزانهٔ خوشی‌های شخصی رو یادم نمیره. [تو همین هفته با اجرای این قانون تونستم شروع کنم به خوندن جلد اول رمان در جستجوی زمان از دست رفته] (حقیقت سادهٔ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال)در واقع نگاهم رو به گوشی موبایل از یک وسیلهٔ جانبی تغییر دادم به یک ابزار ضروری که کمک می‌کنه پروژه‌هام رو هوشمندانه پیش ببرم و کلی دفتر دستک و لپتاپ رو همه‌جا دنبال خودم نکشونم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...با اینکه هرکسی که بهم می‌رسه میگه ایشالا یه روز توام کار پیدا می‌کنی ولی واقعیت اینه که فریلنسر بی‌برنامه مثل کارمندی می‌مونه که دو شیفت داره کار می‌کنه. برنامه‌ای رو که در حال حاضر دارم پیش می‌برم، به لطف کمک‌های یکی از عزیزترین دوستانم اجرایی شد که اگر نبود همچنان داشتم زیر فشار کار له می‌شدم.شما پرونده‌های بازتون رو چطوری می‌بندید؟ یا برای پروژه‌های شخصیتون چطوری برنامه‌ریزی می‌کنید؟</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 23:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌ها (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%B2-moaztt4rafbu</link>
                <description>تو پست قبلی ویژگی‌های اولین دسته‌ از افراد خودشیفته (خودشیفته‌ آشکار) رو گفتم که کمابیش می‌شناختیمشون. دسته دوم رو که تو این پست قراره بگم باهاشون کمتر آشناییم:خودشیفتگی پنهانتو روانشناسی، رفتار می‌تونه آشکار یا پنهان باشه. رفتارهای آشکار اونایی هستن که به‌سادگی توسط بقیه دیده میشن. پیدا کردن خودشیفته‌های آشکار احتمالا برای همه‌مون کار ساده‌ایه، همونی که همیشه تو جمع‌ها داره داستان‌های خارق‌العاده از خودش تعریف می‌کنه که در نهایت همه میگن به‌به و چه‌چه!اما رفتارهای پنهانی خیلی زیرپوستی‌ هستن و تشخیصش برای بقیه چندان هم ساده نیست. خودشیفته پنهان یه پله از خودشیفته آشکار باهوش‌تره؛ کسیه که هدفش همونه -یعنی همچنان حس همدلی نسبت به بقیه نداره و دلش میخواد تحسین بشه- ولی با یه روش متفاوتی از خودشیفته‌های آشکار اینکارو می‌کنه.مثل این می‌مونه که به یک آهنگ ثابت یه بار با صدای بلند گوش بدید و یه بار با صدای کم. به هر حال آهنگ همونه، فقط درجه‌ی صداش فرق کرده.  Hubert Netzer مجسمه نارسیس اثرخودشیفتگی پنهان .vs خودشیفتگی آشکارتنها تفاوت خودشیفته‌های پنهان با آشکار اینه که خودشیفته‌های پنهان مایلن درونگرا باشن. خودشیفته‌های آشکار به‌راحتی قابل تشخیصن چون با صدای بلند، متکبرانه، بدون توجه به نیاز دیگران و تشنه‌ی تحسین هستن. در واقع رفتارهای برونگرایانه از خودشون نشون میدن و به همین خاطر به سادگی میشه شناسایی‌شون کرد. اما شناسایی خودشیفته‌های پنهان با چه نشونه‌هاییه؟۱-خودستایی منفعلانه: ای آینه جادویی بگو کی از همه زیباتره؟خودشیفته‌های پنهان ممکنه غیرمستقیم طلب تحسین کنن، یا عامدانه دستاوردها یا استعدادهاشون رو دست‌کم بگیرن تا بقیه بهشون اطمینان بدن که چقدر بااستعداد هستن. خودشیفته‌ی پنهان از تاکتیک‌های نرم‌تری استفاده می‌کنه تا به هدفش برسه.بنابراین هرچقدر خودشیفته‌ آشکار به‌طور فاعلانه دستاوردهاش رو با صدای بلند به همه اعلام می‌کنه تا تحسینشون رو برانگیزه، خودشیفته پنهان به‌طور منفعلانه با کوچک‌نمایی استعدادهاش، دنبال جلب اعتمادبه‌نفس از دیگرانه.۲-سرزنش کردن و القای حس شرمندگی: چرا ماشین جدیدم رو دیدی خوشحال نشدی؟ دلم شکست...شرمنده کردنِ دیگران یکی از ترفند‌هاییه که خودشیفته‌ها به کار می‌برن تا موقعیت بالای خودشون رو نسبت به دیگران تضمین کنن. خودشیفته‌ آشکار و برونگرا واضح‌تر عمل می‌کنه: خیلی صریح شما رو تحقیر می‌کنه، بی‌ادبه، انتقاد می‌کنه و طعنه‌آمیز حرف می‌زنه.خودشیفته‌های درونگرا و نهان، رویکرد ملایم‌تری دارن برای اینکه توضیح بدن چرا مقصر شمایید و نه اونا. حتی ممکنه نشون بدن خودشون قربانی رفتار شما هستن؛ و این کار رو می‌کنن تا تو موقعیتی قرار بگیرن که بتونن ازتون تمجید و اطمینان دریافت کنن. اما درنهایت در پایان این تعاملات، هدف خودشیفته‌ اینه که شخص دیگر رو کوچیک جلوه بده.۳-در رابطه با یک خودشیفته‌ معمولا بار سنگین احساسی رابطه بر دوش شماست.در نهایت خودشیفته‌ها دهنده نیستن، به نظر اونا انرژی صرف کردن برای چیزی که در خدمتشون نیست، ارزش نداره. اگر خودشیفته‌ پنهان به ظاهر نشون میده که چیزی رو داره به شما میده، قطعا هدفش اینه که چیزی رو در مقابل از شما دریافت کنه. اگر داره به کسی کمک می‌کنه اول مطمئن میشه که اون فرد یا حداقل چند نفر دیگه در حال تماشاش باشن. (حتی این رفتار رو تو بعضی از سلبریتی‌ها موقع کمک به زلزله‌زده‌ها یا سیل‌زده‌ها میشه دید.)John Gibson مجسمه نارسیس اثر حالا چاره چیه؟ درمون چی چیه؟ | درمان خودشیفتگیشما نمی‌تونین یه خودشیفته‌ رو تغییر بدید یا با دوست داشتن زیاد خوشحالش کنید یا خودتون رو تغییر بدید تا باب میل اون بشید و خوشحال بشه. چون اون هیچوقت احساسات شما رو حس نمی‌کنه. اون هیچوقت حس نمی‌کنه در یک رابطه یا هر حیطه‌ای از زندگیش اقناع شده، چون هیچی به قدر کافی خاص نیست براش. شما هیچوقت براش کافی نیستید چون خودش هم هیچوقت برای خودش کافی نیست.ممکنه در حال حاضر با یه فرد خودشیفته‌ در ارتباط باشید، چه عضوی از خانواده‌تون چه همکارتون، یا هرکس دیگه‌ای. نکته‌ای که وجود داره اینه که اونارو نمی‌تونین کاری کنید (خودشونم نمیتونن احتمالا)، فقط می‌تونید روی خودتون کنترل داشته باشید. حالا چیکار کنید که کمتر دردتون بیاد؟۱-فرد خودشیفته هرکاری می‌کنه شما به خودتون نگیرید!عدم توجه به شما، احساس محق بودن، شما رو بازیچه‌ی خودشون کردن یا هرجوری که میخوان با شما رفتار کردن، و انواع فریبکاری‌های دیگه‌ای که یک خودشیفته‌ انجام میده، به درون خودش ربط داره. باید در تعامل با فرد خودشیفته‌ در نظر داشته باشید که مهم نیست شما اصلا کاری کرده باشید یا نه، اونا چون با درون خودشون به تعادل نرسیدن احتمالاً شما رو مقصر اعلام می‌کنن. بهتره خودتون موقعیت رو حل و فصل کنید و ببینید آیا واقعا نقشی در عصبانی کردن طرف مقابل داشتید؟ آیا خطایی مرتکب شدید؟ اگر اینطور نبود عصبانیت اونا رو به خودتون نگیرید، چون این همون چیزیه که دقیقا اونا میخوان: که شما مقصر باشید و اونا در طرف قدرتمند باشن.یادتون باشه خودشیفته‌ها چون احساس کمبود دارن باید به نوعی خودشون رو بزرگ جلوه بدن.۲-بین خودتون و فرد خودشیفته مرزگذاری کنیدخودشیفته‌ها مرزبندی‌های سالم ندارن. شما با تعیین مرز برای یه فرد دیگه مشخص می‌کنید که چه چیزهایی براتون ارزشه، چه چیزهایی براتون اهمیت داره و مرزهایی که می‌ذارید قراره کمک کنه ارزش‌ها و اولویت‌هاتون حفظ بشن.۳-نیفتید گوشه‌ی رینگ! خودتون وکیل مدافع خودتون باشیددر تعامل با یک خودشیفته‌ ممکنه به‌سادگی از حقتون کوتاه بیاید (چون جذاب لعنتین). برای خودتون وقت بذارید و به این فکر کنید که کی هستید؟ علاقه‌مندی‌ها، اهداف و ارزش‌هاتون چیاست؟ اگر قراره با یه خودشیفته‌ تعامل کنید حتما حتما باید رابطه‌تون با خودتون محکم باشه، چون اونا می‌تونن به راحتی از احساسات شما سواستفاده کنن و انقدر زیرپوستی بهتون دستور بدن که یه روز به خودتون بیاید و ببینید با اونی که قبلا بودید خیلی فاصله دارید؛ انگار دیگه یادتون رفته کی بودید. وقتی خودتون با خودتون تکلیفتون معلوم باشه، خودشیفته‌ فرصتی رو پیدا میکنه که با اون روی آگاه و باهوش شما رودررو بشه. شما نشون می‌دید از تکنیکاش خبر دارید و اون می‌فهمه حناش برای شما رنگی نداره.۴-ازش دور شید، خیلی دور.تحمل یک رابطه با فرد خودشیفته‌ می‌تونه خیلی مخرب باشه. گاهی وقتا نمیشه فاصله ایجاد کرد، مثلا اگر عضوی از خانواده‌تون باشه یا همکاری باشه که با هم تو یه اتاق کار می‌کنید.اینجور وقتا سعی کنید تعاملات فردی‌تون رو باهاش محدود کنید، درخواست کنید که جای میزتون رو توی شرکت تغییر بدن، ساعت استراحتتون رو تغییر بدید و ارتباط‌تون رو با فرد خودشیفته‌ تا جایی که میشه کمتر کنید.به خاطر داشته باشید هدف از ایجاد فاصله این نیست که به فرد خودشیفته‌ آسیب بزنید، هدف اینه که از خودتون محافظت کنید و فضا رو برای خودتون بهبود ببخشید.خودشیفته ها در شبکه‌های اجتماعی:توییت‌های جالبی که در مورد خودشیفتگی و افراد خودشیفته دیدم رو باهاتون به اشتراک می‌ذارم تا ببینیم بقیه در این مورد چه‌جوری فکر می‌کنن. یادتون باشه که قرار نیست قضاوت‌شون کنیم و این‌ها هم صرفا تجربه‌های هر شخص از این مسئله‌ست. (اگر دوست دارید در مورد خودشیفته ها در شبکه های اجتماعی بیشتر بدونید می‌تونید How to Spot a Narcissist on Social Media رو بخونید. ...شایدم بعدا ترجمه‌اش رو نوشتم.)اختلال شخصیت خودشیفتهرفتار شخصیت نارسیسنارسیسیستویژگی افراد خودشیفتهعلائم بیماری خودشیفتگینارسیسیسمخودشیفتگیبه پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...درنهایت تشخیص قطعی اینکه فردی اختلال شخصیت خودشیفته داره به عهده‌ی من و شما نیست؛ یه دکتر روانشناس/روانپزشک باید تشخیص رسمی رو بده.برای نوشتن این پست، علاوه‌بر تجربه شخصی و منابع پست قبلی، از این منبع هم ترجمه‌ی آزاد کردم. در ضمن سایت ترجمان از ماجرای خودشیفتگی و فروید مقاله‌ای داره که می‌تونید یه نگاهی بهش بندازید. این ویدیو هم از روانشناسی خودشیفتگی شاید جالب باشه براتون.بهم بگید که آیا تا حالا با یک خودشیفته پنهان سروکار داشتین؟ برای اینکه کمتر اذیت بشید چه راه‌حلی پیدا کردین؟پ.ن: اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)*پست قبلی رو اگه نخوندین واسه محکم‌کاری یه نگاهی بندازید: https://virgool.io/@shakiba/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h8nvlg9yzcbi </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 15:29:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌ها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h8nvlg9yzcbi</link>
                <description>نارسیس از ریشه‌ی «نارکو» به معنی بی‌حس شدن و کرخت شدن گرفته شده و با واژه‌ی «نارکوتیک» به معنی مخدر هم هم‌ریشه‌ست.افسانه نارسیس:نارسیس -یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای یونان باستان- پسر بسیار جذاب لعنتی‌ای بود (مثل عکس پایین) که همه شیفته‌اش بودن ولی اون به هیچکس -حتی الهه‌های خوش‌ بر و رو‌- محل نمی‌ذاشت. یه روز یکی از این خوشگلا از الهه‌ی انتقام -نِمِسیس- درخواست می‌کنه که انتقامشون رو از نارسیس بگیره. انتقام اینطور پیش رفت: یه روز که نارسیس میره لب چشمه که آب بخوره، تصویر خودش رو در آب می‌بینه و شیفته و دل‌باخته‌ی خودش میشه. انقدر کنار آب قربون صدقه‌ی خودش میره که توانش رو از دست میده و می‌میره. (روایات مختلفی هست از مرگش، بعضی هم میگن می‌پره تو آب). در محل مرگش گُلی در میاد که اسمش رو میذارن نارسیس، یا همون گل نرگس خودمون.Stjepan Hauser :یکی از جذاب‌های لعنتی عالم امکان: نوازنده ویولن‌سل اهل کرواسی همه‌ یه دورانی خودشیفته بودیم ولی خودشیفته‌ها گیر کردن تو اون دوران!تو روانشناسی از واژه‌ی نارسیسیسم برای بیان خودشیفتگی یا خوددوستی افراطی استفاده می‌کنن. فرد خودشیفته درست مثل نارسیس، بازتاب خودش رو به هرچیز دیگه‌ای ترجیح میده و دیگران براش نقش اون چشمه رو دارن که تصویر زیباش رو بهش نشون میدن.همه‌ی ما یه دوره‌ای از زندگی -به‌طور خاص در کودکی- خودشیفتگی رو تجربه کردیم. وقتی که کودک حس می‌کنه همه دست به سینه در خدمت اون هستن و باید پادشاهی کنه، منظورم اون سنه. ولی بعضیا تو بزرگسالی هم عین همون دوران کودکی رفتار می‌کنن و فکر می‌کنن جهان گرد اونا می‌چرخه.مبتلایان به خودشیفتگی اغلب قربانی خودشیفتگی والدین‌شون بودن؛ نوعی سوءاستفاده‌ی عاطفی که هیچ راه فراری هم نداشتن ازش. یعنی درست توسط همون کسانی که باید عشق به کودک می‌دادن و می‌پذیرفتنش، تحقیر شدن، مورد ظلم واقع شدن، و پس زده شدن. در نتیجه یک سپر دفاعی درست کردن که از نظر اجتماعی اونا رو به چالش کشونده و غیرقابل‌تحمل کرده.کودک تو خانواده خودشیفته یاد می‌گیره که دریافت عشق از پدر و مادر بسته به اینه که مطابق درخواست‌های اونا کاری رو انجام بده. یعنی کودک شرطی میشه. علاوه‌براین بابت هر اشتباه کوچک یا شکستی به‌شدت انتقاد میشه و مورد قضاوت والدینش قرار می‌گیره.نقاشی نارسیس اثر کاراواجواگر این نشونه‌ها رو تو کسی دیدی فقط فرار کن!تفاوت خودخواه بودن با خودشیفته بودن اینه که فردِ خودخواه در فواصل معینی خودمحوره، ولی در خودشیفتگی فرد به طور مداوم فاقد همدلی با دیگرانه.تشخیص قطعی اینکه فردی اختلال شخصیت خودشیفته داره به عهده‌ی من و شما نیست؛ یه دکتر روانشناس/روانپزشک باید تشخیص رسمی رو بده. در ادامه چندتا از ویژگی‌هایی‌رو میگم که صرفا چراغ هشدار رو برامون روشن کنه تا بعد به دکتر مراجعه کنیم:۱-اولش خیلی جذابِ لعنتی هستناحتمالا شروع رابطه‌تون با یه فرد خودشیفته خیلی رویایی باشه. به‌طورمداوم بهتون پیام میده و هی میگه دوستت دارم. (کاری که به نظر متخصص‌ها بمباران عشقی محسوب میشه.) احتمالا زیاد هم بهتون بگه چقدر تو باهوشی!آدم خودشیفته فکر می‌کنه سزاوارِ بودن با افرادیه که خاص هستن و فقط این افرادِ خاصن که می‌تونن تمام و کمال ازشون تعریف کنن. اما به محض اینکه از رفتار شما ناامید بشن، سریعا عصبانیتون می‌کنن. معمولا هم شما نمی‌دونین که چطور شد که اینطور شد!اگه کسی اول راه خیلی بوجی‌موجی بود و بمباران عشقیتون کرد، گوشی دستتون باشه. اگر فکر می‌کنید الان زوده که با این شدت بخوان دوستتون داشته باشن، شاید درست فکر می‌کنید! خودشیفته‌ها اول مسیر معمولا ارتباطات سطحی دارن.۲-همش درباره خودشون حرف میزنن و موقع حرف زدن شما که میشه باید برن دستشوییخودشیفته‌ها معمولا دوست دارن در مورد دستاوردهاشون حرف بزنن. این کارو می‌کنن چون این حس رو بهشون میده که باهوش‌تر و بهتر از هرکس دیگه‌ای هستن و کمک می‌کنه ظاهری از اعتمادبه‌نفس داشته باشن. معمولا تو بیانِ دستاوردهاشون اغراق می‌کنن و استعدادهاشون رو توی داستان‌هایی که میگن کمی تزئین‌شده نشون میدن تا ستایش بقیه رو جلب کنن.این رفتار درست مثل رفتار کودکان خردسال توی سن رُشده:خاله بیا نقاشیامو بهت نشون بدم!خاله ببین خودم کیک درست کردم!خاله بیا عروسکایی که بابام برام خریده رو ببین!احتمالا این رفتار در بزرگسالی به این شکل بروز کنه: «این ماشینو می‌بینی؟ خودم خریدما!»، «تمام لوسترهای این خونه رو خودم ساختم! [نهایتا یه سطل فلزی رو برعکس کرده شده لوستر]انقدر مشغول حرف زدن از خودشونن که فرصتی برای گوش دادن به شما ندارن. وقتی دارید باهاشون از خودتون حرف میزنید دقت کنید چه واکنشی میدن: آیا ازتون سوالاتی می‌پرسن در راستای ادامه‌ پیدا کردن گفتگو و علاقه‌ای نشون میدن به شناخت بیشتر شما؟ (مثلا: چیشد که اونکارو کردی؟ خب بعد خوشت اومد از فلان کار؟)۳-عین زامبی از تعریف و تمجیدی که شما می‌کنید تغذیه می‌کننشاید به نظر بیاد که خودشیفته‌ها بیش از اندازه اعتمادبه‌نفس دارن، ولی باید بگم که مشکل ریشه‌ای از کمبود عزت نفسه. اونا احساس ارزشمندی و قدرت رو از طریق آدمای دیگه تامین می‌کنن، اما به خاطر عزت نفس پایین، خیلی زود سرخورده میشن و به همین خاطر هست که مدام به تعریف و تمجید‌هایی که شما ازشون می‌کنید احتیاج دارن.دقت کنید که دو مشخصه‌ای که خودشیفته‌ها رو از اونایی که اعتمادبه‌نفس خوبی دارن جدا می‌کنه اینه که خودشیفته‌ها برای حس ارزشمندی به دیگران احتیاج دارن و با پایین آوردن بقیه خودشون رو بالا می‌کشن. درحالیکه فردی که اعتمادبه‌نفس خوبی داره اینطور نیست.۴-به شما این احساس رو میدن که تو رابطه نقش هویج رو دارید...در حالت عادی یه فرد سالم که مراحل رشد طبیعی رو گذرونده باشه، با بزرگ شدن متوجه میشه دنیای بیرونش مستقل از خودش وجود داره، درنتیجه می‌تونه بین خودش و دنیای بیرون تفاوت قائل بشه و بعد چیزی غیر از شخصِ خودش رو موضوع توجه و عشق قرار بده.در واقع فرد سالم می‌تونه عاشق بشه- یعنی فرد دیگه‌ای رو به‌اندازه‌ی خودش دوست داشته باشه و از طریق به‌دست آوردن عشق اون، به خودش هم عشق بورزه. ولی فرد خودشیفته هیچوقت نمی‌تونه شیفته‌ی فرد دیگه‌ای غیر از خودش بشه. این حالت دقیقا همون معنی کلمه‌ی نارسیس رو میده که اول متن گفتم: فرد دچار کرختی و بی‌حسی میشه، در دنیای درونی افکار خودش غرق میشه و این وضع حالت مخدر داره براش و آرومش می‌کنه.اثرات خودشیفتگی باعث میشه فرد خودشیفته طرف دیگه‌ی رابطه رو مثل یک شی درنظر بگیره و اشخاص دیگه براش هیچ فرقی با صندلی نداشته باشن.دقت کنید وقتی دارید از روز بدی که گذروندید حرف می‌زنید، یا دعواتون با یکی از دوستاتون رو تعریف می‌کنید، یا به طور کلی وقتی از چیزی که ناراحتتتون کرده یا عصبانیتون کرده حرف می‌زنید، طرفتون بهتون اهمیت میده یا یه جور نشون میده که حوصله‌اش سر رفته؟ ناتوانی در همدردی و همدلی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فرد خودشیفته‌ست.۵-امکان نداره عاشق بشن!نیاز خودشیفته‌ها به تمجید و ستایش اغلب اوقات اونا رو به سمت جذاب و کاریزماتیک بودن سوق میده - که به سادگی می‌تونه جرقه‌ی یک رابطه عاطفی رو بزنه. ولی چون نمی‌تونن دنیای درون طرف رو درک کنن و همدردی کنن باهاش، برای اغلب اونا غیرممکنه که عاشق بشن. رابطه برای اونا خیلی سطحیه. هدف اونا اینه که از لذت بی‌قیدوشرطی بهره‌مند بشن، به همین دلیل به محض اینکه احساس صمیمیت بیشتر بشه تو رابطه یا احساس کنن چالشِ تضمینِ یک رابطه رو با موفقیت پشت سر گذاشتن، سریع علاقه‌شون رو به رابطه از دست میدن. [حرف ازدواج که میشه در میرن.]تحقیقات نشون داده که خودشیفته‌ها جذابیت زیادی برای افراد دارن، چراکه به نظر میاد از اعتمادبه‌نفس بیشتری نسبت به اونا برخوردارن. ویژگی‌ای که مورد پسند خیلی‌هاست.نقاشی نارسیس اثر دالیآیا من خودشیفته هستم؟اختلال شخصیت خودشیفته تعریف و ملاک‌های تشخیص ثابتی داره، مثلا اغلب خودشیفته‌ها:حس خودشاخ‌پنداری دارنتوهم تاثیرگذار بودن، مشهور بودن و مهم بودن دارنتوانایی‌ها، استعدادها و دستاوردهاشون رو اغراق‌آمیز جلوه میدنبه تحسین و تصدیق اشتیاق دارندرگیر زیبایی، عشق، قدرت، و موفقیتنحس اغراق‌شده‌ای از خاص و منحصربه‌فرد بودن دارناعتقاد دارن دنیا چیزی بهشون بدهکارهاز دیگران برای به‌دست‌آوردن اون چیزی که می‌خوان سواستفاده می‌کننبا دیگران همدلی ندارنآیا همسر/دوست من خودشیفته‌ست؟اگر می‌بینید قوانین رابطه فقط برای شما اجرا میشه، نه برای اون، ممکنه رابطه‌تون با یه آدم نارسیستی باشه.آیا رییس من خودشیفته‌ست؟معمولا در مذاکرات کاری، رییس خودشیفته بیشتر از اینکه سعی داشته باشه قضیه رو حل و فصل کنه، سعی داره برنده‌ی مذاکره باشه.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...تو این پست فقط دسته‌ی اول خودشیفته‌هارو معرفی کردم که کمابیش همه باهاشون آشنا بودیم (می‌تونید این ویدیوی تدتاک رو هم ببینید). تو پست بعدی قراره یه دسته‌ی دیگه از خودشیفته‌هارو معرفی می‌کنم که کمتر ازشون شنیدیم و شاید هیچوقت فکر نمی‌کردیم که اینا هم خودشیفته باشن، و اینم بگم در تعامل باهاشون چیکار باید بکنیم که آسیب نبینیم.من روانشناس نیستم، صرفا از موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده می‌نویسم (قبلا هم از وسواس نوشتم). برای نوشتن این پست در کنار تجربه‌ی شخصیم، از بخش‌هایی از این کتاب و ترجمه‌ی آزادی از این منبع، این منبع و این منبع هم استفاده کردم.برام بگید که شما خودشیفته‌هارو با چه نشونه‌هایی می‌شناسید؟ از تجربه‌تون با خودشیفته‌ها تعریف کنید :).*پست بعدی با معرفی دومین دسته خودشیفته‌ها (خودشیفته‌های پنهان) و جلوگیری از آسیب دیدن: https://virgool.io/@shakiba/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%B2-moaztt4rafbu </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 20:48:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمایی برای فریلنسرها و غیرفریلنسرهایی که کرونا خانه‌نشین‌شان کرده</title>
                <link>https://virgool.io/Freelancers/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-airnqscg6m8z</link>
                <description>اخیرا شنیدم دوستانی که به‌خاطر شیوع ویروس کرونا مجبور شدن به‌جای رفتن به شرکت، از خونه کار کنن، یکم خش برداشتن و دچار افسردگی خانه‌نشینی شدن. امیدوارم بلا ازتون دور باشه و خدا به حوصله‌هاتون برکت بده!به‌عنوان کسی که چند سالی میشه فریلنسره و تو چند ماه اخیر اغلب فقط یک روز در هفته از خونه میومده بیرون، چندتا توصیه براتون دارم که سختی این مدت رو کمی تحمل‌پذیر کنه. اولین بخش در خصوص کنترل تمرکز برای کار توی خونه‌ست، دومین بخش برای چگونگی سرگرم شدن و اوقات فراغته، و سومین بخش هم برای رفع بعضی نیازها بدون نیاز به خروج از خونه‌ست:تفاوت فریلنسر و نیروی تمام وقتبخش اول: درست عین مسئولین، فقط بازی با کلمات کنیدیکی از مهارت‌هایی که یاد گرفتنش خیلی جاها بهمون کمک می‌کنه، اینه که بتونیم به تعهدات غیرضروری و عوامل حواس‌پرتی و در کل هرچیزی که برامون فایده‌ای نداره، نه بگیم. منتها این نه‌گفتن باید با رعایت یک‌سری اصول باشه. احتمالا یکی از عمده مشکلاتی که موقع کار کردن از تو خونه -یا هرجایی غیر از شرکت- ممکنه باهاش روبرو بشید، اینه که نمی‌تونید روی کار تمرکز کنید و وقتتون رو برای چیزهای دیگه هدر میدید. به نظر میاد طبق تحقیقاتی که انجام شده، تمام این مشکلات فقط به‌خاطر تاثیر الفاظ مختلف روی مغز ماست. اما منظورم این نیست که به‌جای اینکه به خودتون بگید «از کار کردن تو خونه متنفرم»، بگید «از کار کردن بیرون خونه بیشتر خوشم میاد»! منظورم چیز دیگه‌ایه که در ادامه میگم:یه تحقیقی روی ۱۲۰تا دانش‌آموز انجام شد. این دانش‌آموزها به دو دسته تقسیم شدن:۱-به گروه اول گفته شده بود هروقت با چیزی روبرو شدن که وسوسه‌شون کرد، به خودشون بگن «من نمی‌تونم فلان کار رو انجام بدم». مثلا اگر بستنی بهشون تعارف می‌کنن، بگن «من نمی‌تونم بستنی بخورم».۲-به گروه دوم گفته شده بود هروقت با چیزی روبرو شدن که وسوسه‌شون کرد، بگن «من فلان کار رو انجام نمیدم.» مثلا اگر بستنی بهشون تعارف می‌کنن، بگن «من بستنی نمی‌خورم.»بعد از تکرار کردن این جملات، از هر دو دسته خواستن به یه سری سوال جواب بدن (که بی‌ربط به این تحقیق بود). بعد از اتمام پاسخدهی به سوالات، به دانش‌آموزها گفتن آزمایش تموم شده و ازشون خواستن برگه‌های سوال رو بگیرن دستشون و برن بیرون. ولی در واقع آزمایش اصلی همینجا بود. هر دانش‌آموزی که میومد بیرون، برای تشکر بهش یه شکلات کاکائویی و یه ویفر با مغزدانه‌های سالم (مثل نوترابار) تعارف می‌کردن تا انتخاب کنه؛ و محققین انتخاب هر دانش‌آموز رو روی برگه‌اش علامت می‌زدن.۶۱ درصد از دانش‌آموزایی که در برابر عامل محرک به‌خودشون گفته بودن «من نمی‌تونم فلان چیز رو بخورم»، شکلات کاکائویی رو انتخاب کردن؛ در حالی‌که فقط ۳۶ درصد از دانش‌آموزایی که به خودشون گفته بودن «من فلان چیز رو نمی‌خورم» کاکائو رو برداشتن.چه‌جوری میشه که فقط یه تغییر کوچیک تو کلماتی که به‌کار می‌بردن، تونست رژیم غذایی سالم‌تری رو براشون رقم بزنه؟ میگم.حالا این چه به درد فریلنسرها می‌خوره؟نتیجه‌ای که این تحقیق گرفت و در ادامه بهتون میگم، اینجا به درد می‌خوره که می‌تونید به یه سری چیزهای غیرضروری نه بگید و با این کار مدت زمان مفیدتری رو به کاری که اهمیت داره بپردازید.کلماتی که به‌کار می‌برید در شکل‌گیری حس قدرت و کنترل شما تاثیر دارن. علاوه‌براین، واژه‌هایی که استفاده می‌کنید یه حلقه‌ی بازخوردی تو مغزتون ایجاد می‌کنه که در نهایت روی رفتارهای شما در آینده هم تاثیر می‌ذاره.برای مثال، هربار که به خودتون میگید «نمی‌تونم»، یه حلقه‌ی بازخوردی ایجاد می‌کنید که محدودیت‌هاتون رو به شما یادآوری می‌کنه. وقتی می‌گید نمی‌تونم یعنی دارید خودتون رو مجبور می‌کنید که کاری که نمی‌خواید رو انجام بدید.در عوض، هربار که به خودتون می‌گید «نمی‌خوام»، یه حلقه‌ی بازخوردی ایجاد می‌کنید که قدرت و کنترل شما رو تو اون موقعیت یادآوری می‌کنه. این همون عبارتیه که می‌تونه شما رو به سمت شکستن عادت‌های بد و پیروی از عادت‌های خوب سوق بده.واژه‌ی «نمی‌خوام»، به‌عنوان یک انتخاب تلقی میشه، بنابراین بهتون حس قدرت میده. این «نخواستن» مهر تاییدیه بر قدرت تصمیم‌گیری و خواست شما.واژه‌ی «نمی‌تونم»، بیشتر از اینکه یه انتخاب باشه، انگار بیانگر یه محدودیته. محدودیتی که به شما تحمیل شده. بنابراین هروقت فکر کنید «نمی‌تونید»، احساس قدرت شخصی‌تون تضعیف میشه. با علم به اینکه اگر از چیزی منع بشیم، بیشتر وسوسه میشیم انجامش بدیم، بد نیست تو مدتی که به‌خاطر ویروس کرونا به‌جای کار تو شرکت از خونه کار می‌کنید، به‌جای اینکه بگید «من نمی‌تونم تو خونه کار کنم»، بگید «من نمی‌خوام تو شرکت کار کنم». (یا انواع و اقسام جمله‌سازی‌ها که خودتون بهتر از من بلدید.) و در ادامه‌اش دلیل اینکه چرا تو خونه کار می‌کنید هم برای تاثیرگذاری بهتر به خودتون یادآوری کنید: «من نمی‌خوام تو شرکت کار کنم چون ممکنه به ویروس آلوده بشم و سلامتیم به خطر بیفته.»این روش رو نه فقط فریلنسرهای اجباری(!)، که فریلنسرهای اختیاری هم می‌تونن به کار ببرن؛ همونطور که من به کار می‌برم. (مثلا: من نمی‌خوام تو شرکت کار کنم چون اینجوری وقتم منعطف‌تره و تو زمان‌بندی کارها آزادترم. = قدرت دست منه، من طبق صلاحدیدم انتخاب می‌کنم کجا و چه‌جوری کار کنم.)بنابراین با استفاده از کلماتی که قدرت انتخاب شما رو به مغزتون تلقین می‌کنن، کمی به خودتون حال بدید و از حس قدرت لذت ببرید. این روش رو نه فقط برای موقعیت شغلی، بلکه برای وسوسه دربرابر غذاهای ناسالم، تنبلی یا هر عادت ناسالم دیگه‌ای هم می‌تونید به کار ببرید.قبلا برای چند مشکل رایج دیگه‌ای که ممکنه براتون پیش بیاد پست‌هایی نوشتم که می‌تونید بهشون مراجعه کنید:آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم!تکنیک ساده‌ای برای همه‌کاره و هیچ‌کاره نبودن!بخش دوم: کف کردیم تو خونه! چیکار کنیم حوصله‌مون سر نره؟کتاب بخونید: اگر مجموعه کتاب در جستجوی زمان از دست رفته اثر مارسل پروست رو خریداری کردید یا پی‌دی‌اف اون رو دارید، الان بهترین وقته برای اینکه شروع کنید به خوندن و در پایان این تعطیلاتِ اجباری، یکی از مشهورترین و طولانی‌ترین آثار ادبی رو به پایان برسونید و زمان ازدست‌رفته‌تون رو پیدا کنید.کتاب طاعون اثر آلبر کامو هم چون وضعیت مشابهی با چیزی که داریم تجربه می‌کنیم رو شرح میده پیشنهاد می‌کنم بخونید و پیشنهاد بعدیم کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو هست که اونم بی‌ارتباط با وضع فعلی نیست.برای خرید کتاب‌ها نیازی نیست از خونه برید بیرون، می‌تونید از فروشگاه آنلاین کتاب هافکو، یا فروشگاه آنلاین کتاب سیبوک هر کتابی رو که می‌خواید با کلی تخفیف بخرید. اگر اهل PDF خوندن هم هستید، می‌تونید برید سراغ سایت فیدیبو یا اگر کتاب صوتی و مجله می‌خواید، سری به طاقچه بزنید.فیلم ببینید: امسال فیلم‌های خیلی خوبی اکران شدن که پیشنهاد می‌کنم حتما تو کارنامه‌ی فیلم‌هایی که تماشا می‌کنید بذاریدشون، مثل فیلم The Irishman با بازی درخشان رابرت دنیرو و آل پاچینو و فیلم Parasite که جایزه‌ی بهترین فیلم اسکار رو گرفت. یا یه حرکت خوبی که می‌تونید بزنید اینه که یه کارگردان رو انتخاب کنید و مجموعه فیلم‌هایی که ساخته رو تماشا کنید تا سبک و شیوه‌ی کارش رو کاملا متوجه بشید. مثلا می‌تونید به مناسبت آخرین ساخته‌ی تارانتینو (Once Upon a Time in Hollywood) که اخیرا خیلی سروصدا کرد، کل فیلم‌هایی که ساخته‌رو تماشا کنید.اگر اهل سریال دیدن هم هستید می‌تونید مینی‌سریال Chernobyl رو که مرتبط با واقعه‌ی چرنوبیل هست (و البته به اوضاع قرنطینه‌ی فعلی هم بی‌ارتباط نیست) و جایزه‌ی بهترین مینی‌سریال رو گرفته یا سریال فانتزی Game of Thrones رو که امتیاز ۹.۳ هم گرفته تماشا کنید. تو پست با دیدن کدوم سریال آچمز شویم و پست یه زندگی ایده‌آل یه دروغ ایده‌آله هم دو تا سریال خوب دیگه‌رو معرفی کردم.مهارت‌آموزی کنید: این مدتی که تو خونه هستید فرصت بسیار خوبیه که برای اینکه یه مهارت رو تا حد قابل قبولی یاد بگیرید. اگر زبان‌تون خوبه می‌تونید از دوره‌های رایگانی که در سایت‌های Udemy و Coursera ارائه میشه استفاده کنید. همچنین می‌تونید از سایت فرانش یا داناپ هر مهارتی رو خواستید خریداری کنید و یاد بگیرید. اگرم اهل یوتیوب‌چرخی هستید، یکی از بهترین کانال‌های آموزشی، کانال امیرعباس تو یوتیوبه که اسمش هست SkillVid.بخش سوم: مایحتاج خونه رو کی بخره پس؟ازونجایی که گفتن هرچی کمتر از خونه برید بیرون، کمتر احتمال داره به ویروس کرونا مبتلا بشید، می‌تونید مایحتاج ضروری خونه رو هم آنلاین تهیه کنید. من بیشتر از هر سایت دیگه‌ای، از سایت بنک‌چی خرید می‌کنم که اجناس رو به قیمت عمده و زیر قیمت بازار می‌فروشه و خیلی شیک و مجلسی میاره دم خونه. اگر هوس خوراکی کردید هم می‌تونید از اسنپ مارکت یا از تزول مارکت خرید کنید، یا مثل من زنگ بزنید حسین آقا بقال سر کوچه که دو تا چیپس و پفک رو خودش ورداره بیاره دم در. :))توصیه به فریلنسرها: میزان مصرف یک ماه‌تون رو برآورد کنین، ضربدر ۱۲ کنین و حجم مصرف یک سال رو به‌دست بیارین. بعد بیاین به‌صورت عمده و به‌قدر نیاز یک سال‌تون خرید کنین؛ چون اینجوری هم در کل سال خیالتون راحته که یه دفعه روغن یا مثلا دستمال توالت کم نمیارید، هم چون تعداد بیشتر می‌خرید، تخفیف بیشتری شامل حال‌تون میشه. من معمولا حقوق یک ماهم رو کامل می‌ذارم برای خرید مایحتاج یک‌سالم و بعد یک سال خیالم از همه‌چی راحته. به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...بخشی از این مطلب ترجمه‌ی آزادی بود از اینجا. پیشنهاد می‌کنم برای آشنایی بیشتر با فریلنسری یه سری به پست فری لنسینگ: آنچه بقیه فکر می‌کنند vs. آنچه در واقعیت هست و چگونه به عنوان یک فری‌لنسر زندگی‌ام را جمع‌وجور می‌کنم؟ بزنید. امیدوارم هرچه زودتر بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر؛ خصوصا برای اونایی که دوری از محل کار براشون سخته.البته بد هم نیست که یه مدت خودتون رو جای ما فریلنسرها(ی بینوا) بذارید، مایی که هیچوقت هیچ ماگی به اسممون نبوده روی میز - چون این قبیل هدیه‌ها مخصوص اوناییه که داخل شرکت به چشم میان؛ مایی که از دورهمی‌ها و جشن‌ها خط می‌خوریم و هیچوقت تو هیچ عکس دسته‌جمعی‌ای حضور نداریم - چون بلاخره هرچی باشه نیروی «دور»کاریم؛ مایی که تو مناسبت‌های تقویمی هیچ شاخه گلی ناغافل روی لپتاپمون نمیاد و از عیدی و تولد سورپرایزی‌ هم خبری نیست؛ و مایی که «از دل برود هرآنکه از دیده برفت»ترینیم.پ.ن: اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 17:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه خودمان را ترور شخصیتی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tc873lh3y2m7</link>
                <description>Tommy Ingberg :انسان بهینه شده؟ - عکاسهر روز مدیتیشن کن.هر روز ذهن‌آگاهی را تمرین کن.حتما هدف‌گذاری کن.غذای گیاهی بیشتر بخور.۸ ساعت در شبانه‌روز بخواب.یک مربی یا منتور داشته باش.تفکر مثبت را تمرین کن.مطمئنم همه‌ی ما دلمان می‌خواهد فردی که به‌اندازه‌ی تمام این پیشنهاداتِ بی‌انتها وقت دارد و آن‌ها را انجام می‌دهد ملاقات کنیم. اسمش را می‌توانیم بگذاریم یک انسان بهینه. که بی‌شک تمام مردم جهان از او متنفرند! من حتی فکر نمی‌کنم چنین فردی وجود خارجی داشته باشد و بر فرض وجودش هم، از او متنفرم! :))))اگر صادقانه بخواهم بگویم این موج پایان‌ناپذیر توصیه‌های بهبود شخصی و پیشرفت فردی کمی خسته‌کننده شده‌اند. به‌جای اینکه احساس کنم پیشرفت کرده‌ام، بیشتر احساس می‌کنم که شکست خورده‌ام. وارد هر فضایی که می‌شویم شعار «بهترینِ خودت باش» از در و دیوار آن می‌بارد. (حتی از در و دیوار پست‌های همین اکانت بنده. تعارف که نداریم.)البته خیلی اوقات خودم هم از آن‌ توصیه‌ها استفاده می‌کنم: مثلا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟، تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم! و حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال .متوجهم که نیت پشت این مطالب این است که به افراد کمک کند و مشوق آن‌ها باشد؛ اینجا هم قصد من این نیست که حال کسی را بگیرم!اما از کجا به بعد نه‌تنها دیگر این توصیه‌ها و راهکارها نتیجه‌ای ندارند بلکه مشکل بزرگتری را هم ایجاد می‌کنند؟وقتی فردی مسیر پر پیچ‌وخمِ کمک به خود (خودیاری) را می‌پیماید، می‌توان گفت دیگر به‌دنبال این نیست که خودش را بهتر کند، بلکه فقط از یک دستورالعمل به دستورالعمل دیگری می‌خزد و از این سوال‌وجواب به سوال‌و‌جواب دیگری پرش می‌کند. من به‌شخصه، وقت‌هایی که احساس می‌کنم کارم جلو نمی‌رود و درگیر تلاش کردن برای انجام کاری هستم، به‌سراغ این دست مطالب می‌روم.به‌طور خلاصه: هروقت احساس شکست می‌کنم به سراغ آن‌ها می‌روم.اکثر ما انتظارات زیادی از خودمان داریم و وقتی به‌ آن‌ها دست نمی‌یابیم، میان آن‌ همه عناوین گوناگونِ مطالب خودیاری گم می‌شویم. به دنبال جواب این سوال می‌گردیم که چرا آن‌جایی که فکر می‌کردیم باید باشیم نیستیم.تکنولوژی، شبکه‌های اجتماعی و هر محتوایی که روزانه از هر طریقی به‌دستمان می‌رسد ما را مقید می‌کند که موفقیت به‌مرور رخ می‌دهد و هرکسِ دیگری به جز ما زندگی بهتر، راضی‌کننده‌تر و شادتری دارد. «دیگران» سریع‌تر پیشرفت می‌کنند، بیشتر سفر می‌روند و حس بهتری نسبت به زندگی دارند. در واقعیت اما باید گفت اینطور نیست.ترکیب «مقایسه‌ی زندگی‌مان با زندگی بقیه» و «غرق شدن در دنیای پیشرفت فردی و توسعه شخصی»، می‌تواند به ‌سرعت تبدیل شود به یک ترور شخصیتی همه جانبه. رنجِ آگاهی از کاستی‌هایمان.چه مرگمه؟چرا به‌اندازه کافی بازدهی ندارم؟چرا اندازه‌ی بقیه مردم اراده ندارم؟چرا نمی‌تونم از تمام پتانسیلم استفاده کنم؟اصلا پتانسیل من چیه؟اگر هیچوقت نتونم مثبت‌اندیش باشم چی؟چرا نمی‌تونم شور و اشتیاقم‌رو تو زندگی پیدا کنم؟چرا نمی‌تونم کسی‌رو پیدا کنم که عاشقم باشه؟امروزه همه به‌دنبال نتایج سریع و رضایت فوری‌اند و بدون توجه به اینکه آیا کتاب‌های تغییر ذهنیت و تغییر جهان را واقعا از درون می‌پذیرند یا نه، به‌سراغ خواندنشان می‌روند. من خودم هم سابقا همینطور بوده‌ام. کتاب می‌خواندم، صبورانه شکیبایی می‌کردم و انتظار داشتم با مداخله‌ی الهی زندگی‌ام تغییر کند.ترس من از این چرخه‌ی معیوبِ بی‌پایانِ مقایسه و شک در خود، این است که به محض اینکه می‌فهمیم بلافاصله بعد از خواندن فلان مقاله یا کتاب تغییری رخ نمی‌دهد، ناامید می‌شویم و احساس می‌کنیم یک جای کار اشکال دارد و لابد ما به اندازه‌ای که باید، خوب و کافی نیستیم - و این همان حسی است که صنعت خودیاری برمبنای آن پیشرفت می‌کند. شما را متوجه مشکلی می‌کنند و بعد می‌گویند اگر راه‌حل این مشکل را می‌خواهی این کتاب را بخر. و به همین منوال ایرادات دیگر را گوشزد می‌کنند و راه‌حل‌ها را می‌فروشند. (از این موضوع در پست آیا واقعا نگرش یعنی همه چیز؟ هم حرف زده‌ام.)من شخصا از اینکه این‌همه خودم را تحت فشار گذاشته‌ام خسته‌ام. تلاش برای اینکه خودم را با مقیاس‌های بی‌شماری محک بزنم، مرا از لحاظ ذهنی خسته کرده. بله قطعا من هم می‌خواهم در زندگی‌ام شاد و موفق باشم، اما فکر می‌کنم همه‌ی ما آنقدر خودمان را درگیر تلاش برای زندگی بهتر کرده‌ایم که اصلا فراموش کرده‌ایم زندگی کنیم! ما مسیر سفرمان را در زندگی گم می‌کنیم زیرا دائما به این فکر می‌کنیم که هر راهی که رفته‌ایم اشتباه بوده و حالا چگونه می‌توانیم راه دیگری را پیدا کنیم.به‌جای اینکه تلاش کنیم خودمان را تغییر دهیم یا خودمان را بهینه‌سازی کنیم، بهتر نیست یاد بگیریم انتظارات‌مان را مدیریت کنیم؟ یا حتی کمی بیشتر به خودمان عشق بورزیم و برای خودمان دلسوزی کنیم؟من دوست یا شریک زندگیِ «کامل» نمی‌خواهم. من دوست و شریک زندگی‌ای با عیب‌ها و ویژگی‌های شخصیتی آزاردهنده (اما دوست‌داشتنی) می‌خواهم. این‌ها همان چیزهایی هستند که ما را منحصربه‌فرد، جالب، دوست‌داشتنی و... انسان می‌کنند.بیشتر زمان بگذارید تا خودتان را بشناسید. اگر با خودتان در جنگ و جِدالید، اولین کاری که باید بکنید این است که با شخصی صحبت کنید؛ مثلا یک دوست صمیمی و یا روانشناس.تلاش کنید نواقص‌تان را در آغوش بگیرید - که اعتراف می‌کنم گفتنش ساده‌تر از عمل‌کردنش است. اما درنهایت نسبت به وقتی که سعی دارید خودتان را در قالب‌های ازپیش‌آماده‌ی موفقیت، محبوبیت، شادی یا زیبایی جاساز کنید، به شما رضایت بیشتری می‌دهد.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ی آزادی بود از اینجا. شاید بگید تو خودت چرا اینهمه پست در مورد پیشرفت شخصی نوشتی، جوابش خیلی ساده‌ست، باید بگم من خودمم هنوز نتونستم کاستی‌هام‌رو بپذیرم. در تلاشم. برام بگید از خوندن مطالب مرتبط با پیشرفت شخصی چه حسی بهتون دست میده؟ تاثیری داشته تا الان براتون؟اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید. </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 15:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خسته‌ایم یا فرسوده؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-bmpaglmtbwoz</link>
                <description>Misha Gordin :عکاستا حالا به تفاوت خستگی و فرسودگی فکر کردید؟چند روز پیش مقاله‌ای خوندم از ژيل دلوز و بخش‌هایی از اون‌رو به نقل از کتاب یک زندگی... از نشر زاوش با ترجمه‌ی پیمان غلامی و ایمان گنجی، براتون می‌نویسم:فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفا فعلیت بخشیدن را فرسوده است، درحالی‌که شخص فرسوده کلِ امر ممکن را می‌فرساید. شخص خسته دیگر نمی‌تواند محقق کند، اما شخص فرسوده دیگر نمی‌تواند ممکن کند.در فرسودگی هدف دیگر بیرون رفتن یا خانه ماندن نیست، و دیگر روزها و شب‌ها کاربردی ندارند. دیگر تحقق نمی‌بخشیم، حتی اگر چیزی را به انجام برسانیم. البته منفعل هم نیستیم: فعال می‌مانیم، اما برای هیچ. از چیزی خسته می‌شویم، اما آنچه فرسوده‌مان می‌کند هیچ است.بعضی‌وقتا انقدر خسته شدید که دیگه نمی‌تونید ادامه بدید. یادتون نره، خسته‌بودن توقف‌کردن نمی‌خواد؛ خستگی، خستگی‌در‌کردن می‌خواد. کمی به خودتون برسید و بذارید حالتون خوب شه. دوباره ادامه بدید.اما اگر فکر می‌کنید فرسوده شدید، حالی که این چند روز اخیر خیلی‌هامون تجربه‌اش کردیم، پس حرفی نمی‌مونه جز اینکه بگم welcome to the club!وحشتناک‌ترین وضعیت برای اینکه در انتظار مرگ باشیم چنین است: نشسته، بدون انرژی برای برخاستن یا دراز کشیدن، چشم انتظار علامتی که برای آخرین بار ما را به برخاستن وا دارد و سپس برای همیشه درازکش‌مان کند. نشسته‌ایم، حال‌مان بهتر نمی‌شود، دیگر هیچ خاطره‌ای را به یاد نمی‌آوریم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ویرگول، نوعی خوداهدایی فرسودگی بود. نوشتنش انجام شد ولی به هیچ‌چیز تحقق نبخشید. </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 16:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%9B-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-npmh91vgge5y</link>
                <description>همیشه هم خوب نیست مثل شیر باشیم. خصوصا شیرِ تو سیرک!اگر مدت‌هاست قراره پایان‌نامه‌تون رو بنویسید ولی هنوز نمی‌دونید از کجا شروع کنید، یا اگر مدت‌هاست نمی‌تونید انتخاب کنید کدوم باشگاه برید، و در کل اگر مثل من اهلِ دستْ دستْ کردن هستید، تو این پست قراره ببینیم تجربه‌ی یه مربی سیرک از تعلیم شیرها چه کمکی به ما می‌کنه!تعلل کردن در کار سال‌ها پیش یه مربی سیرک که کارش تعلیم شیرها بود، به نام کلاید بیتی، درسی از تعلیم دادنِ شیرها گرفت که به درد زندگی خیلی از ماها می‌خوره.مربی سیرکی که از دست شیر، جان سالم به در برد!کلاید بیتی در سال ۱۹۰۳ در ایالت اوهایوی آمریکا متولد شد. وقتی نوجوان بود خونه‌رو به قصد پیوستن به سیرک ترک کرد و کارش رو تو سیرک به‌عنوان نظافت‌چیِ قفسِ حیوانات شروع کرد. خیلی نگذشت که از یه نظافت‌چی ساده تبدیل شد به یکی از هنرمندان محبوبِ سیرک. شهرت کلاید بیتی به خاطر مهارتی بود که تو اهلی کردن حیوانات وحشی داشت.اما نکته‌ی متمایزکننده‌ی این داستان چیه؟تو دورانی که اکثر مربی‌های حیوانات وحشی داخل صحنه‌ی سیرک کشته می‌شدند، کلاید بیتی تا دهه‌ی ۶۰ زندگی‌اش عمر کرد. و در نهایت نه به‌خاطر حمله‌ی شیر، که به‌خاطر سرطان از دنیا رفت.فکر می‌کنید کلاید بیتی چیکار می‌کرد که این همه سال از کار با شیرها جون سالم به در می‌برد؟ یه ایده‌ی خیلی ساده:شلاق و صندلیتصویر کلاسیکی که از یک مربی شیر تو سیرک دیده میشه، فردیه که یک شلاق و یک صندلی (یا چهارپایه) به دست گرفته. معمولا شلاق توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کنه، ولی باید گفت بیشتر جنبه‌ی نمایشی داره. تو واقعیت این صندلیه که کار اصلی رو انجام میده.کلاید بیتی در حال نمایش با شیروقتی که مربی صندلی رو می‌گیره جلو صورت شیر، شیر تلاش می‌کنه همزمان روی هر چهارتا پایه‌ی صندلی تمرکز کنه. وقتی تمرکزش تقسیم میشه، گیج میشه و در مورد اینکه حرکت بعدیش باید چی باشه، مردد می‌مونه. وقتی شیر با گزینه‌های زیادی روبرو میشه (چهارتا پایه‌ی صندلی)، به‌جای حمله به فردی که صندلی‌رو نگه داشته، بی‌حرکت می‌مونه.تا حالا شده مثل شیرِ تو سیرک گیج بشید؟چقدر شده به خودتون اومدید و دیدید دقیقا تو وضعیتی شبیه به وضعیت شیرِ سیرک هستید؟ چقدر شده که خواستید به یه هدفی برسید (مثلا لاغر کردن، شروع یه کسب‌وکار، سفر کردن و ...) اما به خاطر اینکه با گزینه‌های زیادی روبرو بودید و نمی‌تونستید تصمیم بگیرید کدومو انتخاب کنید، دست به هیچ‌ کاری نزدید و در نتیجه هیچ پیشرفتی نکردید؟یک عالمه دکتر تغذیه هست و هرکدومم میگه رژیم من خوبه. یک عالمه منبع برای پایان‌نامه هست و نمی‌دونم از کدوم شروع کنم. گاهی انقدر گزینه‌ها زیاد میشه که دیگه یادمون میره قرار بوده رژیم بگیریم یا هدفمون این بوده که پایان‌نامه بنویسیم. به خودمون میایم می‌بینیم نتونستیم رو هدفمون تمرکز کنیم، یا رو هدف اشتباهی تمرکز کردیم. درنتیجه کمتر دست به عمل می‌زنیم، کمتر پیشرفت می‌کنیم، و درست وقتی که می‌تونیم وضعیتمون رو بهبود بدیم دست به هیچ کاری نمی‌زنیم!چگونه تمرکز کنیم و مثل شیر گیج نباشیم؟هروقت دیدید دنیا یه صندلی گرفته جلوتون و داره تکون میده، اینو به خاطر داشته باشید:تنها کاری که باید انجام بدید اینه که فقط به انجام «یک کار» متعهد بشید.تو وهله‌ی اول حتی نیازی نیست که موفق بشید. فقط لازمه کار رو شروع کنید. کار رو شروع کنید حتی قبل از اینکه احساس آمادگی برای شروع داشته باشید.در بیشتر اوقات، توانایی شروع کار و انجام تسک (وظیفه)، تنها کاریه که برای تمرکز بهتر باید انجام بدید. اکثر افراد مشکلی تو تمرکز کردن ندارن، بلکه تو تصمیم‌گیری مشکل دارن.به عبارت دیگه: پیشرفت تو کار و زندگی، به معنی یادگیری چگونگی تمرکز بهتر نیست، بلکه به معنی چگونگی انتخاب و تعهد به یک تسک مشخصه. شما توانایی تمرکز رو دارید، فقط لازمه انتخاب کنید تمرکزتون رو متوجه چه چیزی بکنید؛ به جای اینکه مثل شیر گیج بشید و تمرکزتون رو به چهارتا پایه‌ی صندلی تقسیم کنید.همه‌ی ما توانایی تمرکز رو داریم، اما تنها در صورتی‌که تصمیم بگیریم چی برامون مهمه و به چی می‌خوایم متعهد بشیم. تنها انتخابِ اشتباه اینه که هیچ انتخابی نکنیم.انقدر به پایه‌های صندلی خیره نشید!زندگی سالن مُد نیست که بشینید کنار و مدل‌ها رو نگاه کنید. چه بخواهید چه نخواهید در حال حاضر روی صحنه‌اید. همه‌مون داخل رینگیم. اغلب اوقات بی‌سروصدا می‌شینیم وسط صحنه و به صندلی‌ای که جلومون گرفته شده خیره می‌شیم، با خودمون بحث می‌کنیم که کدوم از پایه‌های صندلی مهم‌تره که اول به اون حمله کنیم.اگر قراره جایی برید، اگر قراره کاری رو انجام بدید، اگر قراره تغییری کنید، فقط تصمیم بگیرید که انجامش بدید! فکر کردن به پایه‌های صندلی رو متوقف کنید، صندلی‌رو بزنید کنار، و برید به سمت هدفتون.چند ماهی میشه که در حال نوشتن پایان‌نامه هستم. مغزم برای فرار از نوشتن پایان نامه دست به هر نیرنگ و حیله‌ای زد! اول که انقدر منابع مختلف بود نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. بعد که شروع کردم انقدر پیچیده شد که وسطاش ول کردم. بعد انقدر مفاهیمِ جدید مطرح شد که نمی‌دونستم چی رو باید بگم و چی رو نباید. عین شیرِ تو سیرک نشسته بودم و به پایه‌های صندلی زل زده بودم! تا اینکه بلاخره امروز تصمیم گرفتم یکی از منابع رو مجددا شروع کنم به خوندن و هرچقدر که میشه - حتی یک خط - پایان‌نامه بنویسم. در واقع این دست اون دست کردن رو متوقف کردم و از یه گوشه شروع کردم فقط انجام دادنِ وظیفه‌ام! به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ای آزاد و با حذف و اضافاتی بود از این مطلب.اگر برای شما هم پیش اومده که مثل شیر بشینید وسط صحنه و فقط زل بزنید، بهم بگید برای خلاصی از اون وضعیت دست به چه کاری زدید و راه‌حل‌تون چی بوده؟اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)برای بهره‌وری بهتر، به این پست‌ها هم سر بزنید: https://virgool.io/@shakiba/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-h5l1weygl9ai  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7-hhua60uvx9rw  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hna2xb1dksor  https://virgool.io/@shakiba/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vtcrtq1glin7 </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 18:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو سالمند یا باردار نیستی، پس صندلی مترو مال تو نمیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ggvs15rtpnmr</link>
                <description>دو سال پیش که تو یه شرکت حضوری کار می‌کردم و فریلنسر نیمه‌وقت بودم، برای رفتن به محل کار می‌بایست حدود ۲ ساعت با مترو از این سر شهر می‌رفتم اون سر شهر. ۲ ساعت هم برگشتنم طول می‌کشید. این چهار ساعت خیلی آزارم می‌داد و احساس می‌کردم زمانم داره هدر میره. به همین خاطر کارهای مختلفی رو انتخاب کردم که تو راه سرگرم شم و حداقل یه استفاده‌ای ببرم.شرایط من اینجوری بود: یه کوله‌پشتی داشتم که توش ظرف غذا و بطری آب بود و لپتاپ قبلیم که ۲ کیلو وزنش بود. بنابراین بارم سنگین بود و واقعا شرایط سختی داشتم.اول تصمیم گرفتم کتاب بخونم. تصمیمی که همیشه اولین انتخابمه. ولی نشد!معمولا اولین گزینه‌ای که برای پر کردن اوقات فراغت به ذهنم می‌رسه، کتاب خوندنه. چون کوله‌ام سنگین بود باید کتاب‌های قطور رو بی‌خیال می‌شدم. رفتم سراغ نمایشنامه‌ها که قُطر کمی دارن. ولی اصلا نشد کتاب بخونم! چرا؟ چون ساعتی که می‌رفتم سرکار، همه می‌رفتن سرکار، ساعتی هم که برمی‌گشتم، همه برمی‌گشتن. در نتیجه مترو بسیار شلوغ بود و انقدر همهمه زیاد بود که نمیشد تمرکز کرد. از طرفی مدام بهم تنه می‌زدن و تمام انرژیم باید صرف نگه داشتن خودم میشد.انتخاب دومم خوابیدن بود! بازم نشد!اگر تو تاکسی یا اتوبوس دیدید یکی چنان خوابیده که انگار ده ساله نخوابیده، در ۵۰ درصد مواقع قطعا اون فرد منم. :)))))) ولی نمی‌دونم چرا توی مترو نشد که بخوابم! البته دلیلش خیلی هم دور از ذهن نیست... وایساده خوابیدن خیلی سخته! گرچه گاهی اوقات پلکی رو هم می‌ذاشتم و چُرتِ بین ایستگاهی می‌زدم، ولی بازم اون خوابِ تو تاکسی و اتوبوس نشد! اگر هم بخت باهام یار بود و صندلی گیرم میومد، انقدر سروصدا زیاد بود که نمیشد! نحوه‌ی صحیح خوابیدن در متروانتخاب سومم گوش دادن به کتاب صوتی بود. اما اینم نشد!برای اولین بار تصمیم گرفتم کتاب صوتی گوش کنم. یادمه فایل صوتی کتاب تنهایی پرهیاهو رو پیدا کردم و شروع کردم به گوش دادن. انقدر مکثِ بین خوندنِ جملات زیاد بود که مدام پرش ذهن داشتم و سررشته‌ی کتاب از دستم درمی‌رفت. بعدشم مثل لالایی بود و ذهنم می‌رفت تو حالت استندبای، نه می‌تونستم بخوابم نه حواسم‌رو بدم به کتاب. این شد که این گزینه هم رفت کنار.انتخاب چهارمم تماشای فیلم و سریال تو گوشیم بود. این یکی جواب داد!تصمیم گرفتم با سریال فرندز شروع کنم که اپیزودهای ۲۰ دقیقه‌ای داره و طی سفر با مترو هم نصفه نمی‌مونه و هم حوصله‌رو سر نمی‌بره. برنامه اینجوری بود: یه پلیر نصب کردم تو گوشیم، یه فصل کامل رو ریختم تو گوشی، تو خونه زیرنویس‌ها رو چک کردم، هندزفری رو مهیّا کردم و تمام. همونطور که مثل گوشت قصابی از میله‌های مترو آویزون بودم و کوله‌پشتیم هم رو زمین بین پاهام فیکس کرده بودم، شروع کردم سریال دیدن. باید بگم بهترین تجربه‌ای بود که از سرگرمی در مترو داشتم! گذر زمان رو نمی‌فهمیدم و چون سریال کمدی بود انقدر شاد بودم که هم با روحیه‌ی خوب می‌رفتم سر کار و هم با روحیه‌ی خوب وارد خونه می‌شدم.تو اون مدتی که تو اون شرکت کار می‌کردم و چهار ساعت با مترو می‌رفتم، تونستم کل فصل‌های سریال فرندز، کل سریال برکینگ بد، سریال دکستر، و خیل عظیمی از فیلم‌های سال ۲۰۱۶ رو ببینم!اما حالا که گهگداری از مترو استفاده می‌کنم چی؟معمولا ساعتی که قراره با مترو برم رو ساعتی انتخاب می‌کنم که همزمان با تعطیلی ادارات و مدارس نباشه. یه کتاب با قطر کم انتخاب می‌کنم که تو کیفم خیلی سنگینی نکنه و برای دست‌گرفتنش هم نیاز نباشه دو دستی بگیرم. (چون احتمالا باید یه دستم آویز یا میله رو بگیره).دو سال پیش هنوز موج پادکست من‌رو نگرفته بود برای همین امتحانش نکرده بودم، اما اخیرا امتحان کردم و خیلی هم گزینه‌ی مناسبی بود. فقط باید دقت می‌کردم مدت زمان پادکست با مدت زمانی که تو مترو هستم هماهنگ باشه، که شنیدنش نصفه نمونه و سررشته‌ کلام‌رو گم نکنم.تو مترو هر چیزی ممکنه!موانع احتمالی و نکات قابل توجه!۱- در ۹۹ درصد از مواقع، به محض اینکه هندزفری بذارید سیل جمعیتِ پرسشگر به سمت شما روانه میشه. هیچکس نمی‌دونه کدوم ایستگاه باید پیاده شه و همه می‌خوان فقط و فقط از شما بپرسن! هندزفری شما رو مصون نمی‌داره.۲- به محض اینکه شروع کنید به کتاب خوندن، یک عالمه دست‌فروش وارد واگن شما میشن و با صدای بلند شروع می‌کنن به فروش جنسشون. حتی مورد داشتیم فروشنده تذکر داده یه دقیقه کتابت‌رو بذار زمین ببین چی آوردم برات!۳- از لگدمال شدن هراسی نداشته باشید. سرتون که گرم باشه این چیزا به چشمتون نمیاد.۴- چشم امید به صندلی خالی نداشته باشید. یکبار بنده چُرتِ ایستاده می‌زدم که خانومی که رو صندلی جلوم نشسته بود زد به دستم و گفت مثل اینکه خیلی خسته‌ای، می‌خوای کاپشنت رو بدی به من؟ دقت کنید نگفت پاشم جای من بشین، گفت کاپشنت رو بده من! مهربانیِ اندکِ مردم را سپاسگزار باشید و امید صندلی خالی نداشته باشید.۵- شما سالمند یا باردار نیستید، پس سزاوار نشستن رو صندلی هم نیستید! اگر دیدید با کوله‌پشتی سنگین و قیافه‌ی نَزار وارد مترو شدید اما هیچکس حتی تکونی به خودش نداد که جایی برات باز کنه رو صندلی، به دل نگیر. تو سالمند یا باردار نیستی و چون جَوونی باید انقدر وایسی که عصاره‌ات درآد!یک روز موقع برگشت از کار انقدر خسته بودم که چشمام دیگه جایی رو نمی‌دید و احتمالا فشارم هم افتاده بود. کمرم از سنگینی کوله‌پشتی درد گرفته بود و دست به کمر از میله‌ی مترو آویزون بودم. خانومی که نشسته بود بهم اشاره کرد گفت: بارداری، بیا بشین جای من!بله دوستان. اضافه وزن و دست به کمر زدن، من رو یک زن باردار نشون داد و تونستم از امتیاز بارداری استفاده کنم. :))))))۶- از خَیّرهای بی‌فکر دوری کنید! تصور کنید تو مترو بالای‌ سر یه نفر وایسادید و از گفتگوی شخصی که جلوتون نشسته متوجه شدید قراره ایستگاه بعد پیاده شه. دلتون رو برای صندلی خالی صابون نزنید! چون در ۸۰ درصد مواقع فردِ نشسته یک دفعه به طرز غیرقابل‌انتظاری فکر می‌کنه با نشستن رو صندلی پادشاهی می‌کنه و چون داره بلند میشه باید جانشین انتخاب کنه. کاری نداره تو خسته و له‌ولورده بالاسرش وایسادی و اون هم صندلی رو نخریده؛ می‌گرده بین مسافرانِ ایستاده که ببینه کی از همه پیرتره، صداش می‌زنه و میگه من دارم میرم، بیا بشین جای من. بابا کشتیمون که با این کارِ خیرت! تو اگه خیّری چرا ۴ تا ایستگاه قبل‌تر نگفتی اون بیاد بشینه؟دوستان!بیایید فکر نکنیم صندلی‌ها را خریده‌ایم!بیایید فکر نکنیم جوانان و دانشجویان نیرویی بی‌انتها دارند و سزاوار نشستن نیستند!بیایید جانشین برای خود انتخاب نکنیم!ناگفته نماند یکی از سرگرمی‌های مترو، دست‌فروش‌ها هستن که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو می‌فروشن! از فروش زیرانداز و کیسه خواب گرفته، تا برس موی ضد گره (!!!)؛از فروش سنگ مرداب و پودر زعفرون گرفته، تا دونات تازه و پاستیل؛از فروش کتونی‌هایی که از بانه خریداری شده گرفته، تا لباس مجلسی؛ همه‌چی می‌فروشن. به قول یه نمایشنامه‌ای: تو مترو فقط تو رو نمی‌فروشن!حتی یک بار دیدم علاوه بر فروش کالا، خدمات هم ارائه میشد، مثلا یه خانومی انتهای واگن گوش سوراخ می‌کرد بدون درد و خونریزی و کاملا بهداشتی و با متد روز دنیا!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...شما برای گذران وقتتون تو مترو و اتوبوس چیکار می‌کنید؟ با من و بقیه به اشتراک بذارید.اگر از عجایب فروشنده‌های تو مترو هم خاطره‌ای دارید بنویسید. :))))))*در ضمن اگر از این مطلب خوشتون اومد، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 20:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای اتصال مستقیم مغز به دست</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-cmikbh38ylnt</link>
                <description>اگر براتون سوال پیش اومده که چطور میشه مغز رو به دست متصل کرد باید بگم تا به الان هم متصل بوده. لحظه‌ای رو به یاد بیارید که از شدت خشم و عصبانیت یه نر و ماده می‌خوابونید تو گوش اونی که مورد خشم قرار گرفته. اون خونی که دویده تو کف دستاتون - البته گاهی هم باعث میشه از خودتون دفاع کنید و توی جنگ دست به اسلحه بشید - یه‌جورایی مکانیسم دفاعی حساب میشه.اما به جز این موردِ خشم، میشه یه کار دیگه هم کرد که هرآنچه مغز بهش فکر کنه، دستْ عملیش کنه. خیلی ساده‌ست، یه خودکار بگیرید دستتون و روی کاغذ هر احساسی دارید بکشید. خط‌خطی کنید. اصلا انقدر محکم بکشید که کاغذ سوراخ شه. یه کار دیگه هم میشه کرد، همین احساسات رو به واژه دربیارید و بنویسید. تفاوتی که داره با روش قبل اینه که بعدا هر بار برگردید سراغش، یادتون میاد اون احساس مال چه موضوعی بوده. شاید از یه خط‌خطی روی کاغذ نشه تشخیص داد مربوط به موضوع الف بوده یا موضوع ب.به‌هرحال،یه روزی منم احساس کردم باید تجربیات و احساساتم رو یه جا بنویسم که بعدا هروقت خواستم به‌راحتی برم سراغشون. این سراغ گرفتن از خاطرات ازونجایی شروع شد که تصمیم گرفتم خودم رو بهتر بشناسم. برای اینکه بهتر بشناسم باید می‌رفتم سراغ تجزیه و تحلیل وقایعی که تو زندگیم پررنگ بودن و روم اثر گذاشتن. ولی خب حافظه‌ام یاری نمی‌کرد همیشه و لازم بود یه جا ثبت بشن.این مسئله با یه اتفاق خیلی ناراحت‌کننده‌ای که پیش اومد تقویت شد. دلم می‌خواست غم و اندوهم رو مدام ابراز کنم. حس می‌کردم هرچقدر از احساساتم بنویسم بیشتر تخلیه میشم. جایی که دیگه اشک تموم میشد ولی هنوز پر از حرف بودم. دقیقا همونجا.نوشتن برای من کاتارسیس بود. قبلا تو پست ما بدین در به پناه آمده‌ایم توضیح دادم که کاتارسیس یعنی چی، اما اگر به‌طور خلاصه بخوام بگم کاتارسیس مثل نورافکنی می‌مونه که سرش رو به سمت داخل مغزتون گرفتید، نور می‌ندازید و هرچه هست و نیست رو به وضوح می‌بینید. تازه می‌فهمید با خودتون چند چندید.هرازگاهی که احساس می‌کنم تو افکارم گم شدم، نور می‌ندازم و هرچی هست رو می‌نویسم. شاید منظم دست به قلم نشم (که به‌خاطر نوشتن پایان‌نامه یکم شلوغ شدم) ولی نوشتن رو ترک نمی‌کنم.حالا هدفم از این پست یه سری توصیه برای اونایی بود که هنوز ارتباط بین مغز و دستشون به‌خوبی برقرار نشده.۱- بنویسید که بفهمید اوضاع از چه قرارهنوشتن نوعی رویکرد درمانی هم داره. دستاتون رو رها کنید و بذارید مستقیما از مغزتون فرمان بگیره. هرچی به ذهنتون رسید رو بنویسید. گاهی‌وقتا از یه چیزی ناراحتید ولی دقیق نمی‌دونید از چی. موقعیت رو شرح بدید و سعی کنید با کلمات توصیف کنید. بعد ببینید چرا از یه کلمه‌ی خاص تو نوشته‌تون استفاده کردید. تو سایت واژه‌یاب اون کلمه رو تایپ کنید و معنیش رو بخونید ببینید آیا واقعا بیانگر حس شما بوده؟ یا شاید چیزی کم داره... یا شاید اصلا اونی نیست که منظورتون بوده. به‌هرحال واژه‌ی دقیقی که احوالتون رو بیان می‌کنه پیدا کنید.بعد از چندوقت نگاهی به نوشته‌هاتون بندازید. بیشتر از چه واژه‌هایی استفاده کردید؟ می‌تونید یه الگو بینشون پیدا کنید؟ هیچ فکرش رو می‌کردید که چنین حسی انقدر تو ذهنتون پررنگ باشه؟منم قبلا این کار رو کردم و همچنان هم می‌کنم. تو همین ویرگول چندین پست نوشتم که بعده‌ها که خوندم حس و حالم رو بهتر درک کردم. (مثلا تو پست ماجرای ۵ صبح و تنوع‌طلبی یا پست درد مشترک شما چیست؟ فریادش کنید.)۲-بنویسید که یادتون نرهحتی شده توی یه تیکه کاغذ کنار دستتون، کارایی که باید انجام بدید رو بنویسید. وقتی جلو چشمتون باشه کمتر فراموشتون میشه. نوشتن وظایف و کارایی که باید انجام بدید بهتره تو فضای مجازی نباشه و از ابزارهای فیزیکی مثل دفترچه استفاده بشه. شاید اون وسط مسط‌ها هم خواستید یه جمله از حال روزانه‌تون بنویسید.می‌تونید از دفترچه‌های برنامه‌ریزی روزانه استفاده کنید که برای همه‌ی اینا جا داره.پلنر رنگی رنگی۳- بنویسید که به اشتراک گذاشته باشیداگر تجربه‌ی عجیبی دارید یا تجربه‌ای که حرفی برای گفتن داره، بهتره تو فضای مجازی بنویسیدش که بقیه هم ازش استفاده کنن. من حتی از ممکن نامحتملی که تو ویرگول محتمل شد هم نوشتم. اتفاق خوبی که اگر نوشته‌های ویرگولم نبود هیچوقت برام رخ نمیداد.یا مثلا به نوشته های دوست عزیز ویرگولیم سعیده احمدزاده نگاه کنید که هرکدوم واقعا تجربه‌ایه که تو زندگی همه‌مون به کار میاد. قطعا همه یه‌سری تجربه‌های مختص خودمون و بکر داریم که گفتنشون خالی از لطف نیست.موقع نوشتن وسواس به خرج ندید. اول کامل بنویسید، بعد یه دور بخونید و ادیت رو انجام بدید. این اشتباه رو نکنید که حین نوشتن ادیت کنید، چون خسته‌تون می‌کنه.۴- بنویسید که نقد کرده باشیدخیلی از نوشته‌های خوب نوشته‌هایی بودند که برای نقد یه نوشته‌ی دیگه نوشته شدن. خیلی از کتاب‌های خوب وقتی نوشته شدن که نویسنده‌اش سعی داشته ایرادات یه نویسنده‌ی دیگه رو جبران کنه.می‌دونید که نوشتن مثل یه عضله می‌مونه، هرچی بیشتر بنویسید بیشتر تقویت میشید.حتی اگر مثل من درگیر نوشتن پایان‌نامه هستید و کمتر فرصت می‌کنید تو وبلاگتون مطلبی بنویسید، در مورد همون چیزی که ذهنتون رو بیشتر مشغول کرده یادداشت کنید. حتی نقد اون چیزی که دارید می‌خونید.۵- ایده‌هاتون رو بنویسیداگر می‌خواید دو روز دیگه ایده‌هاتون یادتون نره حتما یه جا یادداشت کنید. چندوقت پیش با کارفرمام یه جلسه داشتم که بهم گفتن خانم شاملو اون اوایل کار، فلان ایده و فلان ایده رو گفتید. گفتم کی؟ من؟ گفتن آره. گفتم باریکلا به من!اگر می‌خواید چنین سوتی‌هایی ندید و از ایده‌هاتون بعدا استفاده کنید حتما یه جا یادداشتشون کنید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...اگر دلتون می‌خواد بنویسید و تا الان این دست اون دست کردید، پیشنهاد می‌کنم اول پست آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم رو بخونید و بعد هم از شنبه شروع کنید. از شنبه شونزدهم شهریور که روز وبلاگستان فارسیه. گمونم روز خوبیه برای شروع. شاید من و خیلی‌ از شماها جزو بلاگرهای قدیمی و حرفه‌ای نباشیم، ولی کی از آینده خبر داره؟!اگر نوشتن تو وبلاگ برای شما هم تاثیرات مفیدی داشته، با من و بقیه به اشتراک بذارید. شاید نگاه شما، نگاه من رو هم تغییر داد.</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 20:06:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه به عنوان یک فری‌لنسر زندگی‌ام را جمع‌وجور می‌کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-ej2o2gwamuok</link>
                <description>نزدیک به چهار سال میشه که تو حوزه‌ی تولیدمحتوا به‌صورت فری‌لنسری کار می‌کنم. تو شرایط و موقعیت‌های مختلفی فری‌لنسر بودم: مدتی هم پاره‌وقت کار می‌کردم و هم فری‌لنسری، مدتی تمام‌وقت کار می‌کردم و فری‌لنسری، مدتی درس می‌خوندم و فری‌لنسری می‌کردم، در حال حاضر پایان‌نامه می‌نویسم و فری‌لنسر هستم.به همین خاطر کوله‌باری پر از تجربه‌ی فری‌لنسینگ دارم. :) فری لنسر و مادرچیشد که فری‌لنسر شدم و مسیرم تا امروز از کجاها رد شده؟اواخر دوره‌ی کارشناسی بودم که بهم پیشنهاد فعالیت به‌عنوان مترجم دورکار تو روزنامه شد. رشته‌ی تحصیلیم مترجمی زبان فرانسه بود و چی از این بهتر؟ هم می‌تونستم درس بخونم و هم کار کنم. تو اون دوره میشه گفت هیچ برنامه‌ریزی‌ای نداشتم، از دانشگاه میومدم خونه و تا نصفه‌شب پای لپتاپ ترجمه می‌کردم. آخرش هم کلی از دستمزدم رو بالا کشیدن و هیچی به هیچی.بعد از اون چندجا به‌صورت پاره‌وقت و (مدت کوتاهی تمام‌وقت) کار می‌کردم و وقتی میومدم خونه برای شرکت‌های دیگه‌ کار ترجمه انجام می‌دادم تا محتوای سایتشون تامین بشه. تو این دوره هم از برنامه‌ریزی خبری نبود و تماماً خستگی به جا گذاشت.وقتی قرار شد کنکور ارشد بدم تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و فلسفه هنر بخونم، در کنارش کارم رو محدود کنم به فقط دو شرکت تا بتونم درسم رو ادامه بدم. از اینجا بود که برنامه‌ریزی‌ها شروع شدن و همه‌چی منظم پیش رفت.چگونه فری‌لنسر بشویم؟ و نکته‌ی حیاتی فری‌لنسینگاخیرا وب‌سایت‌های مختلفی مثل پونیشا و امثالهم فری‌لنسری رو راحت و امن کردن. ولی برای من هیچوقت پیش نیومد از این سرویس‌ها استفاده کنم. بیشتر جاهایی که کار کردم یا از طریق معرفی دوستان و آشنایان بوده و یا از طریق وبسایت جابینجا و لینکداین.ناگفته نماند که از هر دو طریق مشکلاتی برای دریافت دستمزد هم وجود داشت و باعث شد تجربه‌ام تو این زمینه زیاد بشه.  منتها اساسی‌ترین نکته اینه که هدفتون رو از کار و انتخاب فری لنسینگ معلوم کنید. من دلم می‌خواست هم دانشگاه برم و درس بخونم و هم درآمد داشته باشم، پس فری‌لنسینگ رو انتخاب کردم. بعد از اینکه درسم تموم شد دلم می‌خواست تو جمع آدمای مختلف باشم و دور نمونم، به همین خاطر کار حضوری رو انتخاب کردم. بعد دو مرتبه دیدم درآمدم کافی نیست و انرژی زیادی هم ازم گرفته میشه، پس برگشتم به فری لنسری. برای خودتون مشخص کنید هدفتون چیه؟ بودن تو جمع؟ درآمد بیشتر؟ صرفا بیرون رفتن از خونه‌؟ یا سکون و آرامش و دور از جمع بودن؟کار کردن در خانه از دید افراد مختلفچگونه فری‌لنسر بمانیم؟ یا چگونه در فری‌لنسری دوام بیاوریم؟می‌خوام یه‌سری دستورالعمل بدم که تماما برآمده از تجربه‌ست و حداقل برای من یه نفر جواب داده:خودتون رو آپدیت نگه داریدبرای اینکه فرصت‌های شغلی بهتری پیدا کنید و برای کارفرما مهره‌ی ارزشمندی باشید، نیازه که خودتون رو به‌روز کنید. من تو چندتا وبسایت مرتبط با کارم عضوم و روزانه یا هفتگی ایمیل‌هایی که برام می‌فرستن رو می‌خونم تا ببینم چه مباحثی تو دنیا مطرحن و سعی می‌کنم اطلاعاتم رو بالا ببرم. فکر نکنید فری‌لنسری یعنی مثل موش کور بچپید تو یه سوراخ و سرتون به کار خودتون باشه!انضباط شخصی داشته باشید / پیشنهادی برای چیدن برنامه روزانهاگر سراغ فری‌لنسری اومدید چون از کارمندی حالتون بهم می‌خورده، پس احتمالا پیشنهاد اینکه در روز از یک ساعت مشخص کار رو شروع و در یک ساعت مشخص کار رو تموم کنید به‌ دردتون نمی‌خوره. پیشنهاد من اینه که:۱- برای یک شبانه‌روز بخش‌های مختلف در نظر بگیرید: یک بخش کاری، یک بخش تفریحی، یک بخش تحصیلی، یک بخش خانوادگی، ... . ۲-بعد بیاید برای هر بخش یه تعداد ساعت مشخص تعیین کنید: بخش کاری ۵ ساعت، بخش تفریحی ۴ ساعت، بخش تحصیلی ۶ ساعت،... . ۳-حالا اولویت هر بخش رو تعیین کنید: ۱- کار ۲- تحصیل  ۳- خانواده ۴- تفریح ...۴-حالا بر اساس اولویت‌ها بیاید نیاز کلی یک ۲۴ ساعت شبانه‌روز رو حساب کنید.۵-منعطف باشید.حالا این پنج مرحله رو پیاده‌سازی می‌کنم براتون:من در شبانه‌روز حتما باید ۸ ساعت بخوابم، پس اول یه باکس ۸ ساعته می‌ذارم کنار واسه خوابم.طبق تجربه روزی ۶ ساعت هم باید کار کنم. پس یه باکس ۶ ساعته‌ هم واسه کار می‌ذارم کنار.چون پایان‌نامه می‌نویسم باید روزی حدود ۶ ساعت هم روی اون کار کنم. پس یه ۶ ساعت دیگه هم میره کنار.۴ ساعتی که باقی می‌مونه رو کنار خانواده می‌گذرونم یا ورزش می‌کنم. بدیهیه که روزایی که میرم باشگاه یا میرم پیش دوستام از سهم معاشرت با خانواده کم میشه.اما نکته‌ی مهمی که توی فری‌لنسینگ خیلی اهمیت داره منعطف بودن اونه. اگر بخوام انعطاف رو توی این برنامه داخل کنم (و با این پیش‌فرض که ما ربات نیستیم) باید بگم که اگر یه روز روی مود کار کردن نبودید، کل باکس ساعتی که برای کار اختصاص دادید رو بذارید کنار و از باکس تفریحاتتون استفاده کنید. و یادتون باشه توی هفته باید این باکس از دست رفته رو جبران کنید. یعنی یه روز دیگه از تفریحات و خانواده‌تون بزنید تا باکس میزان ساعت کار جبران بشه.اگر مشکل کمبود وقت دارید پیشنهاد می‌کنم چگونگی استفاده از وقت‌های مرده رو بخونید.خودتون آقا بالاسر خودتون باشیدفکر نکنید چون حضوری کار نمی‌کنید پس آقا بالا سر هم ندارید! اتفاقا چون از چشم کارفرما دورید و کار کردن شما رو نمی‌بینن، احتمال گیرهای الکی زیاد میشه. بنابراین توصیه می‌کنم تو بازه زمانی‌های مشخص گزارش کار بدید به کارفرما و فیدبک بگیرید. گرفتن فیدبک خیلی خیلی اهمیت داره، چون ممکنه یه جا برسید که بخش زیادی از کار انجام شده و کافرما یهو بازی دربیاره که نه منظورم این نبوده و بدون پرداخت خسارت از شما بخواد دو مرتبه کار رو انجام بدید.دو تا روشی که برای جلوگیری از خسارت استفاده می‌کنم اینه:پیش‌پرداخت می‌گیرم. تا خیالم راحت باشه آخر ماه کارفرما تماس‌هام رو جواب میده و یادش نمیره که به من سفارش کار داده و باید پولش رو هم بده.موعد دریافت دستمزد رو هر هفته یا هر دو هفته می‌ذارم. قبلا تجربه داشتم که کارفرما آخر ماه دبه می‌کنه و هیچ پولی نمیده و یک ماهِ من هم الکی هدر میره. با این کار هم خیالم راحته زود به پولم می‌رسم، هم فیدبک کارفرما رو زود به زود می‌گیرم تا کار رو بهتر کنم، هم شارلاتان‌بازی یا درستکاری کارفرما زودتر برام مشخص میشه.رشد شخصی‌ و عواطفتون رو کنترل کنیداگر درون‌گرایید و فری‌لنسری می‌کنید، تو چرخه‌ای میفتید که مدام این درون‌گرایی تقویت میشه. پس لازمه گاهی خودتون رو در مواجهه با دنیای بیرون قرار بدید. لیستی از دوستان/فامیل/... داشته باشید که از ملاقاتشون لذت می‌برید. برنامه‌تون رو جوری تنظیم کنید که در ماه یک بار تمام افراد توی لیست رو ملاقات کنید. اگر لیستتون محدوده، می‌تونید یک فرد رو بیش از یک بار در ماه ملاقات کنید یا تو جمع‌هایی شرکت کنید که مرتبط با حوزه‌ی علاقه‌مندی‌هاتون هست، مثلا نشست‌های معرفی کتاب. یادتون باشه فری‌لنسری نباید شما رو تارک دنیا کنه!اگر برون‌گرایید و فری‌لنسری می‌کنید، باز هم لازمه روابطتون رو کنترل کنید. بخشی از انرژیتون رو برای رشد شخصی‌تون بذارید و از مطالعه و ورزش غافل نشید. {اگر بهانه میارید که سرتون شلوغه بد نیست سری به مطلب چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال بزنید}مدیریت بحران داشته باشیدیکی از بحران‌های خانمان برانداز که برای فری‌لنسرها می‌تونه پیش بیاد، پریدن اطلاعاتشون و از دست رفتن اوناست. پیشنهاد می‌کنم هر ماه از اطلاعاتتون بک‌آپ بگیرید:فایل‌ها رو کپی کنید تو هارد اکسترنالی که فقط مختص کارتونه.اگر به طور مداوم با فایلی کار می‌کنید، آخرین ادیت اون رو توی گوگل درایو ذخیره کنید.فایل‌های خیلی مهمتون رو برای خودتون تلگرام کنید تا تو سرور تلگرام باقی بمونه.فایل‌ها رو برای خودتون ایمیل کنید و اونجا هم ازش ذخیره داشته باشید.فایل‌های مهم ولی قدیمی‌تون رو توی فلش مموری‌های جداگانه نگه دارید.از هر فضای ابری‌ای که می‌شناسید (مثل دراپ باکس) استفاده کنید برای ذخیره‌ی اطلاعات.بی‌پولی و از کارافتادگی رو جدی بگیرید!معمولا یکی از معایب فری‌لنسری عدم امنیت شغلی عنوان میشه. یعنی مطمئن نیستید ماه بعد هم کار داشته باشید! راه‌حل این مشکل رو نوشتن قرارداد بیان میکنن ولی من طبق تجربه فهمیدم که قراردادها می‌تونن کاغذ پاره‌ای بیش نباشن (معجزه‌ی خورده شدن پیمان‌نامه قریش توسط موریانه‌ها رو از زمان پیامبر به خاطر بیارید) و از طرفی خیلی نمیشه رو تعهد کارفرما حساب کرد (مورد داشتیم کارفرما گفته من قرارداد خودم رو قبول ندارم. دیدم که میگم.) بهترین کار اینه که در عین رعایت احتیاط، آدم خودش به فکر خودش باشه. پیشنهاد من به شما فری‌لنسرهای عزیز:اندازه‌ی مخارج شش ماه زندگیتون پس‌انداز داشته باشید و تا وقتی این پس‌انداز جور نشده، از هر خرج اضافه‌ای بپرهیزید! طوری نباشه که اگر کارتون رو از دست دادید دیگه از پس اجاره خونه و یه لقمه نون برنیاید. جوری پس‌انداز کنید که اگر شش ماه کار پیدا نکردید بتونید گذران زندگی کنید.به فکر بیمه هم باشید. قرار نیست تا آخر عمرتون کار کنید. بهتره از الان به فکر آینده هم باشید و دنبال  بیمه‌ی بازنشستگی، درمانی و عمر بگردید. پیشنهاد می‌کنم به‌صورت خویش‌فرما خودتون رو بیمه‌ی تامین اجتماعی کنید تا هم از مستمری‌اش  استفاده کنید و هم از خدمات درمانیش. در کنارش می‌تونید از یه بیمه‌ی دیگه (که توصیه می‌کنم از بیمه‌های خصوصی انتخاب نکنید چون هیچ تضمینی برای پولتون ندارن و با وضع فری‌لنسری هیچ‌جوره به صرفه نیست) بیمه‌ی عمر بخرید و در کنارش از آپشن بیمه‌ی بازنشستگی هم استفاده کنید. اینجوری از دو جا بیمه‌ی بازنشستگی می‌گیرید و خیالتون تخت تخت میشه.حتما حساب کتاب امور مالیتون رو داشته باشید. روشی که من بعد از امتحان کلی روش دیگه انتخاب کردم این بود که:چندتا حساب بانکی مختلف باز کردم. یکی برای دریافت حقوق، یکی برای پس‌انداز روز مبادا، یکی برای پس‌انداز کارهای بزرگ و نیازهای اساسی، یکی هم خرج دم دستی. برای من نیازهای اساسی این‌هاست: هزینه‌ی بیمه، هزینه‌ی باشگاه، هزینه‌ی دکتر، هزینه‌ی اینترنت و شارژو وقتی این‌ها پرداخت بشه یا در ماه نیاز به یکیشون نباشه، پول این حساب صرف یه کار بزرگ میشه، مثلا خرید گوشی موبایل.خرج دم‌دستی هم شامل هزینه رفت‌وآمد، کافه با دوستان، خرید هدیه، ... میشه. از این دسته هرچی باقی بمونه میره تو حساب نیازهای اساسی.حساب‌های پس‌اندازم تو بانک‌های دولتی‌ هستن تا خیالم راحت باشه به سرنوشت موسسات اعتباری دچار نمیشم. حسابی که برای پس‌انداز روز مبادام هست کارت بانکی نداره تا سهل‌الوصول نباشه برام و سریع نرم سراغش. {میدونید که... به محض اینکه حساب روز مبادا باز کنید فرداش یه اتفاقی میفته که فکر می‌کنید این دیگه مباداتونه. ولی گول نخورید.}دستمزد دریافتیم رو به این نسبت‌ها تقسیم می‌کنیم: ۳۵ درصدش رو سریعا و بی‌هیچ حرف پیشی واریز می‌کنم تو حساب روز مبادا، انگار نه انگار همچین پولی اصلا داشتم. ۴۰ درصدش رو واریز می‌کنم تو حساب نیازهای اساسی. ۲۵ درصدش رو واریز می‌کنم تو حساب دم‌دستی.ناگفته نماند هر شب خرج‌هایی که اون روز کردم رو تو دفتر یادداشت می‌کنم تا ببینم پولم برای چیا داره میره، چه‌جوری می‌تونم کنترلش کنم، کجاها نیاز به بازبینی داره، و از همه مهم‌تر اینکه خرجم بیشتر از درآمدم نباشه. که این آخری سرآغاز بی‌پولیه! تصورات مختلف از فری لنسریتو خونه کار می‌کنی؟ ایشالا زودتر یه کار درست حسابی پیدا کنی!احتمالا شما هم بارها این حرف رو از اطرافیانتون شنیدید. باورِ اینکه میشه از تو خونه هم کار کرد برای افرادی که عمری کارمند بودن  یا مجبور بودن از صبح تا شب بیرون خونه دنبال یه لقمه نون باشن، خیلی سخته. ولی از دستشون ناراحت نشید! وقتی با هر حقوقتون تونستید برای خودتون یه چیزی بخرید و ثابت کردید که اگر کار نمی‌کردم پول این چیز رو از کجا می‌آوردم، کم‌کم عادت می‌کنن شما رو تو خونه در حال کار ببینن.مواقعی که تو خونه نمی‌تونید کار کنید شاید بد نباشه برید کتابخونه که هم ساکته و هم پریز برق داره. من شخصا با کافه موافق نیستم چون سر و صدا زیاده و اهل هدفون گذاشتن نیستم، کلی خوراکی چاق‌کننده دم دستمه و محدودیت ساعت هم دارم. تجربه‌ی دفتر کار اشتراکی و اجاره‌ای هم ندارم به همین خاطر توصیه‌ای ندارم در این مورد. :))البته فکر نکنید تو خونه دفتر کار دارم! اتاق من و خواهرم مشترکه و مذاکره و مسالمت بهترین راه‌حل برای من محسوب میشه :))))به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...قبلا تو پست فری لنسینگ: آنچه بقیه فکر می‌کنند vs. آنچه در واقعیت هست سعی کردم کمی این تفاوت رو به زبان طنز بگم. ولی تو این پست تماما تجربه‌ی شخصی‌ام رو باهاتون به اشتراک گذاشتم. اگر تو هر بخشی از این پست راهکار بهتری دارید یا روش متفاوتی رو انجام میدید خوشحال میشم با من به اشتراک بذارید.در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.پ.ن: برای موانعی که ممکنه در راه فری‌لنسری براتون پیش بیاد مطالبی رو از قبل نوشتم که اینجا دوباره یادآوری می‌کنم: https://virgool.io/@shakiba/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l0fni3nlbkuf  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hna2xb1dksor  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7-hhua60uvx9rw  https://virgool.io/@shakiba/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-h5l1weygl9ai  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%B2%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-exrtug6sdw0m  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-o6gnya6dpugy </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 21:22:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-h5l1weygl9ai</link>
                <description>ویکتور هوگو، نویسنده‌ی مشهور فرانسوی، به ناشرش قول می‌ده که طی یک سال کتاب جدیدی براش بنویسه. طی اون یک سال همه کاری می‌کنه غیر از نوشتن کتاب. ناامید میره پیش ناشرش و شش ماه دیگه ازش زمان می‌خواد. (دقت کنید تو اون یک سال هیچی ننوشته بوده و حالا میخواسته تو شش ماه جمعش کنه)ویکتور هوگو برای جبران این تعویقی که تو کارش پیش اومده بود یه برنامه‌ای می‌ریزه. تمام لباساش رو میذاره تو کمد، درش رو قفل می‌کنه و کلیدش هم میده به دستیارش، این کار رو می‌کنه که به‌خاطر نداشتن لباس نتونه از خونه بره بیرون. خودش میمونه و یه لا لباس! طی اون شش ماه نوشتن کتاب گوژپشت نتردام رو می‌تونه تموم کنه.+به وسوسه‌ی نوشتن پایان‌نامه چی می‌گیم؟  - امروز نه!آکراسیا، مشکل قدیمی!مسئله‌ی به تعویق انداختن پیشینه‌ی طولانی‌ای بین انسان‌ها داره. از ویکتور هوگو که نویسنده‌ای پرکار بوده گرفته تا منِ شکیبا که درگیر نوشتن پایان‌نامه هستم، همه و همه درگیر این مشکل بودن. انقدری به تعویق انداختن کارها ریشه‌دار و قدیمیه که حتی سقراط و ارسطو واژه‌ای رو برای این حالت در نظر گرفتن: آکراسیا.وقتی می‌دونید الان انجام چه کاری اهمیت داره و بهترین کار چیه، ولی می‌رید سراغ انجام یه کار دیگه در واقع دچار آکراسیا شدید. به بیان دیگه آکراسیا یعنی به تعویق انداختن کارها یا ضعف اراده. آکراسیا همون چیزیه که شما رو از انجام کاری که می‌بایست انجام بدید منعتون می‌کنه. (مثل وقتی که امتحان دارید و به جای درس خوندن وقتتون رو صرف شمردن گل‌های قالی یا تامل در سرآغاز هستی می‌کنید)چرا ما برنامه می‌ریزیم، ددلاین می‌ذاریم، هدف‌گذاری می‌کنیم، ولی در نهایت نمی‌تونیم اون کار رو انجام بدیم؟برنامه‌ریزی می‌کنیم، ولی عمل نمی‌کنیمیکی از توضیحاتی که میشه برای آکراسیا داد اینه که کاری می‌کنه که دچار تناقض زمانی بشیم. یعنی ذهن انسان پاداش فوری رو ارزشمندتر از پاداش آینده می‌دونه. (ارجاع به همون آزمایشی که به بچه‌ها ۲ تا شکلات در همون لحظه می‌دادن ولی اگر بچه‌ها راضی میشدن تا صبر کنن و شکلات رو نمی‌گرفتن، فرداش ۴ تا شکلات میدادن بهشون. بچه‌هایی که صبر کردن واسه فردا، کنترل بیشتری روی رفتارشون داشتن)وقتی که برای خودتون برنامه می‌چینید - مثلا هدفتون اینه که وزنتون رو کم کنید یا یه کتاب بنویسید یا یه زبان جدید یاد بگیرید - در واقع دارید خودِ آینده‌تون رو برنامه‌ریزی می‌کنید. پیشبینی می‌کنید که زندگیتون در آینده چه‌جوری خواهد بود و وقتی به آینده فکر می‌کنید ذهنتون به اعمالی با سود بلندمدت ارزش و بها میده.وقتی موقع تصمیم‌گیری می‌رسه، دیگه برای خودِ آینده‌تون انتخاب نمی‌کنید، بلکه در لحظه فکر می‌کنید و مغزتون به خودِ الانتون فکر می‌کنه. محققان به این نتیجه رسیدن که خودِ الان‌تون پاداش آنی رو دوست داره، نه پاداش بلندمدت رو. این یکی از دلایلی می‌تونه باشه که شبا قبل خواب حس می‌کنید کلی انگیزه دارید و می‌خواید دنیارو عوض کنید، ولی صبح که بیدار میشید می‌بینید دوباره دارید همون کارای قبلی رو انجام میدید. وقتی حرف از آینده‌ست، مغزتون پاداش بلندمدت رو ارزشمند می‌دونه، ولی وقتی حرف از حاله، مغز پاداش در لحظه رو ارزشمند میدونه.همین مسئله نشون میده توانایی به تاخیر انداختنِ دریافتِ پاداش می‌تونه عامل تعیین‌کننده‌ی موفقیت در زندگی باشه. فهم اینکه چه‌جوری در مقابل پاداش آنی باید مقاومت کنیم می‌تونه کمک کنه از جایی که هستیم به جایی که می‌خوایم بریم پل بزنیم و زودتر برسیم.حالا راه‌حل چیه؟سه راه برای غلبه به آکراسیا و مقابله با به تعویق انداختن کارها وجود داره:استراتژی اول: اقداماتی که قراره در آینده انجام بدید رو طراحی کنید.وقتی ویکتور هوگو لباساش رو گذاشت تو کمد و درش رو قفل کرد، داشت کاری رو انجام میداد که روانشناس‌ها بهش میگن دستگاه تعهد (commitment device). دستگاه تعهد انتخابیه که شما در حال انجام می‌دید که اعمال شما رو تو آینده کنترل می‌کنه. این کار شما رو به عادات آینده‌تون مرتبط می‌کنه و عادات بد فعلیتون رو محدود می‌کنه.راه‌های زیادی برای خلق دستگاه تعهد وجود داره: برای کم‌خوری می‌تونید به جای خرید یه کارتن چیپس، یه بسته کوچیکش رو بخرید، یا کیف پولتون رو بذارید خونه تا مجبور نشید خوراکی بخرید.موقعیت‌ها متفاوت هستند ولی پیامشون مشترکه: دستگاه تعهد به شما کمک می‌کنه عادات آینده‌تون رو طراحی کنید. راهی پیدا کنید که عاداتتون رو خودکار کنه قبل از اینکه در لحظه هوس چیزی کنید. معمار اقدامات آینده‌تون باشید، نه قربانی اونا.استراتژی دوم: ترس و حساسیت از شروع رو کاهش بدید.حس گناه و درموندگیِ ناشی از به تعویق انداختن کار، معمولا خیلی بدتر از زجر انجام اون کاره. با این حال چرا باز کارامون رو به تعویق میندازیم؟ چون اجرای کار نیست که سخته، بلکه شروعشه که سخته. این ترسه که اغلب جلوی ما رو می‌گیره تا کاری رو شروع نکنیم. معمولا وقتی کاری رو شروع کنید، سختی انجام دادنش کمتر میشه.مرتبا سعی کنید اندازه‌ی عاداتتون رو کوچیک کنید. تمام سعی و انرژیتون رو بذارید روی ساختن یک عادت و هرکاری کنید تا شروعش رو برای خودتون ساده و ساده‌تر کنید. تا زمانی که تمام هنرتون رو به نمایش نذاشتید، نگران نتیجه دادنش نباشید.استراتژی سوم: اول اهدافتون رو پیاده‌سازی کنید.منظور اینه که نیتتون رو از اجرای یک عادت تو یه زمان مشخصی تو آینده بنویسید. مثلا «من می‌خوام روز (تاریخش رو بنویسید) حداقل ۳۰ دقیقه ورزش کنم تو (مکانش رو بنویسید) در (زمانش رو بنویسید)»تا جایی که من فهمیدم، نوشتن اهداف می‌تونه سرعت عملکرد شمارو تو اقدامات آینده‌تون ۲ تا ۳ برابر بیشتر کنه.مبارزه با آکراسیاذهن ما پاداش آنی رو به پاداش بلندمدت ترجیح میده. گاهی واقعا مجبوریم یه حرکتایی بزنیم که کارامون انجام بشه - مثل ویکتور هوگو که لباساش رو از خودش دور کرد تا نتونه بره بیرون از خونه. به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...چندوقته که قراره پایان‌نامه‌ام رو بنویسم و هنوز که هنوزه هیچ کاری نکردم؛ مخاطب اول این مطلب خودمم! واقعا موندم چیکار کنم که بتونم پیش ببرمش. اگر توصیه‌ای دارید بدید بهم.اگرم توصیه‌ای ندارید، بگید راه‌حلتون برای به تعویق ننداختن کارها چیه؟ اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید. پ.ن:این پست ترجمه‌ی آزادی بود از این مطلب: The Akrasia Effect: Why We Don’t Follow Through on What We Set Out to Do and What to Do About Itبد نیست این تد تاک رو هم نگاهی بندازید: https://www.ted.com/talks/tim_urban_inside_the_mind_of_a_master_procrastinator </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 23:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت بین آماتورها و حرفه‌ای‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7-hhua60uvx9rw</link>
                <description>من به تازگی فهمیدم که فقط یک مهارته که ارزشمنده و باعث می‌شه تو زندگیمون برجسته بشیم - فارغ از اینکه برای چه چیزی تلاش می‌کنیم.این مهارت چیه و چطوری میشه توسعه‌اش داد؟ در ادامه می‌خونیم.چگونه حرفه ای باشیمهر روز ساعت ۸ صبحاز یکی از دوستام که نویسنده‌ی ماهری بود پرسیدم: «هی فلانی نظرت در مورد دست به قلم شدن، فقط وقتی که انگیزه داشته باشی، چیه؟ من حس می‌کنم وقتایی که جرقه‌ای زده میشه و خلاقیتم گل می‌کنه یا از چیزی الهام می‌گیرم، می‌تونم خیلی خوب بنویسم. اما مشکل اینه که گاهی اوقات این حالت پیش میاد و نه همیشه.   اگر بخوام همیشه در حال نوشتن باشم، نمیتونم باکیفیت بنویسم.»دوستم گفت: «منم فقط وقتایی که انگیزه داشته باشم می‌نویسم. که این اتفاق هر روز ساعت ۸ رخ میده.»تفاوت آماتورها و حرفه‌ای‌هافرقی نداره می‌خواید تو چه زمینه‌ای حرفه‌ای بشید، اگر فقط وقتایی کار می‌کنید که انگیزه دارید، هیچوقت اونقدر ثابت‌قدم نخواهید بود که حرفه‌ای بشید.توانایی عادت به انجام روزانه‌ی یک کار، پیروی از برنامه‌ریزی، و در نهایت انجام اون کار - خصوصا وقتایی که احساس می‌کنید هیچ علاقه‌ای بهش ندارید - بسیار ارزشمنده و میشه گفت همه‌ی اون چیزیه که نیاز دارید تا در ۹۹٪ مواقع خوب عمل کنید.موضوع ساده و موثریه. ولی چرا انقدر سخته؟رنجِ حرفه‌ای بودنرسیدن به اهداف و رفتار کردن مثل حرفه‌ای‌ها اصلا کار ساده‌ای نیست. در حقیقت حرفه‌ای بودن خیلی هم دردناکه.واقعیتی که هست اینه که در بیشتر مواقع ثابت‌قدم نیستیم. همه‌ی ما اهدافی داریم که می‌خوایم بهشون برسیم یا آروزهایی داریم که می‌خوایم محققشون کنیم، اما باید گفت مهم نیست می‌خواید تو چه کاری بهتر بشید، تا وقتی که انجام اون کار خاص رو مشروط می‌کنید به انگیزه داشتن، اونقدرها ثابت‌قدم نیستید که نتایج درخشانی به‌دست بیارید.بهتون این اطمینان رو میدم که وقتی شروع به ایجاد عادت جدیدی کنید و مُصرانه انجامش بدید، روزهایی هم قطعا از راه می‌رسن که دیگه دلتون نمیخواد به اون عادت پایبند بمونید. وقتی یه کسب‌وکاری رو شروع می‌کنید بعضی روزا واقعا دلتون میخواد کار رو ترک کنید! وقتی باشگاه میرید و ورزشی رو انجام میدید بعضی حرکات انگار هیچوقت تموم نمیشن! وقتی موقع نوشتن میشه بعضی روزا اصلا حوصله ندارید دست به کیبورد ببرید.اما قدم برداشتن درست در زمانی که کاری کسل‌کننده و رنج‌آوره، همون چیزیه که تفاوت بین فرد آماتور و حرفه‌ای رو مشخص می‌کنه.هیچوقت از شروع کار مهم پشیمان نخواهید شدشاید بعضیاتون فکر کنید که من دارم تشویقتون می‌کنم به اینکه معتاد کار کردن باشید: حرفه‌ای‌ها سخت‌تر از هرکس دیگه‌ای کار می‌کنن و این عالیه. نه اصلا و ابدا این رو نمی‌گم.حرفه‌ای بودن داشتن نظم و انضباط برای تعهد به چیزیه که براتون اهمیت داره، نه اینکه صرفا به زبان بگید چیزی براتون مهمه.حرفه‌ای بودن شروع کردن در لحظه‌ایه که احساس می‌کنید باید متوقف بشید، نه فقط به این خاطر که می‌خواید بیشتر کار کنید، بلکه به این خاطر که هدفتون اونقدری مهم هست که در همه حال براش تلاش کنید نه فقط در صورت جور بودن شرایط.حرفه‌ای بودن یعنی اولویت‌هاتون رو تحقق ببخشید.حرفه‌ای بودن به‌معنای معتاد کار بودن نیست، به این معناست که شما به‌خوبی می‌تونید چیزی که براتون مهمه رو انجام بدید - خصوصا وقتی که حوصله‌اش رو ندارید - و نقش یک قربانیِ مهیا نشدن شرایط رو بازی نمی‌کنید.چگونه حرفه ای شویمچگونه حرفه‌ای شویم؟گرچه حرفه‌ای شدن در عمل ساده نیست ولی اونقدرها هم که فکر می‌کنید پیچیده نیست. سه قدم رو باید بردارید:۱- تصمیم بگیرید قراره تو چه کاری حرفه‌ای باشید.هدف همه‌چیزه. اگر بدونید واقعا چی می‌خواید، به‌دست آوردنش راحت‌تر میشه. اصل ساده‌ای به‌نظر میاد ولی طبق تجربه‌ای که داشتم حتی افرادی که باهوش، خلاق، و بااستعداد بودند هم به‌ندرت می‌دونستند دقیقا برای چه چیزی دارند تلاش می‌کنند و چرا.۲- برای فعالیت‌هاتون برنامه زمانی تنظیم کنید.وقتی فهمیدید چی می‌خواید، تو قدم بعدی باید براش زمان‌بندی کنید تا واقعا انجامش بدید.نکته: اشتباهی که من مرتکب شدم رو تکرار نکنید. من زمان‌بندیم رو براساس نتیجه‌ی مطلوبم تنظیم کردم. مثلا نقشه نکشید که هر هفته می‌خواید چند کیلو وزن کم کنید یا چقدر پول می‌خواید درارید. «کم کردن ۵ کیلو وزن» اون کاری که نیست بتونید انجامش بدید. «انجام چهار ست اسکوات» اون کاریه که می‌تونید انجام بدید.قراره براساس کارهایی که می‌تونید انجام بدید برنامه‌ زمانی بچینید، نه براساس نتایجی که می‌خواید بگیرید.۳- به مدت یک هفته به برنامه‌ی زمانیتون پایبند بمونید.دست بردارید از اینکه هی بگید پایبندی به برنامه‌ریزی طی یک ماه یا یک سال چقدر سخته! فقط به مدت یک هفته برنامه رو انجام بدید. لازم نیست به ۷ روزِ بعدترش فکر کنید.تنظیم برنامه‌ی زمانی از شما یه حرفه‌ای نمیسازه، بلکه انجامش شما رو حرفه‌ای می‌کنه. برای یک هفته به برنامه پایبند بمونید. هفته بعد دوباره تصمیم بگیرید که برای یه هفته بهش پایبند بمونید. هفته بعدش همینطور. هفته بعدترش همینطور و ... .مثالی از خودمهمونطور که در ابتدای این مطلب هم گفتم، من در حال دست و پنجه نرم کردن با مداومت در نوشتن هستم. اما الان یه برنامه‌ی زمانی برای این کار دارم که واقعا کار می‌کنه. خیلی هم ساده‌ست: هر دوشنبه و پنجشنبه یه پست برای وبلاگم می‌نویسم. الان ۸ هفته‌ست که دارم طبق این برنامه پیش میرم. تازه اول کارم ولی تا حرفه‌ای شدن ادامه‌اش میدم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ی آزادی بود از مطلب The Difference Between Professionals and Amateurs.امیدوارم خودمم بتونم این نکات رو برای نوشتن پایان‌نامه و نوشتن پست توی ویرگول اجرا کنم. بعضی روزا واقعا آدم دست و دلش به هیچ کاری نمیره.شما تلاش دارید تو چه زمینه‌ای حرفه‌ای بشید؟ یا بگید راهکار شما برای حرفه‌ای شدن چیه؟در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 14:22:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از نمایشگاه کتاب ۹۸ و ذوق‌مرگی‌های اخیر</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%B9%DB%B8-%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-q93sr99iqu6b</link>
                <description>تفریحات سالم ما در نمایشگاه - خانم شاملوی شگفت‌انگیزوارد مصلا که میشی یه صدای پرانرژی تو بلندگو داد میزنه: «بچه‌ها پرتقال! کلی کتاب خوشمزه و باحال!» و بعد هم تبلیغات غرفه‌های قلمچی و ... که متجاوزانه وارد گوش شما میشن و باعث میشن هر بار اسم ناشران کمک آموزشی مثل گاج و قلمچی و ... رو میشنوی حس کنی میخوای بالا بیاری. هر سال با یه همراه به نمایشگاه کتاب می‌روم. یه سال دوستم، یه سال خواهرم، یه سال دخترخاله‌ام، یه سال همکارم و یه سال هم تنها. امسال هیچ داوطلبی پیدا نشد. کتفم درد می‌کرد و تو فکر بودم چه جوری قراره کتاب‌ها رو به خونه بیارم. مادرم که قیافه‌ی آویزونم رو دید گفت: «من مرخصی می‌گیرم و باهات میام. اون چرخ دستی پارچه‌ای رو هم میارم که لازم نباشه کوله بندازی. وایمیسم ته راهروها تا تو بری کتاب بخری بیاری بدی من نگه دارم.» باورم نمیشد مادرم اینجوری همکاری کنه چون معمولا علاقه‌ای به نمایشگاه کتاب نداره.خلاصه با ذوق مرگی از همراهی مادر رفتیم نمایشگاه. گویا مقام معظم رهبری هم اون روز رو برای بازدید از نمایشگاه انتخاب کرده بودن و به همین خاطر یک ساعت و خورده‌ای پشت درهای بسته‌ی شبستان به انتظار نشستیم. بعد از بازگشایی درها هم دستگاه‌های کارتخوان غرفه‌ها کار نمیکرد (چون قطع کرده بودن به خاطر بازدید رهبر) و نیم ساعتی هم معطل به کار افتادن دستگاه‌ها شدیم. {شاید بد نبود ایشون اول وقت یا آخر وقت، یا اول وقتِ روز اول نمایشگاه، یا آخر وقت روز آخر نمایشگاه به بازدید می‌رفتن. چون اینجوری تو ساعت اوج بازدید دو ساعت همه معطل شدن. البته سالن آموزشی و دانشگاهی و بین الملل و کودک باز بود ولی خب شبستان که اصلیه بسته بود.}تو مدت زمانی که منتظر بازگشایی درها بودیم سری به رستوران‌های حاضر در نمایشگاه زدیم تا چیزی بخوریم. تو هیچ غرفه‌ای هیچ خبری از ساندویچ سرد نبود. نمیدونم شاید امسال ممنوع کرده بودن. بعضی رستوران‌های معروف غرفه داشتن مثل هانی و باروژ - که قیمت همبرگرش حدود ۳۵ تومن بود. شما رو نمیدونم ولی من عمرا توی نمایشگاه برای همبرگر ۳۵ تومن پول بدم!  آدم باید تو نمایشگاه هایدا بخوره، سیب زمینی بخوره و ازین چیزا. نه که بشینی پاستا بخوری ۳۷ تومن --ــــــــ--هر سال هم که قدرت خرید کتابمون میاد پایین. یادم میاد سال ۸۸-۸۹ با ۵۰ هزار تومان انقدری کتاب می‌خریدم که هر دو دست پر میشد، کوله‌پشتی هم پر میشد. یا حتی یک سال با ۴۰۰ هزار تومان انقدر کتاب خریدیم که دیگه نمیتونستم حمل کنم و با پست به خونه فرستادم! ولی امسال با ۵۵۰ هزار تومن کلن ۱۷ تا کتاب تونستم بخرم. قیمت‌ها به شدت زیاد بودن! یه سری از کتاب‌های موردنیازم هم یا چاپشون تموم شده بود یا به کل تو بازار موجود نبود. قیمت کتاب‌های منتخبم رو حساب کرده بودم تا بیشتر از مبلغ بن کتاب‌هایی که داشتم نشه. ولی متاسفانه بعضیاشون به چاپ‌های جدید رسیده بود و قیمت‌ها سرسام‌آور.همه اینا یه طرف، شلوغی و هوای خفه یه طرف. به نظرم بد نبود ناشران آموزشی رو میبردن تو نمایشگاه بین‌المللی و ناشران عمومی رو توی مصلی. اینجوری هم از ترافیک ماشینی کم میشد و هم ترافیک انسانی. لازم هم نبود هرجا دبیرستانی‌ها رو میبینی راهتو کج کنی بری از یه ور دیگه - آخه می‌دونید تو سن بلوغن و گاها حس می‌کنی وحشی شدن.همونطور که احتمالا برای خیلیاتون از این دیدارهای غیرمنتظره پیش اومده، تو نمایشگاه کتاب به یه آشنایی برمیخورید که عمرا فکر میکردید ببینیدش! برای من که هر سال از این ممکن‌های نامحتمل پیش میاد! امسال تو نشر چشمه یکی از دوستان قدیمیم رو دیدم که جزو فروشندگان تو غرفه وایساده بود و کلی ذوق‌زده شدم!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...علاوه بر همراهی مادرم تو نمایشگاه، یه اتفاق خوب دیگه‌ای هم اخیرا افتاد، اونم اینکه با دوتا از کاربران ویرگول دیدار داشتم. با Mehribanooo و مریم شهریاری عزیز! قرار بود مهری‌بانو رو ببینم و نمیدونستم مریم هم اونجاست. به شدت سورپرایز شدم و انقدر ذوق کردم که مُردم. :))))من از ویرگول دوستای خیلی خوبی پیدا کردم! امیدوارم دوستای بیشتری رو ببینم.تجربه‌ی شما از نمایشگاه کتاب امسال چطور بود؟ </description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 19:11:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه قزوین؛ یا به‌عبارتی گفتنی‌های ناگفتنی از قزوین!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86-s4en4ht82v9w</link>
                <description>چهار ساله که با یکی از دوستان صمیمی دوران دانشگاهم - سمانه - به سفر می‌روم. با همدیگه قرار گذاشتیم هر سال یک سفر دو نفره برویم. یک سال از طرف دانشگاه به شیراز رفتیم، سال دیگر به یزد، سال بعدش که فارغ‌التحصیل شده بودیم و دیگر نمی‌توانستیم با دانشگاه سفر کنیم دوتایی به مشهد رفتیم. برای سال ۹۷ شهرهای کرمان و چابهار و قزوین و... رو تو لیست داشتیم که چون قیمت‌ها خیلی زیاد شده بود فقط تونستیم سفر قزوین رو محقق کنیم.چون تو ماه بهمن سفر رفتیم و جاده‌ها کمی برفی و لغزنده بودن، تصمیم گرفتیم با قطار اتوبوسی به قزوین بریم. هتلی هم نزدیک به دروازه رشت توی قزوین انتخاب کردیم که از نظر هزینه برامون بصرفه. این هم بگم که کل هزینه‌ی سفرمون با احتساب بلیط و هتل و غذا و تاکسی، کلن حدود ۳۰۰ هزار تومان شد.کجاها رو دیدیم و بهتره شما کجاها رو ببینیدتو این سفر از دولت‌خانه صفوی که کاخ چهلستون و سر در عالی‌قاپو هم جزوش بود بازدید کردیم. برای بازدید از این مجموعه باید از خیابان سپه می‌رفتیم که اینطور که میگن اولین خیابون تو ایرانه. #اینجارو_ببینیددروازه تهران - عکاس: دوستم سمانهبه زیارت مسجد جامع قزوین و امامزاده حسین هم رفتیم. همان شازده حسین معروفی که مطابق با یکی از آهنگ‌های قدیمی دمش سه نفر رو کشتن. :)))))) مسجد جامع قزوین هم مثل خیلی از مساجد دیدنی دیگه تو کشور، پر از داربست بود و طبق معمول از خیلی از جاهاش نمیشد بازدید کرد.#اینجارو_ببینیدبه حسینیه امینی‌ها هم رفتیم. جایی که همه از بازی نور تو شیشه‌های رنگی‌اش تعریف می‌کنند و چون اونجا هم داربست زده بودند و جلوی بعضی پنجره‌ها رو چنان پوشونده بودند که نور رد نمیشد، حظ زیادی نبردیم. ولی فی‌الواقع جزو زیباترین اماکن دیدنی قزوین حساب میشه به نظر من. #از_اینجا_حتما_دیدن_کنیدحسینیه امینی‌هااز اونجایی که علاقه‌ای به آب انبارها نداشتیم و حقیقتا زانوی پایین و بالا رفتن از پله‌های آب انبار هم نداشتیم، به آب انبارهای قزوین نرفتیم. خیلی هم دلمون نسوخت، چون که تو سفر یزد از یکی از آب انبارهای قدیمی بازدید کرده بودیم که چون وسط بیابون بود و عجیب به‌نظر می‌رسید دیدنش خالی از لطف نبود. #اینجارو_نرفتید_هم_نرفتیدکلیسای کانتور هم یکی از گوگولی‌ترین اماکن قزوین بود! خیلی نقلی و مینیمال ساخته شده بود و جزو کوچکترین کلیساهای جهان حساب میشه. گویا برای ۵ نفر مسیحی ساخته شده بوده. #اینجارو_ببینیدکلیسای کانتوراز حمام قجر هم بازدید کردیم ولی اگر از من بپرسید حمام‌های جذاب‌تری هم برای بازدید داریم؛ مثل حمام وکیل در شیراز و حمام فین در کاشان. حمام قجر قزوین آنچنان جالب توجه نبود برای من. علی‌الخصوص که موزه مردم‌شناسی هم داخلش بود و این یکی از اوناییه که به هیچ‌وجه منو جذب نمی‌کنه! #اینجارو_نرفتید_هم_نرفتیدسرای سعدالسلطنه در شبو اما بهترین جایی که در قزوین رفتیم و بیشترین ساعتمون رو توش گذروندیم، بازار سنتی و سرپوشیده قزوین بود. سرای سعدالسلطنه بخشی از این بازار بود که بیشتر از بقیه‌ی سراها بهش رسیده بودن و برای گردشگرها هم جذاب‌تر بود. مغازه‌هایی برای خرید سوغاتی داشت و کلی کافه‌ی رنگارنگ و جذاب. انقدر فضای قشنگ و پرجنب‌وجوشی داشت که دلت نمی‌خواست بیای بیرون. پر از جمع‌های دوستانه که تو حیاط‌ها و راهروها می‌گفتن و می‌خندیدن. #اینجارو_ببینیدکافه ارثیه - سرای سعدالسلطنهجای دیگه‌ای که نباید از دست بدید موزه قزوینه. اشیای خیلی جذابی داره. یکی از آثار جذابش تابلوی نقاشی از ناصرالدین شاهه که یه ویژگی خیلی خاص اونو سرآمد می‌کنه: هر سمت که وایسی انگار ناصرالدین شاه سمت تو وایساده و داره به تو نگاه می‌کنه. پیشنهاد می‌کنم حتی برای این نقاشی هم که شده از این موزه بازدید کنید!#اینجارو_ببینیداز نزدیک باید دید! قشنگ حالت پاها و پایه‌های صندلی و چشماش تغییر جهت میدن!
عکاس: دوستم سمانهدر کنار این اماکن می‌تونید مثل ما از بقعه حمدالله مستوفی، مسجدالنبی قزوین و دروازه قدیم تهران هم دیدن کنید.خوردنی‌های قزویناز خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که چون باقلوای قزوین خیلی گرون بود فقط تونستیم تو کافه‌های سعدالسلطنه چای و باقلوا سفارش بدیم و در حد یکی دو دونه ازش بچشیم. خداوکیلی سوغاتی‌های خوردنی قزوین خیلی خوشمزه‌ان! شیرینی نخودچی داغ و تازه خریدم از شیرینی‌پزی رضا که جزو قدیمی‌هاست، نازک پسته خریدم از شیرینی فرح که جلو چشم خودم از تنور دراومده بود و نان چای که کنار چایی واقعا دلچسب بود، نان چرخی که مادرم می‌گفت تازه‌تر از آن تابه‌حال نخورده بوده و کسمه که همه عاشقش بودن رو از شیرینی پرستو خریدم. فقط باقلوای هفت رنگ دلم می‌خواست بخرم که قبلا گفتم چرا نمیشد :))))))چای و باقلوا در کافه نگارالسلطنهتو دو شب و سه روزی که قزوین بودیم سه بار قیمه نثار خوردیم! خانم‌ها آقایان، تو سفر به قزوین این گزینه رو اصلا از دست ندید! یک بار قیمه‌نثار رستوران کرمانی را خوردیم که ازش خیلی تعریف می‌کردند ولی به‌نظرم هل و گلاب زیادی داشت؛ یک بار قیمه‌نثار رستوران آرمانی را خوردیم که می‌گفتند آشپزش خیلی سرشناس است؛ یک‌ بار هم قیمه نثار و زرشک پلوی رستوران اقبالی، که این آخری از همه‌ی اون قبلی‌ها بهتر و خوشمزه‌تر بود! تو هر سه رستوران هم قیمت تقریبا یکی بود - ۲۸ الی ۳۰ تومان.نکات کمکی بازدید از قزویننکته‌ای که شاید تو سفر شما به قزوین بتونه کمکتون کنه اینه که اسنپ هم تو این شهر فعاله و فقط با پرداخت ۳-۴ هزار تومان می‌تونید از این سر شهر به اون سر شهر برید! و این برای من که تو تهران هرجا بخوام برم حداقل ۱۰ هزار تومان باید بدم مثل یه رویا بود!و توجه کنید اگر قراره تاکسی بگیرید، اصلا به اسامی خیابان‌ها تو نقشه توجه نکنید! تمام خیابون‌ها اسمشون عوض شده و راننده تاکسی‌ها از اسامی جدید اطلاع ندارند. احتمالا چند باری مثل ما ناچار باشید کلی با تاکسی دور خودتان بچرخید! البته این را هم در نظر بگیرید که راننده‌ها بدوون توجه به مقصد مسافران، همه را سوار می‌کنند و عین سرویس مدارس شروع می‌کنند تک به تک آن‌ها را رساندن. بنابراین اگر بتوانید هتلی داخل بافت شهر بگیرید احتمالا برای آدرس دادن هم راحت‌تر باشید. به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...سفر کردن با دوست خیلی خیلی خوش میگذره! تازه می‌فهمی خیلی جاها پدر مادر غیرمستقیم برات کاری می‌کردن و حالا که اونا ازت دورن ناچاری خودت گلیم خودت‌رو از آب بکشی بیرون. پیشنهاد می‌کنم تا می‌تونید سفر کنید و شخصیتتون رو ورز بدید. تجربه‌های بکر زیادی در انتظارتونه که کمک می‌کنه تجربه‌ی زیسته‌تون غنی بشه. کلی حال خوب... کلی هیجان... کلی خاطره‌سازی!</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 21:20:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممکن نامحتملی که در ویرگول محتمل شد!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF-ksidevyyqvm7</link>
                <description>تو دبیرستان یه دوست صمیمی داشتم که هم خیلی با هم تفاوت داشتیم هم خیلی مکمل و هماهنگ بودیم. یه ترکیب عجیب. هر دو درسخون بودیم و هر دو کمی شیطون. از اون دوستا بودیم که کم پیش میومد تو زندگی شبیهش رو دید. قلّت وقایع دوران دوستیمون، اون رو به خاطره‌انگیزترین دوره‌ی دوستی تبدیل کرده بود.ولی خب دوستی‌های دبیرستان اونقدری دوام ندارن. یه روز به خودت میای می‌بینی چقدر فاصله گرفتی از کسی که چند سال بغل دستت رو یه نیمکت می‌نشست.چند روز پیش این دوست قدیمیم بهم پیام داد و گفت در حال جستجو تو گوگل بوده که به یه مطلبی تو ویرگول برمی‌خوره. وقتی اسم من رو بالای نوشته می‌بینه با خودش میگه بابا این شکیباست، بغل دستی من!همین باعث میشه شماره‌ام رو پیدا کرده و بهم پیام بده.بعله! ویرگول کار خودش رو کرد! دو تا دوست قدیمی رو بعد از چندین سال بهم رسوند! همین چند روز پیش به دیدار این دوست قدیمی رفتم و اندازه ۵-۶ سال با هم گپ زدیم. هیچکدوم اونقدر تغییر نکرده بودیم که نشه دوباره صمیمی شد.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...قبلا تو یه پست ویرگول از ممکن نامحتملی که در مترو محتمل شد نوشته بودم. این بار هم حال خوش و هیجانی که به واسطه‌ی ویرگول به من رسید، وادارم کرد بنویسم. این لحظه‌ی خوش هزاران باد تقدیم شما ویرگولی‌ها باد!دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد                                                       سعدی</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2019 21:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک ساده‌ای برای همه‌کاره و هیچ‌کاره نبودن!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hna2xb1dksor</link>
                <description>در فرهنگی که داستان‌ها و افسانه‌هایش، از به دنبال جاودانگی بودن و نامحدود بودن حرف می‌زند، دانستن آنکه ما نمی‌توانیم هرکاری را انجام دهیم به نظر ناامیدکننده می‌رسد.خب، با توجه به اینکه اساسا نمی‌توانیم تمام کارهایی را که می‌خواهیم، انجام دهیم، لازم است بدانیم که باید چه کارهایی انجام داده و روی چه کارهایی تمرکز کنیم.گرچه همه می‌خواهیم همچون خدایان رفتار کنیم، ولی شاید با پذیرش واقعیت بتوانیم عملکرد بهتری داشته باشیم - پذیرش محدودیت‌هایی که داریم، پذیرش اینکه نمی‌توانیم همه کاری انجام دهیم، و در نهایت پذیرش اینکه ناچارا باید تصمیم بگیریم به چه کاری بپردازیم.گرچه کمی سخت به نظر می‌رسد ولی بعضی مفاهیم و تکنیک‌ها می‌توانند به ما کمک کنند که تصمیم بگیریم چه وقت و به چه کاری بله و چه وقت نه بگوییم.قانون دو سومدر دنیای کسب‌وکار، قانون دو سومْ معیارهایی برای آنچه یک محصول یا سازمانی را تعریف می‌کند، ارائه می‌دهد. این قانون سه عنصر اصلی را تعیین می‌کند که در موفقیت یک کسب‌وکار نقش مهمی دارند:کیفیتسرعتقیمتشما باید هر سه فاکتور را در نظر داشته باشید، اما فقط می‌توانید دو تای آن‌ها را انتخاب کنید. برای مثال، رستورانی می‌خواهد هم کیفیت داشته باشد و هم سریع باشد. به همین خاطر کمی گران‌تر خواهد بود. کسب‌وکاری می‌خواهد قیمتش را پایین نگه دارد، اما همچنان تمایل دارد کیفیتش حفظ شود. نتیجه؟ سرعتش کاهش می‌یابد. شما چیزی را می‌خواهید که هم ارزان باشد و هم سریع آماده شود؟ قطعا کیفیت آن تحت تاثیر قرار می‌گیرد.وقتی به چیزی بله می‌گویید، هم زمان به چیز دیگری نه می‌گویید. به همین سادگی غیرممکن است که هر سه عامل به یک اندازه خوب عمل کنند. اگر تلاش می‌کنید همه چیز باشید، همه کاری کنید، و یا هر سه عامل را با هم انتخاب کنید، در واقع در همه آن‌ها شکست می‌خورید.قانون شعبده‌بازیبیایید تلاش برای انجام تمام کار‌ها به صورت همزمان را با یک مثال فیزیکی قابل لمسش کنیم: شعبده بازیبا دو دست چندین توپ به هوا انداختنبدن انسان توانایی‌های محدودی دارد، فضای محدودی را به خود اختصاص می‌دهد، و اندام‌های محدود و مشخصی دارد. یک شعبده‌باز را در نظر بگیرید که می‌خواهد چند توپ را هم‌زمان به هوا انداخته و بگیرد. او فقط دو دست دارد. لازمه‌ی چنین حرکتی آن است که فرد از اندام‌های محدود خود استفاده کرده تا چندین عامل را هم‌زمان کنترل کند. در حالی که چندین توپ در هوا معلق‌اند، فقط تعداد مشخصی از آن‌ها می‌توانند در لحظه در دست شعبده‌باز قرار گیرند - و تمرکز شعبده‌باز روی آن‌ها باشد.زندگی را می‌توان با این نوع از شعبده‌بازی مقایسه کرد. ما معتقدیم که با آموختنِ پرتابِ تعدادِ به‌ظاهر بی‌نهایتی از اشیا، توانایی و ظرفیتمان را نامحدود کرده‌ایم. اما حقیقت این است که ما فقط می‌توانیم روی تعداد محدودی از اشیا در لحظه تمرکز کنیم. ما شعبده‌باز را تحسین می‌کنیم اما در فهم این نکته ناتوانیم که زمانی‌که اشیا در هوا معلق‌اند، فقط می‌توانیم آن چیزی را نگه داریم که محدودیت‌ اندام‌هایمان قادر به نگه‌داریش است.گرچه به دنبال پرتاب اشیای بیشتر و بیشتری به هوا هستیم، اما در نهایت می‌بینیم هیچ چیز در دست نداریم. ممکن است آنچه می‌خواهیم بیشتر و بیشتر داشته باشیم یک شی باشد، یا یک رابطه، یا تنها یک تعهد کوتاه‌مدت. شاید اشیا تحت کنترل شما باشند، اما هرگز نمی‌توانید روی تمامی آن‌ها تمرکز کنید.مثال خوب دیگری که می‌شود زد، باغبانی است. اگر در حال پرورش گیاهی از طریق کاشت بذر آن هستید، رویکرد محتاطانه - که شانس فرایند جوانه زدن از دانه را افزایش می‌دهد - این است که چندین دانه را با هم بکارید، نه صرفا یک دانه. هنگامی که آن‌ها را کاشتید شانس اینکه حداقل دو تا از دانه‌ها جوانه بزنند بیشتر است.مشکلی که در محدودیت‌های فیزیکی یک گیاه با آن روبرو هستیم، این است که اگر سعی کنید چندین دانه را در کنار هم و در نزدیکی یکدیگر بکارید و پرورش دهید، هیچ یک از آن‌ها پتانسیلش را بالقوه نخواهد کرد. به جای یک گیاه سالم، شما دو گیاه خواهید داشت که هم مواد مغذی کمتری دارند و هم رشد خوبی نخواهند کرد.درست همان زمان که تلاش می‌کنید همه‌ چیز داشته باشید، می‌فهمید در واقع هیچ چیز ندارید.اگر می‌خواهید گیاهتان رشد کند، لازم است بی‌خیال بقیه‌ی دانه‌ها شوید. شما باید اولویت‌هایتان را انتخاب کنید.استانداردی برای زندگیبه منظور شناسایی اولویت‌ها، شاید بهتر باشد ابتدا بفهمید چه عاملی اولویت‌های شما را تعیین می‌کند - استانداردی که به شما می‌گوید چگونه چیزی یا کاری را انتخاب کنید.این استانداردها و ایده‌آل‌ها در طول زمان تغییر می‌کنند. مثلا ممکن است در جوانی به دنبال چیزهایی باشیم که در میانسالی بابت آن‌ها افسوس بخوریم. اما ایده‌ی رایجی که می‌گوید شما تنها یک بار می‌توانید زندگی کنید، باعث می‌شود به این فکر می‌کنید که موقع مرگ چگونه از شما یاد خواهد شد.نکته‌ای که من فهمیدم این بود که نامگذاری روی استانداردی که هویت شما قرار است طبق آن شکل بگیرد، بلافاصله برخی چیزها را بی‌اهمیت می‌کند. مثلا اگر استاندارد شما سلامتی، عشق، و روابط جدی باشد، مجموعه‌ی مشخصی از اولویت‌ها برایتان تعریف می‌شود و خیلی از کارها به کنار رانده می‌شوند. اگر استانداردی برای خودتان تعریف نکنید، با هرآنچه بیشتر در دسترستان است تعریف خواهید شد.جهان کسب‌وکار با استفاده از قانون دو سوم، سه استاندارد مفید را تعریف کرده است: سرعت - کیفیت - قیمت. یک کسب و کار با توجه به این استانداردها باید تصمیم بگیرد اولویتش چه باشد. استانداردها هویت کسب‌وکارها را مشخص می‌کنند.خب، کسب‌وکارها که استاندارد خودشان را تعریف کرده‌اند، پس تکلیف زندگی شخصی ما چه می‌شود؟ قرار است با این زمان و انرژی محدود چه استانداردهایی را در اولویت‌ قرار دهیم؟این سوال خیلی سوال مهمی است، زیرا موقعیت‌هایی که قرار است به آن بله یا نه بگویید را تعیین می‌کند.چه زمانی بله بگوییم؟در خصوص زندگی، قانون دو سوم در واقع مشغولیت داشتن و مشغول بودن است. (Being Busy)درست همان نکاتی که در خصوص کسب‌وکار، باغبانی و شعبده‌بازی صدق می‌کند، در مورد زمان‌بندی برنامه‌ها و اولویت‌های ما هم صدق می‌کند. فرهنگ ما به دنبال بازدهی مداوم و ثابت است - ما کارگری کارآمد و فردی که از مشغولیت‌هایش حرف می‌زند و به ظاهر خیلی درگیر است را تحسین می‌کنیم. برنامه عجولانه و پرهرج‌ومرج در جامعه ما باشکوه است، گرچه ممکن است خیلی هم پوچ باشد. چه در زندگی و چه در کسب‌و‌کار وقتی تلاش می‌کنیم چندین کار را انجام دهیم، در واقع هیچ یک از آن‌ها را انجام نمی‌دهیم.مشغول بودن و درگیری داشتن شاید به این معنی باشد که هیچ اولویتی در کار نیست!وقتی شما عضوی از ۱۸ سازمان هستید، و در دو جا همزمان کار می‌کنید، و در یک خیریه داوطلبانه فعالید، و در تلاشید که هفته‌ای یک کتاب بخوانید و همیشه آماده‌اید تا به دوستانتان در پروژه‌هایشان کمک کنید - تازه وظایف پدر یا مادر یا همسر بودن را هم به آن اضافه کنید... با چنین شرایطی قادر نخواهید بود هر کدام از این مسئولیت‌ها را به طور تمام و کمال انجام دهید.می‌دانم که بعضی افراد حتی بیشتر از این‌ها مسئولیت به عهده دارند. ولی باز هم در آن حالت، شخص اولویت‌های گوناگونی دارد، در حالیکه همچنان زمان و انرژی محدودی در اختیارش است.بنابراین پرسش اصلی این نیست که :چگونه قرار است تمام این کارها را انجام دهیم؟بلکه سوال این است: کدام یک از این‌ کارها را باید انجام دهیم؟وقتی ما در تلاشیم همه جا باشیم، در واقع هیچ کجا نیستیم. وقتی می‌خواهیم همه چیز را حفظ کنیم، در نهایت هیچ چیز را حفظ نمی‌کنیم.قرار نیست بگوییم شما نباید سرگرمی‌هایی داشته باشید که به استراحت، لذت، رشد و تجربه‌تان کمک می‌کنند؛ اما مسئله‌ای که ضرورت دارد این است که اولویت‌های ذهنی‌مان را نام‌گذاری کنیم و از آن‌ها راضی باشیم - و هرآنچه برخلاف اولویت‌هایمان عمل می‌کند را رها کنیم.دوست دارید کدام توپ‌ها را در دستانتان نگه دارید؟ دوست دارید کدام گیاه را بکارید و رشد دهید؟ با توجه به اینکه زمان، انرژی و منابع شما محدود است، در واقعیت روی چه چیزی می‌توانید سرمایه‌گذاری کنید؟ اگر قرار باشد تنها در سه چیز عالی باشید که بازتابی از استانداردهای شماست، آن سه چیز چه خواهند بود؟به آن‌ها بله بگویید.و این یعنی قرار است به هر چیزی جز آن‌ها، نه بگویید. به همین سادگی.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این نوشته تلخیص و ترجمه آزادی بود از مطلب تکنیک ساده‌ای برای اینکه بدانیم به چه چیزهایی نه بگوییم. آیا شما هم تلاش کرده‌اید با یک دست دو هندوانه بردارید؟ راهکارتان برای تعیین اولویت‌ها چه بوده؟اگر این مطلب برای شما مفید بود می‌توانید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌ را حمایت مالی کنید. :)</description>
                <category>شکیبا شاملو</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 13:34:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>