<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های shakiba Oraee</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shakibaoraee</link>
        <description>پرسنده...
دانشجوی روانشناسی_ دانشگاه شهید بهشتی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:42:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3186826/avatar/T5srCb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>shakiba Oraee</title>
            <link>https://virgool.io/@shakibaoraee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنترل را واگذار!</title>
                <link>https://virgool.io/@shakibaoraee/%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-a8rsdtjcrnb8</link>
                <description>وقتی تلویزیون می بینیم، انگار امنیت خاطر بیشتری داریم اگر کنترل دست ما باشد، و نه دست پدر یا خواهرمان!کنترل برای چیست...؟برای تغییر دادن.تغییر شبکه، تغییر صدا، می توانیم کم کنیم، زیاد کنیم و یا دکمه قطع صدا را بزنیم.در زندگی هم چنین است، ما نه تنها برای نمایش های مهم، بلکه برای نمایش های کم اهمیت نیز، کنترل را تنها در دستان خودمان می پسندیم.و اگر احساس کنیم، این ابراز را در اختیار نداریم، آشفته می شویم.قدم نخست برای رهایی از این آشفتگی، که ناگزیر است و پر تکرار، &quot;تشخیص&quot; میل به کنترل است.اینکه بتوانیم مچ خودمان را وقت های که این میل به سطح می آید و رو می شود، بگیریم!به خودمان بیاییم و بگوییم &quot;آها، همین الان! دیدی؟!&quot;وقتی چیزی پیش می آید و انگار انعکاس آن از وجود ما رد می شود، اما حین راه به دیواری محکم برخورد می کند.صدای گله و شکایت ما، همان صدای برخورد با دیوار است!در آرامش و خلوتمان نشسته ایم، یکهو از خیابان صدای بوق بلند ماشینی یا لایی کشیدن دیوانه وار موتوری را می شنویم.زیرلب غرولندی میکنیم و شاید فحشی هم نثار راننده کنیم.&quot;شنیدن&quot; چیزی است که بدون اختیار ما رخ داده است. اما خشمگین شدن از صدا، چیزی است که ما انتخاب می کنیم! کاملا ناآگاه، چنان که فکر میکنیم کاملا بی اختیار بوده است!اما، نه!ما می‌توانیم صدا را به درون راه دهیم، بدون آنکه با دیواری برخورد کند.می‌توانیم صدا را &quot;فقط&quot; بشنویم، بدون میل به تغییر آن!اگر در همان لحظه، از این موضوع آگاه شویم که غرولند ما (حتی اگر صدای درونی باشد و به کلام در نیاید) همان صدای برخورد با دیوار است و نشات گرفته از میلمان به کنترل جهان، می‌توانیم آرامش را به درون بازگردانیم.و اگر هر بار که چیزی اذیتمان می کند، به همین منوال، در لحظه مچ خودمان را بگیریم، رفته رفته یاد می گیریم که چگونه چیزی اذیتمان نکند!نه صدای بوق گوش خراش یک ماشینو نه فحش یک شخص!&quot;آزار دیدن&quot; که من آن را به &quot;انقباض درونی&quot; تعبیر می کنم، یک چراغ قرمز است، یک زنگ هشدار!هشداری برای توجه دادن ما به درونمان،که می گوید: کنترل را واگذار!</description>
                <category>shakiba Oraee</category>
                <author>shakiba Oraee</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 16:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوران سوال!</title>
                <link>https://virgool.io/@shakibaoraee/%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-cgdtbdzsov5z</link>
                <description>خدایا در این شب قدرسوال هایم به جای مناجاتسوال هایم به جای شکربه جای توبه، به جای دعاخدایا سوال هایم با تو حرف می زنندسوال هایم را بپذیر...!خدایا! مگر مولانا نگفت &quot;هر چه اندیشی پذیرای فناست / آنچه در اندیشه ناید آن خداست&quot; یا ابتهاج: &quot;هرکه پنداشتی از خویش به جای تو نشاند/ چه نشان داد نشانی ز نشان تو که نیست...؟&quot; اگر در اندیشه نمی آیی، اگر نشانی نداری، چطور میتوان با تو ارتباط گرفت...؟ چطور می‌توان با تو تعامل داشت؟ با دل؟ این همه صفاتی که از تو می گویند در ساحت اندیشه است، نه دل!هزار و یک نام تو در جوشن کبیر، از جنس معقولات است! اگر نمی‌شود تو را فرض کرد، پس این اسامی چیست...؟هر بار به تصویری از تو قانع می شوم، لحظه ای بعد ناامیدتر از قبل، خسته و شکسته از تصویرت دست می کشم و پتک واقعیت _ این واقعیت که تو اگر هم هستی، درک ناشدنی هستی_ بر سرم می کوبد. مولانا می گوید:صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازمصد نقش برانگیزم با روح درآمیزمچون نقش تو را بینم در آتشش اندازممن هم مثل مولانا هر لحظه از تو تصویری در ذهن می سازم، من هم مثل مولانا بت تصاویرت را در آتش می اندازم، اما من مثل مولانا نقش روی تو را نمیبینم...به کدام تصویر از تو میتوان دلخوش کرد؟ به کدام تصویر می توان قانع شد؟چطور میتوان پرونده تو را بست؟! چطور مولانا و امثال او توانستند ببندند و یقین بیاورند؟ چطور داوکینز و راسل و... توانستند ببندند و یقین بیاورند؟ خدایا من تو را برای دلخوشی و آرامش نمیخواهمتو را برای خلاص از ابهام جهان نمیخواهمتو را برای معنای زندگی ام نمی خواهممن تو را بخاطر تو، و فقط بخاطر توو فقط به‌خاطر تو میخواهم. پس واهمه ای ندارم که اگر نباشی، دلخوشی هایم دود شود، ابهام جهان بر سرم آوار شود و یا معنی زندگی ام از دست برود...8 میلیون گونه جانوری، گونه انسان هم یکی از آنها! واهمه من از دو چیز است: از اینکه باورت کنم، در حالیکه در حقیقت، وجود خارجی نداشته باشی. یا اینکه باورت نکنم، در حالیکه در حقیقت، وجود خارجی داشته باشی... (در حالت اول من فریب خورده ام، در حالت دوم خسران دیده ام. و فریب خوردن هم نوعی خسران است...)چون فکر میکنم به هرحال &quot;حقیقت&quot;ی وجود دارد. و تو یا هستی، یا نیستی... من میخواهم به &quot;آنچه که هست&quot; معتقد شوم، نه به آنچه &quot;دوست دارم باشد&quot;، یا کسانی در تاریخ &quot;دوست داشتند که باشد&quot;!خدایا من در علوم تجربی دیده ام، و در تجربه زندگی دریافته ام که برای حقیقت هیچ تفاوتی ندارد که دل من چه بخواهد! یا با کدام احتمال خوش تر شود!حقیقت خنثی است، حقیقت عاری از معانی نفع و ضرر است.خدایا! حقیقت این جهان چیست...؟!پیامبرت دعا می کرد: اللهم اَرِنی الاشیاء کما هیخدایا چیزها را همانطور که هستند به من نشان بده. این یعنی &quot;حقیقت طلبی&quot;یعنی قائل بودن به حقیقتی در جهان خارج و تقاضای درک این حقیقت، بدون تحریف، و همانگونه که هست.SHOK</description>
                <category>shakiba Oraee</category>
                <author>shakiba Oraee</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 14:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>