<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahar shalbaf</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shalbafsahar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/214162/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sahar shalbaf</title>
            <link>https://virgool.io/@shalbafsahar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مردگان درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-he85wmcjgpea</link>
                <description>-:من مردی نامرئی هستم. نه، من از آن موجودات خیالی ترسناک محبوب ادگار آلن پو نیستم، محصول سینمای هالیوود هم نیستم. . . . عینکش را کمی جابجا کرد انگار داشت زوم می کرد آیا درست می خواند یا این کلمات زاییده ی ذهنی مریض و هذیان گو هستند: . . . من آدمی هستم با پوست و گوشت، خون و بافت… و می‌توانم بگویم عقل هم دارم. من نامرئی هستم چون مردم ترجیح می‌دهند مرا نبینند، می‌فهمید؟ته صدای بدی نداشت! از خشخاش نم گرفته هم می شد آتشی گیراند. کتاب را در دستش سبک و سنگین کرد، کف ناسورش در زیر وزن آن چون کفه ی ترازو بود. معلوم بود، عیاری نداشت. نه حتی به اندازه ی گلدان های خالی ای که دم گلخانه ردیف شده بودند. -: جوون می خوای من رو برشکسته کنی؟!دنگ بسته شدن کتاب و پرت شدنش روی جعبه، لرزش مختصری را مثل پس لرزه ای خفه در ته وجودش جنباند. مثل وقتی که سرمایی ناگهانی تن را می لرزاند. سوزن سوزن شدن سرانگشتانش را با هایی گرم کرخت کرد.لگدی آرام به جعبه های بر هم تلنبار شده زد: فقط بگو می بریشون؟سرش تکان تکانی خورد : حالا چی می خوای؟! دستش بر زانوهای آرتروزی اش نشسته بود که نم خیابان دویده بود به استخوانهایش، همیشه بد وبیراه های مخصوص خودش را برای زمستان کنار می گذاشت.چشمهایش بی حساب و کتاب چرخید و روی عزیز دردانه ی یونس نشست، در آن دخمه گل داده بود، سفید! برگهای سبز براق،کشیده و نیزه ای شکل داشت و رگبرگ ها از دور نمایان متورم و محجر به چشم می آمدند.گلها کوچک و بر روی سنبله سفید استوانه ای بی ساقه نشسته بودند. مثل مجسمه هایی که در آن باغ قدیمی دیده بود، پوشیده در زنجیر پیچک هایی که سر تا پایشان را پوشانده بودند به جز دست هایشان، دست هایی که به فراز به ناکجا کشیده شده بودند. -: اسپاتی فیلوم! دستش را بر روی برگهای آن چنان کشید که انگار گونه ی نوزادی را لمس میکند: چه گیاهی رو هم انتخاب کردی. درست مثل بچمه! . . . مطمئنی؟! این گیاه ها به سرما حساسن!مطمئن؟! نه، حالا زمانی می شد که دیگر مطمئن نبود. مثل ماشین ترمز بریده ای بود که اینقدر می رفت و می رفت تا ته دره ای ، سینه کش کوهی شاید هم . . .-: حواست نباشه و سرما بهش بزنه سیاه میشه! لبهایش بر هم فشرده شده بودند و چشمهایش تردید را جار میزدند، زبانی گزید: واسه تو صد تومن رو برای کتابهات میذارم، می مونه 50. خوبه؟!-: اگر سیاه شد، . . .-: تو این کتابا چی به خوردتون میدن که نمی تونید حتی یک گیاه رو هم نگه دارید؟ سر تکان داد، بهتر نیست به اون چشمها یه استراحتی هم بدی؟! شاید به کارت اومد و از این آلاخون والاخونی دراومدی.چشمهاش؟! انگار برای همین هم بود که این کار را می کرد. چرا قبل تر از این به آن فکر نکرده بود؟ هیچ استفاده ی بهتری برای آنها نداشت؟ شاید به همین دلیل بود که حال آنجا بود.-: فقط یه چشم؟! دود سیگار را چنان پر داده بود توی صورتش که انگار خواسته باشد مژه ای را از درون چشمهایش بیرون بکشد. -: یه چشم نمی تونه راه زیادی ببرتت. سیگار را نصفه نیمه در جاسیگاری انباشته از خاکستر از مشتریان پیشین چلاند.-: مشکلت چیه؟ دستانش را ستون مربع چانه ی پروفسوری اش کرد و زل زد به ته افکارش که ملغمه ای بود از چربی، رگ و پی و یه چند تا سلول خاکستری! باید مغزش را می فروخت! آره، اشتباه می کرد اما . . . کسی سفارش مغز نمی داد!، می داد؟-: عاشق رنگ چشمات شده، نه؟! به صندلی اش تکیه داد، پاهایش بر روی هم نشستند، جیرجیر چرم بلند شد، بوت اسب سواری مندل  پوشیده بود. کدر بود و بوی حیوان می داد.-: مشتری اگر می تونست رنگشون رو هم داشته باشه حتما با یه زمرد ست می کرد. چکی را برابرش پرت کرد: کافیته؟! دستانش مشت شده بودند و گزش سردی سینه اش را پر کرده بود. دندان های خشم را با اسید معده ی قلیان کرده اش کند کرد، لبخند زد، چک را قاپید. قابل تامل بود! آن را در جیب پالتویش دواند و دستش را محض اطمینان بر سینه اش کوبید. درست روی قلبش! انگار جواهر سازی که ضربه ای محکم بر چفت و بسته های رکاب می زد تا مبادا جواهر خداداده را رها کند. بی هیچ حرف زیاده ای زده بود بیرون. راه او را کشیده بود بر روی پل معلق روی رودخانه. سکوت خفت گیر شب شده بود و جریان مستمر آبی که بوی تعفن می داد. لجن زار خزنده ی زیر پایش بالون ماهی را که پشت سرش می درخشید انعکاس می داد. شاید گمان می کرد این طور زیباتر شده است. پوزخندی زد، حتی لجن ها هم می خواستند زیبایی را مصادره کنند.-: مشکلت چیه؟!صدایش هنوز ضربان داشت. مشکلت چیه؟ کرانه ی رود را نگریست. از میان نرده های چیده بر دیواره ی پل گذشت، باریکه ی آن پس از نصب آن میله های کریح تنها به انداز ای بود که پاشنه ی کفش هایش را در آن بجنباند و مابقی آویزان!کلاه پشمی اش را تا روی چشم راستش پایین آورد با دستانی که چنین بر روی نرده ها گره خورده بودند بر پیچ های پولادینی که سردی اشان را به کف دستان گرمش می کوبیدند، کف دستانش تیر می کشید.و بنگر، مرده ای از درونش آواز داد: با ما از رنج بگو.و او گفت:اگر دل خود را به تماشاگه رازهای زندگی می‌بردیدو با حیرت آشنا می‌کردید،رنج‌تان نیز به اندازه‌ی شادمانی‌تان شگرفمی‌نمود؛</description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 12:38:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-mzsbsvmflcxp</link>
                <description>از لابلای کوه زباله های تلنبار شده زل زده بود به او و با همان یک چشم سالم چلپاسه ای بی پلکش او را برانداز می کرد. پشت میز چوبی گرد با لکه های قرمزو زرد به خوردش رفته تکانی خورده و به دور و بر خود نگاه کرده بود شاید آن نگاه سویی دیگر داشته باشد اما نه، مستقیم چشم دوخته بود به خودش، سایه اش اما دراز از کرکره ی توری مغازه رد شده  و تنه زده بود به پوستر برج میلاد روی دیوار. نور، آغشته از رنگ خردلی، قرمز وکالباسی  سس ها، خفگی درزگیر ظرفهای یکبار مصرف، دورپیچ آلومینومی ساندویچ ها با معجونی از روغن ها و ادویه های سوخته که گریسی لایه نازک روی زبان می نشاندند از میان منفذ آشغال ها نشت می کرد.-: چه!کاغذ مچاله شده ی ساندویچی که روبرویش بود را بار دیگر در دستش فشرد خود را عقب کشید و پاهایش را جایگیر زمین کرد تا کنده نشود. دستش را تا آنجا که می توانست عقب تر کشید، تق شانه اش به نشانه ی بس است نفسش را حبس کرد. حتی فکر اینکه می توانست پرتاب کننده ی دیسک باشد هم خنده دار بود اما نه بازدارنده. با شدت هر چه تمام تر انگار که بخواهد قلوه سنگی را به سوی مغازه ی آن سوی خیابان پرت کند به جلو پرتاب کرد. تالاپی صدا کرد و تاپ افتاد روی سطح گرد گرفته ی سرامیکی مغازه که رد پاهایی در هم آن را شبیه نقاشی های آبستره امروزی کرده بود یک چیزی در مایه ها ی فال های قهوه! درهم برهم، معجون همه چیز و هیچ چیز، که ابلهانه می خواستی باور کنی نه، تهش یه چیزی هست. پوزخند زد.-: آره ارواح جدتون!به صندلی تکیه داد، برای نادیده گرفتن زل زدگی مشمئز کننده ی آن چهره ی نمدی هم که شده بود نگاهی چرخاند به پیشخوان مات و بزک شده، فر خاموش و یخچال خالی ای که از گرسنگی به هن و هن اافتاده بود. و باز مگس نگاهش روی کارت نشست. آب دهانش را فرو داد و چشمهای پف کرده اش را مالید، دهن دره ای کرد و باز به خودش کش و قوسی داد. یک بار دیگر خمیازه می کشید، مطمئنا آرواره اش درمی رفت. تلفن را برداشت، انگشتهایش با شنیدن بوق درنگ کرد و خط لبهای نازکش مثل پنیر پیتزا کش آمد: به درک!با اولین بوق آزاد و خش خش پشت بند آن، پیش دستی کرد: ساندویچ پیتزایی!-: د، بازم تویی مسی! دختر تو چقدر پوست و رو کلفتی! چیه داری از کیسه ی خلیفه می بخشی؟-: بذار به پای حقوق پرداخت نشدت!-: خفه بمیر، حقوق پرداخت نشده رو به آدم میدن، ما شدیم چوب دو سر طلا، چرا پانمیشی بیای خونه؟ مردم از بس دروغ گفتم سفریکاغذ ساندویچ دیگری را بی هدف پرت کرد: چونکه!-: بفرمایید!  صدای لبخند پهن شده در صورتش را می توانست از همینجا بشنود. مشتری همیشه الویت داشت. چشم سفید! قابل تصور بود. ویترین هر مغازه ی نویی باید زیبایی های خودش را داشته باشد. لبخند یک عدد لبان قلوه ای از ضروریات مفتون کننده بود. هیچ کس یک ساندویچ خندان را بزک نمی کرد.-:  . . . چه پیتزایی؟. . . چند تا؟ چشم سفید! خوب یاد گرفته بود خودش را همرنگ دیگران کند. -: . . . نوشابه یا دلستر؟! . . . گوشی تلفن را پایین تر تا روی گردنش کشید ، نبض قوی ای داشت، اما امکان نداشت کسی آن را بشنود، می شنید؟-: الو!. . . حالا چند تا میخوای؟!-: سه تا!-: مطئمنی تنهایی؟!نگاهش باز به عروسک مانده در سطل زباله نشست-: آره چطور؟!-: الان میام!نور دم غروب شدیدتر شد و پا کشید کف مغازه، سایه ی بلند درختان بید حاشیه ی خیابان را قرض گرفته بود و مثل موهای آشفته ی زنی در باد موج بر می داشت و می رقصید. حالا دیگر همه ی رنگ ها را در خود حل کرده بود. شیره ی همه چیز را کشیده بود و تنها تفاله ای از جسم های خالی گذاشته بود. همانطور که بودند. فقط تک چشم چلپاسه ای عروسک بود که هنوز خیره به او نگاه می کرد. انگار عادت چشم ها این بود که نمی مردند. مگر اینکه دستی بلند شود و درست مثل آداب بعد از مرگ روی این پروژکتور سیار را بپوشاند.بوق ماشین نگاهش را به خیابان بازگرداند، دختری جوان از آن طرف خیابان با ویراژی ماهرانه خود را از میان ماشین ها و انسانها بیرون می کشید و دوان دوان به سوی فنس می آمد، باد شالش را به بازی گرفته بود و دستانش که در تلاش برای پوشاندن شال نیم بندش بلند شده بودند سرش را مانند چشمی که کله اش نقش مردمک متورم و هذیان گویی را بازی کند نشان می دادند.کره ی سرخ  آسمان متورم تر از همیشه در پس زمینه ی نگاهش  نشست.-: بگیر!آن طور که ساندویچ ها را به فنس کوبید مطمئنا دل و روده اشان بیرون زده بود.-: چطوره این در رو باز کنی و بذاری مغازه یه نفسی بکشه؟-: فردا که تحویلش میدم حسابی نفس می کشه.-: کسر شانت نباشه جا واسه یک نفر داریم. دستانش تابی خوردند و روی سینه اش نشستند. -: می دونی که رئیسم دنبال آدم باتجربست، کار و کاسبیش حسابی سکه ست. از زیر برانداز نگاهش هزار حرف نگفته مثل پشم شیشه های بیرون زده ی تن آن عروسک پرپر می زدند. -: تنها شرطش فراری ندادن مشتریاس، می دونی که؟  چند قدمی دور نشده دوباره برگشت، خوب می شناختش حرف و دلش یکی نبود: امشب یه سر بیا، افتتاحیه ی شعبه ی جدیده. دو دقیقه زودتر بیای از این مینیمالیست نجاتت میدم. درست مثل یک نقاشی آبرنگ که به چشم بیای دختر! دست به کمر وایساد، حتی منتظر نماند که چیزی بگوید: نترس نمی خورنت . . .، انگشت شصتش را به سوی محل کارش خم کرد:  حالا بگو می خوای یک کار جدید شروع کنی؟ جلو آمد و روبرویش ایستاد، غروب سرخ خورشید طوری پشت سرش نشسته بود که شبیه جیغ شده بود. همان صورت کشیده و دهان باز و سرخی آسمان-: خوب؟گنگ و منگ بود. انگشت عسل که محکم مثل دارکوب بر پیشانی اش کوبیده شد خودش را پس کشید، کی چسبیده بود به فنس؟!-: گفتم میخوای یک کار جدید شروع کنی؟-: ساندویچ ها از دهن افتاد.زنگ گوشی نجاتش داد. -: باشه، باشه، الان میام! چند قدمی پس کشیده  و باز شال را از چنگ باد محکم گرفته بود. نگاهش میخکوب او بود با انگشت اشاره ی پرتهدید و ابروهایی در هم رفته برایش خط و نشان می کشید. کرکره را بالا داد و دستش خیز برداشت برای پلاستیک که باد به بازی اش گرفته بود، نگاهش اما باز هم به آن عروسک نشست . نیم تنه ای از یک دست، یک پا و کله ای نیمه آویزان و پشم شیشه هایی قی کرده همه ی موجودیت آن بود. با یک چشم چلپاسه ای ! یک چشم، انگشتانش به روی آن نشست، محکم دوخته شده بود. آن اندازه محکم که کندنش حتی برای او هم دشوار بود. دندانهایش را برهم فشرد. پوست نمد کش آمده بود. صدای ترق و تروق کشیدگی نخ ها حلزون گوش هایش را پر کرده بود. تق تق افتادن چیزی بر سنگفرش تاریک با سوزشی در سرانگشتش پر شد. گذاشت نیم تنه ی عروسک از دستش بر زمین تاریک رها شود. حالا دیگر آسمان خالی شده بود. کاسه ای بدون چشم!</description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 12:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه ی نیکولاس</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B3-mynsuxhax62c</link>
                <description>این فیلم براساس واقعیت و مبتنی بر کتاب درامی در مورد یک زوج آمریکایی است که در سال ۱۹۹۴ برای تعطیلات به ایتالیا می‌روند و با دو فرزند خود مورد حمله و شلیک گلوله توسط راهزنان در بزرگراه قرار می‌گیرند. در مدت کوتاهی آنها متوجه می‌شوند که پسرشان (به نام نیکلاس گرین) دچار مرگ مغزی شده است. پدر و مادر در مواجهه با یک تصمیم‌گیری سخت اندام‌های پسرشان را اهدا می‌کنند و در نهایت منجر به نجات جان هفت که به طور جدی دچار بیماری بودند می‌شوند.بعنوان یک نوجوان، اولین باری که این فیلم رو دیدم بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. لحظات دردآوری که پدر و مادر این بچه تحمل می کردند ورای صبر و بردباری انسان بود. دردی که هیچ وقت فراموش نمی شود. آمریکایی وحشی، یا همان غرب وحشی معروف، تگزاس، کابوی، هفت تیر کش، کاکا سیاه، و همه ی این فرهنگ لغت ناب که می گفت و شهادت می داد که غربی ها وحشی های مادرزادی هستند که باید از آنها و فرهنگشان منفور بود. باید آنها را عجالتا درس عبرت خود قرار داد تا مبادا خدای ناکرده در این فرهنگ متعفن غرق شویم و مانند آنها به وحشی گری روی بیاوریم. (البته اگر احیانا گذارتان به تاریخ خورده باشد می بینید که وحشی گری جزیی از زیر مجموعه ی صفات بشریت است و اصولا ربطی به محدوده ی جغرافیایی محل تولد ندارد. وانگهی که چنگیز و تیمور از همین بغل گوش خودمون برخواستن و نشانی موجه دال بر اینکه از غرب بدین سو آمده اند وجود ندارد.)و این همه گفتیم تا برسیم به امروز خودمان! از ديگري به خاطر كاري كه خود نيز آن را انجام مي‏دهي خرده مگير و ديگري را براي گناهي كه ارتكاب آن را به خودت اجازه مي‏دهي، كيفر مده. &quot;امام علی علیه السلام&quot;عيب جويي، از زشت‏ترين عيبها و بدترين گناهان است. &quot;امام علی علیه اسلام&quot; شاید خیلی از مردم ایران اهواز را با این ویدئو به یاد می آورند.  https://www.aparat.com/v/AmO3F اما اگر فکر می کنید همیشه ابعاد حادثه این اندازه بزرگ و رسانه ای است کمی در اشتباه هستید. محمدطاهااوایل فروردین و سال نو 1400 بود. محمدطاها پویایی مهر با تیر سرگردان جانش را از دست داددو روز قبل محمدطاهای 10 ساله که به همراه خانواده اش در صف پمپ بنزین منطقه کوت عبدالله در شهرستان کارون در جنوب شهر اهواز بوده است، با تیر سرگردان اسلحه جنگی که از مناطق حاشیه ای کوت عبدالله شلیک شده جانش را از دست داد.شاید او جرج فلوید نبود که ما برایش شمع روشن کنیم و در رسانه از او یک ابرقهرمان بسازیم و آمریکا را لعن و نفرین کنیم و با انگشت به همه نشانش بدهیم و بگوییم ببینید این همان دموکراسی غربی است. گویا به اندازه ی کافی نبوده است! چون ما کشور آمارهای بالا هستیم. یک نفر کم است! همیشه باید آمار آن اندازه بالا باشد که صرف کند تا به آن بپردازیم. و اما امروز!  https://www.aparat.com/v/a4zFM صبح امروز مرد جوانی در اهواز چند نفر از اعضای خود و همسرانش را با شلیک گلوله به قتل رساند و سپس اقدام به خودکشی کرد.صبح امروز قاتل اهوازی 8 تن از اعضای خانواده خود و همسرانش را به رگبار گلوله بست و سپس خودکشی کرد.ساعت 6:40دقیقه صبح امروز صدای شلیک پیاپی گلوله در شهرک اندیشه شیبان حوزه کلانتری 18 اهواز به گوش رسید که از حکایت جنایت و قتل عام خانوادگی داشت.ماجرا از چه قرار بود؟  ماجرا از آنجایی آغاز شد که مردجوانی به نام فائز کربلاوی در حالی که یک قبضه اسلحه کلاشینکف در دست داشت وارد خانه همسراولش شده و حدود 4نفر از اعضای خانواده آنها به نام جعفر کربلاوی 65 ساله ،جسیمه جمیلی 60 ساله ، عبدو کربلاوی 45 ساله نابینا،ثمین کربلاوی 33 ساله را به قتل می رساند.  مرحله دوم جنایت هولناک در اهواز  طبق اطلاعات به دست آمده از این جنایت هولناک قاتل، پس از قتل عام هولناکی که در این منطقه انجام می دهد به سمت شهرستان کارون به راه افتاد و به محض رسیدم به محل سکونت زن دوم خود، پدر خانم،مادرخانم،برادرزاده همسر دوم و پسر 9 ساله خودش را به گلوله می بنددو سپس دست به خودکشی می زند.  جزئیاتی از قتل هولناک صبح امروز اهواز تا این لحظه و طبق اطلاعاتی که به دست آمده است فائز در سال 88 به اتهام حمل سلاح و در سال 94 به دلیل ضرب و جرح همسر دوم دستگیر شده است. فائز راننده کامیون و مکانیک ماشین سنگین است و با توجه به اطلاعات به دست آمده اختلافات خانوادگی بوده است.حال این سوال پیش می آید که با وجود مبادی عریض و طویل در مرز که منجر به قاچاق روزافزون سلاح به داخل کشور شده است اصولا باید منتظر این باشیم که روز به روز با اخبار گسترده تر و تامل برانگیزتری در این باره روبرو باشیم؟ قانون در کجای این سرزمین بیدار خوابیده است؟! کم کاری در جلوگیری از قاچاق اسلحه و عدم جمع آوری سلاح از دست مردم عواقب و نتایجی فجیع تری را به همراه خواهد داشت که می توانند جبران ناپذیر باشند. </description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 21:55:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسک</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-mqulq6efrjab</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/2emDn اولین بار که جادوگر شهر اوز رو دیدم شاید چهار یا پنج سال داشتم.  از بین همه ی شخصیت های داستانی و کش و قوس های مسیر سخت دوروتی من عاشق کفش های قرمزش شده بودم. انگار نماد دورورتی شدن همون کفش های قرمز بودن و بس! نشون به اون نشون که مادرم بالاخره یک جفت کفش قرمز برای من خرید. حالا سالها از اون شور و شوق کفش قرمز و پا کردن اونها و با شیطنت به رخ بچه های دیگه کشیدن می گذره. از اون همه فقط خاطره ای مونده و کفش های قرمزی که دیگه نیست. امروز اما، انگار ما هم به همون جادوی جادوگر دچار شدیم. امروز حرفهای اون مترسک دست و پا چلفتی بی مغز که جادوگر مخوف مغزش را برداشته بود تا همیشه نگهبانی مزرعه ی ذرت را بدهد و یک دهن مصنوعی برای حرف زدن، تتمه ی دارایی اش بود چقدر آشنا به نظر می آیند. -: وقتی کلاغ پررو خوردنش تموم شد اومد روی سر من نشست و گفت: نداشتن مغز چه بدبختی بزرگیه! همین حرف من رو تکون داد. خیلی بهم برخورد. از اون لحظه همش تو این فکرم که باید مغز داشته باشم تا بتونم فکر کنم، همه چیز رو درک کنم و بفهمم!امروز دوباره زمین ما، مترسک هایی دارد که مغز ندارند.شیرهایی که جرات ندارند. و آدمهای آهنی که قلب ندارند. امروز مترسک ها از خودشان می پرسند چرا زمین ترک خورده  یا گودال هایی در درونش دهان باز کرده، چرا هر روز درخت ها کمتر و کمتر می شوند. چرا پرنده ها دیگر نمی خوانند. شاید با خودشان فکر می کنند باید باز منتظر دوروتی و توتو باشند و راه زرد را در پیش بگیرند. شیر و آدم آهنی را پید کنند و  جادوگر شهر اوز و افراد یاغی و طمع کارش رو به سزای کارهای زشتشون برسونن. تا مغزشون،جراتشون و قلبشون رو بهشون پس بده. تا باز زمین نفس بکشه، درختها رشد کنند و آواز پرنده ها به گوش برسه. من اینجا زندگی می کنم. درست در کنار شما!  بهتر نیست در دنیای واقعی هم، ما همان راه زرد را در پیش بگیریم؟ چون هر کدام از ما سهمی داریم. حتی به اندازه ی کاشتن یک درخت! و باز برای بچه هایمان و بچه های جهان داستان دوروتی را بخوانیم! زمین پاک هدیه ی ما به فرزندانمانو پیرو این سخن از گاندی رهبر ملی هند که گفت:  «جهان برای تامین نیاز همه کافی است، اما نه برای طمع و حرص همه.» نگهبان داشته های ارزشمند جهان  خویش باشیم. حرص بدترین دشمن زمین و انسان است. و بیشتر از همیشه به آن فکر کنیم. جهان پس از نابود کردن همه ی درختان بلوط، راش و سرخ دار چگونه خواهد شد؟ جهان بدون دریاها و آسمان پاک آبی و سرسبزی چشم نواز و آواز زیبای بلبل خرماها، گنجشک ها، قناری ها و سهره هایی که دیگر جایی برای زندگی کردن ندارند. جهانی بدون زمین!بیایید باور کنیم جهان پس از نابودی، جهان زیبایی نیست! زمین را حفظ کنید!بهتر نیست با یکدیگر دوست باشیم؟! به خاطر خواهم داشت که تو چقدر ارزشمندی! https://www.aparat.com/v/meTb5/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86_%26quot%3B%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9%26quot پ.ن: درسته که کفش های قرمز من دیگه نیستن، ولی خاطرات زیبای بچگانه هنوز زندن، نذاریم زمین پاک هم تبدیل به خاطره بشه!نمی دونم می تونم این درخواست رو داشته باشم یا نه، ولی درخت سرو، انار و خرما درختان ملی و مقدس ایرانیان هستند که از دیرباز مورد توجه بوده اند. نشانه ی جاودانگی، باربری و ورجاوندی! اگر می خواستم روزی درختی بکارم حتما این سه درخت رو می کاشتم. امیدوارم این درخواست من قابل اجرا باشه. ممنون# پیک زمین </description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 16:21:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس باران</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mpyya5cwlxwu</link>
                <description>خشک شدن درختان بلوط به عنون یکی از مهمترین ذخایر زیست محیطی کشورآب و آیینه آورده اند. زنان ایل تلواسه می کنند. پارچه کهنه های دخیل بر شاخه های خشکیده ی بلوط، در باد نوخاسته ی دشت پرپر می زنند.گیسوهای خشک اما زنجموره می کشند.  ملار که بر قامت خشک زمین می نشیند همهمه ی مردها می خشکد. شب دوم هل هل کوسه است. آسمان اما، تفتیده! زمین تفتیده! پری دخت بر ملار می نشانند. تشت آب به زیر ملار می گذارند و برابرش آینه ای به نیت سپید بختی. نازخاتون می گوید باران عروس می خواهد. زمین از پای تازه عروس و داماد برکت می گیرد. آسمان دعای تازه عروس و داماد رد نمی کند. می بارد و چشمه ی خشک زمین  پر می کند. چشمها دوخته اند به دهان پری دخت عروس آبادی! سپید باشد زنان کل می کشند و دوالالی می خوانند. دور باشد از این مردمان که آینه، رخ به تیرگی بنشاند. دل در دلشان نیست. زمین هم انگار نفس حبس کرده است. علف های خشک زیر بیرق خورشید،  درازکش چهر پوسته پوسته ی زمین شده اند. تنها دویدن گاه و بی گاه بچه ها است که خش خش خشکشان و گرد خاک تفتیده را از بستر نزارش برمی آورد. گلوی سورنازن، خشک از سرود و آواز ، چشم به زنان دوخته است. کل بلند بیت خوان به نشانه ی سپیدی آینه سکوت دشت را می شکند.  آوای تشمال نوازها و پژواک آهای گل زنان را، باد شاباش زمین و آسمان می کند . دایره زنگی ها آواز می کنند. باد سرکش در مینای زنان ایل می پیچد و دستمال های رنگ به رنگ چهر خورشید می پوشانند. سورنا نوای پیوند سر می دهد. دستمال بازی زنان و دختران بختیاری https://www.aparat.com/v/heDp6 پیوند دیرینه ی  مردمان لر و بختیاری با طبیعت در تار و پود فرهنگ و رسوم این مردمان تنیده است. رسوم طلب باران چون هل هل کوسه و بردباران زا از جمله رسوم دیرینه ای است که سالیان بسیار در بافت فرهنگی این مردم ریشه دوانده و در اعتقادات دیرینه ی این کهن بوم جای دارد. مهریه ای با طعم بلوط عظيمه حكيمي از ماجراي مهريه عجيبش مي‌گويدزمان دانشگاه و با توجه به نزديك بودن گرايش‌هاي تحصيلي‌مان با اميرحسين آشنا شدم كه البته در همان دوران نيز فعاليت‌هاي زيست‌محيطي زيادي داشتيم، با اين تفاوت كه فعاليت‌هاي همسرم در حوزه جنگل‌ها بوده و اقدامات من در بخش تالاب‌ها. متأسفانه اكنون شاهد آتش‌سوزي‌هاي متعددي در جنگل‌هاي زاگرس و به‌خصوص استان لرستان هستيم و هر ساله ميزان قابل توجهي از اين جنگل‌ها طعمه حريق شده و نابود مي‌شوند. براي احياي جنگل‌هاي آسيب‌ديده به زماني در حدود 70سال نياز داريم، به همين دليل بايد با مشاركت همگاني اقدام به كاشت نهال‌هاي بومي در منطقه كنيم تا بتوانيم آسيب‌هاي جدي كنوني به اراضي جنگلي و محيط‌زيست را تا حدودي جبران كنيم، به همين دليل مي‌خواستم مهريه‌ام چيزي باشد تا ما نيز دين و وظيفه خود را تا حدودي به طبيعت ادا كنيم.و این همزیستی انسان و طبیعت جهانی است به مثال افسانه، مثل تنها درختی که آدرس پستی دارد!درختی قدیمی برای یافتن عشق که بیش از یک قرن است نامه‌های زنان و مردان مجرد از سراسر جهان را دریافت می کند.در جنگل &quot;دودائور&quot; در شمال آلمان (۱۰۰ کیلومتری شمال شرق هامبورگ)، یک پستچی به‌تنهایی در جنگل قدم می‌زد. به یک منطقه مسطح که رسید، ایستاد و محتویات کیفش را جستجو کرد. سپس به‌آرامی از یک نردبان چوبی سه متری بالا رفت تا یک پاکت بنفش را به درخت بلوط پانصدساله تحویل دهد. پستچی قبل از ادامه مسیرش به من گفت: &quot;امروز فقط یک نامه داشت. &quot;در سال ۱۹۸۹ یک شبکه تلویزیونی در آلمان مشغول ساخت برنامه‌ای ویژه درباره درخت بود و از مارتنز پرسید آیا خودش توانسته زیرشاخه‌های درخت عشق پیدا کند؟ او به این سؤال پاسخ منفی داد. چند روز بعد که مارتنز داشت نامه‌ها را در حفره درخت می‌انداخت، چشمش به یادداشت دست‌نویسی از زنی به نام &quot;رنیت&quot; افتاد که برای &quot;پستچی درخت بلوط&quot; نوشته‌شده بود: &quot;دوست دارم با تو ملاقات کنم. فکر می‌کنم منو و تو به درد هم می‌خوریم. &quot;مارتنز تعریف کرد: &quot;من تقریباً با بی‌میلی با او تماس گرفتم و خیلی زود همدیگر را دیدیم. ما در سال ۱۹۹۴ ازدواج کردیم و مراسم زیر همین درخت برگزار شد. &quot;روزنامه محلی تصویری از مارتنز و همسرش را زیر درخت چاپ کرد و آن را &quot;ازدواج سال&quot; نامید. بیست‌وچهار سال از ازدواجشان می‌گذرد و آن‌ها هنوز هم با خوشی به زندگی ادامه می‌دهند و پستچی سابق هنوز هم نامه همسرش را نگاه داشته است.زمین مادر است. در حفظ آن هوشیار باشیم.رسم آب و آیینه: از دیگر رسومی که نزد بختیاری ها به هنگام ازدواج رایج بوده رسم آب و آینه بود که رسمی ویژه بوده که طی آن نوعروس را بر روی ملار(سه پایه ای که مشک به آن وصل می شود) می نشاندند و ظرف آبی در زیر آن و آینه ای در برابر آن و فردی شروع به تکان دادن طناب ملار که نوعروس بروی آن قرارگرفته می نمود و معتقد بودند اگر نوعروس تصاویر شفاف و پاک و مثبت را مشاهده کند آینده زندگی زناشویی اش توام با شادکامی است در غیر این صورت زندگی خوبی نخواهد داشت.هل هل کوسه: در بختیاری رسم بر آن بوده که به هنگام خشک سالی و نباریدن باران عده ای از ریش سفیدان و سایر مردم بردهای باران زا را واسطه قرار می دادند و طی مراسمی ضمن قربانی کردن بردهای باران زا را بلند می کردند و ضمن نیایش خواستار بارش باران می شدند.و معتقد بودند توسل به بردهای باران زا بارش را در پی خواهد داشت و زمانیکه از لطف آسمان ناامید می شدند به بردهای باران زا متوسل می شدند.هل هله کوسه نیز یکی دیگر از مراسم های طلب باران است که به گاه خشک سالی کشاورزان ضمن اجرای نمایش آئینی که توأم با کوبیدن بر دهل می باشد طلب باران می نمایند تا گندمی که زیر خاک از تشنگی هلاک شده با بارش باران جان تازه ای بگیرد .هَل هَل هلونه / خدا بزن بارونه / گندما به زیر خاکن / ز تشنه ئی هلاکن /و طی این مراسم دیو خشک سالی را که همان کوسه باشد از روستا می راندند تا با رانده شدن او باران ببارد .بختیاریها باران را رحمت الهی قلمداد می نمایند زیرا معتقدند بارش باران تمام هستی را می شوید و ناپاکی ها را از میان می برد و نیز موجب رونق زندگی و جوشش چشمه ها و رودها می شود و نیز کشاورزی رونق می گیردتلواسه: پریشانی - در گویش بختیاری- ملار: سه پایه ی مشکدوالالی: سرودهایی که زنان بختیاری در هنگام عروسی می خوانند. مینا: روسری زنان بختیاری از جنس حریر # پیک زمین </description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 19:27:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان، زمین و اسطوره</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-ag4fpcuntpb9</link>
                <description>زمین در اغلب اساطیر جهان ایزدبانویی سپند شناخته می شود. زمین، ارض، پانگو، گایا، ترا، دانو و بسیاری نامهای دیگر که دیرینگی و سیر سبک بال خیال انسان دیرین را، دور تا دور نام این کره ی خاکی نقش داده است. بستری که زمانی آن را مادر و شایسته ی ستایش می خواند و اندیشه های ابتدایی خویش را در قالب واژگانی چند و افسانه ها و اساطیری بسیار به دور این مقدس دیرسال می تنید که ماوای زندگی و مرگش بود. واژگانی که امروز به تک واژه ای سطحی نگر محدود شده است! در یک کلام &quot; زمین&quot; ! عجیب است که ما انسانهای امروزی همیشه سعی در خلاصه کردن نامها و رها کردن همه ی شیرازه ای داریم که در وجود آنها تنیده است. حتی زیستگاه مان! در واقع، تنها زیستگاه مان! امروز زمین تنها همین است! سیاره ای کروی در منظومه ای شمسی. باغ ایرانیزمانی ایرانیان می آموختند در دوره ی سه هزار ساله ی از کار افتادگی اهریمن، اهورامزدا آفرینش مینوی را به مادی بدین صورت برآورد که از روشنی بی‌کران، آتش، از آتش باد، از باد آب و از آب زمین و همۀ هستی مادی را فرازآفرید. برهمین‌اساس همۀ آفرینش مادی از آب است.در ادامه نخستین آفریدۀ مادی، آسمان معرفی می‌شود که اورمزد آن را برای بازداشتن اهریمن و دیوان می‌آفریند ؛ پس از آن آب را برای از میان بردن دروج تشنگی؛ سپس زمین و آن‌گاه گیاه را برای یاری گوسپند (چهارپای) فزونی‌بخش؛ گوسپند را برای یاری مرد پرهیزکار؛ و سرانجام مرد پرهیزکار را برای از میان بردن و ازکار افکندن اهریمن و همۀ دیوان. آن‌گاه اورمزد از آب یا از پای خویش  زمین را می‌آفریند که گرد است و دورگذر و بی‌نشیب و بی‌فراز، با درازا و پهنا و ژرفایی برابر، درست در میان آسمان قرار گرفته . زمین به‌سان زرده و یا جوجۀ درون تخم در میانۀ این آسمان آویخته است و آن را نگهدار مادی (ستون) نیست . اورمزد گوهر زمین از فره می‌نهد.و هفت امشاسپندان را بر آن می گمارد تا نگاهبان آفرینش نیک باشند. امشاسپند سپنته آرمئیتی (فروتنی مقدس)مظهر تمکین، تقوا و عبادت و فرشته ی موکل زمین.اسطوره ی پانگودر آغاز، مجموعۀ عالم به تمامی درون تخمی جای داشت. داخل تخم، توده‌ای درهم ریخته و بی‌شکل بود. زمین و آسمان هر دو یکی بودند و از آنجا که نه ماه و نه خورشیدی وجود داشت، سرتاسر هستی یکسره در تاریکی محض به سر می‌برد.ناگهان از میان این تودۀ تاریک، پان-گو، نخستین موجود سر برآورد.پانگو به شکل کوتوله‌ای از تخم‌مرغ ازلی زاده شد و چون تخم شکافت، بخش‌های سخت و مات آن به زمین و بخش‌های نرم آن به آسمان بدل شد. پانگو نخست ایستاد و آسمان و زمین را جدا از هم نگه داشت تا آنکه به شکل استوار امروز درآمدند و عالم را نظم بخشید. سپس بعد از گذشت سیزده هزار سال (در برخی روایات ۱۸٬۰۰۰ سال)، پانگو که از این کار خسته شده بود، دراز کشید و مرد. آنگاه هر پاره از جسدش به چیزی در طبیعت بدل شد: نفسش به باد و ابر؛ چشم‌هایش به خورشید و ماه؛ گیسوانش به ستاره‌ها؛ خونش به دریاها و رودها؛ عرقش به باران؛ صدایش به تندر؛ استخوان‌ها و دندان‌هایش به صخره‌ها و معادن تبدیل گشت و بدین‌گونه که بخش‌های مختلف زمین را با پدید آوردن کوه‌ها و جنگل‌ها و دریاها از هم متمایز ساخت. در نهایت حشرات زیادی که گرد جسد او پرسه می‌زدند، به آدمی بدل شدند.باغ چینیدرونمایه ی اصلی این اسطوره ی چینی بیانگر پیدایش نظم از بی نظمی و تداوم نظام است. فلسفه ی چین هماره پیرو این تمایل بوده است که  بشر در پیوند همیشگی با طبیعت باشد. درونمایه مشترک تمام گرایشهای فلسفی چین این قضیه است که کیهان و انسان تابع یک قانون اند، انسان، عالم صغیر است و هیچ سد ثابتی انسان را از عالم کبیر جدا نمی کند. همان قوانینی که بر این یک حاکم است، بر دیگری نیز حاکم است و یک راه از یکی به دیگری می رسد. روان و کیهان نسبت به یکدیگر همچون دنیای درون نسبت به دنیای برون اند. بنابراین، آدمی ذاتا در تمام رویدادهای کیهانی مشارکت دارد و باطنا و ظاهرا با تار و پوداین رویدادها در هم تنیده استجهان با «سه نیرو» شکل گرفته است: آسمان وزمین و انسان. انسان واسطه دینی میان آسمان و زمین است. دائونظمی است که در زمینه های گوناگون، حقیقت خود را متجلی می کند.                                                     شعار دائو این است:&quot; پیرو طبیعت باش&quot; Gaia.  Roman relief, 13-9 BC. Marble, Ara Pacis. Royal Cast Collection, Copenhagen.افسانه ی زمین در غرب با نام ایزد بانو گایا آغاز می شود. &quot;زمین خود در آغاز خدایی بود به نام گه یا گایا این خدا مادری شکیبا و بخشنده به‌شمار می‌رفت. گایا در واقع خودِ زمین است.  در اسطورهٔ آفرینش یونانی چنان‌که هزیود روایت می‌کند، گایا از خائوس (خلأ و آشفتگی ازلی پیش از آفرینش) برآمد. او نه‌تنها الهه مادر یونان کهن بود بلکه طبق بسیاری از روایات او اولین موجودی بود که از دل خائوس به وجود آمد.&quot;اشتراکات ژرف این اساطیر، ذهن دغدغه مند انسان اولیه را نشان می دهد که آرزومند آرام و قرار و دوری از بلایایی است که هماره جان او را آماج تلاطم خویش قرار می دهند. او آموخته بود که هماره می تواند از تندخویی آسمان در بارش های سهمگین یا تندباد خشم آنان چون فرزندی خطاکار به آغوش مادر پناه ببرد. خوراک خود از بالین بارور او خواست کند، بستر خود از آن برآورد، خان و مان خود از آن برسازد و روزگار به نغمه ی خوش آن بگذراند. در اساطیری که ارزشمندترین آرزوها ، خاستگاه ها و مقدس ترین باورها به زمین گره خورده است زمین گاه واسطه ی چرخه ی حیات او می شود و افسانه ی آدونیس را شکل می دهد و نوروز از درون همین چرخه ی حیات زاده می شود. زال و رودابهگاه افسانه هایی می شود که مطابق آنها کودکی از بدو تولد به دستان زندگی بخشش سپرده می شود، چنین کودکی به معنای واقعی کلمه، متعلق به مکان و فرزند او می شود. چنین کودکی غالباً قهرمان، شاه یا قدیس می شود. زال زر می شود و دل به رودابه می بازد. موسی می شود و بر شریان زندگی این مادر، حیات دوباره می یابد و گاه چون فریدون فرخ بدگوهران را به بند می کشد. گاه این مادر پرسفونه را به درون می کشد و زمستان سراسر سپید و سرد را بر چهر دوران نقش می زند. پرسفونه  دزدیده می شود.   هومر :                                                                                                                                                      از ریشهٔ نرگس صدها شکوفه رشد کردند و بو پراکندند بسیار مطبوع و دلپذیر که تمامی پهنای بهشت در بالا و تمامی زمین شادی کردند. دختر جوان، بی‌خبر از حیله‌های خدایان، با دیدن این گل مسحور و شگفت‌زده شد و چون پاک و معصوم بود، دو دستش را برای چیدن آن دراز کرد. در همین هنگام هادس با ارابه‌ای زرین که اسبانی تیره آن را می‌کشیدند، از زمین بیرون آمد و در حالی که افسار اسبان را در دست چپ داشت، با دست راستش پرسفونه را از زمین برداشت و او را در ارابه نزد خود گذاشت و با سرعتی چون برق از آنجا دور شد.اما  https://www.aparat.com/v/cB2Yt سرشت کنجکاو و سیری ناپذیر انسان که هماره سعی در پشت سر گذاشتن گذشته ی خویش داشت، این غایت پسندیده نیامد که قدرت طبیعت را مادام العمر بر خود هموار کند. ذهن خودستا و بازوان پرورده اش به کار گرفته شدند.  پیشرفت و در کنار آن رسوخ اندیشه ی انسان گرایی که بر ارزش و عاملیت انسانها بنا شد این توازن هزاران ساله را به نفع انسان برهم زد. سوء برداشت انسان از علم و تکیه بدان بعنوان عاملی که می تواند همه ی آرزوهای انسان را تحقق ببخشد پیوند هزاران ساله ی انسان و زمین را برهم زد.زمین بخشنده است اما هیچ گاه نمی تواند تشنگی آزمندانه ی  انسان را سیراب کند. انسان میزان کلیه ارزش‌ها و فضایل از جمله حق و حق‌گرایی شد. اومانیسم زیربنای رنسانس شد و فرهنگ دوره مدرنیته را شکل داد. این جنبش، سرشت انسانی و علایق طبیعت آدمی را میزان همه چیز قرار دااد. پایه‌گذاران اومانیسم در صدد بودند تا روح آزادی و خودمختاری انسان را که در قرون وسطا از دست داده بود، دیگر بار از طریق ادبیات کلاسیک به او بازگردانند تا بتواند طبیعت و تاریخ را قلمرو حکومت خود ساخته و بر آن مسلط شود.حاصل این تفکر تک بعدی و جزمی تخریب طبیعت و به فنا رفتن ارزشهای دیرینه ای بود که نه تک بعدی بلکه دو سویه و به سود انسان و طبیعت بود. امروز زمین، دیگر مادر انسان ها نیست. زمین یک سیاره ی سنگی ست که از خاک و سنگ بوجود آمده است. بیشترین چگالی و گرانش سطحی را دارد و کمی بیش از 47% پوسته اش از اکسیژن ساخته شده است.  و انسان امروزین فارغ از سنجش گر اخلاقی درونی خویش چون قطب نمایی بی عقربه مدام در حال دور خود گردیدن است و هنوز بر این گمان منسوخ خویش پا می فشارد که من بودن زرداخانه ای همیشگی ست که هیچ گاه تهی نمی شود. حتی حال که زندگی اش به دو درجه گره خورده است.  https://www.aparat.com/v/eRyMh امروز دیگر افسانه ای پرداخته نمی شود. انسان خردمند به پاسخ های خود رسیده است؟ یا شاید هنوز تتمه ای بر خودفریبی اش باقی مانده است. شاید امروز بالاخره انسان در جایی قرار گرفته است که از خود جویا شود این همه های و هوی در آخر چه؟ بهتر نیست یک بار ما نیز به صدای زمین گوش دهیم؟! https://www.aparat.com/v/qc1t0 امیدوارم این مطلب را بپسندید و حمایت کنید. سپاسگذارم # پیک زمین</description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 00:15:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا فروش</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-jqhvtjcnp2xb</link>
                <description>-: حالا چی؟-: یه بادکنک قرمز!-: دیگه چی؟!-: یه قناری!-: از اون خوش آوازا؟!-: آره! . . . ممد آویزونش شده!لبخند شکاف پینه ی لبهایش را نمک زد. - : سبز که بشه اونم پریده! دستش بر کلاه بافتنی زوار در رفته نشست، به زور گره زدن، بندهایش را کنار هم جفت و جور کرده بود اما این آخرین زمستان بود. گرمای نفسش را به خست سرما بخشید. دیگر نخهایش رمقی برای گره خوردن نداشتند.کله زیر دست ستبرش تکان تکان خورد: ها چیه؟-: می تونم داشته باشمش؟!-: میخوای پای دومم رو هم بگیری؟! دستش را برابر چهره ی دیگری تکان داد: بدی مفت مفتی دیدن همینه دیگه! دنگت یادت نره.تورم کبود چهره ای درهم رفته ، درست مثل لبوهای پلاسیده ی گاری اش که هیچ کس را در آن بلوای کوران پذیرا نبودند کم و بیش آشکار بود. و دستهایش که کلاه را تا آنجا که منگوله ی ریش ریش شده را به فرق سرش بکوبد پایین کشید، می توانست قسم بخورد صدای کشیده شدن بندها را شنیده است. -: امشب کجا میری؟! دسته های سیاه عینک را مانند طلایی گرانبها تا کرده و برکف دستان خون دویده اش بالا گرفته بود: ترجیح میدم حوالی جنوب باشه، این موقع بهاریه نه؟!از روی پایه های خالی ویلچرش بلند شده بود و خود را می تکاند، دروغ نبود که همان روز لا به لای چهره ی خط خطی روزنامه های پهن شده ی دکه ی اسی نسناس شیشه های عینکش ساییده شده بودند به سکوهای نفتی پهنه ی جنوب! بوی نفت سرسام آور دویده بود در مشامش و عایدی کل روزش شده بود.-: بچه  زپرتی، بهتره دماغت رو بکشی بالا! خودش را بر روی ویلچر کشید تا دستش را بر روی سر او بگذارد: حالا حالا ها مونده بخواد مرغت هوای جنوب کنه!-: مگه خودت هم سن و سال من نبودی که رفتی؟!زبانش بند آمد، برای فرار از سرما نبود! اما جمله در چاروادری دهانش لغ لغی خورد و سرید ته چاه بیژن!-: برو رد کارت بچه پر رو!قاموس ماتی که یک کله چرخید و دوید وسط خیابان یک طرفه،  در هوا جام کرد. عینک را با دستهای یخ زده بر روی گوشهای تگری اش نشاند و لبه ی آن، بینی کرختش را طاقچه کرد. چشمهایش سوخت! شهر یکباره چهره به چهره اش داده بود و صاف زل زده بود ته مردمک های وامانده اش، حاجی فیروز، سیاه چرده از دودها، چشم هایش آسمان خراش و دهانش بوقی شده بود به اندازه ی کل شهر! . . . به او می خندید.</description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 22:15:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل انار</title>
                <link>https://virgool.io/@shalbafsahar/%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-fcyrhtalomtl</link>
                <description>گل انار دژکوب تندبادی که شاخه های انار را می کوبید او را برابر در توری نگهداشته بود، چشمانش به اندازه ی نیمروی دست نخورده ی کف بشقاب درشت شده بودند.-: الان میکنه، الان انار رو از جا میکنه!غرش باد اوج می گرفت و فرود می آمد، دیگر ناله نمی کرد، سبعانه، برای دریدن و درهم کوفتن شیرجه می زد.-: غذات از دهن افتاد!گلهای سرخ انار در چنبره ی باد، بی آزرم، سفره ی زمین و زمان شده بودند. دمی بر زمین ننشسته چون پری سبک به تاراج می رفتند، از قضا امسال هیچ اناری بر درخت ها به بار نمی نشست.-: نمی تونه انار رو بندازه نه مامان؟! بابا بزرگ چند تا بیل زد تا بکارتش مگه نه؟دندانهایش را بر قاشقی که تا نیمه در دهانش فرو کرده بود کشید، از زرده ی تخم مرغ متنفر بود. -: انار بیشتر از صد سال هم عمر میکنه مادر جان، قاشق را در دل و روده ی زرده تاب داد. شیره اش از اطراف و اکناف بیرون زده بود و کل ظرف را سیراب می کرد.-: بیشتر از من و تو!سکوت ممتد با زوزه ای دیگر پر شد، نگاهش که بالا آمد، نم اشکی که در دیده ی آن دیگری نشسته بود با صدای شکستنی خورد کننده همزمان شد، باد کار خودش را کرده بود. و نگاهی که برگشته بود و بی هیچ حرفی رفته بود.-: لعنتی! دست از غذا کشید. چشم گرداند، بر میز و خانه ای به هم ریخته، انگار بمب در آن ترکانده بودند.-: تندباد که آروم گرفت برمی گردیم شهر عزیزم، وسایلت رو جمع کردی؟!جواب داد یا نه، کورمال کورمال برخواست، با سکندری خوردن روی یکی از همان تلنبارهای پخش و پلا، لب گزید:  مرده شور این وضع رو ببره، ال همین الان باید تندباد میشد ، برق می رفت؟!چشمک زدن لامپ میز توالت، چشمانش را باز کرد، در چشم آینه، آرایش روی پوستش مرده بود و پف زیر چشمهایش مردمک کوچک شده را مثل نقطه ای کور در هدفی سفید نشان می دادند. ویبره ی گوشی اش دستش را به درون کلکسیون کیفش چپاند. تا بخواهد آن را پیدا کند، چند دور برگه ی قرص و ریمل و رژ لب مدادی و فیش های تلنبار شده در دستش چرخیدند، پلک زد.-: بدو عزیزم، ماشین اومده!چمدان را که بیرون کشید او را با کوله پشتی اش جلوی در دید، گریه کرده بود، بینی اش ورم کرده بود و دو کاسه ی چشمش سرخ بود درست مثل گلهای انار. دستش را گرفت و در توری را پس زد: هیچیش نمیشه، ببین! فقط یه شاخش شکسته، بابا بزرگ بعدا درستش میکنه.و آن دیگری که سر بلند نکرده بود. دستش را به دور شانه های کوچکش انداخت و با پاهایی بلند سنگفرش های روفو شده ی حیاط را پشت سر گذاشت. کلید را در قفل چرخاند و به تاکسی زرد رنگ چرکی نگاه کرد که پایین پیاده رو لم داده بود.-: بدو سارا! هیچ پاسخی نبود.و همه ی آن چیزی که ندیده بود. تیرگی عینک آفتابی از روی چشمهایش لغزید. به خیابان نگریست. زمینی که فرش گل های انار شده بود! https://www.aparat.com/v/o0JQH ترانه ی دختر قوچانیآفتاب سر کوه نور افشونه سماور جوشهیارم تنگ طلا دوش گرفته غمزه می فروشهعجب صاحب جمال دلبر ما دختر قوچانی مثال برگ گل یار ما دختر قوچانی یک دونه انار دو دونه انار سیصد دونه انار میشکنه گل می پاشه گل دختر قوچانی # پیک زمین</description>
                <category>sahar shalbaf</category>
                <author>sahar shalbaf</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 15:02:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>