<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا شمشیرگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shamshirgar</link>
        <description>کاندیدای دکتری مدیریت دولتی دانشگاه تهران / مدیرعامل شرکت یادگار درخشان آریا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 11:47:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2006731/avatar/J1uZGG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا شمشیرگر</title>
            <link>https://virgool.io/@shamshirgar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظ عمو شهرام</title>
                <link>https://virgool.io/@shamshirgar/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-pnllyjxnm8ky</link>
                <description>عمو شهرام برای من یا بهتر است بگویم برای ما، اسطوره بود. اسطوره اخلاق، اسطوره نگاه به زندگی، اسطوره صبر و ادب.این، یکی از سخت‌ترین یادداشت‌هایی است که در طول عمرم نوشته‌ام. نوشتن، از دوستی قدیمی که اجل، مهلتش نداد.شهرام را از سال 82 می‌شناختم. از همان موقع که به برج کاوه آمدم و با ساسان یزدی (کسی که نه مثل برادر، که خود برادر بزرگتر است برایم) آشنا شدم. شهرام، صمیمی‌ترین و قدیمی‌ترین دوست استاد یزدی بود که به او می‌گفت «عمو شهرام»؛ و من نیز همین را می‌گفتم. او هم به من می‌گفت ممدرضا.به واسطه همین ارتباط، همدیگر را زیاد می‌دیدیم. سال‌های جوانی، گاهی طبیعت‌گردی می‌کردیم و سال‌های بعد نیز، به دفتر کارمان سر می‌زد و سال‌های آخری هم، همکارمان بود.در جوانی، حدود بیست سالگی، به دلیل مشکلی که برای کلیه‌هایش اتفاق افتاد، هر دو را از دست داد و دیالیزی شد. هر هفته سه نوبت دیالیز. خیلی وقت‌ها، استاد یزدی با او همراهی می‌کرد تا رنج این کار برایش کمتر شود.  دو بار هم پیوند کلیه انجام داد و برای مدتی، زندگی‌اش کمی عادی‌تر شده بود؛ اما متاسفانه، بار اول بعد از چند سال و بار دوم، به خاطر کرونا، پیوندش پس زده شد.این سال آخر هم، به دلیل یک اشتباه پزشکی که به نخاعش آسیب زد و پایش دیگر حس نداشت. ماه‌ها فیزیوتراپی و مراقبت، باعث شد تا اواخر بتواند با واکر، راه برود ... و دیروز، یکباره شنیدم که از پیش ما رفت!در تمام این سال‌ها و گفتگوهای بسیاری که از زمین و زمان با هم داشتیم، هیچ وقت ندیدم که از بیماری خود یا عوارض آن شکایتی کند. حتی یک بار! هیچ وقت ندیدم از کسی بد بگوید. هیچ وقت او را عصبانی ندیدم. با اینکه حقوق از کارافتادگی دریافت می‌کرد و به جز بحث‌های درمانی، خرج دیگری نداشت و از طرف خانواده هم حمایت می‌شد، باز هم برای اینکه روحیه‌اش زنده باشد، کار می‌کرد. عمو شهرام، برای ما اسطوره‌ای بود که با این همه درد، هیچ وقت از زندگی و روزگار، نا امید نبود و هر موقع، ناملایمات ما را آزرده و خسته می‌کرد، به خودمان می‌گفتیم از شهرام یاد بگیر!در سال‌های اخیر، سه عزیز را از نزدیکان از دست دادم. مادربزرگم، پدربزرگم و مادربزرگ همسرم. هر سه، پا به سن گذاشته بودند و می‌دانستیم که دیر یا زود، خواهند رفت. توفیق کمی داشتم که در ماه‌های آخر، هوای هر کدام را قدری بیشتر داشتم. نه که کاری کنم، حداقل در حد سر زدن که می‌دانستم می‌روند و نمی‌خواستم حسرتی بماند که می‌توانستم کاری کنم و نکردم ... اما برای عموشهرام در این ماه‌های آخر، نشد کاری کنم. حتی نشد او را ببینم و حسرت آن، برای همیشه به دلم ماند. این نوشته، حداقل ادای دینی است که می‌توانستم انجام دهم.همیشه بر این باور بوده‌ام کسانی که در زندگی رنج می‌کشند، به خصوص پیش از مرگ، درد و رنج‌شان، بار آن دنیایشان را سبک‌تر می‌کند. دوست دارم دلخوش این باشم که عمو شهرام، که نیمه دوم زندگی‌ چهل ساله‌اش، همیشه با درد و رنج و بستری همراه بود، به خصوص این یک سال آخر، آن طرف، زندگی خوبی خواهد داشت.و از تمام کسانی که این یادداشت را می‌خوانند، درخواست می‌کنم برای آنکه جای دوست عزیز از دست رفته‌مان بهتر باشد، فاتحه‌ای نثارش کنند.</description>
                <category>محمدرضا شمشیرگر</category>
                <author>محمدرضا شمشیرگر</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 15:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان‌های سیاسی بدون برنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@shamshirgar/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iepcngesdhfe</link>
                <description>از انتخابات نوشتن، معمولاً در هنگامه انتخابات رسم است. اما مساله اینجاست که در آن زمان، امکان انجام اقدامات زیرساختی و اصولی وجود ندارد.یکی از چالش‌های اصلی انتخابات در ایران، چه مجلس شورای اسلامی و چه شورای شهر، فقدان برنامه است. به خصوص در شهرهایی مانند تهران که نه اشخاص، بلکه جریان‌ها و لیست‌های سیاسی رای می‌آورند.با مروری بر کلیه جریان‌هایی که در اتمام ادوار انتخابات گذشته حضور داشته و رای آورده‌اند، خواهید دید که در بهترین حالت ممکن، یک «شعار» غیرعملیاتی ارائه داده و تقریباً هیچ کدام، برنامه‌ای جهت حضور و پیگیری پس از کسب رای، ارائه نکردند.بدیهی است زمانی که یک جریان سیاسی، بر اساس «سرلیست» یا «شعار» خود رای می‌آورد و فاقد برنامه است، انتظاری هم از عملکرد آن نمی‌توان داشت و سیاست «هر چه پیش آید خوش آید» را سرلوحه کار خود قرار خواهد داد.در زمانه‌ای که «احزاب سیاسی» حضور پررنگ و اثرگذاری ندارند، حداقل انتظار می‌رود جریان‌های سیاسی، دارای برنامه باشند یا اگر نیستند، مردم، به آن‌ها رای ندهند.</description>
                <category>محمدرضا شمشیرگر</category>
                <author>محمدرضا شمشیرگر</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 14:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیت ماندگار</title>
                <link>https://virgool.io/@shamshirgar/%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-dacc5ywqdknv</link>
                <description>سال‌های 1375 تا 1377 در مدرسه راهنمایی شهیدبهشتی (سمپاد) اهواز درس می‌خواندم. بر یکی از دیوارهای حیاط مدرسه، شعری نقش بسته بود که به نظرم، کاملاً آگاهانه و هوشمندانه انتخابش کرده بودند. یک بیت از حافظ، که برای دانش‌آموز در سن نوجوانی، از چندین کتاب انگیزه و موفقیت، کارکرد بیشتری داشت:مَکُن ز غُصه شکایت که در طریقِ طلب ؛ به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشیداگر تمام دیوارهای مدرسه را مانند آن دیوار، با شعرهای مختلف آراسته می‌کردند، بر اساس اصل «تعدد پیام»، احتمالاً این شعر هم در میان آن‌ها گم می‌شد و نتیجه آن بود که هیچ کدام را اکنون به یاد نداشتم! چه اینکه در گشت‌وگذارهای اینستاگرامی یا وب‌گردی‌ها، هر روز انبوهی از مطالب  را می‌بینیم، اما آخر روز، محتوایی به یاد ما نمی‌ماند.زیاده‌گویی و حتی زیاده‌نویسی (از نوع آب‌بستن به محتوای کوتاه!)، جز هدر دادن وقت ارزشمند مخاطب، فایده دیگری ندارد. چه زیبا گفته نظامی در نصیحت فرزند خود:کم گوی و گزیده گوی، چون دُر ؛ تا ز اندک تو جهان شود پُرلاف از سخن چو دُر توان زد ؛ آن خشت بُوَد که پُر توان زد</description>
                <category>محمدرضا شمشیرگر</category>
                <author>محمدرضا شمشیرگر</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 13:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و القلم و ما یسطرون</title>
                <link>https://virgool.io/@shamshirgar/%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%B3%D8%B7%D8%B1%D9%88%D9%86-dpkjl4bieqfn</link>
                <description>نوشتن، آنقدر ارزشمند است که بخشی نخستین گفتار خداوند با پیامبرش است، پس از آنکه از خواندن می‌گوید!بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید / که انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد / بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است / آن خدایی که به وسیله قلم آموخت.به قول دکتر شریعتی، قلم، توتم من است و به قول فریدون مشیری، در شرف دست همین بس که نوشتن با اوست.سال ۷۶ نوشتن را شروع کردم و سال ۸۰، از کاغذ به وبلاگ رفتم. اما فراز و نشیب روزگار، بیش از یک دهه است که مرا از نوشتن بازداشت.در این روزها و روزگار نه چندان مناسب، بار دیگر تصمیم به نوشتن دارم، نه از سر علاقه که به خاطر فرهنگ، تاریخ، جامعه و ایران.به قول یکی از دوستان سال‌های دور: به نام خدا، به یاد خدا و برای خدا.</description>
                <category>محمدرضا شمشیرگر</category>
                <author>محمدرضا شمشیرگر</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 22:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>