<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شاهپور عظيمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shapoorazimi</link>
        <description>نویسنده، استاد دانشگاه، تحلیلگر سینما، مترجم کتاب‌های سینما، ادبیات، روانشناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/263551/avatar/l5lxvN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شاهپور عظيمی</title>
            <link>https://virgool.io/@shapoorazimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگارش فیلم‌نامه برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-f8hu4bqdxhre</link>
                <description>نگارش فیلم‌نامه با توجه به افزایش حیرت انگیز هزینه‌ی ساخت فیلم بلند و عدم اکران مناسب آن در سینما‌ها، به نظر می‌رسد در شرایط کنونی اولویت با ساخت فیلم کوتاه است اما پیش از آن باید فیلم‌نامه داشته باشیم</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 10:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین سال‌های زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-a1klduizhdqs</link>
                <description>یک نمایش رادیویی در ۵ قسمت بر اساس فیلم بهترین سال‌های زندگی ما ساختهٔ ویلیام وایلرخیلی سال پیش- شاید بیش از ۱۵ سال پیش- چند تجربهٔ تازه انجام دادم در زمینهٔ نوشتن نمایش رادیویی و بر اساس سه فیلم سه مجموعه نمایش‌نامهٔ رادیویی نوشتم: همین فیلم وایلر، فانی و آلکساندر اثر برگمان و استاکر ساختهٔ آندرهٔ تارکوفسکی. در این‌جا نخستین قسمت از نمایش رادیویی فیلم وایلر را به اشتراک می‌گذارم، شاید برای آن‌هایی که به سینما، نمایش رادیویی و نوشتن علاقمند هستند، جالب باشد. شاید هم نباشد. به تدریج ۴ قسمت باقی مانده را نیز اضافه خواهم کرد&lt;&lt;بهترین سالهای   زندگی ما&gt;&gt;قسمت اولبراساس فیلمی به همین نام به کارگردانی: ویلیام   وایلرآدم‌ها:اَل50سالهفرد35سالههومر25سالهمادر هومر50سالهپدر هومر60سالهویلما 20سالهخواهر هومر12سالهمیلی40سالهپگی20سالهراب17سالهبتي45سالهپدر فرد55سالهنوشته: شاهپور عظیمیدرزیر دیالوگ ها، صدای خفیف   موتور هواپیما به گوش می رسد/اَ ل:من اَل استنفسن هستم /می خندد/ گروهبان ارتش ...!فرد:اسمم فرد اری /می خندد/ستوان نیروی هوایی اما بی   خیال گروهبان ...جنگ دیگه تموم شده همه داریم برمی گردیم خونه!...پس می تونی منو   فرد صداکنی !...اَل:به من هم بگو اَل!فرد:قبل از جنگ کارت چی بود؟!اَ ل:من بانکدار بودم !...تو چه کاره بودی؟!...فرد:/موضوع را عوض می کند/شانس   آوردیم که این هواپیمای ارتشی رو گیر آوردیم...مگه نه؟!...اَ ل:آره !..مسافرت خسته   کننده ایه ...چون خیلی جاها توقف میکنه...اما همین هم غنیمته!...فرد:این ب17ها ..مثه غول   می مونن!...یه غول بی شاخ ودم !اَ ل:تو باید بهتر   بدونی!...فرد:بهر حال آدم برسه   خونه اش ...هیچی دیگه اهمیت نداره!.../اندکی مکث /چند سال از خونه ات دور بودی ؟اَ ل:/می خندد/ای...یه دو سه قرنی می شه !...گفتی خلبان بمب افکن بودی ؟!فرد:آره از این بالا افتادن بمب هارو تماشا می کردم   !..نه ژاپنی   ها رو می دیدم و نه نیروهای خودی رو.../اندکی مکث/اَل ؟وقتی   داشتی می رفتی جنگ ...یادته چه حالی داشت ؟!اَ ل:اسمم یادم بره ...اون لحظه یادم نمی ره!فرد:الان هم که جنگ تموم شده...من همون احساس رو دارم   .فرقی نکرده!اَ ل:خوب می فهمم چی می گی!فرد:تنها چیزی که می خوام یه شغل خوب ویه خونۀ کوچیکه   که بتونم با زنم توش زندگی کنم! فکر کنم همین چیزه که می تونه وضعم رو روبه راه کنه!اَ ل:نگرانی من اینه که همه انتظار دارن شغل سابغم رو   دوباره به دست بیارم!فرد:تو زن داری اَل؟اَ ل:آره!فرد:چند ساله ؟اَ ل:بیست سال !فرد:بیست سال؟!.../می خندد/آفرین به تو!.../اندکی مکث/ازازدواج   من 20روزهم نگذشته بود که فرستادنم به جبهه!موقعی که تو تگزاس دوره می دیدم با   یه دختری ازدواج کردم!اَ ل:پس حالا تو وزنت فرصت   دارین باهم آشنا بشین!فرد:آره !.../اندکی مکث /نمی   دونم کار هومر و نامزدش به کجا میکشه!اَ ل:مطمئنی خوابیده؟!فرد:آره!...یه خواب خوش!/آهی   می کشد/زندگی با یه جفت چنگک به جای دو تا دست ...همچی هم راحت نیس!...اَ ل:خدا کنه نامزدش دختر   با شعوری باشه!.../اندکی مکث/اون پایینو نگاه کن فرد!..می بینی؟!...این همه هواپیما   این جا چه می کنه؟!فرد:اینجا قبرستون هوا پیماهاست!...اَ ل:نمی دونستم این همه هواپیما   اینجا هست !فرد:همه شون هم داغونن!سال 1943ازاین هواپیماهاکلی استفاده بردن!بعضی شون نوئه نوئن ...از کارخونه برای اوراق کردن فرستادنشون اینجا !فعلا استفادۀ   دیگه ای ندارن!..بهتره بریم آمادۀ فرود بشیم!...هومر روهم صداش کن!اَ ل:هی ملوان !...پاشو....پاشو...داریم می رسیم خونه!.../موسیقی//صدای   اتومبیل در پس زمینۀ دیالوگ شنیده می شود/هومر:بیرون نگاه کنین!..هم سرگرم کارهای خودشون هستن!فرد:اون استادیوم ورزشی شهر نیست؟!هومر:خودشه!...تو طرفدار چه تیمی بودی؟فرد:تیم ما هنوز دسته دومیه!...اَ ل:تو نگران چی هستی هومر؟!..من مطمئنم نامزدت دختر   با شعوریه!هومر:هر چقدر هم که درکم کنه ...بازم وقتی چشم هایش به   این چنگک ها می افته...یادش میاد مه دیگه دست ندارم!...اَ ل:به هر حال تو جنگیدی   و توی جنگ هر اتفاقی ممکنه بیفته!هومر:راستش من حتی توی   عرشۀ کشتی مون هم نبودم !من حتی یه دونه ژاپنی هم ندیدم!.../آهی می کشد/ تنها چیزی   که از جنگ یادمه اینه که هواپیما های دشمن ...کشتی مارو زدن !...یک مرتبه همه جا   آتیش گرفت و من از هوش رفتم !...وقتی   هوش اومدم ...دیدم که دیگه دست ندارم !فرد:حتما خونواده ات می   دونن....هومر:/حرفش را قطع می کند/همه می دونن که یه بلایی سر   دستهام اومده اما هیچ کدومشون ...منو اینطوری ندیدن!...اَل:ولی توبا این ....با   این چیزا خیلی کارها می تونی بکنی ...تو واسۀ من وفرد سیگار آتیش زدی !فرد:حتی اسم خودتو با   همین چنگک ها نوشتی !...هومر:/آهی می کشد/آره   !...با این ها نمی شه ...صورت نامزدمو نوازش کنم !.../ناگهان /داریم می   رسیم...دو سه تا خیابون دیگه خونه ماست !...با لحنی دیگر/وخونۀ نامزدم!../آهی می کشد /نمی   دونم ویلما خون اس یا نه !.../اندکی مکث/من همین جا پیاده می شم!.../صدای ترمز اتومبیل/بچه ها من یه   فکری دارم !چطوره الان بریم کافۀ بوچ!... اون بهترین کافۀ شهر رو اداره می کنه   !...اول یه گلویی تر می کنیم.بعدش هر کی می ره خونۀ خودش!...اَل:ولی تو الان جلوی خونتون هستی هومر!هومر:/آهی می کشد/خب !...به   امید دیدار!...فرد:به امید دیدار !../صدای باز وبسته شدن درب .صدای قدمهای هومر/خواهر هومر:/دور /وای!...هومر!...مامان   ...بابا؟!...هومر برگشته../صدای قدمهایش/ویلما !...ویلما !...هومر برگشته!/صدای قدم هایش نزدیک /اوه هومر!...هومر:چطوری خواهر کوچولوی من؟!...پدر:/دور/خدایا!...ببین کی   این جاست!؟...هومر پسرم!...مادر:/دور/هومراِ؟...تو   ...تو واقعا برگشتی؟!هومر:سلام پدر...سلام مادر!...مادر:/صدای قدمهایش   .نزدیک/چقدر خوشحالم می بینمت!پدر:/صدای   قدمهایش.نزدیک/بزار بغلت کنم پسر!...ویلما:/دور/هومر!؟هومر:ویلما!؟ویلما:صدای   قدمهایش/هومر!...هومر!...مادر:/ناگهان گریه می کند/خدای من !...خدای من !هومر:چی شده مادر!؟...پدر:مادرت از خوشحالی   داره گریه می کنه!هومر:/تلخ/آره!...حق با   شماست!پدر:بزار من وسایلتو برات بیارم پسرم!...هومر:نه پدر!...خودم میارمشون!/صدای قدمهایش/مادر:/آرام گریه می   کند/خدای من !چی به سر پسرم اومده!ویلما:/تلخ/ گریه نکن   مادر!...آروم باش!.../موسیقی/فرد:/صدای قدمهایش/باید به   نیروی دریایی تبریک گفت که این قدر خوب   به هومر یاد دادن از اون چنگک ها استفاده کنه!...دیدی چطور کیسۀ وسایلشو جا به جا می کرد؟!اَل:آره !...اما اونا نتونستنبهش یاد بدن که چطوری با   اون چنگک ها نامزد شو نوازش کنه !.../اندکی مکث/می گم چطوره اول ...تو رو برسونم خونه!فرد:/شوخ /درسته که جنگ   تموم شده گروهبان !...اما من هنوز ما فوق توام و می گم اول باید تو بری خونه   تون!.../می خندد/در ضمن قرار نیست بریم گلویی تازه کنیم!اَل:می دونی چه حسی الان دارم؟انگار دارم توی خطوط   دشمن فرود میام !.../اندکی مکث.می ایستد/ ایناهاش رسیدیم!فرد:/سوتی می زند/عجب خونه   ای داری!..ببینم توچکاره ای؟یه قاچاقچی بازنشسته؟...اَل:نه به اون مهمی!من فقط یه بانکدارم!فرد:خداحافظ رفیق!...اَل:/شوخ/خداحافظ جناب سروان!/صدای قدمهای فرد که   دور می شود.اندکی مکث.صدای زنگ خانه به گوش می رسد/راب:من باز می کنم/صدای   باز کردن درب :ناگهان/وای!اَل:شُشُ!..../آرام مادرت   کجاست؟!...راب:توی راهرو...پگی:/صدای قدمهایش /کی بود راب؟!...پگی:/آرام   /خدایا....پدر...!؟آل:مادرت کو پگی؟!...پگی:اونجاس!میلی: /دور/پگی؟!...راب؟!...کی   بود در زد ؟.../مکث.صدای قدمهایش :نزدیک/مگه با شما نیستم؟!.../ناگهان با   خوشحالی فریاد می زند/اَل ؟!تو؟تو...بالاخره برگشتی عزیزم؟!اَل:/شاد/سلام میلی!میلی:قیافه ام افتضاحه!...کاشکی خبر می دادی که داری می   یای!اَل:کی می گه !؟تو عالی هستی!...میلی:حقش نبود این طور سرزده می اومدی!اَل:من که بهت تلفن کردم عزیزم!میلی:آره اما نگفتی شاید طول بکشه!اَل:راستش شانس آوردم   !....یه هواپیما داشت می اومد این طرفها!فکر می کردم خیلی توی راه معطل می شیم   ولی خیلی زود اومدیم!میلی:اَل؟!...تو که حالت   خوبه!...اَل:آره عزیزم !...تو   چطوری!؟میلی:آره خوبم!/اندکی   مکث/بزار تماشات کنم!اَل:حالا نگام نکن!...باید   حموم کنم ویه کمی به خودم برسم!پگی:پدر!...پدر عزیزم!راب:به خونه خوش اومدین   پدر!اَل:پسر ودختر عزیزم!...حسابی بزرگ شدین!...خیلی فرق   کردین!پگی:فقط چند سال رشد طبیعی داشتیم !...خوشتون نمیاد؟اَل:مدتی وقت لازمه تا بشناسمتون!../ناگهان/خب بچه ها   حاضر شین که باید بریم بیرون وجشن بگیریم!...راب:ولی من درس دارم پدر!پگی:اما من ندارم!میلی:بهتر نیست یه کمی استراحت کنی؟!اَل:خیلی وقت دارم که استراحت کنم!...برای همین بهتره   اول...جشن بگیریم!...اما قبلش بزار...یه چیزهایی واسه راب آوردم بهش بدم!پگی:من می رم آماده بشم!میلی:من کمکت می کنم عزیزم/صدای قدم هایشان/ال:/اندکی مکث/خب بزار   ببینم...این جا ...چی برات دارم !...آها!ایناهاش پسرم!..بگیرش!...این یه شمشیر   سامورائیه!راب:خیلی ممنون پدر!ال:این بیرق رو هم روی   چسد یه ژاپنی پیدا کردم!...نوشته های روش مال دعاهائیه که فامیلش...همراهش   فرستادن!راب:آره می دونم!..ژاپنی   ها برای روابط خانوادگی خیلی اهمیت قائلن!ال:آره!...زندگیون کاملا   با ما فرق داره!راب:راستی شما هم در   هیروشیما بودین پدر؟!ال:آره!...راب:می خواستم بدونم اثرات رادیو اکتیو رو می شه روی   مردمی که اونجا باقی موندن دید؟ال:من که چیزی ندیدم ...چطور مگه؟راب:ما کنفرانسی در مورد انرژی اتمی تو مدرسه   داشتیم!معلم فیزیکمون آقای مک لاگن می   گه...ما به مرحله ای رسیدیم که ...بشرباید راه مسالمت آمیزی ...برای همزیستی   پیدا کنه !...و یا.../مکث/ال:و یا...؟راب:نکتۀ مهم همین جاست!/اندکی/آخه وقتی قدرت انرژی   اتمی و نیروی جت ورادار وموشک های هدایت شونده باهم جمع بشن ...فکرشو بکنین   !؟/می خندد/شما شوخی می کنین پدر !...من مطمئنم شما اونجاها بودین...همه چیزو   دیدین واز همه چی خبر دارین !ال:/متفکرانه /من هیچی   ندیدم!...حقش بود می موندم خونه و...می فهمیدم ...چی به چیه!پگی:/ازدور،صدای قدم هایش   که نزدیک می شود/من آماده ام !...همۀ ظرف هامون تمیزه تمیزن!ال:ببین مستخدممون کجاس؟!...کی ظرفها رو می شوره   ؟!...پگی:من می شورم پدر!مستخدم ما سه سال پیش رفت   مرخصی ودیگه برنگشت...ولی همه چی رو به راهه چون من یه دورۀ خانه داری   دیدم!...حتی کتاب آشپزی ام خریدم!ال:چه بلایی سر این خونواده اومده ؟....از یه طرف   انرژی اتمی ومسائل علمی از طرفی هم آشپزی و خونه داری!پگی:خب جنگ شروع شده بود ..حتما یه خبرایی شنیدین   پدر!اینا مشکلات جبهه داخلیه!ال:توی روزنامه ها   مشکلات داخلی کشور رو هم می خوندم!...ما ها واقعا برای غیر نظامی ها غصه می خوردیم!پگی:لازم نیس غصۀ مارو   بخوری پدر!...ما از پس خودمون بر میایم!...پوستمون کلفته!/اندکی مکث/راب؟!تومگه   درس ومشق نداشتی؟!راب:اوه آره!...شب بخیر   پدر!...ال:کجا می خوای   بری؟!..من می خواستم !میلی:/صدای قدمهایش:نزدیک/راب؟!سوغاتی هایی رو که پدر   آورده نمی بری؟!راب:/کمی دستپاچه/آه   ...چرا ....می برم!...از چیزهایی که برام آوردین ..خیلی ممنونم پدر!.../صدای قدم   هایش که دور می شوند/پگی:خوشحالم که برگشتین   پدر!...زندگی مون دوباره وضع عادی خودشو پیدا می کنه!ال:/با خودش/یامن وضع غیر عادی پیدا می کنم؟پگی:من الان برمی گردم!ال:ولی قراره بریم بیرون   دخترم!پگی:می دونم ..../صدای   قدم هایش که دور می شوند/میلی:/اندکی مکث/بچه هامون   به نظرت چطورن؟!ال:بچه ها؟!..../اندکی   مکث/دیگه نمیشناسمشون!خیلی مستقل شده ان!میلی:سعی کردم همون جور   نگهشون دارم!...دلم می خواست مثل همون موقعی باشن که تو رفتی !...اما از من   فاصله می گرفتن !ال:به نظرم پگی...دوست   های زیادی داشته !میلی:اون خیلی دوست   داشتنیه!ال:علاقۀ خاصی به شخص   بخصوصی نداره؟میلی:به من که حرفی نزده!موسیقیبتي:خداروشکر !...نمی   دونی چقدر خوشحالم که می بینمت!..../اندکی مکث/ تو خیال نداری به پسرت چیزی   بگی؟!پدر:/خوشحال/به خونه خوش   اومدی !بتي:/سر خوش/می بینی روی   سینه اش چند تا مدال داره؟لطفاً پسر قهرمانتوخوب تماشا کن!زود باش فردی!...به   پدرت بگو چرا این مدال ها رو گرفتی؟فرد:/جدی /ماری کجاست؟بتي:/جا خورده/ماری؟فرد:رفته بیرونبتي:ماری این جا نیست   فردی!فرد:زود برمی گرده؟بتي:راستش!...اون دیگه با   ما زندگی نمی کنه !...توی شهر برای خودش یه آپارتمان گرفته!فرد:چرا کسی اینو برای من   ننوشت؟بتي:خب!ترسیدیم باعث   ناراحتیت بشه!...تو هم یه جای دور بودیو...فرد:/حرفش را قطع می   کند/اون چرا از این جا رفت؟بتي:ماری این جا راحت   نبود!...وقتی که رفت سر کار...یه خونه گرفت و از این جا رفت!پدر:ولی ما نامه ها تو   بهش می دادیم!فرد:کار پیدا   کرده؟!...کجا؟!...پدر:توی یکی از کافه های   شهربتي:/سعی دارد فرد را   آرام کند/طفلکی باید تا آخر شب کار کنه!فرد:خونه اش کجاست؟پدر:آدسشو بهت می دم!بتي:نگران نباش   فردی!...ماری حالش خوبه!...آخرین دفعه کریسمس گذشته دیدمش !...یه هدیۀ قشنگم برامون آورد!پدر:اون دختر خوش قلبیه!فرد:می دونین چه ساعتی می   ره سر کار؟پدر:نمی دونم...یعنی   مطمئن نیستم !...گمونم اوایل شب می ره!فرد:اشکالی نداره   اسبابامو بزارم این جا؟.../صدای قدمهایش/بعداًمیام می برمشون!بتي:باشه!...ولی بمون یه   چیزی با ما بخور!فرد:/دور/نه !...متشکرم!پدر:پسرم؟!فرد:/مکث /چیه پدر؟پدر:/اندکی مکث/خیلی   خوشحالم که برگشتی!فرد: /مکث.دور/منم همینطور   پدر!...پدر:می خواستم یه چیزی   بهت بگم !فرد:/صدای قدم   هایش...نزدیک/چی پدر؟!...پدر:/بلند/پگی؟!....مثه   این که می خواستی چیزی درست کنی!بتي:/متوجه می   شود/اوه!آره!....پاک داشت یادم می رفت!/صدای قدم هایش. صدای باز و بسته شدن درب/پدر:می دونی فرد؟!آدمها   خیلی زود عوض میشن!سعی نکن به زور نگهشون داریفرد:منظورت ماریه؟!...پدر:دلم نمی خواست جلوی   نامادری ات حرفی بزنم!.../اندکی نمث/اون همون زنی نیست که دو سال پیش ولش کردی   تا بری با ژاپنی ها بجنگی!فرد:اگه اتفاقی افتاده   ...دلم می خواد بدونم!پدر:نه نه !هیچ اتفاقی   نیفتاده پسرم!فقط خواستم بهت بگم که جنگ ...خیلی هارو عوض می کنه!فرد:ولی منو نتونسته عوض   کنه پدر!.../اندکی مکث/ممنونم پدر!پدر:ولی من کاری   نکردم!...فرد:تو بهم یادآوری کردی   که فراموش نکنم جنگ تموم شده وحال برگشتی خونه!...خونه ای که معلوم نیست کسی توش   منتظر م باشه!/آهی می کشد/خدا حافظ پدر!...پدر:خداحافظ پسرم!/صدای قدم های فرد.صدای باز و بسته شدن درب/موسیقی/(پایان قسمت اول).</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 14:51:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم زنده زندگی می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-xcocgh3vtzdv</link>
                <description>سبزه نماد زندگیچگونه مثبت اندیشی و آثار تفکر مثبت زندگی ما را نجات می‌دهدفصل اولترجمه‌ی شاهپور عظیمیپیش از آن که دقیقاً به این فکر کنیم که چگونه ذهنیات مثبت را در خودمان پرورش بدهیم، لازم است درباره‌ی اثرات حیرت‌آور چنین تفکری بحث و گفت‌و‌گو کنیم. در ادامه به برخی از اثرات مثبت اندیشی اشاره خواهیم کرد.رهایی از افکار منفی تفکر مثبت رهایی‌بخش است اما باید ببینیم که چنین تفکری، ما را دقیقاً از دست چه چیزهایی خلاص می‌کند؟ خب، با پرورش ذهنیات مثت در وجودمان از شّر تمام مسائل منفی که در ذهن ما لانه کرده‌اند راحت می‌شویم. افکار منفی ذهن را فاسد می‌کنند و به تدریج عواطف، طرز تلقی و رفتارهای ما را آلوده می‌سازند. فکرهایی مانند «چگونه می‌شود که به این یا آن چیز دست پیدا کنم؟»، «از انجام این یا آن کار عاجز و ناتوانم»، «نه، من به اندازه‌ای که لازم است، آدم موجهی برای انجام چنین کارهایی نیستم»، «من درمانده و ناتوانم»، «اگر اوضاع به هم بریزد، چه کنم؟» و افکاری از این دست، منفی هستند چون ذره ذره ترس را به ما تزریق می‌کنند و باعث می‌شوند که در برابر ترس‌های‌مان تسلیم شویم. این افکار منفی اجازه نمی‌دهند قدمی جلو بگذاریم چون کاری می‌کنند که حس کنیم ناتوان و عاجز هستیم. هر بار که می‌خواهیم کاری انجام دهیم، می‌بینیم که اسیر آن‌ها هستیم و هیچ وقت فکر نمی‌کنیم که می‌توانیم علیه‌شان اقدام کنیم. دقیقاً به همین دلیل است که دو دستی به پیله‌ی زندگی می‌چسبیم و هیچ وقت نمی‌توانیم از آن خارج شده و به پروانه‌ای زیبا بدل شویم. البته وقتی ذهنیات مثبت را در خودمان پرورش بدهیم، یاد می‌گیریم که با افکار منفی که از درون ما سر بر می‌آورند، مبارزه کنیم. مثبت اندیشی به ما کمک میکند تا پی ببریم که افکار، احساسات و عواطف بیمار ما چیزی نیستند مگر افکاری طبیعی که فاسد و خراب شده‌اند. هیچ کاری در دنیا نیست که نتوانیم از عهده‌اش بربیاییم، مسأله صرفاً این است که سعی و تلاش بکنیم. با گذشت زمان، ذهنیات مثبتی که پیدا می‌کنیم به ما کمک خواهند کرد تا قدرتمندانه روی پای خود بایستیم و یکباره از شّر منفی‌بافی‌هایی که در وجود ما جا خوش کرده‌اند؛ خلاص بشویم. همین که به تدریج بتوانیم ذهنیات منفی را در هم بشکنیم، پی خواهیم برد که زندگی درواقع بسیار زیباست و چیز پیچیده‌ای نیست. بنابراین بزرگترین منفعت عادات فکری مثبت آن است که رهایی کامل از منفی بافی را برای ما تدارک می‌بیند و کاری می‌کند که این طرز تفکر سمی که نمی‌گذارد دنبال اهداف و رویاهای خودمان باشیم؛ از بین برود.فضای ذهنی مثبت به ما کمک میکند تا امکانات مختلف زندگی را ببینیمتحقیقات اثبات کرده‌اند که یک فضای ذهنی منفی ما را وادار می‌کند که صرفاً به یک شیو‌ه‌ی بخصوص زندگی کنیم. وقتی ذهنی منفی باف داشته باشیم، از به دست آمدن نتایج خاصی دچار وحشت می‌شویم و همین ترس و وحشت نمی‌گذارد که عملی بر علیه  چنین نتایجی انجام دهیم. نتیجه  تفکرات منفی آن می‌شود که هرگز روی دیگر سکه‌ی زندگی را نبینیم چرا که ذهن ما به گونه‌ای شرطی شده که جز تباهی و سیاهی و اندوه چیز دیگری را نبیند. اما وقتی شیومثبته‌ی  زندگی کردن و عادت‌های مثبت را اتخاذ کنیم، نسبت به مسائل دیدگاه‌های بازتری خواهیم داشت و به جای این که خودمان را محدود به انجام کارهای خاصی بکنیم، کمکم به چیزهای متفاوتی فکر خواهیم کرد و میتوانیم قابلیت‌های گوناگون زندگی را ببینیم.باربارا فردریکسون از دانشگاه کارولینای شمالی، در طی تحقیقاتش پیرامون روانشناسی به چنین نکته‌ای دست یافت. برای این که تأثیر احساسات و عواطف مثبت و متفاوت را بررسی کند، از چند نفر دعوت کرد و آن‌ها را به پنج گروه تقسیم کرد و به هر کدام فیلم‌های کوتاهی درباره‌ی عواطف مثبت نشان داد. گروه نخست فیلم‌هایی را تماشا کردند که لذت و سرخوشی در آن‌ها به چشم می‌خورد و گروه دوم فیلم‌هایی را نگاه کردند که رضایت و خرسندی را به نمایش می‌گذاشتند. او اسم گروه سوم را  گروه «کنترل شده» گذاشت که فیلم‌هایی خنثی بهشان نشان داد. گروه چهارم تصاویری دیدند که مبتنی بر ترس بود، در حالی که گروه پنجم تصاویری را تماشا کردند که خشم در آنها دیده می‌شد. سپس از هر نفر خواسته شد تا بر اساس فیلمی که دیده‌اند، حس خودشان را نشان دهند و بگویند اگر خودشان چنین حسی داشتند، چه عملی انجام می‌دادند. اعضای گروه اول چندین امکان و کار را روی کاغذ نوشتند، در حالی که اعضای گروهی که تصاویر خنثی دیده بودند، امکانات کمتری را نوشتند و اعضای گروه چهارم و پنجم، صرفاً یکی دو کار را نوشتند. این بررسی به وضوح نشان می‌دهد که احساسات و افکار  مثبت به ما کمک می‌کنند تا گزینه‌های مختلفی را در یک موقعیت ببینیم و به بهترین شکل ممکن آن موقعیت را در نظر بگیریم؛ در حالی که ذهنیات منفی، قابلیت‌های مختلف افکار و اعمال ما را محدود میکنند.افکار مثبت ما را چیره‌دست می‌سازندتفکر مثبت ما را توانا می‌سازند تا هر یک مهارت‌ها و ورزیدگی های خاص خودمان را ایجاد کنیم. به هر کدام از ماها راه و رسم خاص خودمان اعطاء شده است. به همین نحو، تک‌تک ماها استعدادهای کشف ناشده‌ی حیرت‌انگیزی داریم اما از وجودشان بی‌خبر هستیم. چرا؟ خب، خیلی ساده است، ذهنیت منفی باف هیچ وقت اجازه نمی‌دهد که این استعدادها را کشف کنیم. برای همین است که دو دستی به یک شغل بدردنخور چسبیده‌ایم یا از نظر مالی به دیگران وابسته می‌شویم، چون نمی‌خواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم و استعداد خارق‌العاده ای را که در وجودمان هست، پیدا کنیم.در هر حال با پرورش تفکر مثبت و مثبت اندیشی در خودمان، در معرض این فکر قرار می‌گیریم که ممکن است ویژگی و استعداد خاصی در وجود ما قرار داشته باشد. چه بسا استعداد بخصوصی در ما وجود داشته باشد که بتوانیم آن را جلا بدهیم تا به یک مهارت شگفت‌انگیز بدل شود و کمک کند تا تا رویای ما تحقق پیدا کند. این چنین تفکری اعتماد به نفس ما را بالا می‌برد و باعث می‌شود هرچه عمیق‌تر در وجود خودمان کندوکاو کنیم تا استعدادهای بالقوه‌ی خود را بیابیم و ببینیم که در انجام چه کارهایی ممتاز هستیم. زمانی که چنین اتفاقی رخ دهد، می‌توانیم استعدادهای خام و ناپخته‌ی وجودمان را پرورده کنیم تا کمک کنند به تمام اهدافمان برسیم. این باعث می‌شود که وبال دیگران نشده و دست به کارهایی نزنیم که نه دوستشان داریم و نه ازشان لذتی میبریم. اگر بخواهیم زندگی شادمانه و آزادانه‌ای داشته باشیم که قابلیت‌های فراوانی پیش روی ما می‌گذارد باید روی ذهنیات مثبت تمرکز کنیم. حالا برویم و ببینیم که نخستین گام برای رسیدن به چنین هدفی چیست.</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 13:30:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرالزمان عشق (یک نمایش کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-aed09xqt5g1i</link>
                <description>عکس تزیینی است(صحنه، سکویی سیاه. نور از بالا می‌تابد. زن از سمت چپ و مرد از سمت راست وارد می‌شوند. زن اندکی جلوتر از مرد می‌‌ایستد)زن: هیچ وقت نفهمیدمت!...یعنی همیشه یه طوری حرف می‌زنی که می‌مونم با منی یا داری بلند بلند با خودت حرف می‌زنی...مرد: من از بچه‌گی این‌طوری بودم. هر وقت بابام می‌خواست باهام حرف بزنه، حس می‌کردم یه مترسکم که آویزونم کردن از طاق و قلقلکم می‌دن...بعد‌ها مادرم بهم گفت بابات با همهٔ بچه‌هاش همین‌طور حرف می‌زده!زن: همیشه دلم می‌خواست بابام صدام کنه توی اتاقش و بهم بگه بشین کارت دارم...اما هیچ وقت این کارو نکرد...همیشه توی خودش بود. بوی سیگار می‌داد و انگشتای زرد شده‌اش همیشه لای یک کتابی بود.مرد: امروز چند شنبه‌اس؟ دوشنبه یا سه شنبه؟...کی یادشه؟ (داد می‌زند) امروز چند شنبه‌اس؟صدا: (از بیرون صحنه) تو خیال کن سه‌شنبه اس!مرد: (تبسمی می‌کند) خدا رو شکر! من عاشق سه‌شنبه‌هام...از بچه‌گی سه‌شنبه‌ها رو دوست داشتم!زن: چه فرقی می‌کنه؟...همهٔ روز‌ها و هفته‌ها مثه همن!...اصلاً کی دیگه به روز و هفته اهمیت می‌ده؟ همه‌مون بالاخره توی یکی از روزای هفته می‌‌میریم! به قول اون خانم شاعره که جوون مرگ شد...و ما دوره می‌کنیم روز را و شب را ...هنوز را!مرد: بابام شعر زیاد حفظ بود!.. از سعی از حافظ از مولانا!...منم آن مرد دهل‌زن که شدم مست به میدان...دهل خویش چو پرچم به سر نیزه...ببستم...(سرفه می‌کند) قبلن خیلی از اون شعرایی که اون می‌‌خوند حفظ بودم!...اما حالا نه ...بوسیدن لب یاد اول ز دست مگذار...کاخر ملول گردی... از دست و لب گزیدن!...زن: من شاملو حفظ بودم...مرا تو بی سببی نیستی...بقیه‌اش یادم نیس! از وقتی که قرصامو یکی در میون می‌خورم...حافظه‌ام به هم ریخته (می‌خندد) پریروز رفتم دم مغازهٔ عباس آقا...ازش پرسیده‌ام...عباس آقا کتاب جدید چی ا.مده! حیوونی سرخ شد و گفت...ما که کتاب نداریم!مرد: من عاشقت بودم!...بابام که فهمید بهم چشم غره رفت!...گفت...این حرفا برای دهن تو خیلی گنده‌اس!...یه زمستون که بفرستمت با پاگنده بری طرفای کوهستان...عاشقی از سرت می‌پره!...عاشق شدن مثل مستیه!...باید کاری کرد از سر آدم بپره!... عشق مثه وباست مسریه!...از کار و زندگی می‌اندازه‌ات!... تو خیلی کار داری که باید انجام بدی!...تو به این دنیا نیومدی که عاشق بشی!...عشق مال از ما بهترونه!...ولش کن پسر!...برو دنبال کارهای عقب‌مونده‌ات! (مرد کم‌کم می‌نشیند و در خودش فرو می‌رود)زن: (انگار چیزی از حرف‌های مرد را نشنیده) او سال تابستون که رفتیم شمروون...یه پسره بود که باباش بستنی فروشی داشت!... چهارچشمی منو می‌پایید!... ازش خوشم نمی‌اومد...نه این که ازش بدم بیاد...نه!... حوصلهٔ این لوس بازی‌هارو رو نداشتم!...حواسم پی کتاب و خوندن بود...من عاشق اون پیرمرده بودم که با نوکرش دشت و دمن رو طی می‌کردن و می‌خواست با آسیاب‌ها بجنگه!... طفلی سر پیری عاشق شده بود!...دلم همچی یه نمه براش می‌سوخت!...مردا همه‌شون رمانتیکن!...دلم می‌خواست بدونم اون زنه که چشماش مثه الماس سیاهی که توی اشک انداخته باشن...بالاخره چی شد؟ زنده شد و خزید کنار دست اون مرده که وزن سنگینی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد یا نه...مرد: من همیشه عادت داشتم عاشق زن‌هایی بشم که ناگهان می‌فهمیدم خیلی وقته که مردن!...آخریش...دو سال پیش بود. توی بیمارستان باهاش آشنا شدم...اومده بود جواب آزمایش باباشو بگیره...که یه تومور داشت توی سرش...مثل یک آهو جست می‌زد و از این اتاق به اون اتاق بیمارستان...چشماش روشن نبودن... سیاه بودن..مثل الماس سیاهی که توی اشک انداخته باشن...من فقط صورتشو می‌دیدم...گاهی که از کنارم رد می‌شد، می‌دیدم یه طرهٔ سیاه از موهاش می‌افته روی گونهٔ راستش...از اتاق دکتر که اومد بیرون یه نگاهی بهم کرد که یخ کردم...بهم گفت...زن: من شما رو می‌شناسم؟...انگار یه عمره که می شناختمت!...وقتی گفتی که...مرد: نه! اما انگار من شما رو صد ساله می‌شناسم!...زن: اَه ولش کن!...همش خیال!...همش بیخودی امید دادن!...مرد: وقتی بهش گفتم انگار صد ساله شما رو می‌شناسم...ناغافل تبسمی کرد که چال انداخت روی گونهٔ چپ صورتش!...با هم از بیمارستان اومدیم بیرون!... گفتم بیایید بریم یه چیزی بخوریم!...این طرفا یه کافهٔ خوب بلدم...زیاد دور نیست!... هیچی نگفت!...زن: وقتی بابام مرد...منم انگار با اون تومور توی سرش دفن کرده باشن!...دلم نمی‌خواست کسی رو ببینم!...زنگ می‌زد اما جواب نمی‌دادم...تا این که یه روز به ژاله گفتم بهش بگو منم مرده‌ام!...بگو از غصهٔ بابام دق کردم!...مرد: بازم عاشق کسی شده بودم که مرده بود!...توی کافه هیچی نگفت!...بهش گفتم...می‌تونم بازم ببینمت؟..خیلی به خودم فشار آوردم که نگم ببینمتون!...(مرد می‌آید و پشت تنها میزی می‌نشیند که توی صحنه هست. )زن: امروز چندمه؟...توی چه سالی هستیم؟مرد: ۲۲ اسفند ۹۸زن از جیبش موبایلش را در می‌آورد. شماره‌ای می‌گیرد. صدایی ضبط شده به گوش می رسد.صدا: به نام خدا. امروز سه‌شنبه. ۲۵ فرووردین ۱۳۹۹ مطابق با...زن: (موبایل را قطع می‌کند و توی جیبش می‌گذارد) دیگه زنگ نزد. گمونم باورش شد که مردم!...راستش گاهی دلم براش تنگ می‌شه!... خیلی که بخوام به یادش بیفتم...میام این‌جا...همون کافه که منو دعوت کرد با هم قهوه بخوریم...(زن می‌آید و پشت همان میزی می‌نشیند که مرد نشسته اما مثل این است که هیچ کدام نه همدیگر را می‌بینند و نه صدای همدیگر را می شنوند)مرد: امروز سالگرد همون روزیه که با هم اومدیم این‌جا... کافه هیچ فرقی نکرده...همه چی مثه همون روزیه که با هم اومدیم این‌جا...زن: خیلی دلم می‌خواد دوباره می‌دیدمش!...اما اینو هیچ وقت بهش نگفتم!مرد: هر وقت شماره‌های موبایلمو مرور می‌کنم و به اسمش می‌رسم... تمام تنم داغ می‌شه!...وقتی خواهرش گفت اون مرده...فقط تونستم گوشی رو قطع کنم!...پاهام سست شدن!...کنار جوی آب نشستم!...زن: گاهی می‌زنه به سرم که شمارشو بگیرم... بهش بگم که هستم...اما پشیمون می‌شم!... به خودم می‌گم ولش کن! بزار زندگیشو بکنه!... حتماً تا حالا با یکی آشنا شده!مرد: از همون موقع که پامو گذاشتم این‌جا تا همین الان دارم با خودم بجنگم که بهش زنگ بزنم یا نزنم!...(مرد دست در جیبش می‌کند و موبایلش را در می‌آورد. شماره‌ای می‌گیرد. اما به سرعت قطع می‌کند.)نمی‌تونم!...سخت‌ترین کار دنیا همینه که به کسی تلفن کنی که دیگه نیست!...همیشه که به شمارهٔ اون و یک دوست دیگه که نگاه می‌کنم که اونم چند ماهیه که پر کشیده...با خودم فکر می‌کنم...شماره تلفن کسی که دیگه نیس...چه می‌شه؟...می‌‌فروشن خطشو؟ اونی که این خطو می‌خره می‌دونه صاحب قبلی سیم‌کارتش مرده؟ اگه قبلش ندونه و بعدش بفهمه...چه حسی پیدا می‌کنه؟زن: اون الان کجاست؟ چه می‌کنه؟ با یکی دیگه‌اس؟ (اندکی مکث) با هر کی می‌خواد باشه...اون تعهدی نسبت به تو نداره...دیوونه!... (زن از پشت میز بلند می‌شود. حرکتش به شکلی است که مرد را ماسکه کرده و ما مرد را نمی‌بینیم. ناگهان صدای زنگ موبایل زن شنیده می‌شود. زن،‌تقریباً و بیدرنگ گوشی را جواب می‌دهد) بفرمایید؟ (مکث) الو؟مرد: (از پشت میز بلند می‌شود. صدایش کمی هیجان‌زده است) سلام!زن: سلام!مرد: این خط موبایل مال شماست؟زن: جنابعالی؟مرد: درست می‌شنوم؟ تو...خودتی؟زن: (آهی می‌کشد) آره!...من ...من یه عذرخواهی بهت بدهکارم...راستش...مرد: (حرفش را قطع می‌کند) پس تو زنده‌ای!...(زن چیزی نمی‌گوید)مرد: خوشحالم صداتو می شنوم!...باورت می‌شه؟...زبونم بند اومده...از کجا باید شروع کنم؟زن: تو الان کجایی؟مرد: همون کافه‌ای که با هم رفتیم...زن: چه جالب! منم الان همونجام!...مرد: اما من نمی‌بینمت!زن: منم تو رو نمی‌بینم.مرد: به نظرت عجیب نیست هر دو یه جا هستیم اما نمی‌تونیم همدیگه رو ببنیم؟زن: (شانه‌ای بالا می‌اندازد) نمی‌دونم!...شاید! (زن اطرافش را نگاه می‌کند. مرد ایستاده اما زن او را نمی بیند)مرد: خیلی دلم می‌خواد ببینمت...خیلی حرف دارم که بهت بگم...مرد گوشی را قطع کرده و در جیبش می‌گذارد. زن هم موبایلش را قطع می‌کند. هر دو بیحرکت ایستاده‌اند. نور می‌رود.تهران- دی ماه ۱۳۹۹</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 12:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشخوار (یک تک ‌گویی)</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-hmy3ieaa6vxx</link>
                <description>زن: (می‌آید و می‌نشیند روی صندلی که وسط صحنه است) بزار بیاد. حتماً بهش می‌گم که دیگه نمی‌تونم این وضع‌رو تحمل کنم. اصلاً چرا باید هیچی نگم و به روی خودم نیارم که اون همه چیزمو ازم گرفته...من حتی دیگه نمی‌تونم بدون این که باهاش مشورت کنم، دو کلمه حرف با بچه‌ها بزنم. حق با شیماست. منم باید مثه اون باشم. اصلاً عین خیالش نیست که شهباز ولش کرده و رفته با یکی دیگه که نصف شعور شیما رو هم نداره. ساناز رو چرا نمی‌گی؟ بعد از این که از لقمان آوردمش خونه و یه قهوه براش درست کردم، اصلاً انگار نه انگار که مهندس با اون قیافهٔ احمقانه‌اش رفت که رفت. (اندکی مکث) اما نه!...شیما و ساناز زندگی خودشونو دارن...من چه نسبتی با اونا دارم؟ من نمی‌خوام از دست بدمش!...من نمی‌تونم تاوان تنهایی رو بدم...اونم توی این سن و سال!...می‌دونی؟! باید قبول کنم که سرنوشتم همین بوده!...منم مثل مامان باید بسوزم و بسازم!...می‌گردم واسه خودم بهترین سرگرمی‌های دنیا رو پیدا می‌کنم...شاید یه پاپی بیارم...همچی بدم نیس! مونس تنهایی‌هام می شه...باهاش درد دل می‌کنم!...خوبی‌اش اینه که بهترین سنگ صبور من می‌توانه باشه. فقط گوش می‌ده...گاهی ممکنه یه کمی خورخور کنه اما می‌شه بهش اعتماد کرد. (اندکی مکث) هیچ وقت نفهمیدم توی زندگی چی می‌خوام!..اون اوایل خیال می‌کردم یک زن فقط باید به فکر این باشه که شوهر خوبی به تور بزنه. یک شوهری که بشه به دیگران نشونش داد و خجالت نکشید. اما اشتباه می‌کردم. مثل همیشه اشتباه کردم اما نخواستم قبول کنم که دارم همه چی رو می‌بازم...(آهی می‌کشد) من نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام...اصلاً فریادش می‌زنم (فریاد می‌زند) آهای دنیا! من نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام...صدا: (از بیرون صحنه) بازم شروع کردی؟!...بیا بقیهٔ ظرفارو هم بشور! می‌دونی ساعت چنده؟!... اگه به مترو نرسیم تا شابدولعظیم باید کلی بسلفم!...موقع رفتن یادت نره غذاها رو ببریم!...این‌قدم نشین خیال کن زن! آخرش می‌شی مثه سلیمه دلّی...باید ببریم بزاریمت امین آبادا...حالا از من گفتن و از تو نشنفتن!</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 15:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-cj2bxp8jjhcj</link>
                <description>ای آن که سیبقسمت می‌شود به نام تو...ای از هرچه صراحت لب‌هادورتر...بیا و در جانم بنشین...تا برخیزم از اندوهو نزدیک خواب‌های کوتاهنجواهای‌ تو را به گوش‌ها برسانم.***ذره ذرهیادم تو را فراموشنه!</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 10:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربکا، از رمان تا سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%B1%D8%A8%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-wuhni8fhvnmj</link>
                <description>جیمز.ام والششاهپور عظیمیرمان ربکاپدر دافنه دو موریه،‌جرالد که یک بازیگر جذاب بود؛ بیش‌ترین تأثیر را بر دختر جوانش داشت. وی در خاطراتش می‌نویسد که با این حس نسبت به پدرش شد که نه تنها دختر او بلکه خواهر و مادرش نیز هست. منتقدان این تأثیر شدید را در رمان‌های وی دیده‌اند که میان قهرمانان زن آثارش و اشکالی از پدر همواره ارتباط عمیقی وجود داشته است. همچنین احساس پیچیدهٔ راوی رمان ربکا نسبت به مرد اشراف‌زداه‌ای که خیلی بیش‌تر از او سن و سال دارد. تقریباً تمام ۲۰ رمان دوموریه جرو آثار پرفروش بوده‌اند و او از ارتباط طولانی و موفق با فیلم‌‌سازان لذت می‌برد که به فضای خوفناک داستان‌های کوتاه و به همان نسبت رمان‌هایش علاقه داشتند. علاقه به ربکا آن‌چنان ماندگار بود که به اصطلاح دنباله‌اش «خانم دووینتر» نوشتهٔ سوزان هیل که از نظر سبک و سیاق به رمان ربکا نزدیک است اما چندان پرتعلیق نیست؛ در ۱۹۹۳ منتشر شد.راوی کم‌روی رمان ربکا که یادآروی خاطراتش چهارچوب داستان را تشکیل می‌دهد؛ نه نام کوچک دارد و نه نام خانوادگی تا هر‌چه بهتر تسلط کامل ربکا، زن زیبا و پرجرأتی که پیش از وی خانم قصرمندرلی بوده؛ بهتر به خواننده منتقل بشود.در دو فصل ابتدایی،‌ راوی که اکنون زن میانسالی است، خاطرات زندگی در قصر مندرلی را مرور می‌کند که یک عمارت به ارث رسیده از اجداد شوهرش در انگلستان است و او به طرز مرموزی اشاره می‌کند که مندرلی «دیگر وجود ندارد» مابقی رمان به شکل بازگشت به گذشته روایت می‌شود.راوی («من») به عنوان دختری ۲۱ سالهٔ زیبا و حساس اما به شکل خامدستانه‌ای بی کس و کار در خدمت خانم ون هوپر در مونت‌کارلو است که هر دو با ماکسیم دووینتر خوش‌پوش، مالک قصر مندرلی برخورد می‌کنند. رفتار دووینتر با «من» بسیار پدرانه است-به تناوب خشن و سخاوتمندانه- و این دو مدتی را با هم می‌گذرانند و کنجکاوی تؤام با حسادت «من» نسبت به همسر اول ماکسیم که ربکا نام دارد؛ برانگیخته می‌شود و این برای خانم ون‌ هوپر و خواننده‌ها شوکه کننده است که ماکسیم پیشنهاد ازدواج می‌دهد. آتن‌ها ازدواج کرده و سپس به مندرلی می‌روند که ابعاد آن و تشریفاتی که به کار برده می‌شود، همراه با خانم دانورز سرپرست خدمتکاران؛ راوی را مرعوب و مشّوش می‌کنند و دائماً او حس می‌کند که نسبت به ربکا  که یک سال پیش غرق شده و او چیز زیادی درباره‌اش نمی‌داند و می‌ترسد چیزی بپرسد؛ در ردهٔ پایین‌تری قرار دارد. عبوس بودن ماکسیم و رفتار سردش و دو اتفاق تحقیر‌کننده به نومیدی «من» دامن می‌زنند: یکی برخورد ترس‌آور با خانم دانورز در اتاق خواب ربکا که آن‌جا را مثل یک مکانی مقدس حفظ و نگهداری کرده و دیگری یک مهمانی رقص که «من» که به دلیل دغلکاری خانم دانورز ماکسیم خشمگین می‌شود وقتی می‌بیند که همسر تازه‌اش همان لباس یک سال پیش ربکا را بر تن کرده است. «من» با دانورز مواجهه پیدا می‌کند و آن زن تلاش می‌کند که تازه عروس مندرلی را اغوا کند که دست به خودکشی بزند اما پیدا شدن ناگهانی قایق غرق شدهٔ ربکا در ساحل؛ مانع انجام این توطئه می‌شود. قایق ربکا که تصور می‌شود غرق شده؛ صحیح و سالم در خلیج پیدا می‌شود و با این که ماکسیم جسدی را که چند مایل دورتر پیدا شده بود، شناسایی کرده بود اما یک جسد متلاشی شده در این قایق وجود دارد.ماکسیم برای نخستین بار به «من» اعتماد کرده و برایش فاش می‌کند که به ربکا شلیک کرده وجسد او را در قایق گذاشته و آن را غرق کرده است. ماکسیم در کمال شگفتی فاش می‌کند کههیچ وقت عاشق ربکا نبوده است: «اون فاسد، شیطانی بود و زن سر به راهی نبود...اون حتی یه آدم طبیعی نبود.» ربکای بسیار جذاب رفتاری طبیعی نداشت و پنهانی به لندن می‌رفت و دنبال خوشگذرانی بود و ماکسیم برای این که رسوایی به بار نیاید این رفتار او را تحمل کرده بود. ربکا با بعض و کینه از بارداری‌اش برای ماکسیم حرف زد و این باعث شد تا او خشمگین بشود. «من» از پذیرش ماکسیم سر باز نمی‌زند و در عوض وقتی می‌شنود که ماکسیم هرگز آن زن را دوست نداشته، به وجد می‌آید و اکنون به زنی بالغ بدل می‌شود، زنی عاشق که به ماکسیم کمک می‌کند که تلاش فاول پسر عموی ربکا برای گرفتن حق‌السکوت را تحمل کند و دم نزند. وقتی دکتر ربکا فاش می‌کند که ربکا حامله نبوده و سرطان او را به تدریج از پای در می‌آورده؛ ماکسیم و «من» پی می‌برند که چرا آن زن ماکسیم را وادار کرده تا او را بکشد و «غرق شدن» رسماً به عنوان دلیل مرگ از سوی دادگاه پذیرفته شده و به‌نظر می‌رسد که یک پایان خوش در حال فرا رسیدن است اما این چندان طول نمی‌کشد، چون دانورز همراه فاول نقشه می‌کشد تا مندرلی را به آتش بکشد و نگذارد که «من» به عنوان خانم خانه جانشین ربکا بشود.فیلم ربکاادارهٔ اعطای درجه‌بندی فیلم‌ها که تحت نظارت ادارهٔ ممیزی اخلاقی فیلم و سینما قرار داشت؛ خواستار حذف نکتهٔ اصلی رمان شد: این که ماکسیم (لارنس الیویه) ربکا را نکشته، چون در این صورت از مجازات قتل جان به در می‌برد (از قرار معلوم از دست رفتن مندرلی، مکافات راضی‌کننده‌ای نبود). دیوید سلزنیک، رابرت شروود را استخدام کرد تا پایان‌بندی را علاج کند؛ از جمله صحنه‌ای که در آن، ماکسیم برای همسر دومش (جون فونتین) فاش می‌کند که دست به قتل زده است. ماکسیم در فیلم، توضیح می‌دهد که وقتی ربکا با اعلام باردار بودنش به او طعنه زده، او باید «ساکتش می‌کرد»؛ اما پای ربکا پیچ می‌خورد و می افتد و سرش به تخته سنگی اصابت کرده و می‌میرد. این صحنهٔ عجیبی است چون به جای به کار بدرن فلاش‌بک برای روایت داستان آن شب مرگبار یا نمایش دوبارهٔ حرکات ماکسیم و ربکا؛ هیچکاک به قول خانم تانیا مودلسکی «غیاب ربکا را قوت می‌بخشد» و کاری می‌کند که دوربین حرکات ربکا را در طول یک صحنهٔ عاری از وجود کسی «دنبال کند» و ماکسیم قدم به قدم جزییات را شرح بدهد («اون آمد طرفم» و غیره). این تدبیر به شکلی عامدانه در بیننده ایجاد اضطراب می‌کند و کاری می‌کند که «غیاب، به طور بارزی حضور داشته باشد.»بازنویسی دیگری که شروود برای سانسور کردن انجام داد؛ ماندن خانم دانورز (جودیت اندرسون) درون شعله‌های آتش است. رمان کاری می‌کند که دانورز و فاول بعد از ویرانی مندرلی، جان به در ببرند و در فصل‌هایی از رمان، راوی نگران مکان آن‌ها باشد. اما در فیلم، جون فونتین که شعله‌هایی را نگاه می‌کند که از مندرلی زبانه می‌کشند به لارنس الیویه می‌گوید که دانورز «عقلش را از دست داده»؛ سپس دانورز در قاب پنجرهٔ اتاق خواب ربکا ظاهر می‌‌شود که خیره نگاه می‌کند. همان جایی که یک بار سعی کرده بود فونتین را وادار به خودکشی کند. لباسش آتش می‌گیرد، سقف ریزش می‌کند.  واپسین نما تختخواب ربکا را نشان می‌دهد که شعله‌ها اول نام ربکا را می‌سوزانند که داورز برای او و روی یک جعبه قلابدوزی کرده بود. پایان فیلم مانند پایان رمان دراماتیک است اما ریچارد کلی، منتقد سینما در آن «آراستگی اخلاقی ملاحظه نمی‌کند: قهرمان هیچ قتلی مرتکب نشده و فرد بد ذات در نفرت و انحصار‌طلبی خودش نابود می‌شود.»تنش بین هیچکاک و سلزنیک بالا گرفت، او به عنوان تهیه‌کننده اصرار داشت که به رمان وفادار بمانند و هیچکاک سعی داشت از رمان عبور کند. (هیچکاک سعی کرد زنی دیوانه به شیوهٔ رمان جین ایر به اتاقک زیر شیروانی قصر مندرلی اضافه کند اما مخالفت سلزنیک غلبه کرد.) اتفاقاً در نتیجهٔ نهایی، فیلم نیز مانند رمان به شکل عجیبی دچار سکون شده است. هیچکاک عامدانه این این نگاه نافذ و تند و تیز را به فیلم داشته است. دست برقضا و با شروع فیلم‌برداری این فیلم؛ آلمان لهستان رااشغال و انگلستان به آلمان اعلام جنگ کرد. الیویه، اندرسون و دیگر بازیگران انگلیسی از بمباران لندن ترس داشتند. شاید برای گریز از معضلات جنگ بود که ربکا اسکار بهترین فیلم را در مراسم اسکار سال ۱۹۴۰ و در حضور فیلم‌‌هایی مانند خوشه‌های خشم و دیکتاتور بزرگ دریافت کرد.با وجود دخالت ادارهٔ سانسور و خرده فرمایش‌های سلزنیک؛ ربکا فیلمی به شدت موفق و وفادار به رمانی است که از آن اقتباس کرده است. سلزنیک اعلام کرد که «ما رمان ربکا را خریدیم و قصد داشتیم آن را بسازیم اما نمی‌خواستیم فیلمی به هم ریخته و مبتذل از یک اثر بدون شک موفق ساخته باشیم.» او به هدفش رسید. به جز تغییر تحمیلی قتل ربکا به یک حادثه؛ تفاوت‌های ناچیز دیگری هم در فیلم وجود دارند. مثلاً چون فیلم نیازی به روایت اول شخص مفرد ندارد،‌«من» شوهرش را در سفر به لندن برای مشورت با دکتر ربکا همراهی نمی‌‌کند. راوی در یک رمان «صدا» ندارد. با این که بیرون از روایت است اما این کلمات او هستند که فضا‌سازی می‌کنند. این داوری‌های او هستند که تنها روزنهٔ ورود خوانندهٔ کتاب به درون و بیرون شخصیت‌هاست. این در حالی است که صدای راوی در سینما به نوعی سعی دارد همان وظیفه‌ای را بر عهده بگیرد که راوی در رمان دارد. او می‌خواهد صدای راوی رمان در سینما باشد. در حالی که قدرت تجسم شخصیت‌‌ها و فضا‌ها در یک رمان اهمیت دارد. خواننده هرگز شخصیت «من» را با چشم نمی‌بیند. اما در همان نخستین نماهای هیچکاک «من» را می‌بینیم. دختری دست و پا چلفتی که اعتماد به نفس ندارد و خانم ون هوپر گویی صاحب اوست. صدای راوی در سینما درواقع توضیح واضحات می‌دهد. او قصد دارد آن‌چه را بیننده می‌بیند برایش «شرح بدهد.» هیچکاک، وظیفهٔ راوی اول شخص دوموریه را  به دوربین خودش واگذار می‌کند.اولین نگاه بیمناک «من» از دیدن ماکسیم دووینتر- ماکسیم به‌طرز خطرناکی نزدیک به لبهٔ یک صخره ایستاده و به فکر فرو رفته- کاملاً با هر دو شخصیت همخوانی دارد که نسبت به رمان خیلی جالب‌تر است؛ چون در رمان این دو در شام هتل برای اولین بار چشم در چشم می‌شوند. هیچکاک همواره در اقتباس‌هایش از منابع ادبی، جانب سینما و تصویر را می‌گیرد. او نورمن بیتس چاق و طاس رمان روانی نوشتهٔ رابرت بلاک را به نورمن بیتس جوان و جذابی بدل می‌کند که به او نمی‌‌آید قاتل باشد. او با آن که سکانسی را در سرگیجه فیلم‌برداری می‌کند که تا حدودی شباهت به پایان رمان از میان مردگان نوشتهٔ بوالو و نارسژاک دارد که حکایت از دستگیری گوین الستر است اما در تدون نهایی آن را حذف می‌کند. پایان سرگیجه برای او سقوط مادلین/جودی است و نه دستگیری قاتل اصلی. در پرندگان که اقتباس دوباره‌ای از داستان دافنه دوموریه است؛ هیچکاک شخصیت‌هایی را خلق می‌کند تا بار دیگر به علاقهٔ همیشگی‌اش- تعلیق- بازگردد. رابطهٔ میج و ملانی دانیلز در پرندگان در واقع ربطی به داستان دو موریه ندارد. هیچکاک صرفاً از خط داستانی داستان دو موریه استفاده می‌کند و ایوان هانتر شخصیت‌های تازه‌ای برای هیچکاک حاق می‌کند. خلق می‌کندجون فونتین بازی خارق‌العاده‌ای در فیلم دارد: او تا مطمئن نشده که ماکسیم تنها و تنها او را دوست دارد؛ هر حرکتش نشان از فقدان امنیت دارد. راوی در رمان تلاش می‌کند تا با چنگ و دندان از شخصیت خودش در مقابل شخصیت شوهرش و همسر اول او محافظت کند. فونتین به‌شکل قانع‌کننده‌ای این تقلا و تلاش را به بیننده منتقل می‌کند. بازی لارنس الیویه پیچیده‌تر است؛ شاید به این دلیل که رمز و راز شخصیتی که بازی می‌کند از سوی هالیوود بسیار دچار تغییر شده است. جودیت اندرسون مانند شخصیت شیطانی خانم دانورز محکم و پابرجاست. چندین منتقد اظهار کرده‌اند که هیچکاک به ندرت اندرسون را در حال حرکت نشان می‌دهد. او قدرت وهمناک این شخصیت را با ظاهر و غایب شدن‌های ناگهانی به بیننده منتقل می‌کند.مدت کوتاهی بعد از انتشار رمان ربکا در برزیل، آلوراو لینز منتقد برزیلی به شباهت‌های کتاب دو موریه و رمان جانشین نوشتهٔ خانم کارولینا نابوکو که چهار سال پیش از رمان ربکا منتشر شده بود؛ اشاره کرد. خط اصلی روایت در کتاب نابوکو شباهت‌هایی با ربکا دارد؛ از جمله ازدواج زنی جوان با مردی که همسرش مرده اما او حضوری عجیب در زندگی تازهٔ شوهرش دارد. دو موریه با این که اذعان کرده بود که در دفتر ناشرش دست‌نویس انگلیسی این رمان را خوانده اما منکر گرته‌برداری‌اش از آن شد. از سوی دیگر خانم نابوکو در زندگی‌نامهٔ خود نوشت خودش به نام «هشت هفته» می‌نویسد که نماینده‌ای از کمپانی یونایتد آرتیستز (پخش‌کننده ربکا) نزد او آمد تا متنی را امضاء کند که بر اساس آن شباهت‌ها میان رمان او و فیلم تصادفی هستند اما او این متن را هرگز امضاء نکرد.رمان ربکا به فارسی:ترجمه‌ها: حسن شهباز (۱۳۳۳)، عنایت‌الله شکیباپور (۱۳۶۲)، سهیلا احمدی (۱۳۶۳)، محمد علی سلماسی‌وند (۱۳۷۳)، نازگل نیکویی (۱۳۸۵)، پرویز شهدی (۱۳۸۹)، خجسته کیهان (۱۳۹۱)، هانیه چوپانی (۱۳۹۲).</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 15:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-jxhi0bhtdqzb</link>
                <description>اندکی در مایه‌های شعر کودکان***از لب طاقچه، عکسی باز اومد، تو دلم نشست‌نمک پاشیدی رو زخم دلم‌آتیشم زدی، دودش رف هواتا پشت اون کوهکه یه عروسکبا موی بافتهچشای آبیزار می‌زد که وایبابام نیومددیبه نکنهاونور ایستاده تا بازم بیادمنو ببره تا ته شبیکه همه می رنخواب ببیننکه سحر شدهگلا واشدندیبه مرده و بابا اومدهبا صدای چی؟ زین و زین و زینچک و چک و چکزنجیر پاهاهمه واشدنمرداب سیاهسیاه و سفیددور و دور و دوررفت و برنگشتخدا نکنه بازم بخوابمببینم تو خواببازم بیدارمخدا نکنه بازم بخوابم</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 11:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هلهله در شب</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-u9wwczrnuleo</link>
                <description>هلهله در شب‌‌ای پشت و پناهای، در گسترهٔ هر چه سپیدهٔ طولانی؛به وقت چیدن یاس‌ها، می‌دانم...ترنم ترانهٔ تنهایی توام و باران چکیده بر زلف تابدارای....به زیر باران‌ها نجیب و سر به زیرای کاکل اندوه به وقت سقوط ستاره بر دامن شببیا برگردیم به قصه‌هامن از آسمان سرپناه می‌ترسم ومی دانم به اشارتی کوتاهتا صبح از کوچه‌های بی‌مه باید بگذرم.وقت ترانه و بوی رمه که سراغت بیایماسب و همهمه و هزار پرندهٔ بارانیدر انتظارت نشسته‌اند.بر طارم تنهاییِ زمزمه‌های این شبِ از خواب پریدهٔ نمناکلب‌ها را بخوان و برو***ای که سپردمت به دست بریدهٔ گیاهاما بیایی ای...ای ستارهٔ سراب کوچه‌باغ‌های روز‌های ابریای...ایآن که نامت بر لب‌ها پیاده می‌رود و «همرهان سوارانند» (*)· از حافظ</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 10:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی با پرنده (نمایش‌نامهٔ کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-zdjlshdhpi0d</link>
                <description>به قول معروف همهٔ حقوق برای شاهپور عظیمی محفوظ استمردی با پرندهمشاور پشت میزش نشسته است و به نقطه‌ای خیره شده. صدای خودش را از درون خودش می‌شنودصدای مشاور: تو فكری مشاور؟مشاور: تو فكر یک سقفم!صدای مشاور: دوس داری جنسش چی باشه؟مشاور: (نگاهی عجیبی به اطرافش می‌اندازد) احمق! من دارم جدی حرف می زنم!صدای مشاور: منم دارم جدی حرف می‌زنم... (اندكی مكث) پرسیدم جنسش از چی باشه. در ضمن... مؤدب باش!مشاور: همین روزاست كه كینه‌اتو به دل بگیرم!...(دكمه‌ای را جلوی میزش فشار می‌دهد. صدای زنگ به گوش می‌رسد و سپس صدای منشی)صدای منشی: دفتر مشاوره، بفرمایید.مشاور: (با تعجب به دكمه نگاه می‌كند) با كی حرف می‌زنی؟صدای منشی: معلومه! با شما!مشاور: پس چرا می‌گی دفتر مشاوره بفرمایید!صدای منشی: (شاد) داشتم تمرین می‌كردم واسه مراجعین! مشاوره: خونه‌تون دختر خانم!صدای منشی: (متعجب) خونمون؟مشاوره: خونه تون تمرین كن!...این‌جا به كارات برس!...(اندكی مكث) نفر بعدی!صدای منشی: داریم!مشاور: بفرستش تو!صدای منشی : (با لحنی عجیب) رو چِشَّم!مشاور با تعجب به دكمه زنگ نگاه می‌كند. میزش را چك كرده و جای یكی دو شیء را تغییر می‌دهد. صدای كوبیدن به درب به گوش می‌رسدمشاور: بفرماییدمرد: (درب باز شده و مردی همراه یك قفس پرنده وارد می‌شود. مرد كلاه شاپو به سر دارد و به سبیل چخماقی‌اش نمی‌خورد پرنده‌باز باشد) سلام!مشاور: (با تعجب نگاهی به قفس می‌اندازد) سلام جانم! بفرمایید!..مرد روی صندلی و كنار مشاور می‌نشیند. مغموم است. سرش را پایین انداخته و گهگاهی به قفس پرنده نگاه می‌كند. مشاور نگاهی به او می‌كندمشاور: عزیزم! ما این جا مشاوره‌ای در مورد خرید و فروش پرنده‌ها نداریما!...یه سری برو مولوی... جانم!...مرد: مثنوی مولوی؟مشاور: نه جانم! شوش مولوی!... راستة پرنده فروش‌ها!مرد: (نگاهی به قفس پرنده می‌اندازد) من این پرنده رو با تموم دنیا عوض نمی‌كنم!مشاور از جایش بلند شده و به سوی مرد رفته و قفس را از او می‌گیرد و ورانداز می‌كند. مرد قفس را از مشاور می‌گیرد.مشاور: (با تعجب) كدوم پرنده؟ من كه پرنده‌ای نمی‌بینم!مرد: چشم دل می‌خواد دیدنش!مشاور: چشم چی؟مرد: پرندهٔ من یه پرندهٔ معمولی نیست. خیلی حساسه. وقتی فهمید دارم میارمش پیش یه مشاور...خودشو غیب كرد.مشاور: صحیح!...(تكرار می‌كند) خودشو غیب كرد!...(ناگهان) كه چی بشه؟مرد: اون خودشو به غریبه‌ها نشون نمی‌ده! از مشاور‌ها هم خوشش نمیاد!مشاور: عجب! (زیر لب) پس خوراكش همون مولویه! (بی‌حوصله) حالا چه امری از دست من بر میاد؟مرد: كاری كنید باهام آشتی كنه!...از وقتی كه بهش گفتم طوطی...كینه‌مو به دل گرفت. باهام قهر كرد.مشاور: (كنجكاو) مگه نیست؟مرد: چی؟!مشاور: طوطی دیگه!مرد: چرا هست!مشاور: پس چی؟مرد: چرا چی؟مشاور: چرا باهات قهر كرده؟مرد: اگه می‌دونستم كه این‌جا نمی‌اومدم!مشاور: چرا این‌جا اومدی!مرد: نمی‌دونم! (تصحیح می‌كند) واسه طوطیم!مشاور: بهش نگو طوطی! بازم قهر می‌كنه‌‌ها!مرد: حالا می‌گین من چه كنم؟مشاور: هیچی حق‌المشاورهٔ منو بدین خانم منشی و برید به سلامت!مرد: شما كه هنوز كاری نكردین كه پول ویزیت می‌خوایین؟مشاور: كردم عزیزم...من همین الان اعلام می‌كنم شما بالاخونه رو دادین اجاره و بهتره برید پیش مشاور املاك‌تون و اجاره رو فسخش كنید!...(به تأكید) هر‌چه زود‌تر!مرد: (عصبی) چرا پرت و پلا می‌گی مرد حسابی؟ بالاخونه چیه؟ اجاره كدومه؟ گوش كن! خودش بهت می‌گه جریان از چه قراره!... (به پرنده) بهش بگو خانومی!.. این یارو فكر می‌كنه من دویوونه‌ام و از همه بد‌تر...فكر می‌كنه تو وجود نداری!صدای پرنده: خودت وجود نداری بی وجود!چشم‌های مشاور گرد می‌شوند. با تعجب به قفس پرنده و سپس به مرد نگاه می‌كند.مرد: دیدی که نه زیرزمینی تو كاره نه بالاخونه‌ای؟ حالا حرف منو باور كردی؟مشاور: چطور همچی چیزی ممكنه؟مرد: هر چیزی تو این دنیا ممكنه!مشاور: ببین! من برات یه پیشنهاد اكازیون دارم...یكِ یك!مرد: یعنی می‌تونی كاری كنی پرنده‌ام با‌هام آشتی كنه؟مشاور: از اون بهتر! می‌تونم كاری كنم كه مشهور بشی! پولدار بشی! وضع زندگیت 360 درجه عوض شه!!مرد : (كنجكاو) چه جوری؟!مشاور: ببینم تو كارت چیه؟مرد: من سلاخم!... تو كار گوشت و كله‌پاچه و سیراب شیردونم!مشاور با شنیدن كلمهٔ سلاخ اندكی عقب می‌كشد و نگاهی از سر تعجب به قفس پرنده و مرد سلاخ می‌اندازد. ولی به خودش می‌آید.مشاور: من می‌تونم مدیر برنامه‌های تو و این پرنده‌ات بشم! تور داخلی و خارجی می‌ذاریم! بلیت می‌فروشیم! اونم به دلار!مرد: كه چی بشه؟مشاور: (با تعجب) با ما هم بعله؟مرد: (كنجكاو) بله؟!مشاور: آقای سلاخ عزیز دل من!... پول! مایه!...مانی!..مانی مامانی دیگه!مرد: اشتباه گرفتی داداش!...من كارمو دوس دارم! همین روزا هم بازنشسته می‌شم و یه حقوق بخور نمیر بهم می‌دن كه واسه منو این زبون بسّه... بسّه!صدای پرنده: (تكرار می‌كند) آره! واسه جفتمون بسه!...(اندكی مكث و با لحنی معترض) بی وجود!توجه مشاور به قفس و پرنده جلب می‌شود. قفس را از دست مرد گرفته و روی میز می‌گذارد. شروع می‌كند با قفس خالی حرف زدن.مشاور: گوش كن خانومی! شما اگه با این رفیق سلاخ ما آشتی كنی همه چی ردیفه! من نون جفتتون رو تا گلو می‌كنم تو روغن! من این كاره‌ام!...شما بسپارش به من! ها چی می گی؟ حله؟ بستیم؟صدای پرنده: یه شرط دارهمشاور: چه شرطی؟صدای پرنده: باهاس اول به حرف این رفیق ما گوش بدیمشاور: (متوجه نشده) كدوم حرف؟صدای پرنده: واسش تعریف كن!مرد: شما خودت صاحب اختیاری!صدای پرنده: چند روز پیش زدی دل این رفیق ما رو شكوندی!... اونم اومده این‌جا تا یه وقتی این حرف كینه نشه تو دلش!مشاور: (‌آب دهانش را قورت می‌دهد. با چاپلوسی) به سر عزیزتون من اصلاً یادم نمیاد به این آقا جسارتی كرده باشم!صدای پرنده: كردی...اخوی!...(به مرد) تعریف كن واسش!مرد: ما یه جورایی همسایه‌ایم!...من تو كار تیارتم و شبیه‌خوندن!مشاور: ولی انگار فرمودین سلاخ!مرد: ما سلاخ هم می‌شیم!...پرنده هم می‌شیم!...گرگ می‌شیم بره می‌شیم!مشاور: خیلی خوشبختم! حالا بفرمایید من دقیقاً چه كار باید بكنم؟مرد: از من عذرخواهی كن!مشاور: (اندكی خود‌خواه شده) بابت؟مرد: حرف زشتی كه هفتهٔ پیش زدی!... داشتی رد می‌شدی و منم تو خودم بودم. نفهمیدم و بهت تنه زدم!...تو هم برگشتی گفتی...(سكوت می‌كند)صدای پرنده: آهای مردک...مگه كوری!مشاور: (ناگهان چیزی یادش می‌آید) آهان! پس شما بودین!...(مثل این است كه عوض شده) الان یادم اومد...آره... نه تنها عذر خواهی نكردی كه برگشتی چپ چپ هم بهم نگاه كردی! انگار من باید عذر خواهی می‌كردم!مرد: من اومدم عذرخواهی كنم!صدای پرنده: تو چی؟مشاور: (عصبی) بیرون! یالا بینم!.. نیم ساعته منو سر كار گذاشته...خیال كرده من طرفمو نمی‌شناسم! راس راس پاشدی با یه قفس خالی اومدی و از خودت صدای پرنده در میاری كه چی؟...از من عذر خواهی كن!...پاشو بینم!...بیرون!صدای پرنده: من بهت گفتم فایده نداره اما تو گفتی شما پرنده‌ها آدم‌ها رو نمی‌شناسین!مشاور: كافیه آقا!...مرد از جایش بلند می‌شود. قفس را بر می دارد كه برود. زمانی كه قفس همراه چرخش او می‌چرخد، ناگهان پرنده‌ای در قفس دیده می‌شود. مرد با دیدن پرنده خوشحال می‌شودمرد: چه عجب! پس بالاخره با من آشتی كردی...آره؟پرنده: هر چی باشه من نون و نمک تو رو خوردم!مرد: حالا چه كنیم؟پرنده: بریم! این بابا كه این كاره نبود!مشاور با دیدن پرنده به سوی مرد می‌دود و سعی دارد نگذارد او از اتاق بیرون برود.مشاور: قربان!...قربان من اشتباه كردم! من عذر می‌خوام! بخشش از بزرگانه! شما عفو كنید! تشریف داشته باشید! بگم واستون نسكافه بیارن!پرنده: شما هنوز متوجه نشدین كه پرنده‌ها نسكافه نمی‌خورن؟</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 10:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاجی فیروزه، نچ‌نچ (نمایش‌نامه کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%86%DA%86%D9%86%DA%86-e7cpwkkrwgea</link>
                <description>یک نمایش‌نامهٔ کوتاهخیلی سال پیش بنا بود در تلویزیون خودمان برنامه‌ای ترکیبی ساخته شود که شامل آیتم‌های نمایش هم بود. این نمایش خیلی کوتاه قرار بود یکی از آیتم‌ها باشد. آن برنامه هرگز به تولید و ساخت نرسید و حالا این نمایش را که «مبارکه!» نام دارد، به عنوان نخستین ایده، طرح و داستان که قولش را داده بودم، و برای نخستین بار در فضای مجازی به اشتراک می‌گذارم.به قول معروف همهٔ حقوق محفوظ است.مبارکه!شاهپور عظیمیچه کنم چه نکنم- کینه‌جوییمنشی: (در حالی که سیم تلفن را دور انگشتش می‌چرخاند) وای نه به خدا!...من هر چی باشم کینه‌ای نیستم!...اشتباه می‌کنی...(نخودی می‌خندد) آره جون خودت!درب اتاق باز شده و مبارک با ‌صورت سیاه شده و لباس سرخ‌ وارد می شود.مبارک: (می‌خواند) مبارکه! ... (با دیدن منشی گل از گلش می شکفد) به‌به! ابراب خودم سامبولی بلیکم!...چطور مطوری تو؟!منشی: (همان‌طور که گوشی در دست دارد، پشت ابرویی نازک می‌کند) گوشی دستت فدات شم!مبارک: من خیلی وقته گوشی دستمه!منشی: (اخم کرده) واه واه چه بی ادب! (ناگهان به گوشی) نه عزیز دلم با تو نبودم!مبارک: واه واه چه با ادب!... نه عزیز دلش با تو نبود!... با مبارک ذلیل مرده بود!منشی: (به گوشی) نه فدات شم با تو نبود با خودش بود! من خودم بعداً باهات تماس می‌گیرم!مبارک: (رو به دوربین) چی گفت؟ کاسه‌‌مو بدم ماس ‌بگیرم؟منشی: (گوشی را می‌گذارد و با اکراه می‌پرسد) امرتون؟مبارک: با عمه‌ام شوخی نکن دلخور می‌شم!منشی: (گیج شده) بله؟... من گفتم... عمه‌تون؟مبارک: خواهش می‌شه خانوووووم! امری نداشتم! عرضی داشتم!منشی: (مستاصل) بفرمایید!مبارک: جان شما نمی‌شه!...بزرگی گفتن...کوچیکی گفتن!منشی: (تقریباً جیغ می‌زند) می‌گی چی می‌خوای یا نه؟مبارک: (از صدای جیغ ترسیده و چشم‌هایش را با دست می‌بندد) تو رو خدا منو نخور، من زن و بچه دارم!منشی: تو کی هستی با این سر و وضع؟ واسه چی صورتتو سیاه کردی؟ با کی کار داری؟ نکنه اشتباه اومدی!مبارک: ننه‌امون خدا بیامرز هم همینا رو می‌گفت! هر چی اون خوابه نور به قبر شما بباره!....(سینه‌ای صاف می‌کند و می‌خواند) مبارکم!... همه می‌دونن!...منم می‌د‌ونم!منشی: (مسخره‌اش می‌کند) خدا یه عقلی به شما بده!مبارک: یه چند دلاری هم به شما!منشی: (جدی، درب خروج را نشان می‌دهد) بفرمایید!مبارک : میل ندارم! صرف شده پیش پاتون!منشی: گفتم بیرون!مبارک : ولی من با آقا‌تون کار دارم!...آقای مشاور!منشی: آقای مشاور؟ (ناگهان آرام می‌شود) واسه چی اینو از اول نمی‌گی!مبارک : گفتم از آخر بگم مزه‌اش بیش‌تره!منشی: امرتون؟مبارک : اوه اوه دوباره با عمهٔ ما شوخی نکنی‌‌ها!منشی: (با بی تفاوتی و حتی تحقیر، درب دیگری را نشان می‌دهد) از اون طرف!مبارک : (در حال رفتن) ئی سگرمه‌هاتم واکن!...(درب را باز کرده وارد می شود)منشی: (عاقل اندر سفیه نگاهش می کند) ایشش!در اتاق مشاور هستیم . او با چشمان گشاد شده به مبارک نگاه می‌کند. مبارک با دیدن او شعر می‌خواند...مبارک: ابراب خودم سامبلی بلیکن!... ابراب خودم سرتو بالا کن!...ابراب خودم منو نیگا کن!...ابراب خودم بزبز قندی!...ابراب خودم چرا نمی‌خندی؟مشاور: (مبهوت) بفرمایید بنشینید!...مبارک: (روی صندلی کنار دست مشاور می‌نشیند) مچکرم ابراب!مشاور: (سعی دارد سر حرف را باز کند) شما باید حاجی فیروز باشید!... خیلی خوشحالم!مبارک: نه من مبارکم!مشاور: (جاخورده) ولی اینا که خوندین شعر‌های مبارک نبود...حاجی فیروز بودمبارک: سیاه...سیاهه... اونم قوم و خویش ماست.مشاور: متوجه نشدممبارک: من همین‌طور!...مشاور: (گیج شده) به هر حال من در خدمتم!مبارک: (پایش را بالا آورده و روی میز می‌گذارد) عجالتاً یه کمی این آرتِ روز ( متضاد شب)رو ماساج بده تا ببینیم چی می‌شه!مشاور به آرامی پای مبارک را پایین می‌گذاردمشاور: من مشاورم!مبارک: ده بیا!...مشاور: من پول می‌گیرم!مبارک: واویلا...مشاور: من وقت ندارممبارک: بگیر منو...مشاور: (حوصله‌اش سر رفته) بالاخره می‌خوای بگی چه مرگته یا نه؟مبارک: حالا شد!...خودت رفتی سر اصل مطلب!...(سینه‌ای صاف می‌کند. ناگهان لحنش جدی می‌شود. حتی ممکن است با لحنی شبیه دوبلور آلن دلون حرف بزند) من اومدم این‌جا کمکم کنی آقای مشاور!مشاور: (این تغییر لحن توجه‌اش را جلب کرده است) من در خدمتم!مبارک: من دیگه نمی‌خوام کینهٔ اوستامو به دل بگیرم!مشاور: ازش کینه داری؟مبارک: دارم...خوبشم دارم! (با همان لحن جدی) ارث بابامو خورده!مشاور: پس حسابی ازش کینه داری؟مبارک: (ناخودآگاه به همان لحن قبلی بر می‌گردد) وای نه!...غلط اضافه خوردم!...نمی‌خوام دیگه ازش کینه داشته باشم!مشاور: واسه چی؟مبارک:آخه خیلی ساله دارم اذیتش می‌کنم...تو هر چی نمایشه هی...دستش می‌ندازم...از بس ازش کینه دارم!مشاور: واسه چی ازش کینه داری؟مبارک: خودمم نمی‌دونم! از همون اول که نمایش تخت حوضی علم شد...همین آش بوده و همین کاسه!مشاور: حالا چه خدمتی از من بر میاد؟مبارک: (با مشاور دست می‌دهد) خوش بختم!...تو هم که بالاخونه‌رو دادی رهن و اجاره!...من چه می دونم؟ راس و ریسم کن!مشاور: از اولش تعریف کن!مبارک: اوسام می‌شی؟مشاور: می‌شم!مشاور بلند می‌شود. از درون کشوی میزش لباس و لباده و عصا و کلاه درآورده و بر تن می‌کند و ریش سفید مصنوعی می‌گذاردمبارک: (با تعجب) اوسا خودتی؟!مشاور: (در نقش استاد مبارک) زهر مارو خودتی!...پس کیه؟مبارک: (به سوی در می‌رود) بفرمایید! اوسام هستن!مشاور: چه می‌کنی ذلیل مرده! کشتی منو با این کارات!مبارک: (عصبی) ببین اوسا!؟ همین کارا رو می‌کنی که ازت کینه به دل گرفتم!مشاور: اصلاً می‌دونی چیه؟مبارک: می‌دونم!مشاور: چیه؟!مبارک: هیچی!مشاور: مبارک؟!مبارک: بعله اوستا؟!مشاور: مبارک؟مبارک: (به خودش) اوستا حسابی قاطی کرده! باهاس بردش مغز و اعصاب!مشاور: (تکرار می‌کند) مبارک؟مبارک: بعلههههه!مشاور: بیا و از این به بعد نه منو اذیت کن...نه من تو رو اذیت کنم!مبارک: نه اوستا! یک کار دیگه کنیم!مشاور: می‌دونم چی می‌خوای بگی!...می‌خوای بگی... بیا و از این به بعد نه منو اذیت کن...نه من تو رو اذیت کنم!مبارک: قربون آدم چیز فهم!...(اندکی مکث) دروغشو بخوای «من از آب...وجدان دارم»مشاور: راستشو بخوای عذاب وجدان دارم!مبارک: بعععله!...واسه چی باهاس هر چی این ویسنده‌ها می‌گن ما ارجا کنیممشاور: اجرا کنیم؟مبارک: بعععله!...اینه که دلم می‌خواد دیگه از شما کینه به دل نگیرم!مشاور: این جوری که دیگه با هم دعوا معوا نداریم!...پس مردمو با چی بخندونیم؟مبارک: می‌خوای من قلقلکت می‌دم!مشاور: من که نباید بخندم...مردم باهاس بخندن!مبارک: می‌خوای اونا رو قلقلک می‌دم!...اصلاً هر کی رو سر راهمون دیدیم قلقلک می‌دیم (مشاور را قلقلک می دهد)مشاور: (خنده‌ش گرفته) نکن پدر جان!... من به قلقک حساسیت دارم!ناگهان صدای تق تق درب اتاق به گوش می‌رسد. لحظه‌ای بعد درب باز شده و منشی وارد می‌شود. مبارک همچنان دارد مشاور را قلقلک می‌دهد.منشی: (گلویش را تازه می‌کند) می‌بخشید!مبارک یک لحظه انگار می‌خواد سراغ منشی برود ولی خودش را نگه می‌دارد.مشاور: (با همان لباس و گریم) بله؟منشی: اوا چه جالب!...یک نفر با همین لباس اومده و منتظره با شما حرف بزنه!مشاور: با همین لباس؟مبارک: ای وای نکنه اوسامه؟مشاور: خب باشه!...مبارک: اگه منو این جا ببینه...حسابی دعوام می‌کنه!مشاور: من با‌هاش حرف می‌زنم! (به منشی) نگفت چه کار داره؟منشی: می‌گه دیگه نمی‌خواد نوکر داشته باشه!...اومده واسه مشاوره!مشاور: بفرستش داخل!منشی می رود و درب را می‌بندد.مبارک: شنیدین؟ اوسام دیگه منو نمی‌خواد!مشاور: یادت نره!...قرار شد دیگه کینه شو به دل نگیری!مبارک: (کمی به فکر فرو می‌رود) آره یادم هس!...اما بی کار شدن هم بد دردیه!صدای کوبیدن به درب به گوش می‌رسد. درب باز شده و پیرمردی با تیپ اوستا وارد می‌شود.اوستا: آقای مشاور!مشاور: جانم؟اوستا: (پیداست متوجه مبارک نشده) من می‌خوام کمکم کنید!...مشاور: چه کمکی؟اوستا: من می‌خوام دیگه از نوکرم... کینه‌ای نداشته باشم!...خسته شدم از بس توی نمایشای تخت حوضی نال و نفرینش کردم و بهش بد و بیراه گفتم!مبارک: (ناگهان با حالتی رمانتیک به سوی اوستا می‌رود) اوستا؟اوستا: (او هم متوجه مبارک می‌شود) مبارک؟هر دو به سوی هم رفته و سعی می‌کنند یکدیگر را در آغوش بگیرند اما مثل این که مشاور مانع است. هر دو مشاور را گرفته و از سراه بر می‌دارند.ناگهان موسیقی ضربی به گوش می‌رسد و هر سه می‌خوانندهر سه: داری داری داری دام دام...داری داری داری دیم دام!!</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 14:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانهٔ ایده، طرح داستانی و فیلم‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-ebduitveeaak</link>
                <description>اگر به دنبال فضایی برای یافتن طرح فیلم‌نامه برای فیلم سینمایی یا فیلم کوتاه هستید و یا طرح نمایشنامه، طرح داستان یا  می‌خواهید؛ به شما خوش آمد می‌گم. از مدت‌ها پیش به این فکر کرده بودم که یک چنین حرکت دیوانه‌واری را راه‌اندازی کنم. با دوستان که مشورت می‌کردم برای انجام این موضوع، به من می‌گفتند که تو دیوانه‌ای! آیا کسی گوشت را می‌دهد دست گربه؟ اگر این کار را انجام دادی و طرح‌هایت را برداشتند و به نام خودشان ساختند؛ دستت به کجا بند است؟ نه اسمت را پای نوشته‌هایشان می‌گذارند و پولی دستت را می‌گیرد. پاسخ من آن است که من اطمینان می‌کنم. به تمام کسانی که دنبال طرح و ایده هستند اما ندارند. من ایده‌ها و طرح‌هایم را به همه عرضه می‌کنم. با خوش‌خیالی هر چه تمام‌تر یک شماره کارت اعلام می‌کنم و از کسانی که از طرح‌ها و ایده‌هایم استفاده می‌کنند، می‌خواهم به اندازه‌ای که خودشان صلاح می‌دانند به آن شماره کارت، پول واریز کنند و -مثلاً- بنویسند بر اساس طرح یا ایده‌ای از شاهپور عظیمی... اگر پولش را وازیر کردند یا اسمم را نوشتند که عالی است. اگر هیچ یک از این دو کار را نکردند، از نظر من اشکالی ندارد...گفتم که دنبال یک حرکت دیوانه‌وارم! خیلی زود برای هر گروه از علاقمندان به سینما و ادبیات و فیلم‌نامه و نوشتن، در همین صفحه طرح‌ها و ایده‌هایم را اعلام می‌کنم. چرا همین الان این کار را نمی‌کنم؟ چون تعدادشان زیاد است و باید هر بار تعدادی را تایپ کنید. به این صفحه سر بزنید، یقین دارم که دست خالی بر نمی گردید. به دوستان و دشمنان خودتان هم خبر بدهید که چنین صفحه‌ای هست تا آن‌ها هم از این حرکت دیوانه‌وار استفاده کنند. بشتابید! بشتابید! غفلت موجب پشیمانی است! طرح و ایده دارم! زیاد هم دارم! ارزونش کردم که مشتری بشی! بیا و ببین! بیا و ببر! آهای جوان و پیر! دنبال طرح و ایده برای فیلم ساختن هستی؟ درست بهت آدرس دادن!</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 17:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان و سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-fzhdvheecwhd</link>
                <description>تفاوت رمان سرگیجه و فیلم سرگیجه هیچکاک· از ميان مردگان، پير بوالو، توماس نارسژاك، ترجمه خسرو سميعی، طرح ­نو· سرگيجه، ترجمه عباس آگاهی، جهان كتاباين رمان اولين بار در آوريل ۱۹۵۸ در امريكا و دقيقاً پيش از اكران فيلم هيچكاك منتشر شد. ناشر تصميم گرفت نام از ميان مردگان را به سرگيجه تغيير بدهد. البته فيلم هيچكاک باعث شد تا رمان مورد توجه قرار بگيرد و تا پيش از آن چندان توجهی به آن نشد. مثلاً رابين وود آن را به عنوان «رونويس زشتی از زير­ژانر گراهام گرينی» معرفي كرد و پرونده­‌اش را بست. اما جان راسل تيلور، زندگينامه‌­نويس هيچكاك خاطر نشان كرد كه بوالو و نارسژاك «عامدانه كتاب را نوشتند تا توجه هيچكاك را جلب كنند.» و روی همان درونمايه­‌هايی كار كردند كه توجه هيچكاك را هميشه به خود معطوف می‌­كرد، مانند عدم ناامنی جنس مذكر و محرك­‌های سياه­‌تری مثل سادمازوخيسم كه ورای عشق و تنانگی وجود دارد.در طی ۱۹۳۹ كه فرانسه خود را آماده می‌­كرد تا در برابر تحرك­‌های آلمان واكنش نشان دهد، پل گوين، كشتی‌ساز ثروتمند از روژه فلاويه دوست دوران تحصيلش می‌خواهد «حواسش» به زنش مادلين باشد. روژه پيش از اين پليس بوده و چندين ناراحتی و نگرانی درونی او را به ستوه آورده‌­اند: چند باری به خاطر ضعف وجودی و مردانگی‌اش مورد سرزنش و شماتت قرار گرفته؛ همين اواخر در آزمون ورودی ارتش به خاطر فقدان شرايط لازم رد شده و از اين بابت افسوس می‌خورد و هم اكنون نيز به خاطر مرگ يك همكارش كه هنگام تعقيب يك جنايتكار از بالا به زمين افتاده؛ دچار ناراحتی روحی شده است. فكر مرگ در زمان گذشته ذهن روژه را به خودش مشغول كرده است. او می‌­گويد «می‌خواهم رازهایی را كشف كنم كه نمی‌­گذارند مردم به زندگی‌شان ادامه بدهند»در همين حال، مادلين كه او سايه به سایه‌­اش می‌رود؛ اسير گذشته است. ظاهراً روح پولين لاجرلاك، مادر مادربزرگش كه چند ماه بعد از به دنيا آوردن پسرس به زندگی خود خاتمه داده، مادلين را به تسخير در آورده است. روژه دائماً مادلين را تعقيب مي­كند. وقتی مادلين خودش را به درون رودخانه سن پرت می‌كند، روژه او را نجات می‌­دهد. اكنون نوميدانه دلبستهٔ وی شده و مادلين را با اوريدس مقايسه می‌­كند كه اورفه سعی كرد او را از جهان زيرين نجات بدهد.مادلين با وجود اين حمايت‌­های شبانه روزی، خود را از روژه دور كرده و به سوی يك برج ساعت می‌گريزد و از بالاي آن به پايين سقوط می‌­كند. روژه از فرط اندوه نزديك است كه ديوانه شود. او در طی جنگ و در حالی كه «روحش مرده» به سوی جنوب مي­رود. وقتی در ۱۹۴۴ به پاريس باز می‌گردد، آدمی است دائم‌­الخمر و می‌­بيند كه پليس در تحقيقات پيرامون مرگ مادلين، اعلام كرده كه پل در يك تصادف اتومبيل كشته شده است. بعدها هنگام تماشاي يك فيلم خبری از بازديد ژنرال دوگل از مارسی، روژه، حيرت­‌زده زنی را می‌بيند كه شبيه به مادلين است. رد پای آن زن را دنبال کرده و متوجه می‌شود نامش رنه سورانژ است. او مدتی تلاش می‌­كند تا رنه را به صورتِ خيالينِ مادلين مرده بدل سازد اما وقتی گردنبند پولين لاجرلاك را پيدا می‌كند، توهماتش در هم ريخته می‌شوند. نيرنگ اين زن برملا می‌شود او همان مادلين است و اعتراف می‌كند كه همراه پل در توطئهٔ قتل همسرش كه رنه بسيار به او شبيه است؛ شركت داشته است. بعد از اين كه رنه نمی‌­پذيرد بار ديگر هويت مادلين را بپذيرد، روژه به شدت گلوی او را می‌­فشارد. رمان با بازداشت روژه به پايان مي­رسد. همين كه پليس می‌خواهد او را ببرد،آن زن مرده را در آغوش گرفته و به او قول می‌دهد كه «منتظرت می‌­مانم.»فيلماگرچه سرگيجه در اكران نخست نتوانست موفقیتی در فروش كسب كند اما یکی از بزرگ‌­ترين فيلم‌­های سازنده‌اش شناخته می‌­شود كه تركيبی است از پيچيدگی تماتيك و ذوق تكنيكي. اين كه مردی به دنبال زنی مي‌­افتد و او را می‌پايد خيلی به سينمای هيچكاك نزديك است و تقريباً ‌نيمی از آثار او چنين مضامين مشابهی دارند. رابين­‌وود معتقد است كه اين فيلم يكی از چهار يا پنج فيلم زيبا و عميقی است كه سينما تا به حال به ما ارزانی داشته است.تيتراژ آغازين فيلم كه سائول باس طراحی‌اش كرده، بيدرنگ درونمايهٔ پنهان ساختن هويت و تغيير يافتنش را نشان می‌دهد. چهره‌ٔ زنی به دو بخش، چشم­‌ها و لب‌­ها تبديل می‌­شود. خود چهره بی‌احساس و مانند ماسك است. وقتی که دوربين به شكل مارپيچ از اعماق چشم­‌ها بيرون می‌­آيد، اين مسير گيج­‌كننده نه تنها سرگيجه­‌ای را پيش ­بينی می‌كند كه به اسكاتی حمله‌­ور می‌­شود، بلكه در سرتاسر فيلم، تعادلی را كه ميان عشق و وسواس، جنون و سلامت عقل وجود دارد؛ در هم می‌­كوبد.هيچكاك و فيلم­نامه­‌نويسانش عناصر اصلی طرح داستانی و شخصيت­‌ها را حفظ كرده­ و ماجراها را به سانفراسيسكو برده‌­اند كه ۱۳ سال بعد از پايان جنگ جهانی دوم است. اسكاتی مانند روژه از ارتفاع ترس دارد و خودش را مسؤول مرگ همكار پليس­‌اش می‌داند. او به دنبال تسلی‌ خاطر است و با دوستش ميج همراه شده؛ میج، شخصيتی است كه در رمان وجود ندارد. وقتی اسكاتی می‌­پذيرد همسر دوست دوران تحصليش را تعقيب كند؛ وارد كاری عجيب و دائماً نگران­‌كننده می‌شود كه در سرتاسر فيلم ادامه می‌يابد. بعد از گشت و گذار در مكان­‌های مختلفی، اسكاتی متوجه می‌­شود كه جدهٔ مادلين که خودکشی کرده؛روح مادلین را تسخیر کرده است. مرگ مادلين در اواسط فيلم، نه تنها حواس اسكاتی بلكه افكار بيننده را نيز مختل می‌کند. اكنون سرگيجه‌ای رخ داده كه بيننده را نيز درگير كرده است. سرانجام اسكاتی پی می‌برد كه خودش نه صياد بلكه صيد يك توطئه شده است. هيچكاك پايانی به جز پايان اصلی فيلم­برداری كرد كه در آن اسکاتی از راديوی خانهٔ ميج ماجرای دستگيری گوين الستر را می‌شنود. اما از آن استفده نكرد.درواقع سرگيجه با نيرومندی‌ هرچه تمام­‌تر بدبينی يكنواخت و كسل­‌كنندهٔ رمان را ارتقاء می‌دهد. هيچكاك در يك فلاش‌­بك نشان می‌­دهد كه جودی و گوين براي اسكاتی پاپوش دوخته‌­اند. همان­‌طور كه رابين­‌وود اشاره می‌كند «با لاقيدی مغرورانه­‌ای»، داستان فيلم حل و فصل می‌شود و درواقع هيچكاك هيچ وقت خودش را به زحمت نمی‌اندازد تا به ما بگويد آيا گوين الستر هرگز به خاطر قتل همسرش دستگير شد يا نه. هيچكاك هرگز به فيلم­‌هایی از اين دست علاقه­‌ای ندارد بلكه به تصويرسازی رمان علاقه دارد كه نشان مي‌­دهد چگونه روژه با وسواس رنه را به مادلين تبديل می‌­كند «او فقط می‌خواست شكل و شمايل آن زن را تغيير بدهد، تراز باشكوهی به آن ببخشد، وقار لئوناردو داوينچي را. برای اين كه تصوير آن زن شكل متفاوتی باشد، يادش آمد كه چهرهٔ مادلين را نقاشی كرده بود.» هيچكاك شيوهٔ والاتری را برگزيد. در سينمای هيچكاك، زنان تنها در خيال مردان جلوه دارند. در مورد اسكاتی، اين خيال جودی است كه مجاور با مُرده­‌گرايی نيز هست. در پرسش جودی از اسكاتی، تلخی و رقت‌­انگیزی خاصی دیده می‌شود: «اگر بگذارم تغييرم بدی، اين اتفاق می‌افته؟ دوستم خواهی داشت؟»اگرچه روشن است كه اين اتفاق مهم در فيلم هيچكاك، به گونه­‌ای وسيع برگرفته از عناصر تماتيك رمان اصلی است اما او تغيیرات مهمی در جزييات و رخداد­های فرعی به وجود می‌­آورد. قالب اثر هيچكاكی است. وانگهی او يك سكانس ابتدايی سرگيجه به فيلم افزوده، همچنين سكانس ديدار از موزه و پريشان احوالی اسكاتی (مونتاژی از تصاوير انيميشن و تدوين غير خطی اين سكانس)، هيچكاك سكانس درختان كهنسال و تصاوير چند باره از محل وقوع حادثهٔ اصلی و پايان فيلم را به داستان افزوده است. به نظر می‌­رسد در تحليل نهايی می‌شود گفت كه سرگيجه دربارهٔ خود هيچكاك است كه مثل روژه در رمان و اسكاتی در فيلم، دائماً زنان مورد علاقه‌­اش را «بازسازی می‌کند» و آنان را به صورت مثالی و زن آرمانی‌­اش بدل می‌سازد: زنانی سرد مزاج، با ظاهری اثيری كه هيچكاك به آن­‌ها می‌­گويد چگونه لباس بپوشند و به چه شكلی گريم كنند. جان راسل تيلور می‌گويد«سرگيجهاز اين منظر به گونه­‌ای اضطراب­‌انگيز به يك زندگينامهٔ خود­نوشت تمثيلی نزديك است و ميل هيچكاك به دنبال كردن داستانی را نشان می‌دهد كه به معنای دقيق كلمه عاشقانه­ است و دربارهٔ عشقی است كه از دست می‌­رود و بار ديگر يافته می‌شود.»</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 16:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزین‌گویه‌های بازیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-sfci9rlth12z</link>
                <description>آنچه بازیگران دربارهٔ بازیگری می‌گویند، برای هر علاقمند به بازیگری می‌تواند راهگشا باشدلارنس فیشبرن: بازیگری کاری کودکانه است. برای این که خوب بازی کنید و خودتان را رها کنید؛ باید مانند کودکان باشید. با این که شخصیت آن­ها دارد شکل می­‌گیرد و رشد می­­‌کنند­ اما وقتی احمق به نظر می‌­رسند یا حس حماقت بهشان دست می­‌دهد؛ هیچ حسی ندارند و هیچ قضاوتی در مورد خودشان نمی­‌کنند.لارنس فیشبرنسام راک‌ول: بازیگری به شدت اصالت دارد. اصلاً لازم نیست هنگام بازیگری؛ همان­‌طوری باشی که در زندگی واقعی هستی. بازیگری مانند درامی است که فشرده شده است. در طول دو ساعت لحظات دلپذیری خواهی داشت. شعور و احساسات تو قرار است در این مدت بسط پیدا کنند.سام راک‌ولمایکل جی. فاکس: بازیگران کسانی‌­اند که در کودکی به خوبی می­‌توانستند «بیا وانمود کنیم» را بازی کنند و الان بهشان پول می‌­دهند تا همین کار را بکنند.مایکل.جی.فاکسدنزل واشنگتن:همان طور که جولیا رابرتز می­‌گوید «ما بازیگران آدم­‌هایی عادی هستیم که شغلی غیر عادی داریم»دنزل واشنگتنرابرت دونیرو: حدود شانزده سال داشتم که معلم بازیگری از من پرسید برای چه می­‌خواهی بازیگر شوی؟ گفتم، راستش نمی­‌دانم. او گفت...برای این که خودت را بیان کنی. من هم گفتم خب، این جواب مناسبی برای این سؤال هست.رابرت دونیرودانیل.دی.لوییس: زمانی که شروع به بازیگری کردم، کاملاً می­‌دانستم آینده من از چه قرار خواهد بود. اگر خیلی خوش شانس بودم وارد کار تئاتر می­‌شدم و اگر آن­جا کارم را خوب انجام می­‌دادم و همچنان آدم خوش شانسی بودم؛ ممکن بود نقش­‌های کلاسیکی نصیبم بشود. اگر کار را جدی می‌­گرفتی می­‌توانستی موفق شوی. ولی من رازی سر به مهر و نابخشودنی داشتم. من مکانی در آفتاب را دیده بودم. از این­جا تا ابدیت را دیده بودم. دربارانداز، اتوبوسی به نام هوس...شب شکارچی را تماشا کرده بودم. همین­‌طور ارتباط فرانسوی، خیابان­های شهر، راننده تاکسی، گاو خشمگین و پدرخوانده را دیده بودم. آرزوی پنهان من، یا آرزوی بزرگ من این بود که چنین نقش­‌هایی بازی کنم. زمانی که پایم را به این حرفه گذاشتم، می‌­دانستم چنین نقش­‌هایی به من نخواهند داد ولی اگر امکانش فراهم می­‌شد دلم می­‌خواست من هم سهمی در این مسیر داشته باشم. خیلی سپاسگزارم که به من اجازه داده شد تا شانس انجام چنین کاری را داشته باشم.دانیل دی لوییسدانیل گِرِگ: برای این که به معنای واقعی کلمه هنرمند باشیم؛ لازم است خودمان را در معرض نمایش قرار دهیم. نمی­‌شود بگویید به من نگاه نکنید. من دارم خودم را بیرون می‌­ریزم. اگر قرار باشد هر چه در چنته دارید رو کنید؛ بایستی به طور کامل این کار را انجام دهید. هیچ کسی به شما اعتنا نمی­‌کند مگر این که از مسیرتان خارج شوید و بگویید...به من نگاه کنید! این یک ویژگی زشت است که از دوران کودکی ما سرچشمه می­‌گیرد. وقتی بچه هستیم کاری می­‌کنیم که حواس همه به ما باشد و به ما بیش از دیگران توجه کنند.دانیل گِرِگ</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 14:52:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازيگري براي آوازخوان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shapoorazimi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%DA%AF%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-gpq2dpt5a238</link>
                <description>رضا بهرام1- شخصيتي كه درون توست، باور دارد كه واقعي است. شخصيت دروني تو فكر نمي‌كند كه واقعي نيست. خيلي وقت‌ها نمي داند كه دارد مي‌خواند و حتي اگر هم بداند،هميشه با ديالوگ‌هاي دروني درگير است كه دائماً توي ذهن تو در جريان است2- موسيقي تو احساسات شخصيت تو را نشان مي‌دهد (و برعكس). آهنگساز احساسات شخصيت‌ها در موسيقي تفسير كرده است. اجازه بده موسيقي تو را به سوي احساساتي هدايت كند كه باعث انگيزه در شخصيت تو مي‌شوند و به سوي ظرايفي كه در واكنش‌هاي تو وجود دارند، راهنمايي‌ات كند.3- همة انسان‌ها ذخاير حسي مشتركي دارند. آدم‌هاي مختلف ممكن است نسبت به يك موقعيت يكسان، واكنش‌هاي متفاوتي از خودشان نشان بدهند اما هر يك از ما طيف مشتركي از احسسات داريم- از نفرت تا عشق، ‌از نوميدي تا به وجد آمدن. بنابراين در خودت اين توان بالقوه را داري كه در هر نقشي هر حسي را كه نياز داري به تصوير بكشي. به همين ترتيب، تك‌تك مخاطبان، اين توان بالقوه را دارند كه با احساسات درون تو همذات‌پنداري كنند.4-هميشه خودت هستي. هر يك از ماها بدن خودمان و تاريخچة خود را داريم. سعي نكن انكار كني كه چه كسي هستي؛ بلكه با انتخاب ويژگي‌هايي كه همدلي را برمي‌انگيزند يا مانع ايجادش مي‌شوند، در خودت تغيير شكل ايجاد كن.5- اگر اجازه ندهي آن‌چه درونت هست، نشان داده شود، تماشاگر نمي‌تواند آن را ببيبند. تماشاگران واكنش‌ها را مي‌خوانند نه ذهن‌ها را، پس بايد اجازه بدهي افكار و احساسات شخصيت درون تو به شكل فيزيكي آشكار بشوند.  البته، فراموش نكن كه تماشاگر فرض را بر اين خواهد گذاشت كه هر كنشي كه از خودت نشان مي‌دهي، بيان افكار و انديشه‌هايي برآمده از شخصيت تو هستند.6- تو داري هنر خلق مي‌كني. چون انسان‌ها هنر را خلق مي‌كنند تا با احساسات و افكار ارتباط برقرار كنند، مي‌تواني روي اين نكته حساب كني كه هر شخصيتي به خاطر يك دليلي خلق شده است. مي‌تواني آن دليل را كشف كني و از درك خودت براي تفسير نقش‌هايي كه بازي مي‌كني، بهره بگيري. علاوه بر اين، از آن جايي كه درگير حيات بخشيدن به خلاقيت هنري ديگران هستي، هر كاري كه در اجرا و بازيگري انجام مي‌دهي،‌ دستكم در سطوحي از خودآگاهي، يك تفسير محسوب مي‌شوند. اين را بپذير كه تو يك هنرمند تفسير‌كننده‌اي و همين تو را از داوري مخرب «صحيح» و «غلط» دور مي‌سازد كه بسياري از بازيگران را آزار مي‌دهد و همين خودآگاهي تور ا به سوي اين پرسش سازنده راهنمايي مي‌كند كه «آيا واضح و روشن عمل مي‌كنم؟»7- شخصيت باور‌پذيرت باعث مي‌شود كه تماشاگران حواستان به تو باشد. وقتي تماشاگر تو را به عنوان تو را همان‌طوري كه شخصيت هست، باور كند، با تو همذات‌پنداري مي‌كنند. وقتي با تو همذات‌پنداري كند، همدلي‌اش با تو گسترده مي‌شود و خودش را به تو مي‌سپارد تا احساسات او را بيرون بكشي و به حركت در بياوري. چنين چيزي در آن «من» كه در آهنگ تو وجود دارد نيز صدق مي‌كند.8- با بازسازي يك رفتار واقعي انساني و همزمان قانع‌‌كننده، باعث خواهي شد كه شخصت تو باور‌پذير بشود. تماشاگر مي‌داند كه تمرين كرده‌اي اما نمي‌خواهد احساس كند كه شخصيتي كه روي صحنه اجرا مي‌كني حاصل تمرين‌هاي توست.9-جزييات آن چه را كه واقعاً رخ مي‌دهد اجرا كن. اگر به كوچك‌ترين حركات همراهانت در روي صحنه واكنش نشان بدهي، آن وقت خود‌انگيخته به نظر خواهي رسيد.10- هيچ وقت سعي نكن نتايج به دست آمده را تكرار كني. وقتي روي جزييات موفقيت‌هاي گذشته تمركز كني، ذهنت نمي‌تواند با زمان حال درگير بشود و حس خود‌انگيخته بودن را از دست خواهي داد واجراهايت به شكل قانع‌كننده‌اي واقعي به نظر نخواهند رسيد و مكانيكي مي‌شوند. به جاي تمركز بر روي كنش‌ها و احساساتي كه موقع تمرين ايجاد مي‌شوند و دوباره ايجاد كردنشان، نسبت به زمان حال واكنش نشان بده و دنبال يك موفقيت تازه و كاملاً متفاوت باش</description>
                <category>شاهپور عظيمی</category>
                <author>شاهپور عظيمی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Sep 2020 16:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>