<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منصور  شراره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shararehmansour</link>
        <description>با درود 
قصد من از نوشتن فقط و فقط ثبت تاریخ معاصر کشور عزیزم ایران و تالماتی  است که یک شهروند ایرانی برای زندگی کردن متحمل شده ...هیچ اغراقی به کار نگرفتم و صرفا زندگی خودم رو نوشتم ...سپاس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4232759/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منصور  شراره</title>
            <link>https://virgool.io/@shararehmansour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انقلاب و حکومت فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-j1lruc6jjda1</link>
                <description>آهکه این دو همدیگر رو همپوشانی می‌کنند.. هر جا یکیشون باشه اون یکی پیداش میشه ..باهمه وجودم از هر دو بیزارم ..الان از طریق گوشی همراه مطلع شدم ناصر از پرسنل دفتر املاکی که من با هاش سروکار دارم گلوله خورده و مجهولالمکانه...پسری مظلوم و با ادب ..تصویرش جلوی چشمام هست ..هر وقت وارد دفتر املاک میشدم بدون پرسش بلند میشد میرفت آبدارخانه و چای و آب معدنی می‌آورد می‌گذاشت روی میز ..چند باری با هم همکلام شدیم ..از آینده ناامید بود و تو خودش میرفت و بیرون آمدنی نبود ..هر وقت این حال رو میدیدم می‌پرسیدم ناصر الان کجا بودی ؟می‌خندید و سر به زیر می انداخت ...انگار مچش رو با یک دختر زیر درختان و روی چمن‌های سرسبز گرفتم ..خنده آرام ولی عمیقی داشت و هیچ وقت شروع کننده حرف با من نبود ...اما اسمش برای من عزیز بود و این اسم سبب شد بیشتر بهش توجه کنم ..الان معلوم نیست کجاست ؟گلوله به کجاش خورده ؟اصلا چرا گلوله خورده ؟اخر نامردها جواب جوان ۲۴ساله دست خالی تفنگ کلاش با گلوله جنگی ؟ای نفرین بر شما و حکومت فردی..امروز ۲۸دی ماه ۱۴۰۴خبر دار شدم شهید شده!!در بی خبری و سکوت دفن شد ..مراسمی نگذاشتند بگیرند..شرمنده تواضع و سکوتش هستم ..هیچ وقت از سیاست حرفی نمیزد !ولی به عنوان یک معترض کشته شد ..فاصله نسل‌ها باعث میشه درک نکنم ..چرا کشته شود؟درونش چه می‌گذشت که بی‌صدا و ساکت به جمع معترضین پیوست و گلوله خورد.. نفرین و صد  نفرین بر قدرت که اینقدر شیرین و خواستنی است که برای حفظش جوانی به خاک و خون در غلتد..سوگوارش هستم .همچون خودش ساکت و بی‌صدا.. ولی در این بیصدایی خشمی نهفته قوی تر از هر آتشفشانی که روزی فوران خواهد کرد .به امید انروز زندگی را ادامه می‌دهم..   </description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان خدمت</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-hbhmbkoxdgem</link>
                <description>سال ۱۳۶۵ بود. من به عنوان یک فرد مجرد، حقوقم کفاف زندگیم را می‌داد، اما شاهد بودم که متأهل‌ها برای امرارمعاش در چند جا کار می‌کردند و با این حال، باز هم از نظر مالی عقب بودند. وقتی دور هم می‌نشستیم، از تلاش‌ها و راه‌های درآمدزایی غیر از کار اصلی صحبت می‌کردند.روزی بهمن محقق (که عمرش در ۵۰ سالگی تمام شد) و کارمند ادارهٔ صدور اسناد بود، به من گفت: «تو که پایان‌خدمت داری، چرا نمی‌روی ترکیه و جین نمی‌آوری؟ سودش هزینهٔ سفر را می‌دهد و مبلغی هم برایت می‌ماند؛ بیشتر از حقوق یک ماه. یک سفر خارجی هم رفته‌ای.» سپس راه و مراحل کار را به من آموزش داد.صبح روز شنبه، با مدارک به ادارهٔ گذرنامه رفتم و پس از طی کردن صفی طولانی، به باجه رسیدم. مسئول باجه پس از بررسی اصل مدارک، پرسید: «چرا پایان‌خدمت شما شمارهٔ دفتراساس  ندارد؟»گفتم:«نمی‌دانم.»او اصل مدارکم را نگه داشت و نامه‌ای به سازمان نظام‌وظیفه در عشرت‌آباد نوشت و گفت:«هر وقت جواب نامه را آوردی، پاسپورت صادر می‌شود.»لازم به توضیح است که «شمارهٔ دفتر اساسی»، شماره‌ای است که به صفحه‌ای از دفتر بزرگی در نظام‌وظیفه اشاره دارد که برای هر پسر در بدو تولد باز می‌شود و تا اخذ دیپلم یا مدرک دانشگاهی، از طریق نامه‌های گواهی تولد، ورود به دبستان، راهنمایی، دبیرستان و هر مرحله از زندگی، از تولد تا زمانی که مشمول سربازی می‌شود، پیگیری و آمارش نگهداری می‌شود.در بایگانی دفتر اساسی، با استفاده از تاریخ تولد و کپی مدرک پایان‌خدمت، به دنبال شمارهٔ اساس من گشتند، اما مدرکی دال بر تأیید پایان‌خدمت توسط پادگان پیدا نکردند. بنابراین، مرا به پادگان ۰۶ مخابرات در لویزان — که برگه را صادر کرده بود — ارجاع دادند.به آنجا مراجعه کردم. دوران خدمت من به سال‌های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ برمی‌گشت، در «هنگ نوجوانان تلو» که واحدی به پیشنهاد ژنرال اویسی و زیر نظر او و با مستشاران انگلیسی اداره می‌شد. قرار بود این واحد، آموزش‌های جنگ شهری و مقابله با گروه‌های چریکی را بر عهده داشته باشد که متأسفانه موفق نبود. (داستان این پادگان را جداگانه خواهم نوشت.)در بدو ورود به پادگان ۰۶ مخابرات، متوجه تغییرات زیادی شدم و حتی یک نفر هم مرا نمی‌شناخت. به کارگزینی مراجعه کردم. استوار مسئول، کل بایگانی را گشت، اما سابقه‌ای از حضور من در پادگان پیدا نکرد. ناگهان به یادش افتاد که مقداری پروندهٔ سوخته در انبار است. گفت: «بیا برویم آنها را بگردیم.»با او به انبار سوخته‌ها رفتیم. پس از گشتن چند کارتن، پوشه‌ای سوخته — به اندازهٔ کف دو دست — پیدا کردیم که مربوط به من بود و حاوی عکس و مشخصات پرسنلی بود. آن را برداشتیم و نزد فرماندهٔ پادگان رفتیم. پس از بررسی گفتند: «تو تفنگ و لوازم انفرادی را تحویل نداده‌ای و باید جریمه شوی. ضمن اینکه خدمتت کامل نبوده و باید دوباره به خدمت برگردی. فرماندهٔ وقت هم به جرم جعل پایان‌خدمت فراری است و اقدام‌کننده — استوار لرستانی — شهید شده است.» سپس نامه‌ای سربسته به نظام‌وظیفه نوشتند و رونوشت آن را به گذرنامه دادند و نسخه‌ای هم به دست من.اوایل سال ۱۳۵۷، هنگ ما برای مقابله با تظاهرات، در دسته‌های ۴۰ نفره و با باتون برقی به خیابان‌های تهران اعزام شد. ما فکر می‌کردیم برای مقابله با چریک‌ها به خیابان آورده شده‌ایم، اما خیلی زود، در برخورد با مردم، روحیه‌مان شکست. به ما مهربانی می‌کردند و گل می‌دادند. در داخل پادگان هم، سربازان با هم بحث و درگیری داشتیم و می‌گفتیم: «ما برای کشتن مردم نیست که لباس خدمت پوشیده‌ایم.»در این حال‌و‌هوا و با تشویق عمومی برای فرار از پادگان‌ها — و همچنین با مشورت پسرخاله‌ام، سیامک — تصمیم گرفتم دیگر به پادگان برنگردم. دو روز بود که غایب بودم که برادر بزرگم اعتراض کرد: «نباید فرار می‌کردی؛ تا دیر نشده برگرد.»صبح روز دوشنبه در پادگان حاضر شدم. موقع رفتن به آسایشگاه، دیدم جایگاه پرچم در وسط میدان صبحگاه را با پتوی سیاه پوشانده‌اند. فکر کردم سربازان پتوهای شسته شده را در آفتاب میدان انداخته‌اند تا خشک شود. اما نه! روی جایگاه، شعار «مرگ بر شاه» نوشته شده و با پتو پوشانده بودند تا آن را پاک کنند.به محض ورود به آسایشگاه، مرا به «رکن دو» (در واقع، حراست) هدایت کردند. دو سرباز دیگر هم رو به دیوار و با فاصله از یکدیگر ایستاده بودند. سرهنگ رکن دو به محض دیدن من، با مشت به استقبالم آمد و گفت: «تا ظهر، دادگاه صحرایی تشکیل می‌شود و اعدامت می‌کنیم!» و شعارهای نوشته شده را به من نسبت داد.ظهر، موقع خروج کارمندان شخصی، با آنان همراه شدم و فرار کردم.در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷، هنگام حمله به پادگان‌ها، سری به پادگان ۰۶ زدم. بنز فرمانده، جلوی ساختمان ستاد رها شده بود و کسی در پادگان نبود. در تعاونی مصرف، با سربازی مواجه شدم که با چاقو، قوطی کمپوت گیلاس را پاره کرده و آبش را می‌خورد. با او همراه شدم تا شاید بتوانیم سلاحی به دست بیاوریم، اما ناموفق بودیم. آن سرباز به بایگانی رفت و پروندهٔ خودش را وسط بایگانی آتش زد. لحظه‌ای فکر کرد و بعد کبریت را زیر همهٔ پرونده‌ها گرفت. مخالفت من هم جلودارش نبود. دیوانه شده بود و فکر می‌کرد این‌طوری دیگر لازم نیست به خدمت بیاید.روز ۲۳ بهمن، روزنامهٔ کیهان در صفحهٔ اول تیتر زده بود: «عوامل ضدانقلاب، بایگانی پادگان ۰۶ مخابرات را آتش زدند.» غافل از اینکه این هم کار انقلاب و هیجانات ناشی از یک انقلاب بدون هدف و آنارشی حاصل از آن بود. برای همین، تا امروز از انقلابیون می‌ترسم و از آنان دوری می‌کنم. آن آتش زدن بایگانی، همان آتشی بود که سال ۱۳۶۵ به زندگی من افتاد.در سال ۱۳۵۸، پس از اطلاعیهٔ ستاد ارتش مبنی بر بازگشت سربازان و کادر به پادگان‌ها، به پادگان ۰۶ مخابرات مراجعه کردم. همان سرهنگ رکن دو (یا حراست کنونی)، فرماندهٔ پادگان شده بود. به محض دیدن من، مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت: «جناب شراره! انقلاب به افراد انقلابی چون شما نیاز دارد. برگردید به خدمت.»گفتم: «سربازان را بی‌نظم و پادگان را آشفته می‌بینم و با این اوضاع، قصد بازگشت ندارم. اگر ممکن است، پایان‌خدمت را به من بدهید.»پس از ساعتی و تهیهٔ عکس فوری، در پاسداران، پایان‌خدمت در جیبم بود؛ اما مراحل صدور آن و نامه‌نگاری با نظام‌وظیفه انجام نشده بود. به همین دلیل، ادارهٔ گذرنامه — پس از دریافت نامهٔ پادگان — پایان‌خدمت را سوراخ‌سوراخ به من تحویل داد.در مراجعه به نظام‌وظیفه گفتند: «باید شش ماه دیگر به خدمت بیایی و به جبهه اعزام شوی تا پایان‌خدمتت صادر شود.» از آنجا که مخالف جنگ و خونریزی بیهوده بودم، نپذیرفتم و دنبال معافیت کفالت مادرم رفتم و معافیت گرفتم. به همین راحتی، دو سال و بیست روز خدمتم نادیده گرفته شد. این هم از امتیازات انقلاب و جامعهٔ انقلاب‌زده است.من خواهان تحول و تغییرات بزرگ هستم، اما پرهیز از انقلابی‌گری — آن هم از نوع ایدئولوژیک آن — را توصیه می‌کنم.پایانش</description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 11:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزینش</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%B4-all950yfdogg</link>
                <description>چند سالی از استخدام رسمی من در وزارتخانه و تصدی «سمت صاحب‌جمع اموال و انبارهای معادن رو‌باز کشور»، مستقر در «شرکت خدمات و توسعه معادن»، می‌گذشت.حسابدار بودم و به شدت به شغلم علاقه‌مند؛ تا حدی که هنگام کار، همه چیز، حتی خوردن را فراموش می‌کردم. البته این علاقه، مانع از شرکت من در فعالیت‌های عام‌المنفعه — مانند «کمیته ورزش»، «کمیته مسکن تعاونی مصرف» و «کمیته وام قرض‌الحسنه» — نمی‌شد.محبوبیت زیادی در بین کارگران و کارمندان سراسر کشور داشتم و مورد توجه عموم بودم. از قضا، این توجه شامل عنایت «انجمن اسلامی» هم شده بود.بخشنامه‌ای صادر شد که بر اساس آن، همه پرسنل برای گزینش باید به دفتر حراست وزارتخانه در خیابان نوفل‌لوشاتو مراجعه می‌کردند. آقای زاهدی، رئیس حسابداری، مقرر کرد که کارکنان در گروه‌های پنج‌نفره بروند تا کار مختل نشود. گروه پنج‌نفره ما، متشکل از یک خانم و چهار آقا از حسابداری، لیست شد و قرار شد پس از حضور در اداره، با ماشین شرکت به حراست برویم.ما پنج نفر در طبقه نهم وزارتخانه حاضر شدیم و به اطاقی هدایت شدیم که فقط پنج صندلی امتحان در آن بود. مردی با ریش بلند که اوراقی در دست داشت، وارد شد و اسامی را از روی اوراق خواند و ورقه امتحانی را به ما تحویل داد و گفت: «نیم ساعت وقت دارید به سوالات پاسخ دهید.» سپس رفت.نگاهی به ورقه انداختم و آه از نهادم برآمد. همه سوالات مذهبی بود و من اساساً چیزی از آن‌ها نمی‌دانستم. کنار دستم کمال نشسته بود که از توابین زندان اوین محسوب می‌شد و با صلاحدید دایی‌اش به استخدام شرکت درآمده بود. او حسابدار سخت‌کوش، اما بی‌دقتی بود. مراقب امتحان هم حضور نداشت. من کمی صندلی‌ام را به سمت کمال کشیدم و او هم همکاری کرد و ورقه‌اش را باز گذاشت. من ردیف سوالات را نگاه می‌کردم و پاسخ‌های کمال را به ترتیب در ورقه خودم جاگذاری می‌کردم. طولی نکشید که همه پاسخ‌ها را تقلب کردم و ورقه را به همان فرد تحویل دادم و همراه همکاران به شرکت بازگشتیم.یک هفته بعد، حراست فقط مرا خواست که باید ساعت یک بعدازظهر در دفتر حراست حاضر می‌شدم. روز موعود، با لباسی بسیار شیک، ریش سه‌تیغه و موهای سشوارکشیده، در آن مکان حاضر شدم و حضور خود را به منشی — که خانمی کاملاً محجبه بود — اعلام کردم.در راهرو و در انتظاری که بیش از نیم ساعت به طول انجامید، عصبی شدم و با کف دست به در اتاق حراست کوبیدم. منشی با اعتراض به من گفت: «چه کار می‌کنی؟ اینجا حراسته!» در باز شد و مردی با ریش و یقه بسته پرسید: «چه کار داری؟»گفتم: «ساعت یک قرار داشتیم و الآن یک و نیمه » و با دست راستم، ساعت مچی روی دست چپم را نشانش دادم. گفت: «بفرمایید داخل.»پس از پرسیدن نام و نام خانوادگی، ورقه‌ای از کشو درآورد و جلوی خودش روی میز گذاشت. حدس زدم ورقه امتحانی من است.پرسید: «امام اول کیست؟»من که در مسائل دینی ضعیف بودم، اسامی امامان را تا امام چهارم از بر بودم و با سربلندی گفتم: «علی (ع).»نگاهی به من کرد و گفت: «پس چرا اینجا نوشتی فاطمه زهرا (س)؟»با حاضرجوابی گفتم: «همسر اول ایشونه!» سوال بعدی را پرسید: «مادر امام زمان کیست؟»اصلاً نمی‌دانستم و فایده‌ای نداشت که لب‌گاز بگیرم و به سقف نگاه کنم. الله‌بختکی، اسم یک زن را گفتم: «سکینه خاتون.»گفت: «پس چرا اینجا نوشتی زین‌العابدین؟»بنده دو ریالی جا افتاد. شما را نمی‌دانم، اساساً سوالات ما پنج نفر با هم فرق داشت و برای همین مراقب سر جلسه نگذاشته بودند. سرم داشت گیج می‌رفت و دهانم خشک شده بود که پرسید: «نماز می‌خونی؟»با شجاعت گفتم: «بله.»گفت: «سوره حمد را بخوان.»خواندم: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ...»وسط خواندنم پرید و گفت: «من می‌گم حمد بخون، تو &quot;قُلْ هُوَ اللَّهُ...&quot; می‌خونی؟!»یک‌باره — برای اینکه کم نیاورم — گفتم: «مگر ماهی چند حقوق می‌دی که توقع داری روزی پنجاه رکعت هم نماز بخونم؟»پرسید: «پس روزی پنجاه رکعت می‌خونی؟»گفتم: «حالا، هر چی...»گفت: «بفرما برو!»داشتم از در اتاق بیرون می‌آمدم تا از زیر نگاه سرزنش‌بارش فرار کنم که پرسید: «خط سیاست چیه؟»برگشتم و گفتم: «با خط ۴ از یوسف‌آباد آمدم پارک شهر و با همون خط هم برمی‌گردم.»در را بستم و خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم تا به شرکت برگردم. در آن زمان دستگاه فکس و ... نبود. وقتی به طبقه چهارم شرکت — که محل حسابداری بود — رسیدم، به محض ورود، کاووس، مدیر مالی، مرا صدا زد و گفت: «با خودت چه کار کردی؟»پرسیدم: «چطور؟ مگر چی شده؟»یک کاغذ کوچک در دستش بود که به من داد. خطاب به مدیرعامل شرکت نوشته بودند: «با استخدام منصور شراره موافقت نمی‌گردد و تسویه گردد.» من گفتم: «من که استخدام رسمی هستم!» کاووس گفت: «کاری کردی؟ به زنی متلک گفتی؟ حرف سیاسی زدی؟» گفتم: «نه، و نمی‌دانم چرا این حکم را نوشته‌اند.»کاووس با اخراج من مخالف بود، چون به تنهایی تمام انبارها و اموال شرکت را سروسامان داده بودم و فردی با‌علاقه و پرکار بودم. مخالفت کاووس باعث شد که برایم کلاس‌های متعدد «تجوید»، «قرائت» و ... بگذارند. من هم در همه این کلاس‌ها غایب بودم و حکم قطعی شد. در نُه ماهی که این روند طول کشید، حتی ارتقا هم گرفتم و «سرپرست واحد رسیدگی کل شرکت» — به وسعت ایران — شدم. همکارانم تشویقم می‌کردند که: «برو، غلط کردمت، بگو و بمان!»تنها کسی که تشویقم می‌کرد: «برو و در بازار کار کن»، خانم بسیار محترمی به نام «گیتی» بود. او از من پانزده سال بزرگ‌تر، اما دنیادیده و باتجربه بود.برای پیدا کردن کار جدید، روزنامه‌ها را می‌خواندم، رزومه و مدارک می‌فرستادم و شماره تلفن شرکت را می‌دادم. روزی زنگ زدند و برای مصاحبه دعوتم کردند. محل قرار در خیابان میدان فاطمی بود. پس از حضور، به اتاقی هدایت شدم که پنج آقا پشت یک میز کنفرانس نشسته بودند و از مراجعین سوال می‌پرسیدند. نوبت من شده بود. نشستم و حضار را زیر‌زیرکیبرانداز کردم: دو سه‌تیغه و سه متشرع. سوالات شروع شد.· سوال: نماز جمعه آخری که رفتی، کی بود؟· من: تا حالا نرفتم.· سوال: از خانوادتون چه کسی می‌ره نماز جمعه؟· من: هیچ‌کس.· سوال: راه‌پیمایی روز قدس شرکت می‌کنی؟· من: نه.· سوال: تو خونواده چه کسی نماز می‌خونه؟· من: فقط مادربزرگم، ده روز از ماه رمضان و سه روز هم محرم.· سوال: حجاب خونواده چطوریه؟· من: زمان شاه که حجاب نداشتن، بعد از انقلاب هم مانتو می‌پوشن.· سوال: همشون؟· من: فقط مادربزرگم یک چادر سفید داره، گاهی سر می‌کنه.· سوال: با این وصف، دین شما چیست؟یادم آمد آن روزها روی دیوار تالار رودکی، با حروف درشت نوشته بودند: «هر کسی دو هفته پشت سر هم نماز جمعه نرود، کافر است.» این را گفتم و اعلام کردم: «با وصف این روایت، بایستی کافر باشم.»گفت: «بفرمایید، خبرتان می‌کنیم.»دو هفته بعد، برای کار در ساختمان دیگری — که تابلوهای «شرکت هواپیمایی ایران‌ایر» و «هتل‌های هما» را داشت — دعوت به کار شدم. وارد ساختمان شدم و به کارگزینی رفتم. خودم را معرفی کردم تا اگر اشتباهی شده، همان‌جا مشخص شود. اپلیکیشن (فرم درخواست کار) مرا درآورد و گفت: «با استخدام شما در سمت حسابرس هتل‌های «هایت» بندرعباس موافقت شده. ماهی یک بار به هزینه هتل، ایاب و ذهاب به تهران و برگشت به بندر رایگان است و اتاقی در هتل برایت در نظر گرفته شده. شنبه باید در بندرعباس حاضر شوی.»تعجب کردم و گفتم: «همین شنبه؟ یعنی سه روز دیگر؟» گفت: «بله.»گفتم: «نمی‌توانم. با شرکت قبلی تسویه نکرده‌ام. نزدیک‌ترین زمان برای شروع کارم، یک ماه دیگر است.» پرونده‌ام را برداشت و نزد هیئت‌مدیره برد. پس از چند دقیقه برگشت و گفت: «مدیرعامل نوشته: &quot;معذور هستند&quot;، اما نوشته: &quot;این فرد هر وقت پستی خالی شد، می‌تواند مشغول شود و نیاز به مصاحبه ندارد.&quot;»بعد از یک ماه، از وزارتخانه اخراج شدم و جذب کارهای بازار شدم که خود، داستانی دیگر دارد.پایان.5. واژه‌گزینی: می‌شم بدونم.</description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 15:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین اتو مبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%84-d6fjklxmrsua</link>
                <description>سال ۱۳۶۸ بود. از امتحان ایدئولوژی وزارتخانه‌ای که در آن حسابدار و استخدامِ رسمی بودم، رد شدم و حکم اخراجم را به دستم دادند. خودِ آن گزینش، داستان جداگانه‌ای دارد!تسویه‌حسابم نه ماه طول کشید. در این فاصله، برای تعلیق حکم اخراج، کلاس‌های تقویتی دینی برایم گذاشتند که چون در آن‌ها شرکت نکردم، حکم قطعی شد و بازخرید شدم.مبلغ ۱۲۰ هزار تومان بابت اخراج به صورت نقد به من دادند که ۳۰ هزار تومان آن برای وام ازدواج کسر شد و ۹۰ هزار تومان باقی ماند. با مشورت همسرم، تصمیم گرفتیم اتومبیلی بخریم. این پول، کفاف خرید یک «ژیان» را هم نمی‌داد.همسرم تصمیم گرفت طلاهایش را بفروشد تا بتوانیم یک ماشین چهاردر خارجی بخریم. با یاری او، به مبلغ ۲۷۰ هزار تومان رسیدیم و دنبال آگهی‌ها و سفارش به دوستان افتادیم.پسرم تازه یک‌ساله شده بود. او را با کالسکه سوار کردیم و به شهرک فرهنگیان، روبروی شهرک پاس، رفتیم. زهره، همسرم، روی تابلو اعلانات، آگهی یک «هیلمن» چهاردر اونجر مدل ۷۵ را دید. شماره تماس آگهی را گرفتیم و رفتیم جلوی تلفن سکّه ای. مردی که از صدایش مشخص بود میانسالی را رد کرده، گوشی را برداشت و شروع کرد به توضیح دادن که چقدر فوری به پول نیاز دارد چون پسرش در خارج از کشور اعلام نیاز کرده است. قیمت را گفت: ۲۷۵ هزار تومان. هر چه کردیم، حتی ۵ هزار تومان هم تخفیف نداد. با این پول می‌توانست ۶۰۰۰ دلار برای پسرش بفرستد.برای فردا قرار بازدید گذاشتیم. دوباره ناصر (پسرم) را در کالسکه گذاشتم و به شهرک فرهنگیان رفتم. ماشین را دیدم و چون تجربه‌ای نداشتم، از صاحبش خواستم ماشین را در اختیارم بگذارد تا ببرم به کسی نشان دهم و اگر اوکی شد، با پول برگردم. او هم، بدون اینکه مرا بشناسد، ماشین را به من داد و فقط خواهش کرد تا فردا تکلیف را مشخص کنم. ناصر را روی صندلی جلو نشاندم و کالسکه را در صندوق عقب گذاشتم.به خانه آمدم و بچه را به همسرم دادم. به مقصد میدان قزوین، وارد اتوبان ایوبی شدم. من نمی‌دانستم دنده عقب این ماشین، کنار دنده یک جا می‌خورد. پشت چراغ شهرآرا، هر کاری کردم ماشین به جلو حرکت نکرد و دنده عقب می‌رفت. به هر بدبختی بود، ماشین را سروته کردم و از طریق اتوبان پارک‌وی و خیابان‌های جمهوری و کارگر، تمام مسیر را دنده عقب رانندگی کردم تا به جلوی تعمیرگاه رفیقم رسیدم. گردنم خشک شده بود. یادم افتاد آن پیرمرد هم محافظ گردن بسته بود. در نگاه اول فکر کردم با ماشین چپ کرده و گردنش آسیب دیده، اما بعد از پیمودن ۱۵ کیلومتر با دنده عقب، خودم هم حال او را درک کردم!رفیقم آمد نشست توی ماشین و خیلی راحت با دنده یک، آن را به داخل گاراژ برد. چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌آمد! مکانیک گفت: «ماشین سالم است و می‌ارزد.»خوشحال سوار شدم و با عوض کردن دنده، به خانه رسیدم. بچه، زهره و یک کیسه پول را برداشتم و نزد آن پیرمرد با معرفت برگشتیم. اولش گفتم که ۵ هزار تومان کم دارم و تخفیف خواستم. گفت: «با همین پول ببر و هر وقت داشتی، ۵ تومان را بیاور.»آن زمان، این مبلغ برابر با یک ماه حقوق من بود. به قول مادرم، می‌گفت: «ماشینش اومد داشت برات.» چون در ماه اول، ۱۰۰ هزار تومان سود خالص داشتم. مادرم فکر می‌کرد من به اداره می‌روم و فقط زهره می‌دانست که من «قاچاقچی» شده‌ام!چه قاچاقی؟ ویدئو ۱۰۱ آیوا! حکم هر دستگاه ویدئو، ۷۵ ضربه شلاق و ۶ ماه حبس بود. به دلیل همین مجازات، هیچ مغازه‌داری حاضر نبود دستگاه را داخل مغازه نگه دارد و من با هیلمن عزیزم، اطراف خیابان جمهوری، آماده تحویل دادن بودم. همیشه در صندوق عقب، چند دستگاه ویدئو داشتم.آن قدر سفرهای قشنگی با اولین اتومبیلم رفتم که هنوز با ماشین‌های مدل بالا هم چنین تجربه‌ای نکرده‌ام. یک سال هم نگذشته بود که به فکر خرید یک «دوو اسپرو» افتادم و این هیلمن را به کارگر عزیزم، جواد، دادم.واقعاً مثل اولین عشق، خاطرش همیشه در ذهنم هست. در هوای سرد زمستان، رویش پتو می‌انداختم که سردش نشود و مثل یک موجود زنده، هوایش را داشتم. موقع آموزش رانندگی به زهره، وقتی داشت دنده عقب می‌رفت، ماشین را انداخت توی جوی حاشیه خیابان ولیعصر. آنقدر عصبانی شده بودم که یادم رفت بخش بیشتر پول این ماشین، از لطف و همیاری زهره بود.پایان.خرید ژان هم نمیدادخرید ژیانآ نهم نمی‌داد</description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 15:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان ناپاک4wd</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DA%A94wd-ljlljxdhzec1</link>
                <description>خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیشبا اینکه تجربه در رابطه نداشتم ،میدونستم که کمیته تو خیابانها میگرده و دختر و پسرها رو دستگیر و به پایگاه برده و به خونواده انها خبر و ابروریزی و...این باعث شد که برای دیدار محیط هایی رو در نظر بگیرم که به دور از چشمان ناپاک باشد ..کلک چال..پلنگ چال..دربند از مسیر کوچه تویسیر کانی..از جمله مکانهای مورد علاقه من بود ..یا اتوبوسهای بین شهری به صورت رفت و برگشت ..از تهران به مشهد و بلافاصله برگشت به تهران ..البته موقع برگشت زهره بین راه پیاده میشد و به خانه در شاهرود میرفت و هیچی بدتر از ادامه راه تا تهران بدون زهره برای من نبود ..ده ونک و خوردن حلیم بادمجان در رستوران قدیمی با دیزاین صندلی های لهستانی هم مکان ارزان و جالبی بود ..تمام این ملاقاتها در محیط های عمومی وبدون تماس دست !حتی !انجام میگرفت و حسرت یک تماس کوچک برای من ارزو بود ..تا اینکه روزی به دربند رفتیم ..وسط هفته بود و کوه خلوت ..از مسیر کوچه تویسیر کانی بالا رفتیم ..مه بود و حائلی مناسب در مقابل چشمان ناپاک ..مسیر سختیهایی داشت وگهگاهی زهره دست مرا میگرفت ..فقط همین ..اون روزها صدام حسین تهران رو مورد حملات موشکی قرار میداد..وما بی پروا از همه چیز راه میرفتیم و بی پایان حرف میزدیم ..که ناگهان صدای مهیبی کوه را به لرزه دراورد وریزه سنگها به هوا پرتاب شد ..این موشک موهبتی بود که صدام نصیب ما کرد ..چرا که زهره با تمام وجود من رو بغل کرده بود و حاضر به ول کردن نبود ..ترسیده بود اما برای من فرقی نمیکرد ..من لذت لمس کردن رو تجربه میکردم وگریزان به سمت پایین .به دربند رسیدیم وخیابانها یخ زده و لغزان بود .ناگهان گشت 4wdنظر هردو ما رو جلب کرد که از مقابل میامد ..هر چهار نفر نظر به راست ما رو نگاه میکردند و دستگیری ما قطعی بود ومن هم خیره به گشت نگاه میکردم که متوجه شدم در انی ان چهار نفر رو به چپ برگرداندند ،ارام به سمت زهره برگشتم که اورا در کنار خودم ببینم که متوجه شدم پایش لغزیده وبه شدت زمین خورده وهمین سبب شد آن گشت بی خیال ما شود ..چند باری دیگر به دربند رفتیم ولی نه مه ونه صدام مارا یاری نکردند ..روزی قرار گذاشتیم که به ایستگاه ۵برویم و دوستان زهره برای اولین بار ما رو همراهی کنند .محل قرار ساعت ۹صبح در ایستگاه ۵ تله کابین تعیین شد ..روز جمعه بود و من هم کوههای شمال تهران رو از قدیم زیر پا داشتم ..باتاخیر از خواب بلند شدم و وقتی به دربند رسیدم ساعت ۸صبح بود .از ترس اینکه دیر به محل قرار برسم از مسیر کوچه تویسیر کانی با حالت دو به سمت ایستگاه ۵ رفتم ..ساعت ۸.۴۵دقیقه به ایستگاه ۵رسیدم که کاملا تعطیل بود و روی میز چوبی بیرون رستوران که مشرف به تله کابین بود دراز کشیدم و نفس نفس میزدم ..از خستگی خوابم برد و با صدای شروع به کار تله کابین و نوار نقاله از خواب پاشدم ..شروع به کار تله ساعت ۹بود و من چشم از خروجی ایستگاه۵ برنمیداشتم که مبادا زهره و دوستانش را گم کنم ..اولین نفرات ساعت ۹۰۳۰امدند و بلعخره زهره ساعت ۱۱وارد ایستگاه شد ..با تعدادی از دختران دانشگاه الزهرا..من خوشحال وذوق زده به پیشواز رفتم ..هرچه نزدیکتر میشدم بی اعتنایی زهره بیشتر مشهود میشد ..مرا دیده بود ولی سر به زیر افکنده و نگاهم نمیکرد ..به نزدیکی هم رسیدیم وبی اعتنا از کنارم گذشت و همراه دوستانش رفت ..حتی به پشت سر هم نگاه نکرد..حجب و حیا نگذاشته بود به دوستانش حضور مرا اعلام کند و معرفیم نماید..رفت که رفت ومن هم عصبانی از این برخورد در مسیر دکلهای تله کابین شروع به دویدن به سمت ولنجک کردم ..ارتباط از طریق تولیدی نی نی کوچولو بود که باید تا سه شنبه صبر میکردم..ارتباط قطع شده بود ..من پکر و درمانده تو خونه میماندم و بیرون نمیرفتم ..ادرس خونه من رو داشت وقبلا وسیله ای برایم پست کرده بود ..نزدیک ظهر روز دوشنبه زنگ خانه به صدا درامد و خواهرم از طبقه بالا پرسید با کی کار دارید ؟صدای دختر جوانی را شنیدم که گفت دانشجو هستیم و دنبال خانه دانشجویی برای اجاره ..برق از سرم پرید ..زودی لباس پوشیدم ..وقتی به درب حیاط رسیدم دخترها به سر کوچه رسیده بودند و میرفتند ..دنبالشان دویدم ..در خیابان اصلی به انها رسیدم ..صدایشان کردم و به محض مواجه شناختمشان..دونفر از جمع ان ۵نفر ایستگاه ۵ بودند..دوستان زهره ..برای وصل آمده بودند ..زهره جریان را بهشان گفته بود و انها با ناباوری شرط بسته بودند که دروغ گفته و عرضه همچین کاری را ندارد..شرم و حیا باعث شد انروز جمعه قرار منعقد نگردد ولی ناراحتی زهره پس از ان سبب شد که دوستانش به داد ما برسند ..دوستانی که در ۴۰ سال گذشته همواره دوست بوده اند ..حمیرا و مریم..دوست قدیمی چیز دیگری است ..ادامه دارد￼</description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 12:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shararehmansour/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iqm0hvlmqqz7</link>
                <description>حسابدار بودم و بیکار ..یکی از رفقا پیشنهاد داد به جای او در تولیدی سیسمونی نوزاد در پاساژ اکسفورد چهار راه امیر اکرم به صورت نیمه وقت سر کار برم و ماهی دو هزارتومن در آمد داشته باشم .قبول کردم و رفتم و تو یک محیط شلوغ و پرسر و صدای چرخهای چین و زیگزال مشغول کار شدم .سرپرست این کارگاه مردی مهربان و جوان بود به اسم مهدی آقا..دو سه کارگر زن و دو مرد هم سن خودم پرسنل این تولیدی بودند ..میز کار من همان میز موجود در اطاق نمایش محصولات بود میزی پر از سوزن منگنه و قیچی و نخ و ...سمت راست میز یک قاب صندوق کاوه بود که همیشه کلید روی ان و باز بود .داخل ان هم پر بود از وسائل خیاطی ..میز من دو کشو داشت که تمام چکها و دسته چکها و پول نقد درون ان بی حساب و کتاب ریخته شده بود ..به عنوان حسابدار جایگاه هر کدام را تعریف و سرجایش میگذاشم ودر زمان دوساعتی که انجا بودم دفاتر را مینوشتم و مرتب کرده و میرفتم ..تذکرات من برای رعایت نظم فایده ای نداشت و دوروز بعد که میامدم وضعیت همان بود که بود ..دوباره همه چیز رو سر جای خود گذاشته و مرتب میکردم و کار رو شروع میکردم ..عجیب نبود که وضعیت عینی و ذهنی حسابها در تطابق با هم همواره مغایرت داشت و صندوق کسری نشان میداد و چکها مفقودی ..ظرف یک ماه سروسامانی به دفاتر دادم و گزارشی تهیه کردم از کسری صندوق و مفقودی چکها و فروش ...‌کم کم داشنند عادت میکردند که این حسابدار سخت گیر و مقرراتی است وباید رعایت نظم میز اورا دشته باشند ..تا اینکه سر و کله ۳چمدان زرد و قرمز و کرم قدیمی که یراق و قفل انها خراب بود پیدا شد که به بی نظمی قدیمی چهره جدیدی میداد و جاگیر بود .روزی با ناراحتی به مهدی آقا گفتم :نیم ساعت از وقت من صرف مرتب کردن قاب صندوق و کشوها و روی میز میشود و این چمدانها هم مزاحم است ..جا تنگه ..چه کارش کنم..مهدی آقا گفت اینها مال خواهر خانمم هست که دانشجوی دانشگاه الزهرا است و خراب شده اوردم تعمیر کنم ببرم براش..من که میدونستم مهدی آقا کار پشت گوش انداخته زیاد دارد ۳چمدان را با خودم به محل امیریه که چند چمدان ساز انجا بود بردم و تعمیر شد ه برگرداندم تا شاید اندکی از شلختگی میز کارم کم کنم ..وترفند من جواب داد و دور و بر من خلوت شد ..چند روز بعد که گرم کار و حساب کتاب بودم دختر خانمی در درگاه تولیدی ظاهر شد و با گفتن سلام توجه مرا جلب کرد ..سلام گفتم و خواستم بچه های تولیدی رو در جریان بگذارم که مراجعه دارند ..ولی دختر خانم با لحنی مهربان گفت شما منصور هستید؟نگاه من جذب چهره معصوم و زیبای دختر شده بود و سر تکان دادم ..او ادامه داد برای تشکر بابت تعمیر چمدانها تحفه ای از شاهرود اورده ..شیرینی پنجره ای ..چهره ای سبزه با چشمانی مهربان و درشت و ابروانی پیوسته ..مثل نقاشیهای مینیاتور ..هیچکس متوجه آمدنش نشده بود و من مهو تماشایش بودم ..جعبه شیرینی را روی میز گذاشت وگفت چطوری محبت شما رو جبران کنم ..من گفتم بیا با هم بریم سینما ..من با اینکه ۲۵ساله بودم تجربه اشنایی با دختری رو نداشتم ..او قبول کرد و اولین قرار من به لطف ۳چمدان با دختری زیبا در میدان ولی عصر منعقد گردید ..بالای میدان سمت چپ سینمایی بود که فیلم بیگانه با بازی فرامرز قریبییان را پخش میکرد ..دو بلیط خریدم و رفتیم تو دل تاریکی ..به جرات میتوانم بگویم بین دو صندلی ما یک نفر دیگر میتوانست جا بگیرد ..چون به قدری با ملاحظه نشسته بودیم که مبادا تماس دستی یا اتصال پا ما را هوایی کند ..اینکه فیلم چه بود و داستانش چه بود یادم نیست ولی یادمه موقع خداحافظی جلوی درب سینما با فاصله از هم ایستاده بودیم و سر به زیر خداحافظی کردیم ..او رفت و من با نگاه بدرقه اش کردم ..تا اینکه از تلفن سکه ای دانشگاه به تولیدی زنگ زد و باب رابطه آغاز شد ..من تا قبل تلفن نمیدانستم اسمش چیست ..گفت زهره!!ادامه داردشده بود شده بود رومنگا..اطانمایمحصولات</description>
                <category>منصور  شراره</category>
                <author>منصور  شراره</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 17:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>