<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir Sharifi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sharifia01</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:00:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1480940/avatar/sU2TlN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir Sharifi</title>
            <link>https://virgool.io/@sharifia01</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه هشتم - رقابت کامل (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-2-f0ihsbzrxq1e</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی هشتم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWARE[در شش دقیقه ابتدایی این جلسه، درباره مثال جلسه پیش صحبت می‌شود. این مثال در سخنرانی قبلی کاملاً پوشش دادیم]. https://vrgl.ir/p9rcB تصمیم به تعطیلی (Shut-down Decision)در جلسه قبل، گفتیم که در کوتاه‌مدت هیچ بنگاهی نمی‌تواند از بازار رقابت کامل خارج شود و یا به آن ورود کند. اما باید توجه داشت که بنگاه، با وجود اینکه از بازار خارج نمی‌شود، می‌تواند تولیدی نداشته باشد. به نقطه‌ای که در آن بنگاه، تولیدی برابر با صفر دارد، نقطه تعطیل بنگاه (Shut-down Point) می‌گوییم. بیایید با مثالی این موضوع را بهتر متوجه شویم. بیایید فرض کنیم که قیمت بازار برابر 10 دلار باشد و تابع هزینه ما هم، همان تابع قبلی، C(q) = 10 + 5q**2 باشد. در این صورت مقدار بهینه تولید را پیدا می‌کنیم:C = 10 + 5q**2 -----&gt; MC = 10qMC = p -----&gt; 10q =10 ----&gt; q* = 1پس زمانی که قیمت برابر با 10 دلار است، مقدار بهینه تولید 1 است. بیایید سود را در این حالت محاسبه کنیم:Profit = Revenue - Costs = p*q - (10 - 5q**2) = 1*10 - (10 - 5*(1)**2) = -5همان‌طور که می‌بینید، در نقطه q =1 بنگاه 5 دلار زیان می‌دهد. سوال اینجاست که آیا ارزشش را دارد که بنگاه همین یک واحد را تولید کند؟ آیا بهتر نیست که کلاً دست از تولید بکشد؟ برای جواب به این سوال، ابتدا بهتر است که سود (زیان) را زمانی که بنگاه هیچ تولیدی ندارد را محاسبه کنیم:Profit = Revenue - Costs = p*q - (10 - 5q**2) = 0*10 - (10 - 5*(0)**2) = -10همانطور که می‌بینید، اگر بنگاه 1 واحد تولید کند، -5 دلار و اگر تولید کند، -10 دلار زیان دارد. بنابراین، با مقایسه این دو حالت در می‌یابیم که بنگاه با این تابع هزینه باید به تولید 1 واحد ادامه دهد تا از زیان بیشتر جلوگیری کند.به طور کلی، در کوتاه‌مدت هزینه‌های ثابت از دست‌رفته‌اند و بنگاه باید تا جایی که بتواند هزینه‌های متغیر خود را پرداخت کند، به تولید ادامه دهد. بهتر بگوییم، در کوتاه‌مدت مقایسه بین قیمت، که در بازار رقابت کامل هزینه نهایی هم هست، و هزینه متغیر صورت می‌گیرد. به عبارتی، بنگاه تا جایی ادامه می‌دهد که درآمدش بیشتر از هزینه‌های متغیرش باشد. و اگر بخواهیم این نامعادله را به ازای هر واحد بگوییم، تا جایی که قیمت بیشتز از هزینه متغیر متوسط باشد:R &gt; VC  or p*q &gt; VC  -----&gt; p &gt; VC/q or p &gt; AVCبنابراین، نقطه‌ای که p = AVC است نقطه تعطیلی بنگاه است که در آن نسبت به تولید و عدم تولید بی‌تفاوت است. همچنین، اگر p &lt; AVC به طور قطع از تولید دست می‌کشد.بیایید این نقطه را برای مثال خودمان به دست آوریم:C(q) = 10 + 5q**2MC = p = 10q  -----&gt; q = p/10  (I)VC = 5q**2 -----&gt; AVC = 5q  ----(I)---&gt; AVC = 5*p/10 = 0.5pShut-down: AVC &gt; p ----&gt; 0.5p &gt; p (Never can be true)همان‌طور که می‌بینید، این بنگاه هیچگاه در کوتاه‌مدت تعطیل نمی‌شود، چرا که هیچ‌وقت هزینه متغیر متوسط آن (به هنگام تولید بهینه) بیشتر از قیمت بازار نیست. این موضوع در نمودار زیر نمایش داده شده است. همان‌طور که می‌بینید، در هر قیمت (خط‌های نقطه‌چین)، هزینه‌ متغیر متوسط از قیمت پایین‌تر است.خبر خوب: به منحنی عرضه بنگاه در بازار رقابت کامل رسیدیم. منحنی عرضه تمایل به پذیرش (Willingness to accept) یا پایین‌ترین قیمتی که یک فروشنده تمایل دارد بابت فروش یک واحد اضافی از کالا دریافت کند، را نشان می‌دهد. این تمایل همان هزینه‌نهایی است. بنگاه چنانچه P &gt; AVC (در بازار رقابت کامل MC = p) یا            MC &gt; AVC باشد، تمایل به عرضه دارد. و این تمایل را منحنی هزینه نهایی نشان می‌دهد. در واقع، عرضه بنگاه، هزینه‌نهایی بنگاه است زمانی که MC &gt; AVC باشد. این موضوع را در نمودار زیر می‌بینید. گفتیم که در مثال ما همیشه MC &gt; AVC است،‌ پس منحنی عرضه ما از مبدا مختصات می‌گذرد و در واقع همان منحنی هزینه ‌نهایی است. سوال: منحنی عرضه بازار از کجا به دست می‌آید؟‌ ما تا به اینجا منحنی عرضه در کوتاه‌مدت را رسم کردیم. برای رسم منحنی عرضه بازار، در کوتاه‌مدت، کافیست منحنی عرضه بنگاه‌ها در بازار را به صورت افقی جمع کنیم. به نمودار زیر دقت کنید. در اینجا S1 فقط عرضه یک بنگاه را نشان می‌دهد که مثلاً در قیمت 30 دلار 3 واحد تولید می‌کند. منحنی S2 جمع تولید دو بنگاه یکسان را نشان می‌دهد. به طوری که، در قیمت 30 دلار این دو بنگاه جمعاً 6 واحد تولید می‌کنند. منحنی S3 جمع تولید دو بنگاه یکسان را نشان می‌دهد. به طوری که، در قیمت 30 دلار این دو بنگاه جمعاً 9 واحد تولید می‌کنند. اگر همین‌گونه ادامه دهیم و تولید نمام بنگاه‌ها را در قیمت‌های مختلف جمع کنیم به عرضه بازار می‌رسیم. دقت کنید که هر چه عرضه بنگاه بیشتری را جمع می‌کنیم، عرضه افقی‌تر می‌شود یا کشش‌پذیرتر. بنابراین، در یک مثال افراطی که بی‌نهایت بنگاه وجود داشته باشد،‌ عرضه بازار در کوتاه‌مدت کاملاً‌ کشش‌پذیر است. تعادل در کوتاه‌مدتبا به دست‌آوردن عرضه بازار، به مطالب سخنرانی اول و تعادل تقاضا بازار و عرضه بازار برمی‌گردیم. برای به دست آوردن این تعادل،‌ در کوتاه‌مدت، باید مراحل زیر را طی کنیم:داشتن تابع تولید، r و w و رسیدن به تابع هزینه:q = f(K-bar, L), r and w ------&gt; C(q) = 10 + 5q**22. پیدا کردن مقدار به ازای قیمت (حداکثرسازی سود):MC = p ----&gt; 10q = p ---&gt; q = p/10   این معادله همان عرضه بنگاه است3. پیدا کردن عرضه بنگاه: با داشتن تعداد بنگاه‌ها در یک بازار می‌توانیم عرضه بازار را پیدا کنیم. در اینجا فرض می‌کنیم که تعداد بنگاه‌ها برابر 6 است (جلوتر می‌فهمیم که این عدد 6 از کجا آمده است):Q = nq = 6*(p/10) = 3/5*p4.تابع تقاضا: نحوه استخراج توابع را در جلسات ابتدایی دیدیم. فرض می‌کنیم که تابع تقاضای ما در این بازار برابر است با:Q = 48 - p5. تعادل عرضه و تقاضا:Q = 48 - p (Market&#x27;s Demand)   (I)Q = 3/5*p (Market&#x27;s Supply)      (II)(I), (II) --------&gt; 48 - p = 3/5*p -----&gt; p = 30  (Market&#x27;s Price Equilibrium)p = 30 ----&gt; Q = 48 - 30 = 18      (Market&#x27;s Quantity Equilibrium)p = 30 ----&gt; MC = p ----&gt; 10q = 30 ----&gt; q = 3 (Each firm&#x27;s supplied quantity)Q = 18, Q = nq --------&gt; 18 = n*3 -------&gt; n = 6و این تعادل بازار در کوتاه‌مدت است. دیدیم که با داشتن عرضه و تقاضای بازار،‌ دریافتیم که قیمت تعادلی بازار 30 دلار و مقدار تعادلی بازار 18 واحد است. با داشتن قیمت و بهینه‌یابی هر بنگاه (MC = p) دریافتیم که هر بنگاه 6 واحد تولید می‌کند و برای تامین مقدار تعادلی بازار، 6 بنگاه در این بازار وجود دارد.رقابت در بلندمدترقابت در بلندمدت مشابه کوتاه‌مدت است، فقط با یک تفاوت مهم: در بلندمدت ورود و خروج به بنگاه میسر است و از همین رو دیگر تحلیل تصمیم به تعطیلی بنگاه را نخواهیم داشت. در واقع، در بلندمدت دیگر هزینه ثابت نداریم و تمام هزینه‌ها متغیر است. بنابراین، بنگاه اگر در باندمدت سود کند، در بازار می‌ماند (یا وارد می‌شود)‌ و اگر ضرر کند، از بازار خارج می‌شود. زمانی که داشتیم عرضه بازار را به دست می‌آوردیم گفتیم که جلوتر خواهیم دید که چگونه تعداد بنگاه‌ها در یک بازار تعیین می‌شود. برای رسیدن به این عدد، باید رقابت در بلندمدت،‌ جایی که ورود و خروج بنگاه‌ها آزاد است،‌ را در نظر بگیریم. به صورت کلی می‌توانیم بگوییم که در بلندمدت اگر سود مثبت باشد، بنگاه‌های جدیدی وارد می‌شوند و اگر منفی باشد، بنگاه‌ها از بازار خارج می‌شوند. در نتیجه این دو خصوصیت، در تعادل بلندمدت سود هر بنگاه برابر با صفر است.Profit &gt; 0 -------&gt; Enter  (|)Profit &lt; 0 -------&gt; Exit     (||)(|), (||) ------&gt;  Profit = 0بنابراین، اگر سود مثبت باشد، بنگاه‌ها به ورود به بازار ادامه می‌دهند، اگر سود منفی باشد، بنگاه‌ها به خارج شدن از بازار ادامه می‌دهند تا سود برابر صفر شود. پس، نکته اصلی این است که تعادل بلندمدت دارای خصوصیتی است که در آن سود برابر صفر است.دانستن این خصوصیت به تنهایی به درد نمی‌خورد. بیایید مثالی بزنیم. در نمودار زیر بازار کامپیوترهای شخصی (PC) در سمت راست و نحوه عرضه بنگاه Dell در سمت چپ نشان داده شده است. بیایید فرض کنیم که در دهه 90 میلادی هستیم که تعداد کمی از بنگاه‌‌ها عرضه کننده این دستگاه‌ها بودند. در این زمان،‌ منحنی عرضه کوتاه‌مدت ما SR1 است و قیمت تعادلی بازار برابر p1 است. اگر به نمودار هزینه‌های Dell نگاه کنید، تقاطع MC و p1 مقدار بهینه q1 را می‌دهد. یعنی با داشتن منحنی عرضه کوتاه‌مدت SR1 و قیمت p1 بنگاه Dell تعداد q1 واحد تولید و سود Π1 (مستطیل آبی کم‌رنگ در سمت راست) را از آن خود می‌کند. می‌بینید که سود بنگاه زیاد است و از آنجایی که بازار رقابتی است، بنگاه‌ها جدید با دیدن این سود وارد بازار می‌شوند و منحنی عرضه کوتاه‌مدت این بار SR2 می‌شود و قیمت تعادلی p2 را به ما می‌دهد. در این قیمت، بنگاه Dell تعداد q2 واحد تولید و سود Π2 (مستطیل آبی پررنگ در سمت راست) را از آن خود می‌کند. می‌بینید که سود کمتر و منحنی عرضه کوتاه‌مدت با ورود بنگاه‌های جدید افقی‌تر شده است. بنابراین، ورود بنگاه‌ها همینجوری ادامه می‌یابد تا سود برابر صفر شود.پس دیدیم که اگر سود در رقابت، مثبت باشد،‌ با ورود بنگاه‌های جدید و افقی‌تر کردن عرضه، قیمت کاهش و سود را صفر می‌شود.بیایید مثالی در مقابل بنگاه Dell را بررسی کنیم. بیایید فرض کنیم که در بازار کامپیوترهای اصلی هستیم  (منظور Mainframe Computers است، کامپیوترهایی که قبل از معرفی کامپیوترهای شخصی از آن استفاده می‌شده و یه جورهایی جانشینی بین این دو نوع کامپیوتر بسیار یاد است. به نظرم،‌ اگر متوجه نشدید این عبارت را گوگل کنید). و بنگاه IBM در این بازار قرار دارد. در ابتدا،‌ عرضه کوتاه‌مدت برای این بازار SR1 است و قیمت تعادلی p1 را به ما می‌دهد. در این قیمت،‌ تولید IBM تعداد q1 واحد است و ضرری برابر با مستطیل آبی رنگ در زیر دارد. با دیدن این ضرر، بسیاری از بنگاه‌ها، مخصوصاً‌ آنهایی که هزینه زیادی برای سرمایه فیزیکی داده‌اند، از بازار خارج می‌شودند و در نهایت عرضه کوتاه‌دت به شکل SR2 می‌شود. همان‌طور که می‌بیند، با این منحنی عرضه قیمت تعادلی بازار برابر p2 است و تولید IBM تعداد q2 واحد است و از آنجایی که هزینه نهایی برابر با قیمت است، سود آن صفر است.پس دیدیم که اگر سود در رقابت، منفی باشد،‌ با خروج بنگاه‌های جدید و عمودی‌تر شدن عرضه، قیمت افزایش و سود را صفر می‌شود (زیان از بین می‌رود). در شکل زیر، منحنی عرضه بلندمدت برای بنگاه را داریم. همانطور که می‌بینید، در این حالت،‌ منحنی عرضه برابر قسمتی از هزینه نهایی بلندمدت است که در بالای منحنی هزینه متغیر کوتاه‌مدت قرار دارد (مشابه کوتاه‌مدت). اما عرضه بازار در بلندمدت به شکل زیر و کاملاً افقی است. از آنجایی که در بلندمدت سود برابر صفر است و همه بنگاه در شرایط MC = P تولید می‌کنند، عرضه کاملاً کشش‌پذیر است. به عبارت دیگر، اگر بنگاه بالاتر از این قیمت، قیمتی را تعیین کند، فروشی نخواهد داشت و اگر پایین‌تر از آن تولید کند، با زیان همراه خواهد بود. نتیجه کلی: رقابت اولاٌ، در کوتاه‌مدت، بنگاه‌ها را مجبور می‌سازد که در شرایط حداقلی هزینه یا MC = P تولید کنند. دوماً، دربلندمدت، با وجود ورود و خروج بنگاه‌ها، همه بنگاه‌ها را به جایی می‌رسانند که سود صفر داشته باشند و به عبارتی، MC = P = AVC برقرار باشد. بنابراین، منحنی عرضه بازار در رقابت کامل و در بلندمدت، افقی و کاملاً کشش‌پذیر است.خب، مدل رقابتی ما کامل شد. الان، به مشکلات فرضیات و عدم تطابق آنها با واقعیت به چند نکته‌ای می‌پردازیم. سوالی که ممکن است پیش بیاید این است که ما افراد زیادی را می‌بینیم که در بازارهای رقابتی (تقریباٌ تنها بازاری که خیلی به مدل ما نزدیک است، بازار سهام نیویورکه) فعالیت می‌کند و سود زیادی می‌برند، آیا این با مدل ما تطابق دارد؟ جواب این است که در مدل گفتیم که بنگاه‌ها در کوتاه‌مدت سود می‌کنند، اما در بلندمدت سودی نمی‌کنند. بنابراین، سودی که افراد از این بازارها می‌کنند، در مدل ما گنجانده شده است و افرادی که به عنوان مثال در بازارهای سرمایه کار، جایی که انتظارات آینده تاثیرگذار است، کار می‌کنند، تقریباً در بلندمدت سود اقتصادی‌ای نخواهد داشت. البته، فاصله‌ای بین مدل و واقعیت هست و این به دلیل فرضیات متعددی است که بسیار سخت است که یکجا جمع شوند و شرایط رقابتی را ایجاد کنند.یکی از مشکلاتی که بازارها را از حالت رقابتی دور می‌کند، وجود موانع بر سر ورود است. این موانع اکثراً به دلیل وجود هزینه‌ ازدست‌رفته بالا و همچنین اعمال قدرت در برابر ورود بنگاه‌های جدید است. مثلاً در زمینه گذاشتن خطوط برق یا لوله‌های فاضلاب یا آب،‌هزینه از دست‌رفته زیادی نهفته است، همین که شما خطوط برق یا لوله آب را کشیدی دیگه نمی‌‌تونی هزینه‌اش را برگردانی. علاوه بر این،‌ در برخی جاها به دلیل قدرت بالا برخی از بنگاه‌ها معمولاً از ورود بنگاه‌های جدید جلوگیری می‌شود. این هزینه‌های ازدست‌رفته و موانع بر سر ورود باعث می‌شود که برابری بسیاری مجموع هزینه‌ها بیشتر از درآمد باشد، و درنتیجه سود منفی شود، و بنگاه‌ها از ورود به بازار منصرف شوند.نکته‌ی دیگر تفاوت بنگاه‌ها در هزینه‌هاشون و یا رانت اقتصادی، طبیعی و غیرطبیعی، است. به عنوان مثال، به نمودار زیر توجه کنید. این نمودار هزینه متوسط برای تولید کتان به ازای هر میلیارد کیلوگرم را نشان می‌دهد. به عنوان مثال حداقل هزینه متوسط برای تولید کتان در پاکستان 0.71 دلار و در آمریکا 1.56 دلار است. بیایید فرض کنیم که تقاضا جهانی برای کتان یک میلیارد کیلوگیرم است. در این شرایط، پاکستان تمام این مقدار را تامین می‌کند و بنگاه‌ها در پاکستان با رقابت با یک دیگر در بلندمدت سود صفر را خواهند داشت. اکنون، بیایید فرض کنیم که تقاضا جهانی براب کتان 5 میلیارد دلار است. در این حالت، کشورهای پاکستان، آرژانتین، استرالیا، برزیل، نیجریه، ترکیه و آمریکا کتان تولید می‌کنند و قیمت برابر 1.71 دلار خواهد بود. در اینجا در آمریکا، با هم رقابت سختی دارند و سودشان در بلندمدت برابر صفر خواهد بود. اما در کشوری مانند پاکستان که تقریبا 2 میلیارد کیلوگرم از تقاضا را تامین می‌کند، در بلندمدت سود مثبت خواهد داشت. این موضوع گزاره مدل ما که در بلندمدت، سود بنگاه‌ها صفر است را به دلیل وجود رانت‌های متنوع برای برخی از تولیدکنندگان، نقض می‌کند.نکته دیگر این است که تا به اینجا کار، فرض کردیم که قیمت عوامل تولید (دستمزد و نرخ اجاره‌ای) ثابت است (این موضوع اندکی سخته و در سخنرانی‌های جلوتر به هنگام تدریس بازار عوامل تولید بیشتر توضیح داده می‌شود، اما الان بدانید که یکی از فرض‌های بازار محصول رقابتی این است که بازار عوامل تولید نیز رقابتی است و در نتیجه قیمت آنها همیشه ثابت است). اما بعضی وقت‌ها اینگونه نیست و بازار عوامل تولید دارای عرضه صعودی است. به نمودار زیر نگاه کنید. فرض کنیم که بنگاهی می‌خواهد تولید خود را افزایش دهد، و در نتیجه باید نیروی کار بیشتری استخدام کند. با تقاضا بیشتر برای نیروی کار، و صعودی بودن عرضه نیروی کار) دستمزدها افزایش می‌یابد و در نتیجه هزینه تولید نیز زیاد می‌شود.زیاد شدن هزینه تولید به معنای بالا رفتن منحنی هزینه نهایی و هزینه متوسط است ( از MC1 به MC2 و از AC1 به AC2 رفته‌ایم). و از آنجایی که می‌هواهد بنگاه تولید خود را از q1 به q2 افزایش دهد، قیمت تعادلی افزایش می‌یابد و منحنی عرضه محصول هم در بلندمدت، صعودی می‌شود. نتیجه: در مدل، ما قیمت عوامل تولید را ثابت را ثابت در نظر گرفتیم، یعنی اگر تولید افزایش یابد، همچنان قیمت عوامل تولید ثابت است. اما در حقیقیت اینگونه نیست و عرضه عوامل تولید صعودی است، به معنای آنکه با افزایش تولید، قیمت و در نتیجه، هزینه تولید افزایش می‌یابد. همه اینها منجر می‌شود که دیگر منحنی عرضه بلندمدت بازار افقی نباشد و بلکه، شکل صعودی به خود بگیرد. به پایان سخنرانی هشتم رسیدیم. در جلسه آینده به مبحث بازارهای انحصار کامل می‌پردازیم. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 20:51:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه چهاردهم - انحصار چندجانبه (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%87-2-fjgkkqltpv0v</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی چهاردهم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدر جلسه قبل، به این پرداختیم که رفتار بنگاه‌‌ها در بازار انحصار چندجانبه، زمانی‌ که همکاری نمی‌کنند (رقابت می‌کنند) چگونه است. همچنین، در ابتدا جلسه،‌ توضیح دادیم که این بنگاه‌ها می‌توانند با هم همکاری کنند و با ایجاد یک کارتل،‌ به مانند یک انحصارگر عمل کنند. در این جلسه، در ابتدا به کارتل‌ها می‌پردازیم و در آخر به مدل برتراند (رقابت قیمتی) می‌پردازیم.کارتل‌هادر جلسه قبل دیدیم که اگر هواپیمایی American دست به انحصار بزند، چگونه سود خود را حداکثر می‌سازد:p = 339 - QRevenue = p*q = 339*Q - Q**2MR = 339 - 2QMR = MC = 147 ----&gt; 339 - 2*Q = 147 ----&gt; Q = 96, p = 243اکنون، به هنگام تشکیل کارتل، هر دو بنگاه یک انحصار را تشکیل می‌دهند. در واقع، نحوه حداکثرسازی سودشان مشابه زمانی است که یک بنگاه انحصاری وجود دارد، با این تفاوت که در آخر مقدار بهینه را با هم سهیم می‌شوند. بنابراین، در این مثال، با تشکیل کارتل، هر بنگاه 96/2 یا 48 مقدار تولید می‌کند. در این صورت، سود هر بنگاه به شکل زیر است:Profit = (p - MC)*q = (243 - 147)*48 = 4608در جلسه قبل دیدیم که اگر بنگاه‌ها با هم همکاری نمی‌کردند،‌ مقدار بهینه 64 واحد با قیمت 211 دلار است. بنابراین، سود بنگاه در این صورت به شکل زیر خواهد بود:Profit = (p - MC)*q = (211 - 147)*64 = 4096همانطور که می‌بینید، با تشکیل کارتل نسبت به رقابت با هم،‌ سود بنگاه‌ها افزایش می‌یابد، هرچند که اندازه بازار کاهش می‌یابد (‌از 64 واحد به هنگام رقابت به 48 واحد به هنگام تشکیل کارتل کاهش می‌یابد). سوالی که پیش می‌آید این است که چرا، با این که بنگاه عایدی بیشتری در کارتل دارد، دست به همکاری نمی‌زند؟ دلایل مختلفی برای عدم تشکیل کارتل در بازار چندجانبه وجود دارد که در این‌جا به چندی از آنها می‌پردازیم:1.  عدم ثبات: بیایید به مثال American , United برگردیم. دیدیم که با تشکیل کارتل، هر کدام از این بنگاه‌ها 48 پرواز خواهند داشت. اما بیایید فرض کنیم که American تقلب کند و تعداد پروازهای خود را به 50 ارتقا دهد. در این صورت قیمت بازار به شکل زیر به دست می‌آید:P = 339 - Q = 339 - qA - qU = 339 - 50 - 48 = 241در نتیجه، با افزایش دو واحدی در پروازهای American قیمت بازار به اندازه 2 دلار کاهش می‌یابد. بیایید در این قیمت سود دو بنگاه را حساب کنیم:American Airline&#x27;s Profit = (p - MC) * qA = (241 - 147) * 50 = 4700United Airline&#x27;s Profit = (p - MC) * qU = (241 - 147) * 48 = 4512قبل از اینکه American دست به تقلب بزند، سود هر دو بنگاه 4608 دلار بود. با انجام تقلب، سود American به 4700 افزایش و سود United به 4512 کاهش می‌یابد. در واقع، American با پرواز بیشتر، قیمت پرواز را کاهش داده است، اما از آنجایی که تعداد پروازهای خودش افزایش یافته، از سودش کم نمی‌شود. در واقع، بعد منفی افزایش خدمات (کاهش قیمت)  را به United تحمیل کرده است و بعد مثبت (افزایش سود ناشی از افزایش مقدار تعادلی) را از آن خود کرده است. بنابراین، دیدیم که کارتل‌ها به دلیل تقلب اعضا، معمولاً ثبات خاصی ندارند.2. غیرقانونی بودن: در دهه‌های آخرین قرن نوزدهم، شاهد پدید آمدن کارتل‌های بسیاری در آمریکا بودیم. این کارتل‌ها در صنعت‌های زیادی شامل نفت، راه‌آهن، مالی، تنباکو و غیره رخ داد. این بنگاه‌ها برای بیشتر کردن سودشان در کنار هم قرار می‌گرفتند و برای جلوگیری از تقلب‌ها و داشتن ثبات کافی، افرادی را در راس کارتل قرار می‌دادند که تمام بنگاه‌ها به آن اطمینان داشتند و آن را Trust می‌نامیدند. به عنوان مثال Standard Oil Company با رهبری Rockefeller از کارتل‌های موجود در زمینه نفت بود. در اواخر این قرن [زمان درست آن در دهه 1880 است و توسط فردی به نام Sherman] با این Trustها مبارزه کردند و بعدها این قوانین را قوانین Anti-Trust نامگذاری کردند. با این قانون از تشکیل بسیاری از کارتل‌ها جلوگیری شد. به عنوان مثال، در دهه 20 و 30 میلادی، بنگاه‌ها در صنعت فیلمسازی، که صنعتی با انحصار چندجانبه حساب می‌شود، شروع به خرید سینماها کردند. قبل از این، این بنگاه‌ها باید فیلم‌ها را به سینماها می‌فروختند، اما در این دو دهه هر بنگاه با خرید سینما‌ها آنها را مجاب می‌کرد که فقط فیلم‌ها ساخت یک بنگاه را پخش کند. در نتیجه این کار، انحصار زیادی شکل گرفت که توسط قوانین Anti-Trust با آنها مبارزه شد و در نهایت بساطشان برچیده شد. اما آیا وضع این قوانین به این معنی بود که بنگاه‌ها از تلاش برای کارتل کردن دست کشیدند؟ خیر، این فقط به این معنی بود که آنها به صورت پنهانی‌تری دست به تشکیل کارتل می‌زدند. .به عنوان مثال، در اوایل دهه 2000، صنایع هواپیمایی با مشکل بزرگی روبرو بودند، زیرا قیمت نفت به دلیل جنگ عراق و عوامل دیگر در حال افزایش بود. قیمت نفت به شدت بالا می رفت و صنعت هواپیمایی با مشکل مواجه بود. بنابراین در سال 2004، خطوط هوایی British Airlines و Virgin Atlantic مذاکرات محرمانه‌ای در مورد اساساً کارتل کردن بازار برخی از خطوط هوایی داشتند. و کاری که آنها انجام دادند این بود که گفتند، اگر به وضوح قیمت‌های خود را با هم تنظیم کنیم، مردم متوجه خواهند شد. بنابراین برای انجام این کار در عوض، ما هزینه های اضافی سوخت را به صورت حساب اضافه می کنیم. یعنی در واقع به مشتری بگویند که نفت در حال گران شدن است، قیمت شما تغییر نکرده است، اما اکنون هزینه اضافی سوخت روی قبض شما وجود دارد. و این هزینه اضافی سوخت چیزی خواهد بود که مردم به آن توجه نخواهند کرد زیرا متوجه نمی‌شوند که ما با هم آن را افزایش می‌دهیم. و این هزینه‌های اضافی سوخت به سرعت از 10 دلار به 120 دلار در هر پرواز افزایش یافت. آنها اساساً هماهنگ کردند، اما سعی کردند با هماهنگ کردن نه بر سر قیمت برچسب، بلکه بر روی این چیزی که به نوعی در پایین بلیط شما قرار دارد، بلکه به عنوان اضافی شارژ سوخت باشد.بنابراین این برای مدتی کار کرد، اما بعد چه اتفاقی افتاد؟ خب اتفاقی که افتاد معضل زندانی بود. وکلای خطوط هوایی Virgin Atlantic شروع به نگرانی کردند که مبادا سرنگون شوند. و آنها گفتند: خب، اگر ابتدا به فدرال رزرو برویم و خطوط هوایی British Airlines را نابود کنیم، شاید معامله بهتری داشته باشیم. بنابراین آنها اساساً زندانی بودند که فرد دیگر را متهم می‌کردند. و نتیجه نهایی این بود که Virgin Atlantic جریمه ای پرداخت نکرد و خطوط هوایی British Airlines بیش از 500 میلیون دلار پرداخت کرد. خطوط British Airlines به وضوح معضل زندانی را مطالعه نکرد و متوجه نشد که آنها باید اول از همه در حمله به Virgin Atlantic جلو می رفتند و همین جریمه زیادی را به آنها تحمیل کرد. گاهی اوقات کارتل ها به طور علنی در عموم فعالیت می کنند.  بیایید در مورد احتمالاً بزرگترین کارتل امروز در آمریکا، لیگ ملی فوتبال صحبت کنیم. لیگ ملی فوتبال - فوتبال محبوب ترین ورزش در آمریکا، سودآورترین ورزش در آمریکا است - 32 تیم وجود دارد، و آنها اساساً 32 بنگاه هستند که وظیفه آنها تولید فوتبالی است بیشترین امتیاز را بگیرد. اکنون، این کسب‌وکارها انگیزه زیادی برای تبانی با همتایان خود برای حق پخش تلویزیونی دارند. بنابراین، اگر آنها به جای رقابت با هم همکاری کنند، درآمد بیشتری از پخش تلویزیونی دارند. و بنابراین، لیگ فوتبال به صورت یک بسته کلی از حق پخش تلویزیونی تمام بازی‌ها را به فروش می‌رساند. در واقع، لیگ ملی فوتبال به معنای واقعی کلمه به صراحت می گوید: &quot;ما یک کارتل متشکل از 32 تیم داریم. ما حق انحصار پخش تلویزیونی این بازی ها را می فروشیم.&quot; حالا چطوری از این قوانین Anti-trust فرار کردند؟ خب، اساساً، در سال 1957، آنها منهدم شدند. و دادگاه حکم کرد که NFL قوانین ضد تراست را نقض می کند، ولی  NFL هنوز در قرارداد تلویزیونی خود حدود 40 میلیارد دلار درآمد دارد [معادل یک پنجم GDP ایران در سال 1399]. چی شد؟ کنگره فقط آنها را مستثنی کرد. ما می دانیم که آنها ضد تراست را نقض می‌کنند، اما ما قانونی را تصویب می‌کنیم که آنها را از قانون ضد تراست مستثنی می‌کند و به آنها اجازه می دهیم این کار را انجام دهند. بنابراین اساساً ثابت می‌کند که آمریکایی‌ها فوتبال را بیشتر از بازار آزاد دوست دارند، و اساساً، اکنون یک صنعت فوتبال کارتل‌شده در آمریکا داریم.بیایید از کارتلی صحبت کنیم که آن را خود دولت به وجود آورد. تا قبل از دهه 1980، ایالات متحده بر تجارت تولید خودرو تسلط داشت. از اواخر دهه 70، ژاپن شروع به هجوم بزرگی به تولید خودرو کرد. از طرفی، در اوایل دهه 1980، آمریکا در یک بحران اقتصادی بود و خودروسازان در ایالات متحده واقعاً از اینکه ژاپن این همه بازار ما را در اختیار گرفته بود، عصبانی بودند. بنابراین، خودروسازان می خواستند میزان ورود خودروهای ژاپنی به آمریکا را محدود کنند. در آن زمان، ریگان رئیس جمهور آمریکا به دنبال تجارت آزاد بود. بنابراین ریگان گفت: «خب، ما خودروهایی را که ژاپن می‌خواهد بفرستد محدود نمی‌کنیم، اما به ژاپن می‌گوییم، اگر شما می‌خواهید با محدودیت صادرات داوطلبانه موافقت کنید، ما مشکلی نداریم.&quot; بنابراین، آمریکایی‌ها به ژاپنی‌ها گفتند که ما با شما مذاکره نمی‌کنیم، به جای آن، شما داوطلبانه موافقت می‌کنید که تعداد خودروهایی را که به آمریکا می‌فرستید را کاهش دهید. ژاپن با خوشحالی با این کار موافقت کرد زیرا به معنای ساخت یک کارتل بود. شرکت های ژاپنی برای فروش خودروها در آمریکا مجبور بودند با یکدیگر رقابت کنند. حالا مثل این است، بنگاه‌ها دور هم جمع می‌شوند و تعداد ماشین‌هایی که می‌فرستند را محدود کنند. بنابراین، اساساً، این محدودیت صادرات داوطلبانه اساساً کارتل شد و هیچ شرکتی نتوانست تقلب کند. در آخر، چی شد؟ متوسط ​​قیمت یک ماشین ژاپنی در آمریکا 1200 دلار افزایش یافت. سود خودروهای ایالات متحده افزایش یافت، اما مصرف کنندگان آمریکایی بیشتر از سود تولیدکنندگان، ضرر کردند. و در خالص، برآوردها حاکی از آن است که مصرف کنندگان ایالات متحده حدود سه میلیارد ضرر کردند و از رفاه‌شان کاسته شد.مقایسه تعادل‌هاتمام این مثال‌ها را بررسی کردیم تا به اقتصاد رفاهی برسیم و تحیلیل رفاهی کنیم. اما قبل از آن، بیایید مقدار و سود را به هنگام رقابت کامل هم بدست بیاوریم. در رقابت کامل MC = P و سود بنگاه صفر است. از آنجایی که هزینه نهایی برابر 147 است، قیمت بازار نیز به همین مقدار خواهد بود:Q = 339 - P = 339 -147 = 192بنابراین،‌ می‌توانیم کاهش رفاه اجتماعی را با حرکت از رقابت کامل به انحصار کامل در دو چیز ببینیم:   کاهش بزرگی بازار ( کاهش مقدار تعادلی) افزایش سود (‌یا قدرت بازاری Markup) هر بنگاهبنابراین، نکته‌ای که این تعادل‌ها به ما نشان می‌‌دهد این است که هر چه از رقابت کامل دور شویم، سود بنگاه‌ها بیشتر می‌شود و سایز بازار یا مقدار تعادلی کاهش می‌یابد. علاوه بر این، می‌بینید که انحصار چندجانبه چیزی بین رقابت کامل و انحصار کامل است. و نظریه بازی‌ها نشان می‌دهد که در یک صنعت، بنگاه‌ها در کجای این طیف قرار می‌گیرند ( به رقابت نزدیک می‌شوند و یا انحصار). نکته‌ای دیگر اینجا وجود دارد،‌ رفاه اجتماعی با مقدار تعادلی رابطه مستقیمی دارد. یعنی هر چه سایز بازار کاهش پیدا کند، رفاه اجتماعی کاهش پیدا می‌کند و سود بنگاه‌ها افزایش می‌یابد.انحصار چندجانبه با بیش از دو بنگاهمدل کارنو برای انحصار چندجانبه با بیش از دو بنگاه هم به درستی کار می‌کند، با این تفاوت که دستگاه معادلات ما به چند معادله و چند مجهول تبدیل می‌شود. اما در آخر می‌توان به فرمولی رسید که در آن رابطه بین قدرت بازاری با تعداد بنگاه موجود در صنعت را به دست آورد:P - MC / P = 1 / n epsilonبا عمیق شدن در این فرمول، درمی‌یابیم که هر چه تعداد بنگاه کمتر باشد (مثلاً اگر n=1 باشد، انحصار کامل را نشان می‌دهد) قدرت بازاری بیشتر است و با بالا رفتن تعداد بنگاه‌ها به بازار رقابتی نزدیک می‌شویم. توجه داشته باشید که این موضوع چه در همکاری بنگاه‌ها و چه در رقابت بنگاه‌ها رخ می‌دهد. چرا که حتی اگر بنگاه‌ها با هم همکاری کنند، داشتن یک کارتل باثبات سخت می‌شود و بنگاه‌ها در نهایت به رقابت روی خواهند آورد. به عنوان مثال، تا سال‌های زیادی تنها عرضه‌کننده‌های جیوه اسپانیا و ایتالیا بودند، اما با پیدا شدن جیوه در جاهای دیگر، قدرت بازاری این دو کشور کاهش یافت. علاوه بر این، تا دهه‌های 70 که عمده عرضه‌کننده نفت OPEC بود، این کارتل از قدرت زیادی برخوردار بود، اما با پیدا شدن نفت در جاهای دیگر، مخصوصاً آمریکا و روسیه، از قدرت اوپک کاسته شد. پس، در بازار انحصار چند جانبه، می‌توانیم بگوییم با افزایش تعداد بنگاه قدرت بازاری کم و به بازار رقابت کامل نزدیک می‌شویم، جایی که رفاه اجتماعی حداکثر است.بیایید در مورد ادغام بنگاه‌ها هم صحبت کنیم. به هنگام ادغام بنگاه‌ها، معمولا فدرال وارد بازی می‌شود و ادغام را زیر ذره‌بین می‌برد. آنها اصولاً دو مقوله را چک می‌کنند: اقتصاد مقیاس و قدرت بازاری. منظور از اقتصاد مقیاس این است که آیا با ادغام بنگاه‌ها، فرآیند تولید با بهره‌وری بیشتری انجام می‌شود یا نه. در واقع، آنها بررسی می‌کنند که آیا این افزایش در بهره‌وری، زیان رفاهی که از قدرت بازاری به مصرف‌کننده تحمیل می‌شود را جبران می‌کند یا نه؟ و اگر جواب این سوال مثبت بود، اجازه ادغام را خواهند داد. ایک مورد جالب از ادغام، که پیامدهای بسیار بزرگی برای همه ما در آمریکا دارد، ادغام بیمارستان‌ها است. در طول دهه 2000، تعداد زیادی از ادغام بیمارستان ها رخ داد، جایی که بیمارستان‌ها ادعا کردند که این ادغام‌‌ها یک مورد کلاسیک برای صرفه جویی در مقیاس وجود دارد، زیرا بیمارستان‌ها چیزی دارند که به آن مشکل اوج بار می گویند. آنها باید تخت خالی داشته باشند. بیمارستان ها نمی توانند همیشه پر باشند، زیرا ممکن است تصادف رانندگی رخ دهد و مردم به تخت نیاز داشته باشند. بنابراین طبق تعریف، ظرفیت 100 درصدی بیمارستان ها ناکارآمد است. مشکل این است که دو بیمارستان در کنار هم وجود دارد که هر کدام ظرفیت مازاد دارند، این ناکارآمد است. داشتن یک بیمارستان ادغام شده بسیار کارآمدتر است.  بیمارستان‌ها این استدلال را مطرح کردند و ما اساساً هر ادغام بیمارستانی را که آنها در دهه 2000 می‌خواستند تأیید کردیم. اما بیمارستان ها دروغ گفتند. آنها هر دو بیمارستان را باز نگه داشتند، همه تخت ها را خالی نگه داشتند و فقط قیمت‌ها را افزایش دادند. بنابراین اساساً، ادغام بیمارستان‌ها هیچ یک از صرفه‌جویی در مقیاسی را که وعده داده بودند، به ارمغان نمی‌آورد، اما مقدار زیادی از قدرت بازاری را که ما از آن می‌ترسیدیم، به ارمغان آورد. بنابراین دلیل بزرگ افزایش هزینه های پزشکی در دهه 2000 این ادغام بیمارستان‌ها بود که اساساً فشار رقابتی زیادی را از بازار پزشکی خارج کرد و واقعاً صرفه جویی در مقیاس را به همراه نداشت.مدل برتراند (رقابت بر سر قیمت)مدلی که تا به الان پیاده کردیم، رقابت بر سر مقدار را بررسی می‌کرد. American و United بر سر اینکه هر کدام چند پرواز داشته باشند، رقابت می‌کردند. اما نوع دیگری از رقابت وجود دارد، که به آن رقابت قیمتی می‌گویند. در اینجا ما از مدلی به نام برتراند استفاده خواهیم کرد. نکته این است که در مدل برتراند بر سر قیمت با هم رقابت می‌کنند و در آخر با رسیدن به قیمت، مقدار بازار تعیین می‌شود. توجه داشته باشید که در مدل برتراند، برای رسیدن به رقابت کامل، بر خلاف مدل کارنو، دو بنگاه کافی است. زیرا تا جایی که سودی برای بنگاه وجود دارد، بنگاه‌ قیمت کمتری نسبت به دیگر بنگاه‌ها را اعلام می‌کند و در نهایت به جایی می‌رسیم که سود بنگاه صفر است و هزینه نهایی با قیمت برابری می‌کند. سوالی که پیش می‌آید این است که کدام صنایع رقابت بر سر قمیت را خواهند داشت و کدام بر سر مقدار؟ صنایعی که فرآیند تولیدشان طولانی است، مثل خودروسازی، بر سر مقدار رقابت می‌کنند. مثلاً فرض کنید که تویوتا قیمت خودرو تولیدی‌اش را کاهش می‌دهد، خودروسازی‌های دیگر نمی‌تواند بلافاصله قیمتشان را تغییر دهند چرا که فرآیند تولیدشان طولانی است و تا زمان زیادی نمی‌تواند به تغییر در قیمت‌ها واکنش دهند. در مقابل، صنایعی که فرآیند تولیدشان کوتاه است (مانند صنایع غدایی) بر سر قیمت‌ها با هم رقابت می‌کنند، چرا که بلافاصله می‌توانند مقدار تولید که به تغییر در قیمت منجر می‌شود را فراهم کنند. توجه داشته باشید که در واقعیت همزمان رقابت بین قیمت و مقدار بین بنگاه‌ها در جریان است و برای سادگی کار اینها را از هم جدا می‌کنیم.پس گفتیم که بنگاه‌ها در رقابت قیمتی قدرت بازاری کمی دارند. حالا به این نکته دیگری هم اضافه می‌کنیم. این بنگاه‌ها با معرفی کالاهای ناهمگن (Production Differentiation) بخشی از کاهش در سود خود را کاهش می‌دهند. در واقع، مشکل مدل برتراند برای بنگاه این است که هکه کالا یکسانی را تولید می‌کنند و به محض اینکه کالای یک بنگاه از بنگاه‌های دیگر متمایز باشد، این بنگاه به قدرت بازاری دست پیدا می‌کند. پس کاری که بنگاه‌ها انجام می‌دهند این است که با معرفی کالاهای جدید، قیمت را بالای هزینه نهایی خود قرار می‌دهند و سود خوبی را انجام می‌دهد. برای اثبات این موضوع می‌توانید به Breakfast Cereals دقت کنید که در صد سال گذشته از سه نوع سریال به هزاران نوع سریال در بازار رسیده‌ایم. از لحاظ رفاهی، با معرفی کالای جدید، قیمت در بالای هزینه‌ نهایی قرار می‌گیرد و مقدار تعادلی بازار کم می‌شود، اما از طرف دیگر، با کالای جدید، تقاضا بیشتر می‌شود و منحنی تقاضا به بالا و راست منتقل می‌شود و در نتیجه مقدار تعادلی افزایش می‌یابد. بنابراین، نمی‌توانیم بگوییم که مقدار به طور کلی افزایش می‌یابد و یا کاهش و به دنبال آن رفاه چگونه تغییر می‌کند. در اینجا به پایان جلسه چهاردم می‌رسیم. در سخنرانی آینده، مبحث بازار عوامل تولید را آغاز می‌کنیم.</description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 01:53:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه سیزدهم - انحصار چندجانبه (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%87-a2mqiwj7dejx</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی سیزدهم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREبالاخره، به فرمی از بازار رسیدیم که جنس اکثر بازارهاست. بحث بازار را با بازار رقابت کامل شروع کردیم. بازاری که بیشتر رویای اقتصاددانان است و به عنوان ابزاری برای سنجش کارآیی اقتصادی استفاده می‌شود. بعد از آن به سراغ بازار انحصاری با یک بنگاه غالب رفتیم. بازاری که در حالت عادی به ندرت اتفاق می‌افتد. اما نوعی بازار بین دو سر طیف قرار دارد که در آن بازارها با استراتژی‌های خود به رقابت با یکدیگر می‌پردازند. بازاری موانعی برای ورود و خروج به آن وجود دارد و همین موضوع تعداد بنگاه‌ها را در یک سطحی نگه می‌دارد. در دو جلسه آینده به بازار انحصار چندجانبه خواهیم پرداخت. مثال کلاسیک برای این نوع بازارها، بازار خودرو است. داده‌ها نشان می‌دهد که اکثر خودروهای موجود در دنیا توسط 10 شرکت تامین می‌شود. این 10 شرکت در بازاری، که موانعی برای ورود به آن وجود دارد، با هم رقابت خواهند کرد. بنابراین،‌ بیایید بازارهای چندجانبه را به زیر ذره‎‌بین ببریم.بازار انحصار چندجانبهاولین نکته‌ای که باید در بازارهای انحصار چندجانبه به آن دقت کنیم این است که بنگاه‌های درون بازارها می‌توانند دو راهکار را پی بگیرند:‌ همکاری یا عدم همکاری. اگر بنگاه‌ها همکاری کنند،‌ کارتل تشکیل می‌دهند. مهمترین کارتل موجود در جهان اوپک OPEC است که در آن برخی از کشورهای عرضه‌کننده نفت به کنار هم می‌آیند و به شکل یک بنگاه انحصاری عمل می‌کنند. با تشکیل کارتل، انحصار رخ می‌دهد و می‌توان قیمت‌ها را بالاتر از منفعت نهایی آن‌ها تثبیت کرد و درآمد را به اندازه قابل توجهی افرایش داد.در ادامه خواهیم دید که کارتل‌ها دوام زیادی ندارند و از هم می‌پاچند. و به طرف دیگر بازارهای انحصار چندجانبه ملحق می‌شوند. بازارهایی که تعدادی بنگاه با هم رقابت می‌کنند و این رقابت قیمت‌‌ها را نسبت به قیمت انحصاری پایین نگه می‌دارد و به نحوی به بازارهای رقابت کامل نزدیک می‌شوند. برای اینکه تمایز بین بازارها یادتان بماند، اینگونه فکر کنید که دو سر طیف بازار رقابت کامل و انحصار کامل قرار دارند و بنگاه در بازار انحصار چندجانبه با تشکیل کارتل به بازار انحصار کامل و با عدم همکاری و رقابت به بازار رقابت کامل نزدیک می‌شوند.نظریه بازی‌هاابتدا، به سراغ بازارهای چندجانبه با رقابت بین بنگاه می‌رویم. در این زمینه ابزاری که در 40 سال اخیر به شدت در اقتصاد استفاده می‌شود، نظریه‌های بازی است. نظریه بازی، بنگاه‌ها را بازیگران بازی می‌دانند که دو ویژگی دارد. اولاً اینکه در این بازی، بازیگران استراتژی‌هایی را اخذ می‌کنند و در نهایت بازی به یک پایان و یا تعادل می‌رسد. تعادلی که در اینجا استفاده می‌کنیم، تعادل نش است. این تعدل به افتخار جان نش، پدر نظریه‌های بازی و نوبلیست اقتصاد که بین ریاضیدانان و اقتصاددانان به خوبی شناخته شده است، تعادل نش نامگذاری شده است. تعادل نش چیست؟ تعادل نش جایی است که هیچ بازیگری با دانستن استراتژی دیگران، استراتژی خود را تغییر نمی‌دهد. بنابراین، در نقطه‌ای که بازیگران استراتژی خود را تغییر نمی‌دهد، به تعادل می‌رسیم. مثال‌ها و بازی‌های متفاوتی وجود دارند، اما مثال کلاسیک، معمای زندانی است. فرض کنید که پلیس دو دزد هم‌دست را دستگیر می‌کند و هر کدام را در اتاق جداگانه نگه می‌دارد به گونه‌ای که امکان تبادل اطلاعات بین دو زندانی وجود ندارد. پلیس به این دو دزد می‌گوید که اگر به متهم بودن اعتراف نکنند، هر کدام به 1 سال زندان و اگر فرد A به متهم بود فرد دیگر اعتراف کند، فرد A آزاد می‌شود و فرد B 5 سال زندان می‌رود. همچنین، اگر فرد B به متهم بود فرد دیگر اعتراف کند، فرد B آزاد می‌شود و فرد  A 5 سال زندان می‌رود. و درآخر، اگر هر کدام به متهم بودن دیگری اعتراف کند، هر دو به 2 سال زندان می‌روند. این اطلاعات را در قالب یک ماتریس بازده Payoff Matrix نشان می‌دهند:بیایید رفتار فرد A را تحلیل کنیم. اگر فرد A فرض کند که فرد B اعتراف می‌کند، در این صورت، این فرد با اعتراف کردن به 2 سال زندان و با اعتراف نکردن به 5 سال زندان می‌رود. پس در این حالت، فرد A اعتراف کردن را انتخاب می‌کند. اگر فرد A فرض کند که فرد B اعتراف نمی‌کند، اگر اعتراف کند، آزاد می‌شود و اگر اعتراف نکند، به 5 سال زندان متهم می‌شود. بنابراین، فرد A در دو حالت، اعتراف کردن را ترجیج می‌دهد. [دقت کنید که به صورت ستونی جلو رفتیم. ]اکنون، بیایید رفتار فرد B را تحلیل کنیم. اگر فرد B فرض کند که فرد A اعتراف می‌کند، در این صورت، این فرد با اعتراف کردن به 2 سال زندان و با اعتراف نکردن به 5 سال زندان می‌رود. پس در این حالت، فرد B اعتراف کردن را انتخاب می‌کند. اگر فرد B فرض کند که فرد A اعتراف نمی‌کند، اگر اعتراف کند، آزاد می‌شود و اگر اعتراف نکند، به 5 سال زندان متهم می‌شود. بنابراین، فرد B در دو حالت، اعتراف کردن را ترجیج می‌دهد. [دقت کنید که به صورت ردیفی جلو رفتیم. ]بنابراین، تعادل نش، جایی که هیچ بازیگری استراتژی خود را تغییر نمی‌دهد، زمانی است که هر دو به متهم بودن دیگری اعتراف می‌کند. توجه کنید که این بهترین یا کارآترین خروجی نیست. اگر هر دو آنها ساکت می‌مانند، هر کدام یک سال کمتر به زندان می‌رفتند، اما از آنجایی که امکان همکاری وجود ندارد، به این تعادل خواهند رسید.این دیدی است که به کمک نش به آن می‌رسیم. قبل از نش، ما فکر می‌کردیم که رقابت و عدم همکاری،‌ همیشه بهتر است،‌ اما در اینجا دریافتیم که همیشه اینگونه نیست و گاهی همکاری کارآتر است.بیایید به سراغ یک مثال اقتصادی و تصمیم برای تبلیغات برویم. فرض کنید که دو شرکت Coke , Pepsi برای تبلیغات تصمیم‌گیری می‌کنند. دیدگاه غالب این است که آنها تبلیغ که هزینه زیادی دارد را کنار بگذارند و با ایجاد یک کارتل بازار را انحصار کنند و درآمد خودشان را حداکثر کنند. اما گفتیم که کارتل‌ها به ندرت شکل می‌گیرند و اغلب بنگاه‌ها به رقابت با هم می‌پردازند. خب بیایید با استفاده از ماتریس بازده، تصمیم برای تبلیغات را بررسی کنیم. برای طرح مسئله بگوییم که جمع درآمد در این بازار 16 میلیارد دلار است و هزینه تبلیغات برای هر بنگاه پنج میلیارد دلار است. ماتریس بازده ما به صورت زیر است:[متاسفانه قطر فرعی ماتریس در ضبط اشتباه محاسبه شده است. در اینجا اصلاح کردم.] بنابراین، اگر دو بنگاه همکاری کنند و هیچکدام تبلیغات انجام ندهد، درآمد بین دو بنگاه تقسیم می‌شود و هر کدام 8 میلیارد دلار خواهند داشت. و اگر هر دو تبلیغات انجان دهند، هر کدام 3 میلیارد دلار نسیبشان می‌شود. اگر یکی تبلیغات انجام دهد و دیگری نه، انجام‌دهنده تبلیغات 8 میلیارد دلار و دیگری 3 میلیارد دلار عایدی دارد. خب بازده‌ها را تشریح کردیم. اکنون، به دنبال پیدا کردن تعادل نش هستیم. بیایید رفتار  Pepsi را تحلیل کنیم. اگر Pepsi فرض کند که Coke تبلیغات انجام می‌دهد، در این صورت، با تبلیغات 3 میلیارد دلار سود و با عدم تبلیغات -2 میلیارد دلار ضرر می‌کند. بنابراین، او تبلیغ کردن را تجریح می‌دهد.  اگر Pepsi فرض کند که Coke تبلیغات انجام نمی‌دهد، در این صورت، با تبلیغات 13 میلیارد دلار و با عدم تبلیغات 8 میلیارد دلار سود می‌کند. بنابراین، او تبلیغ کردن را تجریح می‌دهد. پس، در نهایت، این بنگاه تبلیغ کردن را ترجیح می‌دهد.اکنون، رفتار Coke را تحلیل کنیم. اگر Coke فرض کند که Pepsi تبلیغات انجام می‌دهد، در این صورت، با تبلیغات 3 میلیارد دلار سود و با عدم تبلیغات -2 میلیارد دلار ضرر می‌کند. بنابراین، او تبلیغ کردن را تجریح می‌دهد.  اگر Coke فرض کند که Pepsi تبلیغات انجام نمی‌دهد، در این صورت، با تبلیغات 13 میلیارد دلار و با عدم تبلیغات 8 میلیارد دلار سود می‌کند. بنابراین، او تبلیغ کردن را تجریح می‌دهد. پس، در نهایت، این بنگاه تبلیغ کردن را ترجیح می‌دهد.بنابراین، تعادل نش زمانی اتفاق می‌افتد که هر دو بنگاه دست به تبلیغ بزند. دقت داشته باشید که تعادل نش با گزینه بهینه لزوماً برابر نیست. همان‌طور که می‌بینید، در اینجا گزینه‌ دیگری داریم که در آن وضع هر دو بنگاه بهتر خواهد بود. پس، رقابت در این زمینه کارآ نیست.آقای Gruber مثالی از صنعت نوشیدنی‌های الکی می‌زند. در این صنعت در دهه‌های آخر قرن گذشته میلادی، بنگاه‌ها برای انجان ندادن تبلیغات با هم همکاری کردند و در نتجه سود خود (قدرت بازاری) را افزایش دادند. اما اخیراً این پیمان شکسته شده است و بنگاه‌ها به تبلیغات روی آورده‌اند و می‌توان حدس زد که سود آنها کاهش یافته است.این تحلیل‌ها در زندگی روزانه هم تاثیر دارد. فرض کنید که با یک نفر در رابطه‌اید و احساس می‌کنید که رابطه شما در خطر است. طرفین رابطه می‌تواند با هم به گفتگو بشینند و مشکلات را حل کنند. یا اینکه هر طرف، این وظیفه را بر دوش دیگری بیاندازد و در نهایت، رابطه به خطر بیافتد.ابزار نظریه بازی‌ها در اقتصاد خرد از اهمیت به سزایی برخوردار است. و در اینجا فقط اندکی به آن می‌پردازیم. اما برای اینکه فهم بهتری از مسئله داشته باشیم، به همان مثال Pepsi and Coke برگردیم و این بار فرض کنیم که این بازی مکرراً تکرار می‌شود. به عبارتی، هر کدام از این بنگاه‌ها در دوره‌های آینده با این بازی برخورد می‌کنند. بیایید فرض کنیم که Pepsi به Coke می‌گوید که اگر تو تبلیغ نکنی،‌ من هم تبلیغ نمی‌کنم و اگر دست به تبلیغ بزنی، برای همیشه تبلیغ خواهم کرد. اگر این قرار را با هم بگذارند و Pepsi به زیر قرار داد بزند، بازده Pepsi این گونه است:Pepsi: 13, 3, 3, 3, 3, 3, 3, 3, 3, ....اما اگر به قرارداد ادامه بدهد، این گونه خواهد بود:Pepsi: 8, 8, 8, 8, 8, 8, 8, 8, 8, 8, ....در بازای تکرار شونده اولی، Pepsi در دوره اول بازده 13 را خواهد داشت و بعد از تبلیغ کردن، بازده او 3 خواهد بود. در مقابل، اگر به پیمان ادامه بدهد، برای همیشه بازده 8 را خواهد داشت. با حسابی سر انگشتی، در می‌یابیم که اگر بازی برای همیشه تکرار شود، برای Pepsi بهتر است که با Coke همکاری کند. بنابراین با بازی تکرار شونده، تعادل ما همان تعادل کارآ است. اما دقت کنید که در اینجا فرض کردیم که بازی بی‌نهایت بار تکرار می‌شود. سوال اینجاست که اگر بازی بی‌تهایت تکرار نشود و پایان‌پذیر باشد،‌ چه اتفاقی می‌افتد؟ بیاید فرض کنیم که هر دو بنگاه می‌دانند که در 10 سال آینده نوشیدنی آنها به دلایلی توسط دولت (مثلاً دولت فدرال) غیرمجاز اعلام شود. به عبارت دیگر، بازی در 10 سال آینده تمام می‌شود. در این صورت،‌ Pepsi با خودش می‌گوید که بهتر است در دوره 9ام تبلیغ کنم و بازده‌ام را بیشتر کنم. Coke هم همچین فکری را می‌کند و در نهایت در دوره 9‌، هر دو تبلیغ می‌کنند. دوباره هر دو با خودشان می‌گویند که بهتر است در دوره 8 تبلیغ کنم و بازده بیشتر داشته باشم. و این قضیه برای تمام دوره‌ها اتفاق می‌افتد تا جایی که در تمام دوره‌ها هر دو بنگاه تبلیغ می‌کنند. پس، اگر بازی بینهایت تکرار شود، تعادل، تعادل کارآ است و اگر بازی پایان داشته باشد، بنگاه‌ها با هم به رقابت می‌پردازند و در نهایت بازده هر دو کاهش می‌یابد.مدل کارنومثال‌هایی از معما زندانی و بازی تکرار شونده در نظریه‌ بازی‌ها زدیم. باید توجه داشته باشیم که در اقتصاد، ترجیح می‌دهیم که مساحبات انجام دهیم و بنابراین، همین بازی را به گونه دیگر تحلیل می‌کنیم. مدل کارنو، مدلی است که رفتار بنگاه‌ها را در بازار چندجانبه، هنگامی که بنگاه‌ها با هم رقابت می‌کنند، را بررسی می‌کند. مدل کارنو، همین شهودی که در معمای زندانی دیدیم را به یک راهکار محاسباتی تبدیل می‌کند.بیایید از یک مثال شروع کنیم. فرض کنیم که در صنعت هواپیمایی، دو بنگاه American و United وجود دارد و برای سادگی کار، فقط در یک مسیر هوایی مشخص سرویس ارائه می‌دهند. اکنون، سوالی که می‌پرسیم: هر کدام از این هواپیمایی باید چند پرواز انجام دهد؟ باید در اینجا به دنبال تعادلی بگردیم، که یک بنگاه با دانستن تعداد پروازهای دیگری، تعداد پروازهای خود را تغییر نمی‌دهد. این تعادل شبیه تعادل نش است، اما در اینجا آن را تعادل کارنو می‌نامیم. در تعادل کارنو، که ما در اینجا از تعادل دو بعدی با دو بنگاه حرف می‌زنیم، جایی است که یک بنگاه با دانستن سود دیگری، سود خود را حداکثر می‌کند. خب، الان می‌دانیم که به دنبال چه چیزی هستیم و ریاضیات آن باقی می‌ماند که به صورت شهودی، این مراحل را دز ر اینجا به ترتیب لیست می‌کنیم: پیدا کردن تقاضا باقی‌مانده:‌ باید به دنبال این باشیم که تقاضا یک بنگاه با تغییر در تقاضا بنگاه دیگر، چگونه تغییر می‌کند. ( باید رابطه بین تقاضا دو بنگاه را پیدا کنیم.)پیدا کردن درآمد نهایی به عنوان تابعی از تقاضا خود و بنگاه دیگربرابری درآمد نهایی با هزینه نهایی که مقدار تعادلی را به صورت تابعی از دیگر بنگاه فراهم می‌کندهمین مراحل را برای بنگاه دیگر انجام می‌دهیمبا داشتن دو معادله و دو مجهول، قیمت محصول و مقدار فروش هر بنگاه را به دست می‌آوریمخب، برای اینکه کار را راحت کنیم، بیایید آرام آرام مراحل را طی کنیم. ابتدا بیایید فرض کنیم که در یک انحصار کامل هستیم که فقط American عرضه‌کننده این بازار است. و تقاضا بازار به شکل زیر باشد:P = 339 - QRevenue = P * Q = 339*Q - Q**2-----&gt; MR = 339 - 2Qدر نتیحه با داشتن تقاضا بازار،‌ درآمد نهایی را به دست می‌آوریم. اکنون، فرض کنیم که هزینه نهایی بنگاه ثابت و برابر است با 147 دلار. بنابراین:MR = MC -----&gt; 339 - 2Q = 147 ------&gt; Q = 96بنابراین، تعداد 96 پرواز بهینه است و در اینجا می‌توانیم به قیمت تعادلی و سود بنگاه نیز برسیم:P = 339 - Q -----&gt; P = 339 - 96 = 243Profit = Revenue - Costs = (P - MC)*Q = (243-147)*Q = 9216این محاسبات را می‌توانید به صورت گرافیکی با تقاطع MR , MC نشان دهیم.اما در حقیقت American در این صنعت تنها نیست و رقیبی دیگری دارد. بنابراین، مقدار تولید او تابعی از مقدار تولید بنگاه دیگر است:qA = Q - qUهمان‌طور که می‌بینید، مقدار پرواز American برابر با تفاضل بین مقدار تعادلی بازار و مقدار پروازهای United است. بنابراین، ما تقاضای باقی‌مانده را حساب کردیم که برابر است با کل پروازها منهای پروازهای American.خب بیایید فرض کنیم که American می‌داند که United چه مقدار پرواز خواهد داشت. او درون United جاسوس دارد و فهمیده است که United تعداد 64 پرواز را خواهد داشت. بنابراین:qA = Q - 64 ---(Q = 339 - P)----&gt; qA = 275 - p ----&gt; pA = 275 - qAبنابراین، در ادامه می‌توانیم درست به مانند انحصار کامل، مقدار تولید و قیمت را برای American به دست بیاوریم: pA = 275 - qA----&gt; Revenue = 275*qA - qA**2MR = 275 - 2qAMR = MC ---&gt; 275 - 2qA = 147 ----&gt; qA = 64 ----&gt; pA = 275 - 64 = 211بنابراین، اگر American بداند که United تعداد 64 پرواز دارد، او نیز 64 پرواز خواهد داشت و در نتیجه قیمت پرواز خود را 211 دلار تثبیت می‌کند. در نمودار زیر هم، تمام این کارها را به صورت نموداری نشان دادیم. ابتدا از تفاضای بازار، مقدار پرواز United را کم کردیم و سپس با تقاطع MR, MC مقدار تعادلی را به دست آوردیم و با قرار دادن این مقدار در تقاضا American قیمت پرواز این بنگاه را نیز به دست آوردیم.اما مشکل اینجاست که هیچکدام از این بنگاه‌ها، جاسوسی در بنگاه دیگر ندارند و در نتیجه نمی‌دانند که هر کدام چه مقدار پرواز خواهند داشت. بنابراین، آنها باید استراتژی را داشته باشند، که در سطح از مقدار پرواز توسط بنگاه دیگر، آنها چه مقدار پرواز خواهند داشت. بنابراین، ما به منحنی‌هایی نیاز داریم که به آنها منحنی‌های واکنش (Reaction Curve or Best Response Curve) می‌گوییم. و در نمودار زیر می‌بینیم که این منحنی‌ها چگونه کار می‌کنند. منحنی آبی بهترین واکنش American و منحنی قرمز بهترین واکنش United را نشان می‌دهد. به جایی که منحنی آبی محور x را قطع می‌کند، نگاه کنید. این به ما می‌گوید که اگر United پروازی نداشته باشد، American تعداد 96 پرواز خواهد داشت. این دقیقاً نتیجه‌ای است که به هنگام حداکثرسازی سود American در حالت انحصاری رسیدیم. همچنین، اگر United تعداد 64 پرواز را داشته باشد، American هم 64 پرواز خواهد داشت (مشابه مثال دومی که حل کردیم). و اگر United تعداد 192 پرواز داشته باشد، American هیچ پروازی نخواهد داشت. بنابراین، منحنی واکنش، بهترین پاسخ را در هر سطح از تولید بنگاه دیگر به ما نشان می‌دهد.همچنین، اگر United هزینه مشابه‌ای با American داشته باشد، منحنی واکنش آن به مانند American خواهد بود که در نمودار بالا نشان دادیم. دقت داشته باشید که دلیل برابری تعداد پروازهای دو بنگاه، یکسان بود هزینه آنهاست، در واقع برای سادگی کار همچنین مثالی زدیم، و با تغییر هزینه‌ها تعادل کارنو تغییر می‌کند.دقت داشته باشید که تعادل کارنو جایی است که بنگاه‌ها استراتژی خود را تغییر نمی‌دهند و هرجای به غیر از این نقطه برای یکی از بنگاه‌ها با ضرر همراه خواهد بود. بیایید فرض کنیم که American بگوید که من 96 پرواز با 243 دلار خواهم داشت، در اینجا United همین تعداد پرواز را با 242 دلار اعلام می‌کند و American را بازی خارج می‌کند. پس بنگاه‌ها جوری عمل می‌کنند که به تعادل کارنو برسند، جایی که بنگاه‌ها استراتژی خود را تغییر نخواهند داد.تا اینجا به صورت گرافیکی،‌ تعادل را پیدا کردیم، بیایید به ریاضیاتش بپردازیم:P = 339 - Q  ---(Q = qA + qU)----&gt;   P = 339 - qA - qU---&gt; R_A = 339*qA - qA**2 - qU*qA,    R_U = 339*qU - qA*qU - qU**2---&gt; MR_A = 339 - 2qA - qU,    MR_U = 339 - 2qU - qA---&gt; MR_A = MC = 147 ---&gt;  339 -2qA - qU = 147 ----&gt; qA = 96 - 1/2*qU---&gt; MR_U = MC = 147 ---&gt;  339 -2qU - qA = 147 ----&gt; qU = 96 - 1/2*qAبنابراین، ما منحنی‌های واکنش دو بنگاه را به دست آوردیم و همن معادله خط در نمودار بالا رسم شده است:American Best Response Curve: qA = 96 - 1/2*qUUnited Best Response Curve: qU = 96 - 1/2*qAو با حل کردن یک دو معادله و دو مجهول خواهیم داشت:qA = qU = 64و اگر بخواهیم قیمت را به دست بیاوریم مقدار تولیدها را در تقاضا بازار قرار می‌دهیم:P = 339 -Q = 339 - qA - qU = 339 - 64 - 64 = 211و این تعادل نش و یا کارنو است. هر دو بنگاه نسبت به وضعیت خود راضی‌اند و هر کدام 64 پرواز با قیمت 211 دلار را انجام می‌دهند. و از همه مهمتر، هیچ‌کدام از بنگاه‌ها دوست ندارد که استراتژی خود را تغییر دهد، چون آنها می‌دانند که فقط در تعادل کارنو سود آنها حداکثر است. توجه داشته باشید که ما یک مثال ساده از مدل کارنو زدیم. وضعیت‌هایی وجود دارد که به دلیل عدم برخورد دو منحنی واکنش با هم، اصلاً تعادلی در کار نیست. و همچنین، زمان‌هایی است که منحنی‌ها خطی نیست و چند تعادل کارنو خواهیم داشت. پس این مدل، مدل ساده شده‌ای است و مثال پیشرفته آن معمولاً در درس سازمان صنعتی مطرح می‌شود. علاوه بر این،‌ دقت داشته باشید که تمام کاری که کردیم به معمای زندانی و نظریه بازی‌ها برمی‌گردد و کاری که کردیم این است که رفتار دو بنگاه را در سطوح تولید مختلف دو بنگاه بررسی کردیم.به پایان جلسه سیزدهم رسیدیم. در جلسه آینده بیشتر درباره بازارهای انحصار چندجانبه کندوکاو می‌کنیم.</description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 20:14:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه بیست و یکم - کارآیی و برابری</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-emfeqhoz4mbe</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی بیست و یکم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREتا به اینجا دوره، هر از چندگاهی به مفهوم کارآیی اشاره کردیم و مکرراً تشریح کامل این موضوع را به آینده موکول کردیم. الان زمان معرفی این موضوع فرا رسیده است. در کنار کارآیی ما به بحث برابری (Equity) خواهیم پرداخت. باید توجه کنیم که از راه‌‌های مختلفی می‌توان به کارآیی رسید. کارآیی انواعی دارد، اما هر کدام با توزیع متفاوتی از رفاه همراه‌اند. به عنوان مثال، رقابت کامل و انحصار با تبعیض قیمتی کامل، هر دو، کارآ هستند، با این تفاوت که در اولی، همه سود می‌برند و در دومی فقط طرف انحصار. به نظر شما، اپل می‌بایست تمام پول‌هایمان را برای خود کند، یا باید در کنار مصرف‌کننده از رفاه برخوردار باشد؟ کارآیی و برابریبرابر کردن بیشتر جامعه بر کارآیی آن تاثیر می‌گذارد. آرتور اوکان توزیع منابع بین افراد جامعه را به سطلی با نشتی (Leaky Buckets) تشبیه می‌کند. فرض کنید که منابع به صورت مستقیم از افراد ثروتمند به افراد فقیری درون سطلی منتقل می‌شود. برای سادگی کار فرض کنید که 1 دلار را از ثروتمند به فقیر منتقل می‌کنیم. اگر این 1 دلار کاملاً به دست فقیر برسد، اکثراً با توزیع آن موافقت می‌کنیم. اما اگر از این 1 دلار 1 پنی، یا 10 پنی یا 100 پنی کم شود چه؟ اگر هیچ قسمت از این 1 دلار به فقرا نرسد چه؟ بده‌بستان بین برابری و کارآیی در این مثال به خوبی مشخص است. با توزیع درآمد، نشتی‌هایی خواهیم داشت که درخور توجه‌ است؛ می‌بایست هزینه‌‌ی برابری را در نظر گرفت.  در این جلسه، به این بده‌بستان بین کارآیی و برابری در 4 مرحله نگاه خواهیم کرد: ارزش‌گذاری (دیدگاه و ارزش‌ها درباره توزیع درآمد)بررسی شواهد درباره نابرابریدلایل وجود نشتی در توزیعمکانیزم توزیعانتخاب بهینه‌سازی اجتماعیبرای مدل کردن بده‌بستان نیازمند رویکرد بهینه‌سازی با وجود محدودیت هستیم. و در اینجا مشابه مدل ترجیحات محدود عمل خواهیم کرد، اما با چند تغییر. در اینجا تابع مطلوبیت ما، تابع رفاه اجتماعی است. این تابع به ما می‌گوید که جامعه هر فرد را چگونه ارزیابی می‌کند. به عبارتی دیگر، تابع رفاه اجتماعی برابر است با تابعی از جمع مطلوبیت افراد جامعه:SwF = f(U1, U2, U3, ..., Un)به نمودار زیر توجه کنید. در اینجا، منحنی رفاه یکسان نقاطی را نشان می‌دهند که در آن مطلوبیت دو فرد Homer , Ned تغییر نمی‌کند و یکسان است. مشابه منحنی‌های بی‌تفاوتی، منحنی‌های رفاه یکسان بالاتری از رفاه اجتماعی بیشتری برخوردارند.منحنی رفاه یکسان به اشکال مختلفی رسم میگی‌شود و نحوه رسم آن به ارزش‌های پشت آن مربوط است. توجه داشته باشید که تعریف تابع رفاه اجتماعی از دید افراد یکسان نیست و از آنجایی که مطلوبیت یک جامعه مدل می‌شود، اشکال و تعاریف آنها می‌تواند متفاوت باشد. در اینحا به تشریح 4 نوع متفاوت از تابع رفاه اجتماعی که اغلب به کار می‌روند، خواهیم پرداخت:1.  یوتیلیترین (Utilitarian): تابع یوتیلیترین‌ها، رایج‌ترین نوع تابع رفاه اجتماعی است که توسط جرمی بنتام برای اولین بار معرفی شد. از دید او تابع رفاه اجتماعی برابر است با ترکیب خطی مطلوبیت افراد:SwF = f(U1, U2, U3, ..., Un) = U1 + U2 + ... + Unاز نظر یوتیلیترین‌ها، افراد یکسان‌اند و ثروت باید جایی خرج شود که بیشترین مطلوبیت نهایی را برای افراد دارد؛ اگر خرج 1 دلار دیگر توسط یک ثروتمند مطلوبیت‌ بیشتری دارد، توسط او خرج شود و اگر خرج آن توسط فقیر مطلوبیت بیشتری دارد، توسط او. خصوصیتی اصلی تابع این است که که ثروت را به گونه‌ای خرج می‌کند تا مطلوبیت نهایی تمام افراد جامعه یکسان باشد و دیگر فرقی نداشته باشد که 1 دلار اضافی خرج که شود. نکته دیگر که باید به آن توجه کرد این است که اگر تابع مطلوبیت افراد یکسان باشد، در این تابع، زمانی که درآمد به صورت مساوی بین تمام افراد توزیع شده است، بهینه‌ترین حالت را خواهیم داشت. تابع یوتیلیترین‌ها نقطه خوبی برای آغاز است. باید توجه داشت که این تابع مد نظر محافظه‌کاران است و نسخه رادیکال‌تری از آن وجود دارد.2. رالزین (Rawlsian): جان رالز فیلسوف آمریکایی قرن بیستمی است که آزمایش ذهنی &quot;پرده بی‌خبری&quot; آن بسیار مشهور است. رالز افراد را به فکر به این سوال دعوت می‌کند که اگر می‌توانستید انتخاب کنید کت در چه شرایطی به دنیا بیایید، چه نوع جامعه‌ای را انتخاب می‌کردید. و این نتیجه را می‌گیرد که جامعه‌ای دارای رفاه است که وضع ضیعفانش خوب باشد. نظریات رالز در عین افراطی بودن، به شدت به فهم توزیع ثروت و برابری کمک می‌کند. تابع رفاه رالزین‎‌ها به صورت زیر است:SwF = f(U1, U2, U3, ..., Un) = min(U1, U2, U3, ..., Un)رفاه اجتماعی از نظر رالز در این است که مطلوبیت ضعیف‌ترین افراد را افزایش دهیم. باید توجه داشت که این تابع رفاه به تنهایی معنایی ندارد و می‌بایست در کنار تئوری آزادی رالز قرار گیرد. اما به هر حال به شدت افراطی است. 3. نوزئکین (Nozickian): این تابع بر روی این مفهوم پایگذاری شده است که نباید درآمد را توزیع کنیم، بلکه باید فرصت‌ها را در سطح جامعه توزیع کنیم. به عبارتی، اگر تمام افراد از فرصت یکسانی برخوردار باشند، رفاه جامعه حداکثر می‌شود. مثالی که آقای Gruber می‌زند، موضوع را روشن می‌کند. فرض کنیم که تمام افرادی که در یک کلاس قرار داشتند، در ابتدا از فرصت یکسانی برخوردار بودند و در نهایت به شرایط کنونی رسیده‌اند. فرض کنید که این افراد به دلیل مهارت سخنران، به او نفری 10 دلار به ازای کنفرانس می‌دهند. از نظر نوزیک نیازی نیست که سخنران مالیات بدهد. زیرا این فرد به دلیل استعداد و مهارتهایش به این مکان رسیده است و دیگران هم با قبول این موضوع و با رضایت کامل به او حق‌الزحمه‌ای داده‌اند. به طور خلاصه، از نظر نوزیک، باید فرصت برابر را برای افراد مهیا کرد و سپس به صورت آزاد و بدون دخالت به نظاره جامعه نشست. اما دو موضوع مهم درباره ایده نوزئکین‌ها وجود دارد. اولاً اینکه تعریف فرصت چیست؟ تعریف درستی از فرصت وجود ندارد و نمی‌توان حالتی را متجسم شد که افراد دارای فرصت یکسان‌ هستند. و ثانیاً این ایده شانس را نادیده می‌گیرد و حاصل زندگی افراد را فقط همسو با مهارت و تلاش و غیره می‌داند. در حالی که این درست نیست. اگر به ثروتمندان نگاه کنیم، خیلی از آنها به صورت تصادفی به ثروت رسیده بودند و به قول گفتنی فقط در زمان و مکان مناسب حضور داشتند. 4. مساوات‌خواهان ( Commodity Egalitarianism): در این دیدگاه مهم نیست که هر کسی چه درآمد و ثروتی دارد، بلکه مهم این است که هر کسی بتواند از پس معیشت خود برآید و زندگی قابل‌قبول داشته باشد. درآمد نسبی در این دیدگاه موضوعیتی ندارد و فقط به دنبال این است که ابتدایی‌ترین نیازهای افراد را فراهم کند. این دیدگاه به نوعی ترکیبی از رالزین‌ها و نوزئکین‌هاست. به ضعیفترین افراد جامعه توجه می‌کند و هنگامی که تمام افراد به حداقلی رسیدند و فرصت یکسانی داشتند، افراد به صورت آزادانه به زندگی می‌پردازند. دقت داشته باشید که هیچ‌کدام از این دیدگاه‌ها نه غلط و نه درست‌ است و تفاوت‌های اندک و فاحشی بین آنها وجود دارند. مقصود ما  از تعریف این دیدگاه‌ها، دانستن وجود ارزش‌ها و چارچوب‌های فکری متفاوت است. و دانستن اینکه توزیع ثروت هزینه‌ای دارد و آن کاهش کارآیی است. نابرابریبه جدول زیر توجه کنید. این جدول درآمد دریافتی در آمریکا را توسط هر چندک نشان می‌دهد. ردیف اول بیست درصد جامعه با پایین‌ترین درآمد دریافتی،  دومین بیست درصد 20 درصد جامعه به پایین‌ترین درآمد دریافتی و به همین ترتیب ردیف‌های بعدی بیست درصد بعدی را نشانی می‌دهند. این اطلاعات اوضاع سالهایی بین 1967-2013 را در آمریکا به تصویر می‌کشد. (دقت داشته باشید که اگر درآمد به صورت مساوی توزیع شده بود، هر کدام از این ردیف‌ها 20 درصد از درآمد کل جامعه را دارا بودند.) در سال 1980 سهم 20 درصد بالا جامعه از درآمد کل 10 برابر 20 درصد پایین بوده است و این نسبت در سال 2013 به 17 رسیده است. و این نشان از افزایش نایرابری است. علاوه بر این، در سال 2013، 20 درصد بالا جامعه بیش از نیمی از درآمد کل جامعه را از آن خود کردند که خود حائز اهمیت است.بیایید دقیق‌تر نگاه کنیم. در شکل زیر سهم درآمدی یک درصد ثروتمند آمریکایی از کل درآمد بین سال‌های 1913 و 2014 نشان داده شده است. در حالیکه، در دهه 20 میلادی این سهم به تقریباً به 25 درصد رسیده است، در دهه 60  و 70 این سهم به 10 درصد رسید. به دنبال آن در دهه دوم قرن جدید، باز شاهد نابرابری بیشتر در آمریکا بوده‌ایم و این عدد دوباره به حوالی 25 درصد رسیده است. در جدول زیر، اوضاع نابرابری در آمریکا با کشورهای توسعه یافته مقایسه شده است. این جدول میزان توزیع درآمد را در گروه‌‌های مختلف را نشان می‌دهد. ردیف یکی مانده به آخر میانگین موزون نسبت توزیع را در این کشورها محاسبه شده است. با محاسبه این نسبت با نسبت‌ها در آمریکا درمی‌یابیم که سهم 40 درصد پایین درآمدی در آمریکا نسبت به دیگر کشورها کمتر و سهم 40 و یا 20 درصد بالا درآمدی از درآمد کل نسبت به به باقی کشورها بیشتر است. این مقایسه، نشان از نابرابری قابل ملاحظه در آمریکا می‌دهد.(دقت کنید که این مقایسه‌ها اثباتی است و اصلاً به مرحله‌ای نرسیدیم که بگوییم نابرابری خوب است یا نه.)اوضاع نابرابری در آمریکا همچین چنگی به دبثل نمی‌زند. اما نکته در این است که آیا نابرابری ابزار مناسبی برای محاسبه رفاه جامعه است؟ باید بدانیم که جواب به این سوال مشخص نیست. اما باید توجه داشت که نابرابری درآمدها را به صورت نسبی مقایسه می‌کند و برابری بسیاری اهمیتی ندارد، چون همگان به دنبال افزایش مطلوبیت خودشان هستند. پس بنابراین، باید ابزار مطلقی برای مقایسه درآمد داشت و آن خط فقر است. خط فقر در آمریکا اینگونه محاسبه می‌شود: هر فرد 1/3 درآمد خود را به خوراک تخصیص می‌دهد، پس باید هزینه سبدی از خورد و خوراک یک خانواده را محاسبه کرد و آن را ضرب در 3 کرد. این خط فقری است که در دهه 60 در آمریکا محاسبه شد و هنوز هم، با حساب تورم سالانه، از آن استفاده می‌شود. در جدول زیر، می‌توان خط فقر را برای خانواده‌هایی با تعداد افراد مختلف دید. به طور کلی باید دانست که در سال 2015 خط فقر برای یک خانواده 4 نفر در آمریکا 25 هزار دلار سالانه بوده است.نقدهای بسیاری نسبت به خط فقر محاسبه شده در آمریکا وجود دارد. یکی از مهمترین آنها این است که در دهه 60 یک سوم هزینه خانوارها برای غذا بوده است و این سهم در سالهای اخیر به یک پنجم رسیده است و خدمات درمانی و امثال آن سهم بیشتری از هزینه خانوار را به خود اختصاص می‌دهد. در نهایت، باید گفت که تغییر این محاسبات کار ساده‌ای نیست و بسیار باید بر روی آن فکر شود.به هر حال، خط فقر با تمام کاستی‌‌‌‌‌هایش ابزاری با مقدار مطلق و ثابت است که امکان مقایسه وضعیت فقر را در طی سالیان متعادی می‌دهد. به نمودار زیر نگاه کنید. این نمودار درصد افراد با درآمد پایین‌تر از خط فقر را نشان می‌دهد. خط قرمز، این نسبت را میان تمام جمعیت، خط سبز میان کودکان زیر 18 سال، خط نارنجی برای افراد با سنین بین 18 تا 64 و خط آبی برای سالمندان بالای 64 سال نشان می‌دهد. اولین نکته‌ای که می‌توان از این نمودار استخراج کرد این است که درصد فقر در دهه 60 بسیار کاهش یافته است. افراد سالمندان از فقیرترین افراد جامعه به گروهی با کمترین فقر تبدیل شد و در ضد فقر در این گروه به عددی ثابت رسیده است. از طرفی، فقر کودکان در دهه‌های اخیر بالا رفته است، به گونه‌ای که درصد فقر میان کودکان در دهه اخیر با دهه 60 برابری می‌کند. برای دو گروه دیگر نیز این نسبت با کاهش در دهه‌های 60 و 70 و ثبات در دهه‌های اخیر روبه‌رو بوده است. در یک نتیجه کلی، می‌توان گفت که میزان فقر در آمریکا در قیاس با دهه 60 تقریباً ثابت مانده است و فقط جنس فقر تغییر کرده است. مقوله فقر از این هم می‌تواند بدتر باشد. به نمودار زیر نگاه کنید. این نمودار امید به زندگی را در مناطق مختلف در بالتیمور مریلند مقایسه کرده است. در منطقه Roland Park امید زندگی با 84 سال بالاتر از میانگین امید به زندگی در آمریکا قرار داد. با این وجود، در سه مایلی این منطقه، منطقه Sandtown-Whinchester با 17 سال کمتر، امید به زندگی 67 سال است. امید به زندگی در منطقه Roland Park تقریباً با امید به زندگی ژاپنی‌ها برابر است و امید زندگی در منطقه دیگر کم و بیش با امید زندگی در کره شمالی، برابری می‌کند. به خوبی می‌توان درک کرد که جنس فقر و نابرابری در آمریکا چگونه است.هزینه کارآیی در توزیع درآمدهر آمریکایی که اطلاعاتی که در این جلسه مرور کردیم را دریابد، تا حدودی به فکر توزیع درآمد بین فقرا می‌افتد. اما سوال اینجاست که آیا توزیع درآمد، نشتی دارد؟ هزینه انجام توزیع چیست؟ نشتی‌ها یا هزینه کارآیی در انجام توزیع را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: هزینه‌های اجرایی: اجرا طرح‌های توزیع درآمدی، هزینه‌هایی دارد، اما باید دانست که این هزینه‌ها سهم زیادی از کل نشتی را پوشش نمی‌دهند.هزینه کارآیی اعمال مالیات: اگر مالیات بیشتری بر درآمد اعمال شود، ممکن است افراد کمتر از قبل کار کنند. هزینه کارآیی انتقال درآمد: اگر توزیع درآمد بین فقرا صورت بگیرد، برخی از افراد کمتر کار می‌کنند. اگر فقیری درآمدی ثابت داشته باشد، تلاش کمتری خواهد کرد. در اینجا دسته دوم و سوم هزینه‌ها را در مثالی توضیح می‌دهیم.به نمودار زیر توجه کنید. بیایید ابتدا مسئله را تعریف کنیم. فرض کنید، در ابتدا شما قید بودجه دارید که طول از مبدا آن 2000 ساعت فراغت است و عرض از مبدا آن 40000 دلار مصرف است. دولت در اینجا تصمیم می‌گیرد که طرح توزیع درآمدی را آغاز کند. به گونه‌ای که دولت به افراد جامعه کمک می‌کند تا حداقل 10000 دلار برای مصرف داشته باشند، و از طرفی برای درآمد بالای 20000 دلار 20 درصد نرخ نهایی مالیات را تعیین می‌کند ( به معنای اینکه 20 درصد هر دلار بالای درآمد مذکور به دولت می‌رسد). پس این طرح دولت است. بیایید ترجیحات افراد را مقایسه کنیم. به فرد A نگاه کنید. این فرد مقدار کمی را به کار و مقدار زیادی را به فراغت می‌پردازد و در برابر مصرف کم و درآمد زیر 10 هزار دلار دارد. این فرد با دریافت 10 هزار دلار، از کار کردن دست می‌کشد و تمام وقت خود را به فراغت می‌پردازد و تمام پول دریافتی را خرج می‌کند. بنابراین، مطلوبیت این فرد از سطح A به D افزایش می‌یابد. حالا بیایید به فرد B نگاه کنیم. این فرد درآمدی بالای 10 هزار دلار دارد و قسمتی از زمان خود را به کار و قسمت بیشتر را به فراغت اختصاص می‌دهد. با اعمال این طرح،‌ فرد B درمی‌یابد که با دست کشیدن از کار و گرفتن کمک از دولت،‌ مطلوبیت او افزایش می‌یابد. بنابراین او نیز از کار کردن دست می‌کشد و بر روی منحنی D قرار می‌گیرد. بنابراین با اعمال این طرح،‌ تمام افراد با درآمد زیر 10 هزار دلار و حتی برخی نزدیک به 10 هزار دلار از کار کردن دست می‌کشند.اما اثرات این طرح به همینجا ختم نمی‌شود. به فرد C نگاه کنید. با اعمال مالیات بر این فرد، او با اثر درآمدی و جانشینی تغییر میزان مصرفش مواجه می‌شود. با اعمال مالیات،‌ این فرد عملاً فقیرتر می‌شود و بنابراین اثر درآمدی فرد را به فراغت کمتر و کار بیشتر سوق می‌دهد. در مقابل اثر جانشینی به او می‌گوید که حالا که کار کردن بیشتر نفع کمتری بهت می‌رساند، به سراغ فراغت بیشتر برو. برآیند این دو اثر را نمی‌توان با قاطعیت مشخص کرد. اما شواهد نشان می‌دهد که اثر جانشینی قوی‌تر از درآمدی است و بنابراین این افراد به کار کمتر روی می‌آورند.پس دیدیم که با معرفی طرح‌های توزیعی، سطح کار می‌تواند در جامعه به شدت کاهش یابد و افراد به فراغت بیشتر بپردازند. اما چرا کاهش سطح کار برای ما اهمیت دارد. به نمودار زیر توجه کنید. با اعمال چنین طرحی، عرضه کار کاهش می‌یابد و تعادل نیروی‌ کار به سمت چپ انتقال می‌یابد. و این در همینجا تمام نمی‌شود، با کاهش نیروی کار، عرضه اقتصاد کاهش می‌یابد و به دنبال آن کیک اقتصادی آن کوچک‌تر می‌شود. بنابراین، باید به این بده‌بستان بین کوچک کردن کیک و مساوی کردن برش هر فرد از کیک توجه کنیم. و دقیقاً جایی است که تحلیلات اقتصاد رفاه به ما کمک می‌کند. در اینجا جلسه بیست و یکم این دوره به اتمام رسید. در جلسه آیند به مالیات و توزیع خواهیم پرداخت.</description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 00:12:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه هفتم - رقابت کامل (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-1-p76emrot7sqz</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی هفتم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدر این جلسه، ابتدا به مفهوم هزینه از دست‌رفته (Sunk Costs) می‌پردازیم، بعد از آن وارد بازارها می‌شویم و مسیرمان را بازار رقابت کامل شروع می‌کنیم و خصوصیات این بازار را تشریح می‌کنیم. در آخر، به حداکثرسازی سود کوتاه‌مدت در بازار رقابتی می‎‌پردازیم.هزینه‌ از دست‌رفته در برابر هزینه ثابت بحث را با هزینه‌های از دست‌رفته، که در جلسه پیش به آن نتوانستیم بپردازیم، آغاز می‌کنیم. هزینه‌های از دست‌رفته یک اصطلاح مهم در علم اقتصاد است، بنابراین می‌خواهم مطمئن شویم که آن را درک می‌کنیم. هزینه های از دست‌رفته اساساً هزینه‌هایی هستند که نمی‌توان آنها را تغییر داد، صرف نظر از اینکه در کوتاه‌مدت به آن نگاه می‌کنید یا در بلندمدت. بنابراین، به نوعی، برخی از هزینه‌ها، هزینه‌های ثابت بلندمدت هستند و آن را هزینه از دست‌رفته می‌نامیم. درست است که در درازمدت گفتیم، هیچ چیز ثابت نیست، اما هزینه از دست‌رفته ایده سرمایه گذاری‌ای است که پس از انجام آن هرگز و هرگز نمی توان آن را تغییر داد. بیایید تصور کنیم که شما یک پزشک هستید. در کوتاه‌مدت، هزینه‌های متغیر شما عبارتند از ساعت کار، یا پرستارانی که استخدام می‌کنید، یا دستیاران پزشکی که استخدام می‌کنید. در دراز مدت، هزینه‌های ثابت شما این است که دفتر شما چقدر بزرگ باید باشد؛ می‌توانید یک دفتر بزرگتر یا دفتر کوچکتر تهیه کنید. اما هزینه از دست‌رفته شما رفتن به دانشکده پزشکی است. شما هیچ‌وقت نمی‌توانید هزینه رفتن به دانشکده پزشکی را جبران کنید؛ هزینه‌ای که شما برای تحصیلات می‌پردازید، غیرقابل جبران و از دست‌رفته است. اساساً، می‌توانیم این هزینه‌ها را به‌عنوان هزینه‌های ثابت بلندمدت در نظر بگیریم. اکنون معلوم شده است که هزینه‌های از دست‌رفته جایگاه بسیار مهمی در فرهنگ اقتصادی دارد، زیرا فکر کردن در مورد آنها سخت است.  در اینجا آقای Gruber مثالی از تجربیات خودشان می‌زنند که در اینجا آن را نقل می‌کنم:حدود دو سال و نیم پیش، تصمیم گرفتم که همسرم را به دیدن گروه Journey ببرم. بنابراین رفتم و بلیت خریدم، و قیمت بلیت‌هایی بسیار خوب در یک استادیوم بزرگ 240 دلار برای دو نفر بود. سپس حدود یک ماه قبل از نمایش، متوجه شدم که واقعاً Journey را آنقدر دوست ندارم. چند تا از آهنگ‌هاشون را دوست دارم ولی تعداد آهنگ‌های مورد علاقه‌ام آنقدر زیادم نیست که یک شب را برای کنسرت آنها صرف کنم. بنابراین تصمیم گرفتم که بلیت‌ها را از طریق StubHub یا سایر مکانیسم‌های ثانویه بفروشم، اما باید تصمیم می‌گرفتم که چه قیمتی را باید اعلام کنم. ابتدا گفتم، حداقل باید 240 دلارم را پس بگیرم و قیمت را اعلام کردم. و بعد متوجه شدم که در مورد آن کاملا اشتباه فکر می‌کردم. من فوراً متوجه نشدم، که 240 دلاری که پرداختم نوعی هزینه از دست‌رفته بود و این منطقی نبود که من آنها را باید بالای 240 دلار بفروشم. اما چگونه باید در مورد آن فکر می‌کردم؟ فقط باید می‌پرسیدم، هنوز چقدر حاضرم برای دیدن Journey بپردازم؟ و تا زمانی که شخص دیگری حاضر به پرداخت بیشتر از این مقدار باشد، من باید بلیت‌هایم را به آنها می‌فروختم. و اگر کسی نیست مه این بلیت‌ها را بخرد، من باید بروم و کنسرت را ببینم. بنابراین، فرض کنید، برای مثال، من تصمیم گرفتم که هنوز 100 دلار حاضرم بپردازم تا من و همسرم به دیدن Journey برویم. سپس باید بگویم، تا زمانی که بلیط ها بیش از 100 دلار فروخته شود، آنها را می فروشم، اما اگر کمتر از 100 دلار باشد، نمی فروشم. جالب که در آخر آنها را با قیمت 220 دلار فروختم. دقت داشته باشید که هزینه از دست‌رفته مفهومی است که ما اغلب درباره آن اشتباه می‌کنیم و یه جورایی خوراک دست‌انداختن دیگران است. مسئله مشابه تحربه من برای دوستانتان طرح کنید و خواهید دید که اکثراً در تصمیم‌گیری اشتباه می‌کنند.  بازار رقابت کاملخب بیایید به سراغ بازار رقابت کامل برویم، موضوعی که در دو جلسه آینده به آن خواهیم پرداخت. مدل رفتار مصرف‌کننده را به یاد بیاورید. منحنی بی‌تفاوتی و قید بودجه اساس کارمان در این مدل بود و قید بودجه مشخص بود. اما زمانی که ما به مدل تولیدکننده پرداختیم، گفتیم که اینجا یک درجه آزادی بیشتری داریم و مقدار تولید مشخص نیست. یعنی مقدار q مشخص نیست. تولیدکننده باید تصمیم بگیرد که چه مقدار تولید کند. و اینجاست که ما باید محدودیت اضافی‌مان، بازار، را وارد کنیم. بیایید با مفهوم جدید &quot;درآمد بنگاه&quot; آشنا شویم. در بازار قیمت و مقدار تعادلی مشخص می‌شود، و این دو مولفه درآمد بنگاه را مشخص می‌کنند. پس بازار سوراخی که در مدل تولیدکننده احساس می‌شد (اینکه بنگاه باید به چه مقدار تولید کند؟) را پر می‌کند.اکنون که نقش بازار را فهمیدیم، باید بدانیم که بازارها انواعی دارند. یک نوع افراطی از بازارها، بازار رقابت کامل (Perfectly Competitive Markets) است که در آن طرفین بازار پذیرنده قیمت کالاهای همگن‌اند. دقت داشته باشید که بازار رقابت کامل، رویای اقتصاددانان است و بازاری که تمام خصوصیات این نوع بازار را داشته باشد، وجود ندارد. نوع دیگری از بازارهای افراطی، بازار انحصار کامل (Monopoly) است که در آن عرضه‌کننده محصول، یک بنگاه است و قدرت بازاری بسیاری دارد.  و اما در میان این دو بازار افراطی، طیفی دیگری از بازارها وجود دارند که به آن بازارهای انحصار چندجانبه (Oligopoly) می‌گویند و اکثر بازارها از این نوع هستند. در این نوع بازارها، ابزارهای نظریه بازی‌ها (Game Theory) وارد می‌شود. در سخنرانی‌های آتی به صورت مبسوط به انواع بازارها خواهیم پرداخت. اکنون با کارکرد بازار و انواع آن اندکی آشنا شدیم. حال به سراغ بازار رقابتی می‌رویم و بر روی آن تمرکز می‌کنیم. بنابراین امروز، ما قصد داریم یک رقابت افراطی را شروع کنیم. رقابت کامل چیست؟ اساساً، تعریف فنی بازار کاملاً رقابتی این است که تولیدکنندگان قیمت‌‌پذیرند. با کلماتی دیگر: بازار کاملاً رقابتی، بازاری است که در آن تولیدکننده هیچ تأثیری بر قیمتی که کالای خود را به آن می فروشد ندارد. بنابراین من به عنوان یک تولیدی نمی‌توانم واقعاً روی قیمت بازار تأثیر بگذارم. قیمت بازار به من داده می‌شود. اما شرطی برای عدم تاثیرپذیری قیمت از تولیدکننده لازم است. این زمانی صادق خواهد بود که تقاضا برای خروجی یک بنگاه کاملاً کشش‌پذیر باشد (دقت کنید تقاضا بنگاه و نه تقاضا بازار). منظور چیست؟ زمانی که تقاضای خروجی یک تولیدی دارای کشش زیادی باشد، اگر بنگاه قیمت را بالا ببرد، فروشی نخواهد داشت و اگر قیمت را پایین بیاورد، تمام تقاضاکنندگان به او هجوم خواهند آورد. پس آنجایی که بنگاه قدرتی برای پاسخ دادن به تمام تقاضا بازار را ندارد، هیچ کدام از این دو را پی نمی‌گیرد و اگر هم گیرد، تاثیری بر روی بازار نمی‌گذارد. شاید در نگاه اول،‌این موضوع کمی پیچیده بیایید، اما با کمک از نمودار،‌می‌توان موضوع را درک کرد. اما چیزی که از مفهوم باید با خود داشته باشید: تقاضا بنگاه کاملاً کشش‌پذیر است و بنگاه تاثیری بر روی قیمت ندارد. در نمودار زیر عرضه و تقاضا یک بنگاه را نشان دادیم. تقاضا افقی یا کاملاً کشش‌پذیر است و در نتیجه بنگاه تاثیری بر قیمت ندارد و پذیرنده آن است. حالا بیایید فرض کنیم که عرضه بنگاه کاهش پیدا می‌کند و منحنی عرضه به چپ و بالا انتقال پیدا می‌کند. با این حساب تعادل بنگاه از e1 به e2 تغییر پیدا می‌کند. و مقدار عرضه بنگاه کاهش می‌یابد و همچنان قیمت ثابت است. به طور کلی در بازار رقابتی فارغ از اینکه عرضه بنگاه چه شکلی است، هزینه چه مقدار است و کلاً طرف عرضه چه می‌گذرد، بنگاه باید محصول خود را در قیمت P بفروشد. و بعد از پذیرفتن قیمت، باید با توجه به هزینه خود به دنبال این باشد که چه قدر تولید کند یا در واقع q چه مقدار باشد. بنابراین تغییرات در تابع هزینه - یعنی تغییر در منحنی عرضه - فقط بر مقدار فروش q شما تأثیر می‌گذارد، نه بر قیمت. اکنون بیایید به این موضوع بپردازیم: چه شرایطی یک بازار کاملاً رقابتی را ایجاد می‌کند؟ اساساً سه شرط وجود دارد. اولین اینکه محصولات باید همگن باشند. یک بازار تنها زمانی کاملاً رقابتی خواهد بود که همه شرکت‌ها محصولی را عرضه کنند که از نظر مشتری یکسان است و تفاوتی در کالاها نیست. دقت کنید،‌ آنها نباید از نظر فناوری یکسان باشند،‌ اما از دیدگاه مصرف کننده، آنها باید یکسان در نظر گرفته شوند.شرط دوم این است که اطلاعات کاملی در مورد قیمت ها وجود داشته باشد. یعنی مصرف‌کنندگان باید بدانند که هر شرکتی به چه قیمتی کالا را می‌فروشد. بنابراین، در بازار رقابتی، مشخص است که هر شرکتی چه محصولی و به چه قیمتی را عرضه می‌کند. و شرط سوم این است که هزینه‌های مبادله باید کم باشد، یا آنچه «هزینه‌های جستجو» می‌نامند. در کل، جست‌وجو کردن برای افراد باید بی‌هزینه باشد.اکنون، به مثالی که در سخنرانی به آن اشاره شد، می‌پردازیم. به خرید اقلام کوچک در یک منطقه توریستی فکر کنید. اساساً، اگر تا به حال به یک منطقه توریستی رفته‌ باشید و سعی کرده‌ که یک یادگاری کوچک ،مانند ماکت برج ایفل در اطراف برج ایفل، بخرید، یک سری افراد با زیراندارهایی را می‌بینید که به فروش این اقلام می‌پردازند. و بسیار آسان است که ببینید همه آنها محصول مشابه‌آی را می‌فروشند. و به شدت آسان است که قیمت‌ها را از افراد مختلف بپرسید. آقای Gruber این مثال را در دوره‌ای قبل توضیح داده بود و فردی که این ویدیو‌ها را دیده بود به برج ایفل رفته بود و در عمل این مثال را تجربه کرده بود. و او متوجه شد که وقتی از برج ایفل دورتر می‌شوید، قیمت ماکت‌ها گران‌تر می‌شود. به دلیل اینکه در نزدیکی برج، فروشنده‌های بیشتری هستند و قیمت در بازار تعیین می‌شود و آنها پذیرنده این قیمت هستند. اما وقتی از برج دورتر می‌شوید، قیمت‌‌ها شروع به افزایش می‌کنند، چرا که دیگر خصوصیات یک بازار رقابتی را دارا نیستند. بیایید به ارتباط بین تقاضا بازار با تقاضا بنگاه بپردازیم. و این را می‌توانیم با استفاده از مفهوم تقاضا باقی‌مانده (Residual Demand) توضیح دهیم. فرض کنید، تقاضا بازار را به Q(p) و تقاضا بنگاه را با q(p) نشان دهیم. تقاضا بازار، کل مقدار تقاضا شده توسط تمام بنگاه‌ها است و تقاضا بنگاه، فقط مقدار تقاضا یک بنگاه را نشان می‌دهد و هر دو آنها تابع قیمت‌اند. بیایید فرض کنیم که شما بنگاهی دارید و در یک بازار مشخص عرضه‌کننده‌اید. کل بازار تقاضا Q(p) را دارد و تمام بنگاه‌های دیگر با تقاضا S0(p) روبه‌رو هستند. بنابراین:q(p) = Q(p) - S0(p)این عبارت نشان می‌دهد که تقاضای بنگاه برابر است با تقاضای کل بازار منهای تقاضا باقی‌مانده. یا به عبارتی دیگر، تقاضای بازار منهای آنچه دیگران می‌فروشند. بنابراین در مثال برج ایفیل، تقاضا یک فرد برابر است با کل تقاضا برای ماکت‌های برج ایفیل منهای آنچه بقیه افراد می‌فروشند. نکته در اینجاست که با تقاضای بازار کشش‌ناپذیر می‌توان، تقاضای بنگاه کشش‌پذیر داشت. بیایید مثالی بزنیم. بیایید فرض کنیم که ما بازاری با N بنگاه‌های مشابه داریم که هر کدام مقدار یکسانی را عرضه می‌کنند، بنابراین:q(p) = Q(p) / Nدر این شرایط، تقاضا باقی‌مانده یا S0(p) مشابه زیر خواهد بود:S0(p) = (N-1) q(p)دقت کنید که N*q(p) برابر است با تقاضای کل بازار و تقاضای باقی‌مانده برابر می‌شود با تقاضای همه بنگاه‌ها منهای یکی از ‌آنها. بیایید همه اطلاعات ‌ها را کنار هم بگذاریم تا به ارتباط بین تقاضا بازار و بنگاه برسیم:q(p) = Q(p) - S0(p) -----&gt; dq/dp = dQ/dp - dS0/dp ------( q(p) = Q(p) / N, S0(p) = (N-1) q(p) )------&gt;  εi = Nε - (N-1) μبه عبارت آخر نگاه کنید، کشش تقاضا بنگاه برابر است با N در کشش تقاضای بازار منهای N - 1 در کشش عرضه. بیایید مثال را یک مرحله جلوتر ببریم. اگر به یاد داشته باشید در جلسه اول، مثال‌هایی را عرضه و تقاضا می‌زدیم که هر کدام با محور x زاویه 45 درجه می‌ساخت. این نوع مثال برای ساده‌سازی خیلی معمول است و کشش تقاضا این نوع منحنی‌ها -1 و کشش عرضه‌شان +1 است. حال بیایید فرض کنید در بازار ما 100 بنگاه وجود دارند یا بهتر بگوییم، N=100 است. بنابراین:εi = Nε - (N-1) μ -----&gt; εi = 100*(-1) - (99)*(+1) ------&gt; εi = -100 - 99 = -199در اینجا کشش تقاضا بنگاه برابر -199 است. در واقع تقاضا تقریبا خطی افقی است. پس دیدیم که با داشتن تقاضا و عرضه بازار با کشش‌های معمول، میتوانیم به راحتی، بنگاه‌ای با تقاضا کشش‌پذیر داشته باشیم. حداکثرسازی سود کوتاه‌مدت در بازار رقابتیتا اینجا، متوجه شدیم که بنگاه‌ها در این بازار پذیرنده قیمت‌اند. تکلیف P مشخص شد و الان می‌خواهیم ببینیم بنگاه چه میزان باید تولید کند. در نظریه مصرف‌کننده، به دنبال این بودیم که مطلوبیت را حداکثرسازی کنیم و در چند جلسه اخیر، مداماً تکرار کردیم که بنگاه در نظریه تولیدکننده به دنبال حداکثرسازی سود خود است. در اینجا باید یک ویژگی دیگر بازار رقابت کامل را توضیح دهیم. در بازار رقابت کامل، در کوتاه‌مدت، نه بنگاهی جدید وارد بازار می‌شود و نه بنگاهی از بازار خارج می‌شود. به عبارتی، سرمایه فیزیکی در اینجا هزینه از دست‌رفته است و در کوتاه‌مدت قابل‌جبران نیست. به مطرح کردن این ویژگی بسنده می‌کنیم و جلوتر به صورت گرافیکی آن را نشان خواهیم داد. پس گفتیم که بنگاه به دنبال حداکثرسازی سود خود است. اما سوال می‌شود که منظور از سود چیست؟ سود یا Profit را به صورت زیر نشان می‌دهیم:π = R - C در واقع سود برابر است با تفاضل درآمد از هزینه‌ها. اما توجه داشته باشید که سود اقتصادی با سود حسابداری متفاوت است. چنانچه هزینه حسابداری و هزینه اقتصادی متفاوت‌اند. در حسابداری، ما هزینه‌های واقعی و هزینه استهلاک را در نظر می‌گیریم، اما در اقتصاد، هزینه فرضت به آن اضافه می‌شود. بیایید مثالی بزنیم. فرض کنید شما شرکتی برای طراحی سایت می‌زنید و برنامه‌نویسی را برای 40 هزار دلار در سال، استخدام می‌کنید. شما روی کامپیوتری که الان دارید کار می‌کنید و هزینه‌ای برای خرید کامپیوتر نمی‌پردازید. فرض کنیم که در آخر سال درآمد شما برابر 60 هزار دلار است. بنابراین، سود حسابداری شما برابر است با 60 هزار دلار منهای 40 هزار دلار که برابر است با 20 هزار دلار. اما صبر کنید، چرا این تفریق به نظر معنادار نیست؟ دلیل آن هزینه فرصت زمان شماست. شما می‌توانستید به جای اینکه زمان خود را صرف کد زدن کنید، سرکار می‌رفتید و درآمدی مثلاً برابر با 80 هزار دلار داشتید. و حتی می‌توانسنید کامپیوتر خود را به فروش برسانید و از این راه نیز درآمدی داشته باشید. پس توجه داشته باشید که سود اقتصادی از سود حسابداری متفاوت است.تا به اینجا ما متوجه شدیم که سود اقتصادی چیست. اکنون بیاید، سود را در کوتاه‌مدت حداکثرسازی کنیم. نوجه داشته باشید که درآمد بنگاه را بازار تعیین می‌کند و تابع درآمد در بازار رقابت کامل اینگونه است:R(q) = p*qMR = pدرآمد برابر است با حاصل ضرب قیمت و مقدار و در نتیجه، درآمد نهایی برابر است با قیمت. با داشتن این موضوع در ذهن، بیایید سود را حداکثر کنیم:π = R - Cdπ/dq = dR/dq - dC/dqdR/dq = dC/dq ----&gt; MR = MC ---(MR = P)---&gt; MC = MR = Pبنابراین در بازار رقابت کامل، زمانی سود حداکثر است که هزینه نهایی برابر است با قیمت. این تساوی را اینگونه می‌توان تفسیر کرد: بنگاه تا جایی به تولید ادامه می‌دهد که آنچه هزینه می‌کند برابر است با آنچه دریافت می‌کند. به دو نمودار زیر توجه کنید. در اینجا هزینه با تابع C(q) = 10 + 5*q**2 نشان داده شده است. فرض کنیم که قیمت محصول در بازار برابر است با 30 دلار. بنابراین، تابع درآمد R(q) = 30q خواهد بود. C(q) = 10 + 5q**2R(q) = 30qπ = 30q - 10 - 5q**2 = -5q**2 + 30q - 10بنابراین، بیایید منحنی سود را در نمودار دومی رسم کنیم. زمانی که شما 1 واحد تولید می‌کنید، درآمد شما برابر است با 30 دلار و هزینه شما برابر است با 15 دلار، و در نهایت سود شما 15 دلار است. اگر شما به تولید ادامه بدهید، خواهید دید که در q = 3 به بیشترین سود خواهید رسید و این درست زمانی است که شیب منحنی درآمد با شیب منحنی هزینه برابر است.R(q) = 30q ----&gt; MR = P = 30C(q) = 10 + 5q**2 ----&gt; MC = 10qMR = P = MC ------&gt; 30 = 10q -----&gt; q = 3π = -5q**2 + 30q - 10 ----(q = 3)----&gt; π = -5*9 + 30*3 - 10 = -45 + 90 -10 = 35سوالی که ممکن است پیش بیاید، این است که چرا با وجود اینکه بعد از q=3 باز هم سود کل ما مثبت است، از تولید دست می‌کشیم؟ در اقتصاد همیشه به صورت نهایی به موضوعات می‌نگریم و در اینجا سود حاشیه‌ای (یا نهایی) برای ما اهمیت دارد. تمام موضوعاتی که تا به اینجا گفته‌ایم را می‌توانیم در نمودار زیر ببینیم. اولاً اینکه بنگاه تا جایی به تولید ادامه می‌دهد که MC = P است و در این مسئله این اتفاق در q= 3 رخ می‌دهد. سود را چگونه حساب می‌کنیم؟ به عملیات زیر توجه کنید: π = R - Cπ/q = R/q - C/qπ/q = P - ACگفتیم که سود برابر است با تفاضل درآمد و هزینه. اگر بخواهیم سود هر محصول را حساب کنیم، باید عبارت را تقسیم بر q کنیم. در نتیجه سود هر محصول برابر می‌شود با تفاضل بین قیمت و هزینه متوسط. اکنون، اگر این مقدار را در q ضرب کنیم به سود کل خواهیم رسید که در نمودار زیر با ناحیه آبی نشان داده شده است. حالا ممکن است سوال شود که اگر MC افزایش بیابد، مثلاً  مالیات به ازای محصول را اضافه کنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر مالیات به ازای محصول داشته باشیم، تابع هزینه ما تغییر می‌کند:C0 = 10 + 5q**2 Cnew = 10 + 5q**2 + t*q----&gt; MCnew = 10q + t, ACnew = 10/q + 5q + tو در نتیجه، منحنی هزینه نهایی و هزینه متوسط ما به اندازه مالیات بر واحد افزایش می‌یابد. در نمودار زیر ملاحظه می‌کنید، با اعمال مالیات به ازای هر واحد، تولید و سود بنگاه کاهش می‌یابد. بییایید به صورت عددی نیز این را ببینیم. فرض کنید، مالیات 10 دلار به ازای واحد را اعمال کنیم:C0 = 10 + 5q**2Cnew = 10 + 5q**2 + 10qMCnew = 10q + 10MCnew = P ------&gt; 10q + 10 = 30 ------&gt; 10q = 20 ------&gt; q = 2π = R - C -----&gt; 30q - 10 - 5q**2 - 10q = -5q**2 + 20q - 10 ---(q =2)-----&gt; π = -5*4 + 20*2 -10 = -20 + 40 -10 = 10بنابراین، میزان تولید از 3 واحد به 2 واحد و سود کل از 35 دلار به 10 دلار کاهش می‌یابد. اما ممکن است سوال شود که اگر به جای مالیات بر واحد، مالیات ثابت اعمال شود، چه اتفاقی می‌افتد؟C0 = 10 + 5q**2 Cnew = 10 + 5q**2 + t----&gt; MC = 10q , ACnew = 10/q + 5q + t/qبا اعمال یک مالیات ثابت،‌ منحنی هزینه نهایی تغییر نمی‌کند و در نتیجه، میزان تولید q ثابت می‌ماند. اما تغییری در هزینه متوسط اتفاق می‌افتد که باعث کاهش سود متوسط و سود کل می‌شود.در نتیجه، در مالیات ثابت و مالیت به ازای واحد، سود کل و سود متوسط کاهش می‌یابد، اما با اعمال مالیات ثابت، مقدار تولید ثابت می‌ماند و با اعمال مالیات به ازای واحد، میزان تولید نیز کاهش می‌یابد.در اینجا مطالب سخنرانی هفتم به پایان می‌رسد و در جلسه آینده به ادامه مفاهیم بازار رقابت کامل پرداخته خواهد شد.</description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 23:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه ششم - هزینه تولید</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-dxphlz9fms8v</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی ششم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدر جلسه قبل نظریه رفتار تولیدکننده را آغاز کردیم و گفتیم که به دنبال این هستیم که منحنی عرضه را استخراج کنیم. همچنین، دیدیم که بنگاه‌ها به دنبال این هستند که سود خود را از طریق حداقل‌سازی هزینه‌ها حداکثر کنند. در این جلسه به هزینه‌ برمی‌گردیم و به دنبال این هستیم که منحنی هزینه را برای کوتاه‌مدت و بلندمدت رسم کنیم. فقط توجه داشته باشید که در این جلسه ما از همان تابع تولید معمول خودمان استفاده می‌کنیم:q = (L*K)**1/2هزینه در کوتاه‌مدتدر کوتاه‌مدت، با دو نوع متفاوتی از هزینه روبه‌رو هستیم: هزینه‌های متغییر (Variable Costs) و ثابت (Fixed Costs). در جلسه قبل عامل ثابت و متغییر تولید را معرفی کردیم و گفتیم که در کوتاه‌مدت نیروی کار عامل متغیر است و سرمایه عامل ثابت. از همین مفهوم استفاده می‌کنیم تا هزینه ثابت و متغیر را معرفی کنیم. هزینه متغیر همان دستمزد کارگران است و هزینه ثابت نرخ اجاره‌ای سرمایه:Total Costs (TC) = Variable Costs + Fixed CostsC = r * K-bar + w * Lدستمزد ساعتی را اینجا با w (wage) نشان داده‌ایم و نرخ اجاره‌ای را با r (rental rate) نشان می‌دهیم. اما سوال اینجاست که چرا ما اجاره سرمایه را در نظر می‌گیریم و نه خرید آن را؟ دلیلش این است که ما دوره‌ای کوتاه از زمان را درنظر می‌گیریم و فقط تاثیرات در این زمان یا تناوب در نظرمان است. از همین رو استفاده از هزینه خرید جایز نیست و استفاده از نرخ اجاره‌ای، چشم‌انداز بهتری را به ما می‌دهد. بیایید به تابع تولیدمان برگردیم و از آن برای به دست آوردن منحنی هزینه کوتاه‌مدت استفاده کنیم. برای اینکار ما عامل متغیر را بر حسب عامل ثابت می‌نویسیم یا به عبارت دیگر L را بر حسب K می‌نویسیم:q = (L*K-bar)**1/2 -&gt; q**2 = L*K -bar -&gt; L = q**2/K-bar     (I)C = w * L + r * K-bar     (II)(I), (II) -&gt; C = w * q**2/K-bar + r *K-barاکنون اگر در نظر بگیریم که دستمزد 5 دلار و نرخ اجاره‌ای 10 دلار است و ما در سطح K-bar = 1 تولید می‌کنیم، خواهیم داشت:C = 5q**2 + 10بنابراین ما تابع هزینه در کوتاه‌مدت را به دست آوردیم. ببینید این تابع به خودی خود به درد ما نمی‌خوره، اما می‌توانیم مشتقات این تابع را به عنوان ابزار استفاده کنیم. اما قبل از آن بیایید هزینه ثابت و متغیر را جدا کنیم. به تابع هزینه دقت کنید، عدد 10 در اینحا هزینه اجاره سرمایه است و با افزایش تولید تغییر نمی‌کند. از طرفی عبارت 5q**2 وابسته به تولید است و با افزایش تولید، افزایش می‌یابد. بنابراین:TC = 5q**2 + 10VC = 5q**2FC = 10اکنون به سراغ ابزار حاشیه‌ای می‌رویم. ابتدا با هزینه‌ کل نهایی آشنا می‌شویم که برابر است با تغییرات هزینه نهایی بر تغییرات تولید:MTC = ΔTC/ΔqMTC = TC&#x27; = 10qابزار بعدی هزینه متوسط است. هزینه متوسط به این معناست که در یک سطح تولید، هزینه تولید هر واحد چه‌قدر است. به صورت گرافیکی نیز، از خط واصل از مبدا به منحنی هزینه کل در نقاط مختلف، هزینه متوسط به دست می‌آید: ATC = TC/q ATC = (5q**2 + 10)/q = 5q + 10/qبه همین شکل می‌توانید هزینه متغیر متوسط و هزینه ثابت متوسط را نیز به دست آوریم:AVC = VC/q AVC = 5q**2 /q = 5qAFC = FC/q AFC = 10/qدر اینجا باید به چند نکته توجه کنید. [اولاً اینکه به نظرم استفاده کردن از تابع هزینه توان‌دویی اشتباه است و معمولاً از توابع توان‌سه‌ایی استفاده می‌شود. اما به هر حال، برای راحتی کار، در اینجا از تابع توان‌دویی استفاده شده است.] دوماً به شکل منحنی AFC دقت کنید (نمودار 1). این منحنی همیشه به این شکل است و در بی‌نهایت به صفر میل می‌کند. دلیل اقتصادی مشخصی هم داره، با افزایش تولید، هزینه ثابت هر یک واحد کم و کمتر می‌شود تا به صفر برسد [حدهای در بی‌نهایت را به یاد آورید، در اینجا صورت ثابت است و مخرج متغیر و در نتیجه در q-&gt; ∞، حد عبارت برابر با صفر است]. اما نکته بعدی در شکل منحنی AC نهفته است. اگر دقت کنید این منحنی ابتدا نزولیه و بعد صعودی. دلیل آن نیز در این است که به ابتدای کار هزینه ثابت متوسط کالا خیلی زیاد است و رفته رفته این از بین می‌رود و دیگر به جایی می‌رسد که فقط هزینه‌های متغیر روی آن تاثیر می‌گذارند. بنابراین بعد از سطحی از تولید، هزینه متوسط صعودی خواهد شد. [پیشنهاد می‌شود این بخش چند باره خوانده شود، در آینده با استفاده از این منحنی‌ها، منحنی عرضه کوتاه‌مدت را اندازه‌گیری می‌کنیم.]هزینه در بلندمدتخب به سراغ بلندمدت می‌رویم و به جایی که دیگر سرمایه ثابت نیست و متغیر است. بنابراین اساساً می‌خواهیم ترکیب کارآمد اقتصادی L و K را پیدا کنیم که کالاها را با حداقل هزینه تولید می‌کند. برای این کار باید با منحنی‌های هزینه یکسان (Isocost) آشنا شویم. به یاد بیاورید، منحنی‌های تولید یکسان مشابه منحنی‌های بی‌تفاوتی بودند. منحنی‌های هزینه یکسان نیز به شکلی شبیه به قید بودجه‌اند. قبل از هر چیزی، بیایید به تعریف آن بپردازیم: به مکان هندسی نقاطی که ترکیباتی از کالا با هزینه یکسان را نشان می‌دهند، منحنی هزینه یکسان گویند. به نمودار زیر نگاه کنید، منحنی اول منحنی هزینه یکسان با 50 دلار هزینه را نشان می‌دهد. تمام تقاط روی این منحنی شامل طول از مبدا و عرض از مبدا آن هزینه‌ای برابر با 50 دلار دارند. دو منحنی دیگر نیز منحنی‌های هزینه یکسان با هزینه 100 و 150 دلار را نشان می‌دهند و می‌توانید این منحنی‌ها را همینگونه ادامه بدهید و  منحنی‌هایی با سطح بالاتری از هزینه را داشته باشید. دقت کنید که مدلی که در اینجا پیاده می‌کنیم، از مدلی که در رفتار مصرف‌کننده پیاده کردیم، کمی سخت‌تر است. پایه مدل‌های یکیست اما در این مدل جدید، درجه آزادی بالاتر است. و این به دلیل این است که بنگاه خودش تصمیم می‌گیرد که چه قدر هزینه کند، اما حداقل در مدل مصرف‌کننده ما، درآمده داده شده بود و مانوری بر روی آن نمی‌دادیم.حالا سوال اینجاست. شما بنگاهی هستید که می‌خواهید مقدار مشخصی از واحدها را اخذ کنید، شما یک تابع تولید و یک تابع هزینه دارید، چگونه ترکیب مناسبی از نیروی کار و سرمایه را برای تولید مقدار معینی از واحدها به صورت گرافیکی پیدا می‌کنید؟ دقیقاً مشابه مدل ترجیحات باید در اینجا نقطه‌ای را در نظر بگیریم که دو منحنی تولید یکسان و هزینه یکسان بر هم مماس‌اند. در چنین نقطه‌ای خواهیم داشت:-MPL/MPK = -w/r -&gt; MPL/w = MPK/rآقای Gruber این تساوی را به نوع خاصی تفسیر می‌کند که به نظر خیلی در فهم  این بهینه‌سازی کمک می‌کند. فرض کنید شما مدیر یک بنگاه‌اید و می‌خواهید دلار بعدی را خرج بنگاه کنید، اما نمی‌دانید این دلار خرج نیروی کار کنید یا سرمایه. چیزی که شما باید در نظر بگیرید این است که باید به نحوی عمل کنید که MPL/w برابر با MPK/r شود. برای جا افتادن بهتر مطلب، به نمودار زیر توجه کنید. در نمودار زیر منحنی تولید یکسان 1/2**(12.5) را نشان داده است. بهتر بگوییم، این منحنی تمام ترکیباتی که به 1/2**(12.5) ختم می‌شود را نشان می‌دهد. منحنی هزینه یکسان نیز تمام ترکیباتی که 50 دلار هزینه دارند را نشان می‌دهد. و بهینه‌ترین نقطه با این سطح از تولید و با هزینه 50 دلار،‌ جایی است که این دو بر هم مماس‌اند. جایی است که ارزش اضافه‌ای که عامل تولید به بنگاه اضافه می‌کند، برابر است با قیمت آن.  تا زمانی که شیب منحنی تولید یکسان برابر یا نرخ نهایی جانشینی فنی (MRTS) برابر با w/r است باید به تجارت ادامه دهید. بیایید MRTS یا شیب منحنی تولید یکسان را محاسبه کنیم:MPL = ΔL/Δq = 0.5k/(K*L)**1/2MPK = ΔK/Δq = 0.5L/(K*L)**1/2MRTS = -MPL/MPK = - ( 0.5k/(K*L)**1/2 )  / ( 0.5L/(K*L)**1/2 ) = - K/Lاز طرفی در بالا گفتیم که MRTS باید برابر باشد با نسبت -w/r و در این مسئلع دستمزد برابر است با 5 دلار و نرخ اجاره‌ای با 10 دلار:MRTS = -K/L, MRTS = -w/r  ---&gt;  -K/L = - w/r  --(w=5$, r=10$)--&gt;  K/L = 1/2 --&gt; K = 1/2Lبنابراین در این مثال، در نقطه بهینه تعداد واحد سرمایه برابر است با نصف واحد نیروی کار. اکنون به نمودار بالا (نمودار3) توجه کنید. در اینجا نیز در نقطه بهینه تعداد واحد K نصف تعداد واحد L است (K=2.5, L=5). خب، نتیجه این بهینه‌سازی چیست؟ در اینجا تابع تولید به گونه‌ای است که بهره‌وری عوامل یکسانه و به همین دلیل است که نرخ نهایی جانشینی فنی برابر شد با K/L. پس این قسمت Productivity عوامل را با هم مقایسه می‌کند. از طرفی قیمت سرمایه فیزیکی (فرض کنید ماشین) دو برابر نیروی کار است و این دو محصول یکسانی را به تولید اضافه می‌کنند. بنابراین، نسبت نیروی کار به نیروی سرمایه شما باید برابر با 2 باشد. حال ما توان ابزارها را برای استخراج منحنی هزینه بلندمدت داریم و آن را در پنج مرحله انجام می‌دهیم:(1): q = (L*K)**1/2(2): MRTS = -w/r ---&gt; -K/L = -1/2 ---&gt; K = 1/2 L(3): (1), (2) ----&gt; q = (1/2L**2)**1/2  ----&gt; L = (2**1/2)*q(4): L = (2**1/2)*q --(K = 1/2L)---&gt; K = ((2**1/2)/2)*q(5): C = w*L + r*K ---( L = (2**1/2)*q, K = ((2**1/2)/2)*q)---&gt;                    C = 10*(2**1/2)*qبه همین راحتی تابع هزینه بلند مدت را به دست آوردیم که برابر است با:C = 10*(2**1/2)*qاین تابع با متغیر بودن هم سرمایه و هم نیروی کار به ما می‌گوید که اگر بخواهیم q واحد تولید کنیم، هزینه‌مان چه قدر است. ریاضیات این قسمت کمی سنگین است و کلید حل در این است که اگر شما تابع تولید، w و r را داشته باشید، می‌توانید تابع هزینه را به دست آورید.اکنون بیایید اثر تغییر قیمت‌ها عوامل را بررسی کنیم. [ دقت کنید که مدل ما در اینجا خیلی ساده است و در واقعیت قیمت نهاده در بازاری مجزا تعیین می‌شود، اما ما در اینجا، این متغیرها را از قبل داشته می‌دانیم و تحلیلمان استاتیک است.] به نمودار زیر توجه کنید. در ابتدا w=5 و r=10 است و نقطه بهینه با x نمایش داده شده است. حال بیاید دستمزد را افزایش دهیم و آن را به 10 برسانیم و دوباره در همان سطح از تولید (بدون تغییر منحنی تولید یکسان) دست به بهینه‌سازی بزنیم. اتفاقی که می‌افتد این است که با افزایش دستمزدها ما تعدادی از نیروی کار را با نیروی فیزیکی جایگزین می‌کنیم. به عبارتی از 5 واحد نیروی کار، 1.5 واحد آن را با 1 واحد نیروی کار جایگزین می‌کنیم. و این دقیقاً اتفاقی است که به هنگام افزایش حداقل دستمزد با آن رو‌به‌رو می‌شویم. با افزایش دستمزد، بنگاه نیروی کار کمتری استخدام استخدام می‌کند و به استفاده از نیروی فیزیکی روی می‌آورد. [ بیایید به نکته‌ دیگری توجه کنیم. در نقطه x ما 5 واحد L و 2.5 واحد K داریم و دستمزد برابر است با 5 دلار و نرخ اجاره‌ای 10 دلار. در نتیجه، هزینه بنگاه 50 دلار خواهد بود. از طرفی، در نقطه y ما 3.5 واحد L و 3.5 واحد K داریم و دستمزد برابر است با 10 دلار و نرخ اجاره‌ای 10 دلار. در نتیجه، هزینه بنگاه 70 دلار خواهد بود. دقت کنید که هزینه تولید واحدی یکسان 20 دلار افزایش یافته است. و در جلوتر می‎‌بینیم که هزینه همان تابع عرضه است و با این کار ما قیمت تعادلی در بازار محصول را نیز افزایش دادیم. پس به طور کلی، با افزایش حداقل دستمزد، تابعات احتمالی آن، افزایش بی‌کاری و سطح عمومی قیمت‌هاست.]اکنون می‌رسیم به منحنی مسیر توسعه. این منحنی یه چیزهایی تو مایه ICC است که از روش منحنی انگل را به دست آوردیم. به نمودار زیر توجه کنید. ما تولید را افزایش می‌دهیم، در منحنی‌های تولید یکسان بالاتری قرار می‌گیریم، و به تبع آن هزینه‌ها هم افزایش پیدا می‌کنه، و در منحنی‌های هزینه یکسان بالاتری قرار می‌گیریم. حال با استفاده از این منحنی‌ها می‌‌توانیم نقاط بهینه را به دست بیاوریم و با استفاده از این نقاط منحنی‌ مسیر توسعه را رسم کنیم. در نمودار زیر منحنی مسیر توسعه خطی است؛ یعنی نسبت نیروی‌کار با سرمایه همیشه یکسان خواهد بود. اما همیشه منحنی مسیر توسعه اینگونه نیست که ما دو حالت دیگر را در نمودارهای بعدی بررسی می‌کنیم.منحنی مسیر توسعه زیر بنگاهی را نشان می‌دهد که در بلندمدت، به دلیل کاهش بهره‌وری سرمایه، نیروی کار را به سرمایه ترجیح می‌دهد. [ من خودم شکل این نمودار اینجوری به یاد می‌آرم. سرمایه در بلندمدت در این بنگاه بهره‌وری نداره و از یه جایی به بعد آن را ثابت نگه می‌داره، بنابراین این منحنی در بی‌نهایت به صورت افقی خواهد شد که فقط نیروی کار تغییر می‌کند.] فست‌فودی‌ها مثال مناسبی معمولاً نوع مشابه‌ای از مسیر توسعه را دارند، به گونه‌ای که از یه زمانی به بعد اضافه کردن سرمایه فیزیکی (اجاق و سرخ‌کن و اینجور چیزها) اثری ندارد، بلکه افزایش نیروی کار به نحوی که هر فرد قسمت مشخص و محدودی از کار را انجام دهد، بهره‌وری بیشتری دارد. در مقابل در بنگاه‌هایی بهره‌وری نیروی کار در بلندمدت از بین می‌رود و بنگاه به سمت استفاده از سرمایه فیزیکی می‌رود. مثال این بنگاه‌‌ها، آن‌هایی هستند که از ماشین‌آلات زیادی استفاده می‌کنند مانند صنعت فولاد یا خودرو. دقت کنید که این منحنی‌های مسیر توسعه به ما می‌گویند که نسبت و میزان واحد نیروی کار و سرمایه چگونه است. و این دقیقاً همان منحنی هزینه بلندمدت است. در واقع منحنی Expansion Path به ما تعداد واحد نهاده‌های تولید را می‌دهد و با استفاده آن می‌توانیم منحنی هزینه بلندمدت را رسم کنیم. اکنون می‌رسیم به ارتباط هزینه در کوتاه‌مدت با بلندمدت. نکته در این است که در بلندمدت با داشتن درجه‌آزادی بیشتر، بهینه‌سازی بهتر رخ می‌دهد و در نتیجه منحنی هزینه بلندمدت در زیر هزینه‌های کوتاه‌مدت قرار دارد. به نمودار زیر دقت کنید. یک شرکت با سه سطح متفاوت ممکن از تولید را در نظر بگیرید. آنها قرار است یک کارخانه بسازند. سطح پایین تولید را با SRAC1 (هزینه متوسط کوتاه‌مدت 1) نشان داده‌ایم. به طور مشابه سطح متوسط را با SRAC2 و بالاترین را سطح را با SRAC3 نشان داده‌ایم. SRAC1 را با SRAC2 مقایسه کنید. چیزی که این می‌گوید این است که برای مقادیر کوچک تولید، SRAC1 زیر SRAC2 قرار دارد. یعنی در مقادیر کوچک تولید، استفاده از SRAC1 بهینه‌تر است و هزینه را کاهش می‌دهد. به سطح تولید q1 نگاه کنید. اگر شما بر روی SRAC1 باشید (نقطه a) هزینه متوسط کمتری ‌می‌دهید. حالا فرض کنیم تولید را به سطح q2 ببریم. در اینجا قرار گرفتن بر روی SRAC2 هزینه کمتری دارد تا SRAC1. بنابراین شما از SRAC2 استفاده می‌کنید و تحلیلی مشابه را می‌توان برای نقطه q3 و قرار گرفتن بر روی SRAC3 ارائه داد. بنابراین اساساً، برای سطوح مختلف تولید،  منحنی‌های هزینه کوتاه‌مدت سطح بهینه متفاوتی را ارائه می دهند. اما در دراز مدت، شما باید انتخاب کنید. بنابراین منحنی هزینه متوسط ​​بلندمدت، منحنی پوششی منحنی هزینه متوسط ​​کوتاه‌مدت است. چون در درازمدت سطح تولید را می‌دانیم.اجازه دهید سخنرانی را با مثالی از تسلا و ایلان ماسک خاتمه بدهیم. تسلا،  به هنگام راه‌اندازی در سال 2017 بهدنبال ساخت 20000 خودرو در سال بود. بنابراین آنها کارخانه ای مانند SRAC1 ساختند. آنها کارخانه ای ساختند که کارخانه ای کارآمد برای تولید 20000 خودرو بود. مشکل اینجاست که تقاضا، در واقع، برای 200000 خودرو بود. و در نتیجه، یک لیست انتظار سه ساله برای دریافت تسلاس وجود دارد. معلوم شد که SRAC1 اندازه مناسبی برای تولید این حد از خودرو نیست و از حالت بهینه بسیار دور است.  اما اکنون ماسک می تواند دوباره بهینه سازی کند. حالا او می گوید، یک لحظه صبر کنید. مردم خودروهای بیشتری می خواهند، پس تولید آنها در کارخانه کوچک بهینه نیست و من مجبور شدم که دست به ساخت بزرگترین کارخانه باتری در جهان بزنم. او در نوادا در حال ساخت یک کارخانه باتری سازی است که می تواند برای 500000 خودرو باتری تولید کند. بنابراین او از SRAC1 به SRAC3 تغییر مکان داد. او اکنون در درازمدت می‌گوید، من می‌توانم بیشتر - اگر قرار است 200000 خودرو تولید کنم، می‌توانم این کار را با یک کارخانه بزرگ باتری‌سازی کارآمدتر انجام دهم. اما اگر معلوم شود که تسلاس به درد نمی‌خورد و تقاضایش کاهش یافت چه؟ سپس اتفاقی که قرار است بیفتد این است که او در دراز مدت مرتکب اشتباه خواهد شد. سپس او به سطح کوچکتری از تولید برمی‌گردد. بنابراین تسلا نمونه ای از این نوع دوگانگی بلند مدت و کوتاه مدت است.در اینجا جلسه ششم این دوره به پایین رسید. در جلسه آینده با اتمام نظریه تولید، وارد مبحث بازارها می‌شویم و کار را با بازار رقابت کامل آغاز می‌کنیم. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 22:50:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه پنجم - نظریه تولید</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-gpzmier3qirg</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی پنجم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWARE https://vrgl.ir/IIx1J در این سخنرانی، ما می‌خواهیم بحث خود را درباره نظریه تولید آغاز کنیم. در ابتدا تابع تولید را معرفی‌ می‌کنیم و به کمک آن تولید در کوتاه‌مدت و بلندمدت را بررسی می‌کنیم. سپس، به بازده نسبت به مقیاس می‌پردازیم و در آخر بهره‌وری رو به تابع تولیدمان اضافه می‌کنیم. بسیار خوب، بنابراین ما نظریه مصرف‌کننده را به پایان رساندیم و به نوعی به منحنی تقاضا رسیدیم. اکنون به وارد قسمت دوم دوره می‌شویم که تئوری تولیدکننده است و در مورد اینکه منحنی عرضه از کجا آمده است صحبت می‌کند. خبر خوب این است که بسیاری از ابزارها و مهارت‌هایی که در چند سخنرانی اول ایجاد کردیم، به خوبی به هنگام کار کردن با نظریه تولید نیز به کارمان می‌آید. خبر بد این است که سمت عرضه بسیار سخت‌تر است. در نظریه مصرف‌کننده ما درآمد و قیمت‌ها را مشخص کردیم و با توجه به تابع مطلوبیت دست به بهینه‌سازی زدیم. اما رفتار تولیدکننده متفاوت است، تولیدکننده به نحوی خودش تصمیم می‌گیرد که درآمدش چه قدر است. آنها باید تصمیم بگیرند که چه مقدار تولید کنند، و این بدان معناست که ما نیازمند مدل‌سازی یک محدودیت کلی اضافی نیاز هستیم.  پس بیایید بحث را آغاز کنیم. ما صحبت را با تابع تولید شروع می‌کنیم، همانطور که مصرف‌کنندگان یک تابع مطلوبیت دارند، تولیدکنندگان نیز یک تابع تولید دارند. تابع تولیددر قبل دیدیم که مصرف‌کننده به دنبال حداکثرسازی مطلوبیت خود است، اما تولید کننده به دنبال حداکثرسازی تولید نیست، بلکه به دنبال حداکثرسازی سود خود است. سود برابر است با درآمد منهای هزینه‌ها. بنابراین تولیدکننده تا جایی به تولید ادامه می‌دهد که سودش حداکثر شود.π = R - C    (Profit = Revenue - Costs)ما قصد داریم برای چند سخنرانی اول روی بخش هزینه تمرکز کنیم. به طور خاص، ما بر روی حداکثر کردن سود از طریق به حداقل رساندن هزینه‌ها تمرکز خواهیم کرد. و ما هزینه‌ها را با تولید کارآمد به حداقل می‌رسانیم. حال، آنچه بنگاه ها می توانند تولید کنند از تابع تولید آنها ناشی می‌شود. تابع تولید ورودی‌‌های خود را از طریق فرآیندی به تولید تبدیل می‌کند. در واقع همانگونه که تابع مطلوبیت، کالاها را در فرآیندی به رضایت و مطلوبیت تبدیل می‌کرد، در اینجا هم تابع تولید نیروی کار و سرمایه فیزیکی را به تولید تبدیل می‌کند.  در تابع مطلوبیت، فرآیند تابع مشخص نیست و خروجی‌ها هم ملموس نیستند. اما تابع تولید در یک فرآیند تکنولوژیک کاملاً مشخص خروجی ملموسی را به ما می‌دهد. ما ورودی‌های تابع تولید را عوامل تولید می‌نامیم و عمدتاً آن را به نیروی کار و سرمایه تقسیم می‌کنیم. عوامل تولید بسیار زیادند و به عنوان مثال انرژی و ماشین‌آلات را نیز می‌شود در اینجا اضافه کرد، اما برای راحتی کار و داشتن فضائی دوبعدی ما آنها را با تقلیل‌سازی به دو عامل تقسیم می‌کنیم. نیروی کار را به عنوان ساعت کار کارگران در نظر می‌گیریم و سرمایه را چیزهایی که کارگران برای تولید کالا استفاده می‌کنند مانند ماشین‌آلات، زمین و غیره می‌دانیم. به عنوان مثال خواهیم داشت:f(L, K) = (L * K)**1/2ورودی‌ها یا عوامل تولید را به دو بخش تقسیم می‌کنیم. ورودی‌های متغیر و ثابت. نیروی کار از نوع متغیر است، مثلاً اگر مشکلی برای شما پیش بیاید یا تصیم بگیرید به جای کار کردن به فراغت بپردازید، به راحتی می‌توانید در لحظه دست از کار بکشید. اما سرمایه یک ورودی ثابت است. به عنوان مثال اگر کارخانه‌ای بخواهد بخش جدیدی را به خود اضافه کند، زمان قابل ملاحظه‌ای را باید صرف کند تا این تصمیم را عملی سازد. با تمایز بین عوامل ثابت و متغیر، درمی‌یابیم که تولید در کوتاه‌مدت با بلندمدت متفاوت است. در ادامه به این تمایز می‌پردازیم.تولید در کوتاه‌مدتدر کوتاه‌مدت ما فقط می‌توانیم میزان عامل متغیر یا در واقع نیروی کار را تغییر دهیم و میزان سرمایه ثابت است. ما نمی‌توانیم بگوییم که کوتاه‌مدت در نظرمان چه مدت زمانی است؛ این می‌تواند از یک ماه تا سال متغیر باشد. اما به صورت فنی می‌توانیم بگوییم که بلندمدت زمانی است که تمام عوامل تولید تغییر می‌کند. یعنی تا زمانی که تمام عوامل متغیر نیست و برخی ثابت‌اند، ما آن را کوتاه‌مدت در نظر می‌گیریم. بنابراین تابع تولیدمان در کوتاه‌مدت به شکل زیر خواهد بود (علامت بار بالای K به معنای ثابت بودن آن است): f(L, K-bar) = (L * K-bar)**1/2بیایید این تابع را بهتر بفهمیم. فرض کنید شما به عنوان مدیر یک بنگاه استخدام شده‌اید. در کوتاه‌مدت شما فقط می‌توانید نیروی کار را تغییر دهید و تغییر در سرمایه یا بهتر بگوییم زمین و ماشین‌آلات امکان پذیر نیست. در واقع تصمیم‌گیری شما به این که برای چند ساعت کارگر استخدام کنید، ختم می‌شود.در اینجا با ابزاری به اسم تولید نهایی عامل نیروی‌ کار (Marginal Product of Labor)  آشنا می‌شویم. تولید نهایی نیروی کار ابزار حاشیه‌ای یا نهایی دیگری مانند مطلوبیت نهایی است. در مطلوبیت نهایی می‌گفتیم یک واحد اضافی پیتزا چقدر به مطلوبیت شما می‌افزاید، اینجا می‌گوییم یک واحد اضافی عامل نیروی کار چقدر به تولید اضافه می‌کند:MPL = Δq/ΔLبعد ازمعرفی این ابزار به قانون بازده نزولی (Law of Diminishing returns) برمی‌خوریم. این قانون به ما می‌گوید که با داشتن یک عامل متغیر و ثابت بودن بقیه عوامل، با افزایش آن عامل، به جایی می‎‌رسیم که با اضافه یک واحد دیگر از عامل متغیر، تولید را کاهش می‌یابد. در واقع بعد از مدتی، تولید نهایی عامل منفی می‌شود. اکنون بیایید این قانون را برای نیروی کار بررسی کنیم. مثال معروفی که می‌زنند کندن یک چاله با یک بیل است، به نحوی که سرمایه ثابت است، یعنی تعداد بیل‌ها را تغییر نمی‎‌دهیم، و تنها تعداد بیشتری کارگر استخدام می‌کنیم. فرض کنیم کارگر اول را استخدام کردیم و می‌خواهیم کارگر دوم را استخدام کنیم. استخدام کارگر دوم به تولید نهایی ما می‌افزاید و از انجام این کار بهره می‎‌بریم. شاید کارگر سوم هم به کارمون بیاد ولی دیگه با استخدام کارگر سومی و چهارمی و الی آخر تولید نهایی ما کاهش پیدا می‌کنه و به ضررمون است که دست به استخدام بزنیم. تولید نهایی کارگر چهارمی کمتر از سومی است، تولید نهایی کارگر پنجم نیز کمتر از چهارمی و به طور مشابه الی آخر. اینجا جایی است که باید دست به تغیر عامل سرمایه بزنیم و وارد تحلیل تولید در بلندمدت شویم. تولید در بلندمدتتولید در بلندمدت بسیار هیجان‌انگیزتر از تولید در کوتاه مدت است. در بلندمدت با بده-بستان بین نیروی کار و سرمایه فیزیکی روبه‌رو می‌شویم. به یاد بیاورید، هنگام مدل ترجیحات مصرف‌کننده، بین دو کالا که در مثال ما پیتزا و کلوچه بودند دست به بده-بستان می‌زدیم. تحلیل تولید در بلندمدت مشابه تحلیل ترجیحات است. بیاید تابع تولیدمان را مشخص کنیم: f(L, K) = (L * K)**1/2تابع تولیدمان ریشه دوم ضرب عوامل است و مشابه تابع مطلوبیتمان با پیتزا و کلوچه است. در اینجا به معرفی منحنی‌های تولید یکسان (Isoquants) می‌پردازیم. منحنی تولید یکسان مشابه منحنی بی‌تفاوتی است. این منحنی از مکان هندسی نقاطی که سطح یکسانی از تولید را دارند، نشان می‌ددهد. بیایید با در نظر گرفتن تابع تولید بالا، مثالی بزنیم:  L = 1, K =4  -&gt; f(1, 4) = 2 L = 2, K =2  -&gt; f(2, 2) = 2 L = 4, K =1  -&gt; f(4, 1) = 2همان‌طور که می‌بینید هر سه زوج مرتب بالا، تولید یکسانی را دارند و بر روی منحنی تولید یکسان با سطح تولید 2 قرار دارند. در نمودار زیر منحنی‌های تولید یکسان به صورت گرافیکی نشان داده شده‌اند. خصوصیات این منحنی‌ها مشابه منحنی‌های بی‌تفاوتی است. اما تفاوت مهم آنها این است که منحنی‌های تولید یکسان اشکال خاص و استثنا زیادی دارد که در ادامه به آن می‌پردازیم.اگر عامل x با عامل y کاملاً قابل جایگزین باشد، منحنی تولید یکسان به صورت خطی خواهد و تابع به شکل زیر:q = x + yمثالی که برای این تابع می‌توان زد، جایگزینی مانل ماشین با نیروی‌کار در برخی از بنگاه‌ها است. نمودار زیر منحنی تولید یکسان لئونتیف را نشان می‌دهد. در اینجا عوامل تولید غیر قابل جایگزین هستند. به عنوان مثال محتویات غلات صحبانه با بسته‌بندی آن یا کفش پای راست و چپ. تابع تولید آمها نیز به شکل زیر است:q = min(x, y)مشابه منحنی‌های بی‌تفاوتی به شیب منحنی‌های تولید یکسان نیز می‌پردازیم. به شیب منحنی‌های بی‌تفاوتی نرخ نهایی جانشینی  می‌گفتیم و، از آنجایی که در اقتصاد خلاقیت زیادی نداریم، به شیب تولید یکسان نرخ نهایی جانشینی فنی (Marginal Rate of Technical Substitution) می‌گوییم.MRTS = ΔK/ΔL = -MPL/MPKبه نمودار زیر دقت کنید. به هنگام حرکت از نقطه A به B، دو واحد از K را از دست می‌دهیم تا یک واحد L را به دست آوریم. بنابراین MRTS برابر با -2 است. حال اگر از B به C برویم، یک واحد از K را از دست می‌دهیم تا دو واحد L را به دست آوریم. بنابراین MRTS برابر با -1/2 است. پس در نظر داشته باشید که اندازه یا قدر مطلق MRTS همواره در حال کاهش است. به عبارتی جلوی MRTS در بالا نوشته شده، دقت کنید. نرخ نهایی جانشینی فنی برابر است با تغییرات K بر تغییرات L و همچنین برابر است با منفی نسبت تولیدنهایی عامل نیروی‌کار به سرمایه. این نسبت‌ها زمانی که طرفین وسطین کنیم، معنا دار می‌شوند:ΔK * MPK + ΔL * MPL = 0این عبارت به چه معناست؟ بیایید دوباره به نمودار بازگردیم و از نقطه A به B بریم. در این حرکت، سرمایه 2 واحد کاهش می‌یابد، یعنی ΔK = -2 است، و نیروی کار 1 واحد افزایش می‌یابد، یعنی ΔL = +1 است. نکته‌ای که این عبارت به می‌گوید این است که از آنجایی که تولید بر روی منحنی تولید یکسان ثابت است، با حرکت بر روی منحنی و تغییرات در عوامل، تولید نهایی عوامل باید جوری تغییری کنند تا این تغییر در ترکیب عوامل را جبران کنند. باز به حرکت از نقطه A به B برگردیم. دقت کنید که نسبت ΔK/ΔL| = 2| است، بنابراین باید نسبت MPL/MPK = 2 باشد تا این تغییر را جبران کند و تولید ثابت باقی بماند. بازده ثابت، فزاینده و کاهنده نسبت به مقیاستا به اینجا مفاهیم اولیه نظریه تولید را پوشش دادیم. حال به بازده نسبت مقیاس می‎‌رسیم. سوال که بازده نسیت به مقیاس می‌پرسد این است که اگر مقیاس تولید یا عوامل تولید را 2 یا 3 یا n کنیم، تولید چند برابر می‌شود؟ به عبارات زیر توجه کنید:f(n*L, n*K) = n*f(L, K)f(n*L, n*K) &lt; n*f(L, K)f(n*L, n*K) &gt; n*f(L, K)به عبارت اول توجه کنید. در اینجا با n برابر کردن عوامل تولید (مقیاس تولید) تولید دقیقا n برابر می‌شود. به این حالت بازده ثابت به مقیاس گویند. بیایید در اینجا مثالی بزنیم و ازش جلوتر استفاده کنیم. فرض کنیم دو واحد سرمایه و 2 واحد نیروی کار داریم و تولید ما نیز دو واخد است. یعنی f(2, 2) = 2. حال بیایید مقیاس تولید را دو برابر کنیم و آن را به 4 واحد سرمایه و 4 واحد نیروی کار برسانیم. اگر با این کار تولید ما نیز دو برابر شود یعنی f(2*2, 2*2) = 2*2، بازده ثابت نسبت به مقیاس داریم. حال اگر با دو برابر کردن مقیاس، تولید بیش از دو برابر شود، تولید با بازده فزاینده به مقیاس داریم و اگر کمتر از دو برابر شود، بازده کاهنده نسبت به مقیاس داریم.بازده فزاینده به مقیاس معمولاً با تخصص‌سازی صورت می‌گیرد. یعنی با افزایش مقیاس تولید، افراد کارهای محدودتر را با بهره‌وری بیشتر انجام می‌دهند و در نتیجه بازده فزاینده خواهد بود. بازده ماهنده به مقیاس هم در برخی موارد به دلیل دشوارتر شدن هماهنگی بین عوامل کار صورت می‌گیرد. به نمودار زیر دقت کنید. در صنعت توتون و تنباکو بازده کاهنده نسبت به مقیاس داریم. ببینید فرض کنید زمینی کشاورزی دارید و در آن توتون کشت می‌کنید. با دو برابر کردن کارگران و ماشین‌آلات، تولید شما دو برابر نمی‌شود. چرا که هنوز مساحت محدودی از زمین دارید و این محدودیت اجازه دو برابر شدن تولیدات را نمی‌دهد.  در حالی که گفته می‌شود که در صنعتی مشابه فلزات اولیه قضیه عکس است. در اینحا با دو برابر کردن کارگران و ماشین‌آلات، تولید بیش از 100 درصد افزایش می‌یابد. آیا امکان دارد که در یک بنگاه بازده فزاینده به مقیاس افزایش یابد؟ پاسخ درست این است که ما نمی دانیم، اما تنها چیزی که می دانیم این است که هرگز نمی توان برای همیشه بازدهی فزاینده‌ای در مقیاس داشت. و چرا اینطور است؟ چرا اگر یک شرکت برای همیشه بازدهی فزاینده ای در مقیاس داشته باشد، در یک اقتصاد انحصار اتفاق می‌افتد.  این بنگاه صاحب اقتصاد می‌شود، زیرا هر چه بزرگ‌تر شود، بهره‌ورتر می‌شود. اما توجه داشته باشید، در واقع، ممکن است این اتفاق بیفتد. شاید گوگل و پنج شرکت بزرگ بازدهی فزاینده‌ای در مقیاس داشته باشند. اما، در نهایت، ما فکر می‌کنیم بازده به مقیاس باید کاهش یابد. ما فکر می‌کنیم که مقیاس تولید شما باید آنقدر سخت باشد که دوبرابر کردن آن به این معنی است که نمی‌توانید آن را به طور مؤثر مدیریت کنید. این یک نوع اصلی است که ما داریم که احتمالاً، در چرخه عمر شرکت ها، بازده به مقیاس احتمالاً افزایش و سپس کاهش می یابد. اما نمی دانیم کجا اتفاق نمی‌افتد. و مطمئناً شرکت‌هایی مانند گوگل و آمازون به ما نشان می‌دهند که نقطه کاهش ممکن است دیرتر از آنچه فکر می‌کردیم اتفاق بیفتد و این به این دلیل است که من فکر می‌کنم چیزی که در نظریه تولیدکننده سنتی خود به آن توجه نمی‌کردیم، شبکه‌هاست، این واقعیت که شبکه‌ها روز به روز مولدتر می‌شوند. ما همیشه به ساختمان‌ها و کارگران فکر می‌کردیم، و محدودیتی برای بهره‌وری آنها وجود دارد. اما شبکه ها، با جذب افراد بیشتر و بیشتر، می توانند بهره وری بیشتری داشته باشند. اما، در یک نقطه، ما فکر می کنیم این چیزها باید کاهش یابد. حداقل، ما به طور سنتی اینطور فکر می کردیم، اما شاید تا 10 سال دیگر که گوگل همه چیز را در اختیار دارد، من آهنگم را تغییر دهم و بگوییم اینگونه نیست. بهره‌وری (Productivity)بیایید در مورد آخرین موضوع صحبت کنیم، که بهره وری است. و برای انجام این کار، اجازه دهید به دانشمندی بدبین، توماس مالتوس، اشاره کنیم. توماس مالتوس در سال 1798 کتابی نوشت که واقعاً بسیار افسرده کننده بود، او گفت، بیایید به این فکر کنیم که اقتصاد پایه چگونه کار می‌کند. به تولید غذا فکر کنید. تولید غذا دو نهاده دارد، نیروی کار و زمین. کارگران و ماشین ها وجود دارند، اما آنها ماشین های بسیار ساده ای هستند. خوب، در  در دراز مدت، نیروی کار متغیر است. اما زمین هرگز متغیر نیست. زمین یک ورودی ثابت برای همیشه است. طولانی مدت وجود ندارد تا زمانی که یک سیاره جدید را کشف نکنیم، هیچ مسیری طولانی وجود ندارد که کدام زمین متغیر باشد.زمین ثابت است و کارگران بیشتر و بیشتری سعی خواهند کرد در یک هکتار زمین معین جمع شوند. هر کارگر اضافی فقط می تواند کارهای زیادی انجام دهد، ولی در نهایت، محصول حاشیه ای کاهش می یابد و نتیجه این است که وقتی تولید نهایی هر کارگر اضافی کمتر و کمتر می شود، بهره وری کاهش می یابد و در نتیجه، ما از گرسنگی خواهیم مرد زیرا، اساساً، همه افراد به دنبال کار هستند. هیچ کاری برای انجام دادن وجود ندارد زیرا فقط مقدار مشخصی از زمین است. بنابراین، نها کاری برای انجام نخواهند داشت و در نهایت از گرسنگی خواهند مرد. مالتوس در واقع پیش‌بینی کرد که در طول تاریخ شاهد چرخه‌هایی از گرسنگی دسته‌جمعی خواهیم بود. او اساساً می‌گوید که ما پرجمعیت خواهیم شد. این افراد کاری برای انجام نخواهند داشت زیرا زمین‌های زیادی وجود دارد که بتوانند روی آن کار کنند. آنها خواهند مرد و ما در نهایت دوباره پرجمعیت خواهیم شد. ما این چرخه های گرسنگی دسته جمعی را دریافت خواهیم کرد. این پیش بینی او بود.اکنون، از زمانی که مالتوس آن کتاب را نوشت، جمعیت جهان حدود 1000٪ افزایش یافته است. و با این حال، ما چاقتر از همیشه هستیم. اینگومه نیست که محرومیت غذایی از بین رفته است، اما جهان بسیار بهتر از سال 1798 تغذیه می شود. مالتوس یک چیزی را در نظر نگرفت و آن نوآوری یا بهره‌وری است. و راستش را بخواهید، ما هم تا به اینجا نوآوری را در تابع تولیدمان در نظر نگرفته بودیم. بنابراین (نوآوری با A نشان داده شده است):f(L, K) = A(L*K)**1/2و این یک عامل تولید است که اساساً برای مقدار معینی از کار و سرمایه، با افزایش بهره وری، می توانید چیزهای بیشتری تولید کنید و عملکرد تولید خود تغییر دهید. دقت داشته باشید که با گذشت زمان بهره وری شما بیشتر می شود. در کشاورزی چگونه این کار را انجام دادیم؟  ما این کار را به طرق مختلف انجام دادیم. ما راه های جدید و جالبی برای برداشت محصول اختراع کردیم (تراکتور). ما کود را اختراع کردیم (کود شیمیایی). ما محصولات مقاوم به بذر را اختراع کردیم. ما چیزهای زیادی را اختراع کردیم که مالتوس آنها را نمی دید. بنابراین، در نتیجه، اگرچه زمین به همان اندازه ثابت است که در زمان مالتوس بود - ما هنوز سیاره جدیدی را که بتوانیم روی آن کشاورزی کنیم، کشف نکرده‌ایم - اما به دلیل فاکتور A، غذای بسیار بیشتری تولید می‌کنیم. بنابراین بهره‌وری عاملی است که به ما امکان می‌دهد با مقدار مشخصی از ورودی‌ها، بیشتر و بیشتر تولید کنیم. بنابراین، در واقع، مصرف سرانه غذا در حال افزایش است. از سال 1950، مصرف غذا برای هر نفر در جهان 40 درصد افزایش یافته است. یک نکته جانبی، درباره اقتصاددان بسیار معروفی به نام آمارتیا سن در اینجا وجود دارد. او یک اقتصاددان برنده جایزه نوبل است. یکی از کارهای اصلی او مطالعه قحطی بود و او گفت که قحطی یک مشکل تکنولوژیکی نیست. او گفت در تاریخ هرگز قحطی در یک دموکراسی وجود نداشته است. هیچ کشور دموکراتیک هرگز قحطی نداشته است. قحطی مربوط به تکنولوژی نیست. قحطی در مورد سیاست و فساد و چیزهایی است که مانع توزیع صحیح غذا می‌شود. پس واقعا ما غذای کافی داریم، غذا آنجاست و مالتوس اشتباه می کرد. و این فقط در کشاورزی صادق نیست. در تمام دنیا صادق است. بیایید به تولید خودرو نگاه کنیم، ماشین ها از اواخر دهه 1800 وجود داشته‌اند. در ابتدا تمام قطعات یک اتومبیل توسط افراد ساخته می‌شد. در اوایل دهه 1900، هنری فورد ایده تولید انبوه را معرفی کرد.الان، تولید انبوه معقول به نظر می‌رسد، اما این روشی نیست که قبلاً آن را انجام می دادند. بنابراین، هر کارگر ساخت یک قطعه کوچک انجام داد، که به طور گسترده منجر به افزایش بازده در مقیاس توسط تخصص‌سازی شد. هنری فورد با این کار، قیمت ساخت یک خودرو را بیش از نصف کاهش داد و اساساً همه رقبای خود را از طریق معرفی تولید انبوه از بین برد. و این داستان در نوآوری تا به امروز ادامه دارد. نوآوری (بهره‌وری) اساساً چیزی است که استاندارد زندگی در یک کشور را تعیین می‌کند. ما برای این که سطح زندگی خود را افزایش دهیم باید چیزهای بیشتری بسازیم، q باید بیشتر شود. اکنون، با توجه به مقدار ثابت کار ما، این یا از طریق از طریق سرمایه K بیشتر، یا از طریق نوآوری A سریعتر اتفاق می‌افتد. بنابراین، در نهایت، آنچه استاندارد زندگی ما را تعیین می‌کند این است که چقدر پس انداز می‌کنیم و چقدر نوآور هستیم. یا در واقع، چقدر سرمایه داریم و چقدر نوآور هستیم. دقت کنبد که سهم نوآوری بیشتر است. استاندارد زندگی بیشتر به این بستگی دارد که چقدر نوآور هستیم، چقدر بهره‌ور هستیم، چقدر می‌توانیم برای یک سطح معین عوامل، تولید بیشتری داشته باشیم.  به نظر می‌رسد که یک تغییر عظیم در بهره‌وری در ایالات متحده رخ داده است. از سال 1947، پس از جنگ جهانی دوم تا سال 1973، رشد بهره وری در ایالات متحده بسیار سریع بود، حدود 2.5% در سال. این بدان معناست که اگر هیچ کار دیگری انجام ندهیم، به همان سختی کار کنیم، می‌توانیم هر سال 2 و 1/2 درصد چیزهای بیشتری تولید کنیم. منظور از استاندارد زندگی نیز همین است. با این حال، از سال 1973 تا اوایل دهه 1990، رشد بهره‌وری به شدت کاهش یافت و به حدود 1 درصد در سال رسید. امل دلیل این افت چه بود؟ یک دلیل این است که ما شروع به پس‌انداز کمتری کردیم. در واقع K پایین رفت. K توسط پس انداز هدایت می‌شود و ما شروع به پس انداز کمتر کردیم. اما، در واقع، این اثر زیادی ندارد، زیرا، با وجود اینکه ما صرفه جویی چندانی نمی کنیم، بهره وری دوباره افزایش یافت. در حدود از سال 1995 تا 2005، بهره وری دوباره جهش کرد و دوباره به حدود 2.5 درصد افزایش یافت. و این همان رونق فناوری اطلاعات است.کامپیوترها از دهه 1970 وجود داشتند.  و ظاهراً در اواسط دهه  1990 بهره‌وری آنها ظاهر شد. ناگهان، همه چیز در اواسط دهه 1990 تا اواسط دهه 2000 سازنده تر شد؛ بهره وری به حدود 2.3 درصد در سال افزایش یافت.اما افزایش بهره وری تداوم نداشت و به حدود 1.5 درصد در سال بازگشته است. درآخر، سه سوال در مورد این حقایق مطرح می‌شود. اولین سوال این است که چرا انقلاب فناوری اطلاعات و انقلاب کامپیوتری منجر به افزایش بهره وری طولانی تر نشد؟ چرا بهره وری پس از سال 2005 کاهش یافت؟ ما واقعا نمی دانیم. مردم فکر می‌کردند که کامپیوترها انقلاب صنعتی بعدی خواهند بود. این قرار بود زندگی ما را متحول کند. و اساساً به نظر می‌رسد که کامپیوترها از نظر بهره‌وری، اوضاع را آنقدر تغییر نداده است. و ما دقیقاً نمی دانیم چرا، اما هنوز هم کمی نگران‌کننده است که  دستاوردهای طولانی تری از نوآوری وجود نداشته باشد. سوال دوم این است که چگونه افزایش بهره‌وری را خرج کنیم. منظور این است که اگر بهره وری 2.5 درصد افزایش پیدا کند، به این معنی است که برای همین مقدار کار، 2.5 درصد چیزهای بیشتری داریم. اما چرا دوباره به همان اندازه قبل کار کنیم؟ بهتر بگویم، ما می توانیم 2.5% کمتر کار کنیم و به طور کلی به همان مقدار تولبد داشته باشیم. در واقع، ایالات متحده و اروپا، از جنگ جهانی دوم، مسیرهای بسیار متفاوتی را در این بعد طی کرده‌اند. در ایالات متحده، تمام بهره‌وری به گجت و تولید بیشتر منجر شده است و مردم بیشتر از همیشه کار می‌کنند. در اروپا اینگونه نیست. اساساً، اروپا تصمیم گرفته است تا مقداری از این افزایش بهره‌وری را مصرف کند و آن را در اوقات فراغت بیشتری تبدیل کند. اما آمریکایی‌ها تصمیم گرفته‌اند این افزایش بهره‌وری را در گوشی‌ها و ابزارهای بهتر قرار دهند. سوال نهایی و شاید مهم ترین آن وجود دارد، این است که بهره‌وری چه افرادی افزایش می‌یابد؟ بنابراین، از سال 1947 تا 1973، بهره‌وری 2.5 درصد افزایش یافت و تقریباً همه گروه‌های جامعه شاهد افزایش 2.5 درصدی درآمدشان در سال بودند. از سال 1973، به طور متوسط، رشد بهره وری حدود 1.5٪، 1.6٪  بوده است و میانگین درآمد فقط 0.4 درصد افزایش یافته است. بنابراین بهره وری 1.6 درصد افزایش یافته است، اما درآمد متوسط ​​تنها 0.4 درصد افزایش یافته است. تفاوت این است که سودها همه به افراد با درآمد بالا رفته است. اساساً 80٪ پایینی مردم در طول یک دوره 45 ساله هیچ بهبودی در استاندارد زندگی خود مشاهده نکردند، در حالی که 20 درصد برتر شاهد پیشرفت چشمگیری بودند. و حتی در آن، 1 درصد برتر شاهد پیشرفت واقعاً عظیمی بودند. بنابراین، در نتیجه، در سال 1995، 10٪ ثروتمندترین جمعیت، 15٪ از درآمد را به دست آوردند. امروز نزدیک به 25 درصد درآمد است. منظور چیست؟ 99 درصد برتر در سال 2016 در همان جایی بودند که در سال 2009 بودند، حتی اگر اقتصاد رشد کرده بود. و تمام رشد به 1 درصد بالا رفت. بنابراین ما در اینجا در دنیای جالبی قرار داریم که در آن افزایش بهره‌وری به خودی خود ممکن است کافی نباشد، البته اگر به آنچه که با استاندارد زندگی متوسط ​​می کند اهمیت دهیم. و این منجر به مجموعه ای بسیار جالب از مسائل پیرامون عدالت و انصاف می‌شود که بعداً در ادام برای آنها وقت صرف خواهیم کرد.به پایان جلسه پنجم رسیدیم. در جلسه آینده با عمق بیشتری به نظریه تولید می‌پردازیم و با هزینه تولید آشنا خواهیم شد. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 18:39:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه چهارم - منحنی تقاضا و اثرات درآمدی و جانشینی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AD%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-j0cchdhquqll</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی چهارم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREاین جلسه، آخرین جلسه از نظریه رفتار مصرف‌کننده است. می‌توانید از لینک‌های زیر به مطالب دو جلسه قبل رجوع کنید. https://vrgl.ir/IIx1J  https://vrgl.ir/bJYCC  در این سخنرانی، ما می‌خواهیم بحث خود را درباره انتخاب مصرف‌کننده با بازگشت واقعی و استخراج منحنی تقاضا تکمیل کنیم؛ در واقع به شما نشان دهیم که چگونه از مجموعه محدود ابزارهایی که به شما داده‌ایم، می‌توانیم واقعاً تقاضای اساسی را استخراج کنیم. سپس به کشش تقاضا می‌پردازیم، چیزی که شکل منحنی تقاضا را تعیین می‌کند. در مورد اینکه چگونه تغییرات درآمد بر تقاضا تأثیر می گذارد صحبت خواهم کرد. و سپس، ما برمی‌گردیم و در مورد اثرات تغییر قیمت صحبت خواهیم کرد.استخراج منحنی تقاضادر سخنرانی اول مدل عرضه و تقاضا را معرفی کردیم و گفتیم که به دنبال آن هستیم که پشت این منحنی‌ها را مطالعه کنیم. در دو سخنرانی بعدی با مطلوبیت، منحنی‌های بی‌تفاوتی و قید بودجه آشنا شدیم و الان ابزار لازم را برای استخراج منحنی تقاضا را دارا هستیم. اکنون می‌خواهیم رابطه بین قیمت و مقدار مصرفی تقاضاکنندگان را مدل کنیم. قبل از آن، توجه داشته باشید که ما اثر تغییرات قیمت بر تغییرات مقدار را مطالعه می‌کنیم. بیایید از همان مثال جلسات قبل شروع کنیم. شما تابع مطلوبیت U=(p*c)**1/2 را دارید و درآمدی 72 دلاری که آن را یا خرج خرید پیتزا 12 دلاری یا کلوچه 6 دلاری می‌کنید. بنابراین با داشتن این اطلاعات می‌توانیم خط بودحه با شیب -2، عرض از مبداء 6 و طول از مبداء 12 رسم کنیم و درمی‌یابیم که نقطه A در نمودار زیر با ترکیب 6 کلوچه و 3 پیتزا، ترکیب بهینه است. حالا بیایید همانطور که گفتیم قیمت یک کالا را تغییر دهیم و تغییرات آن را بر مقدار مشاهده کنیم. بیایید قیمت کلوچه را تغییر دهیم و آن را به 9 دلار برسانیم. با تغییر در قیمت، شیب خط بودجه تغییر می‌کند و از BC2 به BC1 تغییر می‌کند: شیب از -2 به -4/3 تغییر می‌کند (.و مقدار آن کاهش می‌یابد). دقت کنید که الان ترکیب بهینه مانند قبل نیست و اکنون ترکیب بهینه 4 کلوچه و 3 پیتزا است. زمانی که قیمت کلوچه 6 دلار بود تصمیم بهینه ما به خرید 6 دلار ختم می‌شد و اکنون به 4 کلوچه. حالا بیایید قیمت کلوچه را به بار دیگه تغییر دهیم و این دفعه آن را کاهش دهیم و به 4 دلار برسانیم. با این کار خواهیم دید که شیب خط بودجه بیشتر می‌شود (در واقع -3 می‌شود) و خط بودجه BC3 را خواهیم داشت. با این قیمت ترکیب بهینه ما 9 کلوچه و 3 پیتزا است. حالا ما تاثیر تغییرات قیمت کلوچه را بر مقدار تقاضا شده آن داریم و به کمک آن می‌توانیم منحنی تقاضا را استخراج کنیم. به طور خلاصه:‌هنگامی که قیمت کلوچه 4 دلار بود، 9 کلوچه تقاضا می‌کردیم.هنگامی که قیمت کلوچه 6 دلار بود، 6 کلوچه تقاضا می‌کردیم.هنگامی که قیمت کلوچه 9 دلار بود، 4 کلوچه تقاضا می‌کردیم.بنابراین به وصل کردن این نقاط منحنی تقاضا را استخراج می‌کنیم (دقت شود که در نمدار زیر محور y اشتباهاً pizza نام‍گذاری شده و در اصل قیمت (Price) است): بنابراین ما منحنی تقاضا را استخراج کردیم. یه چیزی اینجا جا موند و برگردیم و به آن اشاره کنیم. توجه کنید زمانی که قیمت کلوچه افزایش پیدا می‌کنه، مساحت زیر خط بودجه کاهش پیدا می‌کنه و در واقع Opportunity set که آن را در سنخرانی قبل معرفی کردیم، کاهش پیدا می‌کنه. یه جورهایی می‌تونیم بگیم که بالا رفتن قیمت، توان خرید افراد کم میشه و به همین دلیل مقدار کمتری از کلوچه را تقاضا می‌کنیم. به طور کلی، با داشتن تابع مطلوبیت، درآمد فرد و قیمت کالاها می‌توانیم منحنی تقاضا فرد را برای هر کالا استخراج کنیم. کاری که مرحله به مرحله انجام دادیم و به منحنی تقاضا فرد برای کلوچه رسیدیم. [ نکته‌ که این منحنی تقاضا فرد را نشان می‌ده و نه تقاضا بازار را. اینجا هنوز وارد بازار نشدیم و جلوتر به آن پرداخته می‌شود.] کشش تقاضااکنون می‌خواهیم سراغ شکل منحنی تقاضا برویم. در اینجا با مفهومی به نام کشش آشنا می‌شویم. کشش قیمتی تقاضا (Price Elasticity of Demand) میزان تاثیر تغییرات قیمت بر تغییرات مقدار را اندازه‌گیری می‌کنه. با اپسیلون نشونش می‌دیم و آن را برابر با درصد تغییرات مقدار بر درصد تغییرات قیمت برابر می‌دانیم: ε = Δq/q / Δp/pدر اینحا دو سر طیف کشش‌پذیری را بررسی می‌کنیم. ابتدا بیایید به سراغ تقاضا با کشش‌ناپذیری کامل برویم.انسولین مثالی کلاسیکی برای کالایی با کشش‌ناپذیری کامل است. جان افراد دیابتی به انسولین وابسته است و هیچ جایگزین مناسبی برای آن وجود ندارد. بنابراین تغییرات قیمت بر تغییرات مقدار تاثیری ندارد و کشش آن صفر است. به صورت نموداری هم در فضای مقدار-قیمت به شکل خطی عمودی است. در مقابل کالاهایی قرار دارند که تقاضای آنها کاملاً کشش‌پذیر است. فست‌فود، آدامس،‌آب‌نبات و غیره مثال‌های معمول از این نوع کالاها هستند. اکثر این کالاها نیز برندهای مختلفی عرضه می‌شوند. اما چرا این کالاها کاملاً کشش‌پذیرند؟ بیایید فرض کنیم که قیمت یک آدامس یک باره 10 درصد افزایش یابد. اتفاقی که می‌افتد این است که این آدامس به دلیل وجود جایگزین‌های دیگر تمام تقاضا خود را از دست می‌دهد. بنابراین، تغییرات کم در قیمت به تغییرات عظیم در مقدار ختم می‌شود. بنابراین کشش‌پذیری آنها منفی بی‌نهایت است. این را هم مشخص کنیم که چرا کشش تقاضا معمولاً منفی است. دلیلش این است که در اغلب کالاها با بالا رفتن قیمت، مقدار تقاضا آنها کاهش می‌یابد و رابطه منفی بین قیمت و مقدار حاکم است. ما در اینجا حالت تفریط و افراط شکل تقاضا را بررسی کردیم، اما در واقعیت مثالی وجود ندارد که این دو حالت را توضیح دهد. هرچند بعضی از محصولات به این حالت‌ها خیلی نزدیک می‌شوند، اکثر کالاها در میان این دو سر طیف قرار دارند. منحنی انگلدر حالت قبلی ما تاثیر تغییرات قیمت را بر مقدار مدل کردیم. اما سوالی دیگری که وجود دارد این است که تغییرات درآمد چه تاثیری بر تغییرات مقدار تقاضا دارد؟ با ابزارهایی که داریم، می‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم. بیایید دوباره به مثال کلوچه و پیتزا برگردیم. اما این بار درآمد را تغییر دهیم. درآمد اولیه 72 را یک بار به 48 و یک بار به 96 تغییر دهیم. در حالت اولیه، با درآمد 72 دلار، ترکیب بهینه 6 کلوچه و 3 پیتزا است. با درامد 48 دلار، ترکیب بهینه 4 کلوچه و 2 پیتزا و با درآمد 96 دلار، ترکیب بهینه 8 کلوچه و 4 پیتزا است. با کمک درآمد و مقدار تقاضا، می‌توانیم منحنی را استخراج کنیم که به آن منحنی انگل می‌گویند. 
در نمودار زیر منحنی انگل را برای کلوچه رسم کردیم. مشاهده می‌کنید که برای کلوچه با افرایش درآمد، مقدار تقاضا نیز افزایش می‌یابد. [ دقت کنید در اقتصاد معمولاً مولفه‌ای که خودمان تغییر می‌دهیم را در محور y قرار می‌دهیم.]همانطور که شکل منحنی تقاضا را با کشش قیمتی تقاضا مشخص می‌کنیم، شکل منحنی انگل را نیز با کشش درآمدی تقاضا (Income Elasticity of Demand) بررسی می‌کنیم. کشش درآمدی تقاضا را با گاما نشان می‌دهیم و برابر است با نسبت درصد تغییرات مقدار به درصد تغییرات درآمد. ɣ = Δq/q / ΔI/Iاگر کشش درآمدی بزرگتر از صفر باشد، ما به آن کالای نرمال می‌گوییم. به شکلی که با افزایش درآمدمان مقدار بیشتری از آن کالا را می‌خواهیم. این یک مقوله عادی است و به همین خاطر از لفظ نرمال استفاده می‌کنیم. توجه داشته باشید که کالاهای نرمال خود به دو حالت کالای تجملی (Luxury goods) و کالای ضروری (Necessity goods) تقسیم می‌شود. در کالاهای لوکس کشش درآمدی تقاضا بیشتر از یک است، اما در کالاهای ضروری کششی بین صفر و یک دارند. بیایید غذا را در نظر بگیریم، اگر درآمدتان افرایش یابد، مسلماً تقاضا برای غذا افرایش می‎‌یابد. اما این مصرف برای رفع نیازتان است و به یک نسبت معقولی رخ می‌دهد. به عبارت دیگر، وقتی درآمد ما 1% افزایش یا کاهش می‌یابد،‌ تقاضا برای این کالا بین 0% تا 1% زیاد یا کم میشه.  حال جواهرات را در نظر بگیرید. با افزایش درآمد، تقاضا این نوع کالا هم افزایش می‌یابد، اما از آنجا که شما نیازهای ضروری خود را با آن برطرف نمی‌کنید و خرید آن جنبه تجملی دارد، تاثیرپذیری تقاضا این کالا از تغییرات درآمد بسیار بیشتر است. به عبارت دیگر، وقتی درآمد ما 1% افزایش یا کاهش می‌یابد،‌ تقاضا برای این کالا بین بیش از 1% زیاد یا کم می‌شود.  به عبارت دیگر، با افزایش درآمد اگر بیشتر و بیشتر خرج کالا می‌شود، آن کالا نرمال است. اما یک کالای لوکس آن است که با ثروتمندتر شدن، سهم بیشتری از بودجه خود را صرف آن کالا کنید. مانند ساعت، قایق و غیره چیزهایی که هر چه ثروتمندتر می شوید، بودجه بیشتری را صرف آن می‌کنید. ملزومات چیزهایی مانند غذا هستند که مشخصاً افراد ثروتمند بیشتر از افراد فقیر برای غذا خرج می‌کنند. اما آنها نسبت به افراد فقیر سهم کمتری از بودجه خود را صرف غذا می‌کنند. بنابراین تقاضشون افزایش می یابد، اما متناسب با درآمد شما بالا نمی‌رود.در مقابل ما کالاهایی داریم که دارای کشش درآمدی منفی هستند؛ به این معنا که با افزایش درآمد، تقاضا آنها کاهش می‌یابد و با کاهش درآمد، تقاضا آنها افزایش می‌یابد. مثال کلاسیک این نوع کالا، سیب‌زمینی است. اما برای ملموس بودن، بیایید فست‌فودها یا غذاهای خیابانی را مثال بزنیم. تقاضا این نوع کالاها با کاهش درآمد، افزایش می‌یابد و بالعکس. اثرات درآمدی و جانشینیتاکنون ابزارهای اساسی تئوری تقاضای مصرف‌کننده را بررسی کردیم. فهمیدیم که چگونه تصمیم بگیریم که مصرف‌کننده چه مقداری می خواهد. دریافتیم که چگونه می توانیم از آن برای استخراج منحنی تقاضا استفاده کنیم. اشکال منحنی تقاضا را بررسی کردیم. سپس در مورد آنچه که با تغییر درآمد شما اتفاق می‌افتد مطالعه کردیم و در مورد شکل کشش درآمد صحبت کردیم. اکنون، اینها را کنار هم می گذاریم تا دوباره به چیزی که فکر می‌کنیم از قبل پاسخ آن را می دانیم، بازگردیم. وقتی قیمت یک کالا تغییر می کند چه اتفاقی می افتد؟الان به یک مفهوم تئوریک عمیق می‌رسیم. ما در ابتدا این سخنرانی دیدیم که وقتی قیمت یک کالا تغییر می‌کند،‌ در آخر و در نتیجه چه می‌شود. اما درباره اجزا آن صحبت نکردیم. در اینجا می‌خواهیم اثرات تغییرات قیمت را به دو جزء اثر درآمدی و اثر جانشینی تقسیم کنیم.  زمانی که قیمت تغییر می‌کند با ثابت ماندن مطلوبیت، اثر جانشینی را به عنوان تغییر در مقدار یک کالا تعریف می کنیم. بنابراین کشش قیمتی تقاضا است، اما در سطح ثابتی از مطلوبیت. اثر درآمد تغییر در مقدار یک کالا با تغییر درآمد است. بنابرابن ما کشش درآمدی تقاضا را محاسبه می‌کنیم، البته زمانی که قیمت‌ها ثابت است. تعریف این اثرها به تنهایی به فهم مطلب کمک نمی‌کند. بیایید از مثالی استفاده کنیم. در نمودار زیر همان مثال همیشگی را داریم. در ابتدا کار ترکیب بهینه، نقطه A است با 6 کلوچه و 3 پیتزا. حالا فرض کنیم که قیمت کلوچه به 9 دلار می‌رسد و شیب خط بودجه تغییر می‌کند. با تغییر در قیمت، ترکیب بهینه نقطه C با 4 کلوچه و 3 پیتزا را خواهیم داشت. تا اینجا مطلب جدیدی نگفتیم و مشابه قبل بود. الان می‌خواهیم اثرات را محاسبه کنیم. برای محاسبه اثر جانشینی باید خط بودجه جدید را به صورت موازی انتقال دهیم تا بر منحنی بی‌تفاوتی اول مماس شود. نقطه‌ای که این دو بر هم مماس شده‌اند در نمودار با نقطه B نشان داده شده است. در نقطه B ما 4.89 کلوچه طلب می‌کنیم. در واقع، افزایش قیمت باعث شده است که ما مقداری از کلوچه را با پیتزا جانشین کنیم (به اندازه تفاضل 6 از 4.89 یعنی 1.11 کلوچه) که به این تغییرات اثر جانشینی می‌گوییم. اما چرا خط بودجه جدید را انتقال دادیم؟ در قبل گفتیم که ما اثرات جانشینی را در سطح یکسانی از مطلوبیت اندازه می‌گیریم. بنابراین کاری که می‌خواهیم انجام دهیم این است که بپرسیم، با توجه به قیمت‌های جدید، اما منحنی بی‌تفاوتی قدیمی، چه مقداری را انتخاب می‌کنید؟ که این مقدار را نقطه B نشان می‌دهد. به نحوی نشان دادیم که با ثابت بودن مطلوبیت و تغییر قیمت‌ها، چه ترکیبی را انتخاب می‌کنیم. توجه داشته باشید که اثرات جانشینی همیشه منفی است. یعنی همیشه با سطح یکسان مطلوبیت و با افزایش قیمت، ما همیشه کالا را با کالای دیگری جایگزین می‌کنیم. علاوه بر این اصطلاحی در اینجا به کار برده می‌شود که بعد نیست با آن آشنا شویم. به کاهش تقاضا از 6 به 4.89 تقاضای جبران‌شده (Compensated Demand) می‌گویند. این اصطلاح هم در گوشه ذهنتان داشته باشید. و حالا نوبت به اثر درآمدی می‌رسد. اثر درآمدی، تغییر در مقدار تقاضا با تغییر درآمد و ثابت ماندن قیمت‌ها را نشان می‌دهد. با افزایش قیمت کلوچه، شما به نحوی فقیرتر می‌شوید یا بهتر بگویم مجموعه فرصت شما (Opportunity set) شما یا مساحت زیر خط بودجه کوچکتر می‌شود. اما چگونه می‌توانیم این اثر نشان دهیم؟ پاسخ در درون تعریف اثر درآمدی نهفته است. ما باید قیمت‌ها را ثابت نگه داریم، شیب خط بودجه یکسان باشد، و اثر درآمدی را در نظر بگیریم. در نمودا زیر ما باید خط بودجه BC2 را با &#x27;BC مقایسه کنیم. شیب این دو خط یکسان است، یعنی نسبت قیمت‌ها تغییری نکرده است، اما درآمد در BC2 نسبت به &#x27;BC کاهش یافته و ما می‌خواهیم اثر تغییر درآمدی که اینجا اتفاق افتاده است را نظر بگیریم. بنابراین شما عملاً فقیرتر هستید. اکنون درآمد شما عملاً کاهش یافته است. و در محدودیت بودجه جدید با آن درآمد موثر کمتر و نسبت قیمت بالاتر، نقطه c را انتخاب می‌کنید. بنابراین ما از a به c می‌رویم، درست همانطور که قبلاً دیدیم، اما در واقع در دو مرحله به آنجا می‌رسیم. یک مرحله نوعی تغییر نسبی قیمت‌ها است که باعث شد شما بگویید، اوه، من می خواهم از کوکی ها دور شوم و آن را با کالای دیگری جایگزین کنم. و قسمت دیگری که می‌گویبد، من فقیرتر هستم، بنابراین از همه چیز، از جمله کوکی ها، کمتر می‌خواهم.ممکن است بگویید که ما از a به c می‌رویم و مقدار تقاضا کاهش یافته، حالا چه فرقی دارد که این کاهش به دلیل جایگزینی کالا باشد یا کاهش مجموعه فرصت؟ در اینجا باید به دو نکته توجه داشته باشید. اولاً در اینجا ما یک کالای نرمال را در نظر گرفتیم و به این علت تفاوتی بین اثرها دیده نمی‌شود. دوماً گفتیم که اثر جانشینی همیشه منفی است، اما اثر درآمدی همیشه اینگونه نیست. قبلتر با کشش درآمدی تقاضا آشنا شدیم و گفتیم که کشش درآمدی برای کالای نرمال مثبت است و برای کالای پست منفی. یعنی در برخی موارد با افزایش درآمد (یا به عبارتی مجموعه فرصت یا مساحت زیر خط بودجه) تقاضای یک کالا افزایش می‎‌یابد و در برخی کاهش. همچنین با کاهش درآمد تقاضا برخی افزایش می‎‌یابد و برخی کاهش. به عبارتی اثر درآمدی کالاهای نرمال همسو با تغییرات درآمد است. اگر درآمد افزایش یابد، اثر مثبت است و اگر کاهش بیابد، منفی. اما این موضوع برای کالای پست کاملاً بر عکس است و اثر همسو نیست. بیایید به نمودار زیر که اثر جانشینی و درآمدی را برای یک کالای پست را نشان می‌دهد، توجه کنیم. مسئله اینجاست که اینجا شما 25 دلار بودجه دارید، قیمت استیک 5 دلار و قیمت سیب‌زمینی 1 دلار است و همچنینی تابع مطلوبت مشابه قبل دارید. در حالت اول انتخاب بهینه 7.5 سیب‌زمینی و 3.5 استیک است. این ترکیب را نقطه A نشان می‌دهد. حالا می‌خواهیم اگر قیمت سیب‌زمینی به 3 دلار افزایش یابد، چه اتفاقی می‌افتد؟ اثرات این افزایش قیمت دو بخش دارد. بخش اول که شما همان مطلوبیت قبلی مقداری از سیب‌زمینی را جایگزین استیک می‌کنید و به نقطه B می‌روید. در واقع تقاضا شما از 7.5 سیب‌زمینی به 4 سیب‌زمینی کاهش می‌یابد و این همان تقاضا جبران‌شده شماست. حال اثر درآمدی چیست؟ شما فقیرتر ‌شده‌اید، مجموعه فرصت‌تان کاهش یافته و به این دلیل تقاضا کالا پستی همچون سیب‌زمینی افزایش می‌یابد. اگر BC2 را &#x27;BC مقایسه کنیم، درمی‌‎یابیم که با کاهش توان خرید ما تقاضا ما از 4 سیب‌زمینی به 5 سیب‌زمینی افزایش می‌یابد و در نتیحه در نهایت انتخاب بهینه ما نقطه C با 5 سیب‌زمینی و 2 استیک است. \
در جدول زیر به تجزیه تحلیل اثرات به هنگام افزایش یا کاهش قیمت کالا پرداختیم. با افزایش قیمت اثر درآمدی و جانشینی کالای نرمال هر دو منفی است و در نتیجه برآیند اثرات نیز منفی است. از طرفب با افزایش قیمت، اثر جانشینی کالای پست منفی است و اثر درآمدی آن مثبت. بنابراین برآیند اثرات برای کالای پست می‌تواند هم مثبت باشد و هم منفی. مشابه افزایش قمیت، به هنگام کاهش قیمت نیز، برآیند اثرات برای کالای پست مشخص نیست.در اینجا با کالای گیفن آشنا می‌شویم. به کالا پستی که به هنگام افزایش قیمت آن، اثر درآمدی به اثر جانشینی غلبه می‌کند و برآیند اثرات مثبت است، کالای گیفن گویند. توجه داشته باشید که منحنی تقاضا کالای گیفن صعودی است. یعنی با افزایش قیمت آن مقدار تقاضا آن افزایش می‌یابد. اما یک آزمایش جالب انجام شد که به نوعی اولین شواهد قانع‌کننده‌ای را ارائه داد که در برخی شرایط کالاهای گیفن می‌توانند وجود داشته باشند. بنابراین آزمایش زیر را اجرا کردند. آنها مطالعه ای را در چین انجام دادند، جایی که خانواده‌های بسیار بسیار فقیر وجود داشتند. اکثر خانوارها در چین فقیر هستند، اما آنها آن را به خانواده های فوق فقیر در مقابل خانواده های متوسط ​​فقیر تقسیم کردند. و آنها اساساً کوپن هایی به آنها دادند که قیمت برنج را کاهش داد، که کالای اصلی آنها بود. اصولاً آنها برنج می‌خورند و این به نوعی از کالاهای اساسی آنهاست که مصرف می‌کنند. و اساساً قیمت برنج را پایین آوردند. چیزی که آنها دریافتند این بود که برای خانواده‌هایی که فوق العاده فقیر نبودند، یک منحنی تقاضای معمولی با شیب نزولی پیدا کردند. دادن کوپن برنج به آنها به این معنی بود که برنج بیشتری خریدند. اما برای خانواده های بسیار بسیار فقیر، آنها در واقع یک منحنی تقاضا رو به بالا پیدا کردند. تخفیف دادن به آنها در قیمت برنج در واقع باعث شد که برنج کمتری داشته باشند. زیرا، به معنای واقعی کلمه، تنها چیزی که آنها تا به حال خورده‌اند، برنج بوده است. بنابراین آنها از لحاظ غذایی فقط برنج مصرف می‌کردند و حالا که قیمت آن کاهش یافته و چیزی دیگری هم آنها مصرف نمی‌کنند، تقاضا آن کاهش یافته. در واقع در اینجا اثر جانشینی تقریبا وجود ندارد و فقط اثر درآمدی بر مقدار تقاضا تاثیر می‌گذارد. و این نمونه خوب گیفن است. اما این نوع کالاها معمول نیستند و ما باید خیلی سخت جستجو کنیم تا این نوع کالاها را پیدا کنیم.در اینجا به پایان جلسه چهارم رسیدیم. در جلسه بعد به رفتار تولید‌کننده می‌پردازیم و با کسب ابزارهای جدید، شرایط را برای ورود به بازار مهیا می‌کنیم. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 15:40:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه سوم - قید بودجه و انتخاب محدود</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AC%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-zhfhl9sjn7ur</link>
                <description>منبع این پست، سخنرانی سوم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدر این جلسه، ابتدا به قید بودجه و یا محدودیت بودجه‌ای پرداخته می‌شود. سپس، انتخاب‌های محدود مورد بررسی قرار می‌گیرد. در آخر نیز به مثال تجربی از استفاده کوپن‌های غذا در برنامه  SNAP ایالت متحده پرداخته می‌شود. قید بودجه در جلسه قبل، هنگام مدل ترجیحات مصرف‌کننده از فرض Non-satiation یا عدم اشباع صحبت کردیم. توضیح ساده این فرض همان عبارت &quot;بیشتر بهتر است.&quot; است. اما چه اتفاقی می‌افتد که مردم از داشتن همه‌چیز پرهیز می‌کنند؟ این به دلیل قید بودجه آنهاست یا همان منابع محدود آنها. بیایید فرض کنیم که قید بودجه شما برابر است با درآمد شما. در واقع در اینجا برای سادگی پس‌انداز و استقراض را کنار می‌گذاریم. پس شما درآمدی دارید و آن را خرج می‌کنید. ما آن را Y در نظر می‌گیریم. همچنین، برای سادگی مسئله، فرض می‌کنیم که شما درآمدتون را خرج پیتزا (p) یا کلوچه (c) می‌کنید. علاوه بر این، قیمت هر پیتزا را Pp و قیمت هر کلوچه را Pc در نظر می‌گیریم.Y = Pp * p + Pc * cپس درآمد شما خرج پیتزا و یا کلوچه می‌شود و شما می‌توانید مقدار خاصی از این دو کالا را با توجه به قیمت آنها و درآمدتون را خریداری کنید. برای فهم بهتر بیایید از نمودار زیر استفاده کنیم.در اینجا محور y مقدار پیتزا و محور x مقدار کلوچه را نشان می‌دهد. باید به سه نکته در این نمودار توجه کرد: عرض از مبدا با نسبت Y/Pp برابر است. این نسبت به این سوال که شما با کل درآمدتون چند پیتزا می‌توانید خریداری کنید، جواب می‌دهد.طول از مبدا با نسبت Y/Pc برابر است و به عبارتی به این سوال جواب می‌دهد که شما با کل درآمدتون چند کلوچه می‌توانید خریداری کنید.شیب قید بودجه برابر است با نسبت -Pc/Pp. به این شیب به اصطلاح MRT (Marginal Rate of Transformation) یا نرخ نهایی تبدیل می‌گویند.باید یادآور شوم که در اینجا شما مقدار ثابتی پول دارید و اینکه قرار است همه آن را خرج کنید، پس هرچه بیشتر برای پیتزا خرج کنید، پول کمتری برای کلوچه ها خرج می‌کنید. بنابراین شما به طور موثر پیتزا را به کلوچه و بالعکس تبدیل می کنید زیرا تمام پول خود را خرج خواهید کرد. بنابراین، هر چه بیشتر برای یکی خرج کنید، از دیگری کمتر به دست خواهید آورد. و این همان نرخ نهایی تبدیل است. اساسا، این به مفهوم کلیدی که در اولین سخنرانی در مورد آن صحبت کردیم، یعنی هزینه فرصت باز می‌گردد. هزینه فرصت یک تکه پیتزا دو عدد کلوچه است. به یاد داشته باشید، هزینه فرصت، ارزش بهترین جایگزین بعدی است، هزینه فرصت بهترین جایگزین بعدی است. خب، اینجا فقط دو گزینه دارید، پیتزا و کلوچه. بنابراین هزینه فرصت یک تکه پیتزا دو عدد کلوچه است. و به این معناست که شما پیتزا را به کلوچه یا کلوچه ها را به پیتزا تبدیل می کنید.برای اینکه کار را جلو ببریم، مثال عددی بزنیم. فرض کنید درآمد شما (Y) برابر 72، قیمت پیتزا برابر 12 و قیمت کلوچه برابر 6 دلار است. در نتیجه، عرض مبدا برابر با 72/12 یا 6، طول از مبدا برابر 72/6 یا 12 و شیب یا نرخ نهایی تبدیل -12/6 یا -2 است. مثالی از برنامه Weight Watchers بزنیم تا مفهوم قید بودجه را جا بیندازیم. برنامه‌هایی برای کاهش وزن وجود دارند که از شما ورودی‌های مثل وزن و قد، وزن دلخواه شما و مدت زمانی که می‌خواهید به این وزن برسید را دریافت می‌کند. سپس برای شما مقدار کالری را که در روز می‌توانید مصرف کنید، مشجض می‌کند. این در واقع همان قید بودجه شماست. در این برنامه‌ها کالری خوراکی‌ها و غذاها مشخص شده است. این به مانند قیمت در مدل ما می‌ماند. و شما در آخر با توجه به قید بودجه (مقدار کالری دریافتی مجاز در روز) و قیمت کالاها ( مقدار کالری هر مواد غذایی) دست به تصیم‌گیری می‌زنید و مقداری از هر کالا را انتخاب می‌کنید. به مدلمان برگردیم تا با خصوصیات قید بودجه بیشتر آشنا شویم. در اقتصاد از تکنیک مقایسه استاتیکی (Comparative statics) به وفور استفاده می‌‌شود. به طوری که تغییری در یک جزء مدل ایجاد می‌کنیم و تاثیر آن را بر کل مشاهده می‌کنیم. بیایید مثلاً قیمت یکی از کالاها را تغییر دهیم. از همان مثل قبلی استفاده کنیم ولی این بار قیمت پیتزا را از 12 به 18 تغییر دهیم. با این تغییر، عرض از مبدا و شیب قید بودجه تغییر می‌کند. به نمودار زیر توجه کنید:در اینجا عرض از مبدا از 6 به 4 و شیب از -2 به -3 تغییر می‌کند. علاوه بر تغییر قیمت‌ها، می‌توانیم درآمد را تغییر دهیم. مثلا درآمد را از 72 به 60 کاهش دهیم. به نمودار زیر توجه کنید:2 در اینجا شیب تغییری نمی‌کند؛ نرخ نهایی تبدیل ثابت باقی می‌ماند. اما عرض از مبدا و طول از مبدا هر دو تغییر می‌کندو به طوری که عرض از مبدا از 6 به 5 و طول از مبدا از 12 به 10 کاهش می‌یابد.در جمع‌بندی، تغییر به تنهایی در درآمد به انتقال موازی خط بودجه ختم می‌شود (شیب ثابت باقی می‌ماند) و تغییر به تنهایی در قیمت‌ها به انتقال ناموازی (شیب تغییر می‌کند).نکته‌ مهمی در اینجا نهفته است و آن مساحت زیر نمودار است. ما به مساحت زیر خط بودجه Opportunity set (مجموعه فرصت؟) می‌گوییم. باید توجه داشت که با افزایش قیمت کالاها و یا کاهش درآمد مساحت این ناحیه کاهش می‌یابد و بالعکس. (این مفهوم به نظریه مجموعه ریاضیات برمی‌گردد.)انتخاب محدود - منحنی‌های بی‌تفاوتی با حضور قید بودجهدر سخنرانی قبلی ترجیحات مصرف‌کنندگان را با کمک منحنی‌های بی‌تفاوتی مدل کردیم و گفتیم که مردم به دنبال قرار گرفتن در منحنی بی‌تفاوتی بالاتر با مطلوبیت بیشترند. حال بیایید منحنی‌های بی‌تفاوتی را با قید بودجه ترکیب کنیم و به انتخاب در قالب یک قید محدودکننده بپردازیم. از تابع مطلوبیت جلسه قبل استفاده می‌کنیم: U = (P * C)**1/2. و قید بودجه 6C + 12P = 72 را داشته باشیم. بنابراین می‌توانیم از لحاظ گرافیکی به نمودار زیر برسیم:در اینجا قید بودجه با خط زرد و منحنی‌های بی‌تفاوتی با رنگ آبی نشان داده شده‌اند. دقت داشته باشید که ما به دنبال این هستیم که در منحنی بی‌تفاوتی بالاتری قرار بگیریم اما یک محدودیتی داریم و آن قید بودجه است. حالا سوال همیشگی: چگونه می‌توانیم با وجود قید بودجه مطلوبیتمان را حداکثر کنیم؟‌ بهتر است، مرحله به مرحله به این حداکثرسازی برسیم. دقت کنید که ما فرض کردیم که تمام درآمدمان را خرج می‌کنیم، بنابراین نقطه بهینه بر روی خط بودجه باشد. بیایید نقاطی که در آن منحنی بی‌تفاوتی قید بودجه را قطع می‌کند را بررسی کنیم. ابتدا به نقاط A, B توجه کنید. در این نقاط ما تمام درآمدمون را خرج می‌کنیم و بر روی منحنی‌ بی‌تفاوتی I2 قرار دارد. اما آیا این نقطه بهینه است؟‌ خیر. چرا که ما می‌توانیم با همین درآمد نقطه‌ایی مانند D را طلب کنیم که بر روی منحنی بی‌تفاوتی بالاتری قرار دارد و مطلوبیتمان بیشتر است. به طور مشابه می‌توانیم برای تمام نقاط روی قید بودجه این کار را انجام دهیم و به این نتیجه برسیم: نقطه‌ایی بهینه است که در آن منحنی بی‌تفاوتی بر قید بودجه تانژانت است و MRS = MRT است. بهتر است از راه دیگری نیز به این گزاره آخری برسیم. در اقتصاد خرد همواره در حال مقایسه منفعت نهایی (Marginal Benefit)  با هزینه نهایی (Marginal Cost) هستیم. بیایید از تساوی MRS = MRT استفاده کنیم و با برهان خلف به اثبات آن بپردازیم. اول فرض کنیم که  MRS &gt; MRT است. این ویژگی در نقطه A نهفته است که در آن شیب نقطه‌ای منحنی بی‌تفاوتی بیشتر از شیب خط بودجه است. وقتی نرخ نهایی جانشینی بیشتر از نرخ نهایی تبدیل باشد، ارزش کالای محور x (در مثال ما کلوچه) بیشتر از هزینه مبادلاتی آن است. در واقع منفعت نهایی شما بیشتر از هزینه نهایی شماست. پس شما کلوچه بیشتر می‌خواهید و در واقع با خرید پیتزا کمتر، کلوچه بیشتری را طلب می‌کنید و تا جایی ادامه می‌دهید که منفعت نهایی شما برابر با هزینه نهایی تبادل شما باشد. حال فرض کنیم که MRS &lt; MRT است. این ویژگی در نقطه B نهفته است که در آن شیب نقطه‌ای منحنی بی‌تفاوتی کمتر از شیب خط بودجه است. وقتی نرخ نهایی جانشینی کمتر از نرخ نهایی تبدیل باشد، ارزش کالای محور x کمتر از هزینه نهایی تبادل نهایی است و در واقع منفعت شما در داشتن کالای محور y (یا در مثال ما پیتزا) است. و شما پیتزا بیشتری طلب می‌کنید تا هزینه نهایی برابر منفعت نهایی شود. بنابراین ما مدل کردن انتخاب محدود را فراگرفتیم. حالا میخواهیک اعمالش کنیم. و آن را با نگاه کردن به مثال کوپن غذا آغاز کنیم. اکنون دیگر کوپن های غذا در واقع کوپن غذا نامیده نمی‌شوند. این اساساً برنامه‌ای است که دولت دارد که پولی را در اختیار افراد قرار می‌دهد تا در صورت درآمد کم، غذا بخرند. در کشور آمریکا             SNAP  (Supplemental Nutrition Assistance Program) همچین برنامه‌هایی را انجام می‌دهد. اساساً، مفهمومی داریم که خط فقر نامیده می شود. خط فقر اساساً معیاری است برای حداقل سطح منابعی که برای زندگی نیاز است. در آمریکا (هنگام ضبط این برنامه) خط فقر برای یک فرد حدود 14000 دلار است و برای یک خانواده چهار نفره، حدود 28000 دلار. اگر در آمریکا زیر خط فقر هستید، به طور کلی، برای خرید غذا کمک می‌گیرید و این در قالب برنامه SNAP صورت می‌گیرد. اساساً کاری که برنامه SNAP انجام میدهد این است که اگر بر اساس درآمد واجد شرایط باشید، یک کارت نقدی به شما می‌دهد. و از آن کارت نقدی می‌توان فقط برای خرید غذا و غذا استفاده کرد.  بنابراین شما یک کارت نقدی از دولت دریافت می کنید و هر ماه یک مقدار ثابت به شما می‌دهند و از آن مقدار می‌توان برای خرید غذا استفاده کرد. بنابراین سوال اینجاست که چرا باید از این طرح عبور کرد؟ چرا به مردم پول نقد نمی‌دهند؟ کاری که می‌خواهیم انجام دهیم این است که به صورت گرافیکی دریابیم  که چگونه در مورد مبادله فکر کنیم و سپس به پاسخ این سوال برسیم. در نمودار بالا ما ترجبجات و قید بودجه‌مان را بر اساس غذا و اقامت برای دو خانواده x و y نشان دادیم. در مرحله ابتدایی هر خانواده 5000 دلار درآمد دارد که زیر خط فقر است و به کمک دولت نیاز دارد. بیاییدفرض کنیم که دولت به این افراد پول نقد داده است. 500 دلار پول نقد به این خانواده‌ها اهدا کرده است. بنابر این خط بودجه به صورت موازی به سوی بالا انتقال می‌یابد. ما در اینجا ترجیجات دو خانواده متفاوت را رسم کردیم. توجه کنید که ترجیحات دو خانواده متفاوت است، خانواده y غذا را ترجیح بیشتری می‌دهد و خانواده x به اقامت. اما ملاحظه می‌کنید که هر دو خانواده با گرفتن پول نقد در منحنی بی‌تفاوتی بالاتری قرار می‌گیرند؛ مطلوبیتشان افزایش می‌یابد. این را در نظر بگیرید و اکنون به نمودار زیر توجه کنید:حالا فرض کنیم که دولت به مردم کوپن غذا می‌دهد. انتقال خط بودجه در نمودار بالا رسم شده است. دقت کنید که انتقال موازی رخ داده اما از آنجایی که فقط درآمد جدید خرج غذا می‌شود، عرض از مبدا تغییری نمی‌کند و نهایتا می‌توانیم 5000 دلار یا همان درآمد خودمان را خرج اقامت کنیم. اما طول از مبدا با کمک دولت از 5000 دلار به 5500 دلار افزایش می‌یابید. همانطور که ملاحظه می‌کنید با این کار مطلوبیت هر دو خانواده نسبت به حالتی که هیچ کمکی به آنها نمی‌شود افزایش می‌یابد. اما دقت کنید، ما می‌خواستیم دریابیم که بهتر است پول نقد به عنوان کمک اهدا شود یا کوپن غذا؟ برای جواب به این سوال باید دو حالت کمک نقدی و کوپنی را با هم مقایسه کنیم. با مقایسه متوجه خواهیم شد که مطلوبیت خانواده y که ترجیحشان غذا بود به یک اندازه خواهد بود و شرایز آنها در دو حالت یکسان خواهد بود. اما خانواده x که اقامت را ترجیح می‌دادند چطور؟ خب این خانواده در حالتی که کمک نقدی دریافت می‌کنند نسبت به حالتی که کوپن دریافت می‌کنند، در منحنی بالاتری قرار دارند (نمودار 6). در واقع در حالت نقدی منفعت بیشتری دریافت می‌کنند. اما بالاخره باید کمک نقدی کنیم یا نه؟ باید توجه داشته باشیم که اگر فرض کنیم که این افراد صلاح خود را نمی‌دادند و از لحاظ رفتاری مشکل دارند، دولت باید به اهدا کوپن ادامه دهد. بیایید اصلاً به جای اقامت کوکائین را قرار بدیم. در آن صورت، شاید ما از اینکه آن پسر را مجبور کنیم به جای کوکائین غذا بخریم، احساس بدی نداشته باشیم. به عبارت دیگر، این برنامه‌ای است که اگر ما پدرگرا (paternalistic) باشیم ممکن است منطقی باشد. اینجا جایی است که ما وارد اقتصاد دستوری می‌شویم. اگر فکر کنیم که مردم لزوماً تصمیمات درستی برای خود نمی‌گیرند، ممکن است ارزش آن را داشته باشد که وضعیت آنها را بدتر کنیم زیرا آنها بدتر نیستند. مزایای درک شده آنها بدتر است، اما آنها نمی دانند دارند چه می کنند.ما در این کلاس در مورد نتایج تجربی هم در اقتصاد صحبت خواهیم کرد. این کلاس بیشتر قرار است کلاس تئوری باشد. ما در مورد مدل‌ها و ایده ها صحبت خواهیم کرد. اما ما همچنین در مورد اقتصاد تجربی صحبت خواهیم کرد، که نتایج و آزمایش تئوری هایی است که توسعه می دهیم. در اینجا یک مثال عالی از اقتصاد تجربی از یک مدل نظری که ما تنظیم کردیم، وجود دارد. شما همیشه می خواهید با تئوری شروع کنید، اما نظریه گاهی اوقات پیش‌بینی‌هایی دارد که نامشخص است. در اینجا ما یک پیش‌بینی نامطمئن از تئوری در مورد اینکه آیا کوپن غذا بر خرید غذا تأثیر می‌گذارد یا خیر، داریم. پس بیایید آن را آزمایش کنیم. و روشی که ما آن را آزمایش کردیم این است که در واقع آزمایش‌هایی را با کوپن‌های غذایی انجام داده‌ایم که در آن به معنای واقعی کلمه از برخی افراد به صورت تصادفی کوپن‌های غذا را گرفتیم و آن را با پول معاوضه کردیم. سپس ما تماشا می کنیم که چه اتفاقی می افتد. اتفاقی که می افتد این است که وقتی به جای کوپن غذا به آنها پول نقد می‌دهیم، مردم حدود 15 درصد کمتر برای غذا خرج می‌کنند. یعنی کوپن های غذایی مردم را مجبور می کند که حدود 15 درصد بیشتر از آن برای غذا خرج کنند. اما دقت داشته باشید که نتایج این آزمایشات در کشورها متفاوت است. در کشورهای توسعه یافته تجربه نشان داده است که کمک نقدی اوضاع را بدتر می‌کند و مردم با این پول دست به خرید الکل و مواد مخدر می‌زنند. اما اوضاع در کشورهای در حال توسعه مانند کشورهای آفریقایی متفاوت است. کمک نقدی به آنها کمک می‌کند که بهتر برای بهبود دادن وضع خود تلاش کنند. در این کشورها،‌ کمک نقدی اغلب منابع ارزشمندی را برای افراد برای راه اندازی کسب و کار فراهم می‌کند. به عنوان مثال، آزمایشی را در اوگاندا اجرا کردند که در آن یک شرکت غیرانتفاعی به طور تصادفی به گروهی از زنان 150 دلار پیشنهاد داد که نسبت به درآمد آنها بسیار زیاد است. این 50٪ تا 100٪ درآمد سالانه در اوگاندا است. و چیزی که آنها پیدا کردند این بود که پس از دو ماه، این زنان از آن پول برای راه اندازی کسب و کار استفاده کرده بودند و این درآمد آنها را افزایش داد. این در واقع درآمد آنها را دو برابر کرد. همان تزریق پول نقد، آنها را به دوبرابر کردن درآمد سالانه سوق داد. بنابراین این باعث می شود که فرد فکر کند که شاید باید از پدرگرایی دست برداریم و فقط پول نقد بدهیم.به پایان مطالب این کنفرانس می‌رسیم. در کنفرانس بعدی منحنی تقاضا را، از مدلی که تا الان توسعه دادیم، استخراج می‌کنیم و همچنین به اثرات درآمدی و جانشینی می‌پردازیم. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 04:20:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه دوم - ترجیحات و توابع مطلوبیت</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AA-mchkzcuexqie</link>
                <description>منبع این پست، سخنرانی دوم دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدر این کنفرانس به آنچه در پشت تقاضا است، پرداخته می‌شود. در کنفرانس قبلی مدل عرضه و تقاضا بررسی شد. اکنون، بلافاصله بعد از معرفی عرضه و تقاضا، این سوال مطرح می‌شود که منحنی‌های تقاضا و عرضه از کجا به دست آمده‌اند؟ در این کنفرانس به این موضوع می‌پردازیم و بحث را با ترجیحات و توابع مطلوبیت آغاز می‌کنیم. معرفی مدلاساساً هر آنچه در این کورس به آن پرداخته می‌شود حداکثرسازی محدودیت‌هاست. مدل ما برای تصمیم‌گیری مصرف‌کننده، مدل حداکثرسازی مطلوبیت خواهد بود. این مدل دو جزء دارد: ترجیحات مصرف‌کننده و محدودیت بودجه‌ای (یا قید بودجه). ترجیجات به معنای آن چیزی است که فرد می‌خواهد و محدودیت بودجه‌ای به معنای آن چیزی است که فرد می‌تواند از عهده داشتن آن برآید. این دو در این مدل کنار هم قرار خواهند گرفت. ما می‌خواهیم مطلوبیت افراد را با توجه به بودجه‌شان حداکثر کنیم. این حداکثرسازی در قالب محدودیت است که از طریق جادوی اقتصاد، منحنی تقاضا را ایجاد می‌کند. این مدل در سه مرحله معرفی می‌شود. ابتدا درباره ترجیحات مردم صحبت می‌کنیم و سلایق آنها را مدل خواهیم کرد. سپس این ترجیحات را به یک تابع مطلوبیت ترجمه خواهیم کرد و در کنفرانس بعدی به محدودیت بودجه‌ای خواهیم پرداخت. مفروضات مدلبرای شروع مدل باید سه فرضیه اول را معرفی کنیم. فرض اول Completeness است. برای فهم این موضوع مثالی بزنیم. شما امکان دارد که بگویید کالای A , B را به یک اندازه دوست دارم اما نمی‌توانید بگویید: &quot;من نمی‌دانم چه احساسی درباره کالاها دارم.&quot;. ممکن است نسبت به دو کالا بی‌تفاوت باشید اما نمی‌توانید از &quot;نمی‌دانم&quot; استفاده کنید. دومین فرض Transitivity است که همه ما با آن آشنا هستیم. اگر کالا A را به B و کالا B را به C ترجیج می‌دهیم، در نتیجه کالا A را به C ترجیح خواهیم داد. این دو فرضیه، فرضیات استانداردی‌اند که از دل ریاضیات به دست می‌آید. فرض سوم، فرضیه عدم اشباع Non-satiation است که در آن اقتصاد وارد می‌شود. ما همیشه فرض می‌کنیم که بیشتر بهتر است. البته این به معنای مطلوبیت بیشتر یک واحد اضافی نیست، بلکه به معنای این است که شما همیشه بیشتر می‌خواهید و این کالای اضافی همیشه شما را اندکی خوشحال‌تر می‌کند. منحنی‌‌های بی‌تفاوتیالان، مسلح به فرضیات مدل، به دنبال یک نمایش نموداری از اولویت‌ها هستیم. می‌خواهیم ترجیحات افراد را به صورت گرافیکی نشان دهیم. این کار به وسیله منحنی‌های بی‌تفاوتی انجام خواهد شد. فرض کنید،‌ والدینتان برای شروع ترم تحصیلی به شما مقداری پول داده‌اند و شما این پول را برای دو چیز خرج می‌کنید. خرید پیتزا یا خوردن کلوچه. بنابراین، ترجیحات بین پیتزا و کلوچه را در نظر بگیرید. (البته در نظر داشته باشید که در اینجا ما از محدودیت بودجه‌ای صرف نظر کردیم و در آینده به آن می‌پردازیم.) در اینجا، مدل ما ساده است و ما ترجیحات بین دو کالا را در نظر می‌گیریم،‌ اما در دنیای واقعی شما می‌توانید پول خودتان رو خرج هزاران کالا و خدمات کنید. اما با مقایسه دو کالا،‌ ما شهودی را به دست ‌می‌آوریم که به ما کمک می‌کند که در دنیای واقعی هم ترجیحات را مدل کنیم. خب، با این مدل دوبعدی شروع می‌کنیم. شما پول خود را خرج پیتزا و یا کلوچه می‌کنید. شما با سه گزینه زیر روبه‌رو هستید:A) 2 Pizza, 1 Cookie              B) 1 Pizza, 2 Cookies               C) 2 Pizza, 2 Cookiesفرض می‌کنیم که شما بین گزینه A, B بی‌تفاوت هستید. دو تا پیتزا و یک کلوچه یا یک پیتزا و دو کلوچه شما را به یک اندازه راضی می‌کند. اما همچنان فرض می‌کنیم که شما گزینه C را بر دو گزینه دیگر ترجیح می‌دهید. این همان فرض سوم، هر چه بیشتر بهتر، است. در نظر داشته باشید که این بی‌تفاوت بین دو گزینه اولی هیچ معنایی ندارد و فقط یک فرض است. اکنون این ترجیحات را با منحنی‌های بی‌تفاتی نشان می‎‌دهیم. محور y نشان دهنده تعداد پیتزا و محور x نشان دهنده تعداد کلوچه است. سه گزینه‌ای که قبلاً معرفی کردیم را در اینجا نشان دادیم. منحنی‌های بی‌تفاوتی را رسم کردیم به گونه‌ای که شما بین کالا A, B بی‌تفاوت‌اید. تمام منحنی اولی نقاطی را نشان می‎‌دهد که نسبت به آن بی‌تفاوت‌اید؛ شما بین کالا A , B بی‌تفاوتید پس روی یک منحنی قرار می‌گیرند.منحنی‌های بی‌تفاوتی چهار ویژگی اصلی دارند:1.  مصرف‌کنندگان منحنی بی‌تفاوتی بالاتر را ترجیح می‌دهند. این ویژگی بر پایه فرض سوم مدل است. بنابراین در منحنی‌های بالاتر مردم ترکیب‌هایی از کالا دارند که نسبت به منحنی پایین‌تر از هر مولفه تعداد بیشتری دارند. و بنابراین در نمودار 1-2 به نقطه C را به A, B ترجیح می‌دهیم. 2. منحنی‌های بی‌تفاوتی دارای شیب رو به پایین هستند. برای اینکه این موضوع را جا بیندازیم به نمودار زیر توجه کنید. در اینجا یک منحنی بی‌تفاوتی شیب‌دار داریم. این نمودار اصل Non-satiation (فرض سوم) را نقض می‌کند. شما در این نمودار از هر دو کالا مقدار بیشتری دارید و از آنجا که بیشتر بهتر است، این دو نقطه نباید بر روی یک نمودار باشد و بین این دو گزینه بی‌تفاوت باشیم. 3. سومین ویژگی منحنی بی‌تفاوتی این است که منحنی‌های بی‌تفاوتی هرگز تلاقی نمی‌کنند. به کمک نمودار زیر می‌توانیم این موضوع را اثبات کنیم. دقت داشته باشید که تلاقی نمودار Transitivity (فرض دوم) را نقض می‌کند. اگر شما بین نقاط A, B و A, C (به دلیل جای گرفتن بر روی یک منحنی) بی‌تفاوت باشید،‌ می‌بایست بین B, C نیز بی‌تفاوت باشید، اما اینگونه نیست. منحنی که B بر روی آن است بالاتر از منحنی است که C روی آن جای دارد، پس بنابراین نقطه C مطلوبیت بیشتری دارد. 4. قسمت چهارم از ویژگی‌های اصلی منحنی بی‌تفاوتی نیست و مشتقی از دیگر ویژگی‌هاست. اما به دلیل اهمیت فراوان جداگانه بررسی می‌شود. چهارمین ویژگی این است که فقط یک منحنی IC (Indifferent Curve) از ترکیبی از کالاها رد می‌شود. شما نمی‌توانید دو منحنی داشته باشید که از یک ترکیب عبور کند. و این بنا بر فرض اول مدل Completeness است. اگر دو منحنی از یک ترکیب بگذرد، شما نمی‎‌دانید که چه احساسی نسبت به انتخاب خود دارید و این مفروضات مدل را نقض می‌کند. تابع مطلوبیت در این دوره همه چیز در سه سطح نموداری، ریاضیاتی و شهودی بررسی می‌شود. حال نوبت به سطح ریاضیاتی است. دوباره به مثال پیتزا و کلوچه بازگردیم. ما می‌توانیم بنویسیم: U = (P *C)**1/2 یا اینکه تابع مطلوبیت شما برابر است با جذر تعداد برش‌های پیتزا ضرب در تعداد کلوچه‌ها. این یک راه برای نشان دادن مطلوبیت است. حالا سوال این جاست که این به چه دردی می‌خورد؟ فایده‌اش چیست؟ در واقع ایده این است برای ایم که هر فرد یک بازنمایی ریاضیاتی با ثبات از ترجیحات داشته باشد از تابع مطلوبیت استفاده می‌کنیم. در حال حاضر با نمایشی دو بعدی از ترجیحات دو بعدی ساده‌سازی انجام می‌دهیم. نوجه داشته باشید که مطلوبیت یک متغیر نسبتی نیست؛ شما نمی‌توانید بگویید که مطلوبیت من x% از دیگری بیشتر است. بلکه مطلوبیت متغیر فاصله‌ای است که به شما امکان رتبه‌بندی و مقایسه از لحاظ مقیاس را می‎‌دهد. (صفر مطلوبیت قراردادی و فرضی است. بنابراین، مقایسه نسبتی امکان‌پذیر نیست.) به عبارت دیگر، مطلوبیت ابزاری برای رتبه‌بندی اولویت‌هاست. زمانی که شما بیش از یک کالا یا هرچیز دیگری برای انتخاب دارید، مطلوبیت به شما کمک می‌کند، ترکیبی از این موارد را رتبه‌بندی کنید. مفهوم نهایی (یا حاشیه‌ای) در اقتصاد استفاده زیادی دارد. در اقتصاد، همه چیز به نحوه فکر شما در مورد واحد بعدی بستگی دارد. در اینجا نیز ما با مطلوبیت نهایی سر و کار داریم. مطلوبیت نهایی مفهوم ساده‌تری نسبت به مطلوبیت کل برای استفاده است. به عنوان مثال سوال &quot;آیا کلوچه بعدی را می‌خواهید؟&quot; بسیار ساده‌تر از گفتن &quot;چند کلوچه می‌خواهید؟&quot; است. بنابراین ما بر این فرآیند تصمیم‌گیری مرحله‌ای تمرکز خواهیم کرد که آیا واحد بعدی، کلوچه بعدی یا پیتزا بعدی، را می‌خواهیم یا نه.ویژگی کلیدی توابع مطلوبیت که با آن سر و کار خواهیم داشت این است که مطلوبیت نهایی کاهش می‌یابد. مطبویت نهایی کاهش ‌می‌یابد چون شما کالای بیشتری داریدو هر چه بیشتر داشته باشید، مطلوبیت واحد بعدی کاهش می‌یابد. در نمودار 4-2 محور y مطلوبیت و محور x هم تعداد کلوچه را نشان می‌دهد. در اینجا تعداد پیتزا را روی 2 نگه داشتیم و مقدار کلوچه را افزایش دادیم. زمانی که یک کلوچه خریداری می‎‌کنیم، مطلوبیت ما                    1.4=U=(2* 1**1/2)، زمانی که دو کلوچه داریم U=(2*2)*1/2=2 است. زمانی که سه یا چهار کلوچه داریم هم به طور مشابه 2.45 و 2.83 مطلوبیت خواهیم داشت. از نمودار 4-2 می‌توانیم به نمودار 2-5 برسیم. این نمودار مشتق اول تابع مطلوبیتمان را نشان می‌دهد که همان مطلوبیت نهایی است. در اینجا وقتی کلوچه‌ای نداریم و اولین کلوچه را خریداری می‌کنیم 1.4 مطلوبیت نهایی خواهیم داشت. سپس با خریداری کلوچه دوم 0.59 مطلوبیت نهایی و با خرید کلوچه سوم و چهارم نیز به ترتیب 0.45 و 0.38 مطلوبیت نهایی خواهیم داشت. نکته‌ای که باید به یاد داشته باشیم این است که مطلوبیت نهایی همواره کاهش می‌یابد. بنابراین هر کلوچه اضافی ما را کمتر و کمتر خوشحال می‌کند. این مفهوم به شدت منطقی است. فقط به تصمیمات خود فکر کنید. اولین لیوان آب که بعد از تشنگی می‌نوشید مطلوبیت زیادی برای شما دارد. سپس با هر لیوان آب اضافی که می‌نوشید، مطلوبیت شما کم و کم‌تر می‌شود. اما در نظر داشته باشید که در اقتصاد شما همیشه مقدار بیشتری می‌خواهید. اگر 10 لیوان آب نوشیده باشید، اینگونه نیست که دیگر لیوان 11 را نمی‌‌خواهید. بلکه شما آن را طلب می‌کنید، هر چند که مطلوبیتش برای شما کم باشد. در اینجا حتی می‌توانید وارد مبادله آب خود با دیگری باشید و مطلوبیت خود را افزایش دهید. از تابع مطلوبیت به منحنی‌های بی‌تفاوتیحالا بیاید از ریاضیات به نمودارها برگردیم و درمورد این صحبت کنیم که منحنی‌‌های بی‌تفاوتی از کجا می‌آیند. منحنی‌های بی‌تفاوتی در واقع نمایش نموداری چیزی است که از تابع مطلوبیت به دست می‌آید. ما شیب منحنی‌های بی‌تفاوتی را نرخ نهایی جانشینی (MRS or Marginal Rate of Substitution) می‌نامیم. به طور کلی منحنی‌های جانشینی به شما می‌گویند که شما به چه میزانی مایل به جایگزینی هستید. به نمودار زیر نگاه کنید. شما بین نقطه A و B بی‌تفاوت هستید و ترکیب یک کلوچه و چهار پیتزا در نگاه شما مانند ترکیب دو پیتزا و دو کلوچه است. چرا اینگونه است؟ به دلیل اینکه جذر ضرب اینها به من عدد 2 را می‌دهند و مطلوبیت یکسانی را برای شما دارد. (من خودم برای اینکه این نکته یادم باشه به منحنی‌های بی‌تفاوتی، ا با عنوان منحنی‌های مطلوبیت یکسان به یاد می‌آرم.) نرخ جانشینی بین نقطه A, B برابر -2 است. یعنی شما حاضرید دو پیتزا بدهید و یک کلوچه بگیرید. (دقت داشته باشید که MRS همیشه منفی است و علت آن را جلوتر می‌فهمیم.) حالا اگر جلوتر برویم و از نقطه B به C برویم، نرخ جانشینی -1/2 خواهد شد. دقت داشته باشید که اندازه (قدر مطلق) MRS همیشه رو به کاهش است. و این به دلیل قانون Diminishing Marginal Utility است. به شکلی که با کالای اضافی بعدی مطلوبیت شما کاهش می‌یابد. مثلاً در نمودار زیر، ابتدا 2 پیتزا را با 1 کلوچه جایگزین کردیم و سپس 1 پیتزا را با 2 کلوچه. این به معنای آن است که با مقدار کلوچه بیشتر، مطلوبیت آن کمتر و ارزش آن کمتر می‌شود و شما حاضرید مقدار کمتری از پیتزا را با مقدار بیشتری کلوچه معاوضه کنید. به طور کلی، همانطور که شما از سمت چپ به سمت راست می‌روید، شما بیشتر مایلید که از خوبی‌های محور x چشم‌پوشی کنید تا به خوبی‌‌های محور y بیافزایید. MRS = - dy / dx = - MUp / MUcبنابراین نرخ نهایی جانشینی برابر است با منفی نسبت تغییرات محور y به تغییرات محور x. یا به عبارت دیگر منفی نسبت مطلوبیت نهایی پیتزا به مطلوبیت نهایی کلوچه. نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که منحنی‌های بی‌تفاوتی همیشه نسبت به مرکز مختضات محدب هستند. خب، بیاید اول فرض کنیم که آنها مقعرند. (دقت کنید که منحنی‌های بی‌تفاوتی می‌توانند خطی باشند اما مقعر نه.) به نمودار زیر نگاه کنید. اگر شما از نقطه A به نقطه B حرکت کنید، شما حاضرید یک پیتزا بدهید تا یک کلوچه بگیرید. همچنان اگر از نقطه B به سمت C بروید حاضرید دو پیتزا بدهید و یک کلوچه بگیرید. و این قانون کاهش مطلوبیت نهایی را نقض می‌کند. شما حاضر بودید که یک پیتزا بدهید و یک کلوچه بگیرید، حالا شما حاضرید 2 پیتزا بدهید و یک کلوچه بگیرید، حتی اگر پیتزا کمتر و کلوچه بیشتری داشته باشید. این نمی‌تواند درست باشد. بنابراین منحنی‌های بی‌تفاوتی همیشه نسبت به مبدا محدب (یا خطی) هستند و MRS همیشه منفی. پروفسور Gruber زمان زیادی از تحقیقات خودش را صرف توضیح اقتصادی تصمیمات اعتیادآور کرده است. بیاید اینجا سیگار کشیدن را مثال بزنیم. سیگار کشیدن به گونه‌ای نیست که همیشه سیگار بعدی برای شما مطلوبیت بیشتری دارد. بلکه، شما هر چه بیشتر معتاد می‌شوید، اولین سیگار برای شما ارزش بیشتری پیدا می‌کند. بنابراین وقتی صبح که از خواب بیدار می‌شوید، سیگار اول هنوز بیشتر از سیگار دوم برای شما مفید است. فقط، روز بعد با احساس بدتری بیدار می شوید. بنابراین ما اعتیاد را به‌عنوان چیزی مدل‌سازی می‌کنیم که اساساً، هر روز، سیگار کمتر و کمتر به شما کمک می‌کند و شما اساساً با وضعیت جدید سازگار می شوید و به سطوح بالاتر عادت می‌کنید. از لحاظ نموداری هم با افزایش سازگاری، مدام تابع مطلوبیت به سمت بالا شیفت پیدا می‌کند. بیایید مثالی دیگری از توابع مطلوبیت برنیم.بیاببد از منظر اندازه به محصولات نگاه کنیم. مثلاً استارباکس را در نظر بگیرید. شما می‌توانید یک Iced Coffee بلند به اندازه 2.25 دلار خریداری کنید و همچنین سایز بعدی که دو برابر این سایز است را به 3 دلار یعنی 75 سنت بیشتر خریداری کنید. اینجا چه خبر است؟ هر چه که هست مربوط به قانون کاهش مطلوبیت نهایی است. وقتی شما یک کالایی را در ابتدا می‌خواهید،‌ حاضرید برای آن یک مقدار پولی را بپردازید اما کالای بعدی (یا دو برابر شدن سایز) به اندازه کالای اولی برای شما ارزش ندارد و بنابراین شما حاضرید پول کمتری درباره آن بپردازید. از لحاظ مدل عرضه و تقاضا هم می‌توان این موضوع را نشان داد. با خرید کالا دیگر تقاضا شما به سمت بالا و راست شیفت می‌کند اما هر مرتبه انتقال عمود منحنی تقاضا کمتر و کمتر بوده و در نتیجه قیمت کمتر افزایش می‌یابد. خیلی ممنون که تا اینجا همراه بودید. در کنفرانس بعدی به قید بودجه و تصمیات محدود شده می‌پردازیم. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 21:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات اقتصاد خرد - جلسه اول - مقدمه‌ای بر عرضه و تقاضا</title>
                <link>https://virgool.io/@sharifia01/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B6%D8%A7-uhcq4kzzipgb</link>
                <description>منبع این پست سخنرانی اول دوره کلیات اقتصاد خرد دانشگاه ام‌ای‌تی MIT 14.01 Principles of Microeconomics, Fall 2018 است. این دوره مقدماتی، مبانی اقتصاد خرد را پوشش می‌دهد. موضوعات شامل عرضه و تقاضا، تعادل بازار، نظریه مصرف‌کننده، تولید و رفتار بنگاه‌ها، انحصار کامل، انحصار چندجانبه، اقتصاد رفاه، کالاهای عمومی و اثرات جانبی است. لینک کورس در MITOPENCOURSEWAREدوره مبانی اقتصاد خرد از دروس اولیه‌ای است که هر دانشجوی رشته اقتصاد در دوره کارشناسی می‎‌گذروند. مفاهیم اقتصادی با مدل‌های متنوع و با ریاضیات پشت آنها در دوره‌‌های دانشگاهی تدریس میشه. پرداختن به بخش ریاضیاتی و نموداری بخش عمده دوره‌‌های این چنینی است و سهم تفهیم دقیق مطالب با استفاده از مثال‌های متعدد بسیار کم است. این دوره شاید برای پر کردن این خلاء بزرگ در دوره‌‌های معمول مفید باشد. در این دوره پروفسور Gruber کنار توضیحاتی که برای مدل‌‌ها به شرکت‌کنندکان می‌هد، به مثال‌های متعددی در هر زمینه از کسب‌وکارها و رخدادها می‌پردازند. موضوعی که با دیدن چند سخنرانی از این دوره، هر دانش‌جویی متوجه تفاوت آن می‌شود. امیدوارم که خلاصه‌هایی که اینجا گذاشته میشه مورد توجه قرار گرفته بشه و نهایت لذت را از این دوره ببرید.سعی بر این است که تمام 25 جلسه این دوره را به طور خلاصه در اینجا پوشش داده بشه و به اشتراک گذاشته بشه. اگر کم و کاستی یا مشکلی در پست‌ها بود، کامنت بذارید. تشکر فراوان برای توجه‌تون.در سخنرانی اول به دو موضوع پرداخته شد. ابتدا تعریفی به صورت جامع برای اقتصاد خرد داده میشه و بعد از آن به سراغ معرفی مدل عرضه و تقاضا می‌رویم. موضوعی قابل توجه اینکه این دوره به طور کلی نگاه سیاستی به مفاهیم داره. و علت اصلی آن به دلیل موضوعاتی است که مورد مطالعه تدریس‌کننده این دوره است.اقتصاد خرد به این موضوع که چگونه افراد (بنگاه‌ها) در یک دنیای غنی از کمیابی تصمیم‌گیری می‌کنند، می‌پردازد. به طور عمده تصمیمات افراد، بهینه‌سازی در یک فضای محدود شده است. مثالی که در این زمینه زده میشه مسابقات رباتیکی است که در آن افراد با داشتن مواد اولیه محدود دست به ساخت ربات‌های مختلف می‌زنند. درست مانند این مسابقات، اقتصاددانان نیز به دنبال تخصیص بهینه منابع محدودند. از این نظر اقتصاد شباهت‌های بسیاری به مهندسی دارد. با این تفاوت که در اقتصاد زندگی و کسب‌و‌کارهای افراد بهینه‌سازی می‌شود.هر بنگاه اقتصادی همواره در حال بده بستان است. در تمام تصمیمات ما بده بستان بین امور مختلف دیده می‌شود. موضوعی که در این بده بستان‌ها با آن مواجه می‌شویم، هزینه فرصت است. هر عمل یا غیرعمل هزینه دارد و آن انجام ندادن عملی به جای آن است. به این هزینه از دست‌رفته،‌ هزینه فرصت گویند. این موضوع یکی از کلیدی‎‌ترین مفاهیم در اقتصاد خرد است.مدل‌ها در اقتصاد متفاوت از مدل‌ها در علوم طبیعی‌اند. در اینجا نمیشه گفت که هر مدلی صد در صد صحیح است. هر چند اکثر مدل‌ها تقریبا قابل‌استفاده و تا حدودی نشان‌دهنده واقعیت‌اند. مدل‌های اقتصادی بر فروض‌های اولیه ساده پیاده شده‌اند و به دنبال توضیح یا پیش‌بینی رخداد‌هاند.هر موضوع اقتصادی در سه مرحله مطالعه می‌شود. مرحله اول مطالعه توضیخات شهودی است. می‌بایست به یک شهودی نسبی در هر موضوع برسیم. مرحله دوم مطالعات نموداری آن است. می‌بایست تمام مفاهیم با کمک نمودارها به تصویر کشیده شود. و مرحله آخر توضیحات ریاضیاتی آن مفهوم است تا موضوع به صورت کامل مورد بررسی قرار گیرد. پارادوکس الماس و آب مفهومی است که توسط آدام اسمیت مطرح شد. دلیل قیمت بالای الماس و پایین آب چیست؟ آیا آب اهمیت بیشتری نسبت به الماس ندارد؟ بقای ما بیشتر به آب وابسته است یا الماس؟‌ این موضوع به راحتی توسط عرضه و تقاضا توضیح داده می‌شود. منابع الماس بر روی زمین کمتر از آب است و استخراج آن نیز سخت‌تر است. بنابراین با عرضه محدود الماس، قیمت آن سر به فلک کشیده است.به دنبال معرفی مدل عرضه و تقاضا می‌رویم. در بالا نمودار عرضه و تقاضا را برای بازار گل رز می‌بینیم. محور y قیمت و x مقدار گل رز را نشان می‌دهد. در اینجا قیچی عرضه و تقاضا (قیچی مارشال) نشان داده شده است. منحنی تقاضا شیب منفی دارد یعنی با افزایش قیمت آنها تمایل به خرید میزان کمتری گل دارند. منحنی عرضه دارای شیب مثبت است. به معنای اینکه بنگاه‌‌ها با افزایش قیمت‌ها مقدار بیشتری گل عرضه می‌کنند و در نهایت تقاطع این دو منحنی قیمت و مقدار تعادلی را به ما می‌دهد. در این بازار قیمت تعادلی 3 دلار و مقدار تعادلی 600 واحد است. موضوع دیگری که باید به آن پرداخته بشه تقسیم بندی اقتصاد به دو بخش اثباتی و دستوری است. در قسمت اثباتی ما به دنبال این هستیم که پدیدها چگونه‌اند. در مقابل در اقتصاد دستوری تعیین می‌کنیم که رخداد‌ها باید چگونه باشند. لازم به ذکر است که در قسمت دستوری و برای سیاست‌گذاری، ابزار ما مدل‌هایی است که در اقتصاد اثباتی بررسی شدند و آن‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند. مثالی که در سخنرانی زده شده است، خرید و خروش کلیه بر روی eBay است. از اولین ‌آیتم‌هایی که بر روی eBay به مزایده گذاشته شده، کلیه است. فردی امریکایی برای پاسخ دادن به هزینه‌های معلاجه دخترش، کلیه خود را به فروش گذاشت. جالب که این کلیه تا قیمت 5 میلیون دلار نیز خریدار داشت. به سادگی می‌توان از مدل عرضه و تقاضا قیمت بالا کلیه را توضیح داد. دلیل این قیمت بالا عرضه کم و تقاضا زیاد کلیه است. هر چند که در آخر مسئولین این پلتفورم جلوی ثبت مبادله را گرفتند. در آمریکا دولت اجازه خرید و فروش کلیه را نمی‌دهد. این موضوع صف صدهزار نفری برای دریافت کلیه را به همراه داشته. اما چرا چنین است؟ آیا وجود بازار برای خرید و فروش کلیه به هر دو طرف &quot;سود&quot; نمی‌رساند؟ در این خصوص به شکست بازار ارجاع داده می‌شود. در بازار کلیه امکان کلاه‌برداری بالاست و به راحتی نمی‌توان از سلامتی کلیه با خبر شد. همچنین اکثر افرادی که دست به فروش کلیه می‌زنند، فقیرند. این افراد معمولاً اطلاعی از عواقب این کار ندارند و فقط برای چرخاندن زندگی خود دست به این کار می‌زنند. بنابراین برابری را پشت سر می‌گذارد. و در آخر، عوامل رفتاری نیز تاثیرگذارند. بسیاری ممکن است دست به تصمیم عقلانی و بر پایه خرد نزنند. همه این‌ها دلایلی است که باعث دخالت دولت در بازار می‌شود.اقتصاد در هسته مربوط به تفکرات راست است. بازار بهترین را می‌داند و دولت‌ها فقط اوضاع را بدتر می‌کنند. اقتصاد سرمایه‌داری با خود تولید ثروت فراوانی آورده است، هر چند به ناعدالتی نیز دامن زده است. هم‌چنین دولت‌ها نیز در تنظیم فجایع این چنینی نیز از خود قدرتی نشان نداده‌اند و نتواستند از فجایعی مانند رکود 2008 جلوگیری کنند.در مقابل اقتصاد سرمایه‌داری command economy قرار دارد. در این نظام دولت تعیین می‌کند که چه فردی در چه زمان و مکانی چه کاری انجام دهد. نظامی که چندان موفق نبوده و امروزه بیشتر کشورها آن را اجرا نمی‌کنند. این تا حدودی به دلیل فسادی است که به همراه دارد. این تفکرات بر روی کاغذ زیباند ولی در میدان عمل کارایی قابل اجرا نیستند.اقتصاددانان می‌دانند که سخت است که طبیعت انسان را مدیریت کرد. انسان آزاد به دنبال انگیزه‌های خود است.  و این امری است که به جامعه نیز سود می‌رساند. دست نامرئی اسمیت می‌کوید که هر فردی به دنبال انگیزه خود است و برای حداکثرسازی رفاه جامعه کافیست.در ادامه دوره به ابتدا به استخراج منحنی تقاضا از منحنی‌های بی‌تفاوتی و قید بودجه می‎‌پردازیم و سپس عرضه را در بازارهای گوگانون و در دوره زمانی متفاوت به دست خواهیم آورد. </description>
                <category>Amir Sharifi</category>
                <author>Amir Sharifi</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 01:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>