<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shasma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shasma98ia</link>
        <description>شهریوری علاقمند به نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/992801/avatar/P2yujn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shasma</title>
            <link>https://virgool.io/@shasma98ia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزایی که دِپرسی..</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%90%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-pt9oyq1tqc8l</link>
                <description> سلاااام?جواب سلام واجبه ها??آقا؛ من ی مدتی نبودم. درگیر یک سری کار بودم. البته هنوز تموم نشده.. ولی گفتم بیام ی سری به ویرگول و دوستام بزنم و دوباره برم??تو این مدت، قشششنگ شرایط مختلف رو تجربه کردم. دوستایی پیدا کردم که خوشحالم از وجودشون تو زندگیم. در مقابل، دوستایی پیدا کردم که دو رو از آب در اومدن و فقط به فکر منافع خودشون بودن.فهمیدم میتونم برای کسی مهم باشم بدون اینکه بهم بگه. فهمیدم حال خوبم به خودم بستگی داره.. اینکه اجازه بدم انرژی منفی بقیه تو ی اون روزم دخیل باشه یا نه.. همش به خودم بستگی داره.با یکی از دوستام که شهر دوره، ملاقات داشتم. اون روز که ۱ خرداد بود، کلی چیزای مثبت بهم یاد داد. کمکم کرد انرژی منفی که تو این مدت داش خفم میکرد رو خارج کنم و با ی دید تازه ادامه بدم.خلاصه که خیلی خوشحالم بابت ملاقاتمون.تو این مدت، دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. جشن گرفتیم( ی جشن کوچیک)، در مورد پیشرفتامو حرف زدیم.. کلی خندیدیم?یکی از دوستامم که خیلی به ازدواج علاقه داشت  به مراد دلش رسید و از صمیم قلبم براش آرزوی خوشبختی میکنم?خلاصه که بخوام همه ی اتفاقای این مدتو بگم، کللللیی باید تایپ کنم ?ولی این پست رو گذاشتم چون به افرادی که مثل من ی موقع هایی نیاز دارن خودشون برای برگردوندن حال خوبشون دست به کار بشن، کمک کنم..اون عکسی که گذاشتم، یک سری ایده داره برای خوب کردن حالت..خودم با یک سریاش موافقم و حالمو خوب میکنه.. مثلا مثل بیرون رفتن، یا هدیه دادن به خودت. یا حتی بغل  کردن مامان??شما بهم بگید؛ چه کارایی حالتونو خوب میکنه؟ چه ایده ای برای این افراد دارید؟حتما ایده ها و کامنتاتونو میخونم و کلیی دوستتون دارم?فعلا??</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 09:44:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست درسی?</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-kvzjmipeyksd</link>
                <description>    یه سلااام گرم دیگه به روی ماه همتون??چطور مطورید؟هوای بارونی بهتون میچسبه یا چی؟?منک تو این روزا خیلیییی خیلییی انرژیم بیشتره چون عاشق این هوام?خب بریم سر اصل مطلب..? همونطور که دوستان دانشجو و محصل های گل(❤) مستحضرند، امتحانا طوفانی شروع شده??‍♀️حالا ماییمو کلییی جزوه که باید خونده بشه و کلیی برنامه ریزی های مختلف که هم به امتحانای دانشگاه برسم و هم کنکور رو جا نمونم..?این وسط خیلیا هستن که دوس دارن بایکی که هیچ شناخت کاملی ازش ندارن، یه برنامه ی درسی رو شروع کنن.حتی میتونم بگن خیلیااا هستن که مثل من کنار دانشگاه قصد کنکور دادن دارن..پس اومدم شما رو به تیم درسی خودم دعوت کنم. البته راه ارتباطیمون ترجیحا ایمیل باشه?من خیلی دوس دارم کارایی که کردم و درسایی ک خوندم رو به هم تیمیم که اون هم داره مثل من درس میخونه، بگم?پس اگه شما هم مثل من هستید، به من بپیوندید?Samaneh98ia@gmail.com</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 19:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باهم کتاب بخونیم??</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-sxtcfccb6qru</link>
                <description>سلام دوستان?بعد از مدت ها بالاخره من اومدم? البته با یه ایده ی جدید که باعث میشه دوستای کتاب خون دور هم جمع بشن و در گرمای صمیمانه، کتاب های جالب و قشنگ بخونن?اول از همه بگم که خودم خیلییییییی ذوق و هیجان دارم??چون این فرصت باعث میشه کلی کتاب باهم بخونیم و کلی نظرات مختلف در مورد کتاب های مختلف، دریافت کنیم?حالا برم سر اصل مطلب که خودم بیشتر از اینا طاقت ندارم?این تصمیم، از اونجا شروع شد که طی ۴ ماه به طرز خیلی ناگهانی،چندتا کتاب از انگیزشی گرفته تا رمان به دستم رسید. از همینجا بود که تصمیم گرفتم به کتاب خوندنم بیشتر اهمیت بدم و خودم رو تو جمع نویسندگان و افراد کتاب خون، جا بدم?از طرفی هم خیلی دوست داشتم این حس علاقه نسبت به کتاب خوندن رو در بقیه القا کنم.. پس اینطوری شد که کتابایی رو که خوندم و خیلی راضی بودم رو به خالم که دوست صمیمیم هم محسوب میشه، پیشنهاد کردم.?خب آدما تا قبل از اینکه وارد یه کاری بشن، از دور اون کار خیلی سخت بنظر میرسه و این میشه که هی امروز و فردا میکنن.??‍♀️منم دیدم بهترین کار اینه ک یه بخشی از کتاب رو به صورت پی دی اف برای خاله بفرستم تا بخونه و ترغیب بشه و ادامه بده؛ و این ایده جواب داد!?هر شب خاله اون فصلی از کتاب رو که من به صورت پی دی اف براش میفرستادم رو میخوند و من فصل جدید رو میفرستادم.بعد از اون دیدم خب من همه ی کتابایی رو که دارم، خوندم ولی همچنان دوس دارم کتابخونم رو گسترش بدم و کتابام رو هم با دوستام به اشتراک بذارم?این فکر به ذهنم رسید که اون کتابایی رو که دارم به صورت پی دی اف درست کنم و همونطور که برای خاله فرستادم، تو کانال تلگرام بذارم تا هرکی که دوست داشت از اون کتاب استفاده کنه?اما یه مشکلی وجود داشت..?اینکه کتابای من محدوده و جمعا به ۵تا کتاب میرسه و بالاخره تموم میشه! اون وقت نه کتاب خونه ای گسترش پیدا میکنه و نه جمع گرم خانواده ی کتابخونمون، گرم میمونه?پس یه ایده به ذهنم رسید?من پی دی اف هر کتابی رو که توی کانال میذارم، یه هزینه ی خیلی خیلی کم رو بذارم و اون هزینه رو برای یه کتاب جدید و معروف جمع کنم و اونو هم بصورت پی دی اف درست کنم و بذار و همینطور تا آخر??اینطوری هم کتابای زیادی خونده میشه و هم افراد مختلف ترغیب میشن کتاب خوندن رو شروع کنن?این کانال رو راستش دیشب ساختم و به نظراتون برای ارتقای کانالمون نیاز دارم?❤@book_hamrahلطفا همراهم باشید و کمکم کنید که این ایده رو اجرا کنم و به بهترین نحو انجامش بدم??</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Wed, 29 Dec 2021 12:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-c7a1px7vzugt</link>
                <description>دست کوچولوشو محکم گرفته بودم. خوشحال بودم که یه عضو جدیدی داره به خانوادمو اضافه میشه. اصلا باهام حرف نمیزد. مسئول پرورشگاه گفت که از وقتی اومده به اونجا، همینطوری بوده.تو مسیر خونه، رفتیم اولین مغازه ی اسباب بازی فروشی و براش یه ماشین کنترلی گرفتم. ذوق بچگونه توی چشماش موج زده بود ولی ابراز شادی نمی کرد.وقتی هزینه ی اسباب بازی رو پرداختم، دست کوچولوشو گرفتم و از مغازه خارج شدیم. بیرون مغازه، برگشتم سمتش و روی زانو هام نشستم تا بهش نزدیک تر بشم. صدامو بچگونه کردم تا حس نزدیکی بهم بکنه و بهش گفتم: نمیخوای بابت ماشین کنترلی که برات گرفتم، یه بوس کوچولو بهم بدی؟به طرز عجیبی یهو بغض کرد و دوید سمت ماشین. خیلی شکه شدم. تو کل مسیر خونه ساکت بودم و داشتم لحظه به لحظه ی موقعیت رو توی ذهنم مرور میکردم.. یعنی کجای کار اشتباه کرده بودم..!رسیدیم خونه . اتاقشو نشونش دادم و خیلی محتاطانه کمکش کردم که لباساشو عوض کنه. براش داستان خوندم و دیدم که مثل فرشته ها خوابیده.شب که همسرم اومد خونه، کلی باهاش بازی و شوخی کرد. بعد که حسابی خسته شد، خوابوندشو و اومد پیشم.اون شب در مورد اتفاق صبح باهاش حرف زدم. تعجب کرد و حدس زد که شاید بوسیدن، یادآور اتفاقات تلخ گذشتش باشه. و همین جمله منو تو فکر فرو برد..فردا با یه پرستار بچه هماهنگ کردم چون برای یکسری کارای اداری مجبور بودم برم بیرون.کمتر از 1 ساعت کارم طول کشید. تو مسیر برگشت،دوباره یاد اتفاق دیروز تو پیاده رو افتادم..تصمیم گرفتم با مسئول پرورشگاه درمورد این موضوع صحبت کنم. پس از همونجا مسیرم رو به سمت پرورشگاه تغییر دادم.چند دقیقه ای تو دفتر منتظر شدم و در آخر مسئول پرورشگاه اومد و با یک عذر خواهی، دلیل اون ملاقات رو ازم پرسید.منم تمام اتفاقات دیروز رو براش تعریف کردم. تمام مدتی که من توضیح میدادم، تو فکر فرو رفته بود.وقتی صحبتام تموم شد و نظرشو درمورد دلیل اون اتفاق پرسیدم، از جاش بلند شد و به سمت گوشه ای از اتاق که پرونده های همه ی بچه های پرورشگاه اونجا چیده شده بود، رفت.دنبال چیزی میگشت.. حدس زدم که پرونده ی پسر کوچولیی بود که الآن پسر منه. حدسم درست بود.مسئول پرورشگاه با اون پرونده اومد سمتم و پشت میزش نشست.یه نگاهی به پرونده انداخت و گفت : جواب سوالتون این تو نوشته شده..به پرونده که هنوز توی دستاش بود، خیره شدم. پرونده رو گرفت سمتم: لطفا یه نگاهی بهش بندازید.انگشتام یخ زده بود و قلبم به طور عجبی میتپید.نمیدونستم که باید منتظره چه اتفاقی باشم..پرونده رو گرفتم و بازش کردم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، نوشته ی &quot; گذشته ی کودک&quot; بود.نتونستم ادامشو بخونم.. پرونده رو بستم و رو به مسئول پرورشگاه گفتم: اگه امکانش هست میخوام از زبون خودتون بشنوم.با یک لبخند ملیحی سرشو تکون داد و گفت:این کودک گذشته ی دردناکی داشته.. درست مثل خیلیای دیگه توی این پرورشگاه.. پدر این کودک اوایل پارسال این کودک رو به اینجا آورد. درست یک ماه قبل از اینکه پسرشو به اینجا بیاره، همسرشو از دست داده بود. همسرش خیلی پسرشون رو دوست داشته و همیشه باهم بازی میکردن و پسرشون بهش خیلی عادت کرده بوده. وقتی مادر مریض میشه، آخرین بار، همسرش همراه با پسرشون به ملاقاتش میرن. قبل از اینکه وارد اتاق بیمار بشن، دکتر به پدر میگه که حال مادر خیلی وخیمه. ولی پدر بخاطر پسر کوچولوشونم که شده، از دکتر خواهش میکنه که یک ملاقات سریعی داشته باشن و دکتر به شرط سریع بودن ملاقات، بهشون اجازه میده. وقتی وارد اتاق میشن، پسرشون میره سمت تخت مامان. بابا بغلش میکنه که  مامان راحت تر بتونه باهاش حرف بزنه. وقتی مامان پسرشو میبینه، یکم قربون صدقش میره و به پسرش میگه: نمیخوای مامانو ببوسی که حالش زودتر خوب بشه و بیاد خونه پیشت؟از اونجایی که مامان نمیتونسته تکون بخوره، بابا کمک میکنه که پسرشون به مامان نزدیک بشه و ببوستش. ولی همینکه پسر کوچولو مامانشو میبوسه، ضربان قلب مامان نامنظم میشه و نفس هاش سخت تر.بابا سریع پرستارو صدا میزنه.چندتا پرستار همراه با دکتر سریع وارد اتاق میشن و پدر و پسر رو از اتاق بیرون میکنن. پسرکوچولو که خیلی ترسیده، توی بغل باباش فقط گریه میکنه.بعد از چند دقیقه که پرستارا از اتاق میان بیرون، بابا پسرشو میذاره روی زمین ودستشو میگیره و به سمت پرستار میره که حال همسرشو بپرسه.. ولی متاسفانه کاری ازدستشون بر نیومده بود. از اون روز، هیچ وقت پسر کوچولو کسیو نبوسیده.</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 01:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همین مسیر رسیدن به مقصده</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF%D9%87-fzzjvqaejtuz</link>
                <description>بالاخره جوابای انتخاب رشته هم اومد.برام سخت بود که میدیدم اون رشته ای آرزوشو داشتم، همچنان یه رویاست ولی اینکه میبینم نسبت به سال های قبل زندگیم پیشرفت داشتم، برام خیلی با ارزشه :)هنوز رسیدن به رشته ی مورد علاقم، یه هدفه برام و ازش دست نمیکشم.. با اینکه خیلیا بهم میگن بیخیالش شو؛ ولی برای منی که این رشته رو به عنوان یه هدف میبینم، به این راحتیا نیست که ازش دست بکشم.تواناییشو توی خودم میبینم.. حتی از نوع ایستادن روی پای خودم توی این مسیر، نه تنها مانع پیشرفتم توی کارای دیگه نمیشه، بلکه کمکم میکنه که برای خودم ازشمند باشم..دلم میخواد یکی یکی مسیر موفقیتو طی کنم و سراغ اهداف جدیدم برم. دلم نمیخواد چیزی برام به عنوان حسرت بمونه درحالی که میبینم میتونم بهش برسم.امیدوارم کسی در راه رسیدن به آرزوش ناامید نشه و بتونه با اون تلاشی که باید، به اهدافش برسه.</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 17:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم سفر مشهد?</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-qpukinjpp4t9</link>
                <description> زیر زمین حرمروزها تند سپری میشد و ما درحال نزدیک شدن به روز چهارم و پایان سفر بودیم.روز سوم هم با رفتن به بازار و تکمیل خرید ها، شروع شد.بعد از خستگی ناشی از گشت و گذار توی بازار، ادامه ی روز رو توی حرم گذروندیم.شب ساعت ۹ با بابا اینا وعده کردیم تا جلوی قبر شیخ بهایی همو ببینیم. بعد از اون رفتیم پارک معروف مشهد، کوهسنگی.هوا خیلی خوب بود و هر ۳ بستنی فروشی اطراف پارک شلوغ بود.منتظر دوست بابا و خانوادش شدیم و در این حین یه دوری تو فروشگاه پارک زدیم.طبقه ی سوم فروشگاه خلوت بود ولی یه جاذبه ی خفنی داشت که وادارت میکرد چند دقیقه ای از وقتت رو صرف دیدن اونا کنی.یه سری توپ بزرگ نقره ای رنگ از سقف فروشگاه آویزون بودن که جای چشم داشتن. تصاویر سه بعدی از اونا قابل دیدن بود.بعد از چند دقیقه ای سرگرم شدن با دیدن تصاویر سه بعدی، دوست بابا رسیدن.یه دور هم با اونا توی فروشگاه یه دور زدیم و آقایون رفتن تا بستنی مخصوص کوهسنگی رو برامون بگیرن. خانما و بچه ها هم یه جوری سر خودشونو گرم کنند.بعد از درد سر تموم کردن بستنی، یه دور مختصری توی پارک زدیم و به سمت هتل راه افتادیم.ساعت ۱ رسیدیم و خودمون رو آماده کردیم تا خودمون رو آماده ی آخرین روز توی مشهد کردیم.?گوی های دوربینیبستنی کوهسنگیبسنتی</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 22:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم سفرم به مشهد♥️</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%EF%B8%8F-rxqylrbma2h3</link>
                <description>خستگی زیاد ناشی از شب بیدار موندن و سر گوشی بودن، باعث شد فرداش خیلی سخت از خواب بیدار بشم و طبق معمول با نق زدن بابا مواجه شدم.توی برنامه ی اون روزمون علاوه بر حرم رفتن، بازار هم بود.بعد از اینکه با یه دوش سریع خوابو از سرم پروندم، آماده شدیم که بریم بازار.نور خیره کننده ی خورشید، نگاه کردن به جاده ی پوشیده شده با موزاییک های سفید رو خیلی سخت کرده بود.بخشی از مسیر رو با ماشین رفتیم و بخشی رو پیاده.بعد از ۵ دقیقه راه رفتن، بالاخره به بازار رسیدیم.تا چند ساعت بعد از اذان ظهر توی بازار گشتیم. بعد از خرید چند وسیله که از قبل براشون برنامه ریزی کرده بودیم، به سمت ماشین حرکت کردیم.نشستن توی ماشین بعد از اون همه پیاده روی توی گرما بقدری لذت بخش بود که انگار تازه خون در بدنمون جریان پیدا کرد!بعد از کمی استراحت و جون گرفتن تو هتل، تصمیم بر این شد که باقی روزمون رو توی حرم بگذرونیم.?شام اون شب رو هم به یه ساندویچ استیک و هات داگ اختصاص دادیم?.شب حین برگشت از حرم به هتل</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 13:10:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعطیلات تابستونه</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-tpj1u8ptyrrz</link>
                <description> تا الآن که حدود ۱۹ روز از کنکور زبان گذشته(منظورم آخرین کنکور۱۴۰۰ هست)، اتفاقات جالبی برام افتاده که دل تو دلم نیست تا همشونو بنویسم!?الآن در حال حاضر توی سفر مشهد هستیم و ترجیح میدم اول خاطرات اونو بنویسم و بعد که برگشتیم تهران، به صبر و حوصله اتفاقات قبلی رو بنویسم.? همچی از اونجا شروع شد که بابا اومد بهمون گفت تو اینترنت دنبال بلیط قطار بگردیم. از اونجا بود که من فهمیدم یه سفر خفن تو راهه?مامان روز ۲۸ام شبکار بود و ۲۹ ام میومد خونه و اگه ما میخواستیم بلیط قطار بگیریم، باید از ۲۹ام تا ۲ام رزرو میکردیم.خلاصه من چندتا سایت رو پیگیری کردم و هیچ کدوم اون شرایطی رو که ما مد نظرمون بود رو نداشتن..از طرفی بابا چندتا خرید لباس برای مغازه ی پدربزرگ داشت که این سفر ما با قطار رو سخت تر و یه جورایی غیر ممکن میکرد!بالاخره هر کی یه نظری داد و در نهایت تصمیم بر این شد که با سواری بریم( اینم بگم بعد از اینکه تصمیم گرفتیم ۲۹ام حرکت کنیم، تردد برای سواری رو ممنون کرده بودن)خلاصه با هزار آیه و دعا تونستیم برسیم مشهد.صبح ساعت ۸ رسیدیم جلوی هتل و من و مامان رفتیم تا اتاقمونو تحویل بگیریم .کارت ورود به پارکینگ رو همراه با کارت اتاق رو بهمون دادن.ماشینو بردیم تو پارکینگ. پارکینگ هتل با پارکینگ هتل بغلی یکی بود و برای رفتن تو پارکینگ باید میرفتیم تو هتل بغل..خلاصه هرجور بود خودمونو رسوندیم تو اتاق و تا ۱۲ ظهر یه نفس خوابیدیم.?اون روز برنامه این بود که فقط بریم حرم و بیایم هتل..این پروسه ۲تا ۳ بار انجام شد. شب که برای آخرین بار توی اون روز رفتیم حرم، دوست بابا و خانوادشونو دیدیم. البته توی اون هفته یه سفر چند روزه به دماوند هم داشتیم و دیدار باهاشون برامون جدید نبود ولی جالب بود.روز اول بنا به خستگی های مسیر، تصمیم گرفتیم خودمونو به صرف پیتزا برای ناهار، دعوت کنیم?</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 16:08:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم اِبَوت می ?</title>
                <link>https://virgool.io/@shasma98ia/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D9%90%D8%A8%D9%8E%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C-r5erzgt8dl7d</link>
                <description>سلام دوستاان.من یک تازه وارد نیستم ولی یک تازه نوشت هستم?.عاشق و دلباخته ی نوشتن. یه مدت تو وبلاگ مینوشتم ( آدرس وبلاگم shahSamaneh دوست داشتید یه سر بزنید.. با آغوش باز ازتون پذیرایی میکنم?)تو ویرگول فعالیت نداشتم چون تو سال کنکور باهاش آشنا شدم و ترجیح دادم حین درس خوندن، فعالیت جدیدی رو شروع نکنم. الآنم که تو تعطیلات تابستونه ی بعد کنکور هستم و مدتی از پایان کنکور میگذره، تصمیم گرفتم با تموم شدن تیرماه و شروع مرداد، منم یه فعالیت جدیدی رو شروع کنم.خیلی علاقه دارم درمورد اتفاقای زندگیم، درمورد خاطرات، تجربیات و حتی علایقم بنویسم.نوشتن رو از ۱۲ سالگی شروع کردم.. البته جدی نوشتن رو.یادمه ۱۲سالم بود که بابام برای اولین بار برام دفتر خاطرات خرید. بنفش رنگ بود. طرح روی جلد، طوری بود که انگار از پنجره ای به مزرعه نگاه میکردی در حالی که یک گلدون با گل های خشک شده جلوی دیدت رو گرفته بود.همین طرح روی جلد بهم انگیزه ی نوشتن و آزاد فکر کردن رو میداد.نوشتن از همون سال ها شروع شد و تا الآن که توی صفحات مجازی فعالیت میکنم، ادامه پیدا کرد.با نوشتن بود که دیدم نسبت به اتفاقات اطرافم دقیق تر و باز تر شده بود. انگار با یه دید دیگه به همه ی اتفاقات نگاه میکردم. بعد از مدتی نوشتن، تبدیل به آدمی شده بودم که انگار نیاز داشتم هر اتفاقی که برام میوفته رو بنویسم. در غیر این صورت یه چیزی آزارم میداد. یه چیزی که نیاز به توجه داشت و من بی توجه به اون، از کنارش گذشتم..خلاصه بگم اومدم تو ی این برنامه تا ذهن جست و جوگرم رو تخلیه کنم. به امید داشتن لحظاتی عالی در کنار هم?</description>
                <category>Shasma</category>
                <author>Shasma</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 14:53:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>