<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های EHA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shaxblu0</link>
        <description>مبهم..  ..  ..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:12:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3833670/avatar/AY3MhU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>EHA</title>
            <link>https://virgool.io/@shaxblu0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-iz3kehiiecmw</link>
                <description>افکار پریشانم نمیدانم نمیدانمبه چه نقطه ای از زندگی رسیدمبا آنهمه جنب و جوش آخر چه دیدمتنهایی‌ای دلگیر که اتاقم را ساکت و سرد می کندکه فکر هر موضوعی برایم تولید درد می کنداینجا که میل دارم به خوابی عمیق فرو برومهمه را فراموش کرده، خاطرات را به باد بدهماینجا که نفس کشیدن سخت میشود هر وقت، که بغض گلویم درد می کنداینجا که حتی می بزنم و بشوم من مست، باز بیچاره قلبم درد می کند.اینجا که در پنجره ها، درزهای دیواردر تک تک تار های گیتار و نخ های سیگار، دنبال روزنه ای امیدِ روشن میگردم، دنبال معجزه...بین این اشعار غبار آلودهٔ پژمرده.هیچ نوشته ای کامل نمیشود،این طلسم تنهایی باطل نمیشود،همه سردرگمی هست و غفلت،سینه ای پر از آه سرد و نفرت،و زمانی که میدود و دور میشود،از شمع عمرم باد سرد، نور میبرداینجا که اسیرمو گم...افکار پریشانم نمیدانم نمیدانمافکار پریشانم نمیدانم نمیدانم</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 00:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگتم بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-coi7ocof3eda</link>
                <description>هی... بابا، میشه از اون دنیا بهم گوش بدینیاز دارم یکم خودمو تخلیه کنممثل همیشه تو شنونده خوبی برای من هستی، با گوشات نه بلکه با قلبت منو میشنویپس خواهش میکنم، یکم منو بشنوکه بعد از تو همه گوشاشون کر شدن و تحقیر آمیز بهم نگاه میکنناول از همه میخوام بگم که خیلی دلتنگتم، خیلی خیلی خیلی... اصلا حد ندارهگاهی این دلتنگی زیاد منو خفه میکنه، واسه همینه که بیشتر اوقات خوابمواسه همینه که انقد لاغر مردنی شدم، و کم کم دارم تبدیل میشم به یه اسکلت. بعدش هم تو که رفتی، من هنوز باورم نشده، یعنی اینکه تو نیستی دیگه، منو نصیحت نمیکنی، شبا نمیای و برامون خوراکی نمیاری، زنگ نمیزنی تا در رو باز کنم و اول از همه دستتو ببوسم و برم داخل ماشینت یکم دور بزنمانگار تو این دنیا جایی ندارم، همه صندلی ها پرن و من باید روی زمین بشینمقلبم که کلا از بن آف شده، مغزم هم منطق حالیش نمیشه، تو کله م فرو نمیره که نیستیواسه همینه که هر شب باهات حرف میزنمواسه همینه که همش برات نامه مینویسممیدونی برام خیلی سخته اینهمه تایپ کردن، اینهمه گفتن... دستام و حنجره م بی طاقتن و خسته اما چه کنم که دلم تنگه، چه کنم که دلتنگتمآهان راستی یادم رفت که بگم، در واقع یادم نرفته، خجالت میکشم اما میگم چون میدونم تو منو درک میکنی و بهم کمک میکنیبعد تو من انقد «هیچ» شدم که گناهام زیاد و زیاد تر دارن میشن، قبلا که همیشه دست و سرمو بالا میگرفتم به آسمون نگاه میکردم و از خدا تشکر میکردم یا چیزی میخواستم اما الان... دقیقا بعد تو، شرمم میشع که به آسمون نگاه کنم، خجالت میکشم، خجالت میکشم بابت گناه هام و اشتباهاممیدونی چند وقته که گریه نکردم، بسکه اشک ها تو چشام سنگ شدن و چشام درد میکنن، بدجور مثل سرم مثل دستام مثل روحم مثل زندگیم... همه جام درد میکنهخواب و خوراک ندارم، برنامه ای ندارم هدفی ندارم، رویاهام زندونی کابوساندیگه حتی بارون هیجانی نداره واسمحتی شکلات های مورد علاقه م، حتی عدس پلو با کباب و دوغ. همه نوشته هام مثل همن، تکراری و غمناککلا نمیدونم چمه، میدونم اما تظاهر میکنم که هیچیم نیست و این عادیه، آره به خودم میگم اینا عادیه، اینهمه آدم هست که حتی بدتر از منه وضعشون... اما باز شبا که بغضا خفه میکننم و بیدار میمونم، اما باز که دلتنگیم به لب انفجار میرسه، به خودم میگم: بدبخت ترین آدم دنیاآره بابا بعد تو که خوشی و خوشبختی ای برام وجود ندارهبرای همین هم میخوام که هرچه زودتر بمیرمبرای همین هم میخوام که هرچه زودتر بمیرم و بیام پیشت و یه دل سیر محکم بغلت کنمو با صدای بلند بگم که دوستت دارم، ببخشید وقتیکه بودی از بسکه مغرور بودم و تخس و احمق نتونستم بگم که متشکر و ممنونم ازت بابت تمام زحمات قلبی بی وقفه ت و رفاه و آسایشی که برامون فراهم کردی، قید خواب و راحتیه خودتو زدی تا ما زندگی خوبی داشته باشیم. میخوام بدون سانسور، بدون ترس و خجالت حرف بزنم. میدونی یجورایی کلیشه ست ولی همینه، آدم تا از دست نده، قدر نمیدونه که... منم که نمک نشناس ترین بودم، الان هم پشیمونم هم گناهکار هم عذاب وجدان دارم هم فکرا مغزمو گاییدن هم روحم از تنم فراریه و حتی آیینه صورتمو نمیشناسه... بابا من واقعا نیاز دارم به بودنت، به اینکه سرزنشم کنی از ته قلبت تسلی بدی منو. و بهم بگی که اشکالی نداره... آره خیلی دلتنگتم، خیلییییییییییییی. نمیدونی چقد این قلب لعنتی داره درد میکشه، نمیدونی که تو نبودت یه بیماری کثیف درون وجود پسرت رشد کرده و داره کم کم می بلعدتش... آره کم کم دارم از دست میرم و زجر میکشم، یه حسیه چندش آور و نفرت انگیز، یه وضعیه که میخوام خودکشی کنم و خودمو خلاص کنم اما باز مامان و موهایی که از غم سفید شدن به یادم میان، اینکه غمی به غمش اضافه بشه، به داداشام فکر میکنم... به اشتباهاتی که باید جبرانشون کنم... برای همین منصرف میشه و بجای رگ، موهامو تیغ میزنم. دیگه برام مهم نیست که شیک بپوشم و مدل موی خفن بزنم، حتی از فوتبالی که خمارش بودم، متنفرم و حوصله تکون خوردم ندارم... شب و روز حبس اتاقم و روی تخت لش کردم... ببین چقد حرف دارم، چقدر حرف دارم اما توانم نمیکشه که بگم... اشکالی نداره خلاصه همه اینا اینه، دلتنگتم بابا، خیلییییییییییییی. </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 01:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره های سقف!</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%82%D9%81-qylqn4fh63pz</link>
                <description>em_دلنوشته، 1404/5/10روی تخت خوابم دراز کشیدم،به ستاره هایی که به سقف اتاقم چسبیدن نگاه میکنم... نور ندارن، حس ندارندرست مثل من،با خودم فکر میکنم چقد از ما توو دنیا هستفکرم میره پیش پدرم، اونم یه ستاره ست تو آسمون قلبم، اما نورانی و قشنگهو باز با خودم فکر میکنم چقدر از ستاره های پر نور مثل پدرم توو دنیا هستهمهٔ ما ستاره ایم، اما بعضیامون نور نداریم و خاموش شدیم... بعضیامون با یکم نور خیلی کدر میدرخش و بعضیامون پر نور و تابانیم...و دنیا آسمونیه که ما رو نگه داشتهبعضی وقتا فکر میکنم آیا میتونم از اتاقم فراتر برم، الان که تقریبا چند سال بیشتر اوقات تو اتاقم هستم... چه اتفاقی میفته که باعث میشه یه قدم بردارم، یه قدم بیرون از اتاق... شاید دنیای بیرون آروم شده. اما وقتیکه قاب عکس «مومل» گربه خودمو میبینم... میگم نه اصلا غیر ممکنه که دنیا و آدماش خوب شده باشن پس منم نمیتونم از اتاقم برم بیرونبرای همین رویا بافی میکنمنمیدونم ربطی داره یا نه ولی آخرش هممون فقط به یه جا میریم، چه منی که حبس اتاقم هستم و چه تویی که دور دنیا رو داری میگردی.من ثبات ذهنی ندارم، حرفامو یادم میره، چون فکرای زیادی دارم، فکرای زیادی.و برای همینه که تابحال نتوستم ایده ای رو کامل کنم و به انتها برسونم.شاید هنوز دارم به ستاره هایی که روی سقف چسبیدن نگاه میکنم!شاید هنوز دارم به ستاره هایی که روی سقف چسبیدن نگاه میکنم!ستاره های سقف... ستاره های سقفستاره های سقف</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 16:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AA-lxeogrvlyz1a</link>
                <description>آقای نقطه •پارت چهارم@کمیک فروشی جهان، اتاق بازجویی@آرین: خب میشنوم.... حرف بزن، بگو، تعریف کن، زر بزن، چرت بگو، شعر بگو، هر چی میخوای بگی بگو، فقط بگوجمعه(آواز میخواند): مَه یک ابر غمگینوم، اشک میبارم شب و روز، دل پریشان و بی تابوم، سینه م پر ز آه و سوزتیره تر از سیاهی شبوم، سوزناک تر از تبوم، نمیتانم بخوابم یک لحظه..... آرین: خوب میخونی ولی از شعرت خوشم نیومد، به عنوان یه خائن مجرم زیادی چص ناله میکنی... باید زنگ بزنی به عبید بگی عملیات رو یه ساعت زودتر انجام میدیمجمعه: چشم درخواست دیگه ای ندارین قربان؟ آرین: اینجا فقط من سوال میپرسم... @مخفیگاه ایرن@ایرن یکی از اعضای سابق تیم تکاور بوده و از بهترین نیرو های تیم بوده و عملیات های موفقیت آمیز زیادی داشته. چند سال پیش بخاطر سوء تفاهم و مشکلی که با تکاور داشته از تیم جدا شده و خودش تکی کار میکنه، کارش پاک کردن شهر از مجرم ها و خلافکار هایی است که مختل نظم و آرامش و امنیت شهر و کشور هستن. او لباس کاملا سیاه میپوشد، نقاب ققنوس بر صورت می زند. مخفیگاه او در حومه شهر_گاراژ سیا_هست. او تمام عملیات ها را طبق نقشه دقیق و تماما برنامه ریزی شده به صورت حرفه ای انجام میدهد. ایرن در حال ورزش کردن است. موزیک شاد در پس زمینه. خواهر او سالها پیش بخاطر تجاوزی که بهش شده خودکشی کرده و ایرن متجاوز را در زیرزمین مخفیگاهش زندانی کرده و به عنوان یک بیمار روانی هر روز او را مجازات میکند. چند روز پیش خبری بهش رسیده که مادرش در حمله اسرائیل دچار آسیب دیدگی شدید شده و از یکی قربانیان جنگ سیاست و قدرت بوده. او در حال ورزش و یکی به دو کردن است که با تکاور همکاری کند یا نه؟! @مغازه جوراب فروشی@شخص سیاه پوش با نقاب گربه بمب ها را آماده کرده است. او در حال کمک کردن به پیرزن جوراب فروش است. نقاط مورد نظر برای حمله مشخص شده اند...  پیامی برای دو مامور خود «جمعه» و «عبید» میفرستد. _ روز حمله، ساعت 21:30 |پارکینگ خصوصیعبید: دیر اومدی چرا؟ جمعه: سر وقت اومدم، تحویل بار بخاطر ترافیک طول کشید. عبید: همه چیز آماده ست دیگه؟ جمعه: آره... رئیس نمیاد خودش؟ عبید: چطور؟ جمعه: هیچی خواستم بدونمعبید: اینا به تو مربوط نمیشه پس ندونی بهترهجمعه: حتماعبید: خوبه....(به رئیس زنگ میزند): الو 34gurchel آماده ست همه چی... اطاعت قربان... به بچه ها بگو شروع نکنن رئیس خودش میادجمعه: خوبه پس بالاخره صورت ماه رئیسو میبینیم_ خارج از پارکینگ، داخل ون«تیم تکاور» آرین(از طریق میکروفن مخفی که به جمعه وصله): انقد تابلو نکن وگرنه باید آلبومتو فراموش کنیآ_پارکینگ خصوصیجمعه: چشمعبید: چی؟ جمعه: چی چی، گفتم چشم هرچی شما بگیعبید: آهان باشه_ونپرمون: این آخرش ما رو لو میده گفته باشمآآرین: از جونش اگه سیر شده که شکی نیست لو میدهتونا: این سرباز حرفه ای شما چی شد، میاد یا نه؟ تکاور: به کارتون برسینتونا: دییینگ، جوابش اشتباهه. پرمون: تو رو چه به این کارا تو برو  پرونده هاتو مرتب کنتونا: باشه همکارپرمون: کار اینارو تموم کنیم دیگه نیستیم... همکارتونا: به همین خیال باش... بیبی. آرین: هووی... پسر نازم هنوز به اون سن نرسیدیتونا: کدوم؟ با من بودی؟ آرین: نه با جناب سرگرد بودمتونا: عمویی به کارت برسپرمون: شما دوتا چرا ساکتین بهتون نمیخوره که سکوت کنیننیک و روشنا: به کارت برس...(می خندند) _داخل پارکینگرئیس با نقاب وارد میشود. عبید: خوش اومدین رئیسجمعه: قدم رنجه فرمودین اومدین رئیس بدین دستتونو ببوسمعبید: هشششهه چیکار میکنی افغانیجمعه: جان؟ منظورت؟ رئیس: آماده باشینعبید: چشمجمعه: شب داره تموم میشه کی شروع کنیم؟ عبید: ذاتا ما خیلی وقته شروع کردیمجمعه: چی؟ چرا من خبر ندارم... _ونآرین: بنظرتون وقتش نیست بریم همه رو یه جا بگیریم؟ تکاور: شروع کنیدپرمون: آخ جون بریم بزن بزنتونا می خندد. پرمون: چیه جوک گفتم مگه؟ تونا: نه استغفرالله _پارکینگناگهان در باز میشود و آرین و پرمون وارد میشوند. تونا از پشت به همراه سرگرد تکاور وارد شده و عبید و جمعه رو میگیرند. افراد رئیس از ماشین ها پیاده میشوند، بعضیا با ماشین به سمت سرگرد و تیمش هجوم می آورند. از طرفی یکی رئیس را سوار میکند و فراری میدهد که تونا سوار ماشینی شده و آنها را دنبال میکند. پرمون یکی را مثل کیسه برنج بلند میکند و می اندازد پایین. پرمون: کار همتون ساخته ست. یکی از پشت با چوب به کمر آرین ضربه میزند، چوب میشکند. آرین: این کمر یه مرده به همین راحتیا نمیشکنهههسپس شروع میکند به زدن شخص ضارب. _ جادهتونا داخل ماشین با آخرین سرعت به ماشین رئیس خلافکارها نزدیک میشود. تونا: حتی اگه بمیرم نمیزارم توعه حرومی در بری. از پشت میزند به ماشین رئیس. افراد رئیس از پنجره ماشین به تونا شلیک میکنند. تعقیب و گریز ادامه پیدا میکند. @ایرن@گاهی وقتا تو خانواده یه سری بحث ها پیش میاد، یه مشکلاتی بوجود می آید و باعث جدایی و دشمنی اعضای خانواده میشه اما با گذشت زمان و حرف زدن این مشکلات و قهر ها حل و رفع میشن. اما باز گاها در این بین دشمن ها از فرصت استفاده میکنند و تا تنور نفرت داغه نونِ تفرقه رو میچسبونن! منم درد زیاد کشیدم، خیلی وقته از جون خودم گذشتم، حتی حق سرگرد تکاور، پدر خودمو حلال کردم و تصمیم گرفتم که از لاک خودم بیرون بیام، ترسو نباشم و نزارم دشمن بیشتر از این خوش باشه و به بازیش ادامه بده. واسه همین اطلاعات رو از نیک و روشنا گرفتم، هفت تا ماشین پیکان حامل پهپاد و موشک به هفت نقطه مختلف که بیشترشون نظامی هستن در حال حرکت هستن تا حمله کنن، پلاک همه اونا رو یادداشت کردم و یکی یکی گزارش اونا رو دادم. اما آخرین پیکان رو عوض کردن و...... عقب نشینی کردن. جادهتونا: دیگه موش و گربه بازی بسه.... تونا با آخرین سرعت به ماشین رئیس میزند، انقدر میزند تا  ماشین رئیس منحرف شده و از تصادف میکند و بوووم منفجر میشود، رئیس جزغاله میشود. عبید و جمعه هم پیش میبد و آفر کایلو برده میشوند، در این عملیات تعداد زیادی افغان، چندین شهروند خائن ایرانی، و تمام عاملان حمله تخریب گر دستگیر میشوند. @کمیک فروشی جهان@نیک: بالاخره به خوشی تموم شدتونا: نهایرن وارد میشودایرن: نه هنوز هستروشنا(با تعجب و شوق): ایشون کی هستن؟؟ 😍پایان پارت چهارم و فصل اول. خب فصل اول «گربه صفت»  به پایان رسید، این نسخه اولیش بود یعنی هرچیزی به ذهنم میرسید در لحظه نوشتم، چند روز بعد نسخه ویرایش شده شو میزارم. این فصل درباره اتفاقات اخیر، جنگ بین اسرائیل و ایران بود، جنگی که قربانی ها و خرابی های زیادی داشته و دارد، خواستم یجوری با تلفیق واقعیت و فانتزی طور اینو در بیارم چرا؟! چون واقعیت تلخ تر از ایناست و هممون میدونیم اما چون تلخه و ناخواستنی برای همین نمیتونیم هضم یا قبولش کنیم، در همچین مواردی باید سعی کنیم مراقب و آگاه باشیم و گول رسانه ها رو نخوریم، از همدیگه مراقبت کنیم، با همدیگه هم از خودمون هم از وطنمون محافظت کنیم. قصه ای که شروع شده برامون پر بوده و هست از درد سختی و بدبختی و مشکل و هزار  درد و مرض ولی بین اینهمه ناخوشی نباید وطنمون رو بفروشیم. مطمئنا قصه ما اینطوری تلخ تموم نمیشه. نمیخوام امید الکی بدم، در همچین جایگاهی هم نیستم اما«بعد از شب سیاه، صبحی روشن است». در فصل های بعدی تیم تکاور با گربه صفت های جدیدی مبارزه میکنند و پرونده های جنایی هیجان انگیزتری رو حل میکنند، منتظر باشید! اا</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 14:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AA-yio0gmxunxiz</link>
                <description>آقای نقطه•پارت سوم@کمیک فروشی جهان@٭راوی٭سرگرد تکاور در حال مرتب کردن کمیک ها و ناول هاست. تونا، پرمون، آرین، روشنا و نیک هرکدام در حال خوردن نودل هستند. پسر بچه ای به اسم «تلخون» با موهای سیخ سیخی در حال شمردن دندان های یک بچه حلزون است. پیرمردی آواز محلی می خواند.... تهر هرچی دل رفته و من لاک دلمداره ایمیره و حسرت یه کفی تاک دلممرده ی بند مزاریم و مزاری نیسیخردمون پخشه و کر دهس دراری نیسیشعر باید اثرش تهر شراب وابوهه... در آسمان پر مه، پدافند ها چندتا از موشک های دشمن را میزند ناکار میکند. کارگردان: کاتیک روز قبل@اتاق بایگانی@پرمون: خب از اول میگم، سلام من پرمونم همکار جدیدت، امیدوارم باهم کنار بیایمتونا: لزومی نیست، تنهایی از پسش بر میام پرمون: این چه طرز حرف زدنه، من هم از خدامه که اینجا نباشم ولی مجبورا مجبورم تحمل کنمتونا: پس تحمل کن، فقط با من کاری نداشته باش حرف نزن ممنون پرمون: ای وای خیلی ناراحت شدم... ٭تونا٭سالها لای این پرونده ها جون کندم همه رو تک به تک و خط به خط خوندم، تجزیه و تحلیل و بررسی کردم و مرتب گذاشتم. قبلا هم گفتن که یکیو میفرستیم پیشت کمک دستت باشه ولی من قبول نکردم چون به تنهایی عادت کردم، دوست ندارم کسی باشه و مثل پرونده ها یه بار اضافی باشه... اصلا نمیخوام کسی جز من به این پرونده های خوشگل و خوش بو دست بزنه اما یکی رو آوردن، یکی که مغرور و افاده ای بود، از اونایی که تا میبینی بیخود خوشت نمیاد ازش، از همونا بود ولی خب باز برای من فرقی نمیکنه، انگار که وجود نداره. @ساختمان«شاری»@سیرخ داخل ماشین می ماند. گیو وارد ساختمان میشود، می بیند در اتاقش باز است، سریع وارد میشود که دارمان از پشت اسلحه را روی سرش میگذارد. دارمان: زنگ بزن به سیرخ بگو بیاد، فقط کافیه حرکت اضافی بزنیگیو: آروم باش چیکار داری میکنی؟! دارمان: گوه نخور کاری رو که گفتم انجام بده حرومیگیو: مواظب حرف زدنت باش عزیزمدارمان یه مشت محکم به گیو می زند. دارمان: گفتم گوه نخور زود باش زنگ بزنگیو: آخ..... باشه   .... الو بیا اوکیش کردمسیرخ(با خوشی): واقعا؟! گیو: آره ابله بیا زود باش یه حالی کنیمسیرخ: چشم الان بال زنان میام.... سیرخ از ماشین پیاده میشود و سریع وارد ساختمان میشود. به دور و اطراف نگاه میکند و وارد اتاق گیو میشود که دارمان از پشت به سرش ضربه میزند و بیهوشش میکند. دست و پای هر دو را می بند و روی تخت می اندازد و سپس خودش بیرون می رود. بعد از سه ساعتدارمان روی صندلی ای مقابل ضیافت و گیو می نشیند. دارمان: خب بالاخره بعد از سالها سگ دو زدن به هدفم رسیدم... می بینی سیرخ بعد از سختی و تلاش، چه آسانی ِ شیرینی هست... هههههه. سپس یک گالن بنزین را در تمام اتاق و روی سر و صورت ضیافت و گیو می ریزد. موزیک پخش میشود و دارمان شروع به رقصیدن می کند، وسط رقصش تصویرهایی از قبر کردن برادرش جلوی چشمانش ظاهر میشود، موقعی که خودش را آتش زده بود بخاطر تجاوزی که به او شده بود. دارمان عصبانی و خشمگین می رقصد و می رقصد. سپس چراغ ها را خاموش میکند، یک برش کوچک انجام داده، جیغ گیو و ضیافت در آمده، چراغ ها روشن میشوند. دارمان فندک را روشن کرده می اندازد و سریع از اتاق خارج میشود، تمام ساختمان شروع به سوختن میکند. دارمان قبلش همه ساکنان را خارج کرده است. ساختمان بزرگ «شاری»  به همراه صاحبانش در حال سوختن است. @مخفیگاه میبد@سرگرد تکاور به همراه دستیار خود وارد مخفیگاه میبد، از افراد آفر کایلو شده اند چرا که بهشان رسیده که رئیس آفر کایلو همینجا مخفی شده اما بعد از بررسی و گشتن حسابی کسی را نیافته اند. دستیار: انگار آب شده رفته زمینسرگرد تکاور: حتی آب شده باشه زیر زمین هم پیداش میکنیمدستیار: اینطوری که ما خودمون آب میشیم رئیسسرگرد تکاور: اگه نشیم ترسو ایم@سازمان فراجا، دفتر رئیس@رئیس بزرگ: خب میشنومتکاور: اونجا نبود، هنوز ردی ازش پیدا نکردیمرئیس بزرگ: پس کی پیدا میکنین؟! وقتیکه همه منابع را نابود کنه و فرماندهان ما رو ترور کنه؟! تکاور: نمیزاریم بیشتر از این مردم بیگناه قربانی بشنرئیس بزرگ: باعث بدنامی بزرگی شده، همچنین که همه کشورهای اروپایی بر علیه ما شدن و دارن نقشه هاشو عملی میکنن... اگه نمیتونی میگم گروه ویژه این کارو انجام بدهتکاور: اگه بهم یه فرصت بدین خودم این کارو حل میکنمرئیس بزرگ: آخرین فرصتته امیدوارم به خوبی ازش استفاده کنیتکاور: مطمئن باشید حتما همینطور خواهد بود، فقط اگه اجازه بدین میخوام تیم خودمو تشکیل بدمرئیس بزرگ: مو و قیچی دست خودته، گفتم که امیدوارم قشنگ درش بیاریتکاور: حتما خیلی ممنونم، فعلا قربان. °°دفتر تکاور°°دستیار: خب چیکار کنیمتکاور: میخوام مامورهایی واسم بیاری که نمی ترسن و کم تر دیده شدندستیار: منظورتون اینه عملکرد افتضاحی داشتن؟ تکاور: نه منظورم اینه که کاربلد و حرفه ای باشن ولی ساده و نابلددستیار: جان؟ تکاور: تا فردا وقت داری، موفق باشیدستیار: ولی قربان....(تکاور خارج میشود) من از کجا همچین مامورهایی بیارم.... هی اینم شانس مایه. @حال_کمیک فروشی جهان@تکاور بعد از مرتب کردن قفسه ها یه فوتی میکند. @ساختمان شاری@آتش نشان ها آتش را خاموش میکنند. @مخفیگاه میبد@عبید سیرت، برادر میبد درحال جمع کردن وسایل خود است. @ مغازه جوراب فروشی@شخص سیاه پوش با نقاب گربه داخل زیرزمین درحال ساختن بمب است. پیامی از طرف «عبید»  با شماره ای محدود برای او می آید.عبید: فردا شب عملیات رو شروع میکنیم رئیس. @کمیک فروشی جهان@دستیار: سوژهٔ ما شخصی به نام «شمس قلم‌کار» هست، رئیس اصلی گروه متجاوز و رهبر اصلی عملیات های خرابکارانه و ضد انسانی، زیردست های زیادی داشته و داره که یکی از اونها «آفر کایلو» بازداشت شده، الان فقط دو نفر براش مونده،«عبید» و «جمعه»، فردا شب قراره اولین عملیات بزرگشون رو انجام بدن، هدف هاش پایگاه های نظامی بخش غرب تهران، اصفهان و شیراز هستن، همچنین قراره بمب ها و سلاح هاشون رو وارد و توزیع کنن، اولین قدم ما خنثی کردن بمب اصلی یعنی عملیات فردا شب هست برای این کار باید «عبید» و «جمعه» رو بگیریم، عبید موقعیت مکانیش نامعلومه و همش مکانشو عوض میکنه اما میدونیم که «جمعه» کجاست پس با جمعه شروع میکنیم.... سوالی ندارین؟ پس خوبهتکاور: هرچه بود گفته شد، همونطور که این فرصت آخر من هست، فرصت آخر شما هم هست پس بیاییم و به خوبی ازش استفاده کنیم و از وطن و خانواده های خودمون دفاع کنیم. پرمون: خانواده هامون یا پایگاه های نظامی چون طبق چیزی که ایشون(دستیار) گفتن هدفشون پایگاه های نظامیهتکاور: بعد اون هدفشون ماییم. خب اونا میخوان اول زره دفاعی رو حذف کنن بعد که همه منابع نظامی و مهم کشور رو نابود کردند خیلی راحت مردم رو هم نابود میکنن و تحت سلطه خودشون در میارن... اینا همش دروغه که هدفشون پایگاه های نظامیه اگه اینطوره پس چرا چند کودک بیگناه و تعدادی دیگر از مردم عادی به قتل رسیده شدن، از نظر اونا اینا عوارض جانبی هست، جان مردم اصلا براشون مهم نیست... خیلی راحت آمار میدن انقدر کشتیم انگار که بز و گوسفند بودن... پس همه اینا دروغه هیچکی دلش برای ما نمیسوزه، وقتیکه خودمون دلمون برای خودمون نمیسوزه، دل دیگری هم بدتر نمیسوزه پس اول خوب فکر کن بعد حرف بزن. کلام آخر بیاین باهدیگه همکاری کنیم و مانع خرابی و ویرانی بشیم. از همین لحظه شروع عملیات رو اعلام میکنم. دینگ... @رستوران غلام@پسر غلام، کمیل درحال ثبت سفارش است. مردی ناشناس که چهره اش معلوم نیست در حال غذا خوردن است. زیر میزش بمبی وصل شده است. 10 ثانیهشمارش معکوس10987654321بووووم@منطقه زاغه نشین@آرین درِ زاغه ای را که مخفیگاه «جمعه» است را از جا میکند و وارد میشود. جمعه روی تخت خوابیده است، تونا او را بیهوش میکند. @خیابان@شخص سیاه پوش با نقاب ققنوس درحال فرار کردن از دست اراذل و اوباش است. باز اتفاق قبلی می افتد و صدای شلیک گلوله در کوچه ای خلوت و بن بست به گوش میرسد. پرناک از نمایش خارج میشود، شخصی از پشت سر او را تعقیب میکند. پیامی از طرف «تکاور» برای شخص سیاه پوش با نقاب ققنوس می آید. تکاور: بجای تور کردن اراذل و اوباش.... بقیه پیام را نگاه نمی کند و در چند ثانیه محو میشود. این دیلی پر شده از گربه صفتغمِ فکرشونه همش نونِ شکمنمیدونن چیه که خونه وطنوفایی ندارن منظم توی صفناینا برده پول و پلن همه چی شده عوضبه دنبال لقمهٔ گنده ترن همشون مجنون لیلیشون پولوجدانشون کم خیلیشون پولمن توو خیابون راه میرم محتاطموشبا به مرگ فکر میکنم تا بخوابمروزا به همین زندگی تکراری معتادموتا به الان زنده نگه داشته امید رویامنوجاهای خوب داره برا دیدن دنیاهنوزاگه بزارن... روزگار همش ورق میخورهما غرق تصاویر، چیا واسمون رقم میخورهشیر صفت از زیادی سعی و تلاش عرق میکنهگربه صفت با مالیدن و حیله عرق میخورهمیگم منم نمیدونم چیه سیاستاز درد هم نمیشه بشیم سیامستهنوز آمادهٔ جنگ نیستم و کشتاربعد ویرانی برم من کجاپاهام توان دویدن ندارن بالام توان پریدناین نبود آرزوی ما، کجاست جهان رقصیدناینجا که گل ها خشک شدناینجا که بلبل ها خامش، مردناینجا که شیرو کردن تو قفسانگاری یه دلقکهاینجا که گربه صفت خوبه هستبرنده بازی چه مسخره. این دیلی پره از گربه صفتبخاطرشون خون شده دلمهممون آهنی اسیر توی قفسبه ظاهر نیک‌خو، کفتارن عمق نیتگربه صفت.... پایان پارت سوم•</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 20:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AA-jupww3uoetmv</link>
                <description>آقای نقطه•پارت دوم1209600 ثانیه قبل، شهرک اکباتان٭دارمان٭کمتر از یک ساله که از خانواده خودم جدا شدم و تصمیم گرفتم مستقل باشم. برای همین شب و روز کار ها و شغل های مختلفی انجام دادم، چند جا هم درخواست کار داده بودم تا که یک روز شخصی به اسم «ضیافتِ سیرخ» بهم زنگ زد و گفت یه کاری برام داره، نظافت و نگهداری از خانه مادرش. منم که دیدم چه کاری بهتر از این سریع قبول کردم و رفتم. یه خونه شیک و قشنگ بود توو یه ساختمان مسکونی خصوصی به اسم «شاری». وارد که شدم روی میز میوه و کیک و شربت بود و یه موزیک کلاسیک پخش شده بود. نشستم بعد از چند دقیقه آقای سیرخ با یه کاغذ و قلم به دست اومد و روبروم نشست. سیرخ: جوون از خودت پذیرایی کن اینا برای تماشا که آورده نشدندارمان: صرف شده ممنونسیرخ: بیشتر حیف شده بنظرمدارمان: اینا تازه و طبیعی ان به زودی حیف نمیشن. سیرخ: اگه نخوریشون... خب بهم بگو آقای دارمان سومی، سومی فامیلته؟! دارمان: بله دارمان سومی هستمسیرخ: چرا اولی نیستی؟ دارمان: اینو باید از خانواده م بپرسینسیرخ: تو خودت نپرسیدی؟ دارمان: چرا پرسیدم ولی پدرم نپرسیده از پدرشسیرخ: آهان خب این مهم نیست، بهم بگو چرا ترک تحصیل کردی؟ دارمان: برای کار نظافت این سوالات لازمه؟ سیرخ: آره، برای کار نظافت توو خونه من و خانواده م اینا لازمهدارمان: درس خوندن فایده نداره اونم با این سیستم آموزشیسیرخ: چرا مگه چشه؟ دارمان: از شما انتظار نمیرفت که همچین سوالی بپرسینسیرخ: از من چه انتظاری میره؟ دارمان: درک کردن و فهمیدن، بنظرم شما خیلی باهوشینسیرخ: اونوقت از کجا فهمیدی من خیلی باهوشم؟ دارمان: از حرفا و سوالاتون، معمولا آدمای باهوش زیاد سوال میپرسنسیرخ: نه خوشم اومد به درد این کار میخوری، خب چرا از پدر و مادرت جدا شدی؟ دارمان: خب اونقدرام باهوش نیستین، مگه میشه آدم از خودش جدا شد، بنظرم این فاصله ها باعث جدایی و فراموشی نمیشن، منم بهشون سر میزنم و باهاشون در ارتباطم، فقط ازشون مستقل شدم یا بهتره بگم مستقل بشم و رو پای خودم وایستمسیرخ: توو این زمونه با کار نظافت سخت میشه که رو پای خودت وایستیدارمان: منم آسانی رو دوست ندارم، بعدش هم هیچکی بدون سختی که به جایی نرسیدهسیرخ: کی میگه؟ من خودم خیلی راحت به ثروت و رفاه و آسایش و شهرت رسیدم دارمان: چطور؟ سیرخ: چطورشو الان میگم بهت، فعلا تو برو داخل اون اتاق منتظر وایستا من برمیگردماین رفتار ها و حرفاش برام عجیب بودن، با تردید رفتم داخل اتاقی که گفته بود و ایستاده منتظر موندم. بعد از چند دقیقه با لباس هایی عجیب و شلاق به دست به همراه دوتا غول پیکر وارد شد. سیرخ: تو که لخت نکردی خودتو(خنده شیطانی) دارمان: چی میگین؟ سیرخ: راه آسون رسیدنو بهت یاد میدمدارمان: من گفتم اونا رو بزار واسه خودت، من آسون رسیدنو دوست ندارم، ذاتا درست گفتن هرکی آسون رسیدع یه ریگی تو کفشش داشته. سیرخ: زیاد زر میزنی بگیرینش... دارمان_دوتا غول پیکر اومدن سمتم و منو با طناب بستن. یهو هر دوتا نفر بیهوش افتادن و اونجا بود که فرشتهٔ نجات من یعنی آقای «گیو» رئیس ساختمون رو دیدم، منو از دست یک هیولای روانی حرومی نجات داد، ضیافت وقتیکه پدرش میمیره عموش همه ارث خانوادشو سر میکشه و بدهی ها رو میندازه گردن مادر ضیافت، اونجا دیگه کلا خانواده ضیافت از هم میپاشن و در فقر و گرسنگی و ترس به سر میبرن تا که عموی ضیافت یه پیشنهادی کثیف بهش میده و با تجاوز کردن بهش بخشی از ثروت خودشونو به خودشون میده، ضیافت هم چون همه وکیل های پدرش با عموش همدست بودن و دستش به جایی بند نبوده نمیتونسته کاری کنه. برای همین از اون روز به بعد ضیافت دچار تشنج های پیاپی و اختلال روانی میشه، تصمیم میگیره همین کار رو سر فقیر و فقرا ها یا جوان هایی مثل من که دنبال مستقل شدن و رو پای خود ایستادن هستن انجام بده و تلافیشو در بیاره تا مثلا سختی نکشیم و آسون به رفاه و شهرت و ثروتی کلان برسیم ولی وقتیکه روح و روان یکی آسیب ببینه، وقتی یکی روحشو بفروشه چطور میتونه رفاه و آرامش داشته باشه حتی اگه روی میلیاردها پول خوابیده باشه، پول که خوبه ولی فقط وقتی که مثلا بخوای دلتنگیتو توو یه کافه شیک هضم کنی وگرنه برای درمان بیماری های بزرگ روحی گاها پول کافی نیست بلکه همدلی و محبت با بیمار و توجه کردن و عشق ورزیدن لازمه، باز یکی پیدا میشه میگه که پول داشته باشی همه همدردت میشن اما باید بدونی که اون همدرد پولتن نه خودت یعنی واقعی نیستن پس در نتیجه درمان بیماریت خوب پیش نمیره و یا آره اینطور هم میشه اگه میخوای با بیماریت روی پول ها بخوابی، کسی که خودشو بفروشه ترسی از فروختن وطنش نداره و عذاب وجدانی براش نمی مونه. سازمان فراجا، اتاق بازجویی٭راوی٭آفر کایلو روی صندلی با خونسردیه تمام نشسته است. بازپرس، مردی جوان با نگاهی جدی و خشک و قدی بلند و قیافه ای زیبا و مردانه وارد میشود. بدون حرفی مقابل آفر می نشیند و به او زل میزند. شرارتی خونسرد در چشمان آفر کایلو موج میزند. وارد فکرِ بازپرس میشویم: وسط کویری پهناور و خشک و داغ، آفر کایلو روی تکه سنگی دست و پا بسته نشسته است. چند قدم آن طرف تر بازپرس قبری کنده و خودش داخل آن به حالتی خاص نشسته است. وسط دریای بزرگ زیبای خلیج فارس، کشتی ای عظیم در حال حرکت است. جای بادبان کشتی، آفر کایلو بسته شده است. پشت سر کشتی بازپرس در حال شنا کردن است. در آسمانی تاریک و پر ستاره بالونی درحال حرکت است، آفر کایلو به حالت نشسته غل و زنجیر است. کمی آنطرف تر بازپرس سوار بر کلاغی آنها را دنبال میکند. آفر کایلو سرفه میکند به منظور شروع کردن. اما بازپرس همچنان در عالم خیال و رویا سیر میکند، نیم ساعت میگذرد. بازپرس به زندگی واقعی برمیگردد. بازپرس: چقد قشنگ بود، چه سفر هایی. با تو خیلی خوش میگذره آفر کایلو، میتونی خیلی از فانتزیامو برآورده کنی. یعنی برام سواله چی توو تو دیدن که توو بقیهٔ ماموران مرد ندیدن؟! نکنه با چرب کردن سبیلا و ردی از زیر میزا به جیبا، این ماموریت رو بهت سپردن؟! باز یه سوال دیگه، یه لحظه با خودت فکر کن اگه ما هم یه گروه تشکیل میدادیم و میفرستادیم ترکیه، چی حسی میتونی داشته باشی؟ اگه اونا به ما بزنن، ما هم به اونا. این وسط چندتا کشور، قوم و ملت به همدیگه بزنن و جنگ بشه، ذاتا ما همینطوری داریم بدون جنگ جهانو نابود میکنیم چه برسه وقتیکه جنگ بشه، نظرت چیه؟! آهان یه سوال دیگه دارم چرا تابحال هیچ رابطه عشقی ای نداشتی؟! زنی به این زیبایی و رعنایی و خوشگلی. باز یه سوال.... آفر کایلو: اههههه بسه دیگه چقد زر میزنی سوال میپرسی، من دارم میگم بهتون همهٔ اینا رو خودم انجام دادم هیچ سازمانی منو نفرستاده. بازپرس: چه خوب فارسی حرف میزنی، چند ساله که ایران هستی؟! آفر کایلو: شونزدهبازپرس: معلومه. خب نگفتی چرا خودت همه این کارا رو انجام دادی به منابع کشور ما آسیب زدی و باعث مرگ افراد بیگناه زیادی من جمله کودک های معصوم شدی. آفر کایلو: چون دوست داشتم. ایران کشور بازنده ها و بدبخت بیچاره هاست، من از یه درد بزرگ خلاصشون کردم. بازپرس: آهان پس تو فرشتهٔ نجاتی، چه جالب. یعنی با موساد همکاری نداشتی؟ آفر کایلو: نه گفتم که همه رو خودم انجام دادمبازپرس: راستی بال هات کجان، فرشته بی بال هستی؟ آفر کایلو: آرهبازپرس: مطمئنی که که با موساد همکاری نداشتی؟ آفر کایلو: نه گفتم که همه رو خودم انجام دادم. بازپرس: منم نگفتم که خودت انجام ندادیآفر کایلو: خببازپرس: همه رو خودت انجام دادی اما به دستور موساد، درسته؟! آفر کایلو: نه من از کسی دستور نگرفتم. بازپرس(با جدیت): اما چشات اینو نمیگنآفر کایلو: چشم خوانی بلدی؟! بازپرس(با خنده و شوخی): تدریس میکردم چند سال پیشآفر کایلو: معلومهبازپرس: پس اعتراف کردی که با موساد همکاری داشتیآفر کایلو: خب کی چی؟! بازپرس: خب همدست ها کیا هستن؟ آفر کایلو: من خودمو سازمانو میفروشم ولی همکارامو نه. بازپرس: عاو چقدر وفاداری... نه خوشم اومد، خیلی خوشم اومد ازت. آفر کایلو: اولیش نیستی، آخریش هم نیستی. بازپرس: حتما همینطوره، ولی بزار اینو بهت بگم که همکارات تو رو فروختن وگرنه غیرممکن بود که بتونیم گیرت بیاریمآفر کایلو: نه دروغ میگی، اونا همچین کاری نمیکنن، اینارو میگی تا من لوشون بدم. بازپرس: چرا باید دروغ بگم؟! وقتی تو رو تونستیم بگیریم برای ما راحته همکاراتو هم میگیریم. آفر کایلو: دروغ میگی، تو دروغ میگی. بازپرس: خوبه هردومون دروغگو هستیم. آفر کایلو: من دروغ نگفتم، فقط حقیقتو گفتم. بازپرس(با جدیت کامل): اینم یه نوع دروغه، روایت حقیقت به نادرستی و با اضافه کردن پیاز داغ بیشتر، میدونم با خیلی از افغان های بدبخت فقیر همکاری داشتی، همچنین با یه فرمانده نظامی در ارتش، یک وکیل، و شخصی به نام «میبد». همه اینا رو گرفتیم، تک تک اعضای تیمتو چه فرعی چه اصلی رو گرفتیم، فقط مونده رئیست که تو بهمون میگی کجاست. سپس بازپرس بلند میشود و صورتش را نزدیک آفر کایلو میبرد و در گوشش می گویدبازپرس: هر کاری کنین نمیتونین ایرانو از پا بندازینسپس وسایل خودش را بر میدارد و می گویدبازپرس: حتی شده لنگ لنگان راه میریم، حتی بدون پا ولی نمیزاریم که بیگانه ها صاحبش بشن، اینو به رئیست هم میگم، مطمئن باش. سپس از اتاق بازجویی بیرون می رود، پرمون منتظر ایستاده. پرمون: مثل همیشه عالی بودی برادر عزیزم. آرین(بازپرس): من برادر تو نیستم. پرمون: دوست پسرم هم نیستیآرین: ولی عاشقتمپرمون: اما من دوستت ندارمآرین: باز من عاشقتمپرمون: میشه این بحثو تموم کنیمآرین: این بحث با مرگ من تموم میشهپرمون: باز داری زر میزنیآرین: لطف داری عزیزم، میشه بگی چرا نمیتونی باهام وارد رابطه بشی؟ پرمون: چون دوستت ندارم، ببین من تو رو همیشه به چشم داداش خودم میدیدم، همه اون حمایتایی که ازم میکردم و کمکایی که بهم میکردی، فکر میکردم تو هم همین فکر رو نسبت بهم داری نمیدونستم که عاشقم شدیآرین: این تصورات ساختگی خودت بوده تقصیر من نبوده، من چون عاشقت بودم اون کارا رو کردم. پرمون: اینکه منم تو رو دوست دارم تصور ساختگیه خودته، پس بهتره بیدار بشیآرین: اونی که خواب رفته رو نمیشه بیدار کرد. پرمون: چرا یه سطل آب سرد که روش بریزی توو سه ثانیه بیدار میشهآرین: نمیشه چون اونقدر گرم دوست داشتنه که سردی آب رو حس نمیکنهپرمون: اما آتیشش خاموش میشهآرین: باز از خاکستر خودش متولد میشهپرمون: ولی ققنوس نیستآرین: اما عشق این قابلیت رو دارهپرمون: حتی وقتی که من دوست ندارم؟! آرین: ولی من باز دوستت دارم و تمام تلاشمو میکنم تا دوستم داشته باشیپرمون: اگه زیاد گیر بدی ممکنه از دستش بدیآرین: من تو رو هیچوقت از دست نمیدم تو حتی با یکی دیگه ازدواج کنیپرمون: تو دیوونه ایآرین: آره دیوونه توامپرمون: منو انتقال دادن به بایگانیآرین: میدونم، رئیس گفت بهم، ناراحت شدم خیلیپرمون: ولی اون داخل نشون نمیدادیآرین: ما ناراحتی و غمامو نشون نمیدم برای همین انتقالم ندادن به بایگانیپرمون: هر هر هر خیلی بامزه ایآرین: نظر لطفتهپرمون: پر رو... ولی ببین درباره قضیه کایلو هر اطلاعاتی بدست آوردی باهم درمیون بزارآرین: ببینم چی میشه... فعلا عزیزمپرمون: خداحافظ داداش گلمسپس با لبخندی تلخ از اداره آگاهی خارج میشود. ساختمان «شاری» ٭راوی٭دارمان روی تخت خواب نشسته است. سرش را میخاراند. موزیکی شاد پخش میکند. و شروع به رقصیدن میکند. بین رقصش صحنه هایی از قبر کردن برادرش به چشمش می آید. عصبانی شده و رقصان به خودش ضربه و مشت میزند. لباس هایش را در می آورد و عوض میکند. سر خودش را میشکند، خون از سرش جاری میشود. جای زخم را با دستش فشار می دهد و بعد از مدتی بیهوش میشود. @بیمارستان@گیو: مطمئنی؟ دارمان: آره افراد خودش بودن همون خالکوبی رو داشتنگیو: آه ضیافت آه ضیافت قبر خودتو کندی... باشه پسرم تو استراحت کن من خودم کارا رو ردیف میکنم. @کارگاه نقاشی@٭پرناک٭من عاشق هنرم، براش خیلی ارزش و علاقه و عشق قائلم. الان هم تمام احساسات و هنر و زحمت چندین ساله‌‌م رو به کمک خواهرم_پرمون_به نمایش گذاشتم. پرناک: خیلی خوش اومدین آقای سیرخضیافت سیرخ: ممنون. مگه میشه نیاد، هنر شما دیدن داره. گیو وارد میشود و از پشت سر می گویدگیو: خیلی پرناک: شما؟! سیرخ: اینجا چیکار میکنی؟ پرناک: میشناسیشون؟! گیو: من میشناسم.... تون. مگه قرار نبود اون کار رو باهم انجام بدیم، چرا خواستی بکشیش؟! سیرخ: چی میگی تو، کیو خواستم بکشم؟! گیو: بیا بیرون میگم بهتپرناک: چی میگین شما؟! گیو: هیچی خانم هنرمند، این رفیقمه باهم شوخی داریم فعلا با اجازتون. @ساختمان «شاری»@دارمان وارد اتاق گیو شده و اونجا عکس پسر و مرد های نوجوان و جوان زیادی را می بیند که اکثر عکسا از بخش برهنه و لخت اعضاشون هست. لبخندی از سر خشم زده و به گیو زنگ میزند. دارمان(با ترس): الو سلام میشه بیاین ساختمان من توو خطرم. گیو: چی؟! اونجا چیکار میکنی مگه نباید بیمارستان باشی الان؟ دارمان: بیمارستان بودم منو دزدی... و تلفن رو قطع میکند. و با خنده ای مرموز به روی عکس ها دست میکشد. @اداره آگاهی، بخش بایگانی@فرمانده: خب اینجا کار میکنیراوی_اتاقی پر از پرونده های قدیمی و تار گرفته و تقریبا درب و داغون. که از وسط پرونده ها تونا بیرون می آید. تونا: بله کاری داشتین؟ راوی_پرمون می ترسد و یه قدم عقب میرود. پرمون: یا هشت امامان معصوم.... این کیه؟! فرمانده(نفس عمیقی میکشد): نه تو واقعا حقته همینجا کار کنی.... ایشون تونا هستن همکارته. تونا: همکار؟! اینجا کار زیادی نداره، همکار دیگه چی میگه؟ پرمون: همینو بگوفرمانده: خب من رفتم شما باهم آشنا بشین و به کارتون برسین موفق باشین٭راوی٭روشنا و نیک دوتا از بهترین و حرفه ای ترین هکر های سازمان فراجا تیم سرگرد «تکاور» پشت لپ تاپ خود نشسته اند و در حال هک کردن سیستم یکی از اعضای فراری و تحت تعقیب تیم آفر کایلو وابسته به موساد هستند. بعد از چند دقیقه سیستم شخص مذکور را هک کرده و موقعیت مکانی اش را پیدا کردند. روشنا: خسته نباشی نیک: همچنینروشنا: خب نظرت چیه یه گیم بزنیمنیک: با پیتزا موافقی؟ روشنا: چیپس فلفلی رو هستمنیک: ماست مو سیر؟ روشنا: مرغ سوخارینیک: نوشابه رو نیستمروشنا: مانستر چی؟ نیک: بهتره بریم یه شکمی از عزا در آریمروشنا: ولی قبلش یه استراحتی به دستامون بدیمنیک: اینو موافقم.... پایان پارت دوم•</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 11:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AA-b42ydthyvmad</link>
                <description>آقای نقطه•پارت اول٭تونا٭دو ساعت جلوی آیینه ایستاده بودمو خوب نگاه میکردم، کسی رو نمیدیدم. انگار یه روح جلوی آیینه ایستاده بود. هر چقدر که  از زوایا و به حالت های مختلف نگاه کردم، باز خودمو ندیدم... که یهو از خواب پریدم. دیدم برادرم_توفان_با نگاهی طلبکارانه بالا سرم وایستاده. توفان: اللهم صل علی محمد وآل..... تونا: باز چی شده؟! چشماشو گرد تر کرد و با حرص فراوان میخواست دهنشو برای فحش دادن باز کنه کهتونا: ببند دهنتو.... اینطوری هم نگام نکن برو بیرون الان حاضر میشم میام، زود باشو بوووم، منفجر شد. توفان:(اینجاش کلا بوقه)  فحش گویان از اتاقم خارج شد. از صدای بلند بوق فحشا، همسایه پیرمون_آقای نوبان_باز صداش در اومد. آقای نوبان: لعنت به همسایه های بی ادب بی تربیت بی نظم نفهم آبرو بر گشادهههه. آخههه‌ش...پنبه ها رو گذاشتم توو گوشام و رفتم دستشویی. یعنی زمان دستشویی رفتنم از زمان درس خوندنم بیشتره برای همین واسه برقراری تعادل بین دستشویی رفتن و درس خوندن، پرونده ها رو با خودم بردم دستشویی  ولی قبلش بزرگ ما یعنی پدر عزیزم حضور داشت و در حال راست و ریست کردن کارهای فنی بود، یا بهتره بگم که کارهای فنیش بود. منم رفتم فقط دست و صورتمو شستم و  رفتم آشپزخونه. طبق معمول مادرم صبحانه رو آماده نکرده بود و داشت طرز درست کردن صبحانه خانوادگی رو برای فالور های خودش توضیح میداد! تونا: ماماااااان صبحونه م کجاست. و کلم رو به سمتم پرت کرد. مامان: چغندر..... رو به محتویاتمون اضافه میکنیم. توو این خونه هیچی سرجاش نیست و هیچکی هم نرمال نیست. از در که خارج شدم دیدم توفان با آقای نوبان داره حرف میزنه، منم یواشکی بدون اینکه متوجه بشن، سوار ماشین شدم و فلنگو بستم، چون اصلا دوست ندارم با توفان برم سر کار، همش فحش میده سرزنش میکنه، اعصاب نداره، یه آدم خشکه که عاشق کار و پولشه. راستش من یادم نرفت که بگم، موقعش نبود الان میگم من تو بخش بایگانی پرونده ها در اداره آگاهی غرب تهران کار میکنم. دوست دارم برم داخل پرونده ها و تک تکشونو خودم حل یا بازسازی کنم، اما اونجا هیچکی منو قبول نداره چون فکر میکنن فقط به درد مرتب کردن پرونده ها و کاغذ بازی میخورم اما بنظرم وقتیکه یکی بره پشت میله ها، بی نقاب میشه... می گیرین که چی میگم؟! 🤓کافه بالون، ساعت 21:56٭راوی٭پرمون در گوشه ای از کافه بخش وی‌آی‌پی نشسته است. پرمون دفتر خاطرات خود را در آورده و درحال نوشتن است که مدتی بعد مردی قد بلند وارد میشود. ٭پرمون٭برای قرار امشب حسابی خودمو آماده کردم، تقریبا پنج آرایشگر مشهور و معروف منو آرایش کردن، لباسامو از ترکیه آوردن. شونزده دقیقه ست که منتظر شوهر آینده‌م هستم. هم خوشحالم هم استرس دارم، استرسم ملایمه نه از اونا که بلرزم. امیدوارم که.... آشر کایلو، مردی که چشاش منو از خود بیخود میکنه و باعث میشه که بی قراری کنم و یه جا بند نشم وارد شد، منم دفترمو بستم و خیلی ریلکس طوری که متوجه اومدنش نشدم، نشستم و به منو نگاه کردم. آشر با جذبه مردانه و چشای رنگیش اومد و روبروم نشست. آشر فارسی خیلی نمیتونه حرف بزنه ولی میفهمه و کم و بیش بلده. آشر: hiپرمون: سلام خوش اومدی آشر: Thank you, honey. Sorry for the small delay(ممنون عسلم، ببخشید یکم دیر کردم) پرمون: اشکالی نداره عزیزم، همینکه اومدی و هستی کافیهآشر: and?! پرمون: عالیه، هم کافیه هم عالیه. آشر(با لحجه آمریکایی): تو هیلی هیلی شی... شیرین هاستی. پرمون: مثل تو... دقت کردی ما خیلی به هم شبیه هستیم؟! آشر: هیلیپرمون: راستی یادت رفته گل بیاری نه؟ آشر: تو هم میکشی مگه؟! پرمون: هههه... نه منظورم شاخه گل دسته گله، گل. اون گل که فکر میکنی نیست. آشر: آهان... My dear, you are a flower(تو خودت گلی) پرمون: آییی چقد کیوتی تو، چقد دلبری تو. آشر: تو هم همینطورپرمون: خب چی بخوریم؟ آشر: لبای همو. پرمون(زیر لبی): دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم... آووووووووووووووووو(پرمون زوزه میکشد) آشر: چی شد؟ پرمون: خیلی خوشحالم..... آوووووووووووووووووووراوی_همه به  میز پرمون و آشر نگاه میکنن، و پرمون سه بار پشت سرهم زوزه میکشد. آشر(زیرلبی): هرزه دیوونهپرمون: بیاییین دیگه نفهما... راوی_پلیس ها وارد میشوند و به آشر کایلو دستبند میزنن. آشر(با تعجب): چی شده؟! عزیزم؟؟ پرمون: عزیزم عمته بچه کوچه ایفرمانده: پرموونننپرمون: ببخشید...، آقای آشر کایلو شما به جرم دزدیدن اطلاعات محرمانه ملی، پولشویی و همچنین رهبری کردن گروهی متجاوز وابسته به موساد، بازداشت هستید. ببرینش. راوی_پلیس آشر کایلو_مجرم آمریکایی_را می برد، پرمون به دستشویی کافه رفته قیافه و لباس های خود را عوض میکند و خارج میشود. یک روز بعد، سازمان فراجافرمانده(با عصبانیت): آدم از شانس دومش اینطوری استفاده میکنه؟!، گند میزنه به عملیات های حساس، باعث بی آبرویی سازمان و بد نامیِ کشورش میشه هان؟! پرمون: ببخشید من واقعا نمیدونستم. فرمانده: بله ذاتا شما هیچی نمیدونی که وضع ما اینه، من نمیدونم کی به شما گفته این شغل رو انتخاب کنی؟! فرق یه اسم و فامیلی رو نمیدونی، هان؟! پرمون: خب سخته برای من. فرمانده: کجاش سخته، کاملا فرقشون مشهوده، اسم آفر کایلو با آشر کایلو.  آفر کایلو اسم و فامیلی ترکی هست، آشر کایلو اسم و فامیلی آمریکایی هست، آفر زنه، آشر مرده، کجاش سخته، کجاااااش؟! پرمون: به هرحال فرقی نمیکنه هردوشون مجرمن، آشر متجاوزه، آفر هم جاسوس. فرمانده: چه جالب، مرسی که بهم گفتی، خیلی ازت ممنونم واقعا نمیدونستم، به مدت سه ماه تعلیقی، بفرما. پرمون: سه ماااااه؟! خیلی زیاده خیلی، بعد اونهمه خدمت که کردم این حق من نیست. من نمیتونم قبول کنم. فرمانده: تو مهم نیستی، تصمیم گرفته شده، ولی یه راه هست که میتونی به کارت ادامه بدیپرمون: هر راهی باشه قبوله. فرمانده: یه جا دیگه میتونی به خدمت خالصانه ت ادامه بدی، بخش بایپرمون: بای؟! فرمانده: گاپرمون: گا؟! فرمانده: نیپرمون: بایگانیییی؟؟!! فرمانده: دقیقا، میخوای یا نه دوست داری سه ماه بری خونه استراحت کنی؟! پرمون: بزارین فکرامو بکنمفرمانده: چیه مگه خواستگاریه که فکراتو بکنی، همین الان یکیو باید انتخاب کنی. پرمون: اونقدرام سخت نیست، صددرصد میمونم، اشکالی نداره میرم بخش بایگانی. فرمانده: خوبه پس برو مرخصی پرمون: با اجازتون من تنها جایی که میتونم مرخص بشم همین دنیا هست، فعلا روز خوش خسته نباشید.فرمانده: خسته‌م، خسته‌م کردی.پرمون: میرم خوب استراحت کنید.فرمانده: خوشحالم میکنی.پرمون(زیرلبی): پیری...و خارج میشود. ٭راوی٭آسمان پر از ابرهای تیره است، صدای رعد و برق ها لرز بر اندام عابران و آدم ها می اندازد، پسر بچه ای کنار خیابان بدون لباس ایستاده است. باد سرد می وزد و او می لرزد، ناگهان گروهی از ارازل و اوباش از ته خیابان،  شخصی سیاه پوش را دنبال می کنند، شخص سیاه پوش «نقاب ققنوس» بر صورت دارد. ساعتها او را با سرعت دنبال میکنند و خیابان های مختلفی را به انتها میرسانند تا که در محله ای قدیمی وارد کوچه ای بن بست میشوند. صدای شلیک گلوله به گوش میرسد و کبوترها از روی بام می پرند. رعد بزرگی به یکی از کبوتر ها برخورد میکند، آن کبوتر جزغاله میشود. پیرمردی پنجاه و سه ساله داخل کتابخانه کوچک خود نشسته و درحال مطالعه است. از مقابل او ارازل و اوباش هایی دیگر باز همان شخص سیاه پوش را دارند دنبال می کنند و همان اتفاق قبلی تکرار میشود؛ در کوچه ای خلوت صدای شلیک گلوله به گوش میرسد. صدای زنگ توقف آسانسور به گوش میرسد، مردم زیادی از داخل آسانسور بیرون می آیند و می روند. گربه ای داخل پارک روی نیمکت نشسته، دختری دانشجو به او غذا میدهد، گربه مظلومانه نگاه میکند و بعد خوردن غذا به دختر دانشجو چنگ زده و فرار می کند. &amp;مغازه جوراب فروشی!&amp;پیرزن داخل مغازه خود نشسته و درحال بافتن جوراب است. مغازه قدیمی و با معماری ای تاریخی است، با انواع و اقسام جوراب ها. مدتی بعد مردی سیاه پوش با «نقاب گربه» وارد میشود و با گرفتن کارتی از پیرزن به انتهای مغازه رفته و دری را که به اتاقی مخفی در زیرزمین منتهی میشود را باز میکند. در اتاق مخفی را باز میکند، مواد های منفجره و چندتا پهباد و سلاح های مخرب مختلف دیده میشود.ساختمان مسکونی(خصوصی) شاری٭راوی٭مرد جوانی خوش قیافه که لابی من ساختمان است، از جلوی هر واحد پلاستیک های زباله را بر می دارد و می برد. سپس وارد اتاق شلخته پلخته خودش میشود و روی تخت خواب لش میشود. «گیو» صاحب و مالک و رئیس ساختمان «شاری»  در اتاق خود پشت مانیتور نشسته است. اتاق او پر از قاب عکس پسر و مرد هایی جوان است، عکس لابی من بین آنها دیده میشود.پایان پارت اول•</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 11:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران من🇮🇷🫀</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%F0%9F%87%AE%F0%9F%87%B7%F0%9F%AB%80-rf5mvbu6hskw</link>
                <description>یه دلنوشته برای ایران عزیزم🫀🇮🇷ایران من، بانوی مهر... نجیب و شجاعآرزومه تو رو ببینم همیشه قوی و خوشحالقربون تک تک زخمات بشم، تک تک اخماتآرزومه تو رو شاد ببینم حتی تو عکساتدل‌خسته ای...میدونم خیلیارو که بزرگ کردی، فروختنت به اجنبیولی نگران نباش اوس کریم پشتمونه، من و تو ما هم سنگریمباهم بدون ذره ای ترس و تردید می جنگیمبا هم گریه می کنیم، باهم می رقصم و می‌خندیماز جونمون میگذریم ولی نمیدیم حتی یک وجبتو... به بیگانهآخرش توو دفترمون می نویسه قلمِ صلح، که دیوانه... برد!آره ایران من تو که میدونی حتی وسط جنگ هم،به دامنت میزنم چنگ من، همیشه دست به دامانتم.من که میدونم هرچی بشه پیروزِ این جنگی، نمیشی تسلیم آبان من.ایران عزیزم... ما همه کوچیک و بزرگمی میریم برات آخرش،باهم میکنیم حالمونو وضعمونو خوب و درست!باهم میکنیم حالمونو خوب و درست!</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 08:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران من🇮🇷🫀</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%F0%9F%87%AE%F0%9F%87%B7%F0%9F%AB%80-avih8pvxsbxm</link>
                <description>ایران خاک ماست. وطن ماست. متاسفانه بعضی ها این را نمیدانند. متاسفانه بعضی ها تحت تاثیر رسانه های فریبکار قرار گرفتن، شرف و غیرت برایشان بی معنی‌ست. در هر خانواده ای ممکنه بحث پیش بیاد، مشکلات هست ولی این دلیل بر این نمیشه که خانواده را که وطن را فروخت و دشمن تجاوز کار و حرام زاده را حمایت کرد. هرچی که بوده و هرچی که هست ما همیشه از خاک خود از وطن خود دفاع میکنیم و نمیزاریم که افراد بیگناه بیشتر از این قربانی بشن. ما ملت زخم خورده و سختی کشیده ای هستیم، مشکلات فراوان داشتیم و داریم و خواهیم داشت ولی اجازه نمیدیم که بیگانگان و دشمن های کثیف به خاک ما تجاوز کنن. و ذاتا هرکسی این کار را کند، جوابش را به سختی خواهد گرفت. و یهود های کودک کش و پست فطرت این را بدانند، بدانند که خارشون گایید*س. </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 10:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نقا</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7-ernwjhtztb7b</link>
                <description>ما در جهانی زندگی می‌کنیم که آدم‌ها بیشتر از آن‌که دنبال حقیقت باشند، دنبال تأییدند. تأییدِ حرف‌هایشان، انتخاب‌هایشان، دردهایشان. حقیقت تلخ است، برهنه است، و گاهی به‌قدری روشن که چشم را می‌سوزاند. اما تأیید، گرم است، آشناست، و شبیه آغوشی‌ست که حتی اگر دروغ باشد، آرامت می‌کند.جامعه ما پر شده از انسان‌هایی که می‌ترسند خودشان باشند، چون می‌دانند خودِ واقعی‌شان با آن‌چه دیگران دوست دارند ببینند، فرق دارد. پس نقاب می‌زنند، لبخندهای دروغین می‌زنند، و زیر همان نقاب‌ها، آهسته و بی‌صدا، می‌میرند.اما شجاعت آن نیست که شمشیر بکشی و بجنگی، شجاعت آن است که روزی بی‌صدا، نقابت را زمین بگذاری و بگویی: «این منم. همینم که هست.»و شاید آن روز، آغاز زندگی واقعی باشد.-</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 06:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صادق خیلی صادق!</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-fndzbumtq6tf</link>
                <description>در یکی از محله‌های قدیمی تهران، مردی زندگی می‌کرد به نام صادق‌خان. از اسمش معلوم بود که آدم راستی بود، اما نه اون‌جوری که فکر می‌کنید. صادق‌خان به طرز خجالت‌آوری راست‌گو بود. یعنی اگر ازش می‌پرسیدی «چطوری؟» احتمالاً یک گزارش کامل از وضعیت معده، حساب بانکی، و روابطش تحویلت می‌داد.روزی تصمیم گرفت بره خواستگاری. زن‌عموش براش دختری پیدا کرده بود به نام مهتاب‌خانم. جلسه‌ی اول، همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه پدر مهتاب‌خانم پرسید:– خب صادق‌جان، شغلت چیه؟صادق‌خان خیلی صاف و ساده گفت:– والا الان شغل خاصی ندارم. بیشتر وقتا پای کامپیوتر می‌شینم و تو سایت‌های خرید و فروش می‌چرخم، قیمت‌ها رو چک می‌کنم، بعد یه چایی می‌خورم، بعد دوباره چرخ می‌زنم.همه ساکت شدن. مادر مهتاب لبخند زورکی زد. پدرش سرفه‌ای کرد. مهتاب سرش رو انداخت پایین.بعد از چند لحظه، مادر مهتاب پرسید:– سرگرمی‌هات؟! صادق‌خان گفت:– راستش؟ حرف زدن با خودم. معمولاً با صدای بلند. یه بار همسایه زنگ زد پلیس که فکر کرده دیوونه‌م.اون شب، جلسه‌ی خواستگاری با جمله‌ی تاریخی پدر مهتاب به پایان رسید:– خیلی مرد صادقی هستی... ولی شاید زیادی صادق!چند روز بعد، صادق‌خان توی صف نانوایی بود. نوبتش شد، نانوا گفت:– چند تا بدم مهندس؟صادق‌خان گفت:– من مهندس نیستم. حتی دیپلممم نگرفتم. فقط علاقه‌ دارم بعضی وقتا کارای فنی بکنم، مثلاً آنتن تنظیم کنم یا با آچار بازی کنم.نانوا نون رو پرت کرد روی پیشخوان و گفت:– هان؟!!!.... برو برو برادر برو عزیز برو نون نداریم من خار صداقتتو.... صادق‌خان تا شب گرسنه موند. وقتی برگشت خونه، تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت:– شاید باید یکم دروغ گفتن رو تمرین کنم...و از اون روز به بعد، تصمیم گرفت دست‌کم قبل از گفتن حقیقت، یه لیوان آب بخوره. شاید بعضی حرفا اصلاً لازم نیست گفته بشن! نیستگ گفته بشن!</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 10:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ تفریح🤓</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AD-amsstvrfcs62</link>
                <description>_کفش‌های سخنگویکی بود یکی نبود، مردی بود به اسم اصغر که عاشق کفش بود؛ نه هر کفشی، کفش‌هایی که &quot;خاص&quot; باشن. یه روز که توی بازار قدم می‌زد، چشمش به یه مغازه‌ی عجیب افتاد با تابلویی که روش نوشته بود:«فروش کفش‌های جادویی – امتحانش مجانیه!»اصغر با خودش گفت: «مگه می‌شه کفش جادویی باشه؟ احتمالاً یه کلاهبرداریه، ولی خب، امتحانش مجانیه!» و وارد مغازه شد.مرد مغازه‌دار یه جفت کفش قهوه‌ای آورد و گفت: «اینا هوش مصنوعی دارن، باهات حرف می‌زنن. فقط مواظب باش زیاد باهاشون بحث نکنی!»اصغر زد زیر خنده. گفت: «یعنی چی بحث نکنم؟ اینا کفشن یا زن‌عمو؟»ولی تا کفش‌ها رو پوشید، یه صدای خش‌دار از توی کفش بلند شد:– «هی آقا! شلوارت چرا این‌قد کوتاهه؟ ما داریم یخ می‌زنیم!»اصغر جیغ زد: «یا ابالفضل! این کفش واقعاً حرف می‌زنه!»کفش گفت: «البته که حرف می‌زنیم. تازه، اگه زیاد راه بری، غر هم می‌زنیم!»اصغر با ذوق دوید بیرون و توی خیابون شروع کرد به قدم زدن. اما کفش‌ها شروع کردن به ورّاجی:– «این‌قدر راه نرو، کمرمون شکست!»– «اون خانومه رو دیدی؟ با اون پاشنه‌ها، ما رو مسخره کرده!»– «برو یه خوراکی بخر، ما هم یه چیزی بخوریم، کفشم دل داره آخه!»مردم به اصغر نگاه می‌کردن که داره با کفش‌هاش حرف می‌زنه و می‌خنده. یکی زنگ زد به اورژانس روانی. وقتی آمبولانس رسید، اصغر داشت با کفش‌هاش دعوا می‌کرد که چرا اسم دختر سابقش رو آوردن وسط!در نهایت، اصغر رو بردن، ولی کفش‌ها هنوزم غر می‌زدن:– «گفتم باهاش بحث نکن! حالا باید بریم آسایشگاه!»---اگه دوست داشتی ادامه‌ش بدم یا یه داستان طنز دیگه برات بنویسم، بگو! </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 09:37:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%B9%D8%B4%D9%82-wrjfzfadq3sy</link>
                <description>عشق، قربانیِ قرن ماست.در دنیایی که همه‌چیز را با سرعت، با منطق، با سود می‌سنجند،عشق بی‌پناه‌ترین واژه‌ شده.دیگر کسی وقت ندارد واقعاً دل ببازد؛همه به‌دنبال تجربه‌اند، نه تعهد.ما انسان‌ها عاشق نمی‌شویم، بلکه از تنهایی می‌ترسیم.ما دل نمی‌دهیم، فقط دنبال کسی می‌گردیم تا صدایمان را بشنود.و اسم این فرار از خلأ را، &quot;عشق&quot; گذاشته‌ایم.عشقِ واقعی، سکوت می‌خواهد، ریشه می‌خواهد، صبر.اما صبر، در زمانه‌ی ما، کالایی نایاب است.همه می‌خواهند سریع وارد شوند، سریع بفهمند، سریع دل ببرند و سریع‌تر، دل بکنند.و در این شلوغیِ سطحی،عشق‌های عمیق گم می‌شوند.مثل قطره‌ای در دریا،یا مثل آهی در ازدحام شهر.اما هنوز…جایی در دل بعضی‌ها،عشقی زنده است که نمی‌خواهد تسخیر کند، فقط می‌خواهد باشد.بی‌ادعا، بی‌صدا،مثل درختی که سال‌ها ایستاده،برای کسی که شاید، هیچ‌وقت بازنگردد.و شاید…تنها عشق‌هایی که می‌مانند،همان‌هایی‌اند که نیازی به دیده شدن ندارند.EHAنه شور، نه وصال، نه دلتنگی؛بلکه عشق، به مثابه یک امتحانِ فلسفی از معنای خود بودن:عشق، آینه‌ای‌ست که تو را به خودت بازمی‌گرداند.نه آن‌که به تو بیاموزد چقدر دیگری را دوست داری،بلکه نشان‌ات دهد چقدر از خودت دور شده‌ای،برای دیده شدن، پذیرفته شدن، خواسته شدن.ما عاشق می‌شویم و در این عاشق شدن،تکه‌هایی از خود را خرج می‌کنیم.کم‌کم، برای ماندن در دل دیگری، از خودمان می‌زنیمتا جایی که روزی، در آینه نگاه می‌کنیمو نمی‌دانیم با کی طرفیم.اما شاید عشق، همین رنجِ بازگشت باشد.بازگشت از مسیری که با خیال دو نفره بودن رفته‌ای،اما تنها برگشته‌ای…با دردی که تو را ساخته،با سؤالاتی که دیگران از آن فرار کرده‌اند،و با حقیقتی که فریاد می‌زند:«عشق، مسیرِ رسیدن به دیگری نیست؛مسیرِ رسیدن به خویشتن است.»و چه کسی گفته پایان عشق، شکست است؟شاید پایان عشق،آغاز انسان شدنِ واقعی‌ست.EHAعشق، همیشه با صدا نمی‌آید.گاهی بی‌کلمه‌ترین لحظه، عاشقانه‌ترین است.عشق گاهی در آن‌جاست که هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛در نگاه‌هایی که رد می‌شونداما عمری در ذهن می‌مانند.شاید بزرگ‌ترین عشق‌ها، آن‌هایی‌اند که هرگز آغاز نشدند.نه دستی گرفته شد، نه حرفی گفته شد،اما چیزی در جهانِ ما عوض شد.چیزی در درون‌مان شکست، یا شکوفه زد.ما آدم‌ها همیشه دنبال نشانه‌ایم: یک سلام، یک لمس، یک وعده.اما عشق واقعی، بی‌نیاز از این‌هاست.مثل بوی خاک بعد از باران.می‌آید، بی‌آن‌که بخواهیو حتی اگر نماند،اثر حضورش تا همیشه با توست.شاید عشق آن لحظه‌ای‌ست که می‌فهمیبرای دوست داشتن نیازی به داشتن نیست.و برای بودن، کافی‌ست که…در دل کسی، جایی، بی‌صدا زندگی کنی.EHAعشق، زبانی‌ست که جهان با آن آغاز شد و با آن پایان می‌گیرد. نه منطق می‌فهمدش، نه زمان می‌پذیردش. مثل نسیمی‌ست که ناگاه می‌وزد، دلی را می‌لرزاند، و بی‌آن‌که ردّی از خود بگذارد، ناپدید می‌شود.در عشق، ما آدم‌ها خودمان را گم می‌کنیم، نه برای آن‌که فراموش شویم، بلکه برای آن‌که در دیگری کشف شویم. اما چه کشفی بالاتر از فهم این حقیقت تلخ:که هیچ‌کس برای همیشه نمی‌ماند.نه به‌خاطر بی‌وفایی،بلکه چون انسان است... و انسان، در جاده‌ی دگرگونی قدم می‌زند.عشق، گاهی وصال نیست، گاهی حتی دیدار هم نیست.گاهی فقط خاطره‌ای‌ست که سال‌ها بعد،در خلوت شب، بی‌دلیل اشکت را در می‌آورد.ما در عشق، نمی‌میریم.ما در عشق، زنده‌تر می‌شویم.اما زنده‌تر بودن همیشه با درد همراه است.و شاید… همین است رازِ عشق:رنجی که معنایش، زیباست.و زیبایی‌ای که با رنج، زنده می‌ماند._آقای نقطهپیج اینستاگرام: @mr.dot009EHAEHA</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 19:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمایشگاه شبانه – بخش ممنوعه 23</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-23-qog52yzbgauc</link>
                <description>ساعت 2:13 نیمه‌شب بود.دکتر نادری برای آخرین بار وارد بخش ممنوعه 23 شد؛ یه راهروی بتنی سرد با لامپ‌های نئون شکسته، چرک‌های خشک‌شده کف دیوار، و بوی گند خونی که هیچ‌وقت کامل تمیز نمی‌شد.او برای یه هدف برگشته بود.نمونه‌ی شماره 11.در فولادی قفل بود، ولی رمز هنوز تو ذهنش بود.3229.در باز شد.هوای داخل اتاق یه چیزی بین یخ و عفونت بود. صدای دستگاه‌هایی که نفس می‌کشیدن، ناله‌هایی خفه، و بوق‌های نازک.وسط اتاق، نمونه 11 رو روی تخت فلزی بسته بودن.اما بدنش دیگه مثل قبل نبود. انگار پوستش داشت رشد می‌کرد، زنده می‌شد، نفس می‌کشید. رگ‌ها بیرون زده، چشم‌ها سفید، و دهانش با سوزن دوخته شده بود. ولی...ولی لبخند می‌زد. با همون دهن بسته.دکتر نادری جلو رفت. صدا ضبط کرد:«نمونه هنوز زنده‌ست... با اینکه مغز نداره. ما... مغزشو کشیدیم بیرون سه ماه پیش...»همین‌جا بود که نور رفت. تاریکی مطلق.فقط صدای قلب خودش بود و یه چیزی که از سقف می‌چکید.نور برگشت. تخت خالی بود.زنجیرها پاره شده بودن. روی دیوار با خون نوشته شده بود:«من مغز نمی‌خوام. تو رو دارم.»برق‌ها خاموش شدن. صدای دویدن شنیده شد. پشت سرش. جلوش. دیوارها انگار زنده شده بودن. راهرو مثل گلوله‌ی لجن شروع کرد به بسته شدن.صدای زمزمه اومد:«تو منو ساختی... حالا وقتشه بریزی تو خودت، دکتر.»وقتی تیم اضطراری درو باز کرد، هیچ‌کس داخل نبود. فقط یه نوار ضبط‌شده بود که دائم پخش می‌کرد:«مغز نداره، اما فکر می‌کنه. فکر می‌کنه به همه‌مون...»از اون شب به بعد، هر شب 2:13، دوربین‌های بخش 23 خودشون روشن می‌شن و یه تصویر نشون می‌دن:یه تخت خالی، با یه سایه که بالای سرش ایستاده... لبخند می‌زنه.EHA</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 11:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوشِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D9%88-miv8eje6h0gp</link>
                <description>EHAدر عمق سکوتِ نگاهت،چونان دریایی بی‌کران،هر موجِ نفس‌هایم رازِ بی‌زمانی می‌خواند.عشق، نه صرفِ پیوندِ دو تن،که آفرینشِ بی‌پایانِ جهانی‌ست در دلِ ما،جایی که هر ثانیه، شکوفه‌ای‌ستاز تلاقی دو روحِ بی‌مرز.تو، معنایِ ناپیدایی در پسِ پرده‌ی هستی،و من، مسافری‌ام که در پیچ‌وخمِ تو،مسیرِ خود را می‌یابم.عشق ما، تلاشی‌ست برای فهمِ خود در دیگری،و رقصِ بی‌پایانِ دوگانگی‌ها در هم‌ذوبیِ یگانگی.در آغوشِ تو،زمان خسته از دویدن می‌ایستد،و من درمی‌یابم:عشق، نه تصرفِ دیگری‌ست،بلکه رهاییِ مشترک در سکوتِ هم‌نشینی._آقای نقطهEHAEHAEHA</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 09:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و باز به تو می گویم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-ybo3vkw1zwk7</link>
                <description>هی…اگه یه شب، تنهایی از یه کوچه تاریک رد شدیو صدای قدم‌هات خورد به دل آسفالت،بدون که یه جایی، یه دیوونه‌ای هنوز داره با نبودنت کنار میاد…من از عشق، تعریف کلاسیک ندارم،نه گُلی دادم، نه شعری خوندم.من فقط وقتایی عاشق شدم که دنیا پُر از سروصدا بود،ولی دلم فقط صدای تو رو می‌خواست.تو برای من مثل یه دعا بودی،نه از اونایی که با صدا خونده می‌شن…از اون دعاها که توی دل گفته می‌شن و خدا خودش می‌شنوه.من دوست داشتن رو توی نگاهت یاد گرفتم،توی اون لحظه‌هایی که هیچی نمی‌گفتی،ولی انگار تموم دنیا حرف می‌زد.می‌دونی؟آدما فکر می‌کنن عشق یعنی داشتن،ولی من تو رو نداشتم و هنوز،دارم با تموم قلبم زندگی‌تو زندگی می‌کنم.EHA </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 17:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو فکر میکنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-hbrwdfka5pl2</link>
                <description>به تو فکر می‌کنم…نه فقط وقتی شب‌ها آرام‌تر از همیشه می‌گذرند،بلکه حتی وقتی همه چیز شلوغ است و دنیا هزار صدا دارد،صدای تو، در سرم بلندتر است.تو برای من، فقط یک &quot;آدم&quot; نبودی.تو تکه‌ای از جهان بودی که در من جا شد.مثل مفهومی که واژه نمی‌طلبد،مثل نوری که دلیل نمی‌خواهد.گاهی فکر می‌کنم اگر نبودنت را هم دوست دارم،به‌خاطر این است که رد بودنت هنوز گرم است…که غم تو، هم شیرین است و هم سهمگین.من تو را نخواستم برای کامل شدنم،من تو را خواستم،تا کنار هم ناتمام‌ترین شکل زیبای انسان بودن را زندگی کنیم…اگر حتی هیچ‌گاه دوباره نبینمت،باز هم درون من، جایی هست که فقط به نام تو روشن است.-آقای نقطهEHA EHA </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 15:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک ماستانک«۱٠»</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%B1%D9%A0-hfzwxvqpnxos</link>
                <description>پایان فصل اولـاین قسمت: دیوونه باش، بجای فالو کردن پیج هایی با محتویات مقوا و کشک، رویاها و اهداف خودتو دنبال کن بیبی! رضا از همون بچگی یه استعداد عجیب داشت؛ توی مدرسه همه فکر می‌کردن باید پزشک یا مهندس بشه. باباش هم هر روز می‌گفت:ـ «رضا جان، باید درس بخونی، بشی مهندس، دکتر، وگرنه توی زندگی گم می‌شی و بهت سخت میگذره!»اما رضا عاشق نقاشی بود، رنگ‌ها و طرح‌ها دنیای خودشون رو داشتن. یه روز رفت پیش باباش و گفت:ـ «بابا، من دوست دارم نقاش بشم و در این زمینه فعالیت کنم.» باباش اخم کرد و گفت:ـ «پسرم، اینا همش خواسته های بچگونه‌س و به درد نخور. تو باید دنبال پول باشی، دنبال شغل‌های درست!»رضا لبخند زد و(زیرلبی) گفت:ـ «ولی من نمی‌خوام مثل آدم‌هایی باشم که فقط دنبال شغل خوبن، ولی خودشون هیچ وقت خوشحال نیستن! من می‌خوام رویاهامو به واقعیت تبدیل کنم.» اما یکی از دوستاش که همیشه دنبال «کلیشه‌ها» بود، گفت:ـ «رضا، یادت نره جامعه چی می‌گه، باید تابع قانون باشی، این رویاها فقط وقت تلف کردنه.»رضا بهش گفت:ـ «یه وقتایی باید الگوریتم‌های خشک و تحمیلی رو شکست، باید راه خودت رو بری، حتی اگه همه بگن دیوونه‌ای.»همون روز رضا شروع کرد به کشیدن تابلوهاش، توی نمایشگاه شرکت کرد و اولین فروشش رو داشت. اون روز فهمید که شکوفا کردن استعداد، مهم‌تر از قبول کردن اهداف قالبی و ساختگیه.در آخراز رویاهای تحمیلی و کلیشه‌ای فرار کن، استعدادتو شکوفا کن؛ زندگی مال توئه، نه الگوریتم‌های خشک جامعه.تفاوت</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 13:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک ماستانک«۹»</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%B9-ralxp71vyiym</link>
                <description>این قسمت: این دیگه چه مهریه؟! داستان از اینجا شروع شد که سعید عاشق گل‌رخ شده بود. نه فقط یه عاشقی ساده، عاشقی‌ای که توی دلش یه جورایی شلوغ‌تر از بازار تهران بود. اما خانواده گل‌رخ، انگار کارخونهٔ دستگاه مهریه داشتن. انگار هرچی مهریه بیشتر بود، عشق هم بیشتر بود!یه روز سعید رفت پیش گل‌رخ تا باهاش حرف بزنه، گفت:ـ «گل‌رخ جان، عشق من به تو یه دستگاه پژو ۲۰۶ نیست که بشه معامله کرد. من عاشق قلبتم، نه جهیزیه‌ات!»گل‌رخ با چشمای گرد شده جواب داد:ـ «ولی سعید، مهریه مثل چک ضمانته، اگه عشقمون تموم شد، دست خالی نمونی...م!»سعید زد زیر خنده:ـ «مگه عشقو می‌شه چک کرد؟ اگه عشق راست باشه، مهریه نمی‌خواد، تهش یه لبخند کافیه.»اما مادر گل‌رخ از دور داد زد:ـ «تو که می‌گی عشق، پس یخچال و ماشین لباسشویی و فرش و بقیه دستگاه‌ها چی می‌شن؟»سعید سری تکون داد و گفت:ـ «مامان خانم، اینا چیزایی‌ان که تو سریال‌ها یادمون دادن. عشق واقعی یعنی کنار هم بودن، نه کلی حساب و کتاب و پول و مهریه!»گل‌رخ لبخندی زد و گفت:ـ «حالا دیگه قبول دارم، مهریه نمی‌تونه جای دل رو بگیره.»اما سعید زیر لب گفت:ـ «هرچند اگه دل بود، مهریه هم بی‌معنا می‌شد، ولی چه کنیم که بعضیا دلشون گم شده!»در آخرعشق واقعی به دستگاه‌ها و مهریه نیست، به دل و باور و همراهیه؛ کلیشه‌ها نباید اجازه بدن زندگی رو خراب کنیم. و همچنین مهریه ای که ضامن آسایش بعد از «جداییه»، مهریه نیست که یه نوع سو استفاده کردن و کلاه گذاریه! در صورتی که قدیما ازدواج و مهریه برای تشکیل خانواده بودن نه طلاق و جدایی! پس تا میتوانی در جوانی شل بگیر، دو طرف همو دوست دارین طبق شرایط و توانایی های لازم مهر بخواین و ازش برای تشکیل خانواده و درک کردن و کمک کردن و کامل کردن هم استفاده کنیم دوستان گلِ گلاب!</description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 13:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک ماستانک«۸»</title>
                <link>https://virgool.io/@shaxblu0/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%B8-w45x1om7wycd</link>
                <description>این قسمت: لنگ راه برو! ظهر یه روز تابستونی بود. همه جا داغِ داغ. حتی مغز آدم مثل تخم‌مرغ تو تابه می‌خواست سرخ شه. وسط همین داغی، «شاهین» با لپ‌تاپش تو یه کافی‌شاپ نشسته بود و وانمود می‌کرد داره برای کنکور حقوق می‌خونه. در حالی که صفحه‌ مانیتورش باز بود روی یه پروژه انیمیشن که خودش ساخته بود: یه ربات کوچولو که وسط کویر دنبال یه شاخه گل می‌گشت.یه آقایی با کراوات زرشکی و قیافه‌ای مثل مدیر کل‌های خسته از زندگی اومد نشست روبروش. پدرش بود. مهندس بازنشسته‌ای که هنوز فکر می‌کرد راه نجات نسل بشر فقط از لای جزوه‌های ریاضی رد می‌شه.پدر:«شاهین، دیگه وقت تلف نکن. امسال باید حقوق تهران بیاری. خاله‌ات پارتی داره برای قوه قضائیه. اصلاً کارت حلّه.»شاهین لبخند زد. ولی زیر اون لبخند یه مشت آرزوی خاک‌خورده بود که شبا باهاشون بیدار می‌موند. دلش می‌خواست انیماتور شه. نه وکیل.اون شب، شاهین تصمیم گرفت یه کاری کنه. رفت خونه، لپ‌تاپش رو برداشت و یه ویدیوی کوتاه از همون ربات کوچولو ساخت. رباتی که وسط شهر آهنی، فقط دنبال یه گلدون کوچیک بود تا توش رویاهاشو بکاره.ویدیو رو گذاشت تو اینستاگرام. بدون فالوئر، بدون کپشن. فقط با یه هشتگ: #اگه_دلت_بخوادتا فرداش ظهر، ویدیو ترکید. لایک، شیر، کامنت، حتی یه ایمیل از یه شرکت انیمیشن‌سازی از ترکیه!پدرش، با همون کراوات زرشکی اومد نشست کنارش. این بار با لبخند.پدر:«این ربات کوچولو رو خودت ساختی؟»شاهین:«آره، بابا. اونم وسط جزوه‌های حقوق، پنهونی.»پدر:«خب... شاید اینم یه جور وکالته... وکالت رویاها...»اون روز شاهین فهمید بعضی شکوفه‌ها می‌تونن از وسط آسفالت هم سبز بشن، اگه آبشون بدی... حتی اگه اون آب، اشک دلت باشه.در آخردر جامعه ای که رویاها و اهداف ساختگی رو به نوجوان و جوانان قالب و تحمیل میکنند، تو اونی باش که وقتی مدرسه میره واقعا یه چیزی یاد بگیره حتی نمره ش صفر باشه، تو اونی باش وقتی تو خیابون راه میره بقیه رهگذرا بگن هی دیوونه را نگاه. چرا که وقتی کسی متفاوت راه بره، بقیه میگن یارو لنگه!  </description>
                <category>EHA</category>
                <author>EHA</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 13:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>