<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شایان مرشدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shayanmorshedi</link>
        <description>آدمی اگر ننویسد، از غم می‌میرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/123316/avatar/0rUiwn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شایان مرشدی</title>
            <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وصف</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%D9%88%D8%B5%D9%81-cgwiyvywcgul</link>
                <description>لبریز شدن، آکنده شدن، آغشته شدن؛ این واژه‌ها، توصیفگر اوضاع شده‌اند.لبریز شدن، حال آدم رو در مرزی تصویر می‌کند که هر آن انتظار داریم بترکد. یا رها کند و برود. دیگر نهایتِ ظرفیت پر شده.آکنده شدن، به این شکل که آنچه از آن لبریز شده‌ایم، حال جزیی از ما شده است. غم، خشم، تنهایی. چنان گوشتی که به استخوان چسبیده باشد؛و آغشته شدن، پیچیده‌ترین وجه این اوضاع است؛ آنچه جزیی از ما شده، ناخواستنی است و به آن آغشته‌ایم؛ گویی نمی‌پذیریم که از آن آکنده‌ایم.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 02:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژگانی که حافظه را شکل می‌دهند</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/makeartsnotwars-xoczfjju53ca</link>
                <description>با یک استاد بسیار جذاب و دلنشینی داشتم نامه‌نگاری می‌کردم و در یکی از نقدهایش، به عنوان موضوعم ایراد گرفت. چیزی که می‌گفت، چیزی بود که همواره مدنظرم بود و فکر می‌کردم بهش توجه دارم؛ اما ظاهراً نداشتم. همین بهانه‌ای شد تا درباره نقش واژگان در تشکیل حافظه (چه اجتماعی/فردی چه جمعی) بنویسم. برای این کار به دو مقدمه می‌پردازم و بعد در نتیجه‌گیری سعی می‌کنم دلیل بیان آن‌ها و نقششان را مشخص کنم.البته  که بهتر است ذکر کنم که اگرچه دو مورد نوشته شده اما این بدین معنا نیست که تنها این دو مورد هستند.یک: یکی از مسائل جذاب در زبان‌شناسی، بحث عصب‌شناسی و مرتبط شدن مفاهیم و واژگان با یکدیگر است. برای مثال زمانی که میز حرف می‌زنم، ناخودآگاه آنچه همراه با میز مفهومیده شده یا همراه با آن زیاد استفاده شده است نیز تداعی می‌شود یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، در دسترس‌تر می‌شود. همراه شدن واژگان یا مفاهیم با یکدیگر، هرچه بیشتر تکرار شود، همبستگی معنایی و قدرت تداعی نیز شدت می‌یابد. گاهی، بعضی ترکیب‌های همراه، تبدیل به یک واحد می‌شوند؛ شاید اگر در جایی آکادمیک می‌نوشتم، برای مثال از زادِولد، یا ضرب‌المثل‌ها استفاده می‌کردم؛ اما شاید پسر با ادب میرزا مشیر یا آهنگ بی‌تربیت از کیوسک، بتواند مثال‌های پیچیده‌تر از این به هم چسبیدگی‌ها باشد. گاهی، رویدادهای نزدیک می‌تواند رقابت‌های همراهی را به نفع برخی جفت‌ها تغییر دهد. برای مثال دو نفر را مقایسه کنید که یکی روزانه باب اسفنجی می‌بیند و دیگری باب راس را و در موقعیتی قرار گرفته‌اند که کسی باب را می‌گوید و انان باید سریعاً اولین چیزی که به ذهنشان می‌رسد را بیان کند، فکر می‌کنم تفاوت احتمالی پاسخشان قابل حدس باشد. بنابراین می‌توان جفت‌شدگی‌ها را ایجاد کرد یا با ساخت رقیب، دستخوش تغییر قرارشان داد. در کنار این همراه شدن‌ها، برخی همراه‌شدگی‌ها هم مبتنی بر معنا و مفهوم یادگیری شده شکل می‌گیرند. ترکیب‌هایی همچون سگ و گربه، موش و گربه، پشم و بز، میز و صندلی، کمد و لباس و امثال این‌ها را می‌توان ترکیبی از مفهوم یادگیری شده و استفاده همراه با هم در نظر گرفت؛ اما بعضی ترکیب‌ها همچون دوست و دشمن، مهاجر و هم‌وطن یا دیگر الفاظی که متضاد هستند یا دو گروه مخالف هم پنداشته می‌شوند یا واژگانی که نقش مرز و خط‌کش را ایفا می‌کنند، فارغ از میزان استفاده شدنشان به همراه هم، با هم مرتبط هستند. اگر بخواهم تصویر ذهنیم را بهتر ترسیم کنم، در صفحه‌ای سفید و دوبعدی که بی‌شمار نقاط منحصر به فرد و با موقعیت ویژه و یکتا وجود دارد، بی‌شمار معادله مختلف و منحنی و شاید کامل‌تر بخواهم بگویم، هرگونه الگویی وجود دارد؛ با بیان، ابراز یا نمایاندن هر الگو، یک جدایش و دیگرسازی رخ می‌دهد. حال هر نقطه نیز می‌تواند در الگوهای متفاوتی قرار گیرد. هر الگوی ادراک شده توسط هر نقطه، بخشی از هویت آن نقطه را تشکیل می‌دهد؛ و البته که هر الگوی ادراک‌نشده‌ای نیز، بخشی از هویت آن نقطه است که عدم درک آن خود یک ویژگی جدید به آن می‌بخشد. وقتی از ایرانی بودن بگوییم، یک سری از الگوها را ادراک و یک سری را انکار کرده‌ایم. این واژه به تنهایی، یک بخشی از نقاط را از دیگر نقاط نیز جدا می‌کند و بدین ترتیب در بطن خود مفهوم غیرایرانی/غیرخودی/ناهموطن/مهاجر و همچون مفاهیمی را زنده می‌کند. بنابراین، واژگان می‌توانند همراهانی داشته باشند و این همراهی می‌تواند از تکرار یا از مفهوم یادگیری‌شده سرچشمه بگیرد.دو:پیش از این، در یادداشتی درباره چسبندگی اخبار جعلی کمی گفته بودم. در واقع، قاعده چسبندگی این گونه است که وقتی با محتوایی مواجه می‌شویم، حتی اگر بعداً &quot;انکار&quot; یا &quot;تکذیب&quot; شود، باز هم اثرش ماندگار است. برای مثال، در پژوهشی، درباره پرستاری، یک زندگی‌نامه به شرکت‌کنندگان داده شد و از آنان، خصوصیات اخلاقی و اعتماد به او را پرسیدند. در متن درباره پرستار، به دروغ این گونه نوشته شده بود که وی دلال مواد مخدر است. بعد از آن، این امر که وی دلال مواد مخدر است از متن حذف شد و اعلام شد که اشتباه بوده است؛ با این حال، نظرات منبعث از این خبر دروغ از آرای شرکت‌کنندگان حذف نشد و آنان همچنان با وجود باور به دروغ بودن دلالی پرستار، اعتمادشان برنگشت. البته که مسئله چسبندگی پیچیده‌تر از این پژوهش بوده، اما این مثال می‌تواند نشان دهد که چطور اخبار جعلی، می‌تواند خرابی ماندگار به بار آورد. در کنار این مسئله چسبندگی، یک مسئله دیگر، نحوه نمایاندن محتواست. به این معنا که اگر بنویسیم &quot; ماده الف خطرناک نیست&quot; یا بنویسیم &quot; ماده الف ایمن است&quot;، هرچند با معانی و مفاهیم یکسان روبروییم، اما گزاره ابتدایی، خطرناکی و ماده الف را به هم ارتباط می‌دهد و گزاره دوم، ایمنی و ماده الف را. بدین ترتیب نحوه ارائه واژگانی نیز می‌تواند (به ویژه در طولانی‌مدت) برا نحوه یادآوری و هیجانات نسبت به چیزی، اثرگذار باشد.سه:  چه در محاورات روزمره و چه در نوشتار و چه در رسانه‌های جمعی و چه در فیلم و سریال، و هر آنجا که مخاطبی هست، که می‌تواند خودمان یا دیگری باشد، واژگانی که استفاده می‌کنیم، در حال شکل کشیدن و خط کشی در صفحه دو بعدی مذکور هستند و همراهی واژگان و نوع ارائه محتوا، در حافظه ما و حافظه جمعی، به تشکیل روابطی می‌پردازد که شاید پیش از این کم‌رنگ بوده یا وجود نداشته است. بنابراین هنگام استفاده از واژگان، محتاط‌تر باشیم و حواسمان باشد که گاهی یک کلام ساده، آتش جنگی در فردا را می‌افروزد؛ یا همان کلام، عشقی را روشن می‌کند. هرچند ما در دنیای صرفاً واژگانی زندگی نمی‌کنیم، اما مفهوم زندگی و خاطرات ما از آن، مبتنی بر واژگان است. من ترجیح می‌دهم، زندگی را با واژگانی معطر، دوست داشتنی و هنرمندانه همراه بیابم؛ امیدوارم که شما هم، چنین باشید یا مانند من چنین دوست داشته باشید.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 15:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه یک عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-u2lzyt6eeqcm</link>
                <description>-به بهانه این عکس-یک:خاطرات، هیچ وقت نمی‌میرند. اثر خودشان را دائما می‌گذارند و همواره ادامه دارند. حتی وقتی از یاد می‌روند. چه برسد به آن‌ها که هیچ گاه فراموش نمی‌شوند. خاطرات هویت آدمی هستند؛ آن‌ها که خاطرات ما را می‌سازند، هویت‌ساز.دو: اسم این گل‌ها و این درخت، را نمی‌دانم. هرچه هست بوی خوش خاطره می‌دهد. یک سوله فروش عرقیات (گیاهی البته) نزدیکش بود و یک مشت خاطره جذاب. هیچ طعمی لذیذتر از آن چه تجربه می‌کردم نبود؛ البته که از دست دادم.سه: درختانی که همیشه سبزند جذابند؛ نماد ماندگاری و همیشگی بودن.  اما درختانی که خشک می‌شوند و دوباره گل می‌دهند، جذابیت دوچندانی دارند. بوی امید و زندگی پس از شکست می‌دهند؛ در عین ماندگاری. اما واقعیت تلخ زندگی این است که همه درختان از این دو نوع نیستند. خود را همیشه سبز نشان می‌دهیم و امیدوارم پس از هربار خشک شدن، باز گل دهیم؛ اما دریغ که غالباً یک بار جان می‌بازیم و دیگر جز خار نخواهیم داشت.چهار: با توجه به این که امروز در بهترین حالتش، طعمی ندارد و حال آغشته به تراژدی‌های بی معنا و هدف است، تصورم این است که حداقل در ایران و دراین دوران، زندگی به امید فرداست، که می‌تواند روز زیبایی باشد. حتی اگر تمام شود، حتی اگر هیچ گاه به پیروزی نرسد. چرا که آنچه هنوز رخ نداده است، به عزایش نباید نشست، اما شادی و ذوق برای آنچه ممکن است (بود) رخ دهد، شعف خود را دارد. در این میان، آینده‌ای برای گذشته‌مان شکل می‌گیرد؛ فردایی که می‌توانست رخ دهد. امیدی کاذب، به فردایی خیالی، که گذشته است.پنج:به یاد دیروز، که زیبا بود. حتی اگر سخت بود، حتی اگر خنده‌هایش زود تمام شد و دردهایش ماند؛ و حفره‌هایی، باقیمانده از واقعیت و خیال. اگر بازگشتی به عقب بود، حتماً خنده‌های بیشتر، نگاه‌های بیشتر و رفتار بهتری را تجربه می‌کردم.  شش:هنوز به نظرم حسرت، بدترینِ هیجانات است. و افسوس، همراه همیشگی آن. در دنیایی که برای خانه فردا آجر می‌چینیم، امید و انگیزه موج می‌زند. اما گاه پیش از آن که چیزی ساخته شود، تمام می‌شود. یک نقشه می‌ماند و کلی عکس و خیال که حسرت به جای می‌گذارد و افسوس هزار کار نکرده به جای آجر چیدن.ضمناً، تمام این‌ آجرچینی هم، چیزی مگر تصور و خیال بود؟پ.ن: عکس مربوط به شیراز، در هوایی دلبرانه.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 23:39:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از چشم او</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/narrative-of-its-eye-tx2c4z6wyjhu</link>
                <description>هرکس، یک چیزی را معنای زندگی‌اش در نظر می‌گیرد.برای او، چند گیاه بود و چند تابلو و چند ظرف. با اضطراب، دورشان می‌گشت و می‌پایید که مبادا خشک شود، خط بیفتد یا بشکند، و زندگی‌اش رنگ ببازد.کنج خلوت معنادارش را جز به چشمانی که باید نمی‌خواست نشان دهد.او تمام معنای زندگی‌اش را، به پای آن دو چشم ریخت.  چشمانی که ناخواسته، خشک کرد و خط انداخت و شکاند.حال تکه‌های ظروف را، تن شکسته گیاهانش را و تابلوهایی خط افتاده‌اش را، دست گرفته بود و در خیابان می‌گشت. نمی‌دانست این درد را کجا فریاد زند.این درد را چگونه درمان کند.برای او، معنای زندگی در آن چند گیاه و چند تابلو و چند ظرف بود.اما دیگری نمی‌دانست.Gustave Courbet  - Le Désespéré</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 02:44:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتگانِ رهِ کی یا چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B1%D9%87%D9%90-%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C-qvauureghoio</link>
                <description>بخش یک؛ فرهنگ پیروانگییکی از اتفاقات ناگوار که همچون کلیشه، همواره از آن صحبت می‌شود، مسئله «پیروی» است. در بستری که سالیان دراز، در معرض مرید و مرادی بوده و نگاه به عصمت بزرگان داشته است، اعتراضات و مطالبه‌گری نیز به صورت لشگرکشی پشت افراد بوده است. در واقع، هر بار که شرایط منجر به تحول‌خواهی شده، مردم به صورت «پیروان» و «هواداران» یک فرد، به دنبال تغییر آقابالاسر خود رفته‌اند؛ درحالی که اصل مسئله، وجود آقابالاسر و ایفای نقش در بازتولید یک روند اشتباه است.بخش دو؛ تصویر شرایط امروز بنا بر نگاه غالب یافته‌های پژوهشگران، با بروز نابرابری، باید منتظر فوران خشونت بود. حال اگر این نابرابری با فقر همراه شود، کبریتی در نزدیکی انبار بنزین روشن گشته است. افراد محافظه‌کار نومیدانه و با بهت و حسرت، به دنبال «یک فرد واجد شرایط» برای پیروی می‌گردند. هر روز از خواب بیدار شده و با نگرانی اسامی و اظهار نظرات را می‌خوانند تا شاید بتوانند مرادی جدید در آینه کلمات بیابند. همان لحظه که فردی به درست یا غلط، محبوب می‌شود، رقیب به تخریب شخصیت می‌‍پردازد. در این میان، گروهی خشمگین، در چاه افتاده و همه چیز از دست داده، فریاد از سر خشم می‌زنند. مریدان بر سر حق بودن مراد خود،یقه همدیگر می‌درند و «با هم» به ته باتلاق می‌دوند.بخش سه؛ وقتی از یک خواست، تنها پوسته‌اش می‌ماندما چه می‌خواهیم؟ این روزها، آن قدر زندگی (مرگ) سرعت گرفته است که اگر پیش‌تر سال‌ها و طی یک فرایند خواسته یا شعاری از درون تهی می‌شد، این روزها به هفته هم نمی‌کشد. آن چه باید دنبال شود، یک فکر و نگاه است و هر خواسته‌ای، یک عمق و یک معنا دارد. با بی‌معنا ساختن یا تغییر نهاد یک خواسته، امید به بهبودی نمی‌توان داشت. سال‌های دور این اعتقاد وجود داشت که رفتار، نگاه را می‌سازد؛ شخصاً فکر می‌کنم این اعتقاد، کامل نیست. رفتار و نگاه(اندیشه) در تعامل با یکدیگر بوده و ممکن است همدیگر را تقویت یا تضعیف می‌کنند. اگر رفتاری به همراه اندیشه تقویت شود، تحول رخ می‌دهد، در غیر این صورت، احتمال ابتذال یا تغییر نهاد خواسته، خطر بزرگتری به همراه می‌آورد.بخش چهار؛ خواست من از شمادست از اسامی بردارید. هر شخصی قابل نقد است.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 12:33:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرنیکا؛ تلنگری برای بازخوانی یک واقعه تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%DA%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-ehah7xim7dse</link>
                <description>«تا به حال شده یک نقاشی را با تمام وجودتان حس کنید؟اگر نه، باید فکری به حال خودم کنم. عجیب است که اغلب نقاشی‌های مرا در خود غرق می‌کند که مربوط به اسپانیا است. حداقل اکنون، قرار نیست تا همه آن‌ها را برایتان رو کنم. می‌خواهم از گرنیکا بگویم که این روزها آن را برخاسته از خاک می‌بینم. این متن، گوشه‌ای از حالِ این روزهای من است.»گرنیکا؛ اثر پیکاسو. این اثر اشاره به بمباران شهر  گرنیکا (1937) دارد. بمبارانی که از هر زاویه خواندنش، دردی جدید می‌افزاید. اسب‌ها فریاد می‌زنند و مریم بر عیسای خویش می‌گرید. گویی نقاش، تمام عکس‌ها و نوشته‌های یک واقعه را بر بوم نقاشی پاشیده است. تمام حس و دردهایش را. من، درگیر خم و راستی‌های طرح شده‌ام. گویی در عمق نقاشی، در کوچه پس کوچه‌های گرنیکا، از خباثت ژنرال فرانکو می‌نالم و از زمینی که او چیده است می‌گویم. هیتلر لبخند می‌زند بر این از هم‌گسیختگی و موسولینی با خلال دندانی، گوشت‌های جامانده میان دندان‌ها را در می‌آورد. نگاهی به تنِ چسبیده بر چوب می‌کند. فاشیست‌ها هیچ‌گاه خام‌خواری نمی‌کنند. ابتدا به آتش می‌کشند، سپس نیستت می‌کنند.مریم بر عیسی می‌گرید؛ گاوی از سر خشم، هر آنچه برای زیستن نیاز است، ویران می‌کند. دنیای تناقض‌ها نیست، گرنیکا، یک تکرارِ تاریخی است. آن‌چه هربار فراموش می‌شود؛ و هربار، مردمانی که همزمان در آتش می‌سوزند و دندان بر پیکر هم می‌کشند. آنان هربار آرمان‌های خویش را می‌کشند. آن سوی میدان، ژنرال فرانکو، قهقهه می‌زند بر این مردمان و لباسش را می‌تکاند. ستاره‌هایش را نوازش می‌کند و به تماشای هنرش می‌نشیند. گرنیکا، پس از بمباران (1937).گرنیکا، می‌سوزد؛ اما هیچ‌گاه نمی‌میرد.گرنیکا تسلیم می‌شود؛ اما ای کاش مرده بود.این روزها، گرنیکا را زندگی می‌کنم و امروز، از روزهای تابستان 1936 است. </description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 04:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گور چند طبقه، با مقبره‌ای بر سر.</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%DA%AF%D9%88%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-jksus2fhikge</link>
                <description>ما یک گروه بودیم. ابتدای مسیر بود و دست در دست هم. دستان خود رها کردیم؛ هر کس قسمتی از کار را باید به دست می‌گرفت. گشتیم بر گرد زمین؛ هر کس در نقطه‌ای، دور، پی وظیفه خود مشغول.یک گروه بودیم که گرد و خاک شد. دو گروه شدیم. یک گروه زیر خاک. یک گروه روی خاک.دو گروه بودیم که انقلاب شد. یک گروه زیر خاک. یک گروه با مشت اعتراض روبروی گروه دیگری مسلح به سرکوب.تیرباران در یک اردوگاه نظام؛ احتمالاً اثر فرانسیسکو گویاما سه گروه بودیم که خط افتاد بینمان. یک گروه زیر خاک. یک گروه ، سمت چپ خط، در حال اعتراض. یک گروه سمت راست خط، در حال سرکوب. یک گروه بر روی خط، با فریاد اتحاد.ما چهار گروه بودیم، که جنگ شد. یک گروه زیر خاک. یک گروه سمت چپ خط، غرق خون، افتاده بر خاک. یک گروه سمت راست خط، سرخوش از لاله زار. یک گروه روی خط، چشم بسته بر اتفاق(ای امان از اعتدال!). یک گروه آواره در میان دیگر گروه‌ها، هاج و واج.ما پنج گروه بودیم، که حیات، خصوصی‌سازی شد. هرکس در بحبوحه گردوخاک، خط و مرزی کشید با خون دیگران؛ نشسته بر تلی از خاک.ما دیگر ما نبودیم. گروهی که شده بود افراد. خاک بر خاک می‌نشست و هر خاک در درونش، مرده ای را باردار.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 02:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نامه‌ها - فهمیدنِ هم</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%85-ul1nc10ptjsq</link>
                <description>مثل همیشه، یک یادآوری: این متن، «علمی» نیست. بلکه یک نامه/نوشته به دوستانم است. خلاصه‌ای از نامه‌ای طولانی به دوستی است که به دستش نخواهد رسید. این متن شعارگونه، ریشه در جانم دارد. اگر توانستید، با نگاهی غیرشعاری این متون به ظاهر شعاری را بخوانید.یکی از جذاب‌ترین تجربه‌های شخصی‌ام، تلاش برای شبیه‌سازی ذهنی زندگی دیگران است. تجربه‌ای که دردها و لذت‌های جدیدی را به من اضافه کرده است. آن چه قرار است این جا بنویسم اما، نه تجربه کشف گوشه و کناری از زندگی یک انسان، بلکه در باب چرایی این کار است.آن چه در سالیان اخیر، برایم دغدغه شده است و آن را «مسئله» زندگی ذاتاً جمعی انسان می‌دانم، عدم درک صحیح و همدلی است. یعنی ما بر اساس ذهنیت خودمان، از دنیا و دیگران انتظاراتی داریم در حالی که برای درک رفتار، گفتار یا هر کنشی از دیگری، بهتر است ذهن او را درک کنیم. هرچه فاصله ذهنیت ما با دیگری، بیشتر باشد، درک او نیز سخت‌تر است. در جامعه‌ای که افراد به نگاه به خود و چیدن جهان بر اساس خود ترغیب می‌شوند، ایجاد شدن قطب‌های مختلف در جامعه و فاصله گرفتن گروه‌های اجتماعی از هم، دور از انتظار نیست. به شخصه معتقدم که حتی در فردگرایانه‌ترین ایدئولوژی هم، باز برای فرد بهتر است که دیگران را بفهمد. یکی از راه‌های مشهور فهم دیگران، گفتگو است. اگر نگاهی به دوران اخیر در مملکت خود بیندازیم، از گفتگوهای معمول، چیزی عایدمان نمی‌شود. گفتگوی رایج، اغلب در نقش برون‌ریزی، کوبش یا دعوا/جنگ و شاید قسمت جامع‌تری از آن مربوط به تأمین غرایز جنسی بوده‌اند. گفتگو می‌کنیم تا به طرف مقابل را خرد کنیم. انتظار تغییر نداریم. اگر داشته باشیم هم، در عمل کنشمان آن طور نیست که تغییری حاصل کند.آن‌چه می‌خواهم پیشنهاد دهم، گفتگو برای فهمیدن دیگری است. آشنا شدن با جوانب، نوع تفکر، ارزش و باور، نوع نگاه به مسائل و مقیاس ارزیابی افراد دیگر است که علاوه بر این که می‌تواند بسیار جذاب باشد، کمک می‌کند تا راحت‌تر رفتارها و گفتارهایشان را درک کنیم. گفتگو برای له کردن تفکر مقابل، گفتگو برای مخ زدن( با اصطلاح مودبانه دلبری)، گفتگو به نیت آشنایی برای ازدواج( از آن نیت‌های گول زننده)، گفتگو برای نشان دادن این که روشنفکر یا بازاندیش* هستم و هزار قسم دیگر گفتگو با اهداف واهی داریم. کدام یک زندگی خوش‌تر و بهتری آورده است؟حرف آخر:اکتشاف یک انسان، یک تجربه زیسته نو را به ما هدیه می‌دهد. ما را می‌برد به هزار نقطه‌ی نبوده. آن‌جاست که دلمان برای خون‌ریز و جانکاهمان هم می‌سوزد. همان جایی که می فهمیم چرا ماشه را کشید و افسوس می خوریم که چرا زودتر نتوانستیم زاویه نگاهش را بازتر کنیم. آن لحظه‌ای را به ارمغان می آورد، که دلیل خرابی‌ها روشن می شود. لحظه ای که می فهمیم چه بد کردیم که خود آن دشمن خویش بودیم. راهکار تغییر پیش پایمان می‌گذارد. تغییر خود. تغییر دیگران. همان امکانی است که «ما» را می‌سازد. مهم‌تر از همه این‌ها، امکان تجربه کیفیت دوست داشتن را به ما می‌دهد. دوست داشتنی لذت‌بخش.* کسی که نسبت به اندیشه‌ها و شنیدنشان، آغوشی باز دارد. </description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 01:55:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای مناسبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA%DB%8C-egnpujg4mtum</link>
                <description>می‌خواستم، تا آنجا که می‌شود بنویسم. مارکز بشوم و راوی «گزارش یک آدم‌ربایی» باشم.داستانی، که واقعیت دارد. از ربایش انسان، انسانیت، فرهنگ، تاریخ، زندگی و از ربایش همه چیز بگویم.اما ترسیدم. حتی زبانم را هم گویی دزدیده‌اند که برخی ربوده شده‌ها را نام نمی‌برم. من هنوز در میان خط‌های تیره‌ای هستم که زندانبان به دورم کشیده است. آخر می‌دانید، هنوز آن قدرها شریف نشده‌ام که شجاعانه حرفم را بزنم. در گیر خطوط تیره زندانبان هستم  و محصور میان میله‌های سفید ذهنی‌ام. هربار که امری ذهنم را درگیر می‌کند، هر بار که ظلمی قلبم را می‌چکاند، تکه پارچه‌ای درآورده و فکر می‌کنم که من هم کاری کرده‌ام. دوستانی هم دارم، که برای فرار از عذاب وجدانشان، نشانه را سوی گروگان گرفته‌اند. گروگان اگر تروریست باشد، کشتنش هم مجاز است؛ از همین رو زبان گروگانان را بسته و سنگسارشان می‌کنند. من هم پارچه را بر دست پوشیده و زبان برای همراهی آنان بسته، به خیالات خود می‌روم که در گناهشان سهیم نبوده باشم. زهی خیال باطل...با هر دوازده ماه خاطره ساختیم. با هر روز و هر عدد، یک گروگان دادیم. گاه جان دادیم. گاه جان گرفتیم.اما هیچ گاه از ندامتگاه بیرون نرفتیم. گروگانگیر، زندانبان، چوپان، هرچه هست، هر که هست، راه باز گذاشته است، اما رو به تیربار. تیربار هم دست خودمان داده است. زندانبان نمی‌خواهیم دیگر. حلقه زد‌ه‌ایم، اما این بار نه برای خواندن سرود، یا تشییع پیکری آزاده، با نگاهی پر خشم و خون بار، سلاح در دست، نقطه قرمزی در میان پیشانی همه.  دست‌های گره خورده دیروز، اخم‌هایی گره خورده امروز .می‌خواستم، تا آنجا که می‌شود بنویسم. مارکز بشوم و راوی «گزارش یک آدم‌ربایی» باشم. گزارشی نه از شش ماه، نه از ده سال. می‌خواستم از ربودن «خود» از آدمیان بگویم. از ربودن «ما». اما دیگر کسی نمانده بود که برایش بنویسم.دیگر منی نمانده بود که بتواند بنویسد.من و ما، رفته بود و خطوطی سیاه جایشان نشسته بود. حکایتی نه آنِ امروز، داستانی تکراری:«چمنزاری سبز، بذر امیدی درش داشت؛ لاله‌هایی سرخ می‌کاشت؛ آنجا نوید آبادی می‌داد؛اما؛ گوسفندان خوردند و بردند؛ گوساله‌ای آن آخر کار، بذرها را در معده‌اش نشخوار کرد.»</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2020 21:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدگاه شخصی در باب مبارزه امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-u4djc59arrlc</link>
                <description>*** این نوشتار، نظر شخصی بنده در مورد «مبارزه امروز» است و بیش از آن که از علم کمک گرفته باشد، از نگاه و تجربه زیسته آمده است. شاید بهتر بود که تیتر این نوشتار را می‌‎گذاشتم: «کدام جبهه؟» ***نوشتن از جنگ و واژه‌های مرتبط با آن، با توجه به ایدئولوژی بنده، مغایر با دانسته‌هایم است. یعنی استفاده مکرر از این واژگان در خدمت کسانی است که با آنان موافق نیستم. خب حال که این‌گونه می‌دانم چرا استفاده می‌کنم؟ این استفاده در زمره ادامه نوشتار «جنگ یا رقص» می‌رود و در موردش خواهم نوشت.با توجه به آن‌که با چه کسی و با چه ایدئولوژی یا جهان‌بینی گفتگو کنید، متوجه حضور یک رزم/جنگ در تصویر زندگیشان خواهید بود. جنگ‌های بی‌پایانی همچون حق علیه باطل، جنگ علیه ترور، تعارضات دینی، مناقشات طبقاتی، درگیری‌های قومیتی و انواع و اقسام درگیری‌های دیگری که بسته به آن‌که با چه کسی صحبت می‌کنید، متوجه آن خواهید شد. به نظر می‌رسد که درهرصورت ما در یک مبارزه‌ای در زندگی‌مان قرار داریم. آن چه امروز از آن می‌خواهم بگویم، جبهه مبارزه‌ای است که می‌خواهم شما را بدان دعوت کنم. درواقع به این نتیجه رسیدم که اغلب مردم در مبارزاتشان، «با سایه‌ها» می‌جنگند و گاه با خود در منازعه‌اند. آنچه را که امروز، میدان مبارزه می‌بینم، مبارزه برای «حال» افراد است. مبارزه‌ای که برای بهبود حال افراد، جنگجو می‌طلبد. در این جنگ دشوار، افراد می‌بایست از حال و روان خود دفاع کنند و برای آن «نیاز» به این دارند که مواظب حال دیگران نیز باشند. افرادی که روان رنجور و شکسته داشته باشند، به‌سادگی بازیچه قدرت می‌شوند. آن زمان ‌که آدمی محصور و مسحور دست قدرت می‌شود، از خود تهی می‌شود. این از خود تهی شدن، اغلب همراه با رنجور شدن روان است. افزایش شدید افسردگی و اضطراب، حضور بی‌امان ناراحتی‌ها در میان مردم، نیازمندی آنان به مخدرات، مصنوعات و واسطه‌ها برای توسل به شادی، دشواری لذت بردن و مهم‌تر از همگی آنان، پرهزینه شدن لذت در زندگی، جامعه را تهی از آدمیان کرده است. گذر از میان آدمیان، شما را با گروهی از مردگان متحرک روبرو می‌سازد. گاه ممکن است مواجهه شما با دسته‌ای پر شورانی باشد که آینده غم‌آلودشان را می‌بینید. این شرایط سخت دشوار، زمین مبارزه را برای من مشخص می‌کند. مبارزه‌ای که در آن هر کس برای بهبود حال خود و دیگری می‌بایست تلاش کند. با حضور غم و دردهای متوالی، فرسایش روان جای امید و انگیزه را می‌گیرد. از جایی به بعد، خشمِ انگیزه‌بخش و محرک جای خود را به خصم درونی و نومیدی می‌دهد. تا جایی که خشم منجر به واکنش‌هایی برای بهبود زندگی می‌شود، قابل‌پذیرش و مفید است؛ اما از جایی که خشم منجر به نومیدی و وادادگی می‌شود، زندگی به پایان رسیده است. در این مورد، پیش از این مثال آقای نجفی را زده بودم که اگر اقدام به قتل وی حقیقت داشته باشد، وی را می‌توان مثالی از شکستگی روانی دانست. زمانی که برای فرد، دیگر «هیچ چیز» مهم نیست. وی حالی رها شده از همه چیز را حس می‌کند و این حال که به ظاهر دل‌چسب می‌رسد، به‌واسطه آن‌که از شکستگی روان فرد آمده است، همراه با بی‌حسی و گنگی است. حس و حالی که با گسترشش در میان جامعه، آن را مبدل به مین زاری می‌کند که هرآن باید منتظر یک فاجعه بود.مبارزه برای حال، در بطن خود، نیاز به یک درک و فهم از خود و دیگری دارد. درک و فهم خود و دیگری، از نداشته‌های مهم «عصرجدید» است. عصری که افراد در آن، صرفاً مشتریانی هستند که بازاریابان قدرت، آنان را از خود تهی می‌کنند تا نیازهای کاذب در آنان جایگزین کنند. در عصر جدید، هیچ چیز مهم‌تر از نظر دیگری و جلوه گری نیست. در این عصر، تهی شدن و سطحی شدن تفکر و مفاهیم، آدمی را در سطح دریا غرق می‌کند؛ همچون ماهیانی که با قطراتی آب می‌خواهند زنده بمانند و جز ورجه‌وورجه‌های بی‌فایده، نفسی نمی‌آیدشان.مبارزه امروز ما، مبارزه حال ماست. اگر می‌خواهیم مفید باشیم، به حال خود و دیگران اهمیت دهیم. زندگی برای آن است که کیف کنیم، نه آن‌که سال‌های بسیار را در غم و خشم و ناخشنودی تلف کنیم.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 18:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارزه یا رقص*</title>
                <link>https://virgool.io/@shayanmorshedi/fightordance-opwfi0rdsszh</link>
                <description>*** پیش از خواندن این متن، بهتر است این را بدانید که این متن، تقلیل یافته و ساده‌سازی شده است. بسیاری از ابعاد مسائل، در این متن مورد بررسی قرار گرفته نشده است تا بلکه بتواند آن چه می‌خواهد بگوید را راحت‌تر به گوش و ذهن مخاطب متبادر سازد. البته این متن مربوط به مهرماه است و مثال‌های مربوط به اتفاقات جدید در آن وارد نشده است. ***قلب معنای مفاهیم و تبدیل کردن ارزش به ضد ارزش و وارون آن، در جهت دهی به افکار عمومی و تغییر عقاید و تصمیمات آنان، نقش اساسی دارد. یکی از روش‌های این کار، استفاده هدفمند از واژگان در این راستاست. یکی از مهم‌ترین نقش‌های واژگان، تأثیرگذاریشان در نگاه ما به مسائل است. این واژگان چنان قدرتمند هستند که با جای‌گیری مناسب در کنار هم، اتفاق ساده‌ای را به گونه‌ای به ما تفهیم کنند که اشک ما سرازیر شده و قلبمان ترک بردارد؛ یا گاه در راستای منفعت دیگری، دهشتناکی یک حادثه را برایمان در حد هجوی سخیف و گذرا، عادی‌سازی کنند. چه بسیار ترکیب‌های زیبایی که چهره پلید کنش‌های ما را می‌آراید. چه بسیار خوک هایی که نام دیگرشان اسب سپید است. شاید آشناترین مثال برای این گفته ها، استفاده از واژه صلح برای جنگ‌هاست. پیش از 11 سپتامبر، امریکا با شعار مقابله با نفوذ کمونیسم، در کشورهای مختلف دست به تولید و تکثیر گروه‌های تروریستی می‌زد؛ اما حادثه 11 سپتامبر، جنگی بی‌پایان برای امریکا و جهان به ارمغان آورد: جنگ علیه ترور.جنگ علیه ترور، یکی از نمونه‌های مهم استفاده ازواژگان در راستای بزک کردن پلیدی‌هاست. بمباران کودکان و بیماران، برای کشتن سردسته گروه‌های تروریستی، این اعمال را در ذهن مخاطب، آراسته نشان می‌دهد. کنش‌هایی همچون کشتار بی‌گناهان، ویران‌سازی زندگی بسیاری از مردمان، تبلیغ جاسوسی، نفرت‌پراکنی بین ملل و اقوام، با واژگان صلح‌طلبی، امنیت، آزادی‌خواهی، سرنگونی دیکتاتورها و کشتار تروریست‌ها، زیباسازی شدند. با این حال، استفاده از واژه جنگ، خودش بار منفی این واژه را به همراه داشت. حال بیایید و نگاهی به خط لوله صلح اسرائیل، توافق قرن و جنگ جدید ترکیه، یعنی چشمه صلح بیندازید. صلح و امنیت، از قاتلان و مزدوران، قهرمان ساخته است(مثال‌هایش با شما). مهم نیست اهل کدام کشور باشید، شما حتماً قهرمانان پوشالی بدین شکل خواهید داشت. اعمال خشونت‌آمیز با چاشنی حس قهرمانی و نجات مردمان، در وهله اول شاید فاعلان به ظلم را خشنود سازد، اما به نظر می‌رسد، با گسترش این اتفاقات، باید منتظر انفجار خشونت در تمام جنبه‌های زندگی بود. امروز دیکتاتوران قدیمی، محبوب ملت می‌شوند، احمق‌های فحاش در نقش رهبران نوجوانان قد علم می‌کنند، حرف از عدالت و مبارزه در برابر ظلم، بدوی، لوس و خاکستری دیده می‌شود؛ رقابت و شکست دادن دیگری، یک ستاره رنگی در آسمان افراد اضافه می‌کند و این چنین است که فردای جهان، در آتش نابخردی‌ها و خشونت‌های خانگی و خیابان، خواهد سوخت. اما آیا راه گریزی هست؟(این مطلب ادامه خواهد داشت)*پی‌نوشت: انتخاب عنوان، با استفاده از یک مثال از کتاب «استعاره‌هایی که با آن زندگی می‌کنیم» از جانسون و لیکاف صورت گرفته است.</description>
                <category>شایان مرشدی</category>
                <author>شایان مرشدی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 20:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>