<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shdbtrf</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:02:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1186476/avatar/xpmkqn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شادی</title>
            <link>https://virgool.io/@shdbtrf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شیشه‌ی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@shdbtrf/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rivlzeyxbaqb</link>
                <description>زندگی تا الان برام شکل یه جاده بوده که به یه منظره فوق‌العاده منتهی میشه ولی همون اولاش یه شیشه شفاف بزرگ توی مسیر هست.وقتی بچه‌ای هنوز از شیشه دوری، پشتشو میبینی و با خودت می‌گی ایول عالیه، میرم جلو و میرسم به اون زیبایی بی‌نظیر و غرق در لذت می‌شم. ابتدای جوونی کم و بیش لبه‌های شیشه نمایان میشه و متوجه می‌شی انگار یه چیزی هست.و اواسط دهه بیسته که به شیشه می‌رسی و می‌فهمی هیچ جوری نمی‌تونی از این مانع رد بشی. نمیتونی به اون منظره فوق العاده هیچ وقت برسی. نمیتونی شیشه رو برداری، نمیتونی بشکنی و هر ضربه و مخالفتی نسبت به وضع موجود فقط باعث میشه شیشه ترک خورده و کثیف بشه و دیدن منظره پشتش هم سخت تر. و یک عده همین که شیشه رو میبینن، همونجا میشینن و تصمیم میگیرن با تمیز نگه داشتنش و رسیدگی هر روزه بهش از دیدن منظره پشت لذت ببرن.عده‌ای هم راضی نمیشن به اینو با هرچی که دم دستشونه میوفتن به جون این مانع. و از این عده‌ام بیشتریا یه جایی بالاخره تسلیم می‌شن و زل میزنن به منظره مخدوش شده. گاهی با ترک‌های کمتر و گاهی با ترک‌های جدی تر و بیشتر.و بعضیا، فقط بعضی‌ها موفق می‌شن شیشه رو بشکنن و به اون چیزی که اون پشته، اون منظره برسن. و حالا من با سر رفتم توی این شیشه.متوجه‌اش نبودم. ندیدمش، دورر برداشته بودم و با سرعت حداکثری پیش می‌رفتم که دنگگگگ با سر رفتم تو شیشه!حالا سرگیجه و سردرد نمیذاره خوب منظره پشت رو ببینم، شیشه هم ترک بزرگ و سرتاسری برداشته که دقیقا از وسط تصویر قشنگ پشتش رد می‌شه.و من باید تصمیم بگیرم که می‌خوام به همین رضایت بدم، سعی کنم ترک و دردم رو نادیده بگیرم و بشینم و از دور از چیزی که می‌بینم لذت ببرم، یا با تمام توانم بیوفتم به جونش و انقدر ادامه بدم تا یا خودم تموم شم یا شیشه بشکنه و برم تو دل چیزی که پشتشه. </description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 21:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌راهی</title>
                <link>https://virgool.io/@shdbtrf/%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-hrc1kbonnxuy</link>
                <description>باز خوبه. دارم فکر می‌کنم اگه براش نمی‌شد که خیلی بدتر بود. عذاب وجدان تنها گذاشتنش، زیر حرفم زدن و البته احساس گناه از این فکرِ پوچِ مسخره که &quot;اگه من بودم کمکش می‌کردم&quot; منو زنده زنده می‌خورد!و قطع به یقین می‌رفتم پی دلجویی و هم‌راهی و اینا. شاید باز یه کاره می‌رفتم، کنارش می‌شستم و  صادقانه و البته ساده‌لوحانه می‌گفتم اشکالی نداره، دفعه بعدی درستش می‌کنیم. غافل از این که نه دفعه بعدی هست و نه اساسا کاری از دست من برمیاد. فکر کنم الان فهمیدم چه حسی دارم. الانم خوشحاله چون مثل این که تنها چیزی که می‌خواست همین بود. قبلا‌ام ولی خشمگینه از ساده لوحی و زودباوری خودش. حس می‌کنه گول خورده و هیچی‌ پشت اون باورها و جنگ‌ها و بهایی که پرداخته نبوده. </description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 22:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدال‌های ناصرالدین شاه بر سینه جوایز معماری</title>
                <link>https://virgool.io/@shdbtrf/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vxfl0yrh5zxv</link>
                <description>چند روز پیش به یک عکسی از ناصر الدین‌شاه برخوردم که در اولین سفرش به فرنگ در یک عکاسخانه معروفی انداخته بود. همون عکاسخانه‌ای که ۶ سال قبلش ولیعهد وقت عثمانی هم در اونجا با همون ژست یعنی با سینه فراخ از مدال‌ها و نشان‌های سلطنتی و شمشیر همایونی در کنارو جلوس کرده روی صندلی عکس مشابه‌ای داشت. دو پادشاه از دو کشور همسایه که فلک زده‌ی دورانند.همین روزها جوایز و افتخارات مداوم و متعدده که روانه جامعه &quot;شبه&quot; معماری ایران می‌شه، از چندین و چند پروژه عظیم ساخته نشده (بخوانید هرگز ساخته نشونده) تا درپوش جدید متروی جهاد که خطای راینو‌اش رو می‌شه از روی پله برقی به سمت بالا کاملا مشهود دید. و حالا شباهت این دوتا برای من. به اون مدال‌های تنگ هم چسبیده‌ی روی لباس ناصر الدین شاه که نگاه می‌کردم، شاهی که با همون سواد کم من از تاریخ مملکتشو تا مرز ورشکستگی برد، و مغرور و مقهور به مدال‌ها و جقه پر زرق و برقش نشسته. انگار نه انگار که قحطی‌ها و مصیبت‌ها بود که طی پنجا سال حکومتش مردمش متحمل شدن و شاید تصمیمات شیکمی حضرات بود که اتفاقا نقش پررنگی هم در مخدوش شدن جریان مدرنیته ایران داشته؛ چه با مدرنیزاسیون نصفه و نیمه‌اش و چه با نصب و خلع متعدد صدر اعظم‌هاش؛  و نتیجه‌اش شده همین فلاکتی که هنوز توشیم و گذاری که نمی‌کنیم. فکر می‌کردم با چه رویی اینطوری مغرور و خودشیفته اتفاقا عکس خودشو مکررا تو تاریخ ثبت کرده، برای کدوم کشور؟ برای کدوم ملت؟ برای کدوم تاریخ؟ و خب جریان استریم معماری الانمونم بی‌شباهت به این نیست. جایزه‌ها و افتخارات و نوشابه‌ها و هندونه‌هاییه که این یکی میده، اون یکی میگیره، پا میشن می‌رن از اون یکی بگیرن، پامیشن می‌رن به اون یکی بدن، خودشون میدن، خودشون میگیرن!  خلاصه ولبشوییه و در میان همه این‌ها دریغ از یه سانتی متر مکعب معماری! معماری که مخاطب باشی بری توش، سرتو ببری بالا، بندازی پایین و کیف کنی، معماری که معمار کوچیکی باشی پاتو بذاری روش و تمرینتو شروع کنی، معماری که جزوی از تیمش باشی و کیف کنی از زحمتت. معماری که وقتی مردیم، تموم شدیم رفتیم از زیر خاک، پیدا بشه و آیندگان بگن این بود تمدن این دوران، دمشون گرم! اگه بیان خروارها خاک و بزنن کنار فقط یه سری تندیس و لوح و تقدیرنامه هردنبیل می‌بینن، گم شده تو یه سری قوطی کبریت بی کیفیت یک شکل و وقتیم برن به اعماق تاریخی اینترنت یه سری پست و توییت&quot; زنده باد معماران ایرانی!&quot; می‌خوره تو صورتشون و نه پلانی برای خوندن و درک اون پروژه‌های افتخار آمیز پیدا می‌کنن و نه جزییاتی از چطوری ساختنش با تکنولوژی منطبق با وضعیت جمود پیدا کرده و بی‌ثمر حال حاضر معماری ایران. در واقع یه سری آرزو از دوران ما پیدا می‌کنن، یه سری سراب. یه سری تصاویر پوچ و دروغ از چیزایی که نه دوست داشتیم باشه، نه می‌تونست باشه و اساسا نه خواستیم که باشه . و اینطوریه که دلم برای خودم و آینده &quot;قرار بود&quot; روشنم توی معماری می‌سوزه و همه امیدهای تقریبا از دست رفته‌ای که به این حرفه و هنر و هرچیزی که هست، داشتم. و البته برای معماری که دیگه حتی خیال کردنش هم از دست رفته.</description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 22:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@shdbtrf/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-gitea7glfffa</link>
                <description>ثاینه و دقیقه و ساعت‌هاو روزهاو هفته‌هاو ماه‌هاپی در پی همبه نزدیکی یک سال از پس هم می‌گذرندگاه با گیجی منو گاه در اندوه توگاه با شادی منو گاه در مغلوب تویگانه فریاد می‌زنندکه دیگرنیستباوریو امیدیبه فرداییکه قطعیت سوزنده خورشیدانجماد حقیقت را همچو خون دویده در دو چشم تار من روان کند.</description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 22:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-i3pmnozbfesp</link>
                <description>اندوه مثل اینه که در امتداد یک جریان ناپیوسته‌ای داری راه می‌ری، داری شمرده و به ظاهر عادی قدم برمی‌داری که یک دفعه با یک اتفاق، یک واژه یا یک خاطره از پس ذهنت، نسیم حسرت از پشت سرت از راه می‌رسه؛ از جسمت عبور می‌کنه، روحت رو آلوده می‌کنه و رد می‌شه. و تو می‌مونی و تلاشت برای بازشناختن روحت و سرپا کردن جسمت. گاهی  روحت انقدر درگیر شده که قدمات قطع می‌شن و گاهی هم به زور و لنگان سعی می‌کنی ادامه بدی. همین که فکر می‌کنی ازت رفته و سرپا شدی تلنگر بعدی از راه می‌رسه و موج بعدی به سمتت میاد...</description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 22:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی برنده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shdbtrf/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-mtu9nxnjlt6k</link>
                <description>گفت:« ما کانت رو می‌خونیم که موقعیت خودمون رو شناسایی کنیم، ولی دونستن این که در مشروطه چه اتفاقی افتاد به درک موقعیت ما خیلی بیشتر کمک می‌کنه.»تاریخ معقوله‌ی پیچیده‌ایه، وقتی هگلی ببینیمش موجودیه که مارو فرا گرفته و داره بازیمون می‌ده، خارج از ما نیست یا درواقع ما خارج از اون نیستیم، خیلی خداگونه داره بازیمون می‌ده که به هدف خودش برسه، هرج و مرج‌ مطلق یا نظم کامل یا شایدم‌ هر دو.اما چیزی که راجع به تاریخ منو خیلی گیج می‌کنه ابعاد گستردشه، همه جا بودنشه و یا شایدم‌ چندین و چند شکلی بودنش. کاری ندارم تاریخ شکل هگله یا فوکو فقط می‌دونم تاریخ معماری یه جوره، تاریخ هنر یه جوره و تاریخ زیسته‌امون یه جور دیگه. هم‌پوشانی دارن‌ها ولی نوع برخورد من لااقل باهاشون یک جور نیست‌. شاید راست می‌گفت، باید تاریخ مشروطه بدونیم که معماری کنیم‌، که نقاشی کنیم که اصلا تو این ملغمه‌ی کرونا و برجام خفه نشیم‌ و ادامه بدیم، که منطقی باشه نامجوی متقدم و متاخر، نمای رومی و کامپوزیت و آجرچینی پارامتریک شده به روش شوماخر توی سطح یک شهر‌. تاریخ معماری خیلی حق به جانب قصه‌ی برنده‌هاست ولی تاریخ مشروطه اینارو هم منطقی می‌کنه. ۲۲ شهریور ۴۰۰</description>
                <category>شادی</category>
                <author>شادی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 11:44:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>