<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های qazal</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@she_spid</link>
        <description>آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:25:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4637385/avatar/N6sFk5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>qazal</title>
            <link>https://virgool.io/@she_spid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تِروما</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%AA%D9%90%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-igor2jqjcdc8</link>
                <description>امروز 24 خرداد 1405 و من مثل هرروز صبح بیدار شدم ، این چیزیه که تمام انسان های دنیا درحال تجربه کردنش هستند، بیدار شدن هرروز در ساعات مشخص یا ساعات مختلف. اما برای من مقداری متفاوت تر از دیگرانه، چون تقریبا هرروز این بیدار شدن همراه با استرسه.بیاید به عقب برگردیم تا بتونم بگم چرا و چطور این استرس شروع شد و از کجا میاد.( تابستون 1402 حدود پنج تا هشت مرداد)نقطه‌‌ی شروع ترومای من دقیقا همین‌جا بود، یک اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد. شاید بپرسید که چرا و چطور؟من اون زمان دقیقا در یکی از مراحل حساس تکامل انسان بودم یعنی در دوران بلوغ و تقریبا دیگه اواخرش. من در مرز کودکی و بزرگسالی و یک جایی بین سنگین شدن بار زندگی و جدی شدن روند زندگییکی از افرادی که برام مهم بود رو از دست دادم یعنی در واقع تَرک شدم.من بعد از اون اتفاق آسیب دیده بودم ولی اتفاق طوری افتاد که من خنثی شده بودم یعنی احساساتم شدید نبود و در واقع خودم و زندگیم در حال تغییر بود و من به سرعت با اون اتفاق کنار اومدم اما....همیشه یک اما در میان است و همین اما همه چیز را عوض می‌کند. با وجود پذیرش من باز هم تحمل کردن یکباره‌‌ی اون اتفاق روی بدن من اثر گذاشت و من دچار چیزی شبیه به تیک عصبی یا هرچیزی که نام گذاری میشه شدم. برای اولین بار در طول زندگیم متوجه شدم که دست چپم دچار لرزش خیلی شدید شده اما نه در کل دست بلکه دقیقا در انگشت حلقه..اولش فکر میکردم گذرا هست اما با گذشت زمان هنگام عصبانیت و ناراحتی تشدید میشد..و تا همین الان که در حال نوشتن این متن هستم بدتر هم شده و به بقیه انگشتان دستم هم سرایت کرده. من دقیقا بعد از اون اتفاق و اتفاقات دیگر دچار دلبستگی اضطرابی شدم، چیزی که حتی در کودکی هم در نبود پدر مادرم تجربه‌اش نکرده بودم.من الان متوجه میشم که اون اتفاقات سر جای خودشون من رو به شدت زیاد آزرده خاطر نکردند ولی یک جایی در ناخودآگاه من باقی مانده‌‌اند.مدتی هست که با استرس شدید می‌جنگم، تجربه‌ی من از این استرس و اضطراب با علائمی مثل: احساس ضعف و سردی دست و پا ، احساس ضعف و ناتوانی در دست چپ ، لرزش شدید انگشتان دست چپ، درد در ناحیه کمر(فکر میکنم غده فوق کلیه) ، تپش قلب ، ضربان قلب نامنظم همراه بوده.شاید در ظاهر ساده به نظر بیاد اما زندگی من دچار اختلال شده و تجربه کردن این علائم برای مدت طولانی آزاردهنده هست.راستش این متن رو نوشتم که بگم ما گاهی فکر میکنیم اتفاقاتی که در زندگیمون در حال رخ دادن هست نمیتونه ما رو آزار بده یا اثر بدی روی ما بذاره اما بعد متوجه میشیم که گاهی وقت‌ها احساسات ما چه با خواست خودمون چه به صورت خودکار سرکوب میشن و مثل یک کرم سال‌ها در بدن ما پیله میتنندو در نهایت پروانه‌ای که از اون پیله رها میشه خودش رو می‌تونه در قالب هر واکنشی نشون بده مثل پرخاشگری ، خشم ، گریه کردن سر هرچیز کوچیکی و....امیدوارم که چه من چه شمایی که آسیب دیده هستی راه مقابله رو پیدا کنیم.</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 12:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرهم</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D9%87%D9%85-hgw7zv2yqild</link>
                <description>«تقدیم به مامان که آخرین نخ اتصال من به این دنیاست»اخیرا بیشتر وقت‌ها خودم رو مثل یک بمب ساعتی میبینم که هر لحظه امکان منفجر شدنش هست، مدام از غم و غصه و خشم پُر میشم و مجبورم خودم رو متوقف کنم که کار غیر منتظره‌ای ازم سر نزنه.امشب بالاخره بعد از تمام این پر و خالی شدن‌ها در آغوشِ مامان خالی شدم...بغلش کردم و بدون فکر کردن به این که چه کسی به من یا مامان چشم دوخته و چه فکری می‌کنه گریه کردم،دلم میخواست تا جون دارم زار بزنم اما وقت تنگ بود...مامان فکر می‌کرد به خاطر بابا اینطوری گریه میکنم و میگفت: خودتو ناراحت نکن.و لب‌هام وقتی برای پاسخ دادن به مامان باز شد همین جمله کافی بود تا بتوانم در این متن هم احساسم را به اشتراک بگذارم. گفتم: «رفتم بغلش کردم بوسش کردم نباید اینطوری سرم داد میزد.» برای مامان این جمله در رفتار بابا با من خلاصه می‌شد اما برای من این جمله مربوط به پدرم تنها نبود، من هروقت توی زندگیم اومدم هرکسی رو بغل کردم و بوسیدمش آخرش سرم داد زده...همیشه تا تونستم مثل خورشید پر از محبت شدم و به بقیه تابیدم اما تهش خودم بودم که ازهم پاشیده و ذوقش کور شده.راستش این متن تقدیم به مامان میشه چون هیچ مردی هیچ وقت نمیتونه به اندازه یک زن حتی بچشو دوست داشته باشه، درسته که بچه هم از وجود زن هست هم مرد اما در نهایت اون بچه در بدن مادر تشکیل میشه و با مادر ارتباط میگیره، مرد‌ها هیچ وقت نمیتونن عشق خالصانه رو توی وجودشون پرورش بدن چون هیچ وقت کوچکترین تصوری هم از اون حس مادری زن‌ها که از کودکی همراهشونه ندارن. من انسان کاملی نیستم اما هرجا از من خوبی دیدید مادرم رو یاد کنید ، مادر من زن دلسوز و شجاعی هست نه صرف این که چون مادرم باشه بگم، نه. این حقیقت انسانیتشه، من محبت و مهرورزیدن رو از مامانم به ارث بردم، مادر من همیشه دلسوز آدم‌ها بوده و هست، حتی آدم‌هایی که بهش بدی کنن.مامانِ من تا زمانی که خودم این متن رو نشونش ندم ممکن نیست این متن رو بخونه ولی می‌خوام بهش بگم که:« مامان من بهت افتخار میکنم، نه تنها به تو بلکه به تمام زن ها و مادر ها، مامان واقعیتش به خودمم افتخار میکنم چون برای همه مادری کردم و دل سوزوندم. مامان تو خیلی سعی کردی به من یاد بدی که مهربون باشم اما با هرچیزی نسازم و به آدم‌ها دل نبندم، اما ای کاش از اول بهم یاد می‌دادی مهر مادریم رو خرج هر آدمی نکنم. مامان تو بهم یاد دادی حقمو بگیرم تو بهم یاد دادی رو پای خودم وایسم تو بهم یاد دادی شجاع باشم‌. من خیلی تلاش کردم مامان ولی هیچ وقت نتونستم با شجاعت حقم رو بگیرم از ترسِ طرد شدن و ترک شدن. مامان من آسیب‌پذیر شدم من نتونستم محکم باشم، چون مثل تو از خودم برای عزیز‌ترین‌هام گذشتم.و در آخر، مامان تو دلیل ادامه دادن من هستی تو باعث میشی خوشحال باشم و من رو از این دنیا جدا می‌کنی ، مامان تو معصوم ترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم و همیشه از خدا برای تو خوب می‌خوام. مامان توام من رو دعا کن شاید که دعای تو نجاتم بده.»</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 04:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-i1i8m9j0cd3o</link>
                <description>باید اینجا به اعتراف می‌نوشتم، راستش می‌خوام اعتراف کنم من ۹ از ۱۰‌ ام چون خیلی به آدما بها میدم و محبت میکنم و همیشه صدمو میزارم، ۸ از ۱۰ ‌ام چون اعتماد به نفس ندارم و هرچی داشتم رو آدما تخریب کردن، ۷ از ۱۰ ام چون حتی اگر مورد اعتماد ترین آدم‌ها ازم تعریف کنن باور نمیکنم و فکر میکنم دروغه ، ۶ از ۱۰ ام چون خودمو واسه دیگران نابود میکنم، ۵ از ۱۰ ام چون نمیتونم اگه کسی بهم بدی کرد بهش بدی کنم و زود می‌بخشم، ۴ از ۱۰ ام چون زود به دل میگیرم، ۳ از ۱۰ ام چون پای قول هایی که به خودم میدم نمی‌مونم، ۲ از ۱۰ ام چون همیشه حس ناکافی بودن دارم، ۱ از ۱۰ ام چون هیچ وقت از خودم و کارام مطمئن نیستم، و تا ابد صفر از دهم چون که خودمو سرزنش میکنم، به خودم آسیب میزنم، فقط بابت رفتار و حرف های آدما که من مقصرشون نیستم، تا ابد صفر از دهم چون هیچ وقت یاد نگرفتم اول تو زندگیم خودم مهمم بعد بقیه، صفر از دهم چون نمیتونم بی تفاوت باشم و بی تفاوت بگذرم، صفر از دهم چون برای آدمایی که دوستشون دارم غرور ندارم، صفر از دهم چون که زود اعتماد میکنم ولی همیشه شک دارم، صفر از دهم چون همیشه با ترس زندگی میکنم، صفر از دهم چون وابسته میشم و ترس از دست دادن دارم، صفر از دهم چون هنوزم بین آدما دنبال آدم خوب میگردم......</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایِ تو خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-y9o7tln8yib6</link>
                <description>از آن دسته افرادی بود که به هر چیز کوچکی در این دنیا معنا می‌بخشید..از آنهایی که می‌توانستی حرف‌هایش را از نگاهش بخوانی،میتوانستی از باغچه گل بچینی و برقِ ذوق و شوق را در چشمانش ببینی. آسمان ابری را پرستش میکرد،دانه‌های برف را در دستانش نگه می‌داشت و زمانی که عاشق می‌شد عاشق‌ترین بود،قلبش را پر از عشق می‌کرد و در یک سینی پُر از گل به این و آن تعارف می‌کرد، مانند مخزنی که آب داشته باشد عشق را از قلبش که خارج می‌کردند او را رها می‌کردند و جایِ آنها همیشه در قلبش خالی می‌ماند. در تمام عمرش هر کجا که قدمی می‌گذاشت روحش را آنجا رها می‌کرد تا باد عطرِ آدم‌های مورد علاقه‌اش را برایش هدیه بیاورد، هر کجا که انسانی می‌دید کمی مکث می‌کرد و لحظه‌ای بعد از آدم‌ها در سرش قصه می‌ساخت و تصویر آنها را تا ابد امانت نگه می‌داشت. «که حضورِ انسان آبادانی است»حتی اگر روزی به فراموشی دچار میشد، لا به لای هذیان هایی که می‌گفت میتوانستی رد پای تمام آدم‌هایی که در زندگی‌اش دیده است را دنبال کنی.میتوانستی ردشان را بزنی به اعماق خاطراتش بروی و داستان تمام این آدم‌ها را بخوانی، جا پای بعضی از آنها آنقدر در زندگی‌اش محکم بود که برایشان شعر می‌گفت برایشان قصه می‌خواند برایشان مادری می‌کرد... بعضی‌ها را آنقدر دوست داشت که در نبودشان همان چیزهایی کوچک هم در زندگی دیگر برایش لذت بخش نبودند،اما حضور انسان‌ها او را شاداب و شادمان می‌کرد. روزهایی که انسان‌های مورد علاقه‌اش کنارش بودند از غم و غصه‌هایش شیرینی می‌ساخت و آن را قورت میداد تا مبادا تلخی کند، آن روزها چشمش به هرچیزی بود جز ساعت گذر زمان برایش مهم نبود زیرا در لحظه زندگی می‌کرد و هر ثانیه را می‌چشید، خودش را مانند پروانه‌ای می‌دید که دور شمع می‌چرخد، می‌دانست تهش سوختن است و از نبود آن انسان‌ها آنقدر به خودش می‌پیچد که می‌میرد اما چه فرقی داشت؟ این که او آن‌ها را دوست داشته باشد یا آنها او را؟ می‌دانست بعضی آدم‌ها فقط اندازه یک فنجان چای مهمانش هستند و به آن‌ها بیشتر وابسته میشد، همان هایی که می‌آیند و آمدنشان تا ابد در ذهنت حک می‌شود. در فراموشی و گذر از انسان ها و زندگی تبحر نداشت، اما در عشق ورزیدن و نگه‌داری خاطرات آنقدر ماهر بود که رفتن آدم‌ها را تا ابد یاد می‌کرد.اما تنها یک چیز را تا آخر زندگی‌اش فراموش کرده بود، آن هم خودش بود. آنقدر به آدم ها بها داد که آخر سر مهم ترین چیز در زندگی یعنی خودش را از یاد برد. کبریتی زد و تمام خودش را سوزاند.« برای تمام آدم‌هایی که جایشان در زندگی‌ام خالی می‌ماند» </description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمیده</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-qhmiiwggam8t</link>
                <description>اخیراً متوجه شده‌ام که نوشخوار فکری بیمارم کرده است،صبح را با فکر کردن آغاز میکنم و با همان وضع شب را به پایان می‌رسانیم.حقیقتش را بخواهید برای رهایی از بند افکارم تلاش های بسیاری کرده‌ام، خودم را سرگرم کتاب خواندن کردم خودم را سرگرم نوشتن کردم خودم را سرگرم کار های خانه کردم سرگرم وقت گذراندن با دوستانم و... بله تمامی این کارها مقداری جوابگو بود،انسان هرچه درگیر روزمرگی و هیجانات زندگی باشد فرصت کمتری برای تمرکز بر افکارش دارد. به همین خاطر افراد شاغل معمولا سبک زندگی متفاوتی دارند آنها فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگری را ندارند. در عین حال با تمام این‌ها من باز در دام افتادم و متوجه هستم که مغزم حسابی درحال جنگیدن است، هم مدام افکاری را برای من می‌فرستد هم هشدار می‌دهد که( غرق بشوی میمیری،چه در دریا چه در رویا چه در افکار) متوجه‌ام که از خودم و ذهنم و روحم بسیار کار کشیده‌ام،درد های جسمی وقت و بی وقت و عجیب غریب چراغ قرمز هایی هستند که هشدار می‌دهند اوضاعم مناسب نیست.این روز‌ها تنها دو چیز خوشحالم می‌کند، بستنی و خواب. بستنی چون وقتی بستنی دارم احساس شادی میکنم و خواب چون وقتی خوابم هیچ چیز آزارم نمی‌دهد، نه آدم‌ها نه سروصدای خیابان‌ها نه حتی موسیقی‌هایی که آنقدر به آنها گوش کردم که گوش‌هایم در آن دنیا علیه‌م شهادت می‌دهند،راستش آرامشی که در خواب دارم را تنها یک مکان در این دنیا به من میدهد آن هم طبیعت است، زیرا حتی گاهی که در خواب کابوس میبینم بعد که چشم باز میکنم آنقدر خوشحال هستم که فقط یک خواب بوده که نمی‌توانم احساس آن لحظه‌ام را توصیف کنم.حالا که فرصت بودن در طبیعت را ندارم میخواهم تا می‌توانم بخوابم.به خاطر دارم چندین سال پیش از خوابیدن هراس داشتم، بیشتر شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم و در نهایت صبح زود چند ساعتی میخوابیدم. «میترسم بخوابم و تو خواب بمیرم»«اگه نخوابی دو سه روز دیگه هوشیاریتو کامل از دست میدی»هنوز به طور قطع نمیدانم هنگام خواب روح از بند جسم آزاد می‌شود یا نه و رویا‌ها و کابوس‌های ما به دنیای دیگری مربوط است یا نه اما میدانم انسان در زمان خواب بی‌آزار است.«اگر قرار باشه پیشت بخوابم می‌خوام بدون لباس بخوابم»«چرا؟»«ادما موقع خواب بی‌آزار ترینن» و خواب چنان آرامشی به ذهن آشفته و تن خسته ام میدهد که آرزو میکنم بخوابم تا زمانی که دنیا عوض شده باشد یا این که افکار‌هایم فقط یک کابوس بوده باشند. نمیدانم چه زمانی می‌توانم مقابل افکار‌هایم بایستم و شجاعانه فریاد بکشم و بگویم: (شما تهی هستید تهی از حقیقت.) تا آن زمان میخواهم فقط بخوابم و شاید دیگر هوای بیداری به سرم نزند.</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 01:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ لاله‌های عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-qdzya3wmrbcp-qdzya3wmrbcp</link>
                <description>اینجا بهار بدون تو،هیچ نسیمی دست نوازش بر سرم نمی‌کشد،آنها پیش از تو عطر یاس‌ و بهارنارنج را در سینه‌ام جا می‌گذاشتند..حال هر نسیمی که می‌وزد یاد تو را در قلبم جا می‌گذارد. امسال بهار دردی را به تنم هدیه کرده است،درد عشقی که دشمن کم نداشت.سوگند به خون تمام دخترانِ عاشق،آنهایی که برای عشق از جانشان از خانواده‌شان از گیسِ بلند موهایشان گذشتند و هیچکس حتی بوسه‌ای بر دستان آنها نگذاشت. سوگند به خون پاک و عزیز در رگ‌هایشان اگر جانم را تسلیم کنم حتی در ثانیه های پایانی زندگی‌ام برای آن عشق عزیز اشک میریزم، برای تو نه برای احساس پاکی که در قلبم جوانه زد و تو با بی رحمی و جاه‌طلبی احساساتم را خفه کردی.« اما عزیزم ما همگی حیف بودیم»چشم‌هایمان پر از حسرت نرسیدن‌هایی بود که دردش قلبمان را در سینه می‌فشرد ، دست‌هایمان خالی از گرمی هر دستی و وجودمان پر از رنج‌های گوناگون بود. عزیز من میدانی از چه چیزی صحبت میکنم؟از رنج بی‌پایان زن های عاشق‌ ، از آنها که برای عشق به رنج به درد و به ننگ تن داده‌اند از آنها که هیچ‌کس هرگز فریاد عشقشان را نشنیده است از آنها که عشق را در اشک‌هایشان دیده‌ایم در لرزش دست‌هایشان و در بغض‌های نهفته در گلو‌هایشان دیده‌ایم.به خون این عزیزان سوگند یاد کردم زیرا که من نیز یکی از آن لاله‌های عاشق هستم، من هم روزی تمام تنم برای دیدن عزیزی درد میکرد من هم اشک‌هایم امانم را بریده‌اند..من هم روزی انسانی را وطن خودم دانسته‌ام.زن‌های زیادی در این زمین پهناور دل داده‌اند و دل گرفته‌اند، اما ما دل دادیم و درد گرفته‌ایم ، ای کاش می‌دانستید دوست داشتن در خفا و سرکوب احساسات دردی بیشتر از جدایی دارد ، عزیزم ای کاش تو می‌دانستی بند بند وجودم را غم و غصه گرفته‌است ای کاش می‌دانستی تمام عشق و علاقه‌ام به تو را روی طاقچه‌ای گوشه‌ی دلم گذاشته‌ام تا گرد و خاک غصه و نفرت کِدِرَش کند، تا دیگر نتوانم حتی در جریان فکر های روزمره‌ام تو را جا بدهم، ای کاش می‌دانستی در حسرت آغوشت چنان می‌سوزم که شعله‌های آتش در چشمانم زبانه می‌کشد.و باقی مانده عشقی که به تو داشتم ذره ذره وجودم را می‌خورد و در غم حل میشوم، آنقدر حل می‌شوم که حتی اگر دستت را به سمتم دراز کنی و کمک بخواهی تو را نیز با خودم غرق میکنم، غرق در باتلاق عشقی که برای هردوی ما ساختی ، من در این باتلاق تنهای تنها گیر کرده‌ام و تو نیستی ، هیچ وقت نیستی هیچ وقت نبودی.هیچ وقت بابت زندگی‌ام و مسیر زندگی‌ام در این دنیا پشیمان نبوده‌ام ، اما زن بودن ، دختر بودن شیره جانم را کشیده است ، کمی مانده تا فریادی بکشم و خاکستر شوم.زن بودن درد کمی نبود که عاشق هم شدیم.و عزیزم پایان ما همانجا بود،خودمان را روحمان را تنمان را در راه عشق تمام کرده‌ایم ما با هر بهاری که از راه می‌رسد میان دشت لاله‌های عاشق می‌میریم</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارداد</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-nn9vhj9o3iqc</link>
                <description>راستش هرچی که بیشتر داره میگذره و بزرگتر میشم میفهمم همه چیز بین آدم‌ها قرارداده. مثلا تو وارد یه رابطه میشی و ازت انتظار دارن در مقابل هرچیزی که می‌خوان بهت عشق بدن. مسخره نیست؟ مثل این میمونه که تو مامانتو دوست داشته باشی و اونم در مقابلش هرروز آشپزی کنه...من چطوری میتونم بین این آدما دوباره عاشق بشم و به کسی اعتماد کنم؟ اصلا نمی‌فهمم تعریف آدما از عشق چیه؟ مثلا پول بدی محبت بگیری اسمش عشقه؟ یا چمیدونم گل بخری محبت بگیری عشقه؟جدا حتی این موضوع بین دوستای خودمم هست، تا با کسی آشنا میشی ازت میپرسن که خب حالا فلانی برات چی کار کرده؟ چی گرفته ؟ کجا تو رو برده ؟بابا مگه اون فلانی که من می‌خوام باهاش برم تو رابطه وظیفه داره کارایی که خودم میتونم انجام بدم رو برام انجام بده؟ یا مگه من کالا هستم منو برداره به جاش پول خرج کنه؟واقعا چرا آدما حالشون بهم نمیخوره از این کارای مسخره و قراردادیشون چرا؟آخه مگه عشق این چیزاست؟ عشق اونه که برای لبخند زدن یه آدم دیگه که یه روز باهات غریبه بوده جونتم بدی عشق اونه که کل امید و آرزو‌هات خلاصه بشه تو چشمای معشوقت کل زندگیت بشه یه لحظه دیدنش، هربار که میبینیش از اول دلت بلرزه، هرجا که میری یادش باشی و حتی وقتی کنارته دلتنگ ترین آدم دنیا باشی.عشق اینه ، نه قرارداد های مسخره شما....از تک تک آدمای این دنیا و طرز تفکرشون بیزارم و حتی نمی‌خوام یک لحظه هم توی رابطه‌ای باشم که عشق و علاقش قراردادی باشه.من می‌خوام جوری عاشق بشم که لحظه مرگم حسرت نکشم چرا هیچ وقت تا عمق چشمای هیچکس نفوذ نکردم...من می‌خوام دوست داشته باشم و دوست داشته بشم می‌خوام مثل آیدای شاملو باشم می‌خوام انقدر احساس خوشبختی کنم که فکر کنم یه پرنده تو اوج آسمونم.عاشق،ازاد،رها</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 20:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن..</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-empqkpvffg3e</link>
                <description>زیستن را چه فایده‌ست؟ چرا آمده‌ایم و چرا میرویم؟صبح‌ها که نور آفتاب خودش را به زور در اتاقم می‌گنجاند زندگی شروع می‌شود و شب‌ها که خستگی زورش از من بیشتر است در تاریکی به خواب میروم، و هرروز زندگی همین‌گونه تکرار می‌شود. اصلا تا کجا می‌خواهد تکرار شود؟ چه اجباری به زیستن است؟وقتی می‌خواستیم پا به این دنیا بگذاریم هیچکس به ما نگفت که زندگی چگونه‌ست و اصلا قسمت ما در این دنیا چیست، خانواده‌مان کیست، از کجا آمده‌ایم و کجا خواهیم رفت، نمیدانم چه سرنوشتی‌ست که انسان دارد ؟ به دنیا می‌آید، راه می‌رود، غذا می‌خورد، میخندد، گریه می‌کند، حرف میزند، عاشق می‌شود...چرخه‌ زندگی انسان ظاهری ساده دارد یا به عبارتی همه به دنیا می‌آیند و میمیرند اما فاصله زندگی تا مرگ هر انسانی آنقدر داستان دارد که نگفتنی‌ست.بعضی‌ها در این راه عاشق می‌شوند و به دنبال عشقشان می‌دوند، بعضی‌ها فراتر از درک و فهم انسانی قدم می‌گذارند و غمگین میشوند، بعضی‌ها به حال من یا تو زاری می‌کنند و پژمرده میشوند، بعضی‌ها می‌سوزند و می‌سازند، بعضی‌ها قاتل می‌شوند، بعضی‌ها جیب‌بر می‌شوند و کیف قاپی می‌کنند، بعضی‌ها هم احساسات و روح دیگران را می‌دزدند.نمیدانم از کجا تمام این اتفاقات شروع می‌شود، از زمانی که نطفه بسته می‌شود یا از زمان طفولیت یا از زمان کودکی و نوجوانی... نمیدانم اما هرچه که هست سرنوشت است، یعنی چه بخواهیم و چه نخواهیم هر چیزی که در زندگی‌مان شده‌ایم انتخاب حتمی ما نبوده است،زندگی انسان مانند زنجیر به انسان های دیگر متصل است؛ حالا بعضی‌‌ها زنجیرشان طلاست بعضی‌ها نقره بعضی‌ها بدل، خیلی‌ها هم زنجیری ندارند. تک و تنها کنجی از این دنیا زندگی را در کوله‌ای جمع می‌کنند و با خودشان حمل می‌کنند. هر انسانی بالاخره روزی تمام میشود، فرقی نمی‌کند کجا تمام می‌شود...عصر یک روز سرد پاییزی درست وسط برگ‌های زرد و نارنجی کف پیاده‌رو یا آخرینِ شب بهار آنجا که باد دور سر آدم می‌چرخد و می‌رود یا صبح تابستان میان رنگ‌های شاد و براق...فرقی نمی‌کند کِی و کجا یا اصلا چطور...انسان بالاخره تمام می‌شود بالاخره روحش را در همان مسیر زندگی‌اش می‌گذارد و می‌رود، یا با مرگ می‌رود یا با جریان زندگی.</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلگون</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D9%86%DB%8C%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%86-otvujy6cjzjv-otvujy6cjzjv-otvujy6cjzjv</link>
                <description>(بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.)«بهم بگو»«شبیه توعه»«چطوری؟»«بوی دریا میده،ماسه،شن،موج...صدف»«من هیچکدوم از این‌ها نیستم»«نه، اما فقط دریا نیست. آسمونه..خونه‌ی ستاره‌ها و ماه خورشید،همونجا که آرزو داشتی زندگی میکردی.مهربونه،مثل چشم‌های تو و قلبت. پاکه از سفید پاک‌تر.»«تو فکر می‌کنی پاکی رو بهتر از سفید نمایش میده؟»«به نظر تو پاک‌کن تمیزه؟»«نمیدونم»«پاک کن اشتباه آدم‌ها رو پاک می‌کنه، یعنی هرجا یه نقطه بالا و پایین گذاشتی برات حذفش می‌کنه. اگر زندگی هم پاک‌کن داشت خیلی آسون بود.. بگذریم، منظورم اینه که پاک‌کن ظاهر تمیزی داره ولی خودش رو آب می‌کنه تا اشتباه رو پاک کنه، یه چیزی شبیه به سفید. ذاتش پاکه ولی ازش برای ماله کشی روی اشتباهات استفاده می‌کنن، این چیزیه که ریشه‌هاتو خراب می‌کنه.»«خب؟»« خب این یعنی آبی برای من خیلی پاکه، مثل چشمای تو مثل قلبت،مثل دریا و آسمون»«از اول تعریفش کن»«آبی، مثل مرز بین عشق و نفرته... نه روشنِ روشنش قشنگه مثل عشق محض نه تیره‌ی تیره‌ش مثل نفرت.از جایی که عمق دریا زیاد میشه، آبی تیره به خاطر انباشته شدن آب و موج های بزرگ تا جایی که عمقش کم میشه و آب به ساحل میرسه ، موج های آروم و کوچیک‌تر..آبیِ اقیانوسی میشه.و بینابین این دوتا رنگ، حد وسطش، نیلگون. برای من تو نیلگونی... یعنی وقتی به چشم‌هات نگاه میکنم منو با خودت می‌بری یه جایی وسط دریا و اونجا تنهام میزاری، هرچقدر دست و پا میزنم که به تهِ دریا برسم چشمات عمیق تر میشه. یعنی عشقت برام مثل آبیِ آسمونه وقتِ غروب، اونقدر روشن نیست که از عشقت زده بشم اونقدر هم تیره نیست که نفرت توی دلم بکاره. یعنی وقتی می‌خوام بفهمم قلبِ شیشه‌ایت چقدر شفاف و پاکه به عمق چشمات خیره میشم دریا رو توش میبینم و کل وجودت برام رنگ آبی میگیره.»«تا کجا برات آبی میمونم؟»«تا جایی که به آخرِ پاکیِ روحت برسم»«یعنی..»«یعنی جایی که احساس کنم به جای عشق،نفرت بینمون رو پر می‌کنه»</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 22:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%BA%D8%B2%D9%84-q2ih9edti1ol</link>
                <description>در تمام لحظات زندگی‌ام حسرت خورده‌ام، دقیقا همان لحظه هایی که احساس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم ، احساسی مانند بختک خرخره‌ام را سفت می‌چسبید و می‌گفت: (فلانی را ببین، چقدر خوشبخت و خوشحال است و تو یک دختر بدبخت و بد شانسی که تمام عمرت را صرف مهربانی و کمک به دیگران کرده‌ای و حالا آنقدر تنها شده‌ای که یاسین مرگت را احتمالا هیچکس نخواند.) •در کنج خانه نم کشیده بود. مثل آدم‌های کر و لال به زندگی عادی‌اش ادامه می‌داد. می‌شست،میپخت،جارو میزد، و گاه اگر خیلی احساس تنهایی میکرد، یک چیزی زیر لب می‌خواند. اما بیش از همه چیز، درد مفاصل لاغر و بی‌حالش کرده بود.•«تو دنبال چی میگردی؟»«دنبال خودم»در همین زیرزمین فراموشش کرده‌اند و دو روز بعد که به سراغش رفته‌اند، با جنازه کبود شده‌اش روبرو شده‌اند.می‌گویند انسان را هرچه بنامند در زندگی‌اش شبیه به معنای نامش میشود، غزل نامیدند مرا اما هیچ‌کس نخواند. نمیدانم شاید شاعرِ من نمی‌دانسته چطور شعر بگوید که حتی یک نفر هم من را نفهمید...ای کاش نامی روی من می‌گذاشتند که ریشه‌اش به خوشبختی و خوشحالی می‌رسید. حالا زجرآور ترین بخش زندگی و سرگذشت من، ( غزل) بودن است. چطور بگویم که باور کنید زندگی در کالبد غزل و سخن گفتن با زبان غزل چقدر سخت است. ای کاش شخص دیگری بودم یا ای کاش می توانستم سینه‌ام را بشکافم و قلبم را در بیاورم تا آنقدر غزل بیچاره را وادار نکند پروانه‌وار دور آدمها بگردد و آنها را دوست بدارد.صد بار به غزل گفته‌ام که:( دخترک بیچاره ، کمی هم به خودت فکر کن تو که دستت نمک ندارد ساده؛ می‌آیند مانند یک چسب زخم تو را روی زخم‌هایشان می‌گذارند و زخمشان که خوب شد تو را دور می‌اندازند. ولی غزل حرف مرا گوش نمی‌کند ، آخه مگر میشود آدم انقدر به خودش بد و بیراه بگوید و خودش را سرزنش کند اما باز هم با خودش خوب باشد؟ نه نمی‌شود. خیلی سعی کردم به غزل بگویم باید آدمها و دنیای شیرینش را ترک کند باید از محبت به آنها دست بکشد و خودش را ببیند. راستش را بخواهید من همان غزل بودم همان غزلی که جسمش بالغ شده بود اما روحش غزل پنج ساله‌ای بود که آدمها را با عشق در آغوش می‌کشید ، غزل خیلی سعی کرد غزل کوچولو را نجات بدهد خیلی اما موفق نشد، چطور دنیای بچگی‌اش را خراب میکردم؟ و به او میگفتم آدم‌ها آن چیزی که نشان می‌دهند نیستند؟ بچه است دیگر، نمی‌فهمد.....و ای کاش زخم زبان‌ها و تیر هایی که آدم‌ها به جانم می‌زدند به خودم می‌زدند نه به غزل کوچولو و آرزوهایش و دنیای شیرینش.</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 03:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور آدم بهتری باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-zxodm8krks06</link>
                <description>بالاخره موضوع امروزم رو برای نوشتن پیدا کردم و جدا چقدرم موضوع کاربردی‌ای هست.من واقعا نمی‌دونم از دید دیگران چطور آدمیم، یه آدم انتقاد پذیر یا آدمی که به هیچ عنوان نمیشه بهش انتقاد کرد ولی به صورت کلی من همیشه توی زندگیم متوجه اشتباهات رفتاری خودم هستم، برای مثال من آدم خیلی زود رنجی هستم و همیشه اطرافیانم اینو میگن و منم میپذیرم ، زود رنج بودن در مرحله اول شاید چیز آنچنان بد و بزرگی به نظر نرسه ولی من زود رنج پرومکسم:) متاسفانه من یه عادت بدی که دارم اینه که اگر قهر کنم( قهر) روی این واژه تاکید میکنم چون ناراحتی با قهر کردن فرق داره؛ اگر قهر کنم هیچ وقت دلیلش رو نمیگم و ساکت میشم و قسمت بد ماجرا اینه که من زود قهر میکنم همون بحث زود رنجی، راستش خیلی مدت زمان زیادی روی خودم کار کردم تا کمتر قهر کنم و واقعا هم قهر کردنم کمتر شد و یاد گرفتم مشکلاتم رو بیان کنم اما متأسفانه اینجا هم دچار یه معضل دیگه شدم ، جدیدا دیگه وقتی ناراحت میشم انگار در تلافی سالها سکوت هیچ چیز رو توی خودم نمیریزم و به جای این که با قهر و سکوت نشون بدم ناراحتم هرچی که توی ذهنم هست رو به زبون میارم ، این کار خیلی کار اشتباهیه چون که آدم واقعا باید متوجه بشه که تو چه موقعیتی هست و تمام خصوصیات اخلاقی طرف مقابل و شرایط اون رو هم در نظر بگیره، من متاسفانه به خاطر آسیب‌هایی که قبلاً دیدم و سکوت هایی که در برابر توهین های دیگران میکردم الان یکم زمان ناراحتی و عصبانیت دچار تنش میشم و ممکنه طرف مقابلم احساس کنه من حالت تهاجمی و حالت حمله دارم، دارم سعی میکنم این موضوع رو درست کنم البته ناگفته نماند که این قضیه بهم کمک کرده آدم سرسخت تری باشم و به موقع به هرکسی جواب درخور خودش رو بدم ، نکته مثبت این قضیه همینه که من دیگه بدون ترس میتونم حرفام رو بزنم ولی نکات منفیش هم کم نیست ، پس من سعی کردم اینطوری باشم: وقتی با کسی بحث میکنم به جای واکنش آنی و در لحظه یکم صبر کنم تا ذهنم آروم بشه و بهتر تصمیم بگیرم و با آرامش حرف بزنم ، اما این فقط در مواردی صدق می‌کنه که هم طرف مقابل احترام من رو داشته باشه هم من احترام اون رو . اگر قرار به ( دعوا ) باشه نه بحث کردن نمیتونم آروم بگیرم. در کل به نظرم پروسه ( چطور آدم بهتری باشیم) خیلی چیز جالبیه، این که آدم خودش بدونه که چه رفتار های غلطی داره و اون ها رو بپذیره نکته خیلی مثبتیه.پس من از امروز تصمیم گرفتم یه لیست واسه خودم درست کنم از تمام رفتار‌های اشتباهم و سعی کنم اصلاحشون کنم ولی در عین حال سعی میکنم همین اصلاح هم با سیاست باشه ، چون نمی‌خوام تبدیل به یه آدم ساکت و بی زبون بشم فقط می‌خوام آدم بهتری برای خودم و اطرافیانم باشم و من بتونم احساساتم رو کنترل کنم نه احساساتم من رو.</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتِ مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-fm7ifiyiggsj</link>
                <description>نمی‌دونم چطور و چقدر دیگه باید بریزم تو خودم و خاکستر بشم ولی می‌دونم وضعیتم داره شبیه میشه به تو، یادته بهم گفتی اگر فقط یکم دیگه ادامه بدیم و جواب زنگاتو ندم کل احساساتت میمیره؟ و نمیتونی اونجوری که باید بهم توجه کنی؟ من بهت گفتم اشکال نداره من راضیم حتی به همین توجه کم و تو گفتی ولی من همیشه از دور مراقبتم و بودی..تا وقتی که مامانت مُرد و فکر میکردی من حلالت نکردم و اه من زندگیتو گرفته...(پ.ن : این آدم دیگه تو خواب هم ممکن نیست حرفای منو بخونه)در کل خواستم بگم دارم اینطوری میشم ، احساساتم داره میمیره و کسی از دور مراقبم نیست حتی ... بهم بگو چطور احساسات بیچاره‌م رو نجات بدم؟ چقدر تلاش کنم تا قلبم توی خون خودش غرق نشه؟ تو چی کار کردی؟ می‌دونی این روزا شبیه به ایوان ایلیچم:(تلخ‌ترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچ‌کس آن‌جور که او می‌خواست غم او را نمی‌خورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه‌چیز دلش می‌خواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند.)مثل طفلی ناز و نوازشش کنند و رویش را ببوسند و برایش اشک بریزند..هیچکس غم‌ من رو نمیخوره...( از اون حرفایی که نمینوشتم میترکیدم) </description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غُر غُر روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-z43w61jz2oa8</link>
                <description>امروز از اون روز هاست که از زمین و زمان شکایت دارم. امروز صبح با گریه شروع شد چرا چون که طبق معمول انقدر با فکر های مختلف خوابیدم که کابوس دیدم ، بیدار که شدم کاملا مطابق میل باطنیم خواب رو به کلاس ترجیح دادم و اصلا هم پشیمون نیستم، احتمالا تا چند ساعت دیگه بابا میاد و نصیحت‌هاش رو از سر میگیره: غزل نمی‌خوای کاری بکنی؟ همه زحماتت به باد می‌ره و...نه واقعا صادقانه نمی‌خوام کاری بکنم، نه که خیلی آینده‌م تضمینه که الان بخوام با جدیت درس بخونم و برام مهم باشه. این از درس که واقعا فکر کردن بهش هم مغزم رو درد میاره بس که بلاتکلیف و سردرگمم‌. از اون ور به این فکر میکنم که خدایا این همه آدم یعنی توی این همه آدم یه آدم درست وجود نداشت سر راه من قرارش بدی؟ تحمل دوستام دیگه سخت شده ، یه طوری رفتار میکنن که دارن برام شبیه به طفل های شیرخواره میشن ، انگار نه انگار که وقتشه زندگیشونو جدی بگیرن هرچی که بهشون میگی بس کنید یه فکر بکنید به حال این وضعیت خودتونو جمع کنید. اگر با این جدیت با بچه کوچیک حرف میزدم حتما اون بچه یه فکری به حرفام میکرد.یعنی فقط از این زندگی و این دنیا تنها بهره‌مندیشون غذا خوردن و قد بلند کردنه، کاش یکم فکر هم میکردن یعنی واقعا التماس تفکرررر ، خدایا سرم داره از دست این همه پوچی و به درد نخوری آدما میترکه.حالا بیا همه چیز رو تحمل کن، نمیشه واقعا نمیشه با این حجم از بلاتکلیفی چی کار کنم؟ درس بخونم بعد به خودم میگم خب تهش که چییی؟؟؟ همه چی رو هواست الان درس خوندن من آب تو هاون کوبیدنه، غیر این که جهت اطلاعات عمومی بخونم وگرنه به نیت امتحان و کنکور و فلان وقت هدر دادنه. واقعا اگر اینجا غر نمی‌زدم از عصبانیت منفجر میشدم </description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D9%85%D9%8E%D8%B3%DB%8C%D8%B1-cigxwrzt8xvg</link>
                <description>ای کاش فقط پنجاه سال زودتر به دنیا اومده بودم..پنجاه سال، آره یه عمره..شاید اگر خیلی زودتر از اینها به دنیا اومده بودم می‌تونستم آدمی که می‌خوام رو پیدا کنم،همون آدمی که بتونم باهاش زیر سایه‌‌ی درخت بهار نارنج بشینم و ازش بپرسم دنیا براش توی چه کلمه‌هایی خلاصه میشه؛ بتونم بهش یه لنگه گوشواره بدم و ازش بخوام هروقت احساس کرد من هم توی اون کلمه ها هستم گوشواره رو به من برگردونه تا جفت بشه، شاید می‌تونستم باهاش نصف دنیا رو بگردم و شعر بخونم..توی هر دشت بایستم و گل بچینم ، یه سبد بهار بچینم یه سبد توت..شاید هیچ وقت توی این مسیر دستمو ول نمی‌کرد. حالا چی؟ اصلا کسی دستشو رو به من میده تا من بدونم دنیا براش تو چه کلمه‌هایی خلاصه میشه؟ </description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 10:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر مورد علاقه‌ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@she_spid/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85-iwgcuqxrrore</link>
                <description>شعر های او حتی اگر پیرامون یک موضوع سیاه و تاریک شکل بگیره همیشه روزنه‌ای به روشنایی داره ، خود او هم میگه: در انتهای اندوه دریچه‌ای روشن گشاده است.. وقتی ما می‌شنیدیم « از پنجره به خیابان نظر کنید ... خون را به سنگ فرش ببینید خون را به سنگ فرش » برای ما کافی بود ای عشق چهره‌ آبیَت پیدا نیست...  به قول شاملو هزار چشمه نور می‌جوشد در دلم از یقین... شاملو میخونی؟</description>
                <category>qazal</category>
                <author>qazal</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 11:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>