<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیدا وزیریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sheida.vazirian</link>
        <description>من یک چراغم و  راوی قصه های واقعی،حرفهام به درد آدم های عادی میخوره نه ماورائی:)در اینستاگرام با آیدی sheida.vazirian و یا آیدی فارسی شیدا وزیریان هستم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:11:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1513183/avatar/f035Lv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیدا وزیریان</title>
            <link>https://virgool.io/@sheida.vazirian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به کمال نرسیدن قشنگ تره،یه جور ناتمومیِ خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@sheida.vazirian/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-jka7varrw9yv</link>
                <description>شیدا هستم از قبیله وزیریانبه کمال نرسیدن زیباست،یعنی چی؟امروز داشتم به این فکر میکردم خیلی چیزها تا قبل از رسیدن خیلی خواستنی تر اند.مثل مسیر اند که تو به شوق رسیدن طی میکنی و وقتی میرسی،دقیقا بخاطر همین رسیدن شوق و ذوقی نداری.مثل روزهای قبل از وصال به معشوق،اون لذتی که نظربازی ها،پیامک ها و ریپلای هایِ محترمانه دارند،اون حد و حریم و قانون های نانوشته که نمیدونی از کجا اومده،خیال پردازی های خوش رنگ و ملیحی که هر شب توی ذهنته برای وقتی که رسیدی و داشتیش و مال تو شد، همه این ها دقیقا قبل از به کمالِ رابطه رسیدنه.این زیباست و همین محرک میشه برای خواستن بیشتر،و خب من این کال بودن هارو به کمال ترجیح میدهم.کال بودن اوایل شروع یک مهارت جدید،کال بودن سن نوجوانی،کال بودن ماه های اول شروع شغل جدید و هزارتا چیز دیگه.نمیدونم...نمیدونم تونستم بهت بگم به چی فکر میکنم یا نه، ولی میخوام بگم این مسیری که داریم طی میکنیم، دقیقا مفهوم جوانییه،همین کال بودن در هر چیزی.پیر بودن؟پیری همون مفهومِ کماله،وقتی دیگه در بند و اضطراب و انتظار رسیدن به چیزی (هر چیزی و مفهومی) نیستی، وقتی از کال بودن و نابلدی ها و نقطه شروع بگذری و برسی به آخر و مقصد ، پیر شدی.پس مهم نیست چندساله ای،مهم اینه که بعد از هر کمالی میشه دوباره کال بودن جدیدی رو شروع کرد،توی رابطه ها هم میشه،هر روز میشه مثل یک سیب سبزِ کال ِ نرسیده از نو عاشق اون آدم شد، و این خیلی عجیبه!نظر تو چیه؟</description>
                <category>شیدا وزیریان</category>
                <author>شیدا وزیریان</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 09:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه کله حرف</title>
                <link>https://virgool.io/@sheida.vazirian/%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-ipggu2kieyqu</link>
                <description>خیلی وقته اینجا ننوشتم.خواستم کمی از حال بنویسم.توی اپ کست باکس،به یه اپیزود موسیقی بیکلام مخصوص مدیتیشن گوش میدم.در کنارش سند حسابداری میزنم و از بس این شغل بی نیاز به تخیل و ابداعه،اونقدر گس و بی مزه است،که خیالم به همه جا سرک میکشه.همین حالا به این فکر میکنم که اگر به جای این کیبورد زشت سیاه و این فضای کسالت آور،توی یک اتاق نورگیر بودم که صدای موسیقی بیکلام از متنهی الیه اتاق نشیمن می اومد،و صدای آرام تیک تیک ساعت،جیک جیک گنجشک های روی درختِ پشت پنجره اتاقم-که چند شاخه ای از درخت سبز تپلیش اومده توی اتاق- و صدای سوت نرم کتری روی گاز، چقدر آرام بخش بود!منتهی من اینجام پشت میز قهوه ای،زل زده به مانیتور با درد گردن و کتف سمت چپم،صدای مردها و کارگرها و کولر،وسط ثبت سند و چک و لیست قیمت اخرین بارها و ....اینجا مثل سکوییه که میخوام تلاش کنم چندسال دیگه برسم به اون اتاق نور گیر با دیوار های سبز.به امید اون اتاق نورگیر سبز بدرود</description>
                <category>شیدا وزیریان</category>
                <author>شیدا وزیریان</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 12:58:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه با صبحانه گَس???</title>
                <link>https://virgool.io/@sheida.vazirian/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%AF%D9%8E%D8%B3-u4fzpchqqfsh</link>
                <description>امروز صبح با انرژی از خواب بیدار شدم.و در راه هایده شنیدم و به آسمون خیره شدم و چندتا عکس هم گرفتم که در اینستاگرام منتشر کنم.الان با خودتون میگید : وَووو خب جونت درآد چیش گَس بوده؟یکی از همکار هام اخراج شده،یعنی قرار بوده از فروردین اخراج بشه اما ترجیح داده خودش بره تا با احساس بهتری بره.(البته این نظر منه!)خب باید بگم باوجود اینکه خیلی حرصم میداد و گاهی اوقات دلم میخواست بدون خجالت با انگشتم پاسخگو باشم اما واقعا از رفتنش ناراحتم چون در هر حالتی اینجا بود و به خندیدن های بلند بلندشششش که کل شرکت میشنید و به سلام های پر انرژی 20 ساله اش و به کل کل های نوجوانانه اش عادت کرده بودیم.کلا از رفتن آدمها خوشم نمیاد،با اینکه ایمان دارم خدا مقصدی برای رفتن ما داره ، اما هر وقت کسی میره یک جای خالی از خودش میگذاره ، که قطعا زمان اون جای خالی رو سُمباده میزنه اما خب سخته دیگه،نیست؟در نهایت همه این حرفها یک چیزی مثل سوزن خیاطی زهر دار میره توی جا سوزنی آدم.چی؟نداشتن اخلاق حرفه ای در اکثر فضاهای کاری ایران.یعنی اصلا کسی نمیدونه حرفه ای خداحافظی کردن یعنی چی،نه مدیر نه کارمند.گاهی اوقات که 80% مواقع هم هست مدیریت برخورد حرفه ای با پرسنلش نداره که اونها آموزش ببینند و متوجه بشن رفتن از محیط حرفه ای شبیه کات کردن با پارتنرت نیست که با یک پیامک بگی : بای فور اِوِر.یه قرار داد مینویسیم که اگر به جای کلمه تف بریزیم روی کاغذ ارزشمندتره از بس یک طرفه و غیر منصفانه و غیر حرفه ایه.چهارتا سفته از آدم میگیرند که انگار خلبان گُلدن تایپ استخدام میکنند،از طرفی منِ کارمند رو با فرهنگ و قانون و درخواست سازمانی خودشون آشنا نمیکنند اما سر بزنگاه یقه ات رو میگیرن که این چه شکر قهوه ای بود تو خوردی؟؟؟به امید روزی که کار در ایران از حالت برده داری و زرنگ بازی دربیاد و کمی حرفه ای و سالم باشه،خونه اول ما محل کاره و خونه هامون لَشاب خونه است،جایی که در آن لَش میکنیم و گاهی هم جنگ اعصاب داریم.روابط خونه رو کمی سخت تر میشه کنترل کرد ولی محیط کار رو میشه با ضوابط و چفت و بَست محکم کاریش کرد.ببخشید خیلی حرف زدماگر شما هم غُری نقی شکایت فُحشی ناسزایی در باب کار دارید بریزید بیرون.</description>
                <category>شیدا وزیریان</category>
                <author>شیدا وزیریان</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 10:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی اتوبوسی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-vhjmab7wkps9</link>
                <description>اول سلاماین اولین پست منه،شاید جز خودم کسی نیم نگاه خریدارانه هم بهش نندازه!که خب،حیفه واقعا.و ایشون هم منم.من رو بهتر میشناسید اگر همراه من باشید اینجا و آنجا در اینستاگرام.امروز بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم،خودمو رسوندم به میدان بزرگمهر.خیلی وقت بود از پشت شیشه های گُنده اتوبوس به شهر نگاه نکرده بودم،پرده های طوسی نخ نمای زشتش رو کشیدم کنار و عینک آفتابیم رو نزدم.اجازه دادم چشمهام کمی نور ببینند،نه که از اون آدم های حساس باشم که خیلی مراقب سلامتی چشمشون اند نه!ماجرا اینجاست که خونه ما نور نداره و دفتر کارم هم نور نداره و از قضا روزهای تعطیل اونقدر خواب باهام لاس میزنه که حال بیدار شدن و دیدن آفتاب دلچسب 9 صبح رو ندارم.به خیابون نگاه کردم،به زن های رو به روم که هرکدوم یک شکل بودند،یکی داشت چرت میزد تا برسیم به سبزه میدون،فکر میکنم از اون مادرهای سحرخیز بود که میخواست قبل از شلوغی میدون کهنه خریدش رو بکنه و برگرده و نهارش رو بگذاره روی بار.به دختر چشم سبز رو به روم که از ریتم انگشتش روی کیف وِرنیش حدس میزنم آهنگ شیش و هشت میشنید.از خیابون بگم،از اینکه هربار باخودم میگم کِی و چرا و چگونه این سلیقه *پایین تنه مردانه* بر اصفهان و حتی ایران حاکم شد که کل شهر رنگهای کِرم و قهوه ای و طوسی و...رو برای نمای مغازه و خونه و هر چاردیواری ای انتخاب کنند:/خُب چرا نباید سبز باشه؟چرا بقالی ها رنگ بی نظیر نارنجی رو به جای کِرمی بی جون انتخاب نمیکنند؟چرا نونوایی ها تصمیم نمیگیرند صنف زرد قناری باشن؟و اما بعددر مسیر پادکست شنیدم.مهمان پادکست خنده های شیرین داشت و از ته دل میخندید،و این باعث پرانرژی شدن شنونده می شد،اما اما نگم براتون(ولی میگم) خانمِ مهمان بی اندازه عه عه عه میگفتند.و این واقعا مثل این بود که در خسته ترین حالت ممکنت داری در خوابی عمیق و لذت بخش غرق میشی که هر از گاهی چیزی بهت میکوبه!و اون یک سَگَک کمربنده که زیر تشکت مونده.قسمت تلخش اینجاست که من نمیتونستم این سگک لعنتی رو از زیرم بکشم بیرون و روانم زخم شد.اما ارزشش رو داشت.فکر کنم برای پست اول کافیه امیدوارم خونده بشه و روان زخمی خونین من التهاب پیدا کنه.ارادتمندشیدا وزیریانِ نورزادِ سبزپرورِ اَبرکیِ چهل تیکه مقیم امروز</description>
                <category>شیدا وزیریان</category>
                <author>شیدا وزیریان</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 11:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>