<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شرمینه مرادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shermineh9271</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/960352/avatar/fzYvCq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شرمینه مرادی</title>
            <link>https://virgool.io/@shermineh9271</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«قصه هایی برای نترسیدن»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-sv2vwkkhlkiw</link>
                <description>بی‌تعارف بگویم، در این سی‌وسه سالی که از عمرم گذشته، کمتر سراغ کلاسیک‌های زبان فارسی رفته‌ام. نه از سر بی‌علاقگی، که از سر دلزدگی‌ای قدیمی؛ دلزدگی‌ای که بیشتر یادگار همان سال‌هایی‌ست که ادبیات را با امتحان و اضطراب به خوردمان دادند. این یک تصادف نیست. به نظر می‌رسد نظام آموزشی کاملاً عامدانه، شاهنامه ــ قله‌ی ادبیات کلاسیک یک ملت ــ را به حفظ کردن نام شاعر، قرن نگارش و پیدا کردن چند آرایه‌ی ادبی تقلیل داده است تا میان آن و نوجوان و جوان ایرانی فاصله بیندازد. این فاصله‌سازی عجیب بوی خیانتی حساب‌شده می‌دهد. راستش چند بار تا آستانه‌ی شاهنامه‌خوانی رفتم، اما هر بار خاطره‌ی شب‌های امتحان ادبیات، مثل دستی از پشت یقه‌ام را گرفت و عقب کشید. ترجیح دادم چند بیتی شعر نو بخوانم و بس. نه این‌که بخواهم بگویم کلاسیک بر نو برتری دارد؛ خیر. مسئله اتاق فکریست که تا مغز آموزش‌وپرورش نفوذ کرده، سانسوریست که لابه‌لای کاغذ کتاب‌های درسی لانه کرده و میان سطرها نفس می‌کشد. راستش را بخواهید، هنوز هم از نزدیک شدن به شاهنامه کمی می‌ترسم. هنوز خاطره‌ی امتحان‌ها گوشه‌ی ذهنم کمین کرده. اما این روزها که ایران در دست ضحاک زمانه است، به خودم آمدم و به فکر فرو رفتم که نمی‌توانم تا ابد بنشینم و مدام دنبال مقصر بگردم. باید قدم بردارم. قدم‌هایی شاید کوچک اما به سهم خودم کارآمد. با خودم تکرار می‌کنم: سنگ بزرگ علامت نزدن است. شاید اگر بخواهم دست به شاهنامه شوم، باز هم با یادآوری شب‌های امتحان، حس کنم لبه‌ی پرتگاه هستم، پاهایم بلرزد و پا پس بکشم.اما امروز تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم همراه با پسرکم، دانه‌به‌دانه، شخصیت‌های اثرگذار شاهنامه را ساده و بی‌واسطه بخوانیم. نه برای اسطوره‌سازی‌که برای فهمیدن. با کاوه شروع کردیم؛ آهنگری که قدرتش از نسب قهرمانی نبود. کاوه در نقطه‌ای فریاد زد که انتخاب‌ها ته کشیده بودند. یا باید فریاد می‌زد‌ یا به همدستیِ بی‌صدا تن می‌داد. ایستادن او نه شجاعت افسانه‌ای که آخرین شکل باقی‌ماندن انسانیت بود. حالا که این سرزمین پر از کاوه‌هایی‌ست بی‌سپر و بی‌سلاح، کاوه‌هایی که دادخواهی را به قیمت جان تمرین می‌کنند، شروع از او برای من انتخاب نبود که ضرورت بود.‌ شاید یکی از شکل‌های مبارزه‌ی ما مادران این خاک همین باشد:قصه‌ها را از زیر خاک بیرون بکشیم و ریشه‌ها را پیش از آن‌که دیر شود به دست فرزندانمان بسپاریم.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 00:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سوگ شرقی»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-gc94hntudflf</link>
                <description>دسامبر تند و تیزی را پشت سر گذاشته‌ام. چند ماهی‌ست با تاریکی دست داده‌ام و نرم‌نرمک دل به دل سرمای استخوان‌برانداز ژانویه داده‌ام. از رگ گردن هم نزدیک‌تر شده است. هرچقدر هم که تقلا کنم، باید با او زندگی مسالمت‌آمیزی داشته باشم؛ دست‌کم نیمی از سال. در قلبم اندازه‌ی یک دنیا درد دارم و در سرم، به سنگینی یک توپ چهل‌تکه فکر. همان‌قدر تکه‌تکه، همان‌قدر وصله‌وپینه‌شده. تلاش برای فراموش کردن تصویر هواپیمای فروپاشیده بی‌فایده است. تصور لحظه‌ی فروپاشی یک دم رهایم نمی‌کند. تکه بددوختی‌ست. جوالدوز هم کارساز نیست؛ مدام سُر می‌خورد و خود را به وحشی‌ترین شکل ممکن جلوی چشمانم پهن می‌کند. افکارم با من سرِ قوز افتاده‌اند. دست‌وپا زدن برای انسجام توده‌ی افکار پراکنده‌ام به‌غایت نفس‌گیر شده است؛ درست مثل شنا در باتلاق.فریاد کودکانه‌ای در سرم طنین می‌اندازد؛ رفته‌رفته اوج می‌گیرد. چیزی شبیه صدای ناخن روی تخته‌سیاهِ مدرسه‌ای متروکه که بوی بیات‌شدگی از هر گوشه‌وکنارش به مشام می‌رسد. تصور شعله‌های زبانه‌کشیده در چشمان بهت‌زده‌ی یک کودک، زخم‌زننده‌ترین تصویر دیده‌شده با چشمان غیرمسلح است. نور در چشمانش فرود می‌آید؛ به برندگی یک شمشیر دودم. امانش نمی‌دهد. چشمانش را تنگ می‌کند. پَرپَر می‌شود و هر گلبرگ به سمتی روانه. گلبرگ‌ها لابه‌لای لایه‌ای از دود غلیظ رنگ می‌بازند. پچ‌پچ‌های عاشقانه‌ی دو زوج را می‌شنوم. لابه‌لای عاشقانه‌هایشان، سر اینکه گلدان فیروزه‌کوبی‌شده‌ی یادگار ماه‌عسلشان را کجای خانه بگذارند، کمی تلخی می‌کنند. از پنجره، نزدیک شدن گلوله‌ی آتشین را به تماشا می‌نشینند؛ همین‌قدر تسلیم. دست هم را می‌فشارند؛ محکم. رنگ پریدگی دست دختر، نشان از انجماد خون در رگ‌هایش می‌دهد. دست پسر، آنی رد ناخن‌های دختر را پذیرا می‌شود. دهان باز می‌کنند تا آخرین عاشقانه‌هایشان را روانه‌ی جان هم کنند. با دهانی نیمه‌باز، چشمانشان را برای همیشه می‌بندند؛ کمی تلخ، اما هنوز هم شیفته. باز هم تلاش مذبوحانه‌ای برای به دست گرفتن افسار افکار ازهم‌گسیخته‌ام به خرج می‌دهم؛ بی‌فایده است. صدای بعدی بی‌رحمانه‌تر در سرم جان می‌گیرد؛ بلند و بلندتر می‌شود، مثل صدای نزدیک شدن چاپاری که حامل خبر ناگواری باشد. جوانی چهارشانه جلوی چشمانم قد علم می‌کند. بی‌قراریِ باد در سرش از فرسنگ‌ها دورتر هم قابل تمیز است. زبان بدنش، جوان‌سری‌اش را تمام‌قد به نمایش می‌گذارد. حرکات خرد و کلانش، همگی گل‌درشت‌اند. انگار می‌خواهد با هر حرکتش، پیر و جوان و زن و مرد را شیرفهم کند که بالاخره او هم در این هفت آسمان — که حالا طیاره‌اش بر فراز یکی‌شان در حرکت است — ستاره‌ای دارد. دیری نمی‌پاید که ستاره‌اش بی‌فروغ می‌شود. مادری بی‌قرار جلوی چشمانم رژه می‌رود. شوق دیدار تنها پسرش از قاب نگاهش به هر طرف تراوش می‌کند. تپش قلبش بالا و پایین رفتن سینه‌ی قمری ای در دل سرمای زمستان را تداعی می‌کند. از ریتم خارج می‌شود و دمی بعد، خاموشیِ یکدست.به خودم نهیب می‌زنم که باید هرچه سریع‌تر، پیش از آنکه سوگواریِ شرقی مسلکم مقابل جماعتی که هیچ‌گاه عمق اندوهم را درنخواهند یافت افشا شود، از این افکار رهایی پیدا کنم. جبر جغرافیا. سوگ شرقی، سهمِ زاده‌ی مشرق زمین.— صبح بخیر.با حرکتی اغراق‌شده‌ی سر که بی‌حوصلگی‌ام را پوشش دهد، پاسخِ صبح‌بخیرِ خالی از روح همکارم را می‌دهم. پا می‌جنباند تا فوجِ سؤال‌هایش را شلیک کند. زبانم را چنان به بند می‌کشم طوری که گویی از ازل، سر تا پا خالی از کلمه بوده‌ام. با فشردن دندان به دندان و زبان به سقف دهان، بغضم را تا حدی مهار می‌کنم. دیری نمی‌پاید که اشک امانم نمی‌دهد.‌ جوهره‌ی سوگ شرقی همین سرکشی‌اش است. باید زودتر عنانش را دست می‌گرفتم.اشک امانم نمی‌دهد…</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 11:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«انقلاب امید»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ugruewwulusr</link>
                <description>چند صباحیست هوا خاکستری‌ست؛ انگار چرکِ جهان روی تنِ آسمان واژگون شده باشد. روی شهر، روی خیابان‌ها، روی خانه‌ها، و چند قطره‌ای هم روی دلِ ما.میان باد، بال‌بال می‌زنم اما هرگز نمی‌خواهم امید را از خودم قیچی کنم. حتی اگر با عصای موسی میان خودم و سیاست دریایی از انکار باز کنم، باز هم بویش می‌رسد. باز هم گردی از این جهان، خواه با نسیمی نامحسوس و خواه با گردبادی بی‌امان مرا با خود می‌برد و بی‌اجازه روی ریه‌هایم می‌نشیند. به گمانم هیچ‌کس بیرون از این هوا زندگی نمی‌کند، حتی اگر لجوجانه دست و پا بزند.دلم نمی‌خواهد بازیچه‌ی دلواپسی مزمن بی‌صورتک این روزها شوم. این هیولا که وقت و بی‌وقت از لابه‌لای قفسه‌های فروشگاه‌ها، از پشت پنجره‌های بسته، از میان پست‌های اینستاگرامی و از دل کتاب‌هایی که قرار بود پناه باشند سرک می‌کشد و با وقاحت زُل می‌زند. حتی از لابه‌لای اسباب‌بازی‌های هزاررنگِ گوشه و کنار خانه یقه‌ام را می‌گیرد؛ انگار کودکی هم دیگر در امان نیست.بارِ این خاکستر دیگر ناجور روی دل آسمان سنگینی می‌کند. دلم می‌خواهد سینه‌اش را بشکافم و از شرِ این زیستنِ نیم‌بند خلاصش کنم. باید نور بزاید و سفیدی؛ دیگر جایی برای این خاکستری معلق نیست. ابرهای خاکستری باید چهارگوشه‌ی آسمان را ببوسند و پهنه را به دست کارکشته‌ها بسپارند. وقت آن رسیده که سفیدی، نه از سر معجزه، بلکه از فرط سماجت، پیروز شود.با این فکرها می‌خوابم. صبح، همه‌چیز سفید است. چشم‌هایم به این لحظه می‌چسبد و چیزی درونم سبز می‌شود. دلم می‌خواهد نگاهم راه برگشت به خاکستر را گم کند. چشمی که یک‌بار جرأت دیدن نور را پیدا کرده باشد، دیگر تن به خاکستر نمی‌دهد.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 16:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«طوطی برزیلی در دیار فرنگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF-uywjtbqehivr</link>
                <description>پیدا کردن آرایشگری آشنا با موی شرقی جماعت — با ضخامتی نزدیک به سیم‌بُکسل— آن هم در قلب دیار فرنگ، گاهن کاریست در حد مأموریت‌های ناممکن. آخرین باری که کله ی مبارک را به دستان نه‌چندان پرتوان آرایشگر اجنبی سپردم، نتیجه چنان بود که تفاوت معناداری میان خودم و یک طوطی برزیلی احساس نکردم. از قِبَل همین شباهت ناخواسته، آن‌چنان در نقش فرو رفته بودم که گاه‌به‌گاه، عین جملات اطرافیان را—با همان انتخاب کلمات و همان لحن—تکرار می‌کردم و در طبق اخلاص تحویل خودشان می‌دادم. تراژدی دقیقاً از جایی آغاز شد که جماعت، تاب شنیدن پژواک صدای خودشان را نداشتند و پس از شنیدن گفته‌هایشان از زبان من، چنان آتش خشم به جانشان می افتاد که انگار نه انگار همان چند دقیقه قبل تر خودشان صاحب‌سخن بوده‌اند. به گمانم چندان هم خلاف عدالت نیست اگر گاهی و فقط گاهی امکان همنشینی با همذاتان فکری‌مان فراهم می‌شد؛ شاید این‌گونه کمی منصف‌تر می‌شدیم.به هر روی، غریب‌پرستی و اعتماد کورکورانه هم تاوانی دارد. تاوانی که من، به جرم غاز پنداشتن مرغ همسایه و ارجح دانستن سلمانی اجنبی بر وطنی، بی‌کم‌وکاست پرداختم. ماجرا داشت بیخ پیدا می‌کرد که سر و کله ی سیما‌خانم نامی پیدا شد؛ تازه‌ از مام‌ وطن‌ کنده‌ای در هیأت فرشته ی نجات. سیما‌خانم هنوز گردِ راه از تن و چهره نروبیده مشتری‌های بالقوه و بالفعلش را تور کرده بود. گویی کاسبکاری نه شغل، که ژن غالبش بود. پس از قرقره کردن مشتی لاف و گزاف درباره ی فلان دوره ی آموزشی و بهمان تجربه ی کاری، نظر کارشناسانه‌شان را درباره موهای من اعلام کرد.روز موعود، با دلی دوپاره و پاهایی به غایت مرتعش—یادگار تجربه ی تلخ پیشین—وارد آرایشگاه شدم. هنوز ننشسته بودم که خانمی هفتاد و اندی ساله، با چهره ای عبوس، موهایی به رنگ زردِ عقدی و ابروهایی هشتاد و هشت طور نظرم را قاپید؛ درست مثل بادام تلخ در کاسه خشکبار. با تشریفاتی دیپلماتیک خود را «سارا» معرفی کرد اما به گمانم برای سارا بودن کمی سالخورده است. آخر این‌ور آب رسم است گاهن بعضی ها هویتشان را هم مثل کفش، دمِ در جا بگذارند، چه برسد به اسمشان. خیلی زود معلوم شد ساراخانم، همچون نودونه درصد از هم‌وطنان عزیز، هم‌زمان متخصص امور سیاسی، مهاجرتی، اعزام دانشجو، و البته صاحب‌نظر در کلیه ی شاخه‌های پزشکی‌ست؛ مصداق زنده ی فرار مغزها. برگ برنده ی ساراخانم اما زمانی رو شد که، طی معادله‌ای پیچیده و با هیجانی در حد «اورکا اورکا»ی ارشمیدس، آخرین کشف خود را اعلام کرد و مرزهای علم تجارت را چندین فرسنگ جابه‌جا کرد: به باور او، هر پنج مشتری راضی، هفت مشتری جدید به دنبال می‌آورد که متأسفانه سطح دانش من کفاف این حجم از پردازش پیچیده را نمی‌داد و مغزم رسماً درخواست مرخصی داد. ارتباط مستقیم معنای نام من با تیپ شخصیتی‌ام یکی دیگر از نظریاتش بود. نظریه ای که احتمالاً گوشه‌چشمی به تسلط کم‌نظیرش بر علم روانشناسی داشت. در ادامه هم از آنجایی که من فرسنگ‌ها با استانداردهای فرزندپروری اش در باب روابط اجتماعی فاصله داشتم، طی سخنرانی ای به نسبت طولانی، من را در باب چگونگی درمان معضلات درون‌گرایی بهره مند کرد.راستش اگر ذره‌ای از عدم حضور ذهنی من بو برده بود و می‌دانست کوچک‌ترین توجهی به درّ و گوهرپراکنی هایش ندارم‌، بی‌تردید نسخه اختلال عدم تمرکز را هم کف دستم می‌گذاشت.‌‌ اصلا، اگر برون‌گرایی مجوز اظهارنظر درباره ی همه‌چیز و مداخله در امور شخصی دیگران است، ترجیح می‌دهم همچنان متمایل به درون، با سری عمیقأ در گریبان، به زندگی‌ام ادامه دهم و برچسب «آدمِ از اجتماع گریزان» را با کمال میل، درست وسط پیشانی‌ام بچسبانم. گاهی ضمانت سالم ماندن، تنها بلد بودنِ همین فاصله است.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 22:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«این زمستان هم ماندنی نیست»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yrkkvfhtzpo4</link>
                <description>روزها به‌سرعت از پیِ هم می‌گذرند. درخت پشت پنجره را نشانه‌ای از گذر روزها برای خود قرار داده‌ام. انگار همین دیروز بود که دیدن شکوفه‌های صورتی‌رنگش، قند در دلم آب می‌کرد. بوی تازگی‌شان، سد پنجره‌ی دوجداره را هم می‌شکست. حالا، در دل زمستان بی‌رحم، چنان خشک و تکیده شده که دلم می‌خاهد پتویی ضخیم دور تنه و تک‌تک‌ شاخه‌های نحیفش بپیچم. می‌ترسم اگر آسیبی ببیند، حساب فصل‌ها و زمان از دستم در برود. اما می‌دانم این میل  ناخودآگاه به مراقبت، همیشه از جنس نجات نیست. باید دست از دلسوزی بی‌جا بردارم. بگذارم به روال قانون طبیعت، پوست‌اندازی‌اش را بکند. با این‌همه، دانستن همیشه به معنای آرام‌شدن نیست. این روزها خیلی آشفته و کلافه‌ام. دلم می‌خاهد خودم را بردارم و بروم به جزیره‌ای منزوی‌ و کمی آرام بگیرم یا شاید در پستویی قایم شوم و هرچقدر صدایم کنند، وانمود کنم چیزی نمی‌شنوم. فرزند کوچکم، درست مثل درخت پشت پنجره، و من و تمام موجودات روی این کره‌ی خاکی در حال پوست‌اندازی‌ست. بعد از ترک ناحیه‌ی امن رحم، حالا وقتش رسیده ناکامی‌های دیگری را تجربه کند. به گمانم، ورود به مهدکودک و پایانِ شیرخوارگی، در حال حاضر نخستین غم‌های جدی فرزند کوچک من‌ باشند. با خود فکر می‌کنم چرا روال طبیعت این‌گونه رقم خورده که هموارهبه چیزی دل ببندیم و بعد محکوم به ترک‌کردن یا ترک‌شدن باشیم. شاید مشکل از ما آدم‌هاست؛ ما که به‌جای دلبستگی، وابسته می‌شویم. گاهی آن‌قدر عمیق که جدایی از هر پدیده‌ای که به آن خو گرفته‌ایم، برایمان معنای پایان دنیا را تداعی می‌کند. نباید با دلسوزی بی‌جا، مسیر رشد فرزندم را مختل کنم. همان‌طور که اگر پتو دور درخت بپیچم نفسش را می‌گیرم، اگر مدام خودم را ریسمان‌وار دور فرزندم حلقه کنم دست‌وپایش برای همیشه بسته می‌ماند. باید بگذارم رها باشد. عشق، همیشه چنگ‌زدن نیست؛ گاهی جسارت دست‌کشیدن است و مادر بودن یعنی توان دیدن راه‌رفتن‌ کسی‌ در مسیری بی آنکه بتوانی به‌جایش درد بکشی.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 12:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«معرفی کتاب بار هستی»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-nfvycosros5g</link>
                <description>شاید تا به حال برای شما هم پیش آمده باشد که لحظه‌ای در زندگی مکث کنید و با خودتان بگویید: اگر همین حالا، تمام آنچه تا امروز از سر گذرانده‌ام—با همین انتخاب‌ها، همین اشتباه‌ها و همین شادی‌ها—قرار بود بی‌نهایت بار تکرار شود، چه احساسی داشتم؟این سوال به‌ظاهر ساده، از آن دست پرسش‌هایی‌ست که می‌تواند کل زندگی زیسته و پیش روی انسان را زیر و رو کند. کتابی به نام «بار هستی» نوشته‌ی میلان کوندرا، از همین لرزش سخن می‌گوید.رمان «بار هستی» روایت زندگی چهار انسان و چهار نوع انتخاب متفاوت است؛ اما پرسش، همواره یکی‌ست: آزادی بهتر است یا معنا؟ نقطه‌ی آغاز کتاب، ایده‌ی «بازگشت ابدی نیچه» است؛ مفهومی که در واقع هسته‌ی مرکزی رمان را نیز شکل می‌دهد. کوندرا با طرح این پرسش نیچه‌ای، تلاش می‌کند بررسی کند که آیا یک‌بار بودن و تکرارناپذیری زندگی، آن را سبک و فاقد ارزش می‌کند، یا برعکس، همین ویژگی است که به زندگی وزن و معنا می‌بخشد.در این کتاب، «سبکی» اشاره دارد به تصمیم‌های لحظه‌ای، رابطه‌های بی‌تعهد و گریز از دردسر؛ نوعی آزادی مطلق که می‌تواند به پوچی منتهی شود. در مقابل، «سنگینی» تداعی‌کننده‌ی تعهد، ماندن، پذیرش پیامدها و ساختن است؛ چیزهایی دشوار، اما معنادار. مسئله اما این‌جاست که زندگی انسان همیشه میان این دو در نوسان است و همین «بینابین» بودن است که بار هستی را می‌سازد.کوندرا با معرفی چهار شخصیت—توما، ترزا، سابینا و فرانتس—پیامدهای انتخاب‌های متفاوت را به تصویر می‌کشد. زندگی‌هایی گاه سبک، با هزینه‌ای از جنس تنهایی یا بی‌تعلقی‌ و در مقابل، زندگی‌هایی سنگین که فرد را در برابر جهان بیرون آسیب‌پذیر می‌کنند، یا او را به جایی می‌رسانند که لذت های کوچک دنیای مادی را انکار کند و در هر تجربه ای هرچند ساده مدام در جست‌وجوی معنایی بزرگ‌تر و عمیق تر باشد.در این میان، کوندرا از مفهومی به نام «کیچ» نیز سخن می‌گوید؛ یعنی حذف درد، تناقض و پیچیدگی‌های زندگی. نوعی قشنگ‌نمایی افراطی، در حالی که زندگی واقعی، زیبایی خود را از همین لکه‌ها و ناهماهنگی‌ها می‌گیرد.در مجموع، بار هستی نسخه‌ی آماده و فوری «چطور زندگی کنیم؟» به دست نمی‌دهد. رسالت این کتاب، نشان دادن این حقیقت است که انتخاب‌های کوچک ما تا چه اندازه می‌توانند وزن زندگی‌مان را تغییر دهند. این رمان به‌جای ارائه‌ی پاسخ‌های آماده به پرسش «سبکی بهتر است یا سنگینی؟»، به خواننده کمک می‌کند پرسش های مهم‌تری از خود بپرسدو جهان درونی‌اش را دوباره وزن‌کشی کند.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 01:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بعضی ها برابرترند»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-d0smi7esnisi</link>
                <description>به گمانم امروز از آن روزهاست؛ روزهایی که انگار قرار است یا در زمان مناسب، جای اشتباه باشم یا در زمان نامناسب، جای درست.‌ روزی که با بازیِ کمرنگِ نور زمستان روی دیوارهای خانه آغاز می‌شود، اما با صدای ناخن کشیدن گربه ی نامحبوب همسایه روی لنگه‌درِ ورودی ساختمان ادامه پیدا می‌کند، مُهری است بر همین گمان. در راهرو، با پسر سه‌ماهه‌ام در آغوش می‌ایستم. همین مانع نیمه‌شیشه‌ای نیمه‌فلزی میان ما و گربه آن‌قدر دلم را قرص می‌کند که برای چند لحظه هوسِ خط‌ونشان کشیدن به سرم می‌زند. به خیال خودم شجاع می‌شوم  و نگاهم را در چشمانش میخ می‌کنم. فایده ای ندارد. پاهایش بدجور به زمین بخیه شده و پنجه‌هایش هم به نیمه‌ ی فلزی در. دیرم شده و باید از راهرو بیرون بزنم. لبخندی عصبی تحویلش می‌دهم تا نفهمد با وجود این همه مانع چقدر از او حساب می‌برم.  این روزها عقلم کمی گِرد شده. شاید اثرات زایمان باشد. مدام در ذهنم مشغول گفت‌وگوهای تهاجمی‌ام؛ با گربه ی همسایه هم در مغزم سخت تسویه‌حساب می‌کنم. جالب است. گویا از این موضوع بو می‌برد و دمش را روی کولش می‌گذارد و می‌رود. تا نظرش برنگشته، تند بیرون می‌زنم و سراغ اتاقک کالسکه‌ها می‌روم. با زحمت فراوان کالسکه ی پسرم را از میان انبارچه بیرون می‌کشم. همسایه‌ گربه دوستمان که اتفاقن از آن اسکاندیناوی‌های به‌ظاهر متمدن است، عادت دارد واگن متصل به دوچرخه‌اش را سر راه کالسکه ی ما قرار دهد. شاید فکر می‌کند چون اینجا سرزمین مادری‌اش است، حق آب‌وگل بیشتری نسبت به ما دارد. شاید هم اصلاً فکر نمی‌کند! طوری واگن فکسنی‌اش را غل‌وزنجیر می‌کند که آدم به خودش شک می‌کند. اخر، پیش ترها شایعه بود فرنگ آن‌قدر امن است که این جماعت حتی به ندرت درِ خانه‌شان را قفل می‌کنند چه برسد به این واگن نیم‌بند وسط راه دیگران را. حالا اگر به قول اینو‌ر آبی ها، ما کله‌سیاه‌ها مشابه همین کار را بکنیم، می‌شود پیراهن عثمان که پس کی این جماعت می‌خواهند آدم بشوند. اصلن همین می‌شود موضوع توییت آن روزشان. هشتگ «نه_به_بی‌فرهنگی» و «نه_به_مهاجر»هاییست که ردیف می‌شود. احتمالن هم خوب لایک و کامنت می‌گیرد. بعد هم احزاب موافقِ سیاست مهاجرت، جلوی این هجمه ی توییت سینه سپر می‌کنند و سودای «همه با هم برابریم» سر می‌دهند. البته به قول جورج اورول، بعضی برابرترند. کالسکه‌به‌دست، در مسیر پیاده‌روها به حرکتم ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم چند جمله ی درست‌وحسابی دست‌وپا کنم تا وقتی همسایه‌ام را دیدم، موضوع کالسکه را مطرح کنم. سر یکی از فرعی‌ها، پیرمردی عصا به دست که به آهستگی قدم برمی‌دارد، سر راهم سبز می‌شود. پیش از آن که رشته ی افکارم پاره شود، بی‌درنگ از کنار پیرمرد سبقت می‌گیرم. به قیافه‌اش می‌خورد در جوانی از آن ادم های سبیل‌کم‌پشت‌ اما پُر گِره ای بوده. به گمانم بعد از این سبقت پیروزمندانه من بدش نمی آید کمی زبانش را به تندی بچرخاند.دوباره افکارم را جمع‌وجور می‌کنم تا ادامه سخنرانی بلندبالایم را آماده کنم؛ از آن دست نطق‌های اعتراضی که لرزه به اندام می‌اندازد. به عبارتی، سیاست‌مدارمآبانه.برمیگردم پشت سرم را نگاه می کنم. پیرمرد کندرو که حالا حسابی از او جلوتر همچنان پا کِشان پشت سرم در حرکت است.‌ شاید زندگی چیزی نیست جز همین برزخ میان کالسکه و عصا. محدوده‌ای نه آن‌قدر وسیع که نفسی راحت بکشی، نه آن‌قدر تنگ که بشود از خیرش گذشت. جایی که هر آن ممکن است بی‌هوا آدم را تبدیل کند به اسفندی ریز و بی‌قرار روی شعله؛ همان دانه ی قربانیِ مراسمی بی‌پایان که آخر سر هم نمی‌داند به چه جرمی این‌طور روی آتش افتاده. همان‌طور که در ذهنم جنگ سردی میان من و همسایه جریان دارد تصمیم می‌گیرم سناریو سخنرانی ام را عوض کنم: در می‌زنم. «روزبه‌خیر» می‌گویم که همیشه برایم از یک «سلام» ساده پُرتر و خوش‌صداتر است. خواسته‌ام را محترمانه مطرح می‌کنم و او هم بی‌درنگ واگنش را جابه‌جا می‌کند. بعد هم به نشانه ی تشکر لبخندی میزنم و با گفتن «خیلی مهربانانه بود» پرونده کالکسه را برای همیشه میبندم. این‌طور بهتر شد. حداقل به امتحانش می‌ارزد.‌ امیدوارم همسایه ی متمدنم از این تغییر سناریو پشیمانم نکند.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 01:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«لطفا پیش از تیک آف، قضاوتتان را روی حالت پرواز قرار دهید»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%81-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-tyunuotk5p7q</link>
                <description>۲۳  اکتبر ۲۰۲۵:لمبرخوران از پله های هواپیما بالا می روم. در یک دستم تشکچه قابل حمل کودک به همراه دختر تقریبا چهار ماهه ام و در دست دیگرم یک کوله پشتی حاوی تعداد قابل توجهی پوشک و ابزار سرگرم کننده گروه سنی الف.عدم توازن وزن دست چپ و راستم به گمانم صحنه مضحکی از من ساخته. مثل مترسگی که در ایفای نقشش موفق نبوده و انواع و اقسام پرندگان و خزندگان و چرندگان به او شبیخون زده اند و تا سر حدی که از ابهت بیفتد از ریخت انداخته اندش. قواره ام کمی هم شبیه دختر مدرسه هایی شده که کیف خود را یک کَتی می اندازند تا کمی جسورتر به چشم بیایند. البته این ترفند مدتهاست که رنگ و لعابی ندارد. دختر امروز جسارتش چیزی ورای کیف یک کَتی و بند کفش دور مچ پا‌ و مش های سوزنی پنهان شده زیر مقنعه است.طبق بلیط باید از در عقبی سوار میشدم ولی طی یک تصمیم غریزی با همسرم، برای اینکه دخترک باد نخورد و به قول قدیمیتر ها نچاید از در جلویی که از طریق خرطومی مستقیم وارد هواپیما میشود سوار می شوم. راستی خارجی ها هم میچایند یا این هم مثل همان سردی و گرمی و بلغم و سودا فقط مخصوص اناتومی و فیزیولوژی ما ایرانی هاست؟با وجود صف طولانی پیش رویم زمان رسیدن به صندلی حک شده روی بلیط چیزی حدود پیاده رفتن تا خود بوداپست برایم آب میخورد.همسرم از در عقبی وارد می شود و تا اینجای سفر همه چیز روان پیش می رود. با خودم میگویم دیدی بیخودی گنده اش کرده بودی که سفر با دو بچه سه سال و دهه ماهه و تقریبا چهار ماهه دشوار است؟ با این حساب درجا برنامه سفر بعدی را در ذهنم میچینم. سفری حتی کمی هم دورتر.مینشینم. عین بساطی های جلوی شهربازی ها اسباب بازی های داخل کیف را پهن میکنم. البته کمی زیرکانه تر از آن ها عمل میکنم. همه آنچه در چنته دارم را یکجا روی دایره نمیریزم. همیشه چیزی میگذارم برای مبادا. گویا راستی راستی مادر شده ام. همش به مبادا فکر میکنم.پسرکم که گویا ذخیره یک سال آدرنالینش را در پاهایش ریخته فشار محکمی به صندلی روبرویش میاورد. نگاه چپ چپ یک چشمی خانوم صندلی جلویی کمی از کوره به در میبردم. همان نگاه یک چشمی اش از لای درز دو صندلی چرمی سرمه ای رنگ کافی بود تا حساب کار دستم بیاید و در ستایش احترام به حقوق سایر شهروندان سخنرانی برای پسرم سر بدهم. پسرکم با نگاهی سرشار از «با کی کار داری تووی این هیر و ویر» به من خیره می شود و طوری که مثلا من متوجه نشوم با نوک شست پا دو تقّه دیگر به صندلی روبرویی میزند که نشان دهد کُت تن کیست. کمی بیشتر از کوره به در می روم. کمی هم همسرم.همزمان در ردیف کناریمان مادری با دو پسر بچه دست و پنجه نرم می کند. رادارم که طبق معمول کمی اینور و آنور کار میکند علت تشنجات را بطری آب معدنی ثبت میکند. بطری آب معدنی بهانه است. اصلا همه برادرکُشی ها بهانه اند. قضیه چیز دیگریست. بطری های آب همگی بهانه اند. مادر که به نظر می آید حتی به زبان مادری خودش هم تسلط ندارد گاهی فعالانه ولی در سکوت و گاهی منفعلانه سعی در کنترل امور میکند. اگر چهار سال قبل تر بود حسابی قضاوتش میکردم. انگ بیخیالی به او میزدم. یا شاید حتی کمی هم بی رحم تر. انگ بی عرضگی! امروز کمی مهربان تر قضاوتش میکنم. ولی بهرحال قضاوت را می کنم. اصلا قضاوت کردن یکی از لذت هاییست که هنوز موفق نشده ام از سر بیاندازمش. باید کاپشن بچه ها را در این فضای خفه و چسبناک دربیاورد. اصلا نگاه ملتمسانه پسر کوچکتر به من در حالیکه عروسک های انگشتی در دست دارم همین را از من می خواهد که حالی مادرش کنم کاپشن لعنتی را از تنش دربیاورد.شاید هم مادر طفلک دارد از پنج صبح با این دو بچه کلنجار می رود. برای همین است که توان تکلمش را از دست داده است. شاید هم از بیخ گُنگ است. پس برایش استثنا قایل می شوم و یک امروز دست از قضاوتش برمیدارم. امیدوارم خانوم یک چشمی صندلی روبرو هم دست از قضاوت من بردارد و از سر تقصیرات پسرم بابت چند ضربه جزیی دیگر بگذرد. اخر من با بچه قد و نیم قد حوالی پنج صبح بیدار شده ام.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 14:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«معجزه گل سرخ»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-pnkpy6hldtw6</link>
                <description>هشتم آگوست ۲۰۲۴:خورشید با بی رمقی هر چه تمام تر دست و پاهای اخرش را برای کمی بیشتر هم آغوشی با آسمان میزند. خیره سری میکند‌ و امتداد نارنجی اشعه هایش را چپ و راست در قلب آسمان فرو می نشاند. دوران گذار همیشه دشوار است. حتی برای خورشید. نمی خواهد به خود بقبولاند که نوبت او سر آمده و باید برای در آغوش کشیدن آسمان تا صبح فردا صبوری کند.اما شب با‌ حوصله تمام دست هایش را دور خورشید حلقه می کند. دستی سر او می کشد و به او اطمینان می دهد که فردا باز هم آسمان از آن او خواهد شد. به گمانم سخاوت شب را در هیچ ساعت دیگری از شبانه روز نمی توان پیدا کرد. طی روز خورشید یکه تازی میکند اما این شب است که مانند مادری اهل خانه اش را از گوشه و کنار شهر جمع می کند و در برمیگرد. ماه را، ستاره را و گهگداری شهاب سنگی را. شب انقدر بی منت مهمانوازی میکند که برای تک تک ادم کوکی هایی که در پایان روز دیگر کوکشان رو به اتمام است هم جایی برای آرام گرفتن دارد. جایی هم برای من.مدت‌هاست حس می‌کنم روز، با آن‌همه بروبیای بی‌امان و شلوغ‌بازی‌هایش، مرا در گودال عمیق روزمرگی‌ها دفن کرده است؛ گودالی آن‌قدر ژرف که صدای درونم به ندرت به سطحش می‌رسد. همان‌جا، در قعر گودال‌ با بسامدی نه‌چندان زیاد چندباری تکرار می‌شود و سپس سکوت محض. صداهای درونم مدت‌هاست بی‌وقفه نهیب می‌زنند که کاری ناتمام دارم؛ جوانه‌ای باید بکارم، اما نه در قعر چاه روزمُردگی‌ها.باید از سکون شب استفاده کنم؛ روی نوک پا بایستم و دستانم را به لبه‌ی چاه برسانم. باید خودم را بالا بکشم و در سکوت شب، کار نیمه‌تمامم را به پایان برسانم. شب جایی‌ست که زمان کند می‌شود؛ برای اهلش حتی می‌تواند تا ابد هم طول بکشد. گودال روزمرگی بهانه است. این «ترس» است که مدت‌هاست دستش را بر گلویم فشرده و اجازه نمی‌دهد کاری را که با کنج‌به‌کنج قلبم دوست می‌دارم دنبال کنم. ترس، چشمِ دیدن خوش‌رقصی قلمم روی کاغذ را ندارد؛ تا مرا قلم‌به‌دست می‌بیند حسودی می‌کند. مدام تلاش می‌کند به من تلقین کند مغزم دیگر عقیم شده و هیچ ایده‌ی نمی‌زاید. در سرِ قلمم می‌زند که دوران رونق ایده‌ها به پایان رسیده و دور، دور رکود است. از من می‌خواهد قلمم را به نوشتن اقلام خرید روزانه محدود کنم و دست از بلندپروازی‌هایم بردارم. اولین‌بار که جرقه‌ی نوشتن در وجودم شعله‌ور شد، پشت پنجره‌ی رو‌ به‌ حیاط منزل مادربزرگم بود. شیشه‌ای آن‌قدر تمیز که گویی هیچ فاصله‌ی میان من و حیاط تعریف نشده بود. درست همان لحظه و با دیدن یک شاخه گلِ سرخ در باغچه‌ای که هیچ چیز دندان‌گیر دیگری در آن نبود، جرقه شکل گرفت. همین‌قدر کلیشه‌ای. گویی من و گلِ سرخ دو سنگ چخماق بودیم که با برخورد ناگهانی‌مان آتشی در وجودم زبانه کشید. از بیرون، همه‌چیز شبیه قُل‌قُل دیگ هورمون‌های دختری در آستانه‌ی بلوغ به نظر می‌رسید. همان‌جا بود که دریافتم رقصاندن قلم روی کاغذ کاری‌ست که با کمترین زحمت، بیشترین لذت را نصیبم می‌کند. زندگی‌ام به دوران پیش و پس از «گلِ سرخ» تقسیم شد.با کمی خجالت و البته ترس از بهترین‌ نبودن، موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتم. اولین شعرم که بوی خامی از تک‌تک واژه‌هایش به مشام می‌رسید با استقبال گرم پدر و مادرم روبه‌رو شد. بعد از آن، از دل هر چیزی سعی می‌کردم نقبی بزنم تا شعر یا متنی از آن بیرون بکشم. اسمم را که پایین ستون کوچک روزنامه‌ی هفتگی «دوچرخه» می‌دیدم—همانی که عمویم هر هفته به هر زحمتی بود برایم می‌آورد—احساس می‌کردم چندین تیراژ از کتابم روانه‌ی کتاب‌فروشی‌ها شده است. بعد از آن دیگر خاطره‌ی زیادی از نوشتن ندارم؛ جز یادداشت‌های کوتاه و حاشیه‌نویسی‌ها و پاورقی‌ها. مثل حبّه‌قندی در چای داغ روزمرگی‌ها حل شدم؛ همین‌قدر بی‌رحمانه دست قلمم را رها کردم و اجازه دادم در گردباد روزمرگی‌ها تنهای تنها پیش برود. همیشه گوشه‌ای از وجودم با دیدن صحنه‌ای زیبا یا حتی کریه، با قرارگرفتن در موقعیتی شگفت‌انگیز یا حتی آسیب‌پذیر، برانگیخته می‌شد. پس از معجزه‌ی گلِ سرخ دیگر هیچ‌گاه نتوانستم بخش نویسنده‌ی وجودم را ساکت نگه دارم.حالا پس از مدت‌ها، «مادر شدن» معجزه‌ی گلِ سرخ را دوباره برایم زنده کرده است. دوران گلِ سرخ جان گرفته و وجود فرزندانم مرا به نوشتن هرچه بیشتر سوق می‌دهد. باید کلمات را درست کنار هم بنشانم و به دست صاحبانشان برسانم. تا کلمه هست، زندگی باید کرد.۰۲/۰۸</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 13:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«همدلی از هم زبانی بهتر است»</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-idjrq9ybvtbj</link>
                <description>بیست و دوم ژوئیه ۲۰۲۲: بوی قهوه ی مانده در مشامم میپیچد. بوی تند مواد ضدعفونی کننده بیمارستانی بیشتر از همیشه تووی ذوق میزند.‌ درست عین روز و هفته و سال قبل درِ اولین کابینت را باز میکنم و چشم می گردانم تا اولین لیوان سفیدی که رد قهوه و چای مانده آن را کدر کرده را بی درنگ بردارم و آن را کدرتر کنم. همینقدر بی تنوع. همینقدر پیش بینی شده.هیچ لیوان سفیدی در کار نیست. حتما اشتباهی شده. لیوان قرمز را با دلی مشکوک برمیدارم. نکند خواب میبینم؟ این حجم از تنوع در روند صبحگاهی بی سابقه است. حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است.همکارم نزدیک می شود. سوت میزند. از آن سوت های خارج از ریتم که گره به رشته های عصبی میاندازد. نزدیکتر می شود و صدای سوتش شبیه صدای ناخن روی تخته سیاه در گوشم میپیچد. صدای سوت قطع می شود. نعره سکوت جایش را پر می کند. باید خودم را برای گپ دو دقیقه ای بی سر و ته آماده کنم. از همان ها که حول محور چگونگی تعطیلات آخر رفته دوران دارد. از همان ها که تهش هیچ چیز عاید آدمیزاد نمی شود. ادم گپ های کوتاه نیستم. سیاهه موضوعات از پیش آماده شده ام را در ذهنم ورق میزنم:چه هوای خوبی.برای آخر هفته چه برنامه ای داری؟امروز کدام آزمایشگاه کار میکنی؟پیش دستی میکند. بدون معطلی می‌ گوید حالش خوب نیست. در دل می گویم حتما میخواهد بحث را به طرف نگرانی حاصل از شکستن دندانِ گربه خانگی اش سوق بدهد. اشک در چشمانش حلقه میزند. شانه هایش میلرزد. با لرزش شانه هایش چند قطره قهوه روی زمین می افتد. از سرطان دوستش می گوید. رفیق گرمابه و گلستانش. از خاطرات مشترکشان. از نفس های به شماره افتاده اش. انقدر همه چیز را سریع و پشت سر هم ردیف میکند که گویی به معلمش درس پس می دهد. چند بار این حرف ها را با تمامی جزئیات در ذهنش هجی کرده خدا می داند.جز متاسفم و درکت می کنم چیز دیگری در چنته ندارم. واژه کم میاورم. بعد از کار در معدن همدلی کردن به زبان بیگانه سخت ترین کار دنیاست. نمناک شدن چشم هایم چاشنی لحظه می شوند. مجرای روحم به موقع به دادم میرسد تا مجسمه وار نباشم.هیچ کاسه ای زیر نیم کاسه نبود. همه چیز انسانی تر از همیشه پیش رفت.لیوان قرمز تنها یک نشانه بود. می توان متفاوت بود در دل روزمرگی ها. می توان هم دل بود در عین نا هم زبانی ها.</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 12:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تهران تا گوتنبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@shermineh9271/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-ucohgrj9bsqj</link>
                <description>چهاردهم خرداد هزارو سیصدو هشتادو نه است. از خواب بیدار می شوم و از اینکه هجده سال قبل تر در چنین روزی، جایی روی قوس کمر گربه چمباتمه زده ی روی کره زمین برای نفس کشیدن من باز شده است کمی از حد معمول خوشحال ترم. حتی اضطراب کنکور هم یک امروز کمی دستش را از بیخ گلویم برداشته است. دیگر نه انقدر کودکم که از هر چیز کوچیکی بتوانم لذت ببرم و نه انقدر بزرگ که همه چیز را جدی بگیرم. درست نقطه ای مابین گذشته و آینده ایستاده ام. دلم می خواهد مثل بزرگسالان در چشم بقیه دغدغه مند به نظر بیایم. پس اولین دغدغه دنیای بزرگسالی را برای خودم میتراشم. از بدبیاری جمعه است و عصرهایش حتی اگر تولد هجده سالگی ات هم باشد کار خودش را میکند. همینکه باید تا هجده سال و یک روزگی صبر کنم تا آموزشگاه های رانندگی باز کنند و من با یک کارت ملی و چند قطعه عکس سه در چهار بروم و فرم ثبت نام را پر کنم بهانه خوبی برای ژست دغدغه مندی با شیبی نسبتا ملایم است.‌صبح روز هجده سال و یک روزگی، اولین نفر وارد سالن دلگیر آموزشگاه می شوم و با بادی به غبغب، کارت ملی ام را طوری روی میز میگذارم که نوک تیز هشت ِ هجده سالگی ام یک چشم مسئول ثبت نام را کور کند و درازای عدد یک آن هم چشم دیگرش را. بسته آموزشی عملی پنج جلسه ای را انتخاب می کنم. اخر انقدر تبم برای راندن این چهار چرخ تند بود که از همان حوالی دوازده سیزده سالگی آموختن رانندگی را زیر دست پدرم شروع کردم و‌ به خیالم همین پنج جلسه هم از سر آموزشگاه زیاد است. این در حالی بود که برای رسیدن به پدال گاز و کلاچ و ترمز تقریبا بیشتر روی غربیلک فرمان مینشستم تا روی صندلی. ژست تنظیم آینه جلو و تمدید رژ لب در آن و صدای ناله ماشین در حالت دنده عقب در علاقه مندی من به ماشین سواری بی دلیل نبود.حالا اواخر تیر ماه است. کنکور و امتحان تئوری رانندگی را داده ام. در عجبم که چطور از پس سوالات بخش فنی خودرو در حالی که هنوز هم تفاوت میان روغن ترمز، روغن موتور و اب رادیاتور را نمیدانم برامدم. صبح روز اولین جلسه اموزش رسمی کنار شخصی به جز شخص پدرم است. خانوم نمازی نامی با کرم ضدآفتابی چندین درجه روشن تر از پوستش که حسابی در اثر گرما روی صورتش ماسیده، کلاهی نقاب دار با آرمی تبلیغاتی و مهم تر از آن دستکش های پارچه ای سفید رنگش با سلامی نسبتا عجولانه و تا حدی عصبی خودش را معرفی میکند و در جایگاه کنار راننده جا خوش میکند. در دلم میگویم حتما نفر قبلی برایش اعصاب نگذاشته و مهارت من را که در رانندگی ببیند کمی نرم می شود. کلید ورود به قلبش در یک دنده عقب بی نقص من است. به محض اینکه در اتومبیل مینشینم به نشانه شهروندی وظیفه شناس با زمزمه شعار «اِیربَگ مکمل کمربند است نه جایگزین آن» که همین چند روز قبل در جلسات تئوری یاد گرفتم کمربند را میبندم و شروع به تنظیم آینه میکنم. اصلا مگر پراید هم شامل این شعار می شود؟ بهرحال خانم نمازی درجا تووی ذوقم میزند. تاکید میکند قرار نیست حرکت کنم و فقط قرار است جلسه اول، مفاهیم تئوری را با هم مرور کنیم. آن هم در پراید سفید رنگی که دیگر رنگی به رخ صندلی هایش نمانده و  بوگیر کاجی شکل اویزان از آینه جلو هم حریف بوی ماندگی اش نمی شود. گویا از من خوشش نیامده چرا که بلافاصله تاکید می کند هر آنچه از پدر‌ و عمو و دایی در رانندگی آموخته ام باید پشت درهای این ماشین بگذارم. راستی مگر خودش زن نیست؟ پس چرا لحظه ای فکر نکرد که شاید رانندگی را کنار مادر و عمه و خاله ام اموخته باشم؟ کمی کلافه می شوم اما سکوت میکنم چرا که خانوم نمازی به وضوح در کشتن گربه دم حجله موفق عمل کرد.سر ظهر نیمه شهریور ماه است. پایان جلسه پنجم از جلسات عملی. داخل همان پرایدی که به قول بقیه مهارت آموزان نیم کلاچش حسابی دستکاری شده است نشسته ایم. تئوری توطئه یا واقعیت تلخ نمیدانم. شایعه است که کلاچ ها طوری دستکاری شده تا ما مهارت آموزان در سربالایی ها خاموش کنیم، دائما حس ناکافی بودن داشته باشیم و به امثال نمازی ها وابسته تر شویم. نمازی جان آب پاکی را روی دستم میریزد. بوی تند ضدآفتابش یک دفعه تووی ذوق میزند. کلک پول است یا سیلی واقعیت؟ این را هم نمیدانم. رک و بی پرده می گوید که امیدی به قبولی نداشته باشم. میگوید پارک دوبل کار نیستم. از پدرم کمی عصبانی می شوم.‌ ازینکه واقعیت را نگفته بود که دنیای رانندگی انقدر بی رحم است که به جز یه مسیر صاف و پیچیدن در چند کوچه پس کوچه، پارک دوبل در خیابون های ول بشوی تهران را هم شامل می شود! نگفته بود که خاموش کردن در سر بالایی هم بخشی از همین دنیاست. چرا مادرم نگفته بود که اکثر روزها فرصتی برای تمدید رژ لب در آینه جلو نیست و فقط باید گازش را بگیرم و بروم؟نمازی جان علی رغم اعصاب خرابش حافظه خوبی دارد. هنوز تصویر من هنگام بستن کمربند و تنظیم آینه در جلسه اول از خاطرش نرفته. با حالتی نیمی متلک و نیمی دلسوزانه می گوید که افسر ممتحن، گرگ باران دیده است و با دیدن این ادا و اصول ها رکب نمیخورد. پنج جلسه دیگر روی دستم میگذارد. عین پنج جلسه به روال قبل سپری می شود. با این تفاوت که نمازی جان حس دیپلماتی را دارد که من راننده شخصی اش شده ام. من را از این خیابان به آن خیابان می کشاند. فیش حقوقی پدرش را در بانک وصول می کند. بسته ای را از دوستی میگیرد. از نیسان وانت آبی لاجوردی با صبر و حوصله هندوانه و خربزه مشهدی عصر تابستانش را میخرد. با موبایلش که هنوز با یه طناب از گردنش میاویزد دائما با این منشی و آن منشی مطب ها کل کل میکند و در این میان با فشردن ترمز زیر پایش و نگاهی چپ چپ اولتیماتومی هم به من می دهد.اوایل مهر است. صبح روز امتحان عملی فرا رسیده است. جمعیت زیادی مانند کارگران فصلی جلوی پارکی صف کشیده ایم. زن ها اینور. مردها آنور. حتی اینجا هم که چوبی بالای سرمان نیست خودمان خودمان را تفکیک کرده ایم. عجب خوب تربیت شده ایم. در میان این جماعت خواهرشوهر و عروسی توجهم را به خود جلب میکنند.دعا میکنم یا هر دو قبول شوند یا هر دو مردود. درغیر این صورت سرنوشت چندان جالبی در انتظار برادر/ همسر نامبرده ها نیست. طفلک بخت برگشته حتما دل تووی دلش نیست. در هر سری، اتومبیل کاملا پر می شود از کسانی می خواهند امتحان بدهند.به عبارتی هر سری چهار مهارت آموز. یک نفر پشت فرمان و سه نفر در صندلی عقب. افسر ممتحن، خانم است. به نظر خانومی منطقی میاید. البته منطقی بودنش در این شرایط چندان به کارم نمی آید. کاش کمی هم احساسی باشد و مثل یک مادر دلسوز اگر خطایی حین رانندگی ام دید  من را ببخشد. اولین نفر پشت فرمان مینشینم. سعی میکنم در اجرای شعار «اِیربَگ مکمل کمربند نه جایگزین آن» اغراق نکنم. آینه ها متناسب قدو قواره من تنظیم است و همین که لازم نیست مجددا تنظیمشان کنم تا حدود زیادی لرزش دستانم را مخفی نگه میدارد. حرکت میکنم. کمی به این کوچه و آن کوچه می رویم و با یک پارک دوبل تمیز نمازی عزیزم را سرافراز میکنم. صدای تیز ذکر گفتن نفر پشت سرم شبیه صدای ناخن روی فلز مو به تنم راست می کند. سین هایش بدجور میزند. ح و عین هایش هم بیش از حد حلقی ادا می کند. شاید فکر کرده هرچه با صوت بیشتری ذکرهایش را ادا کند به درگاه الهی مقرب تر می شود و قبولی اش تضمینی تر! لب جوب، پارک سی سانتی متری میزنم و پیاده می شوم تا جایم را با دخترک پشت سرم تعویض کنم. به نظرم «پارک سی سانت» انتخاب اسم مضحکیست. گیریم که فاصله تا جوب بیست و نه سانت یا حتی سی و یک سانت شود به کجای این تهران هرج و مرج برمیخورد؟ نفر اخر جلوی آموزشگاه توقف میکند و افسر خانوم نتایج را به نوبت و محرمانه اعلام می کند. حالت چهره هایمان از محرمانگی موضوع تا حد زیادی می کاهد. قبول می شوم و جعبه شیرینی دانمارکی به دست راهی خانه می شوم.اوریل سال ۲۰۲۰ میلادی است. بیست و هفت ساله ام و خبری از ذوق و‌شوق نُه سال قبل نیست. مردی لاغراندام با مویی طلایی مایل به زرد در جایگاه کمک راننده جا خوش میکند. خبری از بوی ضدافتاب‌ و کلاه نقاب دار هم نیست. اخر هنوز سنگینی سایه زمستان از سرمان کم نشده است. پدرم دور تر ایستاده و با حرکت اوریب دست روی سینه یاداور میشود که کمربند را فراموش نکنم. بزرگترین دغدغه ام شهرشناسی است. اخر هنوز احساس تعلق به این شهر ندارم. چطور بدون اینکه بگویند جنب فلان بانک و روبروی بیسان قنادی راهم را پیدا کنم. خاطره های یک شهر در پیدا کردن مکان ها را نباید دست کم گرفت. چاره ای نیست. تا جاده ای هست باید راند. باید با خودم کنار بیایم که اگرچه شهر هنوز غریبه است اما از ندانستن نباید بترسم.  بعضی مسیرها را باید طی کرد تا معنا بگیرند. باید برانم. آهسته و پیوسته و با امید رسیدن به جایی که دقیق نمی‌دانم کجاست اما می‌دانم مالِ من است.شاید به زودی دور برگردانی من را به خانه ام برگرداند..</description>
                <category>شرمینه مرادی</category>
                <author>شرمینه مرادی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 01:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>