<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شرمین نادری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sherminnaderi</link>
        <description>در این صفحه خیلی خیلی مجازی ،فقط قصه می نویسم ، تو بگو از هزار سال پیش تا امروز، اصلا سال هاست قصه هایم را مثل مرواری های دوخته شده به دامنی بلند پشت سرم می کشم، دوست داشتی بخوان ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1923/avatar/3PPWBB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شرمین نادری</title>
            <link>https://virgool.io/@sherminnaderi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماه گرفته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7-gxiwdotdiih3</link>
                <description>ماه اردیبهشت :می‌گویند فخری خانم عطسه‌ای کرد و چشمش را باز کرد و دید بچه گربه خوشگلی دارد از سینه‌اش شیر می‌خورد، جیغ زد و دوباره از حال رفت و بعد هم وقتی لابد به ضرب و زور باز بیدارشد، محمد خان را دید که جوشانده سنبل طیب را قورت قورت سر می‌کشد و تن سرخ مخملگون از زیر پیراهن چلوارش پیداست و تازه فهمید که نفرین زن زخم خورده و ضد طلسم سلیم درویش هم زمان اثر کرده و تک پسرش هم زنده است و هم عاشق شربت گل انار و سنبل طیب شده است، مثل همه گربه سانان.فردا روز اما همه اهالی بازار از علاقه جدید خانمِ شازده حیرت زده شدند؛ مُهر سرجایش اما سنبل طیب هندی و گل انار هفت روز چیده و شیر گاو و گوشت خرگوش و جوجه مرغ سر نبریده بود که فصل به فصل به خانه شازده می‌بردند و پر و پوست و آشغال گوشت بود که از در پشتی مسافر خانه می‌آوردند و جلوی گربه‌های شهر می‌ریختند. به قول عمه مه‌لقا؛ «همه می‌گفتند زنک دیوونه شده، هوایی شده که از ترس گم شدن دوباره پسرش پایش را به تخت می‌بندد» و بی ‌راه هم نبود، که پای جد ما محمد خان تا دهسالگی توی شب‌های بی‌ماه به تخت بسته می‌شد و اتاقش پر بود از پر جوجه خروس و گاهی من باب تفنن پر قناری و مرغ عشق که دو تا زن سیاه و سفید شب‌های زمستان را به تمیز کردن و دسته کردنشان می‌گذراندند و متکا و لحاف می‌دوختند با مازادشان و بعد هم برای زیاد کردن دخل اهالی خانه می‌فروختند و خوش بودند. اصلا دیگر فخری خانم کتاب و قلم را کنار گذاشته بود و خشنود از زنده بودن پسر و رفت و آمد‌ گاه به‌گاه همسر، گوشه اتاق می‌نشست و لحاف پر درست می‌کرد و رویش نقش گربه‌های گنده و تیزدندان گل دوزی می‌کرد به رنگ سرخ و زرد و نارنجی و مردم هم کرور کرو ر می‌خریدند و بار اسب و شترشان می‌کردند و سوغات می‌بردند و اسمش را گذاشته بودند لحاف پلنگی که لابد اصلش ساخت دست خاندان ما بود و سال‌های سال توی بازار‌های کربلا و شام به قیمت نازل موجود بود و کسی هم سعی نمی‌کرد سر از کار سازنده‌هایش در بیاورد. همین هم بود که محمد خان در دیار غربت بی‌ترس از غریبی و بی‌خیال مال و منال بالید و صد و یک معلم و مدرس داشت و گل هُم هُم ، اگرهم خواسته بود برایش فراهم بود تا روزی بالاخره پانزده ساله شد و خبر کوری و بعد هم مرگ پدرش را روی تلگرافی خواند و بی‌حرفی شال و کلاه کرد که برود سراغ ارث و میراث پدری را بگیرد و‌‌ همان جا بود که مادر و دایه‌اش رازقی سیاه سوخته، خفتش کردند و نشاندنش گوشه اتاق و راز عجیب و طلسم خانوادگی مان را برایش گفتند....ادامه دارد</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 21:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمارت آقا بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-igrxlqha5qqg</link>
                <description>خانه رفته بود زیر آب انگار ، از عصر باران می بارید ،شکوفه های درخت آلبالوی باغ ریخته بودند روی سنگفرش و شاخه های نارنج و خرمالو انگار تازه داشتند جوانه می زدند.عمارت آقا بزرگگویا اهالی از خواب عصر بیدار شده بودند و چایی بهار ومسقطی هنوز روی میز وسط اتاق سفره خانه بود که مهمان ها با اتول سیاه و بزرگی رسیدند ، رازقی دویده بود اسفند دود کند و آقابزرگ داد زده بود که شربت بیاورو رازقی منقل اسفند را انداخته بود روی زمین و گفته بود ای وای شگون ندارد ،بعد همه هول هول رفته بودند استقبال مهمان ها و پای دختر کوچکه جوری توی کفش پیچ خورده بود که  پاشنه کفشِ تازه اش شکسته بود .آن وقت همه شنیده بودند شاعر با همان زبان تند و تیزش می گوید چه صفایی آوردیم ما و دختر کوچکه  لنگ زنان رفته بود تا دم در و دختر بزرگه صدایش زده بود و کت شرابیش را انداخته بود روی دوش خواهرش و گفته بود از هول نمیری و دختر یک هو نشسته بود .آقابزرگ، اما تکیه داده به عصای سنگین کنده کاریش ،ایستاده بود پشت پنجره های ارسی و نگاه می کرد به بلند و وکوتاه کردن جامه دان ها وکت و کلاه مهمان ها و جاپای غریبه ها و اهالی که روی زمین می ماند . زمین خیس خیس بود و صدای خش خش پای مسافران تازه رسیده انگار خواب عمارت را به هم  می زد .نمیدانم همان شب بود یا فردا شبش ،که مسافرهای خسته ،حمام کرده وکت و شلوار پوش توی اتاق ارسی نشستند وپنجره ها باز شد وخنکی و بوی خوش بهارهای شیراز دوید توی اتاق و یکی شان پوشت سفیدش را از جیب کت برداشت وزیر گونه گذاشت و شروع کرد به کوک کردن ویلونش وآن یکی آوازی زمزمه کرد به غایت زیبا و شاعر که شوهر دختر وسطی آقا بود و عاشق پیشه ،شعری که همان لحظه توی ذهنش آمده بود پشت جعبه سیگارش نوشت و دختر کوچکه که با موی فردار یک وری روی مبل تازه نشسته بود گفت کاش فال قهوه بگیریم .هیچ کس نمیداند آن شب کی فنجان های قهوه روسی آقا را ازدولابچه بیرون کشید ،قهوه ترک از کجا آورده بودند اصلا و کدامشان دم کرد،چه میدانم . اما می گویند دختر بزرگه فنجان خودش را برنگرداند و گفت فالی ندارد و دختر کوچیکه این قدر منتظر نوبت فالش شد که خوابش برد و کفشش که مثل همیشه از پایش بزرگ بود از روی صندلی چوبی افتاد و رازقی باز گفت وای شگون ندارد .نمیدانم چرا رازقی را صدا کرده بودند از آشپزخانه و دروغکی گفته بودند فال قهوه بلد است ،شاید هم بلد بود ،خیلی چیزها بلد بود از همان وقتی که زار ونزار از جنوب رسیده بود و دور همه دخترهای بی مادرآقا خیط کشیده بود و با چشم های چپش توی چشمشان نگاه کرده بود و دلشان را به دست آورده بود.آن شب هم رازقی با همان چشم ها فنجان شاعر را نگاه کرده بود و گفته بود حیف که تنها می مانی و شاعر گفته بود چرا که رازقی جواب نداده بود ،بعد به آن یکی که چشمش سبز بود و صدای سازش  مرده ها را ازقبر بیرون می کشید هم گفته آخ از بی مهری آدم ها و به این یکی که سنی گذشته بود ازش و هرسازی زیر دستش زنده می شد هم  گفته بود اینجا نوشته من از روز ازل دیوانه بودم که مرد سیگاری آتش زده بود و رفته بود زیرباران .نمیدانم آن شب بود یا فردایش که مهمان ها در اتاق مهمانخانه زیر آواز زدند ،می گویند یکی شان که صدایش مثل صدای پرندگان بهشتی بود طوری از سرسوز دل می خواند که پرنده های روی دیوارهای آجری عمارت به هق هق و گریه افتاده بودند و آن یکی طوری ویولون می زد ،که خیال   می کردی  آرشه بلندش دارد دل سازش را ریز ریز می برد و الان است  که زیر پایش پر شود از خون تنِ ساز و جاری شود روی کف پوشهای قشنگ سنگی وبعد سرریز شود روی فرش های سرخ مهمان خانه عمارت آقا و و بچرخد وبرود توی حیاط و دور حوض را خیط بکشد و زیر نور ماه برقصد و بعد درخت های خرمالو و نارنج حیاط را چنان سیراب کند که عمری هرچه میوه دارند بوی خون ساز و صدای پَرپَر آواز و طعم جان شاعر بدهد .</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 12:37:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-hwyorutbblsm</link>
                <description>قدم می‌زدم، آهسته آهسته و باغ روشن بود، نه از آن چراغ کوچکی که جلوی پله‌ها می سوخت که خود به خود روشن بود انگار، روشن و آبی و نیمه بیدار، چون گربه‌ای خسته که سردیواری به خود بپیچد و خواب گنجشک ببیند، طالب جهیدن  بود باغ تاریک، اما بی‌حوصله از دست دراز کردن و گرفتن مطلوب، در رویای نصفه نیمه و کم خطر، گفتم کم خطر؟نترس، این را به خودم گفتم و چند قدم به سمت تاریکی برداشتم و تاریکی دست دراز کرد که بگیردم، من اما باز می رفتم و خستگی پاهایم را می گرفت و رها می کرد و توی سرم همان چیزی بود که آدم‌ها و نه گربه‌ها، وقت خواب‌های سنگین دم صبح می بینند، نوری، روشنی کوچکی، شبتابی حتی، شاید.می‌خواستم اینجا نباشم، می‌خواستم هیچ جا نباشم، می‌خواستم پیش تو باشم و تو نبودی و باغ تاریک و غریب و در سکوتی ساده و بی خط، انگار فقط منتظر بود.منتظرمن شاید و من باز قدم زدم، دستم را تکیه دادم به درختی بلند که سرشاخه هاش می سایید به تاریکی و چشم‌هایم را توی آن همه سیاهی گرداندم و آن وقت صدایت کردم، اسمت را گفتم بی ترس، نه آن طور که جلوی بقیه می گفتم، نه آن طور که خودت صدا می زدی خودت را و می‌خندیدی و سرکج می کردی و نگاهم می‌کردی و خجالتم می‌دادی که هربار از شنیدن صدایت آن طور از جا می پرم، یک جوری گفتم که دخترکان تازه سال روی درخت های گردو خط می اندازند، با چاقویی که شاید دست های سفید و رنج ندیده‌شان را گاهی فقط گاهی بریده باشد.توی تاریکی اسمت را گفتم، چونان رازی نگفته گفتم و دیوانه وار قدم زدم به انتهای تاریکی ها و باز صدایت کردم...تاریکی اما انگار می‌شنید، درخت می‌شنید، پرنده ای که روی پرچینی پر می‌زد می‌شنید، خفاشی که نزدیک چراغ می‌پرید می‌شنید، اما تو نمی‌شنیدی.صدایت کردم باز به نام و هر قدمی که برداشتم گوش دادم به صدای قدم هایم که انگار همزمان توی دل برگ‌ها و خاک‌ها زخمی تازه می‌انداخت.بعد اما گمانم کسی خندید، با گوش‌های خودم شنیدم که کسی هق زد، مثل خنده‌ای که خفه کنی توی سینه و از گلو بخزد به هرسمتی و پروانه وار توی باغ بچرخد، من از جا پریدم و دیدم از پشت ابرنازک، یک دانه ماه، که شبیه هیچ ماهی نبود نور انداخته به کف باغ وهمان وقت باز دیدم پشت شاخه ها و خرده علف ها و پشت همه پرچین ها و دیوار ها، سایه ای، شبحی، وهمی غریب جابه جا شد و دل من که همزمان می سوخت و به سمت تو پر می زد، به یک باره چنان زد که انگار گمشده ای به دری بکوبد و بعدهم درست مثل همان گمشده که هیچ دری را برایش باز نکرده اند، به یک باره قرار گرفت.ترسیده بودم از غریبه ای که توی تاریکی بود، قبول، اما پیش خودم خیال می کردم آن سیاهی تو هستی، که آن طور سنگین و سایه وار قدم می زنی همراه من و از پشت همان پلک هایی که آن همه سرما را دائم قایم می کند از من، داری نگاهم می‌کنی بی قرار و هی می‌پرسی که چرا صدایت کرده‌ام.صدایت کرده بودم و تو آمده بودی، برعکس همیشه که صدا می‌کنم و می‌خندی، صدا می‌کنم و می‌روی، صدا می‌کنم و نیستی، صدا می‌کنم و باز تنها می‌مانم، صدا می‌کنم و صدایم می‌پیچد و باز همه شاخ‌ها و همه گنجشک‌ها و همه گربه‌های خسته سر دیوار توی دلشان به من می‌خندند.ایستادم و گذاشتم تاریکی بگیردم، گذاشتم آن وهم، آن سیاهی آن شبح خسته و بی‌قرار هم بگیردم، گذاشتم که دستی دراز شود به سمت چشمم، قلبم... گذاشتم کسی توی دلم آرزو کند که آن دست های سیاه و باریک، آن دست‌های نازک که شبیه سرشاخه‌های درخت‌های خشک انتهای باغ بود، دست‌های تو باشد که برای گرفتن تمامی من، تمامی جانم، پروانه وار و بی‌قرار پر می‌زند .بعد دیگر چیزی نبود، هیچ چیزی نبود، تاریکی بود و خمیازه گربه‌ای که یک چشمش را به امید دیدن گنجشک های سرصبح باز کرده بود و آن روشنی لرزان کنار پله ها که در انتظار تمام شدن تاریکی، توی دل خودش می‌سوخت.من؟ باز قدم زدم تا چراغ کنار پله، سیگاری روشن کردم و خنده‌ای آمد به سمت صورتم و باز صداهایی از باغ آمد که دیگر من را نمی‌ترساند، نشستم روی پله و باز به تاریکی نگاه کردم و باز خندیدم، خنده هم داشت زیرا که دیگر آن تاریکی بخشی از من شده بود، در آن لحظه دست دراز کردن به سمت شب، در آن لحظه که از ته ته دلم صدایت کرده بودم و تو خندیده بودی و آن هق کوچک آمده بود گلویت را بگیرد.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 14:37:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه سه خواهر</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-pkdlozdvym8n</link>
                <description>می‌گویم خانه مان جن دارد و از دیدن ترسشان کیف می‌کنم، می گویم شما را از سر راه برداشتند، خودم دیدم از توی یک سبد زشت صورتی که الان ته زیر زمین است. می‌گویم و آن‌ها کوچک و ریزه میزه پشت سرم راه می‌افتند و از شنیدن قصه‌های من های های گریه می‌کنند.بعد می‌گویم من باید بروم، چون مادر اگر بفهمد که رازش را گفته‌ام می‌کشدم. بقچه‌ام را می‌بندم سر چوب جارو و راه می‌افتم توی حیاط و خواهرم پشت سرم می‌دود و التماس می‌کند که نروم، قول میدهد راز نگه دار باشد. خواهر کوچیکه هم پا برهنه روی پله‌ها ایستاده و پشت سرم گریه می‌کند، ریزه میزه و مریض است و موهای روی گوشش فر خورده. می‌دانم که حرفم را باور کرده‌اند؛ آخر من فرمانروایشان هستم، الگوی بی‌نقصشان، قصه گوی ترسناک شب‌های تارشان، اما دوستم دارند، بقیه شکلاتشان را توی دستم می‌گذارند و وقتی دروغ می‌گویم باورم می‌کنند… خواهرهایم… دختران کوچک خانه. گریه می‌کنم بغلم می‌کنند، حرف می‌زنم، ساکتند، غصه می‌خورم نوک پا راه می‌روند، غر می‌زنم گوش می‌دهند. دعواهایمان پر سرو صدا اما کوتاه است، قهرهایمان کوتاه‌تر. قهر می‌کنیم، با هم بدیم، سر جامدادی دودر از هم بیزار می‌شویم، حرف هم را نمی‌فهمیم، طرفدار مادر یا پدر می‌شویم و توی جنگ به هم شلیک می‌کنیم ومی گذرد. باز همان دوستی است، همان شیرینی برگشتن از مهمانی و حرف زدن تا صبح. همان خنده‌های زیر بالش، همان چشم‌های مشتاق شنیدن. همان‌ها که عین دیوانه‌ها پشتم می‌ایستند و اینقدر دلگرمم می‌کنند که می‌توان به جنگ خدایان یونانی بروم و از پشت کوهها برایشان سوغاتی‌های عجیب بیاورم، معرفی می‌کنم خانم‌ها آقایان: خواهرهایم.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 12:30:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-ltbpdnzow3j6</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۱۰ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۸۷ مرتبه لایک شدند و ۸ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۶۶ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۲,۲۹۱ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۸۸,۵۰۵ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۱۱۰۶ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/wiqxlzlyfvr0-gNUu.mp4 </description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 12:23:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-eilxipyb4eke</link>
                <description>ایستاده‌ام کنار میدان تجریش، پشت سرم کوه بلند و سفید نشسته و جلوی رویم بازار شلوغ و پر از آدمیزادی است و آدم‌هایی که بی حواس می‌گذرند. نگاهشان می‌کنم، من را می‌بینند، اما نه قدم سبک می‌کنند که چشم توی چشم بیندازند و نه از جلوی رویم کنار می‌روند که مغازه‌های بازارچه را راحت تماشا کنم. مادرم به این قدم زدن بی مقصد دور وبرمیدان تجریش می‌گفت تجریش‌تراپی، یادم هست به زور سه‌تایی‌مان را لباس می‌پوشاند و پیاده دور میدان می‌چرخاند و از مغازه¬های زیر بازارچه برایمان شلوار و دمپایی می‌خرید و بعد با کیسه‌های خریدی که توی دستمان گرفته بودیم ما را پیاده تا چهارراه پارک‌وی می‌برد و می‌گفت این جوری خیلی از دردهای آدم درمان می‌شود. خواهرم عاشق خرید کردن بود و دل‌خوشی از راه رفتن نداشت، همیشه کفش‌هایش ناراحت بودند و کیسه‌اش سنگین، غر می‌زد که چرا سوار اتوبوس نمی‌شویم و وقتی کاسه حلیم سید مهدی را به دستش می‌دادند آرام می‌گرفت. صدایش توی گوشم است که می‌پرسید چرا این قدر راه می‌رویم، به خودم می‌گویم چرا این قدر راه می‌روم و بعد به خودم می‌گویم تجریش‌تراپی و می‌پیچم سمت بازار و از اولین پیرزنی که نمک می‌فروشد، سه تا بسته می‌خرم و بعد بی هیچ حرفی بسته‌ها را به دست زن‌هایی می‌دهم که دستشان همین طور دراز مانده، برای گرفتن کیسه‌های نمک نذری. آن وقت می‌روم توی کوچه پس‌کوچه‌های پشت امامزاده و پا جای قدم‌های مادرم می‌گذارم، کوچه زغالی را رد می‌کنم و می‌افتم توی خیابان شریعتی و مثل کسی که چیزی یا کسی را گم‌کرده، حیران خیابان را به سمت جنوب می‌روم. آدم‌ها از روبرویم می‌آیند، نگاه می‌کنند توی چشمم و رد می‌شوند، به بعضی‌هایشان لبخند می‌زنم و بعضی‌هایشان را با حیرانی خاص خودم نگاه می‌کنم و همین طور سربِ هوا، این قدر پیاده می‌روم تا برسم به قلهک، درست عین همان وقت هایی که از تجریش می‌رفتیم سمت خانه خاله و مادر توی گوشمان اسم روستاهای قدیمی شهر، مدرسه‌ها و سفارت‌ها و پل‌ها و کوچه‌های شمیران را می‌گفت و نمی‌دانست که بعد از رفتنش، هر دردی بیفتد به جانمان، فقط همین تجریش‌تراپی است که چاره‌مان می‌کند.چاپ شده در ستون پای بی قرار  در روزنامه اعتماد</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jan 2019 19:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب چله</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-zslwtttrmhvx</link>
                <description>از قدیم و ندیم بازار شب یلدا بازار شامه، بگیرو ببرش هفت کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی می‌خواد و خرید آذوقه شب نشینی اش هفت تا جیب قارون و هفت تا صندوق حاتم طایی می‌طلبه…از بس که طالب زیاده و قصه گو کم…کدوم قصه؟ همون قصه‌ها که می‌گن معنی یلدا، همون تولد خورشیده و آخر شدن شب دراز…که باید با نورو روشنی این شب آخری رو دور هم گذروند و خوش بود…همون قصه‌ها که قدیمی شدن و خریداری ندارن و کنج پستوی بزرگا نشستن…قصه کشته شدن جمشید جم، به دست ضحاک جادوگر و سیاهی گرفتن روزگار ایران زمین و شب بی پایانی که با اومدن کاوه اهنگر به آخر می‌رسه… قصه همون نشونه هایی که مردم ایران می‌گفتن توی این شب بلند و سرد هست…مثل نقش ستاره‌های عجیب تو آسمون تاریک، یا چه میدونم تق تق عصای قارونی که بی هوا در خونه‌ها رو میزنه که بهشون هدیه بده و از گرسنگی و سرما نجاتشون بده…یا حتی صدای بلند یه گاو شیرده که مردم جنوب ایران می‌گفتن به جای شیر عصاره نیکی و سپیدی تقسیم می‌کنه و صدای فریاد شبونه اش سیاهی شب رو می‌شکافه…و اگه بشینی و به سکوتش گوش بدی، صدای شکافتن شب رو می‌شنوی و روزات بلند و زندگی ات پر نور و قشنگ میشه…قصه‌ها زیادن از شب چله و قسم به قرآن خطی سر طاقچه پیرزنای قصه گو که؛ همشون خیلی شیرینن…اما وقت تنگه و مراسم باید که انجام بشه…چه مراسمی؟ خب، اول سر وصدا و ریخت و پاش و بشور بساب محض مهمونی، بعدم بگیر و بیار انار سرخ ساوه و هندونه زیر کاه مونده ری و چه میدونم چله لری تازه عروسا و نو اومده ها…اون وقت هم سروصدای دیگ و ماهیتابه و پخت و پز شیرینی و لوز باقلوا و مشت مشت ریختن آجیل مشکل گشا تو کاسه‌های بلوری و ریزریز ریختن شربت تو شربت خوری…دست آخرم البته مراسم شام و پلو چلو اگه چیزی در بساط بود و چایی قند پهلو و هزار جور شیرینی و‌تره حلوا و فرینی و شیربرنج و مسقطی و…بعدم گوش دادن به بزرگتری که موقع خرت خرت دونۀ انار گاز زدن کوچیکترا، شعر حافظ می‌خونه براشون و صغیر و کبیر رو به ذوق اون قسم به شاخ نبات به وجد می‌یاره…و بعدم با نفس خوشش سالشون رو معطر می‌کنه در این شب بیداری طولانی… چون به قول قدما، کسی که امشب بیدار باشه، شب زنده داره و این شب بلند پر از نشونه است و پر از امید، مثل اون ستاره‌های ته تاریکی…و کسی که اون نشونه‌ها رو سپاس می‌گه، نه به عشق انار دون کرده و آجیل که به عشق شنیدن ناله مرغ سحره که این شب رو شب بیداری می‌کنه…مرغ سحر ناله سرکن داغ مرا تازه‌تر کن…خانم عصمت الدوله و انارهاش و پاییزهایی که گذشت و می گذرد ...</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 19:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ نخل</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%86%D8%AE%D9%84-xafemdncfrmy</link>
                <description>باغ نخل - شرمین نادریباران که شروع شد نخلستان انگار باغ نبود، موجودی زنده بود که مدتی بی آب مانده باشد. خم می‌شد و می‌پیچید و می‌چرخید زیر ریزش باران و قطره قطره باران را می‌کشید توی خاکش و من که حیران ایستاده بودم و حواسم نبود لباسم خیس می‌شود، یک دفعه زنی را دیدم که از بین نخل‌ها سرک کشیده و با چشم‌های دریده نگاهم می‌کند و از جا پریدم.تو پرسیدی چی دیدی و من دویدم سمت تاریکی انتهای نخلستان و دوباره نگاه کردم و این بار هیچ کس نبود جز خودم و تاریکی که با باران ریخته بود انگار. چشمم که عادت کرد به تاریکی نخلستان پیش خودم خیال کردم باز کسی می‌دود روی زمین خاکی بین نخل‌ها و جای دمپایی‌هایش می‌ماند توی گِل و شل. به تو گفتم یک زنی بود.پرسیدی زن؟ این‌جا؟گمانم شک کرده بودی به عقل من. اما دیده بودمش که ایستاده بود توی سایه نخل‌های قدیمی و دستش، آن دست بلند و باریکش را به نشانه تهدید به سوی من دراز کرده بود.گفتم: میدانی زار چه شکلی است؟ یا چه می دانم باد، جن مجرد، دیو، همان‌ها که قایم می‌شوند توی نخل‌ها؟گفتی: زار که شکل ندارد؛ شکل باد است. باد شبیه تو می‌شود دیگر، می‌آید توی جانت و با تو یکی می‌شود، بعد پرسیدی شبیه خودت نبود؟گفتم: نمی‌دانم؛ آن وقت یادم آمد که زن سیاه پوشیده بود و چشم سیاهش را سرمه کشیده بود و یک دستش را گذاشته بود به نخل و نگاهمان می کرد و با یک دست دیگرش انگار می گفت برو.برگشتم و چشم دوختم به آن سیاهی بین برگ های بلند نخل، همان تاریکی بین زمین و آسمان و پیش خودم گفتم «آن زن برای گرفتن روح من نیامده که تو را نگاه می‌کرد» و آن وقت بلند گفتم نه.گرچه فرقی نمی‌کرد نه گفتن من توی آن بارانی که زمین نخلستان را گل می کرد. کلمات من در آن تاریکی غریب نخلستان، مثل فریاد پرنده‌ای بود که که از سیاهی گریخته باشد و به پنجره‌ی ماشینی بخورد که برای همیشه رفته.زن آمده بود برای بردن تو؛ می خواست تورا از من بگیرد و گرفت. نه همان روز،که بعدتر گرفت. بعد از این که باران بند آمد، برگشتیم توی جاده و من دست کردم توی جیبم و دیدم یک تکه سفال شکسته توی جیبم افتاده.سفال قدیمی قشنگی بود. یک تکه از یک کوزه قدیمی شاید. با نقش های ریز و کمی چرب انگار سال‌ها عصای دست کسی باشد. بعد شکسته باشد و خدا می داند چطور افتاده باشد توی جیب من. یادم هست پرسیدم «تو این را انداختی توی جیبم؟» و تو باز خندیدی.همه حرف‌های من برای تو خنده‌دار بود. باورم نمی‌کردی، خیال می‌کردی دیوانه‌ام که نصفه شب با سفال توی جیبم تا سرکوچه رفته‌ام تا آن تکه جادویی را توی دریا بیندازم. خیال می کردی دیوانه‌ام که همه زن‌های سرمه کشیده و سیاه جامه جنوب را با حیرت و ترس نگاه می‌کردم و از بس هم دوستشان داشتم و هم می ترسیدم تو را بگیرند از من، هی گریه می‌کردم .نخلستان که تمام شد توی آینه کناری ماشین، نور خاکستری رنگ دم غروب که از بین ابرها افتاد توی چشمت، تو دیگر دوست داشتن من را دور انداخته بودی. درست مثل همان تکه سفال که من از باغ نخل‌ها برداشته بودم و بعد انداختم توی دریا؛ توی همان دریای سیاه و قشنگی که درست دم در خانه داشتیم و خیال می‌کردیم هرگز برای بردن شادی‌هایمان دست دراز نمی‌کند تا پنجره اتاق و گویا، گویا اشتباه می‌کردیم.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 20:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیمین و ناهید</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-qrmjews1ei5j</link>
                <description>ناهید خانم که مُرد، خانه‌اش شد ویرانه. پنجره ها بسته ماندند و کسی برای بازکردنشان نرسید کسی هم وقت زنده بودن ناهید خانم به خانه سر نمی‌زد، شاید فقط برادرزاده‌های شوهرش که برای خودشان زندگی داشتند و وقت نداشتند صبح و شب احوال ناهید خانم را بپرسند و چندتایی کاسب و همسایه که چهل سالی بود ناهید خانم را می شناختند و دلشان نمی آمد توی این شهر دراندشت تنهایش بگذارند. اما چشم امید ناهید خانم تا همان روز آخر به همین سر زدن های گاه به گاه بود. همین که آدم ها گاهی می‌آمدند سری  می‌زدند، توی آشپزخانه درب و داغان می نشستند و با خودشان زندگی می‌آوردند به خانه اش کافی بود.خودش اما کم کم داشت فراموشی می گرفت و حواسش پرت بود و ذهنش می رفت به گذشته  وبرمی گشت و گاهی این وسط ها گم می شد و حساب و کتاب زمان از دستش در می رفت .همین هم بود که روی یک کاغذ نوشته بود خانم فلانی حقوقم را می آورد ، روی یکی دیگر نوشته بود کلید ساز برایم خرید می کند و روی یکی دیگر نوشته بود کلید ساز سبیل دارد .این کاغذ ها را هم گذاشته بود روی میز توالتش ، کنار جعبه فلزی آرایش، برس کهنه، قرقره و گردنبد مرواری که آقا برایش خریده بود و آن عکس ریز و قشنگ سیمین خواهرش که مال جوانی اش بود و موی هردوشان توی آن عکس سیاه سیاه بود. عکس را گذاشته بودند روی آینه مه گرفته و از جلا افتاده اتاق خواب. نور هم از پنجره اتاق می افتاد روی این آینه وداروی ثبوت عکس را می سوزاند ، هرچند به پنجره پرده هایی زده بودند که از فرط کهنگی حتی نمی شد باز و بسته شان کرد ،اما همه چیز داشت می‌سوخت و خراب می‌شد و می‌رفت، مثل خود ناهید خانم که زنده و بعد هم مرده روی همان تختی خوابیده بود که روتختی تور صورتی داشت و وقتی می نشستی رویش خاک چنان بلند می شد که خیال می‌کردی روی تخت اصحاب کهف نشسته ای .هرچند نه از آن اصحاب معمولی کهف که اصحاب تنهای کهف. اصحاب چشم انتظار کهف که از فرط نگاه کردن به در و پنجره خوابش برده بود بالاخره و همان چند نفری که هنوز اسمش را به یاد داشتند آمده بودند و برده بودنش و درخانه اش را بسته بودند و پشت سرشان موریانه ها فرش های‌خوب قدیمی را خورده بودند و دیوار نم گرفته نقاشی‌های سیمین خانم را خراب کرده بود و روی هرچیزی که توی خانه مانده بود به قدری خاک نشسته بود که رنگ هیچ چیز دیگر معلوم نمی‌شد. من درست همان وقت رسیده بودم به خانه ناهید خانم. بوی مرگ و نیستی را توی مشام کشیده بودم و در اولین قدم چمدانی کشف کرده بودم که تا بیخ دندان پر از نامه و سند و تمبر و کاغذهای خاک گرفته و نمور بود. آن برادرزاده مهربان ناهید خانم  هم مادر دوستم بود و وقتی نامه‌ها را برایم توی کیسه می‌کرد گفته بود «چقدر این زن خوشحال می شد اگر وقت زنده بودنش آمده بودی»  بعد هم گفته بود ناهید خانم زن مهربانی بود، دستش به خیر بود. هرچه داشت به درو همسایه و خیریه بخشیده بود ، شاید همه این نامه‌ها را  هم خودش می بخشید، البته به جز آن نامه های عاشقانه عموی من و چند تا یادگاری سیمین خواهرش؛ این ها را مسلما نمی‌داد. من هم نگفته بودم که قشنگ‌ترین بخش نامه ها همین ها بودند. نامه مردی که از شهر دور برای زن خیلی خیلی جوانش می نویسد؛ خیلی دلتنگ تو هستم ناهید جان یا نوشته های سیمین خانم هشتاد نود ساله که نقاش بود و هنرمند و به قول خودش نیمه مجنون و زندگیش به کشیدن نقاشی از خانه قشنگ  قدیمی شان در شهری دور می‌گذشت...نامه ها را که می خواندی دلت یک جوری می شد، انگار می‌فهمیدی همه این سال ها ناهید خانم برای خواهرش پناهگاهی بود که هم شعرها را می‌شنید هم تلخی ماجراهای عاشقانه را با محبتش پاک می‌کرد و هم مونس و همدم حقیقی اش بود. همین هم بود که سیمین خانم هفتاد سال بی وقفه نامه نوشته بود، از روزی که ناهید جان را شوهر داده بودند، تا روزی که خودش هم برای زندگی رفته بود پیش ناهید جانش، تا بعدها که عاشق بود یا عشق را از دست داده بود و تنها بود و فقط چند پله با ناهید جانش فاصله داشت . از نامه های آخر می فهمیدم که خیلی پیر بودند هردوشان و همه این سال ها بعد از مردن شوهر آن یکی و مرگ آن عاشق زارو پیر این یکی دیگر کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشتند، یکی شان ماست و پنیر می خرید و آش می پخت و آن یکی هنوز نقاشی می کرد و پیرهن‌های سیاه بلند می‌پوشید و به موهایش سنجاق می‌زد و بعد می‌نشستند و می‌خوردند و چای درست می‌کردند و در سکوت به هم نگاه می کردند و لبخند می زدند. هیچ کدام فرزندی نداشتند و فقط همدیگر را داشتند. بعد هم سیمین خانم افتاده بود و مرده بود و ناهید خانم از غصه رفتن خواهر یک شبه انگار به خواب فرو رفته بود. همین هم بود که همسایه‌ها، تو از کلید ساز بگیر تا بقال و قصاب و تعمیرگاه و پلاستیک فروشی بغلی، که همه این سال ها مهر و محبت ناهید خانم را دیده بودند، به صرافت کمک افتاده بودند. برایش خرید می کردند، وسیله می‌آوردند، قبض آب و برقش را می دادند و برای گرفتن حقوقش نوبتی به بانک سرمی زدند. کارمند بانک هم از ناهید خانم وکالت داشت، پول را می‌گذاشت توی پاکت و می‌داد دستشان. نه چیزی کم می‌شد همه این سال ها نه چیزی اضافه. هزار سال انگار همین وضع بود و وقتی بالاخره ناهید خانم روی آن رو تختی صورتی خوابید، همه اهالی محل خیال کردند چیزی را گم کرده اند. چیزی مثل محبتی که آدم به آدم دارد و همه این سال‌ها از خانه قشنگ قدیمی ناهید خانم سرازیر بود به باقی کوچه.من که نامه ها را توی کیسه می‌ریختم و می‌بردم چشم هایشان را دیدم، هیچ کدامشان دلشان  نمی‌خواست این خانه خراب شود. آن پنجره و آن هره و آن در خوب عتیقه جایش را با یک خانه زشت و دراز و بی قصه عوض کند و دیگر کسی نباشد که از پشت پنجره صدایشان کند و قربان صدقه شان برود که  برایش یک دانه تخم مرغ بخرند یا باغچه اش را جارو بزنند. انگار این فقط لطف اهالی کوچه نبود به ناهید خانم که مهر ولطف ناهید خانم هم بود. همان مهر که زنده نگهشان می داشت، مهربان  نگهشان می‌داشت. کیسه نامه‌ها و یک دانه از نقاشی های سیمین خانم را که گذاشتم پشت ماشین. یکی‌شان، همن کلید ساز سرش را از مغازه‌اش بیرون آورد و گفت : جایش خالی است ناهید خانم، چشم و چالش نمی‌دید اما نورچشم ما بود.این عکس تزئینی نیست ،این همان گنج است .</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 13:06:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فخرالدوله شکرشکن و امیرارسلانش</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D9%81%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B4-a4i421kletpk</link>
                <description>«اما راویان اخبار و ناقلان آثار وطوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی وچابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که درشهر مصر سوداگری بود خواجه نعمان نام داشت صاحب دولت و ثروت و شصت سال از عمرش گذشته ، سرد و گرم روزگار را چشیده و جهاندیده زیرک و عاقل بود ، و در علم رمل واسطرلاب و نجوم سر آمد جهان بود و از ماضی و مستقبل خبر می داد»قصه خواجه نُعمان و امیر ارسلان و پطرس خان وزیر و فرخ لقای خوش چهره و داستان فولاد زهره دیو سیرت و مادر جادوگرش و خوش خوشک شب های بهاری و  حرم شاهانه و گرمای نطلبیده تابستانی و بهارخواب خنک و کیف کوک شاهی که به صدای ساز نوازندگان می خوابه  و صدای خرو پفش تو  شب های خوش بوی بهار، یله می شه تو حیاط کاخ گلستان ...هیس آقا خوابیده ... خوب که نگاه کنی می بینی نقیب الممالک نقال زیر گوش شاه نشسته و به قول وزیر شاه فقط  یک ریز چاخان پاخان می کنه و شعر می بافه و قصه می گه و امیر ارسلان رو به پادشاهی می رسونه و و به چنگ قمر وزیر  می اندازه و به جنگ وادار می کنه ، اونم به عشق فرخ لقای فرنگی  و شب شاه رو رنگین می کنه به رنگ و لعاب قصه بلند و بی پایانش ،امیر ارسلان نامدار ؛«وقتی از اوقات هوای سفر هندوستان به سرش افتاد در رمل نظر کرد دید اسطرلاب چنان نشان می دهد که اگر به این سفر برود مبلغ خطیری عاید او می شود و سود بسیاری خواهد کرد ، از این خبرخشنود گردید فرمود غلامان بارها بر استران بستند و متاعی که شایسته ی هندوستان بودبار بستند و در ساعت سعد از شهر مصر بیرون آمدتا به کناره ی دریا رسید کشتی طلبید ،ناخدا کشتی حاضر کرد و کرایه کشتی را تا هندوستان قرار گذارد و بار و متاع در کشتی نهاد ، نزدیک ظهر بود ناخدا شراع کشتی را کشید و بادبان را گشود . باد مراد وزیدن گرفت و کشتی چون تیر شهاب بر روی آب دریا روان شد...» قصه ای پر از حکایات عجیب و روایات غریب ،جن و پری و جادوگر و پهلوان و شاه رومی و مصری و عشق و مرگ و دیوانگی و حالا تو بگو کی این همه حکایت و شرح کشور گشایی و شعر و حکایت رو رونویسی می کنه ؟ میرزا بنویس ها ؟ نقیب الممالک نقال ؟ اعتماد السلطنه وزیر ؟ نه فقط دخترکی که پشت پرده اتاق نشسته ، با چارقد ابریشمی و سنجاق نقره زیر گلو و پیرهن گل دوز و مرواری دوز .نگاه کن ،نشسته  پای میزچوبی اش ،سرخم کرده،لیته در مرکب انداخته ، قلم توی دست و کاغذ مرغوب زیر انگشتان ، چهارزانو در  اتاق خواجه سرایان حرم  ، پشت پرده نی ای  و می نویسه .همین هم هست که برای اولین بار قصه ای بی تاریخ و رویایی به دست زنی روی کاغذ می یاد ، زنی به اسم فخر الدوله ،که هم نقش چهره فرخ لقا به کاغذ می اندازه و هم داستانی  رو که می تونه  روزی فقر و تلخی و وبا رو برای یه لحظه از یاد مردم معمولی ببره روی کاغذ می یاره ،زنی  که قلمش نقش بر دل خیلی ها می اندازه و بعد ها وقتی امیر ارسلان به زندگی مردم عادی می یاد و ، بی اسم و بی رسم ، خستگی شب های طولانی  رو از وجود مردم عادی می شوره ،به شیرینی قلمش ، به قصه اش ،قصه هایی که تموم نمی شن چون  توی اون شبهای بی برقی و بی حرفی ، غلام بچه ها و کنیزان از حفظش می کنن  و برای بچه ها و نوه هایشان می گن  تا  قصه مال آدمهای معمولی بشه ، و نه مال هیچ شاهی.کاش من فخر الدوله بودم . همین .</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Oct 2018 12:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید قربون</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-mtmlpqvq2fxc</link>
                <description>تا یادمه حاجی ملایری همسایه مادر بزرگم، عید قربونا نذری مفصلی داشت، از صبح زود روزای عید خونه بزرگ و حیاطش می‌شد پر از آدم، همه کسبه، اهالی محل، از زن و مرد گرفته تا بزرگ و کوچیک می‌رفتن کمک. سبزی پاک می‌کردن ولوبیا و برنج رو روی سینی‌های بزرگ مسی می‌ریختن و تمیز می‌کردن و بعدم دیگ، دیگ، قرمه سبزی و برنج با عطر گلاب بار می‌گذاشتن، حتی یادمه لیمو عمانی خورش عید قربون حاجی با یه پیرزنی بود که نذر کرده بود پسرش سالم از جبهه برگرده، پسره برنگشته بود اما پیرزنه نذرش سرجا بود طفلکی. بخش مهم نذری اما قربونیش بود، مادرم اینا می‌گفتن صبح علی الطلوع، حاجی دوتا گوسفندی رو که خودش خریده وآورده و توی حیاط پشتی نگه می‌داره، بدون حضور هیچ کسی قربونی می‌کنه. بعد یه محمود خانی که دلاک حموم بود و دستش به تیغ می‌رفت، واسه پاک کردن گوشت می‌اومد و کمک دست حاجی بود. خدا میدونه چند نفر اون غذا رو می‌خوردن، خدا عالمه این همه سال چند نفر سراون سفره دست به دعا برداشته بودن و حاجی رو دعا کرده بودن. بعد که حاجی به رحمت خدا رفت، روز دوم، سوم رفتنش، تومراسم ختم، وقتی دیگ قیمه رو بار می‌گذاشتن و زن‌ها تو حیاط پشتی حلوا می‌پختن و منم همون ورا با مادر بزرگم داشتم شکر و آرد پیمونه می‌کردم، مردا می‌گن محمودخان دلاک، تو مردونه رفت بالای یه صندلی، گفت: جماعت بذارین یه چیزی بگم، من نذر کرده بودم که این راز رو تا زنده بودن حاجی پیش خودم نگه دارم، اما دیگه اون بنده خدا رفته و من باید راستشو بگم. اون وقت بعضیا به محمود خان تشر زدن که اگه چیزیه که درخور جمع نیست بیا پایین و حرف نزن، اما محمود خان کوتاه نیومد، گفت: جماعت، یه روز صبح آفتاب در نیومده، واسه نذری عید قربون حاجی، رفتم سمت حیاط پشتی خونه شون، در باز بود کله کردم تو، آخه سرصبح کسی بیدار نبود جز حاجی، اینم عادت هرسال ما بود، اما من هیچ وقت ندیده بودم حاجی چطور تیزی برمی داره، خوشش نمی‌اومد کسی ببینه، نذر داشت اما حجب و حیا هم داشت، بعد دیدم حاجی نشسته جلوی اون حیوونای زبون بسته، یه کاسه آب دستش گرفته، داره بهشون با دست خودش یه ذره ذره آب میده و زار زار گریه می‌کنه. خودم شنیدم حاجی از حیوونا عذر خواهی می‌کرد، از خدای خودش عذر خواهی می‌کرد، می گفت نمی‌خواد دستش به خون هیچ موجودی آلوده بشه، اما گرسنه زیاد هست و چشمشون به دست حاجیه، یادمه گفت خدایا یه عالم زن و بچه بی پدر امشب می‌یان اینجا سر سفره من، کاش کمرم بشکنه و جلوی اونا سرافکنده نشم، اما این ریختن خون بی گناه رو دوست ندارم، خودت کمک کن، خدایا منو ببخش. اون می‌گن محمود خان که از صندلی اومد پایین، حیاط خونه حاجی ساکت‌تر از صحرای بی آدم بود، نمیدونم کی گفت صلوات، کی اول گریه کرد که حیاط اون طوری رفت هوا و کی دوید محمودخان رو بغل کرد، اما گریه اون مرد از یاد هیچکس نمی‌ره، عید قربونت مبارک حاجی ملایری، به قول مادربزرگم راستی که مرد بودی.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Aug 2018 10:33:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-g36jy64oqkxw</link>
                <description>خانه همسایه آتش گرفته بود. همسایه دیوار به دیوارما. یک ساختمان بلند آبی بود، یادم نیست آبی یا خاکستری، اما دود از پنجره هایشان بلند می شد و نمای خانه سیاه شده بود .  یکی صبح زود ما را بیدار کرده بود و آورده بود توی کوچه، سردم بود و دلم می خواست توی تخت خودم باشم، چپیده بودیم توی ماشین پدر و خمیازه می کشیدیم، ماشین روشن بود و رادیو داشت یک چیز بی‌ربطی می خواند. ما توی ماشین راحت بودیم. بزرگ بود، از این پژوهای قدیمی و به قول پدر گردن کلفت بود. خواهرم گفت بیا بازی کنیم؛ گفتم من خوابم. دروغ می گفتم، از بازی بدم می‌آمد، از برف که می‌نشست روی ماشین بدم می‌آمد، از سرما بدم می‌آمد، از خواب بدم می‌آمد ، از این همه آدم که ایستاده بودند و خانه همسایه را نگاه می کردند هم بدم می‌آمد.به مادر گفتم برویم توی خانه! گفت خیلی خطرناک است، توی پارکینگ همسایه کلی ماشین هست اگر آتش بگیرد خانه ما هم خراب می شود. بعد خواهرم زد به گریه، دلش نمی خواست خانه مان خراب بشود. عروسک سیاه پوستی که خاله فرستاده بود گذاشته بود بیخ همان دیوار. دیشب قبل از خواب، چادر گلدارش را سرش کرده بود و عروسکش را برده بود لباس بخرد. بعد مادر صدایش کرده بود که برود مسواک بزند وعروسک مانده بود توی لباس فروشی الکی که پای دیوار ساخته بود، چادر گلدار هم مانده بود.خواهرم گریه می‌کرد، بعد گفت من عروسکم را می خواهم. مادر دعوایش کرد، عصبانی بود، انگار ما خانه همسایه را آتش زده بودیم. من و خواهرم مثل همان دفعه که با کبریت‌های رنگ رنگی پدر رفته بودیم توی زیر زمین و اجاق درست کرده بودیم و پس گردنی و توسری خورده بودیم. خودمانیم گرچه هزار بار گفته بودم تقصیر ما نبود، اما تقصیر ما بود. دلمان خواسته بود مثل فیلم‌ها آتش قشنگی درست کنیم و بشینیم و ماهی کباب کنیم. ماهی نداشتیم، یک دانه کلوچه را زده بودیم به سر یک چوب و آورده بودیمش که خوب کباب کنیم. کلوچه سوخته بود دودش رفته بود بالا. دماغ مادر تیز بود، تا چشم به هم بزنیم رسیده بود، یکی توی سر این و یکی پس گردن آن یکی و بساطمان به هم ریخته بود. حالا هم که خوابیده بودیم توی ماشین و من داشتم به خواهرم می‌گفتم لابد یکی توی پارکینگ همسایه بغلی کلوچه کباب کرده. این را که می‌گفتم صدایم گم می‌شد در صدای بوق بوق آتش نشانی. آمدن آدم های قدبلند با لباس های زرد و قرمز ، دویدنشان و سر وصدای مردم که حاضر نبودند  یک قدم عقب بروند، داشتند به خانه خودشان نگاه می کردند. به مادر گفتم چی‌کار می کنند؟ گفت آب می ریزند روی آتش. گفتم پدر کجاست؟ گفت اون تو. بعدها فهمیدم پدر رفته بود توی پارکینگ همسایه بغلی وسط آتش. آن روز فقط ترس می‌دیدم توی چشم مادر. فهمیده بودم چیز بدی دارد اتفاق می افتد و زده بودم به گریه. یادم هست مادر گفته بود گریه نکن و دویده بود بیرون، روسری نازکش روی موهای سیاهش چسبیده بود وبرف می نشست روی شانه اش.بعد یک ماشین از پارکینگ آمد بیرون، مردم همه جیغ زدند و عقب پریدند و بعد یکی گفت صلوات، آن وقت یکی از لباس رنگی‌ها در ماشین را باز کرد ودست پدرم را گرفت. پدر قوی بود، نه مثل حالا که عصا دستش می گیرد و کمرش خم شده. شانه اش پهن بود و زورش به همه می رسید اما دستش را داد به آن مرد. دستش زخم شده بود، خون می‌چکید روی پیرهنش، یک نفر دستش را نگاه کرد بعد بغلش کردند و آوردنش بیرون. سرفه می کرد، یک چیزی گذاشتند جلوی دهانش، نفس کشید و خندید. دیدم آقای لباس زرد دستش را گذاشت روی شانه پدر و چیزی گفت، پدر سرش را تکان داد. چشمش افتاده بود به من و خواهرم که دست هایمان را گذاشته بودیم روی شیشه عقب ماشین  و صدایش می کردیم. ما را می‌دید اما صدایمان را نمی شنید. مادرم دوید و بغلش کرد. داشت از ترس می‌مرد مادر. چشم هایش یک جوری گشاد بودند که خیال می کردی الان پاره می شوند. آقای لباس زرد پدر را آورد دم ماشین‌ِما. پدر کمرش را صاف کرد، شنیدم مرد گفت همینجا بمان و رفت. پدر در ماشین را باز کرد و آمد پیش ما، دویدیم توی بغلش، بوی دود می‌داد، بوی سرمایی که افتاده بود به تن همه، بعد مادر یک پتو آورد، پتوی ما نبود، رویش یک چیزی نوشته بود، بعدها، هزار سال بعد، وقتی مادر مرد و پدر خانه را جمع کرد پیدایش کردم، خاکستری بود و نازک، رویش نوشته بود اورژانس تهران، بغلش کردم و بو کردم. مادر هزار بار شسته بودش اما باز بوی خاک میداد، انگار بو رفته بود به خوردش. مثل ما که آن روز خاک و دود خورده بودیم، مثل بچه های همسایه که وقتی از خانه بیرون می آمدند روی سر و مژه هایشان خاکستر نشسته بود ، مثل باغچه که تا مدتها یک رنگ عجیبی بود و مادر می گفت باید خاکش را دور ریخت...یادم هست پدر ما را برد خانه مادربزرگ و خودش برگشت، برف تند شده بود، ما نهار خورش آلو اسفناج خوردیم و نشستیم جلوی پنجره و حیاط مادر بزرگمان را نگاه کردیم. برف تند تند می نشست روی باغچه، مادربزرگ پشت سرمان آه می کشید. گفت شاید این طوری زودتر خاموش شود. گفتیم چی؟ گفت آتشی که دارد خانه همسایه را می سوزاند.بعد رفت که یواشکی توی آشپزخانه گریه کند، مادرهم گریه کرده بود، آن روز روز گریه بود اصلا، بعد که خواهر کوچکترم آمد مادر گفت که آن روز می ترسیده بچه اش بمیرد. همان بچه ای که توی دلش بود و از ترس منجمد شده بود تکان نمی خورد. می‌گفت وقتی پدرت رفت توی آتش من چندبار مردم و زنده شدم، فکر من نیست، شاید من را دوست ندارد. نمی‌گوید بچه ام می میرد و بعد گریه می‌کرد.من اما قاشق قاشق خورش آلو اسفناج می خوردم، گوشت هایش را گذاشته بودم برای خواهرم. دوست داشتیم توی بازی کنار دریا بنشینیم و دریا را نگاه کنیم و کباب بخوریم. این را توی فیلم دیده بودیم. توی همان فیلم ها که بعدها پدر قایم می کرد لای همان پتوی خاکستری. یکی‌شان اسمش بود آسمانخراش جهنمی. بعضی آدم‌ها تویش از آتش سوزی جان سالم به در می بردند، مثل آدم های همسایه بغلی ما. اصلا نمیدانم آن روز کسی مرد یا نه، این چیزها را به بچه ها نمی گفتند، فقط همدیگر را بغل می کردند و دلداری می دادند و موی پر از خاکستر بچه را می‌بوسیدند. بچه ها اما همه چیز را می‌فهمیدند، دلشان تنگ می‌شد و می‌ترسیدند، مثل من و خواهرم. بعد از آن هر وقت که بازی کردیم کلوچه و کبابمان را نپخته سق زدیم، دیگر به دلمان ماند پای آتش پیشینیم و دریا را نگاه کنیم و کباب بخوریم و دلمان یک جوری نشود. آن جوری که هربار اسم آتش می آید، می شود؛انگار الان دوباره پدر می رود توی پارکینگ همسایه که ماشین هایشان را نجات بدهد و شیشه پنجره می افتد روی دستش و دستش خون می آید و خودش سرفه می کند و خم خم از توی دودها می آید بیرون و ما کاری نمی توانیم بکنیم، کابوسی که یادگار آن آتش سوزی است .</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Aug 2018 23:28:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نحسی</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%AD%D8%B3%DB%8C-zuh5djtpcehz</link>
                <description>کریم آقا که زن دوم را گرفت، زن اولش را فرستاد ته حیاط، توی اندرونی قدیمی خانه پدری، بچه ها هم رفتند البته،سوسن جان دهساله بود وآن یکی کمی کوچکتر،گیسش را می بافت و تازه مدرسه رفته بود. می گفتند دخترک پشت پنجره شکسته پکسته عمارت آخری می نشیند ساعت ها که اتول فرنگی آقاجانش از دربیاید و دور حوض وسط حیاط بچرخد و جلوی عمارت تازه ساز بایستد وبوق بزند. بعد هم البته می زد به گریه سیمین جان، چون دیگراجازه نداشت بدود و آقاجانش را بغل کند، این خانم تازه که آمده بود همه چیز خانه فرق کرده بود، مرغ و خروس های باغ را کشته بودند و گربه ها را انداخته بودند توی گونی و برده بودند منصورآباد ول کرده بودند، سنگریزه های کف حیاط را هم با سنگفرش پوشانده بودند و روی همه نقاشی های بچه ها که پارسال عید با ذغال روی دیوار بغلی کشیده بودند دوغاب کشیده بودند.خانم تازه خودش پشت ماشین می نشست، کفش هایش همه پاریسی بودند وبه کلاهش پر شترمرغ چسبانده بود، مادر بچه ها اما قروفر زن های آلامد را نداشت، چادر گلدار سرش می کرد، می رفت جلوی در و از دست خدمه نان و پارچه و چیزهایی که کریم آقا می فرستاد می گرفت، بعد هم می آمد می نشست سرپله و اشک می ریخت، یک بار کفش فرستاده بود کریم آقا که تنگ بود، زن کفش ها را بغل کرده بود و گریه کرده بود، سوسن جان آمده بود جلوی در به نوکر آقا فحش داده بود، مرد شانه بالا انداخته بود که به من چه، سوسن جان گفته بود ما کهنه های خانم را نمی پوشیم بعد هم کفش را از دست مادرش گرفته بود و انداخته بود دم در.از آن به بعد کفش و لباس نفرستاده بود کریم آقا، بچه ها مدت ها بی رخت و لباس مانده بودند، اما صدایشان در نیامده بود، یک خواهر داشت زن اول کریم آقا که برایشان کفش خریده بود و فرستاده بود از تهران، بعد هم که زن دوم آقا حامله شده بود وکریم آقا در همان عمارت تازه ساز گم و گورشده بود وجنگ بود وشیراز قحطی آمده بود و همان دو گونی برنج شده بود یک گونی و روغنی که از کرمانشاه می آوردند، تمام شده بود و زن اول کریم آقا،از ترس گرسنه ماندن جگر گوشه ها، دایه بچه ها را فرستاده بود پادر میانی.همان وقت بود که خانم با شکم گنده وشال روی شانه آمده بود ته حیاط، جیغ و بیدادی کرده بود و گفته بود که این ها اعصابش شوهرش را به هم ریخته اند و بچه توی شکمش دو روزاست تکان نخورده. بعد هم با کفش پاریسی پاشنه دارکه انگشت های باد کرده پایش از بندهای بیرون زده بود تق تق راه رفته بود روی سنگفرش تازه و بی هوا زمین خورده بود.کسی نگفته بود خانم نه ماه حامله، با شکم خاله رورو، چرا شال به آن درازی روی گردن انداخته اش که پاشنه پایش آن جور توی توری شال گیر کند، کسی نگفته بود خانم مراقب باش، فقط همه دویده بودند و دستش را گرفته بودند و روی صورتش گلاب پاشیده بودند و به چشم کور شده زن اول فحش و فضاحت داده بودند .کریم آقا هم بی هیچ حرفی آمده بود و کت فرنگیش را در آورده بود وآویزان کرده بود روی صندلی و بی آن که نفس بکشد، زن و بچه هایش را کتک زده بود، که چرا چشم سفیدی کردید یا چه میدانم چرا خانم را چشم زدید. سوسن جان گریه کرده بود و گفته بود مامان را نزن که توسری محکمی خورده بود و بعد هم شنیده بود مادرش می گوید پسرعمو نکن که بالاخره کریم آقا نرم شده بود و کتش را برداشته بود و رفته بود. دو هفته بعد خبر آورده بودند که زن دوقلو زاییده، آن هم پسر، کل باغ را چراغانی کرده بودند و هرچه افسرپاگون پوش انگلیسی توی شهر بود به عصرانه مدل فرنگی که آقاخودش در پاریس دیده بود، دعوت کرده بودند.سوسن و سیمین هم البته دعوت بودند، لباس نوی سفید با یقه آهار دار برایشان فرستاده بودند از خانه آقا و نفری یک جفت کفش، لابد این هم چشم روشنی قدم گذاشتن پسرها بود به عمارت کریم آقا مگرنه توی شلوغ پلوغی شهر و آمدن وبا و حصبه، کی یادش می افتاد به قد کشیدن دخترهای از چشم افتاده. همین هم بود که سوسن جان دلش نمی خواست برود و سیمین جان تنها به مهمانی رفت، دایه اش هم بود، دوتایی نزدیک میز بزرگه نشستند و هندوانه سرخ و شربت هل و گلاب و چای دارچین خوردند و کلی لوز باقلوا و ساندویچ مرغ سرد.بعد هم با شکم پر برگشتند خانه و دیدند سوسن جان به حال مرگ افتاده و طبیب مریضخانه و کریم آقا هم توی راهرو ایستاده اند با کلاه و لباس مهمانی و دارند درباره مردنش حرف می زنند .هیچ کس نفهمید بالاخره چیزخور شده بود سوسن جان،آن طور که دایه می گفت، آن هم از ناخنک زده به طبق خوراکی که فرستاده بودند به خانه ته باغ یا خودش شربت درد قلب مادرش را سرکشیده بود، آن جور که کریم آقا گفته بود.به هرحال مدتی توی مریضخانه دارالشفا بستری بود طفلک و مویش را چیدند و بعد هم به دستور کریم آقا فرستادنش تهران به مدرسه شبانه روزی.توی همان مدرسه هم بود که برایش خواستگاری پیدا شد وبی سرو صدا خطبه عقدی خواندند و بی رضایت مادر فرستادنش خانه بخت، البته بعد تر خودش به شیراز سرمی زد گاهی، بدون حضور شازده داماد که دل خوشی از زن پدرعروس نداشت و حق هم داشت، کسی این ها را روی چشمش نمی نشاند، همین بود که همیشه سوسن جان تنها می آمد وخودش را می رساند به خانه مادر و از درس و مدرسه می گفت و دانشسرای عالی و معلم شدنش و مادرش از خوشی برایش اسفند دود می کرد و خواهرش با لباس های تازه که خیاط تهرانی برایشان دوخته بود، والس می رقصید . بعد هم البته سوسن جان کلاه سرش می گذاشت ومی رفت دستبوس کریم آقا وزنش و با پسرها که دیگر قدمی کشیدند و مویشان مثل موی کریم آقا طلایی می شد بازی می کرد و صورتشان را که عین ماه بود می بوسید و درگوششان می گفت که هیچ دلخوری ازشان ندارد. بچه ها هم دوستش داشتند و وقتی کریم آقا دوباره عاشق شد و زنش قهر کرد و رفت، فقط توی بغل این خواهرشان آرام گرفتند .زن سوم اما بعد از رفتن کنسول بریتانیا از شیراز، به خانه کریم آقا آمد، می گفتند زبان انگلیسی را مثل زبان مادری حرف می زد و مترجم انگلیسی هاست، گویا توی یکی از همان مهمانی های کنسولگری دل کریم آقا را برده بود، با آن انگلیس حرف زدن نقطه نقطه اش، اصلا همه چیزش نقطه نقطه بود به قول سیمین جان؛پیرهن ژورژت سورمه ای اش و کلاه حصیری مدل فرنگی و کیف سبز چمنی اش، همه نقطه نقطه بودند، چشمش هم مثل دوتا نقطه سبز بود، اصلا کریم آقا عاشق چشمش شده بود، به همه            می گفت شبیه چشم پرنده هاست وسیمین جان به خواهرش نوشته بود چشم های تیز و ریز قرقی البته، اماهرچه بود آن یکی زن را بیرون کرده بود و دل این ها کمی خنک می شد .هرچند به قول دایه خانم چه خنک شدنی،سالها بود که کسی کاری به کارشان نداشت، کریم آقا اتول فرنگی سیاه و سفید و نقره ای می خرید و سفر می رفت و زن های دراز و کوتاه به خانه اش می آمدند و مهمانی های پر از ریخت و پاش برگزار می شد توی باغ وسهم این ها فقط طبقی از خوراکی بود که دایه یا یکی از نوکرها می برد دم در خانه شان.زن دوم کریم آقا اما سهمش را گرفته بود، کل باغ های آلبالو پشت قباله اش بود وصندوق صندوق پول و طلا و اشرفی را بار کرده بود وبرده بود، دوتا پسر بچه را هم گذاشته بود روی دست زن اول و خداحافظ شما .بچه ها را البته بعد از آمدن زن سوم بردند به همان عمارت ته حیاط، طفلکی ها آرام نمی گرفتند تا سوسن جان آمد، سه ماه تابستان تروخشکشان کرد و قربان صدقه شان رفت و توی حلقشان حریره بادام ریخت و از پشت ارگ برایشان بستنی سفید حصیری خرید تا رام شدند و دست از بیتابی برداشتند.بعدهم یکی شان را با خودش برد تهران، مثل بچه خودش بزرگش می کرد، بچه مدرسه می رفت، با بچه های خواهرش عکس  می انداخت وبرای کریم آقا می فرستاد، سوسن جان هم زیر عکس می نوشت ملالی نیست جز دوری شما .توی نامه هایی که به خواهرش می نوشت اما حرفش چیز دیگری بود، زن سوم از آن یکی هم بدتر بود، از بچه ها بیزار بود و دست بزنش خوب بود، یکی دوبار پسر کوچیکه را پای شیر کتک مفصلی زده بود و حساب کتاب روزانه زن و بچه ها را کنترل می کرد و به هربهانه ای روغن وشیره و شکر را قطع می کرد که مبادا چاق و چله شوند و بمیرند .سوسن جان توی نامه اش نوشته بود حضرت والا شازده خانم باز چه دست گلی به آب داده که خبری از شما نیست، روی نامه هم نوشته بود خانم سیمین ملاحظه فرمایند، امااز شانس نداشته نامه را نامه رسان بی سواد برده بود داده بود دست خانم شیرین، زن سوم .خانم هم نامه را با کارد میوه خوری باز کرده بود و آن چند خط را خوانده بود و دیوانه شده بود و راه افتاده بود .می گفتند با روبدوشامبر مخمل زر دوز رفته بود دم خانه هوو و کارد هنوز توی دستش بود، گرچه چاقو به کسی نزده بود، اما این قدر کتکشان زده بود که خودش هم دست درد گرفته بود، با چوب زده بود دست سیمین را شکسته بود و سر زن اول را هم یک جور دیگر،موی بچه زن دوم را هم کنده بود، به قدریک دسته که جایش مدتها خالی مانده بود .همان وقت سوسن جان برگشته بود شیراز، همه شان را برده بود پیش خودش، بعد هم باغی توی دماوند با همان چند تکه طلای عروسی و پولی که جمع کرده بود خریده بود و این ها را فرستاده بود آن جا، به خیالش که آرام می گیرند.کریم آقا اما آمده بود پی شان، به دخترها کاری نداشت، پسرها را می خواست، می گفت این ها میراث خورش هستند، به زور می خواست بفرستدشان آمریکا، پسرها خیلی کوچک بودند گریه کرده بودند، اما کریم آقا رحم نکرده بود، به سیمین جان گفته بود تو هم می روی، سیمین جان گفته بود چشم، ازترس این که بچه ها را تنها بفرستند، شال و کلاه کرده بود و با بچه ها رفته بود آمریکا .مادرش اینجا دق کرده بود، توی همان خانه دماوند، دو روز بعد از مردنش سوسن جان رفته بود و در را باز کرده بود پیدایش کرده بودتلفن که نداشتند، و زن تنها بود و قلبش هم ناراحت بود، لابد طاقت دوری بچه ها را نیاورده بود، سوسن جان به خواهرش نوشته بود این ها کی جواب این همه بدی را می دهند، خواهرش نوشته بود لابدهیچ وقت، بعد هم نوشته بود پسرها خیلی خوب راه افتاده اند، دیگر دلتنگی مادر و پدرشان را نمی کنند و دلتنگی خانم بیچاره را، بعد هم سیمین جان نوشته بود من دیگر به آن دیوانه خانه برنمی گردم، اما برگشته بود، وقتی زن سوم افتاده بود روی خونریزی و بعدهم گفته بودند سرطان دارد برگشته بود، آمده بود این دفعه به عمارت اصلی، بچه را ترو خشک کرده بود و زن بیمار را که مویش ریخته بود و چشم سبز نخودی اش لوچ شده بود بلند و وکوتاه کرده بود .هرچند سیمین جان نتوانسته بود بچه آخری را با خودش ببرد آمریکا، کریم آقا گفته بود این یادگار مادر نقطه نقطه اش است، همان شیرین خانم که تلخ و زشت مرده بود و وقتی که توی گور می گذاشتندش چنان سفت کفن پیچیده بودند که مبادا جسد از هم پاشد.سیمین جان دست از پا درازتر، پدر و بچه کوچک را گذاشته بود وبرگشته بود آمریکا، به سوسن جان نوشته بود که این بچه از تیروطایفه آن زن است اما دلم مانده پیشش، طفلک را می کشد آقای ما و سوسن جان گفته بود نمی گذارم بکشد. چند سال هی رفته بود و آمده بود سوسن جان و دست آخر بچه را از پدرش گرفته بود، همان کریم آقا که دیگر دک و پزی نداشت و موی طلاییش ریخته بود و هرچی داشت و نداشت توی قمار وبرای زن های ریز و درشتش باخته بود.این دفعه سوسن جان بچه را برداشته بود و آورده بود تهران، پیش خودش نگه داشته بود، تا آقا بمیرد، بعد هم با همان ارث باقی مانده روانه اش کرده بود پیش برادرهایش، آن جا اما کسی قبولش نکرده بود حق داشتند پسرها، کم نکشیده بودند از دست زن پدرشان، پس بچه آواره خیابان ها شده بود، می گفتند معتاد شده و پرنده فروشی می کند، بعد سیمین جان پیدایش کرده بود، از چشم سبز نقطه نقطه اش شناخته بودتش، برده بودش کمپ ترک اعتیاد وبرایش ماشین خریده بود، مدتها توی ماشین می خوابید تا خواهروبرادرها برایش اتاقی اجاره کردند، بعد شروع کرده بود به کار، دفعه آخرکه سیمین جان خبرش را گرفته بود راننده تاکسی بود، روی صورت و گردنش جای بریدگی شیشه و چاقو داشت و یک چشمش کوچکتر از آن یکی بود، به خواهرش گفته بود دلهای شکسته شما روی دوش من است و خواهرش گریه کرده بود، بچه بیچاره که گناهی نداشت، آن روزی که زن کریم آقا و بعد هم خودش با کمربند و چوب به جان بچه ها وزن بیچاره افتاده بودند این بچه کجا بود، آن روزی که سیمین جان ِدست شکسته و دلخون نشسته بود کنارحوض و جیغ زده بود و خانه را نفرین کرده بود، همان روز که سوسن جان بی خبر و در حال خیار پوست کندن، یک هو دلش به شور افتاده بود و از جا پریده  بود و دویده بود توی حیاط و دیده بود یک کلاغ سیاه پای حوض مرده، آن روزنحس و شوم، این بچه کجا بود.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jun 2018 10:14:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تولد من</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D9%86-juan4mddelml</link>
                <description>یک سالی روز تولدم باران سختی بارید ،همه جا خیس آب بود و باران از پنجره های خانه خودش را به خانه می رساند و موکت را خیس می کرد ،ما ایستاده بودیم و حیاط را نگاه می کردیم ،راستی همیشه حیاط بود و درخت های انگور و انجیر و خرمالو وگل های بنفشه پدر و البته آن درخت اقاقیا که مجبور شدیم سر ببُریم چون گل های قشنگش دید پنجره همسایه بی ذوقمان را کورکور می کرد .یادم هست مادر گفت تولدت مبارک شری، می خندید و روی لباس مهمانی اش پیشبندی بسته بود که خودش دوخته بود ،همیشه همه چیز را خودش می دوخت ،لباس مدرسه ،لباس مهمانی ،پالتو هایمان و جاجورابی وحتی پیشبند آشپزخانه مان را.روی این پیشبند هم یک قلب دوخته بود ، قلبش صورتی بود ،نگاهش کردم و گفتم مامان ،گفت هیس به صدای باران گوش کن ، اردیبهشت خیلی قشنگ است ،بعد دیگر یادم نیست چی شد ،سال بعدش بود یا سال های خیلی بعد از آن که مامان در اردیبهشتی رفت و من سیاه پوشیده بودم در روز تولدم اما گریه نمی کردم ،فقط گوش می دادم به گریه مردی که خیال می کردم دوستم دارد و خدا می داند چرا این قدر گریه می کرد .میدانستم نباید به صدای گریه اش گوش کنم ،می دانستم باید نگاه کنم به حیاط و مثل پرستو به آسمان بپرم ،نمی خواستم زندگیم را با آدمی که از پس رنج خودش هم برنمی آید خراب کنم ،نمی خواستم درد بکشم ،اما گوش دادم به صدای گریه اش و نمیدانم چرا دلم برایش سوخت وماندم و نپریدم و خیلی زخم خوردم از همین دلسوزیم .سال ها بعد در تولد دیگری این را وقتی به خودم گفتم که مرد دیگر گریه نمی کرد ،می خندید اما نه به من ، حواسش به آدم دیگری بود که برای خراب کردن زندگی من رسیده بود ،یادم هست ،حیاط پر از گل های به ژاپنی صورتی بود و دوستم هدیه های قشنگم را بغل گرفته بود و می رفت .هدیه ها روی یک میز بزرگ روی سرهم تلنبار بودند و من قدم می زدم تا دم میز و دلم می خواست تنها هدیه دنیا به من خلاصی باشد از درد ،اما راستش خیلی طول کشید که خلاص شوم ،در یک اردیبهشت دیگر که باز باران می بارید و رعد و برق می زد و من از رعد و برق می ترسیدم  اما گریه نمی کردم .امروز اما وقتی آسمان رعد می زد ،باز توی حیاط خانه نگاه کردم ،به پدرنگاه کردم که تند تند داشت حیاط را جارو می زد ،صدا زدم پدر ،برگشت و پرسید امشب مهمان نداری ،گفتم نه و دلم نیامد بگویم منتظرم که دنیا به من هدیه تولد دیگری بدهد ،ترسیدم باز نگران شود ،ترسیدم دلش بگیرد از غمگینی من ،پس گفتم کاش باران ببارد و پدر گفت امسال اردیبهشت قشنگی داریم و هوا چقدر خنک است و این همه گل داریم وراستی این درخت را ببین که میوه های ریز دارد .دلم نیامد بگویم می بینم اما دلم یک جوری است ،دلم نیامد بگویم آن بیرون،جایی دور از حیاط ما ،به هم ریختگی دنیا انگاردارد موج می خورد که بیاید و روزهایمان را ببرد ،فقط گفتم اردیبهشت ها همیشه قشنگند و برگشتم به هزار سال پیش ،کنار پنجره وقتی مادر جلوی پنجره ایستاده بود و می گفت هیس ،به صدای باران گوش بده .یادم آمد درست همسن همان روزهای مادرم هستم،وقتی چند دانه موی سفید داشت و قشنگ می خندید و پیشبند قلب دار به سینه  می بست و برایمان کیک می پخت و وقت آشپزی آواز قشنگی می خواند .حیف که دخترهای نداشته ام توی حیاط نمی دویدند که صدایشان کنم و بگویم هیس ،گوش بده ،اردیبهشت دارد رد می شود ، بعد یکی از دخترها ، یک دانه از آن موسیاه ها و نیمه دیوانه هایشان ،جلوی پنجره بایستد و با دهن باز نگاهم کند و بگوید که مامان چرا قلبی که روی پیش بندت دوختی کج وکوله است تا من هم از ته دلم برایش بخندم و بگذارم توی سینه اش گل انار و بوی بهارنارنج شکوفه بزند و روی دست هایش برگ انجیر و خرمالو بروید و بعد شروع کند به نوشتن ،این قدر بنویسد که بفهمد فقط دنیا آمده برای نوشتن و آن وقت دنیا یک دانه گل به ژاپنی صورتی به مویش بیاویزد.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Fri, 18 May 2018 15:14:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفید برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-h6ebzkgoz6jm</link>
                <description>هوا خیلی سرد بود که لیلا آمد خانه ما، رختخواب که برایش پهن می کردیم مادر صدایم کرد و گفت حرف بی‌ربط نمی زنی، چیزی نمی پرسی، چیزی نمی‌گویی و تا سوال نپرسیده برای خودت حرف حرف نمی‌کنی.گفتم خب...داشتم نگاه می کردم به دامن بلند چهارخانه مادرکه مربع های زرد و سیاه داشت و من را یاد زنبور می‌انداخت؛ زنبوری که خیلی تمیز و خیلی مرتب باشد و دلش نخواهد روی گل های خیس از باران شب اول زمستان بنشیند.لیلا این طوری بود، چشمش خیلی سیاه بود و گردن قشنگ و سفیدش زیر آن همه موی بلند سیاه خم می‌شد و من را بدجوری یاد قو می انداخت؛ قوی خیلی قشنگ و جوانی که مریض باشد، پرش شکسته باشد یا نمیدانم روی کوهی از یخ سر بخورد و بیفتد به خانه ما.لیلا همیشه سردش بود، حتی کوه لحاف‌های دست دوز مادر که کناره هایشان پر از سنجاق قفلی بود تنش را گرم نمی کرد، یخ زده و غمگین بود و گاهی دست‌هایش را می چسباند به علاالدین کوچک اتاق مهمان ومی گفت آخ، آن وقت دستش جزی می کرد و می سوخت. اما گمانم اهمیت نمیداد، از بس دست‌هایش سرد بودند. مثل دست عروسک خواهرم که پارسال توی حیاط زیر برف ها چال کرده بود؛ نمیدانم چرا ولی وقتی بیرونش می آوردیم این قدر یخ زده بود که مادر نگذاشت بغلش کنیم.یادم هست چطوری با یک دستمال دست سردش را گرفت و از توی برف درش آورد،بعدهم توی حمام زیر آب داغ شستش و این قدر محکم رویش اسکاچ کشید که چشم‌هایش پاک شد و خواهرم خیلی گریه کرد.آخرچشم های عروسکش خیلی قشنگ بودند ،گرچه مثل چشم‌های عروسک من باز و بسته نمی‌شدند و همین هم بود که خواهرم را عصبانی می‌کرد.مادر فکر این را هم کرده بود، چون همان شب روی صورت عروسک یخ زده با ماژیک و خودکار دوتا ردیف مژه کشید، بعد هم یک خط بلند و سیاه عین خط چشم و آن وقت به خواهرم گفت عروسکت خوابیده است و اتفاقا خواهرم دست از گریه کردن برداشت.لیلا هم روی پلکش خط می کشید، درست مثل آن عروسک، اما لبش را سرخ نمی کرد. صورتش رنگ پریده و چشم‌هایش اغلب پر از اشک بودند. مادر می‌گفت جای غریبی بوده، سوال نکنید. خودش می‌گفت: «دلم می خواهد بمیرم» و اغلب بعد از گفتن این حرف گریه می‌کرد. مادرم می‌گفت «خواهرش مرده» خواهر خیلی جوانش و خودش شانس آورده که زنده مانده.مگر چند سالش بود؟ شاید هفده سال، شاید هم کمتر. مویش را که کوتاه کردند دوتا سنجاق زد به کنار گوش‌هایش و نشست برایم شعر حافظ خواند. اولین شعر حافظی که به عمرم شنیدم، حتی یادم نیست چی بود، فقط یادم هست که شب یلدا بود و باران تندی از سرشب می‌بارید و ما مهمان داشتیم.خواهر بزرگ لیلا با بچه‌هایش از یک شهر دیگر آمده بودند اما نمیخواستند لیلا را ببرند شهر خودشان. قرار بود فردا صبح خیلی زود یک نفر بیاید و ببردش آن طرف مرز. می‌گفتند «قاچاقچی آدم است». لیلا می‌گفت «نمی‌خواهم بروم» مادرم می‌گفت «ولش کنید این که تقصیری نداشته» و خواهرش دلشوره داشت.همه شان نشسته بودند کنار کرسی کوچک مادربزرگم ،که با میز شکسته پکسته چوبی درست کرده و پتوی سفید را کشیده بودند روی پایشان ویک کاسه انار جلویشان درست روی کرسی بود. یک کاسه بزرگ سفید که گل‌های لاله سرخ داشت .بعد من شنیدم که لیلا گفت مگر من تبرئه نشدم؟ کسی به من کاری ندارد و یکی جواب داد «باید بروی» و بعد لیلا زد به گریه و دستش را کرد توی کاسه انارویک عالم رنگ قرمز ریخت روی کرسی.مادر بزرگ گفت وایمادر گفت وایخواهر لیلا حرفی نزدو رنگ قرمز مثل رد خون ریخت روی پارچه سفید و نمیدانم چرا من یاد سفید برفی افتادم.زمستان همان وقت شروع شده بود گمانم و سکوت عین برف می بارید توی اتاق. شب هم که از خواب پریدم دیدم می‌بارد، خود برف، در سکوتی که حیاط را جارو می‌زد .لیلا آماده رفتن بود. قرار بود از مرز آذربایجان بگذرد، برود یک جایی که دور شود از اشتباهات بقیه، همه آن‌ها که خودشان فرار کرده بودند و لیلا را مثل خرگوشی توی تله جا گذاشته بودند.لیلا اما خرگوش نبود، قو بود. کوچک و لاغر و زخمی و نمی خواست فرار کند اما مجبورش کرده بودند.مادرم می‌گفت این بچه بی تقصیر بودهخواهرش می‌گفت باید برود و من هم پشت سرش می‌رومو لیلا فقط گریه می کرد.صبح اول زمستان بود. آتش گرم و سرخی توی دل علاالدین اتاق می سوخت و پلک های من این قدر گرم بودند که باز نمی ماندند تا رفتن لیلا را ببینم.هرچند وقتی از خواب بیدار شدم لیلا رفته بود، مادر پارچه کرسی را انداخته بود توی سفید کننده غلیظی و مادر بزرگم داشت ساری گلین می خواند. نمیدانم چطور پیشگویی کرده بود سرنوشت دخترک را. هیچ وقت نفهمیدم.اما لیلا درست مثل ساری گلین، عروس غمگین قصه‌های مادربزرگم. توی رودخانه پر از برف سرنوشت گم و گور شد. شاید وقتی داشت از مرز رد می شد که برود در جهان دیگری زندگی کند.این طور که می‌گفتند لیلا از مرز رد نشد، عاشق شد! با قاچاقچی آدم ازدواج کرد و توی همان کلبه خراب و سرد کوهستانی بچه دار شد. بچه، قشنگ و سفید و چشم سیاه بود و لیلا این قدر خونریزی کرد تا مرد.مادر می گفت مریضی خطرناکی داشت که نمی شد علاجش کرد. اگر دستش زخم می‌شد اینقدر خون می‌ریخت از زخمش که می‌مُرد و فقط در بیمارستان‌‌های خیلی خوب تهران می‌شد نجاتش داد. اما انگار خودش خواسته بود پیش مرد بماند با این که می‌دانست ممکن است بمیرد مانده بود.عشق بود یا هرچی، قاچاقچی اولین کسی بود که به لیلا گفته بود نرو و بمان و لیلا مانده بود پیشش. اما مرده بود، مثل قوی کوچک سفیدی که بالش را ببرند و خونش را روی برف ها بریزند، رد سفید خون که روی برف ریخته بود، مادر سفید برفی آرزو کرده بود که بچه اش زنده بماند با صورتی سفید و لب هایی به سرخی خون، پس بچه مانده بود و لیلا مرده بود...بچه را زمستان سال بعد مرد دیگری به خانه ما آورد، مرد قد بلندی بود که موی سرش را رنگ کرده بود و کتش خیلی گشاد بود و یک بند گریه می‌کرد.عکس لیلا را نشانمان داد، با بچه ای توی بغلش، درست قبل از این که بمیرد. لیلا خندیده بود، بچه اما توی عکس گریه می‌کرد.به قول مادرم شبیه لیلا نبود. اما چشمش سیاه بود و صورتش خیلی سپید بود و خنده اش ما را یاد لیلا می انداخت. پس بغلش کردیم و دست‌های گرم کوچکش را بوسیدیم.وقتی مرد از سرپله ها پایین می رفت به مادرم گفت قلبی قره نباشید، یعنی شک نکنید این بچه خود لیلاست و مادرم گریه کرد و پرسید «لیلا خوشبخت بود؟»مرد هم سری تکان داد که لیلا خودش گفته بود تا ابد می‌مانم اما ابد برای این پرنده کوچک فقط چندماه بود.مادرم گفت با خریت کشتینش و مرد گفت خانم به خدا چیزی برای بند آوردن خونش نداشتیم، گریه کردیم و توی برف دفنش کردیم. زمین این قدر یخ زده بود که نمی شد قبری کند برایش.و مادرم گفت آخ و من یادم افتاد به عروسک قشنگ خواهرم. همان که موهای ظریف طلایی داشت، که دستش از برف مانده بیرون و من دویده بودم به مادرم بگویم که خواهرم همه عروسک هایش را چال کرده است.مادر پس گردنی تندی زده بود به من و به خواهرم فحش داده بود و دست عروسک را کشیده بود که دستش چسبیده بود به دست سرد عروسک و گفته بود آخ.خواهرم گفته بود آنجا جایش بهتر است. توی برف ها لااقل چشمش باز نمی ماند، می‌خوابدو دویده بود توی خانه و من و مادر برف ها را کنار زده بودیم و عروسک موطلایی را از مقبره سرد قشنگش در آورده بودیم، زمستان بود، اول زمستان و برف تندی می آمد که حیاط را می بلعید.نوشته‌های من را در کانال تلگرام هم می‌توانید دنبال کنید.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Apr 2018 13:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمنوی عمه لیلا</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B3%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-wccvclta96ti</link>
                <description>برای مامان، میدان تجریش بهترین جای دنیا بود. جایی پر از رنگ‌های قدیمی و بوهای عجیب‌ و غریب. جایی که می‌‌شد ساعت‌ها توی حیاط بزرگ و با صفای امام‌زاده‌اش، پای درخت بزرگ و عتیقه‌ای که آدم را یاد درخت خانواده دکتر ارنست می‌انداخت، نشست و به کبوترهای چاق و چله بیکار، خرده‌نان تعارف کرد. یک جایی لابد مثل مریخ،‌ پر از اتفاقات عجیب و ساده، پر از رازهای باورکردنی یا باورنکردنی، چه می‌دانم، جایی که می‌شد همه دلتنگی‌ها را گذاشت، در کمد را بست و با دل سبک و پاهای نرم برگشت خانه و برای نهار املتی درست کرد و ترشی کلمی روی میز گذاشت و خوش بود.حالا من اینجا هستم. وسط میدان تجریش، روبه‌رویم کوه‌های سر به فلک کشیده دماوند، سمت چپم کاخ بزرگ سعد‌آباد و موزه نقاشی‌های کمال‌المکش، سمت راستم، یک جایی آن دورتر، راهی باریک و گل‌آلود و دوست داشتنی که سرازیر می‌‌شود به بساط میوه فروشی‌ها و می‌رسد به حیاط دوست داشتنی و بزرگ امام‌زاده صالح. حالا من پرسه می‌زنم، برای خودم، می‌چرخم، از کنار بساط میوه فروش‌ها و سبزی‌ فروش‌هایی که توی سرمای دم عید توت‌فرنگی را نمی‌دانم از کجای دنیا گیر آورده‌اند، می‌گذرم. به پیرزن همیشگی کنار امام‌زاده که شمع‌ بی‌موقع می‌فروشد، لبخند می‌زنم و خودم را توی پیچ بازار گم می‌کنم. مامان مریض است و من آمده‌ام قصه دلتنگی‌ام را همینجا توی این کوچه هفت‌پیچ جا بگذارم و بروم. اما شناسنامه‌ام را گم می‌کنم. لابد چادر گلدار امام‌زاده صالح را که می‌اندازم روی سرم، شناسنامه‌ام عین گنجشگ‌های روی سیم، تکانی می‌خورد و می‌پرد برای خودش می‌رود، جایی توی کیف آدم‌ دیگری، خوشبخت‌ترین شناسنامه‌ دنیا بشود و من درست پای درخت تنومند چنار، به صرافت گم کردنش می‌افتم.خادم حرم که کمرش عین عصا خم است و ریش توپی سیاه سفید دارد، با یکی از آن گردگیرهای رنگی می‌زند روی پایش می‌گوید: آخ آخ اینجا پیدایش نمی‌کنی،‌ اینجا خودش دنیایی است و من گریه می‌کنم. آنقدر دلتنگم که اشکم چسبیده به نوک دماغم، آقای خادم هم دلتنگ می‌شود، سرفه‌ای می‌کند و دوباره با گردگیر می‌زند روی پایش می‌گوید: بیا بچه‌ جان. من راه می‌افتم دنبال خادم و آنقدر راه می‌روم که می‌رسم به دفتر گم شده‌های حرم. جایی که شناسنامه‌های گم شده، گواهینامه‌های گم شده، کارت‌ها، کیف‌ پول‌ها و همه موجودات فراری تجریش، تویش لانه کرده‌اند و مثل بچه‌هایی که سرظهر با نگاه‌های منتظر پشت در مدرسه صف می‌کشد، توی طبقه‌های کتابخانه بدون کتابی ردیف شده‌اند.آقای خادم می‌گوید: بگرد بچه‌جان و می‌گذارد که من لا‌به‌لای صفحات شناسنامه‌های آدم‌ها، دنبال خودم، خوب بچرخم و هی سرم به سنگ بخورد و هی بگویم: نه این که نیست. کنار من خانمی با چادر مشکی و یک عینک گنده سیاه نشسته، مسئول قسمت گم شده‌هاست. اما حواسش پرت است و به نقطه‌ای توی حرم خیره‌ مانده است، به او می‌گویم: همین امروز گم شده، اینجا پیدایش نمی‌کنم. سرش را تکان می‌دهد یعنی بله و یک دانه آب‌نبات از توی آستین پیرهن گلدارش بیرون می‌کشد، انگار شعبده باز باشد و من دختری کوچولویی که باید بخندد. پس می‌خندم و آب‌نباتم را می‌گیرم و می‌بینم دورش کاغذ سفیدی پیچیده‌اند و با دست خطی ریز و سیاه رویش داستانی نوشته‌اند، پس می‌پرسم، نذری‌؟ و زن باز هم سر تکان می‌ دهد، هنوز نگاهش خیره به آن دورهاست و لب‌هایش می‌جنبد و صدای ریز و ظریف و سوت مانندی به می‌گوشم می‌رسد، خم می‌شوم و نگاهش می‌کنم، انگار دارد با یک نفر توی صحن حرف می‌زند،‌ یک نفر که من نیستم و نمی‌شناسم، پس چادر گل‌گلی‌ام را به سرم می‌کشم و از اتاق شیشه‌ای بیرون می‌آیم.روبرویم گنبد حرم امام‌زاده صالح است و پشت سرم کوه‌های تجریش، دلم عین‌طبل می‌زند، اصلاً نمی‌دانم صدای قلب من است یا صدای تیک‌تاک قبل از اذان، دیگر نمی‌خواهم به شناسنامه‌ام فکر کنم، می‌خواهم بلغزم روی آسفالت صحن و بریزم توی اتاقک طلایی که درهای چوبی منبت‌کاری دارد و بدجوری آدم را پناه می‌دهد توی دلش. گفتم دل، چون احساس می‌کنم مثل پینوکیویی که میخ‌هایش گم شده باشند، الان است که همه وجودم از هم باز شود و بریزد کف دلم و هیچ‌‌کس هم نیاید که با گردگیر رنگ‌رنگی‌ پردار جمع‌ام کند. اما ‌کسی نیست. می‌رسم به در ضریح و می‌بینم در بسته است. آنقدر ساده و راحت که انگار شانس من جایی با کسی قراردیگری داشته است، همین می‌شود که همانجا روی پله، روی کله مردم ولو می‌شدم و می‌افتم.زن‌ها ولوله می‌کنند، سر و صدایشان می‌پیچد توی حرم، بعد بلندم می‌کنند، می گذارندم روی پله‌ها و گلاب به صورتم می‌زنند. همه عمرم از بوی گلاب سردرد گرفته‌ام، اما امروز نمی‌توانم غر بزنم و توضیح بدهم که از گلاب خوشم نمی‌آید، نمی‌توانم به مامان دستور بدهم که توی شله‌زرد نذری‌اش گلاب کم بریزد، نمی‌توانم یواشکی نصفه شیشه را آب کنم . سرم را می‌گذارم به دیوار و می‌بینم بالای سرم، دست‌خط آدم‌هایی که صد‌سال پیش برای زیارت آمده‌اند را توی شیشه قاب گرفته‌اند. حالا یا دست‌خط‌ها پروانه‌اند، پر می‌زنند پشت شیشه، یا چشم‌های من قیلی‌ ویلی می‌رود. می‌گویم: ای وای شناسنامه‌ام و زن‌هایی که دورم را گرفته‌اند سریع داستان می‌سازند و برایم تعریف می‌کنند. یکی‌شان که قد بلند است و مانتو پلنگی دارد، می‌گوید: لابد شناسنامه‌اش را دزدیده‌اند، آن یکی که بچه‌اش را به کمر بسته غرمی‌زند که: ای وای دختر بیچاره بدبخت، این یکی که جوان است و خوش‌بررو بغلم می‌کند و می‌گوید: کسی با شناسنامه‌ات عروسی کرده؟ صدای جیک‌جیک زن‌ها، خوش‌آهنگ و خواب‌آور است، یاد روزهای زمستان می‌افتم، دکمه‌های هزار شکل و نوارهای زرد دوزی مامان، یاد صدای جاروبرقی و گنجشگ‌هایی که پشت پنجره می‌نشستند، یاد پول مینی‌بوس که ندادیم و چقدر عذاب وجدان کشیدیم از حواس‌پرتی‌مان، یاد غر‌ها، قابلمه‌های تفلون، شعر یواشکی و پانصد تومن نذر لاغر ی که توی تقویم نوشته بود و زده بود روی یخچال. بعد اشک‌هایم می‌ریزند. زن‌ها ساکت نگاه می‌‌کنند، زن قد بلند بغلم می‌کند و با دستمال خوش‌ بوی خارجی‌اش، می‌افتد به جان چشم‌هایم. دختر جوان شانه‌ام را ماساژ می‌دهد و یک زن دیگر که همین الان از راه رسیده توی دهانم آب‌نبات می‌گذارد. پنج‌دقیقه بعد لای چادرم هزار کیلو آب‌نبات‌ نذری است و توی کیفم پر شده از لقمه نان و پنیر و حلوا اما من هنوز گیج و دیوانه، سر تکیه داده‌ام به در بسته ضریح و احساس می‌کنم خدا با من قهرقهر است.بعد خادم حرم می‌رسد. چادرش را محکم به پیشانی‌ بسته و یک خال سیاه بالای لبش دارد، مثل مبصرها غر می‌زند، با گردگیر رنگ‌رنگی‌اش زن‌ها را پراکنده می‌کند و من را مثل عروسکی کوکی با خودش می‌برد و می‌گذارد توی کفش‌کن. آنجا روی زمین، کنارم می‌نشیند و لقمه‌ لقمه نان و پنیر توی حلقم می‌کند و اشک‌هایم را با چادرش پاک می‌کند و صورتم را با بادبزن حصیری خوش‌بویی باد می‌زند. می‌گویم: مامان، می‌گوید: ای وای ای وای ، می‌گویم: شناسنامه‌، می‌گوید: ای وای ای وای،می‌گویم: ترشی‌کلم، می‌گوید: ای وای ای وای،بعد من سرم را می‌گذارم روی شانه‌اش و می‌خوابم، توی خوابم تجریش با آن میدان سرسبز و پر درختش، مثل خوابی قشنگ و قدیمی،‌ می‌آید می‌رود. توی خواب من ده‌ساله‌ام، با مامان آمده‌ام تجریش، خرید عید. توی شلوغ پلوغی شب عید، لابه‌لای مردم، توی صحن قدیمی و خاکی امام‌زاده‌ صالح، ایستاده‌ام. باران آمده و چادر مامان گیر کرده توی گل‌ها، من می‌خندم. خنده‌ام مثل سمنوی عمه لیلا شیرین و خوشمزه است. مادرم هم می‌خندد، خنده‌ای صاف و قدیمی عین فیلم‌های آپارات‌،‌ یک کمی تند، یک کمی خاکستری. بعد کیسه‌اش پاره می‌شود، سیب‌ها و سنجدهای توی کیسه قل می‌خورند و می‌ریزند کف حرم، بعد قل می‌خورند و می‌روند پایین، توی حرم، انگار پا داشته باشند، انگار راهشان را بلد باشند. من حیران، ده‌ساله، ترسان عین فرفره می‌دوم دنبال سیب‌های سرخ عیدمان، می‌دوم توی حرم، توی دستم کاسه سمنوست و می‌ترسم که سمنوهای خوشمزه بریزد کف حرم و خادم با آن گردگیر عتیقه‌ دنبالم کند.ز خواب که بیدار می‌شوم اذان است،‌ هوا دارد آبی می‌شود و توی دماغم بوی خوب تجریش می‌آید. بوی نمناک خاک باران خورده، بوی سیب، بوی سبزی‌تازه، ماهی عید، لباس‌های نو و پتوهای پلنگی. من دیگر نه آرزو دارم، نه شناسنامه.از کتاب قدیمی رویای تهران </description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Mar 2018 13:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عموی پدرم کفش کیکرز را به ایران آورد. باور نمی کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%B2-h7su9a7wqdkx</link>
                <description>عموی پدرم کفش کیکرز را به ایران آورد. باور نمی کنید؟ همیشه زمستان که می‌شد، سرد که می‌شد، دماغمان که راه می‌افتاد، روی درخت توت جلوی خانه که برف می‌نشست، کیکرزها مثل گنجی از کمد چوبی اتاق مامان در می‌آمد. همان کمدی که کلید فلزی گنده‌اش همه بوفه‌های دنیا را باز می‌کرد، بعد پدر در حالیکه داشت از رادیوی ترانزیستوری مدل بالایش برنامه صبح جمعه را گوش می‌داد، کفش‌ها را تمیز می‌کرد.بفهمی نفهمی واکس‌شان میزد و می‌گذاشت توی جاکفشی دم در که از پشت شیشه‌های مشبک، کوچه را نگاه کنند. کفش‌ها که با خنده‌های پدر واکس خورده بودند، نویدِ روزهای برفی، حلیم داغ صبح و آدم برفی‌های شبانه‌ای را می‌دادند که پدر برایمان می‌ساخت و چه کیفی هم می‌داد از پشت پنجره نگاه کردن به تلاش دیر وقت پدر برای دور ماندن خواهر همیشه مریضم از سرماخوردگی.بعد درست سر صبحانه این جمله عجیب را می‌شنیدیم؛ کیکرز را عموی پدرت به ایران آورد. آن وقت عموی کم حرف، ریزه میزه که تا یادم می‌آید پیر بود، دستش می‌لرزید و صبح‌ها رادیوی آلمانی گوش می‌داد، خدا می‌داند چه طوری توی خیالات ما جوان می‌شد. با موی فرفری سیاه راهی فرنگ می‌شد و بعد هم با طراحی کفش برلن یا ملی یا هرچی، خانه ای در کرج می‌خرید که راز آمیزترین و شیرین ترین ساختمان روی زمین از کار در می‌آمد. فکر کنم ما تمام روزهای زمستان را در آرزوی دیدن آن خانه می‌گذراندیم. کفشهای کیکرزمان را که نمک سود شده بود، برق می‌انداختیم و به مدرسه‌ای می رفتیم که همه کفش کیکرز داشتند؛ سیاه، قهوه‌ای و کرم با بند های تیره تر و زیری پلاستیکی دندانه دندانه که می‌شد با آن روی هر یخ و برفی دوید و توی هر شالاپ شالاپ آب بازی‌های آخر زمستان نفر اول بود. عموی پدر اما آرام و با حوصله همین جور پای رادیو به صدای آلمانی گوینده گوش می‌داد و اگر ما حرفی می زدیم یا شیطنتی می‌کردیم، چشمهای مهربانش را یک جور خوبی جمع می‌کرد و سری برایمان تکان می‌داد انگار معنی این شیطنت‌ها را خوب می‌داند، اما حرفی نمی زد و مخاطب قرارمان نمی‌داد. البته تا آن روز عجیب نزدیک بهار که برف ها آب شده بودند و استخر خالی خانه عمو بوی زعفران و هل می‌داد.نمی‌دانم اول من دیدمش یا خواهرم، خوب که فکر می‌کنم می‌بینم، مطمئنا من نبودم، چون سر به هوا تربودم و اتفاقا یادم هست که تلویزیون کارتون رامکال را نشان می‌داد. اما به هر حال من هم دیدمش که برای خودش روی میز دراز و ساده پذیرایی خانه کرج لم داده بود و برق می‌زد. خواهرم داشت شکلات سق می زد، شکلاتی که سیاه و کمی تلخ و کمی سفت بود و گاهی شکل بابانوئل بود گاهی به شکل ماهی که البته از آنجایی دمش را خورده بود و زرورق نقره‌ای اش را گذاشته بود لای کتاب فارسی کلاس دوم، می‌دانم که این یکی ماهی بود و طلایی هم نبود. این وسط اما به جز شکلات ماجرای دیگری هم در کار بود که نه به دندان می‌چسبید نه بوی کهنگی می‌داد. موجودی عزیز و شیرین و نایافتنی که برای اولین بار همراه تصویرش صدای عموی پدر را شنیدم، صدایی که امروز می‌دانم نه صدای یک پیرمرد بود نه صدای یک آدم بی صدا.گفت : «بپوشش» و من گیج و حیران نگاه کردم به آن داستان باورنکردنی و توی دلم آسانسورها پایین و پایین تر رفتند. موجود عجیب یک کیکرز آبی بود، آبی نفتی با بندهای تمیز و روشن که همینجوری برای خودش ولو شده بود زیر آفتاب زمستانی و فخر می‌فروخت. انگار نه انگار که خودش تنها کیکرزِ آبیِ جهانِ دوازده سالگی‌ام باشد و توی تنها خانه‌ای که دوست می‌داشتم سر از تخم بیرون آورده باشد.من توی خیالاتم همه بچه های مدرسه را دیدم که مثل آن روزی که تکه ای نارگیل به مدرسه بردم و توبیخ هم شدم، دور و برم می‌چرخند و نگاهشان از مچ پایم تا روی زمین سر می‌خورد. یادم می‌آید آن نارگیل را هزار تکه کردیم اما این کیکرز گنده و قشنگ را نمی‌شد به همه بچه های قد کشیده دوره راهنمایی داد. می‌شد لابد فقط با آن دقشان داد، اشکشان را در آورد و دلشان را سوزاند.آرزویی که من هیچوقت به آن نرسیدم چون کفش دو سایز از پایم بزرگ بود و برای همیشه توی کمد مامان ماند و عتیقه شد.پای من برای همیشه در سایز 36 درجا زد. قد هم نکشیدم و همینجوری ریز و حسرت خورده بزرگ شدم و دیدم که عموی پدر از کارخانه استعفا کرد و به جای خیلی دوری رفت. خانه کرج را پدرم فروخت و موقع امضا دستش لرزید، درست مثل عموی ساکت و مهربانش و البته خواهرم هم در دوره‌ای دیگر بزرگ شد و کفشهای دیگری پوشید.این وسط کیکرز آبی که بعد ها فهمیدم یک نمونه منحصر به فرد بود، بعد از مرگ مادر و فروختن خانه از کمد درآمد و نصیب بچه کارگرمان شد که سالها بعد از به دنیا آمدن کفش آبی هنوز برق زدن چشمها و خواستن را بلد بود.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Thu, 01 Mar 2018 10:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز بدشانسیت</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-se4ohooyxbbb</link>
                <description>با صدای ریختن سقف همسایه از خواب بیدار می شی و با صدای فرو ریختن زمین  خونه خودت از جا میپری. بعد صدای ترکیدن لوله است و شُرشُر آب وسط خونه طبقه پایینی و صدای جیغ و بیداد همسایه‌ها و بدوبدوی سرایدار بیچاره تو راهرو .روزت رو با چایی دادن به آقای لوله کش و دستیار غرغروش و سرو کله زدن با مصالح فروش سرکوچه شروع می‌کنی.از محل کارت مرخصی نداری و خدا میدونه که فردا هنوز کار داری یا نه واین دل درد عجیبت که می‌پیچیه توی وجودت هم می‌تونه شروع ترکیدن آپاندیس باشه، هم ورود سریع آنفولانزای مرغی .بعد،درست وسط ظهر وقتی نشستی که همراه کارگرا چایی بخوری، درست در لحظه‌ای که لیوان رو جلوی صورت می‌بری دسته لیوان می‌شکنه و چایی داغ می‌ریزه روی لباست و روی چک پولا و کارت ها و همه چیزایی که توی جیبت گذاشتی و زندگیت رو می‌سوزنه و اشکت رو در میاره .بعد بارون می‌گیره ،برف میاد، زن همسایه بی‌وقت زایمان می‌کنه و بچه‌هاش می‌مونن پیش تو، اون وقت یکی از بچه‌ها که خیلی بی‌تاب مادرشه جیغ زنان میدوه دور خونه و می‌افته توی سوراخی که جناب لوله کش برای پیدا کردن شکستگی لوله کنده.بازم بگم ؟پای بچه زخم میشه و دایی و زن داییش که قراره بیان ببرنشون توی ترافیک می‌مونن و ماشینشون بنزین تموم می‌کنه .بازم بگم ؟کتری روی اجاق می‌سوزه و دسته پلاستیکیش آب میشه و به خورد اجاق می ره و بعد می‌ترکه و صدایی میده که حتی بچه های شیطون همسایه رو هم خاموش و ساکت میکنه . بازم بگم ؟روز غریبیه اون روز. این روز، روز بدشانسی تو، میزنی به گریه، میزنی به خنده و نمیدونی باید چطوری برگردی و همون آدم دیشب بشی.بعد اما بچه ها می یان جلو و بغلت می کنن،اشکات رو با سرانگشتای یخ زده و نوچشون پاک می‌کنن و بهت میگن برات دعا می‌کنن که دیگه گریه نکنی.هنوزم خیال می کنی اون روز روز بدشانسیته ؟ در اشتباهی، چون در باز میشه و همسایه بغلی واست آش میاره و سرایدار یه بخاری برقی کوچولو برات میاره که یخ نزنی خانوم جون.بعدم وقت رفتن تمام خونه رو جارو می زنه و با مهربونی روی سوراخ لوله کش ها رو می پوشونه و قول میده خودش فردا بالای سرکارگرا وایسه که تو بتونی به کارات برسی.هنوزم خیال می کنی اون روز روز بدشانسیته ؟بچه ها که از در بیرون میرن بهت میگن خاله و قول میدن روی خواهرشون اسم تو رو بذارن بس که تو مهربونی و قشنگ و بعد با انگشتای یخ زده شون صورتت رو توی دستاشون می‌گیرن و میگن: خاله خیلی بدشانسی، چون دیگه ولت نمی کنیم؛ هر روز میایم پیشت، حیف تو نیست همیشه تنهایی؟هنوزم فکر می کنی اون روز روز بدشانسیته ؟کانال تلگرام من</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2018 23:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقیت اوستا خلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84-riw3wcnm5ufe</link>
                <description>امیریه‌ای بود و اوستا خلیلی، اوستای چی بود خدا می‌داند، پای مغازه می‌نشست مدتها و خانه‌های قدیمی خرید و فروش می‌کرد و سکه‌ها و اسکناس‌هایش را می‌ریخت توی صندوق گنده ته مغازه و  می‌نشست رویش. مردم می‌گفتند شاید در ایام جوانی معمار بوده، شاید هم نبوده، هم پول و پله‌اش بیشتر از یک معمار معمولی بود، هم قد و هیکلش به سن و سالش نمی‌خورد، تو بگو هشتاد سالش بود، اما شصت ساله به نظر می‌آمد، حتی کمتر.خودش می‌گفت دلیلش این بوده که زن هایش همه جوان بوده‌اند، منظورش البته آن عترت خانم بیچاره نبود که چهارتا پسر و سه تا دختر داشت و این آخری فراموشی گرفته بود و گم می‌شد زیر بازارچه و دستش را می‌گرفتند و پسش می آوردند، بلکه آن زن‌های جوانی را می‌گفت که این جا و آن جا صیغه کرده بود. یکی شان را سی سال پیش عترت خانم با جارو انداخته بود توی کوچه، از بس به قول خود خانم پاچه دریده بود و شروع کرده بود بچه‌های اوستا خلیل را کتک زدن که مهریه‌اش را بگیرد. یکی‌شان هم دختر یکی از دوستانش بود، یکی از قدیمی ترین همکارهای عهد بوقش، رفته بود خواستگاری، با کت و کراوات، دختر را سه بار شوهر داده بودند، این بار هم دادند، اما سرزا مرد.اوستا خلیل یک سال برایش کراوات سیاه می زد، می‌گفت خیلی قشنگ و خیلی خوش سرزبان بوده، اما صرع داشته و خدا می‌داند راست می‌گفت یا دروغ، از بس خوش بر رو و خوش سر و زبان بود هرچی می‌گفت همه باورشان می‌شد، زن‌ها بیشتر البته. هرکاری می‌کرد از چشمشان نمی افتاد. حتی وقتی پیر و موسفید شده بود و دندان‌هایش یکی در میان عاریه بود و کت خاکستری‌اش را پنجاه سال بود که برس می‌کشید و می‌پوشید.پسرهایش، خصوصا پسرهای بزرگش بیشتر رفته بودند به عترت خانم بیچاره؛ سر به زیر و خانواده دوست بودند و از رفتار پدرشان دیوانه می‌شدند، یکی‌شان گفته بود حداقل دنبال کسی نرو،  گفته بود پیرزن های محل را این طوری مخاطب قرار نده، چه میدانم، مهناز جان و صفیه و بی بی رقیه، این ها مادر همکلاسی‌های ما و همبازی‌های ما بوده‌اند. گیرم که تو در جوانی خواستگارشان بودی و پدرهایشان نجاتشان دادند و نگذاشتند بدبخت شوند. این ها را گفته بود پسر اوستا و پیش بچه‌هایش زار زار گریه کرده بود و دوتا هم زده بود توی سر خودش که این اوستا خلیل آبروی همه مان را می‌برد. اما اوستا عین خیالش نبود، یک جوری برای زن و بچه‌هایش احترام قایل بود البته. اما می‌گفت این ها هیچکدام به من نرفتند، به جز یکی از نوه‌ها، می‌گفت شبیه مادرشانند، قوز می کنند، به خودشان نمی‌رسند، خیال می کنند خدا همین که دستشان داده را آفریده و بس، آرزو و خیال حالیشان نمی‌شود.این ها را بارها به دوست و آشنا گفته بود وبعدهم از ترسش چند تا مغازه و چند تا خانه به بچه‌ها داده بود و خودش را خلاص کرده بود، حوصله غر و بد اخلاقی‌شان را نداشت، فقط وقت عروسی و مهمانی می‌دیدشان، به داد کسی نمی‌رسید و دادرسی هم نمی‌خواست، کسی یادش نمی آمد حتی یک بار هم تب کرده باشد یا مریض پریض شده باشد. هرچندعترت خانم یادش بود، اما یادش نمی آمد کی، می‌گفت همیشه همین طور قد بلند و صاف و صوف و چشم عسلی بوده با همین صدای بم و مخملی که از توی سینه اش می‌آمده و  زن‌ها را عین گربه‌های خانگی دنبال خودش می‌کشیده.عترت خانم اما شکر خدا فراموشی گرفته بود و تعداد زن های صیغه‌ای آقا را یادش نبود، همسایه‌های قدیمی می‌گفتند بی‌شمار؛ بچه‌ها می‌گفتند سی چهل تا در عرض سی چهل سال؛ خودش می‌گفت قد موهای سرم.می‌گفت این قدر ریز و درشت و از همه رنگ بودند که دیگر هیچ آرزویی برایم نمانده، بعد هم داده بود بین دوتا مغازه خیابان اصلی‌اش تیغه بکشند و آن طرفش را داده بود به پسرهایش وخودش این طرف را داده بود درست و راست کرده بودند و مثلا معاملات ملکی می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتندخدا به داد برسد، هشتاد ساله بودنش تغییری در مزاجش نداده، همین روزهاست که نبیره‌هایش دنیا بیایند و این یکی هنوز دنبال عشق می‌گردد.بعد هم اتفاقا عاشق شده بود اوستا خلیل، آن هم در یک بعد از ظهر بهاری، وقتی نشسته بود روی چهار پایه پشت دکان و سیگار بی‌فیلتر می‌کشید. زن اما جوان بود، چهل پنجاه سالی جوان‌تر از مرد، ریزه میزه و چشم سیاه بود و مویش فر داشت. این ها را هم اوستا خلیل گفته بود اما پسرهایش یک جور دیگر تعریف می‌کردند، می‌گفتند زن میانسال اما خوش آب و گل بوده ومعلم مدرسه. نیامده به دکان آب خواسته و نشسته روی صندلی مخصوص مهمان و دیگر هرکسی رفته توی مغازه می‌دانسته که شوهرش گذاشته و رفته و چهار تا بچه دارد، یکی از یکی بدبخت‌تر و در به در دنبال خانه اجاره‌ای می‌گردد.یکی دو هفته ای گم و گور شد اوستا خلیل! درست قبل از این که زن را پای پنجره خانه‌اش پیدا کنند آن طوردست و پا شکسته و نیمه مرده. رفته بود قم اوستا خلیل. یک کاره، گفته بود نذری دارد. بچه‌ها گفته بودند وای دوباره ماه عسل و منتظر نشسته بودند که برگردد، بعد برگشته بود و اتاق بالا را داده بود رنگ کرده بودند.پسر بزرگش طفلک توی سرزنان آمده بود گفته بود اوستا جان می‌خواهی زن بگیری بگیر، اما چرا می‌آوری خانه مادرم؟ اوستا خلیل گفته بود خیالت راحت باشد که از جلوی عترت ردش نمی کنم. این بچه دارد، خانه خودش راحت‌تر است. منم پیرم خانه دوم لازم ندارم،نگران ما نباش.پسر بزرگش هم رفته بود نشسته بود پشت در مغازه و باز گریه کرده بود، همان شب اما خبر آورده بودند که زن با چادر سیاه از نردبان بالا می‌رفته که افتاده. نردبان را گذاشته بود توی حیاط، پای پنجره طبقه بالا، همان اتاقی که رنگ کرده بود. فرش انداخته بود و گلدان شمعدانی پشت پنجره اش گذاشته بود.عترت خانم پیر و کور بود از در خانه بیرون نمی آمد، اوستا خلیل هم لابد خیالش راحت بود که نمی فهمد، منتهی  به هرحال قصد نداشت زن تازه را از جلوی عترت خانم رد کند، داده بود یک نردبان چوبی قشنگ از پل چوبی بخرند و بیاورند، کنار نردبان را گل چسبانده بود که خانم بار اول که از پله‌ها می‌رود بالا دستش بخورد به گل. شب بود، دست زن خورده بود به گل و گیاه خیال کرده بود سوسکی، جانوری است. جیغی زده بود و چادرش گیر کرده بود زیر پایش و افتاده بود، سرش خورده بود کنار باغچه وبیهوش شده بود و پایش شکسته بود و کج شده بود. اوستا خلیل از پنجره نگاه کرده بود، دلش برای عشقش گرفته بود،سنکوپ کرده بود و افتاده بود، بی صدا.معلوم نیست چقدر گذشته بود، نصف شب اما نوه اوستا که می‌گفتند خون اوستا توی رگش است سرک کشیده بود از دیوار ببیند چه خبر که دیده بودشان، چطوری رسانده بودشان به مریضخانه کسی نمی‌داند،  نوه اوستا خلیل بود دیگر، این‌ها را رسانده بود بیمارستان و آمده بود سراغ پدرش، پسربزرگ اوستا که نفهمیده بود چطور خودش را رسانده مریضخانه بالای سراوستا خلیل. بعد هم گفته بود «ای خدا یعنی راحت شدیم؟»هرچند بعدتر سرخاک اوستا خلیل نشسته بود و باز گریه کرده بود، گفته بود دوستش داشتم، اصلا می‌شد کسی اوستا خلیل را دوست نداشته باشد؟ از بس خوشگل بود، خوش سرزبان بود، این ها را پسر اوستا گفته بودها.بعد هم گفته بود چهارتا بچه و یک زن علیل  و بی کس و کار را که برامان ارث گذاشت هیچ،دم مردن چند بار چشمش را باز کرده بود و به من گفته بود:نگذاشتم عترت بفهمد، خیالت راحت، الان هم می‌گویی زن توست. آش کشک خالته، بخوری پاته نخوری پاته. این را گفته بود و سرش را گذاشته بود و مرده بود.پسر هم قبول کرده بود، زن را صیغه کرده بود، بچه‌هایش را فرستاده بود دانشگاه،وصیت اوستا خلیل بود دیگر برگ چغندر که نبود.کانال تلگرام من</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2018 11:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sherminnaderi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-p7djekv7cecb</link>
                <description>با دوستم  کلید یدک ماشین مرد رفته را برمی داریم و یواشکی می رویم و در ماشین را باز می کنیم و یک شیشه عطر را خالی می کنیم تویش .من یک عروسک سنگ صبور را می نشانم جلویم  و قصه می گویم برایش و بعد می روم می اندازم جلوی در خانه مادرش ،لابد می خواهم خاطراتم برود یک جای دیگر ، اینجا نباشد . بعد کارت تلفن می‌خرم گوشی را برمی دارم و با یک شماره اشتباهی زنگ می زنم به موبایلش برمیدارد و می گوید بله و من تندی قطع می کنم و میدوم زیر باران و این قدر گریه می کنم که مردم کوچه من را با انگشت نشان میدهند و چنان نچ نچ می کنند انگار بخواهند یک گله بز را از کوچه فراری دهند .دیوانه‌ام؛ از ازدست دادن دیوانه‌ایم، به خیالمان کسی نمی فهمد ، کسی باور نمی کند ،کسی نمی داند، به خیال من که لابد هیچ کارعاقلانه‌ای نمی آید، فقط می خواهم این حال غریب دلتنگی تمام شود، برای من تمام شود اما برای کسی که رفته شروع شود، این  قدر دل‌تنگ شود که بمیرد، این قدر گریه کند که تب کند، اصلا میخواهم به قدر من دلتنگ باشد و نمی‌شود که بشود . بعد فلفل می سوزانم و به خودم فوت می کنم که سردی بین ما آب شود ،این را یک زن فالگیر گفته. یک دعایی هم دارد که یادم نیست، چه میدانم، بعد آب دعای باطل السحر می ریزم توی حیاط خانه که طلسم و جادوی حسودان را پاک کنم که بازهم نمی‌شود و دست آخر گریان می روم و پایین خیابانِ خانه تازه‌اش می‌ایستم و آرزو می کنم که ببینمش. اما دیگر دیده نمی‌شود. دیده نمی شوند، دنیا انگار  از جلوی چششمان برشان می‌دارد و ما نمی فهمیم .خانه این یکی همین کوچه بغلی است، محل کار آن یکی درست وسط میدان فاطمی است و چه میدانم آن یکی کلی دوست مشترک داشته با این یکی ، اما من دیگر نمی‌بینمشان و گمانم این اولین هدیه طبیعت است به من برای گذارندن مراحل سوگ.زمان؛ زمان می‌گذرد و انکار تمام می شود و تو باور می کنی که او با سنگدلی تمام رفته و پشت سر گذاشته همه خاطره‌های خوب را. چرایش را نمیدانم ولی مردم واقعا فراموش کارند. همین هم هست که خشم می‌آید و جای دلتنگی را می‌گیرد و بعد هم لابد بی‌تفاوتی سر می‌رسد وآن کوچه که برایش گریه می‌کردیم یکی دیگر از خیابان‌های جهان می‌شود.گرچه تا من می‌آیم بهتر باشم، دوستم به بیماری من دچار می‌شود. عشق خیانت می‌کند ،ترکش می‌کند و دوستم ناباور می‌ماند وسط خیابان و زنگ می‌زند به من و می‌گوید حتی نمیدانم کجای دنیا هستم. می‌گویم:میزنم روی میز، صدایش را گوش کن و چشم هایت را ببند و بیا.دوستم می آید. گریه میکند اما دیوانگی نمی‌گذارد که خوب باشد، بلند می‌شود و می‌رود پیش یک آدم غریبه و همه رازهای مرد رفته را می گوید به خیال خودش همه پل‌های پشت سرشان را خراب می‌کند ، آن هم با حرف زدن از بلاهایی که سرش آمده و حقش نبوده . من به او می گویم چرا دیوانگی می کنی؟ او پیش خودش می گوید که من خل شده ام و از دست هم حرص می خوریم و بهم نصیحت می‌کنیم و گیج گیج می‌رویم سرکوچه بستنی بخوریم. درحالی که بستنی لواشکی من را یاد مردی می‌اندازد که با خنده و مهر مجبورم می‌کرد رژیم‌ها را کنار بگذارم و دوستم اصلا بستنی دوست ندارد.این هم دیوانگی است و اتفاقا بد هم نیست. هرچند وقتی دیوانه‌ای نمی‌دانی که دیوانگی نوعی تب و لرز بعد از مریضی است. می‌آید، می‌گیردت و زمینت می‌زند. اما یک جور غریبی  جای دلتنگی را می‌گیرد و بالاخره هم نجاتت میدهد.همه دیوانه می‌شویم؛ یکی را می‌شناسم که شب تا صبح توی پارک جمشیدیه راه می‌رود تا معشوق را فراموش کند، مردی که خیال می‌کردم دوستش دارم از فرط دلتنگی روی دستش سیگار خاموش می‌کرد و یکی دیگر که تازگی دلم را شکسته، پشت سرم می گوید که دروغگو هستم. شاید که روی اشتباهات خودش پرده‌ای بیندازد.شبیهیم؛ همه دیوانگی می کنیم. همه مثل همیم. از دلتنگی دست و پا می زنیم، صدبار پیام و نامه می‌نویسیم و پاک می‌کنیم و پاره می‌کنیم و می‌ریزیم توی جوب ولی عصر. صدبار گوشی را بر می‌داریم و در حالی که نفسمان به شماره افتاده سعی می‌کنیم که از اشتباه دوباره فرار کنیم و بعد گریه می‌کنیم، سیگار می‌کشیم، می‌زنیم به کوچه و با اولین آدمی که معلوم نیست کی هست و از کجا آمده می‌رویم آبعلی و خیال می‌کنیم که از درد فرار کرده‌ایم . دیوانه ایم همگی؛ گاهی به دوستان هم دروغ می گوییم، گاهی اتفاقات را بزرگ نمایی می‌کنیم و گاهی از کوچک نمایی اشتباهات بزرگمان دریغ نداریم و گاهی هم این قدر خشمگین می شویم که می توانیم سرمان را توی دیوار بزنیم و گاهی هم می زنیم که خیلی درد دارد و اصلا توصیه نمی‌کنم .همه این ها یعنی ما زنده ایم. آدم معمولی هستیم، خشم می گیردمان، شادی رهایمان می کند، برایش دست و پا می زنیم و از فرط خستگی می‌افتیم. به خدا همه این ها طبیعی است، به قدر عطسه کردن و جیغ زدن وقتی سوسک روی دستت راه می‌رود . چون مرحله خشم از پله‌های میانی عمارت سوگ است. باید ایستاد روی این پله؛ فریاد زد، به دیوار مشت زد، گریه هایی کرد که دختر همسایه بالایی بدود توی راهرو و حرف‌هایی زد که دوستان به عقلت شک کنند. بعد کم کم باور می‌کنی که  کسی که رفته باید «رفته» باقی بماند و تو هم باید بگذاری و بروی یک جای دیگر. دوباره  عاشق شوی و دوباره بخندی، زندگی همین جنگیدن است برای زنده ماندن.به قول چینی ها: زندگی اصلا استراحت بین دوجنگ است ،دوباره هم جنگ می کنی ،دیوانه می شوی و سرت را می زنی توی دیوار. ولی گفتم این یکی خیلی درد دارد ؟گرچه خودمانیم، وسط همه خستگی‌ها ،خل شدن‌ها ، فوت کردن‌های توی گوشی و نفرت‌ها و خشم‌ها  یک چیزی لازم است؛ دوستهمیشه باید دوستی باشد که وقت دیوانگی و گریه کردن و تلفن زدن و عطر خالی کردن و فلفل سوزاندن کنارمان باشد. بگوید بس است و دستمان را بکشد و از مهلکه نجاتمان بدهد. یه وقتی هم شما همین کار را برای آن دوست می کنید؛ دیر یا زود. وقتی کسی یا چیزی را از دست داده و با دلتنگی از دست دادنش روبرو شده و از مرحله انکار گذر کرده و دیگر خشم می آید که بخوردش. شما هم به او می گویید نترس، دیوانه باش اما فقط کمی و زود تمامش کن چون رنج خواهد گذشت و چیزی که میماند شان و احترامی است که تو برای خودت خریده ای.توهم می گویی باشد و بعد خیلی یواش باز سرت را می زنی توی دیوار؛ باور نمی کنی ؟داستان از کتاب هرگز چاپ نشده‌ی«هیچ غم مخورید» است.</description>
                <category>شرمین نادری</category>
                <author>شرمین نادری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2018 22:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>