<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shervin Dehghani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shervn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 22:07:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/196/avatar/EDUggy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shervin Dehghani</title>
            <link>https://virgool.io/@shervn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>[بدون عنوان]</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-uftbagibuxxx</link>
                <description>مسیر رودخانه را می‌گیرم، آن‌قدر می‌روم تا تمام شود. آن‌قدر می‌روم که بی‌آب شود. که پرآب شود. که سرچشمه شود. که دریا شود. آن‌قدر می‌روم که تمام شود. که آغاز شود. هرچقدر هم که می‌خواهی توضیح بده، اما رودخانه‌ای که از جنوب به شمال برود، به درد خودش می‌خورد. من راه خودم را می‌روم. در همان جهتی که می‌شناسم. در همان جهتی که جوی‌های شهر بی‌رودخانه‌ام می‌روند. اگر درست بود که چه بهتر. اگر هم نبود، آن‌قدر ادامه می‌دهم تا از آن سمتش رودی دیگر پدیدار شود. تا به دریایی ختم شود به پهنای تمام راه‌های قبلش. به وسعت تک‌تک قدم‌های پیموده قبلش. و همان‌جا خواهم‌ایستاد، تا ابد، چون بهترین کاری‌ست که در آن لحظه بلد خواهم بود.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 03:05:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان ّ[i]</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%91i-u67qn79s2w2x</link>
                <description>- آهنگی گوش می‌کردم و فکر‌ می‌کردم چقدر دم آهنگسازش گرم است و به به. بیشتر که گوش کردم دیدم چقدر شبیه فلان آهنگ دیگری‌ست که قبلن‌تر‌ها گوش می‌دادم.- &quot;سلیقه&quot;ای که در ما شکل می‌گیرد کار یکی دو نفر نیست. کار چند روز هم نیست. اگر از فلان فیلم خوشمان می‌آید دلیلش تنها آن نیست که کارگردانش خفن ( بنا به تعریف شخص خودمان) است، که این نتیجه‌ تلاش تمام کارگردان‌های قبلی‌اش بوده است که سلیقه‌ ما را چکش کاری کرده‌اند و صیقل زده (داده؟) اند و این کارگردان آخری روی آن‌ها بنایی ساخته. این فرایند طولانی از اولین فیلمی که دیده‌ایم آغاز شده و پیش می‌رود. خط پایانی هم ندارد. شاید هم داشته باشد. نمی‌دانم.- همین فرایند را تعمیم بده به تمام وجوه زندگی. هرجا که خوش‌آمدنی هست و علاقه‌ای. هرجا که؛ می‌دانی چه می‌گویم. البته گاهی هم کسی پیدا می‌شود که چکش‌کاری که هیچ، می‌آید که تمام تعاریف و ساختارها را متلاشی ‌کند. متلاشی کردن هم که همیشه بد نیست. از بخت‌یاری ماست شاید هم. وگرنه که تمام مسیرها ساده می‌ماندند و قابل پیش‌بینی.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 12:51:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشروع لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-tbhfizsdnjdo</link>
                <description>خاورمیانه پر از جنگ است و خون. پر از بی‌عدالتی و بی‌خردی. دیکتاتوری و جنون. همه‌اش از نفت است؟ خیلی ساده‌لوحانه است اگر تمامش را به نفت و اسلام و فلان ربط دهیم. هرچه که هست نمی‌دانم چیست. اما خاورمیانه در عین حال جاییست که این افراد هم از آن می‌آیند. می‌خواهند به مریخ برسند و عبور کنند از آن لجن‌زار تعریف شده. خسته‌ شده‌اند از آن همه صدا و کثافت، و پناه برده‌اند به آخرین (اولین) ابزارشان. چقدر هم ‌زبانیم، چقدر پر توانیم، در عین بی‌سلاحی. چقدر صدایشان آشناست، زبانشان آشناست، در عین بی(کم)‌شباهتی. حالا ۱۰۰ بار هم با هم بخوانیم جبر جغرافیاییم، مهم نیست. من خاورمیانه را دوست دارم. نه صرفن به خاطر آن‌که وطنم آن‌جاست، که تمام وجودم از آن‌جاست و برایش می‌تپد.ثانیه به ثانیه. لحظه به لحظه.? مشروع لیلی، مریخ - اجرای Assembly Hall، بیروت. https://www.youtube.com/watch?v=77lC79WUDJE&amp;fbclid=IwAR2swLyiP6hMLKKn8aKAk0FMF50oqiEH7U1vhiC2nIWb4Pke3eej_DLLogk </description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 12:42:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از میان شهرها</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7-dqjfvmtrr9jk</link>
                <description>من شهرها را از روی صداهایشان می‌شناسم. در همه جا سعی می‌کنم بیشتر بشنوم، تا ببینم. به گوشانم اعتماد بیشتری دارم تا چشمانم. تصاویر دروغ می‌گویند گاهی، زرق و برقی دارند که در ذات آن پدیده وجود ندارد و صرفن رنگ و لعاب است. صدا این مکر را ندارد. خودش است. از لرزش‌های دست روی ساز تا گام قطعه‌ای که نواخته می‌شود، یا میزان حوصله نوازنده هنگام نواختن، می‌توان واقعیت را لمس کرد. از پارسال که به لطف &quot;تحصیل&quot; شانس این را داشتم که شهرهای بیشتری را ببینم، ایده جمع کردن صداهای شاخص شهرهایی که می‌روم برایم کلید خورد. مجموعه محشری نیست، با گوشی ضبط می‌کنم و کیفیت بالایی ندارد. اما هرکدام تصویر شکل گرفته برای من، از آن شهری‌ست که در آن زیسته‌ام یا قدم زده‌ام، حتا برای چند ساعت. https://soundcloud.com/shervn/sets/az-mian-e-shahr-ha?utm_source=soundcloud&amp;utm_campaign=share&amp;utm_medium=facebook&amp;fbclid=IwAR26StuMSiHCgs26KbgQspVX75HDHhLQAe7CK1dOf-w346dv3Hx0QDEhaxc </description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 12:37:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احسن الحال</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%84-kbpcxurvsjwp</link>
                <description>دوست داشتم ببینم، ندیدم اما چیزی برای دیدن. دوست داشتم بخوانم، اما چیزی درخور خواندن نجستم. دوست داشتم بنویسم، بسرایم، بنوازم، فرای توان، چیزی هم برای خلق نداشتم. دیگر نه می‌نویسم نه می‌خوانم. نه کلمات را می‌پیچانم که سراییده باشم و نه پس و پیششان می‌کنم که نوشته‌باشم. یک چیزی گم شده است. آن‌قدر گم، که انگار هیچ‌گاه پیدا نبوده. آن‌قدر گنگ، که انگار هیچ‌گاه تعریف نشده. پیدا کردنش، گویا کردنش، هرچقدر هم که سخت باشد، تنها راه است. سال نوست، اهداف ردیف کردن را بی‌معنی می‌دانم، تا گنگ‌ها گویا نشوند، گم‌ها پیدا و حل‌ناشدنی‌ها حل. أَحْسَنِ الْحَال نمی‌آید، هیچ‌کس [برایمان] حَوِّلْ نمی‌کند، کسی اصلن برای حَالَنَا تره هم خورد نمی‌کند، تا وقتی پیدا نشود.لِنَتَحَوَّلْ حالنا چطور است؟ (باید)بگردانیم حالمان را؟ باشد. بگردد، بگرداند یا بگردانیم. مهم آن‌است که آخرش گردانده شده‌باشد. احسن الحال را دریاب. با هر راهی که می‌توانی.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 01:52:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارراه استانبول</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-olb8nlioimws</link>
                <description>- وقتی پلاسکو می‌ریخت، مشغول سفارت بازی بودم و مثلن اشک می‌ریختم و از فلان مدرک کپی می‌گرفتم. پلاسکو می‌ریخت، من هم بیشتر می‌کندم. دود می‌کرد، من هم دودها را می‌بلعیدم. آخرین روزهایی که بودم از جلویش رد شدیم، که تنها یک دیوار با نقاشی آتش‌نشان‌ها دیدیم، با صورت‌های خالی، خودش اما نیست و نابود. شاید مثل خودم، نسبت به تمام گذشته‌ام، که در حال عبور کردن از آن بودم، بعد از بلعیدن تمام دودها.توانایی محشری دارم برای سَمبُلیک‌کردن - یا نمادسازی؟! و هر نام فارسی دیگری - رویدادهای اطرافم. همیشه بخشی از ذهنم ناخودآگاه درگیر کشف چنین چیزهاییست، بی‌آن‌که بدانم. نصف آن‌ها هم مزخرف‌اند اما از آن نصف دیگر، نیمیشان را دوست دارم. مثلن زخمی بر دستم. که دیوانه‌است. یا همین پلاسکو. سوختند و تمام شدند و رفتند، دوسال گذشته و اکنون چه؟ نشسته‌ام چهارراه استانبول می‌بینم، HD، و پیتزا می‌خورم. بغض می‌کنم بی‌هوا، بی‌آن‌که بدانم چرا. البته دروغ چرا. می‌دانم. خوب هم می‌دانم. اه.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 19 Dec 2018 03:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>the child is grown, the dream is gone.</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/the-child-is-grown-the-dream-is-gone-fgpqkepy6bh6</link>
                <description>- چقدر آدم‌ها در قدم برداشتن برای رویاهایشان باهم فرق دارند. به گمانم اصلی‌ترین تفاوت آدم‌ها همین است. دبستان که بودم تمام فکر و رویایم فضا و اکتشافاتش بود. هرچه درباره‌اش بود. می‌خواندم، دنبال می‌کردم، Lego می‌ساختم. یک‌جا دیدم سخت است، کلن رهایش کردم. در همان کودکی، ۱۲،۱۳ سالگی.- چندوقت پیش یک کافه رفتیم، در آث‌پ. تابلوی محشری آویزان بود، نقاشی-عکسی از Jeremy Geddes. یک‌ فضانورد عجیب، در حال اوج‌گرفتن، اما چیزی مانند طناب او را مهار کرده. (طناب) هنوز کاملن کشیده‌نشده ولی در چند فریم بعد احتمالن جلوی رفتنش را می‌گیرد. تمام آن‌روز منگ‌ بودم. از آن‌روز هرروز عکس را می‌بینم.- این روزها که کارهای Elon Musk را دنبال می‌کنم، ناگزیر مقایسه می‌کنم، عزم‌های آدم‌ها را. دنبال چه می‌گردیم؟ چه‌کار می‌خواهیم کنیم؟ به همین راحتی آدم قید رویا را می‌زند؟ البته هنوز آن‌قدر احمق نشده‌ام که بگویم چرا Elon Musk نیستم، اما خیلی ساده‌ هم نمی‌توانم عبور کنم.- رویاها تک و توک به وجود می‌آیند. باید حواسمان را جمع کنیم که از دست ندهیمشان، چون آن‌وقت می‌مانیم بی‌رویا، و یک زندگی در پیش.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2018 22:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان فهمیدن؛</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%9B-fj0fci8ryqks</link>
                <description>- داستان بابل و خدایشان را می‌شنیدم چندی پیش. خیلی عجیب است، برای رسیدن به خدا و بهشت آن برج را می‌سازند، خدایشان خشمش می‌گیرد. کار خاصی نمی‌کند. فقط زبان‌هایشان را از یگانگی خارج می‌کند. بدبخت می‌شوند. بی‌خیال برج می‌شوند، و در زمین پراکنده.- زبان آنقدر مهم بود که بعد از جدا شدن زبان‌هایشان، تمام آرمان‌ها و رویا‌هایشان به باد رفت، از هم بریدند و رفتند، تا شاید زبان هم‌زبان‌هایشان را در جایی دیگر فهمیدند. شاید بهتر باشد برویم ما هم، وقتی زبان هم‌زبان را نمی‌فهمیم. آن‌قدر برویم که دیگر هم‌زبانی پیدا نشود، آن‌قدر دور شویم تا فراموش کنیم آن زبان لعنتی را. برگردیم، از نو یادش بگیریم. بگذاریم کهنه‌شوند نفهمیدنی‌ها، تا شاید حل شدند با گذر زمان. تا شاید زبانی شدیم برای خود، حل‌کننده‌ای شدیم برای کهنه‌ها، و یا حسرتی برای همیشه. که آخرینش از بدشانسی است، هرچند که شانس وجود ندارد و این‌ حرف‌ها.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2018 18:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌تنگی بد، دل‌تنگی خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-m98fwb2gzyhd</link>
                <description>کم‌کم یاد می‌گیریم که تمام دل‌تنگی‌ها از سر نداشتن‌اند. کم‌کم می‌فهمیم حتا هرچیز مزخرفی هم را اگر بدانیم نداریم دل‌تنگش می‌شویم. آخر لامصب، &quot;همشهری&quot; ؟ یک‌بار را مثال بزن که خریده‌باشیش، نه، ورق زده‌باشیش، نه، تیترهایش را خوانده‌باشی. کم‌کم می‌فهمیم واژه‌ دل‌تنگی نه این‌که اشتباه، بلکه بد تعریف شده. یعنی آن‌قدر هم گستره‌ی محدودی ندارد و دل‌تنگ بودن، آن‌قدر دراماتیک نیست و آدم می‌تواند دل‌تنگ هرچیز و کس و جایی باشد، بی‌آن‌که غمی باشد در ورایش. کم‌کم یاد می‌گیریم بعضی از دل‌تنگی‌ها نه تنها غم‌انگیز نیستند، که می‌فهمانند آدم می‌تواند (می‌توانسته) با چه چیزهایی خوش‌حال باشد و به دنبال چه‌چیزهایی باید برود. می‌خواهم بگویم بعضی دل‌تنگی‌ها لازم‌اند. داستان اما جایی رنگ غم می‌گیرد، که حسرتی باشد در انتهای یک دل‌تنگی. آن‌جاست که می‌توان برای آن دل‌تنگی غصه خورد، چون حسرت را چاره‌ نیست. #خلاص</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2018 18:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-dclmmquiw</link>
                <description>- همیشه دوست‌داشتم بساط قهوه‌ دم‌کردنم در دانشگاه به‌راه باشد. از ۱۰ جنبه بررسی کردم و وسایل مورد نیاز را هم گرفتم. تصویری هم که می‌ساختم یک روز برفی بود، که برای ۵ دقیقه از کتاب‌خانه بیرون می‌آیم و قهوه‌ای دم می‌کنم و برمی‌گردم. نه برفی آمد، نه کتاب‌خانه‌ای رفتم و نه قهوه‌ای دم شد. چرا؟- همیشه دوست‌داشتم موسیقی جز بلد باشم. از ۱۰ روش مختلف شروع به یاد گرفتن کردم و به اندازه‌ی کافی گوش کردم. تصویری هم که می‌ساختم یک روز نیمه‌ابری بود، که با بچه‌ها نشسته‌ایم و &quot;جز&quot; می‌نوازیم و کیف می‌کنیم. نه روزی نیمه‌ابری شد، نه با بچه‌ها نشستیم و نه &quot;جز&quot;ی نواخته‌شد. چرا؟بعضی کارها را دوست‌داریم، بعضی تصویرها را بیشتر. به دنبال آن تصویرها حرکت می‌کنیم. فراموش می‌کنیم اصل چه بوده و دنبال چه بوده‌ایم. مشکل از تصویرهای دوری‌است که می‌سازیم. ما را به اصل نزدیک که نمی‌کنند هیچ، دور هم می‌کنند، گاهی. چقدر این دنبال تصویر رفتن بد است. اگر پیامبری بودم و آیینی داشتم، یکی از اصولم می‌شد همین دنبال تصویر نرفتن. مجازاتش هم، ته ته جهنم موعود مثلن، یا بیشتر. انقدر بد. خلاصه این تیپ تصویرسازی‌ها بیچاره می‌کنند، #خلاص</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2017 08:56:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی دل‌کندن.</title>
                <link>https://virgool.io/@shervn/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%84%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%86-ygtguleje</link>
                <description>- وسط‌های دانشگاه یک کیوسک بود که ‌می‌چرخید. معمولن یا آن‌جا بود یا کمی اینورتر. چاى می‌داد و آش. کم کم جایش ثابت شد. آن‌قدر ثابت که دیگر وسایلش را با خودش نمی‌برد، آش‌هایش دو نوع شد و چاى‌هایش ۱۰ نوع. پاستا هم به منو اضافه شد. آن‌قدر جای &quot;ترندی&quot; شده‌بود که برایش نام گذاشتیم: عمو. عمو بعد مدتی برای اینکه زیر باران خیس نشویم، سقفی زد و به صندلی‌ها رسید. عادت کردیم. ناگهان یک روز آمدیم دیدیم نیست، دیگر هم ندیدیمش. نفهمیدیم چی‌شد.- گوشه‌ای از تعاونی همیشه خالی بود و بی‌استفاده. تنها یک شیر آب داشت. یک روز از آن‌جا رد می‌شدیم که دیدیم رنگی زدند و دیواری کشیده‌اند و چند نفری در حال رفت‌ و آمد و جنب و جوش هستند. کافه‌ی خوشگل و جمع و جوری راه افتاد. بعدها تنها دلخوشی‌مان شده‌بود و همه هم را آن‌جا می‌دیدیم. منویش را متناسب با فصل تغییر می‌داد و همه خوشحال بودیم از بودنش. عادت کردیم. یک روز بستش و دیگر باز نشد. دیگر برایشان جذابیت نداشت. شاید ویژگی دانشگاه باشد، شاید نه. شاید ویژگی همه‌چیز باشد، شاید نه. شکل می‌گیرد، بزرگ می‌شود، اوج می‌گیرد و وقتی عادت کردی از بین می‌رود. به کجا می‌رود؟ دیگر واقعن مهم نیست. عمو که رفت، کافه که رفت، دنبالشان رفتن بی فایده‌است.دل كندن بهترين راهش است.خلاص.</description>
                <category>Shervin Dehghani</category>
                <author>Shervin Dehghani</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2017 06:21:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>