<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر دماغ گوجه ای :/</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sheyda.asadi83</link>
        <description>شیدا نامی دهه هشتادی ، نه شاخ نه خز! یک انسان معمولی :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 05:18:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17050/avatar/Gpgm07.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر دماغ گوجه ای :/</title>
            <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واقعی در مجازی ( در راستای روز وبلاگستان فارسی! )</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-kdgjuhnv6nxx</link>
                <description>از اون شب تابستونی، توی 8 سالگی شروع شد، من بچه هم که بودم، با کامپیوتر و اینترنت زیاد ور میرفتم و بازی میکردم، اون شب، بابا برام یه وبلاگ درست کرد، نوشته های توشو هر وقت میخونم، قشنگ یه دوره زمانی توی ذهنم رژه میره، سادگی های زمان کودکی، نوشته های عاری از دنیای وحشتناکی که بزرگترا توش زندگی میکنن، پر از شکلک، پر از لبخند، بلاگفا ناگهانی پوکید، نصف پست ها پرید و تعدادی هم به رسم خاطره برجای مانده بود، 11 ساله بودم که یه وبلاگ دیگه توی میهن بلاگ زدم، با همون عنوان، می نوشتم، روز های شاد، کارهای مسخره، بازی های بامزه، از کتابا مینوشتم، از فیلمایی که میدیدم، از خاطراتم و روزهای خوشم، اون موقع خیلی به ظاهر وبلاگم اهمیت میدادم، برای ساخت قالبش وقت میذاشتم، برای هر پستش دنبال گیف مناسب بودم و این حرفا، یادمه اون موقع ها علاوه بر وبلاگ های موفق پرمخاطب خفن، توی سن ماها و بین نوجوون ها، وبلاگ های خیلی مختلفی بود، یکی وبلاگ طرفداری از کارتون پونی و فلان خواننده می زد، یکی وبلاگ مدرسه ای تابستونه مجازی راه مینداخت و کلاس های مجازی دخترونه برگزار میکرد، شخصی وبلاگ شهری درست میکرد، هرکی یه نقش و شغل میگرفت و شخصیت انتخاب می کرد و جای اون بازی میکرد و مطلب مینوشت ( من توی این جور وبلاگی بودم، واقعا تجربه باحالیه! )، بعضی ها کدنویسی بلد بودن و وبلاگ های کدنویسی میزدن و برای بقیه وب ها قالب و باکس و لوگو میساختن، خیلی ها هم مثل من وبلاگ شخصی داشتن و توش خاطرات و نوشته هاشونو پست میکردن.فضا، فضای جالبی بود، خوبیش این بود همه مینوشتن، تو از لحن و طرز نوشتن آدما بعضی وقتا خیلی چیزا میفهمی، خلاصه وبلاگ من مخاطب کم نداشت و من سعی میکردم بنویسم، دوست های زیادی از همین طریق پیدا کردم، دوستایی که شاید از خیلی آدمای واقعی دور و برم بهتر بودن، هممون مینوشتیم و تو نوشته هامون خودمون بودیم، خیلی از این دوستا، خیلی جاها بهم کمک کردن و دستمو گرفتن، از شهر های مختلفی بودیم، تهران، شاهین شهر، سیرجان، از همه جای سرزمین و من عاشق پیشه وبلاگم بودم و هرسال براش جشن تولد میگرفتم با مخاطبام، گذشت و همه آشنایان و خویشان و اطرافیان آدرس وبلاگمو میدونستن. سپری شد و گذشت و ما بزرگتر شدیم، آدما وقتی بزرگتر میشن ، هر روز به واقعیت های دنیا بیشتر چشمشون باز میشه، تغییر میکنن، عاقل تر میشن، احساساتی تر میشن، من خیلی وقت بود وبلاگمو رها کرده بودم، یکی از دلایلش این بود که فکر میکردم وای الان اگه فلانی بخونه، اگه این بخونه و اگر ها همون خود سانسوری کسی بود که نوشته هاش سراسر خود واقعیش بودن، و دلیل دیگر، اینستاگرام و تلگرام لعنتی، وب ها بسته شد و خاک میخورد، همه نقل مکان کردن، خیلی آدما دور شدن، انگار آب شده باشن توی زمین، من رابطمو هنور با دوستای اون وبلاگم دارم البته، در کل آنچه پسند واقع شد، ظاهر بود، آره من خودم از معتادان اینستاگرامم، ولی از عشق به وبلاگ نویسی نمیتونم بگذرم.توی دنیای وبلاگ ها، آدم ها رو از نوشته ها میشه شناخت، میشه دونست، میشه درک کرد و هرکی که توی این فضا میکرده، آدم اهل خواندن و نوشتنه، آدم ها توی وبلاگ باطن دارن، احساسات واقعی دارن، واقعی تر اند و نوشته هاشون از شخصیت هاشون برای ما نمایان میکنه، خیلی ها اسم معستار دارن تا شناخته نشن، تا بدون قضاوت آشناها، آدمای دنیای واقعی، خودشون باشن، خود واقعیشون، خیلی از نویسنده های حالمون یه زمانی تو کار وبلاگ نویسی بودن، ولی اینستاگرام، اولویت هرچیز فقط ظاهرشه، هرکی عجیب غریب تر، هرچی مادی تر، مشهور تر، پیچ های خوب کمی هستن که فالوراشون اندازه کیم کارداشیان و ماتحتش باشه، اگه بخوای ذهنتو توی نوشته های اینستا بیاری، جا براش نیست، یه روزی منم ، توی اون شلوغی، دلم برای نوشتن تنگ شد، دیگه به قالب و رنگ متن ها زیاد اهمیت نمی دادم، فقط برای اینکه داشتم از افکار و احساسات سرازیر میشدم، و  وبلاگم در سرویس بیان و ویرگول آغاز گشت،نوشته های عمومی تر رو توی ویرگول میذاشتم و نوشته های زیادی رو هم توی بیان، که نمیخوام آشنایانم بخونن و من دوباره خودم بودم و من دنیای واقعی از بیان خیلی چیزا میترسه، از اینکه حرفایی که ناراحتش کرده، حرفایی که باهاشون اذیت شده، حرفایی که باهاشون مخالفه، دیدگاهشو به بقیه بگه، مبادا کسی بهش بر بخوره، مبادا کسی ناراحت بشه، من دنیای واقعی، قبل از دوباره شروع کردن به نوشتنش، یه تومور سرطانی حرف و احساس توی مغزش داشت که باهاش هرشب خودشو به خاطر حرفای نزده تنبیه میکرد، و من توی اینجا، شجاعم، من دوباره می نویسم و عاشق این کارم، میدونم روزی باید برسه که من از خود واقعیم توی دنیای واقعی نترسم! که حرفای ناگفته رو بگم، اون روز نزدیکه، میدونم، آخرش فقط خودمون میمونیم، میدونم و بعضی نوشته ها رمز دار میشن، توی پیش نویس میمونن ولی نوشته میشن، و به هر صورت من میفهم ، من با نوشتنشون، میفهمم کجای کارم اشتباه کردم، چه چیزی رو باید توی خودم درست کنم، من بغض هامو مینوسم تا باهاشون خفه نشم.من توی وبلاگ مجازی، واقعی تر از هرموقع دیگمم و من نوشتن رو از دنیای وبلاگ نویسی شروع کردم، پس بهش خیلی مدیونم و بابا، به خاطر اون شب تابستونی، یک دنیا ممنونم!هر وقت که به وبلاگ های قبلیم نگاه میکنم، از تغییرات نوشته هام و بهتر شدنشون خوشحال میشم و از یه طرف اشک و خنده است که با خوندشون و مرور داستان ها و خاطراتشون سراغم میاد و منو به عالم اون روزا میبره، خوشحالم وبلاگ داشتم، خوشحالم از 8 سالگی مینوشتم، خوشحالم حس و حالمو، خاطراتمو، افکارمو، دنیای روزهامو ثبت کردم و وبلاگ های عزیزم، اگه شما نبودین، اگه اون شب تابستونی، بیخوابی به سرم نزده بود، اگه بابام از دنیای وبلاگ نویسی چیزی نمیدونست، نوشته های خوب من، تجربه کسب کردن من، پیدا کردن دوستای واقعی تر از دنیای واقعی، کسایی که از هرکسی بیشتر درک میکنن و پیدا کردن خودم، من، برام غیرممکن بودن و میدونید وبلاگ های دلبر من، یکی از بهترین حس های دنیا، خود واقعی بودنته :)و من توی تنها ترین تابستونم باز هم شادمان هستم، خوشحال بودم که می نوشتم، می خندیدم، لبخند به لبم میومد وقتی کسایی بودن که میخوندنم، میفهمیدنم، تشویقم می کردن و من به خاطر حضورشون، هر روز دلم میخواد بیشتر فکرهای جالب برای نوشتن به سرم بزنه، سپاسگذارم!و سخن آخر، من کسی بودم که نوشتن رو توی انشاهای مدرسه خلاصه میکردم و با وبلاگ نویسی، آغازی کردم که ممکنه پایان متفاوت و سرنوشت متفاوتی برام رغم بزنه، من خودمو تو نوشته هام پیدا کردم و هیچوقت دیر نیست!پ.ن: این پست در اصل اول توی وبلاگ بیانم منتشر شده :) و با کمی حذف و تغییر اینجا هم گفتم منتشر کنم :)</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 01:12:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت سفر به دیار جوانمردان «جانستان کابلستان»</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ibxdyiuvjyfb</link>
                <description>جانستان کابلستان، روایتی است از سفری غیرمنتظره و خانوادگی در سال 88 به سرزمینی که کمتر کسی سفر به آنجا را انتخاب می کند، دیار افغانستان، سرزمینی که روزی مرزی میانمان نبود و حال رضا امیرخانی، میخواهد این حس وطنی که به آن داشته و همدردی و هیجانات سفری که از هرات شروع می شود و به شهر های کابل و مزارشریف می رسد را برایمان بازگو کند.نویسنده، برخورد هایش و هم نشین شدن با اهالی این دیار و فرهنگشان را توصیف می کند و هر لحظه، در میانه های فصل جوانمردی این مردمان را به ما یادآوری میکند، از سختی هایشان، از برخورد خوبشان با او، از تلاش اهالی فرهنگ این سرزمین برای به کمال رسیدن کشورشان می گوید و نه تنها دیدگاه خوانندگان را نسبت به افغان ها تغییر می دهد، حتی آن ها را به خاطر رفتار نامحترمانه ای که برخی از ملت ایران با این مردمان دوست داشتنی دارند، شرمگین می کند.نثر و رسم الخط جالب و استفاده از لغات زبان دری و پشتو در نگارش کتاب و همچنین توصیف مکان ها و فرهنگ افغانستان و برابر کردن پول آنان با پول خودمان، آن را به سفرنامه ای جذاب و خواندنی تبدیل می کرد و با آن حال و احوال بسی حیرت آور خو می گیری و پس از اتمام کتاب، اشتیاقی عجیب پدیدار می گشت که کوله بارمان را جمع کنیم و تمام خطر ها را به جان خریده تا به گشت و گذار در این دیار رویم و می فهمیم که چقدر نگارش کتاب، پر فزار و نشیب و جذاب بوده که ما را به سفری که به آن فکر هم نمی کردیم ترغیب کرده است.امیرخانی در میانه های روایتش، نقدهایی می کند به جا و درست از جامعه ایران و افغانستان، از مرزهایی که بیگانگان بین ما کشیده اند، مردمانی که چه بسیار اشتراک زبانی، فرهنگی و دینی با هم داریم، از احساساتی که در ایرانیان مرده است و سرنوشت نامعلوم کودکانی که اگر بینمان مانعی نبود، سرنوشت متفاوتی داشتند و چقدر دیدگاهمان عوض می شود به سرزمین جوانمردان و چقدر راحت میتوانیم درک کنیم امیرخانی را، چون در طول سفرنامه آنقدر با دیدگاه، طرز تفکر و احساساتش به خصوص نسبت به خانواده آشنا شده ایم که بفهمیم برای آینده کودکانی چون پسرش نگران است و مرزهای جغرافیایی را در این شرایط چه بی رحمانه می داند.او در آغاز کتاب، میخواهد این داستان را جدا از مسائل سیاسی بداند و حتی در جایی نقد بر آدم های محبوبی می کند که دیدگاه سیاسی شان را برای همگان بازگو می کنند ولی تخصصی در آن ندارند اما خود در فصل انتخاباتیات، آنقدر به سیاست دامن زده بود که کام خواننده ای مثل من، که علاقه ای به سیاست ندارد و صرفا داشت از مزه خوش این سفرنامه لذت می برد، تلخ شد و آن فصل را از خسته کننده بودنش، پس از آن همه شور و هیجان و احساس، نیمه رها کردم.در آخر، باید گفت، این کتاب آنقدر مرا جذب کشف این سرزمین کرد که دلم میخواهد همان هنگامی که ون فولکش نارنجی دلخواهم رسیدم و خواستم با کفش های آل استار به رنگ آفتابم جهان را زیر پا گذارم، گذری نیز بر این دیار بزنم و آشنا شوم با جوانمردی مردمان این دیار...«هر جای عالم که مردکی به مردکی جوان مردی کند ،جبران جوان مردی دیگری است .»</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 21:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان اشتباهی، تلاطم جسم و باطن</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-ffvgx1ytmgi3</link>
                <description>یکی بود، یکی نبود، یه پادشاهی بود که سه تا دختر داشت و یه دونه تک پسر، پادشاهه، حاکم یه شهر خیلی قشنگ بود، یه جزیره کوچولو ، مردم اونجا همیشه شاد و خوشحال و خوشبخت بودن و سرزمین کوچیکشون همیشه سبز و قشنگ بود، پادشاه خیلی منتظر موند تا صاحب پسر بشه و از به دنیا اومدن اون خیلی شادمان و شنگول بود، پسرک همون بچگی بهش میگفتن عجیب، آخه با اینکه یه کلکسیون ماشین اسباب بازی داشت، دست بهشون نمی زد، با اینکه همه پسرک ها اون موقع با پدرجان هاشون میرفتن شکار آهو، اون خودشو حبس میکرد و نمی رفت، عروسک های قدیمی خواهراشو از توی انبار پیدا می کرد، می نشست موهاشونو شونه میکرد و برای آهوها گریه می کرد، بزرگ که شد، هنوزم گریه می کرد و گریه می کرد و به مامان عزیز تر از جانش، تنها کسی که درکش میکرد، می گفت از بدنی که مال خودش نیست، می گفت از احساساتش، از لباس های خواهراش، از چین چین های دامنا، از گیسوان بلند رها در باد، از مهمونی های عصرونه دخترونه به صرف چای، از گلدوزی و کتابخونه، از جواهرات گرانبها، گوشواره های سرخ آلبالویی، مامانش گوش می کرد و کریستال های اشکاش، می ریخت روی پسرک مایل به صورتیش، پدرجان عصبانی بود، خشمگین بود، طنین صدای دیو مانندش می پیچید توی راهرو های تاریک قصر، پدر بود و سخنانش به پسر رعنای مایل به صورتیش، پدرجان می گفت از مرد های قوی، از کت و شلوار ، از سلاح، از حکومت، از جنگ...مامان عزیز تر از جانش رفت و اون بود و گوله بار غصه و اندوه، پدر که به جنگ برفت، او می شد همان دختر وجودش، همان واقعیت توی چشمای اقیانوسیش، می شد یه دختر شاد بین مردم، می رقصید و می چرخید و می خندید، پدر که اومد، گفتند بر او، از پسر مجنون دیوانه اش و گمان ها بر ناپاک بودن و گناهگار بودن و طلسم شدنش، پدرجانش او را به صدها معبد و عابد و کلیسا و آتشکده و مسجد فرستاد، صدها بار در آب شفاپخش هزاران چشمه او را فرو برد و در آخر گفتن، با دختر سرزمین همسایه وصلت کند بلکه آدم شود، عروس زیبا بود، داماد زیبا بود، و هردو اندوه بر سینه داشتند، اندوه بر جسمشان و تقلا برای رها شدن باطنشان، عروس دم گوشش گفت: ببین پسر زیباروی رعنا، من جسمم نیستم، من تو ام، تمام ابهت و احساسات مردانه ام، در باطنم جا خوش کرده، داماد دم گوشش گفت: منم تو ام، دختر سرزمین پریان، تمام ابهت و احساسات زنانه ام، در وجودم پایدار است.روز عروسی، تماشایی بود، جامه ی عروس بر داماد و جامه ی داماد بر عروس و اون ها فرار کردند، به اعماق جنگل، به کوه و دشت ها و رسیدند به خانه فرشتگان خدا، بر رسمیت شناخته شد باطن زندانی شده و جسم ها تعویض گشت و گردید..یکی بود، یکی نبود، آدمی بود روحش بود، آدمی بود جسمش نبود، کوچولو که بود، توی پناهگاه رحم، به کهکشان اشتباهی بدنش رفته بود، گم شده بود، حالا پادشاه 4 تا دختر داشت، حالا دختر باطن بود، حالا پسر باطن بود، و اونا برای درک هم بودن و اونا مقصر نبودن، اونا گناهکار نبودن و اونا چندش نبودن.. فقط توی کهکشان اشتباهی ظاهر پرت شده بودند و بعد از سالها، اونا خودشون بودن..و این قصه در مورد اونا بود، آبی های مایل به صورتی، صورتی های مایل به آبی، ترنس ها.پ.ن : با تشکر از تئاتر آبی مایل به صورتی و نمایشنامه فوق العاده اش که چشمامو باز کرد و دیدگاهمو عوض و درکمو بیشتر :)</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 03:27:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور و دیدگاهی بر کتاب موش ها و آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%A9-rcz9nkfd7div</link>
                <description>جورج و لنی، کارگرانی که همواره در پی کار، از این سو به آن سو می روند و در میان کارگران دیگر، که تنها سفر می کنند، این همراهی بسیار عجیب است، آن دو همانند مکمل برای یکدیگرند، جورج، مردی ریزنقش و زبر و زرنگ که وجودش برای لنی، این قدرتمند پرزور که به اندازه دو مرد توان دارد ولی به اندازه یک بچه عقل دارد ، ضروری است ، او برای جورج و خودش دردسر هایی زیادی به همراه دارد و جورج نیز متعقد است که بدون او مطمئنا به جای بهتری خواهد رسید ولی از طرفی احساس برادری که نسبت به آن دارد، نمی گذارد که این احمق را تنها بگذارد، آن ها از مزرعه وید، فرار کرده اند، چون لنی، عاشق چیز های لطیف و نرم است و هنگامی که دست بر دامن لطیف زنی میزند و زن داد و هوار به راه می اندازد، او آن را رها نمی کند و همه به دنبال آن ها و دستگیر کردنشان می کردند، آن ها به مزرعه جدیدی می رسند و شروع به کار می کنند و با وجود لنی ، دردسر های زیادی برایشان رقم می خورد.«چه می‌دونم. من هیچ دوتایی رو ندیدم که این‌جور دمشون به هم بند باشه. هیچ‌وقت ندیدم دو نفر همیشه با هم سفر کنن. کارگرا رو که می‌دونی چه جورن. میان این‌جا، یه تختخواب بشون می‌دی. یه ماهی کار می‌کنن و بعد می‌رن پی کارشون. تک و تنها! عین خیالشونم نیست که با کی کار می‌کنن یا همسایه‌شون تو خوابگاه کیه. اینه که وقتی می‌بینم یه خل و چل مث این بابا با یه جوون زبل زرنگ مث تو هیچ‌وقت از هم جدا نمی‌شن برام جالبه!»«هیچی، یه دختره رو دید که پیرهن قرمز تنش بود. لامصبِ خل از هرچی خوشش بیاد می‌خواد بس دست بماله. می‌خواد حتما نازش کنه. اون‌جام دست دراز کرد که پیرهن دختره رو ناز کنه که دختره جیغ کشید. جیغ که کشید لنی دستپاچه شد و چنگ انداخت و چسبید به پیرهن. آخه این جور وقتا هیچ فکر دیگه‌ای به کله‌ش نمی‌رسه. هیچی، دختره جیغایی می‌کشید که نگو. من همون دور و ور بودم و صدای جیغشو شنیدم. فورا خودمو رسوندم بشون. دیدم طفلک لنی به قدری ترسیده که چسبیده به پیرهن دختره. کار دیگه‌ای به کله‌ش نمی‌رسید بکنه. با یه دستک محکم زدم تو سرش تا ولش کنه. طوری از ترس دیوونه شده بود که نمی‌تونست پیرهن دختره رو ول کنه. خودت که می‌دونی چه زوری داره.» اسلیم به او زل زده بود و به آهستگی سر تکان می‌داد. گفت: «خب، بعد چی شد؟» جورج ورق‌ها را دوباره با دقت منظم چید برای یک دست فال دیگر. «هیچی، دختره نه گذاشت و نه ورداشت، یکراست رفت به پلیس شکایت که لنی بش دست‌درازی کرده. مردای وید جمع شدن و راه افتادن لنی رو تیکه‌تیکه کنن. ما مجبور شدیم تا هوا تاریک بشه تو یه نهر آبیاری قایم بشیم. فقط سرمون از آب بیرون بود و زیر بوته‌ها کنار کانال پیدا نبود. بعد هوا که تاریک شد زدیم به چاک.»درک کردن شخصیت ها، در این داستان، سخت نیست، خواننده می تواند با مرد سیاه پوست مزرعه، همان زمانی که با خشم از نژاد پرستی سخن می گوید، با لنی، این مرد گنده کم عقل و احساسات لطیفش همدردی و همراهی کند و لذت ببرد. انگار همه شخصیت ها مفهومی را بیان می کنند، همان مرد سیاه، به خوبی شدت افکار نژادپرستانه در آمریکا را به تصویر می کشد، کارگران مزرعه، دیگر امیدی برای ساختن زندگی، خانه و خانواده خوبی برای خودشان ندارند، بی کس و کارند، هر آنچه پول می گیرند، به خوشگذارنی می گذارنند ، تلاش آن ها برای زندگی خوب، دیگر تمام شده و آن ها در مصیبت هایشان و ظلم ارباب ها آنقدر درگیر شده اند که رویای مشترک جورج و لنی برای داشتن خانه و مزرعه مستقل را احمقانه می پندارند و آن طور که به نظر می رسد تمام بی انگیزیگشان، از تحقیر و کوچک شدن میان اربابان سرچشمه می گیرد.کروکس به‌نرمی گفت: «شاید حالا حالیت بشه. تو جورجو داری. تو می‌دونی جورج برمی‌گرده. حالا خیال کن هیچ‌کسو نداشتی! خیال کن اجازه نداشتی بری تو خوابگاه با اونای دیگه ورق‌بازی کنی! چون سیایی! تو دوس داشتی سیاه باشی؟ خیال کن مجبور بودی این‌جا قوقو تنها بشینی و فقط کتابتو بخونی. می‌تونسی تا هوا تاریک بشه نعل‌بازی کنی. اما بعد مجبور بودی تنها بشینی و کتاب بخونی. کتاب خوندن کیف نداره، آدم احتیاج داره یکیو داشته باشه. آدم می‌خواد یکی پهلوش باشه!»با صدایی گریان ادامه داد: «اگر آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه می‌شه. فرق نمی‌کنه طرف آدم کی باشه. هرکی می‌خواد باشه! اما پهلوت باشه!» و گریان ادامه داد: «من بت می‌گم. یادت باشه، آدم از تنهایی ناخوش می‌شه!»داستان، زندگی کارگری را به خوبی به تصویر می کشد و البته به نظر می رسد این به خاطر تجربه نویسنده جان اشتاین بک نیز هست، او چندین سال، خود به عنوان کارگری برای تامین هزینه تحصیل کار می کرده است. دراثر او، انتقاد و نقد هایی اجتماعی مربوط به جامعه ارباب و برده ای آن زمان آمریکا نیز به طور غیر مستقیم دیده می شود، حالتی که او برای نوشتن برگزیده، شبیه نمایشنامه است و به گونه ای است که به راحتی به عنوان تئاتر میتواند روی صحنه برود، کل روند داستان را گفت و گوهای شخصیت ها شکل می دهند و نویسنده در این بین سعی می کند با توصیف و تشبیه مکان ها و فضا ها کمی از خسته کنندگی این شیوه بکاهد، و البته مترجم نیز تبحر خود در ادبیات را، با یادداشت و نقدی کوتاه از خود در صفحات آخر به خوبی نشان داده است.به طور کلی کتاب، کتاب شایسته ای است ولی به دلیل شیوه نثر و موضوع اجتماعی نهفته در آن، ممکن است برای خوانندگان نوجوان خسته کننده به نظر برسد ولی می تواند احوال اجتماعی آن زمان آمریکا را به خوبی به تصویر بکشد.پ.ن : باید گفت که این نوشته، محصول کلاس نقد کتاب و کتابخوانیه که تابستون رفتم :)</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 19:07:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هات چاکلت، آل استار و چهار ضلعی نامتقارن</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%D9%87%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D9%84%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86-imx0fgcvxi5k</link>
                <description>+ دانشگاه تهران رو دوست داری؟ میشه یه دلیل برای علاقه ات بیاری که کسی معمولا بهش فکر نمیکنه؟آره خیلی :) ولی از دانشگاه شهید بهشتی هم خیلی خوشم میادچون توی خیابون انقلابه، خیابونی که بهش عشق می ورزم! خیابون انتشاراتیا، کتابای دلبرم، پر از کافه های دلبرانه ژیگولانه و گالری های جذاب، آدم دیگه چه انتظاری از یه خیابون خوب میخواد؟ بعضی وقتا دلم میخواست یه دوست جون جونیه صمیمی شبیه خودم داشتم که حال میکرد با کارایی که من دوست دارم، من آل استار نارنجی میپوشیدم و اون آل استار بنفش، دو تا کوله پشتی مینداختیم رو شونمون و لباسای رنگی رنگی رو میپوشیدیم، بدون اینکه مامان گیر بده که شما تنهایین، فلان و بهمان، میرفتیم توی انقلاب، هی دور میزدیم، از اون کتاب فروشی به این کتاب فروشی، از اون کافه به این کافه، گالری میدیدیم، میخندیدیم، توی اون گرمای مهلک، آب طالبی میخوردیم و کیف دنیا رو میبردیمو خب دلیل دیگش،یه چهار ضلعیه نامتقارنه که چهار تا خیابون تشکیلش دادن،توی اون چهار ضلعی، دنیای شگفت انگیزیه که همیشه عاشقش بودم، دنیای تئاترمن عاشق تئاتر دیدنم، همه آخر هفته ها، دلم میخواد با عمو کوچیکه، با یه دخترخاله، یه دوست و هرکسی که بتونه از تئاتر لذت ببره، بکشونمش تئاتر مورد علاقمو ببینیم، من از تئاتر خیلی چیزا یاد گرفتم، چیزایی که شاید تو کتابا و فیلمایی که میدیدم هم نبود.نکته مسخره ای که در مورد تئاتر وجود داره اینه که هیچ وفت به تئاتر پر سلبریتی که کل بیلبوردای شهرو پر کرده و بلیطاش نسبت به تئاتر های دیگه گرون تره اعتماد نکنید! تجربه نشون داده که پرطرفدار بودن و فروش بالای اونا صرفا به خاطر بازیگراشونه و اون قدری که انتظار داری کیفیت نداره :|داشتم در مورد چهار ضلعیه میگفتم، خیلی از سالن های تئاتر توی اون چهار ضلعیه است، همشون نه ولی خب خیلیا، تالار وحدت، تالار حافظ، تئاتر مستقل تهران، عمارت نمایشی نوفل لوشاتو، تئاتر شهرزاد، تئاتر شهر..این چهار ضلعیه رو خیابون انقلاب،حافظ، ولیعصر و جمهوری تشکیل داده، نزدیک دانشگاه های مختلفیه و خب در یک کلام فوق العاده است.نمیتونم برای اون روزی صبر کنم که خسته و کوفته از دانشگاه بیام بیرون، برم اون کافه وینتیج گونه دلبرانه موردعلاقه ام و در حالی که هات چاکلت میخورم، اون دوستی رو پیدا کنم که تفریحاتش مثله منه، جاهای رو دوست داره که منم خیلی عاشقشونم، همونی رو پیدا کنم که میتونه واقعی ترین باشه و درک کنه آدمو، ممکنه اون دوست خودم باشم! و شاید هم یکی دیگه، به مامان زنگ میزنم و میگم نگران نباشه، من تا شب نمیتونم بیام چون قراره برم همین دور و برا عصر تئاتر، میرم توی خیابونا دور میزنمم، شاید سوار یه موتور قرمزم شده باشم که اون موقع امیدوارم برای دخترا آزاد شده باشه، هدفونام تو گوشمه و آهنگ Je veux  زازه که خوشیشو تو رگام میریزه و اون روز احتمالا روزیه که من خودمو شناختم، خوشحالم و مثل وقتایی که خیلی الکی شادم، یه لبخند احمقانه مسخره نشسته رو صورتم :)منتظرم براش و تلاش میکنم، هنور نمیدونم قراره توی دانشگاه چه رشته ای انتظارمو بکشه و بهش علاقه پیدا کنم، ولی در آخر، امیدوارم خدا هم منو توی مسیر و سرنوشت درستی قراره بده.</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 17:17:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان ته ته قلب و عقلم را نمی دانم !</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B9%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-bu77gjocjayp</link>
                <description>این روزا، بیشتر از هر وقت دیگه ای، دلم میخواد مغزم رو دربیارم بزارم تو شیشه و بمیرم!همه ماجراها و درگیری های خودم برمی گرده به اتخاب رشته دبیرستاناز انجام کارهای فرهنگی و هنری لذت میبرم، دوست دارم آخر هفته ها برم تئاتر و سینما، دوست دارم باشگاه کتابخوانی تاسیس کنم، دوست دارم رویداد های خانه اندیشمندان علوم انسانی شرکت کنم، دوست دارم کتاب بخونم ولیاز زیست خوشم میاد، از تشریح دل و روده و قلب خوشم میاد، از شیمی باز یکم کمتر ولی بدم نمیاد، از فرمولاش از فرمولای فیزیکم بدم نمیاددلم میخواست یه آدم باشم که فقط یه انتخاب داشته باشه، ولی مشکل اینه که من هر انتخابی میتونم بکنم.الان، بدجور باید عجله کنم برای تصمیمم..توی مصاحبه و امتحان یه مدرسه علوم انسانی خیلی خوب که همه تعریفشو میکنن قبول شدم، حتی الان کلاس تابستونی های اجباریشم میرم ولی هنوزم تکلیفم معلوم نیست!نصف آدمای دور و برم میگن که برو انسانی، هم راحت تری هم اینکه به روحیه ات میخوره و این حرفامیگن نمیخواد حالا انقدر به رشته دانشگاهی و این حرفا فکر کنی و بعدا سرنوشته که مشخص میکنهولی من نمیتونم برم توی رشته ای که معلوم نیست با چه شغل و مدرکی ازش قراره بیام بیرون، مامانم حقوق خونده، بدم نمیاد از این رشته ولی خیلی هم مطمئن نیستم، خیلی از افراد فامیلمون روانشناسی خوندن، اونم مطمئن نیستم..از جامعه شناسی، نمیدونم! از پزشکی خوشم میاد ولی عاشق و کشته مرده اش نیستم، این در مورد دندون پزشکی و داروسازی هم صدق میکنه، از زیست شناسی خب دوسش دارم! ولی اونم مطمئن نیستم.از معماری هم خیلی خوشم میاد، ولی باید از ریاضی و هنر رفت، خیلی از ریاضی خوشم نمیاد، توش بد نیستم ولی علاقه ندارم، هنر، هنرم خیلی دوست دارم ولی معمولا به چشم سرگرمی بهش نگاه کردم ولی واقعا بدم نمیاد گرافیک و معماری بخونم!کتابای رشته های مختلفو نگاه کردم، حتی نمیفهمم از کدوم قراره خوشم بیاد و بدم بیاد !تا چند وقت پیش، مطمئن بودم میرم تجربی ، بعدشم پزشکیقبل از اون به مباحث بازی سازی علاقه پیدا کرده بودم و میخواستم برم هنرنمیتونم به ته ته فلبم نگاه کنم، نمیتون بفهمم به چی علاقه داره، عقلمم که خود درگیری داره، زبون هیچکدومشون رو دقیقا نفهمیدم..اوه خدا، چیکار کنم. فقط دلم میخواد یکی بیاد قلبمو دربیاره ببینه توش چیه</description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 18:03:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda.asadi83/%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-bviz2ginczg0</link>
                <description> + تا حالا چیزی کِشیدی؟ یا دلت خواسته بِکشی؟اوه بله! خب مثلا سرکلاس دفاعی یا دینی 700 تا ایده نقاشی جذاب میومد تو ذهنم که مطمئنا با اجراشون چشمان همگان از آن گوهر خلق شده توسط بنده متحیر می شد و خیلی دوست داشتم بکشمشون، البته سر کلاسم گاهی نقاشی میکشیدم و کلا با نقاشی کشیدن خیلی خوشم  ولی نمی دونم چرا تابستون هیچ ایده جذاب اعجاب انگیز طورانه ای به ذهن پریشانم نمی رسه..گاهی وقتا هم خیلی دلم میخواد واسه ی آدما خط و نشون بکشم، نمیدونم چرا من همه چی یادم میمونه ولی بقیه فردا همه چی رو فراموش میکنن، نمیخوام این قدر راحت جایگاه آدمارو بهشون برگردونم، بهشون بگم هی، تو باعث شدی من حال و احساسم بدجوری بد بشه، تو کوچیکم کردی، تو جلو بقیه بهم توهین کردی فلان و بهمان و خیلی راحت حریممو براشون مشخص کنم..مطمئنا از این آدما تو زندگی همه یه بار پیدا شده و متاسفانه احساسات خیلیا زودی اونا رو بخشیده.یا واقعا از کشیدن گیس دختر مردم در مواقع لازم لذت میبرم، کیه که دوست نداشته باشه دختر خودشیفته خودخواه و در بیشتر مواقع بیشعوری رو که به خودش اجازه هر گستاخی و عوضی بازی میده رو تو مدرسه با اکپیش کتک زد و گیس کشی کرد، به هر حال یکم روحیه خشن همیشه لازمه ! و خب این لذتیه که حداقل یکبار باید تجربه اش کرد :)دیگه اینکه من عاشق بو کشیدنم! بوی خاک نم خورده، بوی شمع وانیلی، بوی قهوه، بوی مامان و بوی آن هم نشینان که در بغلشون توی شادی بی نظیری غرق میشی.. و  آه بوی دارچین و شکلات دلربا! باید بگم رنج و درد کشیدن احتمالا چیزیه که توی کره زمین کسی نیست تجربه اش نکرده باشه..و این دردناک غمگینهو خب کشیدن خودمون به جاهای بالا، اون نقطه هایی که دوست داریم بهشون برسیم، اون فانتزی های جذاب، اون هدف های نایاب و پیروزی های حیرت آور، این از همه کشیدنا قشنگ تره :)راستی ببینم منظورت مواد دود افکنانه کثیف و قلیون ملیون که نبود؟! تو از سر کشیدن یه پارچ آب طالبی تو گرمای کشنده لذت میبری؟ به نظرت کسی از جارو کشیدن خوشش میاد؟ </description>
                <category>دختر دماغ گوجه ای :/</category>
                <author>دختر دماغ گوجه ای :/</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 23:21:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>