<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیدا صبوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sheyda_saboori</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:35:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62187/avatar/fFhBGR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیدا صبوری</title>
            <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>the house of gaunt</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/the-house-of-gaunt-dfogypucgxxw</link>
                <description>6th book.the sixth book is the most memorable one for me. i had Somayeh Ganji&#x27;s translation which was nice. she really put her mind into it. after reading the two copies i was convinced she knew what she was doing. like the writer herself, she was imaginative and it was like the original book was written in persian. the sixth book revolves around diving into Tom Riddle&#x27;s memories. which is ironically not related to Tom Riddle&#x27;s diary. how trivial my own memories look like, compared to his even if i retouch them in my diary. first impressionour first impression of the memories is when we meet Horace Slug horn, the carrier of the critical memory. when we meet Slug horn, we don&#x27;t know about the importance of what is happening. we don&#x27;t know about the memories. we don&#x27;t know Harry is going to be seen regularly in Dumbledore&#x27;s office, that the photographs of the old headmasters are going to witness some of the most crucial moments in the magical history. ( Rowling pictures everything in a way we can completely imagine a history for magic, the events that most influenced the aftermath. )original booksit all changed when i received the original copies. a gift from my sister who is not a fan but knew i was lacking them in my library and in my life.as i started to read them, things started changing in my mind. because Harry&#x27;s world, or Rowling&#x27;s legacy, was and has always been a part of me, if not a huge part of me. and it&#x27;s not about Harry. it&#x27;s about feeling you&#x27;re fitting in for the first time. feeling like even though unbelievable things happen in this world, it can&#x27;t stop you from getting familiar with the characters, places, and events. The House of Gaunt i always remember the House of Gaunt like i was there. Marvolo Gaunt, the Dark Lord&#x27;s grandfather, proved to be a pureblood supremacist, an iconic character which effectively represents the stereotype.  imagining Lord Voldemort&#x27;s parents is kind of hard. before that lesson, i never conceptualized about Voldemort&#x27;s parents. i couldn&#x27;t imagine a mother giving love to him. which was true. the Dark Lord never knew love. i cannot picture how it can be to grow up without giving and receiving love. that&#x27;s why it&#x27;s impossible to identify with him. because love has been inseparable part of our lives. but ironically i could see some artistic aspects to his character. like his interest in priceless and historical objects. like his thirst for learning magic even if it is dark magic. and his desire for immortality. which we can truly understand. Merope, Tom&#x27;s mother , named him after his muggle father, which she admired. after her aggressive father and brother&#x27;s imprisoning, she proved to be determined in the matter of making Senior Riddle fall in love with her. she made a love potion. most likely a strong one. and here i wonder to myself if i could make a love potion, would i do that and make &quot;him&quot; drink it? how does it feel to be loved when you know that love is fake? that the lover didn&#x27;t chose it? isn&#x27;t it familiar? isn&#x27;t it what we feel most of the time? </description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 10:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-jaqsr7kew5xl</link>
                <description>در آستانه ی روز تولدم است و این باعث می شود به زندگی ام از منظر گذر سال ها نگاه کنم و به یاد بیاورم در کجای مسیری احتمالی قرار دارم که در انتهای مسیر، داستان من هم کامل می شود. احتمالا سال ها بعد به یاد بیاورم که در 23 سالگی، چطور عشق به پرواز، گذر از این سال ها را برایم سخت کرده بود. عشق به پروازی سریع، و اشتیاقی کورکننده برای پس زدن هر چیزی که من را روی زمین، روی خاک، نگه دارد. شاید سال ها بگذرند و من توانسته باشم جایگاهم را پیدا کنم، جایگاهی که در یافتنش ناتوان بودم و شاید برای یافتنش بیش از اندازه بی صبر. شاید هم من همان پرنده بی آشیانه ای هستم که هر از چند گاه گوشه ای برای گرم شدن پیدا می کند، و نیرویی برای زنده ماندن، و بعد ها هیچ اثری از این که او زمانی بوده است، زندگی کرده است و برای زنده ماندنش جنگیده است، نمی ماند. آدم ها دوست ندارند از کسی در روز تولدش این طور حرف هایی را بشنوند و من به آن ها حق می دهم. من قاصد و پیام آور تلخی و ابهام، برای آدم هایی که به من گوشه هایی گرم برای آسایش، هدیه می کنند، نیستم. من بیش از همیشه قدرت گرما را می فهمم و آماده ام که کنار آن هایی که جایی هر چند کوچک، اما گرم، برای من پیدا می کنند باشم، و به آن ها هر آن چه درونم هست هدیه کنم.</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 01:24:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک کردن افراد درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-x1oilgykbzcf</link>
                <description>این مطلب، ترجمه ی یه مقاله از سایت psycologytoday هست که من وقتی خودم می خواستم در این مورد بیشتر بدونم پیداش کردم و وقتی خوندمش به نظرم با وجود ساده بودنش مفید بود.از اون جایی که همه مون یه جایی از درک نشدن ضربه خوردیم، اگه دوست نداریم این اتفاق برای کسایی که دوستشون داریم بیفته، ( یا حداقل ما باعثش نباشیم. ) ،خوندن این جور مطلب ها می تونه خیلی کمک کنه. سوال ها و مشکلات زیادی می تونه توی ذهن افراد (از جمله خودم) در مورد درونگرایی و برونگرایی وجود داشته باشه؛ مثلا این که این کلمه ها چقدر قدرت توصیف یک انسان رو دارن، این که اکثر آدم های اطرافمون رو نمیشه به راحتی توی یکی از این دو تا دسته گنجوند، و به نظر هم نمیاد که آدم ها کاملا توی یکی از این دو وضعیت قرار داشته باشن، این که چه قدر از این خصوصیات ذاتی هستن، و این که اصلا این گروه بندی چقدر پایه و اساس علمی داره. این مقاله به این سوال ها و ابهامات، جوابی نمیده اما اگر آگاهانه، از عمق به سطح بیایم، با شهود عمومی که از این کلمه ها داریم، این مطلب می تونه مفید باشه. مقاله رو یه آمریکایی نوشته و توش به جامعه آمریکا نگاه کرده ولی من احساس کردم که توی ایران هم شاید نه به این شکل، ولی تجربه های مشابهی وجود داره. درک کردن افراد درونگراکم حرف بودن، عیب نیست. درک کردن دیگران کار ساده ای نیست، چون که ما به جهان از طریق فیلترهای  خودمون نگاه می کنیم، و تصورمون اینه که اگه ما کاری رو به روش مشخصی انجام میدیم، حتما اون روش برای همه روش خوبیه. این طور نیست؟ اجازه بدید به طور مشخص، به تفاوت بین افراد درونگرا و برونگرا بپردازیم؛ و بذارید روراست باشیم - آمریکا به شهروندهای درونگراش لطف بیشتری داره.- یه معلم که میگه : &quot; جانی کوچولو هیچ وقت توی کلاس حرف نمیزنه. اون خیلی بی تفاوته.&quot; یا رئیسی که میگه : &quot; تو چرا انقدر توی جلسه ها ساکتی؟ هیچ وقت هیچ حرفی برای زدن نداری.&quot; یا همسر یک فرد که میگه : &quot; تو در مورد این که روزت چطور بوده با من حرف نمی زنی. فکر کنم دوستم نداری.&quot; در دنیای بیزنس و موسسات آموزشی، که یک اولویت ناگفته ( و خیلی اوقات مطرح شده.) برای تشویق برونگراها وجود داره، اوضاع سخت تر هم هست. در جامعه ای که &quot;معاشرتی بودن&quot; و &quot; مردم آمیز بودن&quot; و &quot;راحت گرم گرفتن&quot; رو تجلیل می کنه، کم حرف تر ها دائما به حاشیه برده میشن و مورد کج فهمی قرار می گیرن. پیدا کردن شواهد این موضوع کار سختی نیست.هم توی خونه و هم توی مدرسه ها، ما بچه هامون رو تشویق می کنیم که حرفشونو بلند بزنن و حاضر جواب تر باشن. توی دانشگاه و محیط کاری، متصل شدن به آدم های دیگه و تو چشم بودن، یه امتیاز بزرگ محسوب میشه. توی رویدادهای اجتماعی از مردم انتظار میره که با غریبه ها گفتگوهای کوتاه برقرار کنن، به موضوعات شاد بچسبن و با کلی آدم جدید آشنا بشن. اگه شما به طور ذاتی برونگرا باشین، احتمالا توی چنین محیط هایی شکوفا میشین؛ ولی برای افراد درونگرا، این چیزا ممکنه بیش تر از حدی باشه که بتونن از پسش بربیان. در واقع خیلی از افراد درونگرا احساس می کنن که با جمع ها تناسبی ندارن و فکر می کنن شاید از سمت اونا مشکلی وجود داره. افراد برونگرا، در واقع، انرژی شون رو از معاشرت با دیگران به دست میارن - هر چقدر بیشتر معاشرت کنن، پرانرژی تر و سرحال ترن. - افراد درونگرا بعد از معاشرت زیاد، تحلیل میرن. وقتی همسر یه نفر بهش میگه : &quot; من فقط به یه مقدار سکوت احتیاج دارم.&quot;، احتمالا اون روز توی چند تا جلسه یا صحبت های کارمندی شرکت کرده و الان فقط احتیاج داره از زیر فشار رها بشه. چرا جامعه دیدگاه منفی ای نسبت به درونگرایی داره؟ در اعداد قدرت وجود داره؛ این رو در نظر بگیرید که بین یک سوم تا نصف مردم آمریکا درونگرا هستن. و نه! درونگراها کسایی نیستن که در برونگرایی شکست خوردن. اونا فقط افرادی هستن که باید توی جامعه ای زندگی کنن که متاسفانه مخالف با اون ها، سوگیری کرده. در خیلی از کشورهای حوزه اسکاندیناوی و آسیا، درونگرایی اتفاقا یه ویژگی باارزش و مطلوب به شمار میاد، در حالی که در فرهنگ غربی ما برعکسش صادقه. سوزان کین، وکیل سابق وال استریت، در کتاب پرفروشش: &quot; سکوت : قدرت درونگراها در دنیایی که نمی تونه دست از حرف زدن برداره&quot;، به دنبال ریشه ها و ابعاد تعصب فرهنگی ای که بر ضد درونگرایی در آمریکا وجود داره، می گرده. این نویسنده ادعا می کنه که این تعصب فرهنگی در آمریکا، اون قدر شدت داره که خیلی از مردم درونگرایی رو به چشم یک اختلال یا بیماری می بینن، نه به چشم ابراز یک خلق و خوی، یا نتیجه تفاوت در شخصیت ها. اون اظهار می کنه که در سال های اول مدرسه، بچه های درونگرا یاد می گیرن که نوع شخصیتی اون ها، در محیط های اجتماعی مورد پسند نیست و فقط کسایی که در فعالیت های گروهی شرکت می کنن، به طور فعال در کلاس مشارکت می کنن، و... مورد توجه و تشویق قرار می گیرن. علاوه بر این، کین شواهدی رو که از تحقیقات علمی به دست اومده، ارائه میده که این ادعای اون رو ثابت می کنن که خیلی از شرکت های آمریکایی، با فرض این که افراد برونگرا برای پست های ریاستی و رهبری مناسب ترن، ترجیح میدن اون ها رو استخدام کنن. این که درونگراها باید دائما خودشونو با این معیارها وفق بدن، در نهایت باعث میشه درگیر این اضطراب بشن که شاید &quot;در حد&quot; هم سن و سال های برونگرای خودشون نیستن. این تصور، خصوصا برای کودکان و نوجوان ها می تونه خیلی سخت باشه، چون تمایل به این که عضوی از یک گروه به شمار بیان و با بقیه هم کلاسی هاشون یکسان باشن، اغلب فشار مضاعفی رو براشون ایجاد می کنه که ممکنه ناامنی هایی که درونشون وجود داره رو بدتر کنه.واقعا فرقی نداره که چند بار به یک فرد درونگرا بگید که بیشتر برونگرا باشه؛ این اتفاق قرار نیست بیفته، نه به این خاطر که نمیخوان، بلکه به سادگی نمی تونن. درونگرایی و برونگرایی دو سمت مختلف قرار دارن و شما نمیتونین از یکی تبدیل به اون یکی بشین. تحقیقات نشون دادن که تفاوت بین این دو تا، در سطوح عمیق ژنتیکی نهفته ست و خودش رو در خردسالی از طریق پاسخ های مختلف عصب شناسانه به محرک های محیطی بروز میده. همه ی چیزی که در این مورد وجود داره همینه. هیچ کس برتری ای به بقیه نداره و برخلاف اون چیزی که خیلیا بهش باور دارن نوع شخصیتی که به طور ذاتی برتر باشه وجود نداره.تعصب ما در برابر افراد درونگرا، در فضای آنلاین هم به طور خاصی گسترده ست. توصیه هایی برای این که &quot;چطور برونگراتر باشیم&quot;، &quot;چطور اجتماعی تر بشیم&quot; و ... خیلی فراوون و به شدت یک سویه هستن. همه مشتاق هستن که به درونگراها کمک کنن که یاد بگیرن چطور بخشی از فرهنگ مدرن آمریکایی باشن. ولی چجوریه که فقط یک طرف، نیاز داره تغییر کنه و یاد بگیره که چطوری خودشو وفق بده؟ چرا ما به برونگراها کمک نمی کنیم که درک کنن و بپذیرن که دیگران روش متفاوت و احتیاجات متفاوتی دارن؟ چرا یک طرف &quot;خوب&quot; حساب میشه و طرف دیگه &quot;بد&quot;؟ آیا جفتشون قوت هایی ندارن؟ یک فرد درون گرا توی یک جلسه کاری میشینه و هر چیزی که میگذره رو تماشا می کنه. نیازی نداره وسط حرف ها شیرجه بزنه، برای همین به اون چیزی که داره اتفاق میفته توجه بیشتری نشون میده. به این ترتیب درونگراها میتونن تماشاگرهای بهتری باشن و از مهارتهای مشاهداتی خودشون استفاده کنن. برای این که واقعا هم دیگه رو درک کنیم، باید دست از تلاش برای تغییر دادن همدیگه برداریم. - کاری که خیلی بیشتر وقتمونو باهاش میگذرونیم.- اگر یک فرد برونگرا هستید و اقرار می کنید که افراد معاشرتی، پرسروصدا، و خیلی صمیمی رو ترجیح میدین، از درک کردن فرد درونگرایی که بغل دستتون نشسته غافل نشید. ما افرادی که شبیه به خودمون هستن رو دوست داریم، ولی می تونیم یاد بگیریم که دیگران رو دوست داشته باشیم ( و ازشون یاد بگیریم. )، حتی وقتی با ما متفاوتن. برای شروع : از برچسب گذاری خودداری کنید.به یک شخص درونگرا، برچسب &quot;ضداجتماع&quot; یا &quot;بی تفاوت &quot;زدن، چیزی رو حل نمی کنه. وقتی به کسی برچسب می زنیم، اون فرد رو محدود می کنیم. درونگراها لزوما از بقیه مردم بدشون نمیاد. اونا فقط جمع های کوچک تر، صورت های آشنا، و زمان های معاشرت کوتاه تر رو ترجیح میدن و  به زمان بیشتری برای خلوت کردن با خودشون احتیاج دارن تا بعد از معاشرت های زیاد، دوباره انرژی شون رو به دست بیارن. پس وقتی که احساس تحلیل رفتن می کنن، ازشون نخواید که سرحال باشن. برداشت شخصی نکنید.افراد درونگرا نیازی ندارن راجع به همه چیز حرف بزنن و شاید درک نکنن که دیگران نیاز دارن که همه چیز رو به زبون بیارن. اون ها کاملا رضایت دارن از این که توی یک جلسه بشینن و فقط گوش بدن ولی ممکنه از پرحرفی دائم خسته بشن. این که به صحبت کردن ادامه نمیدن، معنیش این نیست که اهمیت نمیدن یا علاقمند نیستن.گوش کنید.اگر فکر می کنید که درونگراها دوست ندارن حرف بزنن یا نظرات قوی ای ندارن، بیشتر از این نمی تونید در اشتباه باشید. وقتی پای موضوع هایی که براشون جالبه وسط باشه، اون ها می تونن خیلی مشتاق و پرحرف بشن. اونا ممکنه آهسته تر صحبت کنن یا برای رسوندن منظورشون بیشتر فکر کنن، پس بهشون شانس اینو بدین که نقطه نظرشون رو در میون بذارن و بهش گوش کنید.باملاحظه باشید.انرژی افراد درونگرا، وقتی درگیری و بحث دائم و شدید وجود داشته باشه، از درونشون تخلیه میشه. بودن توی چنین محیط هایی می تونه تا جایی اون ها رو ضعیف کنه که حتی از لحاظ جسمی احساس مریض شدن بکنن. برای همین اگر دوست درونگراتون، بیرون اومدن و ملحق شدن به فعالیت های گروهی رو رد می کنه، بهش فشار نیارید. اون ممکنه به خلوت کردن با خودش احتیاج داشته باشه، و اینو بدونید که این کار تو اون لحظه برای اون فرد مهمه. تعریف کلمه ی &quot; خوش گذرونی &quot; برای همه ی آدما یکسان نیست. سعی نکنید چیزی رو که خراب نیست، درست کنید.ما از افراد برونگرا انتظار نداریم که درونگراتر باشن، بنابراین باید از تلاش برای متقاعد کردن افراد درونگرا به برونگرا شدن، دست برداریم. کم حرف بودن و تلاش نکردن برای اظهار نظر، یک ضعف شخصی نیست. در واقع رفتاریه که از این جهت که اجازه تمرکز و مشاهدات دقیق تری رو میده، مفیده. به همون اندازه که افرادی که از در منظر عموم بودن و تریبون داشتن لذت میبرن، خصوصیات رهبر بودن رو دارن، این افراد هم این ویژگی ها رو دارن.منبع : https://www.psychologytoday.com/us/blog/understand-other-people/201601/understanding-introvertsUnderstanding IntrovertsAuthor : Beverly D.Flaxington</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 16:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاودانگی نفرین است.</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eecokyex3irn</link>
                <description>داشتم به این فکر می کردم که یکی از چیزهایی که در دنیای امروزی دوست ندارم این است که آدم دیگر نمی تواند حتی با خیال راحت بمیرد. تصویر خنده داری از خودم به ذهنم آمد که بعد از مرگم هم از استرس، ضربان قلبم (!) بالا رفته است. برای من یکی که تصور جاودانه بودن نه تنها یک اشتیاق نیست بلکه شبیه به یک نفرین است. جاودانگی شاید رویای انسان هزار سال پیش بود که بی پروا و آزاد عمل می کرد. انسانی که به بی نقص بودن خودش فکر نمی کرد. انسانی که درگیر فردیت خود نبود. او دوست داشت از خود نام به جا بگذارد و فرزندان زیادی بیاورد تا جاودانه بشود. ولی من دیگر از به جا گذاشتن نامی از خودم بیزارم. در جهان امروز هر ردی که از خودت بگذاری، راهی باز می کنی برای مردمی که مشتاقند حرکاتت را زیر سوال ببرند. نمی دانم، مشکل از اجتماعی است که ولع سیری ناپذیری برای حمله و صادر کردن حکم دارد، یا مشکل از فردی هست که از این اجتماع می ترسد، ولی می دانم که حتی مرگ آدم هم دهن مردم را نمی بندد. </description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 18:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های واقعی، افسانه ای نیستند.</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-xsvlej3qcuce</link>
                <description>قهرمان هایی که همه حرکاتشان بی نقص بود، افسانه اند و افسانه ها در عین زیبایی شان گمراه کننده و فریبکارند. زیبایی ای که در آن ها وجود دارد ساده است اما زیبایی که در زندگی می یابیم با پیچیدگی های زیادی همراه است. باید هوشیار و در عین حال منعطف باشیم تا زیبایی را در زندگی واقعی و در آدم های واقعی ببینیم. چند وقتی هست که در نگاهم به مردم دقیق تر شده ام و مچ خودم را در حین برداشت هایم می گیرم. من هم مثل همه، رویاهایی برای دنیای اطرافم دارم، دوست دارم بعضی ایده ها جا بیفتند و رشد کنند، دوست دارم بعضی چیزها از بین بروند... همه ما این جوری هستیم. و افرادی هم در اطرافمان می بینیم که مثلا در بعضی ایده ها، نسبت به بقیه با ما هم سو تر هستند. افرادی را می بینیم که برای رسیدن به چیزی که در دنیا می خواهند، تلاش می کنند، و در مسیرشان طرفدارانی پیدا می کنند، حالا به هر روشی. ممکن است بعضی روش هایشان مطابق میل ما نباشد. ممکن است بگوییم من اگر جای او بودم این کار را نمی کردم. و از همه مهم تر ممکن است گاهی این افراد &quot; اشتباه &quot; کنند و یک نیمچه بیراهه ای هم بروند. قبل ترها شاید فکر می کردم این اتفاقات قابل بخشش نیستند. این از همان ذهن قهرمان پرست من ناشی می شد. قبل ترها راحت تر تظاهر می کردم که مثلا از فلانی حالم به هم می خورد. یا این که فلانی ناامیدم کرد با فلان کارش. و خیلی راحت از ذهنم حذفشان می کردم. شاید اگر مثل گذشته هایم فکر می کردم، می گفتم با این که خانوم الف در زمینه حقوق زنان فعالیت می کند و من برای این خیلی ارزش قائلم، ولی چون طرز حرف زدنش را دوست ندارم، دنبالش نمی کنم. ولی الان خانوم الف را دنبال می کنم، از فعالیت های درستی که انجام می دهد حمایت می کنم، و چه بسا حتی گاهی وقت ها با گذر زمان می فهمم که طرز حرف زدنش هم هیچ ایرادی ندارد. و اما اشتباهات. به نظرم آدم باید فرق بین کسی که در کل رفتار اشتباهی دارد یا چیز اشتباهی را تبلیغ می کند، با فردی که اتفاقا فکرش درست است ولی خب انسان است! و گاهی اشتباه هم می کند، متوجه شود. این که به خاطر یک اشتباه، کسی را که در ایده ای با تو هم سو است، دور بریزی و طرد کنی، یک اشتباه دیگر است که تو را  و ایده های تو را یک پله عقب می برد. در دنیایی که اتفاقات بد، از زود قانع شدن ما، شروع می شود، به نظرم باید مکث کرد و نباید نسخه کلی پیچید، باید به مردم فرصت داد. یک مثال بزنم که شاید حرفم قابل فهم تر بشود. مثلا من نرگس کلباسی را خیلی دوست دارم. به نظرم او آدم شریفی ست و روحیه و تلاشش را در اجرای اقدام های انسانی اش خیلی ستایش می کنم. او بین کل مردم هم خیلی طرفدار دارد و خیلی ها به او می گویند فرشته. ولی این برای من خیلی نگران کننده است. نرگس کلباسی فرشته نیست و حتما اشتباه هم می کند. هیچ کس فرشته نیست. از خودم می پرسم اگر روزی این آدم یک اشتباه بکند یا کاری را به شیوه ای که مردم دوست ندارند انجام بدهد، چند نفر به او حمله می کنند و حمایتشان را از او قطع می کنند. البته که بین چیزی که آدم می فهمد با چیزی که واقعا انجام می دهد خیلی فاصله هست ،ولی من به خودم قول داده ام که مثل خیلی چیزهای دیگر، توی این یک مورد هم حساس باشم، چرا؟ چون قهرمان ها وجود ندارند و اگر ما بخواهیم به همین راحتی حمایتمان را از افرادی که دارند کاری را برای یک هدف خوب انجام می دهند برگردانیم، در یک جمله، گل به خودی زده ایم. </description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 22:08:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایم را نمی بندم.</title>
                <link>https://virgool.io/@sheyda_saboori/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%85-tcgxcu9llzft</link>
                <description>چیزهای زیادی در دنیای اطراف من اشتباه است. و وقتی می گویم &quot; اشتباه &quot;، شاید باید نسبت به این کلمه حساس تر باشم. وقتی گاه و بی گاه، نسبت به اتفاقاتی که در دنیا می افتد، هوشیارتر می شوم، انگار که تمام مفاهیمی که برایشان ارزش قائلیم، در این دنیا به تمسخر گرفته شده است. من نسبت به مفاهیم خیلی حساس ام، مهم است که وقتی می خواهیم درباره یک مفهوم صحبت کنیم، تعریفمان را بدانیم. مثلا  درست نمی دانم عدالت چه تعریفی دارد، اما می توانم بگویم که احساس می کنم، با هر تعریفی، دنیای ما اصلا عادلانه نیست. یعنی حتی به عدالت نزدیک هم نشده. در طول زمان، یک تبعیض ، کم رنگ شده و تبعیض دیگری جایش را گرفته است. نژادپرستی کم رنگ شده، و فشار جبر جغرافیایی بیشتر. حالا، این که در کدام نقطه از مختصات این کره ی عزیز و پرورنده، به دنیا می آیی، همه چیزت را زیر و رو می کند. از شهر به شهر، تا کشور به کشور، تفاوت ها تکان دهنده تر می شود. اصلا همه چیز زیر و رو می شود. انگار نه انگار تویی که برنامه تعطیلات آخر هفته ات را به هتلی که ناباورانه عظمتی به اندازه کاخ کرملین دارد ، و در آن به مراتب زندگی روزانه ی شاهانه تری  نسبت به نیکلای اول داری، می چینی، از نوع همان موجودی هستی که کل زندگی اش مثل انسان های نخستین زندگی کرده است، با این تفاوت که از آن ها خیلی بیش تر گرسنگی کشیده است. آن هم زمانی که به نظر می رسد با تاریخی که پشت سرمان هست، باید این مرزها را به نامرئی ترین شکل خودشان در میاوردیم، اگر نگوییم که کلا حذفشان می کردیم. البته که به این سادگی نیست. به این سادگی هم نمی شود گفت که ما نخواستیم. انسان هایی هستند که بی عدالتی ها را دیده اند. و با وجود این که ما، به سختی می توانیم چیزی که برایمان دردناک است را بپذیریم، آن را پذیرفته اند. پذیرفتن واقعیت، به همان شکلی که هست، عریان و بدون تعصب، بدون تغییر شکل دادن آن به چیزی که دوست داریم قبول کنیم، واقعا هنر یک انسان را نشان می دهد. چقدر دنیای ما از تعصب آزار می بیند. تعصبی که آدم ، ناخواسته بارش را روی دوش خودش حمل می کند، و هر چقدر که زخم هایش بیش تر می شود، روح شفافش را کدر تر می کند. انسان ارزشمند، ارزشمند برای تمام دنیا، تصمیم می گیرد به خودش تعصب بورزد. روی دستاوردهایش ویراژ بدهد و آن ها را بزرگ تر از چیزی که هست جلوه بدهد، و در شادی پوچِ بزرگ جلوه دادن خودش، غلت بزند. از رسیدن به آرزوهایش مشعوف بشود، و یک غول بزرگ درونش، فریادزنان بگوید : « من تونستم! من چقدر از خودم راضی ام! من یه غول بی شاخ و دمم که هیچی حریفم نمیشه!» چه لحظه های نابی هست؛ لحظه هایی که به خودش افتخار می کند. انگار یک ماده مخدر در بدنش پخش می شود و حسی را به او می دهد که مدت ها برایش له له می زده است. مثل شوالیه ای معتاد که برای رسیدن به جنس، در کوهستان، سر اهریمن های بدذات را زیر خاک کرده است! واقعا هم که آدم در مسیرش با چه هیولاهایی که روبرو نمی شود! رضایت درونی، این گوهری که روی قله قاف، قرارش دادیم، و لازم است باز بگویم که &quot; قرارش دادیم&quot;، حسابی برایمان دردسرساز شد. ولی خب، من فکر نمی کنم هیچ وقت برای پس گرفتن حقمان از شادی جمعی، دیر باشد.</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 17:38:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>