<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوید شیدایی | Navid Sheydaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sheydaein</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:04:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/74099/avatar/4TqtlN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</title>
            <link>https://virgool.io/@sheydaein</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودِ خودشه</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%87-yhhszvza3yad</link>
                <description>قسمت قبلتوی دانشگاه با اکثر پسرهای هم دوره مون رفیق بودم. من ورودی 84 دانشگاه اراک بودم. رشته کامپیوتر. توی دانشکده مهندسی علاوه بر کامپیوتر، رشته های عمران و مهندسی شیمی هم دانشجو میگرفتن. برخلاف دانشکده انسانی که اکثر دانشجوهاش دختر ها بودن و تعداد پسرها در هر ورودی به زور به تعداد انگشتان دست میرسید، در دانشکده ما داستان متفاوت بود و تقریبا نیمی از هر رشته رو دختر ها و نصف دیگه پسر ها تشکیل میدادند. من تقریبا با کل نیمه مذکر ورودیمون دوست بودم ولی دریغ از دوستی که نه، سلام علیک با نیمه دیگه. نمیدونم چرا ولی اون روزا فکر میکردم اصلا کار درست نیست، نه که دوست نداشته باشم ولی انگار میترسیدم یا خجالت میکشیدم یا هر چی . ولی هر چی بود در تمام دوران 4 سال سمتش هم نرفتم.دوران لیسانس گذشت و بعد از یکسالی که برای ارشد خوندم، رفتم دانشگاه صنعتی اصفهان. به مرور طرز فکرم داشت عوض میشد، سعی میکردم اجتماعی تر باشم، به ترسم در ارتباط با دختر ها غلبه کنم و راحت تر بتونم معاشرت کنم. تا حدودی هم موفق بودم. سرتونو درد نیارم، ارشد تموم شد، دوران سربازی هم سپری شد و درست یک هفته بعد از اتمام سربازی رفتم سر کار.توی دانشگاه تا حدودی برنامه نویسی یادمون داده بودن و خودم فکر میکردم که خیلی خوبم ولی وقتی که میری سر کار تازه میفهمی که چقدر نابلدی. چه در حوزه فنی و و چه در حوزه روابط اجتماعی (مورد دوم رو خودم میدونستم البته). خدارو شکر توی شرکت خیلی خوبی شروع به کار کرده بودم. حسام، منو به شرکت معرفی کرده بود. حسام مدیر یکی از تیم های برنامه نویسی بود. یه آدم کار بلد و خوش مشرب. رفاقتمون از حدود یک سال قبلش شروع شده بود. هم خدمتی بودیم، بعدش همکار شدیم بعد از یه مدتی هم خونه و این رفاقت تا همین امروز ادامه پیدا کرده. همونطور که گفتم محیط دانشگاه با شرکت کاملا متفاوت بود. توی شرکت بچه ها با هم رفیق بودن. همدیگه رو به اسم کوچک صدا میکردن، بعضی وقتا دسته جمعی میرفتن کافه، بگو بخند همیشه به راه بود و جو دوستانه و صمیمی ای داشت(بماند که همیشه اینطوری نموند) جوی که من خیلی توش راحت نبودم ولی باعث شد که به مرور یخم آب شه و دیگه احساس ناراحتی نداشته باشم. شرکت و ادمایی باحالی که باهاشون همکار بودم باعث شده بودن که به مرور خیلی تغییر کنم. از یک ادم نه چندان اجتماعی به شخصیتی که از بودن توی هر جمعی خجالت نمیکشه. تقریبا راحت حرفش رو میزنه. همه ی اینارو گفتم که بگم منِ سال 1399، با نویدی که سال 1384 به دانشگاه رفته بود زمین تا آسمون فرق داشت. ادمایی که از اون دوران با هم در ارتباط بودیم، شاهد این تغییرات بودند ولی وقتی یکی  من  بعد از 10 سال میدید، فکر میکرد که با یه ادم دیگه روبرو شده. حرفی که دقیقا اوایل آشناییمون از مهسا شنیدم.اصولا وقتی یه نفر رو بعد از 10 سال میبینی حرف های زیادی برای گفتن به همدیگه ندارین. حالا تصور کنین که همون 10 سال قبل هم اصلا با هم حرفی نمیزدین، فقط به عنوان همکلاسی هر از گاهی توی کلاس همدیگه رو میدیدین. از هر دری که میشد سعی میکردم هر روز یه موضوعی برای حرف زدن پیدا کنم. تمام طول روز به این فکر میکردم که امشب چی بگم، تو مسیر خونه یکم جمع و جورش میکردم و تا میرسیدم خونه میرفتم توی اینستا و یه پیام ارسال میکردم و منتظر جواب میموندم. خدارو شکر همیشه هم یه موضوعی پیدا میشد. از سفر کردن، ورزش، کار، رفقای قدیمی، اینکه کی الان کجاست و چیکار میکنه و ... . خود مهسا هم البته همراهی میکرد. وسط این حرفا، خاطراتی که از دانشگاه برای همدیگه تعریف میکردیم شاید جذاب ترین موضوع مشترک بین ما بود. هر چی جلو تر میرفتیم حرفهای بیشتری هم برای گفتن داشتیم. از روز سوم، حس کردم که دیگه راحت میتونم باهاش چت کنم و صمیمیتی بینمون شکل گرفته بود و روز یکشنبه، نهم آذر ازش درخواست کردم همدیگه رو ببینیم. آخر هفته باهم قرار گذاشتیم.صبح روز پنچ شنبه دل تو دلم نبود. شب قبلش لوازم صبحونه رو آماده کرده بودم. حوالی ساعت 8 رفتم دنبال مهسا. یکم دورتر از خونه شون پارک کردم و منتظرش موندم. چند دقیقه که از 8 گذشت، از توی آینه ماشین دیدم که داره میاد. همون چهره گرم و صمیمی دوران دانشگاه، حول شدم، نمیدونستم چیکار کنم، تا به خودم بیام رسید بهم، از توی ماشین در رو باز کردم و با همون چهره ی خندان همیشگیش سوار ماشین شد. چشمای سیاهش هیچ تغییری نکرده بود و همون درخشش گذشته رو داشت. مشخص بود که اونم هول شده. سلام کردیم. از بس هول شده بود باهام دست داد ولی به روی خودش نیاورد. بعد از سکوتی که برای لحظاتی پیش اومد، کم کم جفتمون اروم تر شدیم.هوای پاییزی جذابی بود، بارون نم نم میزد و از بارش شب قبل هنوز زمینا خیس بود. ماشین رو یه جایی پارک کردیم، لوازم صبحونه رو برداشتیم و رفتیم داخل پارک. چقدر هوای مطبوعی بود، یک ساعتی قدم زدیم تا رسیدیم به وسطای پارک. یه جای کاملا ساکت که هر چند دقیقه یک بار شاید یکی رد میشد. یکی از نیمکتا که زیر درخت بود رو پیدا کردیم و بساط صبحونه رو علم کردیم. صبحونه رو پر پرو پیمون برده بودم (البته در حد و اندازه ی خودم)، نون، پنیر، خیار و گوجه و البته چای. تا دم دمای ظهر داشتیم قدم میزدیم. هیچ کدوممون تمایلی نداشتیم که این همراهی رو تموم کنیم. یکبار تا کنار ماشین رفتیم ولی دیدیم به دلمون نیست که برگردیم، دوباره برگشتیم و به پیاده روی ادامه دادیم. تو پس زمینه ذهنم معین داشت لایو برام اجرا میکرد: &quot;گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ...&quot;. عجب روزی بود. تقریبا تمام اتفاقاتی که توی 10 سال افتاده بود رو برای همدیگه تعریف کردیم. از دوران دانشگاه، کار ، خانواده، رفقا و ... . من از دوران بعد از دانشگاه گفتم، اینکه یکبار قصد داشتم مهاجرت کنم و نرفتم. دوران خدمت و خاطراتی که اصولا پسرها کم ازش خاطره ندارن، محیط کار و پروژه هایی که انجام داده بودم، استارت آپی که راه انداخته بودم و ناموفق بود و خیلی چیزای دیگه. میشه گفت مهسا دقیقا همون شخصیتی بود که ازش توی ذهنم ساخته بودم. هر چی که بیشتر با هم صحبت میکردیم، بیشتر از بودن باهاش لذت میبردم، بیشتر میخواستم که تمام لحظه هام رو باهاش شریک بشم، بیشتر عاشقش میشدم .</description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 03:15:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ، خوبید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AF-sudoxnvvvja3</link>
                <description>یکم آذر 1399برای من یک روز خاص بود.در برهه ای از زندگیم بودم که حس یکنواختی و کسالت به بیشترین حد خودش رسیده بود. یادم نیست چی شد یا اصلا چرا، ولی تقویمم رو برداشتم و شروع کردم به برنامه ریزی به صورت هفتگی:دیدن فیلم های آموزشیاپلای کردن برای کاریوگا...چیزای دیگه ای هم توی لیست بود ولی خوب قاعدتا چون درست ادامه شون ندادم الان یادم نمیاد. یه تصمیم مهم دیگه هم گرفتم. اینکه سعی کنم خوشحال باشم.از فرداش شروع کردم. دیدن فیلم های آموزشی برنامه نویسی اولویت اولم بود. یکی از اهداف اصلیم پیدا کردن کار در اروپا بود، پس نیاز داشتم که خودم رو آپدیت کنم. بیش از7 سال سابقه حرفه ای برنامه نویسی داشتم. 4 سالی بود که در یکی از شرکت های شناخته شده کار میکردم و رزومه ی نسبتا قابلی قبولی هم داشتم ولی ساختار شرکت و البته تنبلی خودم باعث شده بود که برای یک مدت نسبتا طولانی از خوندن فاصله بگیرم. این بود که کاملا حس فسیل شدن داشتم. پیش از این هم چندین بار شروع کرده بودم که بخونم ولی هر دفعه، بعد از یه مدتی خسته میشدم و به مرور کنار میذاشتمش. ولی این دفعه خدارو شکر داستان متفاوت بود.طبق برنامه جلو میرفتم تا 4 آذر رسید، روزی خاص تر از یکم برای من. توی اینستا داشتم میچرخیدم که یه عکس آشنا دیدم. تو نگاه اول شناختمش، مدتها بود که ازش خبری نداشتم، بیش از 10 سال. تنها دختری بود که در دوران لیسانس به شدت بهش علاقه داشتم ولی هیچ وقت شجاعت این رو که جلو برم و  بخوام بهش پیشنهاد بدم رو پیدا نکردم. دوران لیسانس تموم شد ولی هیچ نشانه ای از شجاعت در من پیدا نشد که نشد. تا امشب که اینستاگرام بزرگوار ایشون رو به من نشون داد.بدون هیچ فوت وقتی followش کردم. یه پیام کوتاهی هم فرستادم. گفتم تهش تحویلم نمیگیره دیگه اقلا اندازه یه فالو کردن از خودم شجاعت نشون دادم .چند ساعتی گذشت و صدای نوتیفیکیشن موبایلم اومد:سلام، خوبید ؟....شاید باورتون نشه ولی این اولین دیالوگ بین من و مهسا بود. ادامه داستان https://virgool.io/@sheydaein/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%87-yhhszvza3yad </description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 22:13:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، هدیه، دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-xfwjbsworimg</link>
                <description>قسمت قبل ...براش نوشتم IN. برای کی ؟ پارسا دیگه.استوری پارسا این بود:متنش در نگاهه اول برام خیلی جذاب بود، هرچند که درست متوجه کلیت قضیه نشدم. چیزی که باعث شد بهش پیام بدم این بود که قراره یکی از کتاب هایی رو که دوست دارم، به یه کسی که نمیشناسم، هدیه بدم. سه تا کار دلربا توی همین یک جمله هست:کتاب خوندن، هدیه دادن و پیدا کردن احتمالی دوستانی که دست کم، در دو کار زیبا وجه مشترک داریم.همینا کافی بودن که بخوام عضوی از این جریان باشم. جریانی که هنوز برای من خیلی واضح نبود. راستش اول از پارسا پرسیدم که میدونی کی پشت این قضیه است؟ گفتش که نمیدونم از کجا شروع شده، ولی کسی که قراره کتاب بهش هدیه بدی رو می شناسم. بعد از گرفتن ادرس دوستِ احتمالیِ کتاب خونِ مون، به پارسا گفتم، به منم کسی کتاب هدیه میده؟ بعد از توضیحاتش تازه متوجه داستان شدم. هر کسی که قراره توی این چالش شرکت کنه، بعد از ارسال کتاب، باید استوری مشابهی در اینستاگرامش قرار بده، تا در صورتی که کسی از فالوِرهاش خواست عضوی از این جریان باشه، آدرسِ بالادستیش رو بهش بده و اون دوست مجددا متن رو استوری کنه و این ساختار درختی میتونه همینطور ادامه داشته باشه. یکم گیج کننده است، نه؟ خوب بزارین یه جور دیگه بگم.پارسا آدرس دوستش رو داد به من، من ادرس پارسا رو میدم به دوستم، دوستم ادرسِ من رو میده به دوستش، دوستِ دوست منم ادرس دوستِ منو میده به دوستِ دوستِ دوستِ من. فکر میکنم الان باید متوجه شده باشین. اگرم نشدین شاید بهتر باشه خودتون توی این چالش شرکت کنین تا شاید یه چیزایی دستگیرتون بشه.همون شب، این استوری رو گذاشتم، به یک ساعت نرسیده، بیش از 10 نفر بهم پیام دادن که :چه باحال، اقا ما هستیم.داداش چه کنیم؟من هدیه بدم از کجا معلوم کسی به من هدیه میده؟!حوصله داریا!!خیلی دوست دارم شرکت کنم ولی وقت کتاب خوندن ندارم، میدونی که خیلی سرم شلوغه!!و یه سری پیامهای مشابه دیگه. سعی کردم با حوصله برای همه، جریان رو توضیح بدم. حتی واضح تر از توضیحی که بالا دادم. تا حدودی هم موفق بودم و چند تا از رفقام شرکت کردن. بعضی هاشون هم ادرس من رو گرفتن که به دوستاشون بدن.آخر هفته گذشت و رفتم سرکار، از اونجایی که ادرس محل کارم رو برای ارسال کتاب داده بودم، کلی ذوق و شوق داشتم، نمیدونم چرا ولی کاملا اطمینان داشتم که امروز قراره یه هدیه بگیرم. حدودای ساعت 10 بود که داشتم برای آقا مهیار (همکارم) این جریان رو توضیح میدادم که تلفنم زنگ خورد، از نگهبانی بود، گفت یه بسته براتون اومده، بی زحمت بیاین تحویل بگیرین. منو میگی، گل از گلم شکفت. سه سوت رفتم دم در و بسته رو تحویل گرفتم. اولین هدیه.این جریان تا اخر هفته ادامه داشت. هفت کتاب، از ساوه، رشت، تهران و یک روستا از شهرستان گلوگاه به دست من رسید. به چهار تا از دوستانی که، شماره موبایلشون رو در بسته ارسالی نوشته بودن پیام دادم و ازشون تشکر کردم. از سه نفر دیگه ای هم که هیچ مشخصاتی ازشون ندارم همینجا تشکر میکنم. اگه یه روزی این مطلب رو خوندین، بدونین که خیلی خیلی از هدیه ای که به من دادین سپاسگزارم.قشنگه نه؟ زندگی رو میگم. کرونا رو مثل بختک میندازه تو دامن کل آدمای کره زمین و زندگی ها رو تغییر میده. تغییرِ روالِ زندگی، من رو سوق میده به سمت دوچرخه سواری. آشنایی با کسی که فقط یک بار در تور دوچرخه سواری دیدم، حاصلش میشه اعتماد کردن و شرکت در یه چالش دوست داشتنی.کسی از فردا خبر نداره ولی بدون شک روزای جذاب دیگه ای در راهه.</description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 00:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مرسدس جانم</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-m01lwcigq5qv</link>
                <description>من و مرسدس جانمقسمت قبل ...توی رفقای نزدیکم فقط مسعود بود که میدونستم اهل دوچرخه سواریه. از عزیزترین دوستان دوران لیسانسم، یه پسر لاغر، قد بلند و بذله گو. اهل تربت حیدریه بود، با لهجه ی شیرین مشهدی صحبت میکرد. شروع رفاقتمون از خوابگاه ستایش بود. یه خوابگاه خصوصی که به دلیل کمبود فضای خوابگاه دانشگاه، دانشجوهای ترم یک رو فرستاده بودن اونجا. اسمش خوابگاه بود ولی بیشتر شبیه یه خونه دسته جمعی بود. یه ساختمون سه طبقه که هر طبقه ش چند تا اتاق داشت و هر اتاق رو به چند تا دانشجو داده بودن. خیلی جای تر و تمیزی نبود ولی به ما خیلی خوش میگذشت. دو سال بعدش توی خوابگاه سردشت که خوابگاه دانشگاه بود همسایه دیوار به دیوار که چه عرض کنم تقریبا هم اتاق بودیم. یا ما اتاق اونا بودیم یا اونا اتاق ما. سال بعدش هم همخونه شدیم. توی یکی از سالهای سخت و شیرین زندگیمون، سال آماده شدن برای کنکور ارشد.باهاش تماس گرفتم و گفتم که میخوام دوچرخه سواری کوهستان رو شروع کنم. مسعود چند سالی بود که دوچرخه سواری میکرد. هر از گاهی عکس جاهایی که با دوچرخه رفته بود رو توی اینستاگرام میگذاشت. بعد از کلی گشتن یه دوچرخه فلش پیدا کردیم، یه دوچرخه خوشگِلِ سایز 29. دو روز قبل رفتن به گدوک بود که خریدمش. اولین بار که سوارش شدم حس میکردم از پراید، سوار مرسد بنز شدم. درسته که تو واقعیت تجربه رانندگی با مرسدس بنز قسمتم نشده ولی به نظرم روزی که سوارش بشم قطعا همین حس رو خواهم داشت.روز موعود فرا رسید و من و مرسدس جانم اولین تجریه مشترکمون رو با هم رقم زدیم، در گردنه ی گدوک، با طبیعت بکر، زیبا و دوست داشتنیش. صبح، بعد از خورد صبحانه شروع کردیم به حرکت. کل مسیر خاکی بود و ماشین رو، ولی ماشین های زیادی توی مسیر نبودن. در طول مسیر گله گوسفندان، مزارع پرورش زنبور، گیاهانی خاصی که متعلق به همون منطقه بودن و کلی زیبایی های دیگه، من رو مات و مبهوت خودشون کرده بودند، تا اینکه رسیدیم به دو کیلومتر آخر. بچه هایی که قبلا این مسیر رو اومده بودن، گفته بودن که دو کیلومتر آخر یه مسیر سربالاییه که رکاب زدن رو خیلی سخت میکنه ولی خیلی جدی نگرفته بودم. بچه ها میگفتن شیب 20 تا 30 درجه داره، ولی وقتی واردش شدم به نظرم کمتر از 80 درجه نبود، دروغ چرا شایدم 90. اوایلش با سری بالا و پر توان شروع کردم به رکاب زدن، به میانه های مسیر که رسیدم هر از گاهی من رکاب مرسدس رو میزدم و هر از گاهی مرسدس بود که عصای دستم بود و من رو میکشوند بالا. به آخرای مسیر که رسیدم، اگر سنگلاخ نبود احتمالا سینه خیز ادامه میدادم. ولی ادامه دادم و رسیدم به دشت زیبای کوه. بعد از اون همه فشار، زیبایی های کوه بیشتر از قبل به نظر میرسید. بعد از یه استراحت کوتاه، نشستم پشت مرسدم و دِ برو که رفتیم. شیبی که با جون کند ازش بالا اومده بودم، تبدیل شد به جذاب ترین بخش سفر، در برگشت سرعتم رسیده بود به 56  کیلومتر بر ساعت، انگار که داشتم پرواز میکردم. انگار نه انگار که همین یکی دو ساعت قبل از همون جاده رفته بودم، باز هم زیبا بود و دلربا.توی اون سفر، با دوستان جدیدی آشنا شدم که پارسا یکی از اونها بود. پارسا، همونی که استوری صفحه ی اینستاگرامش، شد شروع نوشتن این ماجرا.ادامه داستان ... https://virgool.io/@sheydaein/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-xfwjbsworimg </description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 17:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مارادونا</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7-hwn5l5qbnzzf</link>
                <description>مارادوناچه جوری میشه یکی و تا حالا از نزدیک ندیدی، باهاش حرف نزدی، هیچ شناخت درستی هم نسبت بهش نداری، تازه اونم اصلا از وجود تو خبر نداره، ولی فقط و فقط به خاطر هنرش، مهارتش، خنده هاش، فوتبالش و یا هر خصوصیت دیگه ای دوستش داری؟وقتی موفق میشه خوشحال میشی و زمین میخوره ناراحت.کل دنیا میگن فلان کارش بد بود، فلان جا اشتباه کرد، کج رفت، خطا کرد ، ... ولی به نظر تو نمیاد.این بیشتر از طرفداریه. یه جور علاقه است، احساس درونیه ، تعهده.چند دقیقه پیش خبر فوت مارادونا توی خبر گذاری ها منتشر شد. از ته دل ناراحت شدم. در لحظه به یاد خنده ش زمانی که کاپ جام جهانی رو توی دستاش گرفته بود افتادم، یاد گلی که با دست به انگلیس زد.ما ادما موجودات عجیبی هستیم. درونیاتی داریم که اصلا قابل شناخت نیستن. با یه لبخند میتونیم به عرش اعلا بریم و یه خبر ناخوش آیند میتونه دنیا رو، روی سرمون خراب کنه. نسبت به خیلی از اتفاقات دورو برمون هیچگونه اختیاری نداریم، ولی همین اتفاق ها، میتونن عمیقا روی ما یا روی لحظه هامون تاثیر بزارن.</description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 20:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپتیمای خسته من</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydaein/%D8%A7%D9%BE%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-rmck3ve44hdi</link>
                <description>پارک پردیسانداستان از اینجا شروع شد که یه شب یه استوری از پارسا توی اینستاگرام دیدم. من پارسارو تقریبا اصلا نمی‌شناختم‌ یه بار تو یه تور دوچرخه سواری کوهستان هم‌رکاب بودیم و مجموع حرف‌هایی که بینمون رد و بدل شد شاید به 10 جمله هم نرسید. اون اولین تجربه دوچرخه سواری کوهستان من بود. راستش‌رو بخواین من بعد از دوران نوجوانی، که یه دوچرخه کورسی نقره ای 26 داشتم و بخش زیادی از تابستون های خودم‌رو باهاش می‌گذروندم، دیگه خیلی سروکاری با دوچرخه نداشتم؛ تا همین 8 ماه پیش که به سرم زد با دوچرخه برم سرکار. یه دوچرخه خسته Optima داشتم که یه 7 سالی بود کسی سوارش نشده بود، البته بهتره بگم داشتیم.عید سال 92، یه روزی که داشتم با خاله تخته بازی میکردم شرط و بهش باختم. بازنده قرار بود دوچرخه بخره. تا اون روز اصلا به خاله نباخته بودم. شرط و با اعتماد به نفس بالا بستم و به طرز بدی باختم. من باختم، بدم باختم و باید چرخ رو میخریدم. راستش اصلا یادم نیست تخته رو از کِی یاد گرفتم. از وقتی یادمه با باباجون تخته بازی میکردیم. عاشق بازی کردن با نوه هاشه. بیشتر از همه با من و خواهر و برادرم. خلاصه که خیلی ادعام میشد و امان از غرور. فردای باخت با خاله رفتیم و یه چرخ خریدیم. البته خاله نصف پولشو داد و ما صاحب یه دوچرخه جدید شدیم که تو 7 سال، بیشترین جابه جاییش مربوط به زمان هایی میشد که مامان داشت انباری خونه رو تر و تمیز میکرد.برش داشتم، یه دستی به سرو روش کشیدم، و شروع کردم. هفته ای دو سه روز مسیر 3 کیلومتری خونه تا شرکت رو میرفتم و میومدم. اوایلش جذاب بود ولی بعد کم کم عادی شد برام . بعضی روزها از کوچه پس کوچه های جدید میومدم. اکثر مواقع هم مسیر سرراستِ میدون کتابی، رودخونه ، شریعتی ، خواجه عبدالله تا خونه رو رکاب میزدم. دیگه عادت شده بود برام. یه عادت دوست داشتنی.چند ماهی که از کرونا گذشت خونه نشینی بیشتر از قبل آزار دهنده شد. برای منی که عاشق یوگا بودم و هفته ای دو سه جلسه میرفتم کلاس‌های استاد اخوان، این خونه نشینی و دوری از جمعی که دوست داشتم، بیشتر از قبل کلافه کننده شد. یه شب تصمیم گرفتم بگردم توی گروه های کوهنوردی و دوچرخه سواری و  ببینم چه گروه‌هایی می‌تونم پیدا کنم که باهاشون بزنم به دلِ طبیعت؛ تا حالا تجربه ش نکرده بودم و توی این شرایط به نظرم بهترین چیزی بود که میتونست حالم رو خوب کنه.چندتا گروه کوه نوردی و دوچرخه سواری توی اینستاگرام پیدا کردم و بهشون پیام دادم ولی برخوردشون خیلی برام جذاب نبود؛ تا اینکه به نسیم پیام دادم. یه دختر پر انرژی، خوش برخورد و باحال. بهش گفتم که میخوام دوچرخه سواری و شروع کنم، یه دوچرخه خسته ی از جنگ برگشته دارم و میخوام باهاتون بیام دور دور. اولش کلی انرژی داد و گفت همین جمعه با بچه ها برنامه پارک پردیسان داریم، بیا هم با گروه آشنا میشی، هم دوچرخه تو میبینم، هم اگه استقامتشو داشتی، هفته بعد که داریم میریم گدوک تو هم بیا.جمعه شد و عجب جمعه ای هم شد. یه 15 نفری اومده بودن البته خود نسیم نبود. به یکی دوتا از بچه ها گفته بود که فلانی میاد چرخش‌رو ببینین چه جوریه. اون روز حدود 15 کیلومتر رکاب زدیم؛ از پارک پردیسان شروع کردیم، رفتیم پارک نهج البلاغه و دوباره برگشتم پیش ماشین‌ها. خیلی چسبید. توی یکی از شیب های خاکی وقتی دوچرخه یکم سرعت گرفت قشنگ حس کردم که چرخ‌ها داره از هم باز میشه. همونجا نذر کردم که اگه سالم برسم پایین به یه هفته نشده یه دوچرخه میخرم . 123998 تا از پیامبرها، گوشه و کنار چرخ رو گرفته بودن که از هم باز نشه؛ دوتاشون هم هوای چرخ‌ها رو داشتن که در نیاد. خلاصه با یاری انبیا به سلامت رسیدم پایین. همونجا، هم برام مسجل شده بود که جمعه بعد میرم گدوک، و هم میدونستم که اگه با این چرخ برم  علاوه بر 124 هزار پیامبر ، حتی  کمک 14 معصوم هم شاید نتونه سالم برم گردونه خونه، این شد که وقت ادا کردن نذر فرا رسید.ادامه داستان ... https://virgool.io/@sheydaein/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-m01lwcigq5qv </description>
                <category>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</category>
                <author>نوید شیدایی | Navid Sheydaei</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 23:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>