<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک‌دیوآنه..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sheydahosseyni2006</link>
        <description>‌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:05:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یک‌دیوآنه..</title>
            <link>https://virgool.io/@sheydahosseyni2006</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرت و پرت های یک ذهن پریشان</title>
                <link>https://virgool.io/@sheydahosseyni2006/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-o3cpdi7paxgt</link>
                <description>من همیشه عاشق چیزایی ام که نادیده گرفته میشن مثل اهنگی که کمتر کسی شنیده...اکثر عقایدی که مورد قبول عوام جامعه نیست.. بحثی که آدمای کمی راجع بهش اختلاط میکنن یا فیلم و کتابی که کمتر کسی اسمش سمتش میره.من عاشق جزئیاتی ام که اکثر آدما نادیدش میگیرن، جذب آدمای ساکتِ توی جمع میشم که توجه هیچکس بهشون جلب نمیشه.. و رشته تحصیلی ای که شاید خیلی ها اصلا نمیدونن وجود داره..توی شنیدن صحبت آدما همیشه ذهنم میره سمت امکانِ وجودِ تضادِ اون حرف... و هرکسی با یقین چیزی رو بگه از مخالفت من در امان نخواهد ماند.اکثرا زیادی سخت میگیرم، سخت می‌پسندم، سخت انتخاب می‌کنم، سخت تصمیم میگیرم، سخت قبول میکنم، سخت ارتباط میگیرم، سخت وابسته میشم، سخت جدا میشم و شایدم جدا نمیشم...زیادی درگیر میشم زیادی حس میکنم زیادی حس میکنم خیلی زیاد...اگه حسم خوب باشه اونقدر خوبم که هیچکس اندازه من حس خوشبختی نمیکنه، تاحدی که اون حس ارامشو توی تک تک سلول های بدنم حس میکنم ولی وقتی حسم بد باشه... عملا در یک کلام به مرز ویرانی میرسم.کاش بی احساس بودم، واقعا تجربه ی این حجم از احساس طاقت فرساست..ارتباط با آدما برام سخت ترین کار دنیا شده، اونقدر به روابطم سخت گرفتم یهو دیدم واقعا دیگه هیچکس نیست .. آره از روابط سطحی بیزارم، ترجیح میدادم حتی اگه شده فقط با یک نفر در ارتباط باشم ولی همون معنا و سطح کیفیت توی رابطه موردنظرم رو داشته باشه..شاید تصمیم درستی نباشه ولی تنهایی برام همونقدر اذیت کنندست که ارتباط سطحی با آدم ها، روزای اول دانشگاه خیلیا اومدن باهام ارتباط بگیرن ولی اونقدر سرد بودم که بعدتر ها وقتی از کنارم رد میشن باهام سلام هم نمیکردن^^ آره یه سری وقتا مثل الان حس تنهایی خفه کننده میشه و دیگه کاریش نمیشه کرد... اونقدر ارتباط نداشتم که جدیدا حتی سلام و احوالپرسی با یه نفر (حضوری) تا چندین ساعت حالمو بد میکنه و اورثینک ولم نمیکنه..نمیدونم با این سطح از اضطراب آخر سر اینو منتشر میکنم یا نه، ولی خب دنیای مجازی خیلی راحت تره.عکس مرتبط تری توی گالریم پیدا نشد (درسته که به رشته فعلیم نامربوطه ولی یه روز بیولوژیست میشم حالا ببین)هز</description>
                <category>یک‌دیوآنه..</category>
                <author>یک‌دیوآنه..</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 03:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>