<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های shiva</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shiiivaaa</link>
        <description>ذهن نوشته یک آدم معمولی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 13:09:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>shiva</title>
            <link>https://virgool.io/@shiiivaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتاق 201</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-201-atczyq69zq6g</link>
                <description>پک عمیقی به سیگارش زد و کمتر از چند ثانیه دود غلیظی پخش شد. نگاه خیره اشو از پنجره برداشت و به روبه رو زل زد.بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه سریع نگاهم کرد و پرسید امروز چندمه آقا یونس؟خونسرد نگاهش کردم و گفتم 26 خرداد-شد 22 سالمشغول تمیز کردن رختخواب زرد و رنگ و رو رفته اش بودم و چیزی نگفتم.دوباره گفت: شد 22 سال اقا یونسبی حوصله پرسیدم چی 22 سال شده؟-22 سال شده که رفته! یعنی ازم گرفتنش نزاشتن پیشم بمونه نامردا.. نزاشتن بمونه..بلند شد و سرگردون دور خودش چرخید و مدام تکرار میکرد :حرومزاده ها ازم گرفتنش..حرومزاده های بی شرف..موشای کثیف.شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار..میکوبید و بلند عربده میزد موشای کثیف،حرومزاده هابیخیال جمع کردن ملحفه ها شدم و رفتم دستشو گرفتم و نشوندمش رو صندلی.نگاهم نکرد انگار منو نمی دید با خودش حرف میزد: سیگارم کو؟کجا گذاشتم این بی صاحابارو..سرم درد میکنه..اخ سرم..صدای موشا میادقبل از اینکه دوباره حالش بد شه سریع سیگار و فندکشو دادم دستش . وقتی دستامو اوردم جلوش تازه انگار متوجه حضورم شد سیگارشو اتیش زد و نگاه سرد و خیرشو بهم دوخت.انگار منو نمیشناخت بعد از چند دقیقه سکوت، لبخند دندون نمایی زد و پرسید هنوز اینجایی اقا یونس؟نگاهمو از لبای کبود و دندونای زردش برداشتم و به چشمای ریز شده اش خیره شدم و اروم گفتم اره ناهارتو بدم بعدش میرماز جاش سریع بلند شد و گفت-ناهارمو ول کن بیا عکس شهرزادمو ببینبرای بار هزارم از لای کتابش عکس تا شده و قدیمی رو بیرون اورد و خیلی با احتیاط بازش کرد و گرفت جلوی صورتم. با لحنی پر از شوق  گفت: نگاهش کن می بینی چقدر قشنگه؟ به زور لرزش دستشو کنترل میکرد و هی تمرکز میکرد که عکس تکون نخوره و جلوی چشمم گرفته بود که ببینم.نگاهم کشیده شد به عکس روبه رومدختری با پوستی گندمی و موهای بلند مشکی که چهره ای اصیل شرقی داشت کنارشم خودش بود ولی زمین تا اسمون با الانش فرق داشت.خبری از دندون های زرد و چهره سوخته اش نبود. کت و شلوار مشکی  با یک کراوات قرمز پوشیده بود و چشماش می خندید، حتی از توی عکسم میشد به عمق خوشحالیش پی برد.-دیدی شهرزدامو؟ببین چقدر قشنگه،موهاشو دیدی؟ هیچ وقت نمیزاشتم ببنده میگفتم این موهای بلند و مشکی حیفه باید همیشه عین ابشار دورت باشه. چشماشو بست و عکسو اروم بوسید و با احتیاط گذاشت لای کتابش.نشست روی تخت و سرشو گرفت ما بین دستاش و چند دقیقه به همون حالت موند. بی توجه بهش رفتم سراغ یخچال کوچیک اتاقش و غذاهای فاسدو ریختم تو سطل زباله. سکوت ازار دهنده ای برقرار شد و فقط صدای نفس کشیدناشو می شنیدم. حدود 1 هفته ای میشد که برای تمیزکاری میومدم به اتاقش. از همکارا شنیده بودم از قدیمیای اینجاست و بیشتر اوقات ساکت و بی ازاره ولی وای به حال زمانایی که عصبی شه.مدام خودشو میکوبه و فحش میده طوریکه باید بهش ارامبخش بزنن، بعدش حدود یک روز میخوابه و دوباره میره تو خودش.به قیافه زار و خسته اش نگاه کردم که دوباره زل زده بود به بیرون.قرصارو از کشو بیرون اوردم و با یه لیوان دادم دستش-اینارو بخور کمک میکنه اروم شییه نفس قرصارو خورد و گفت: خستم..خیلی خستم. میگن زمان حلال مشکلاته پس چرا برای من نبوده؟چرا دردش همیشه تازس؟..همش یاد روزی میفتم که اون پدر و برادر بی همه چیزش به زور سوار ماشینش کردن و شهرزاد منو بردن. منو به خاک سیاه نشوندن.زندگیمو ازم گرفتن..همونطور که زمزمه میکرد عین یه نوزاد تو خودش جمع شد و خوابید. خوشحال از اینکه اروم شده اتاقشو تمیز کردم که نامه ای روی میز توجهو جلب کرد.به نظر کهنه میرسید.نگاهش کردم خواب بود.نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن-سلام احمد عزیزم.منم شهرزاد تو.نمیدونم این نامه میرسه به دستت یا نه ولی اگه رسیده بدون که من ازت خیلی دورم. زندگی بدون حضور تو عین جهنم میمونه.هر روز با خاطراتت زندگی میکنم و دعا میکنم زودتر بتونم برگردم پیشت. غروبا به رسم همیشگمون چایی میریزم و لیوان تورو میزارم اون گوشه و تصور میکنم تو پیشم نشستی، مشغول خوندن روزنامه ای و ارومو بی صدا چاییتو میخوری.همیشه فکر میکردم جذاب بودن زندگی به بودن لحضه های خاص و نابهشه ولی الان بیشتر از هر چیزی دلم برای لحظه های معمولی زندگیمون تنگ شده مثل حرف زدنای اخر شبمون، کنار هم غذا خوردنمون، بحث کردن سر حساب و کتابای خونه و فیلم دیدنای اخر هفتمون.راستش نمیدونم بدون عشق تو چقدر دیگه دوام میارم ولی بدون هر لحضه و هرجا به یادتم.دوست دارم.شهرزاد.نفس عمیقی کشیدم و نامه رو به همون حالت روی میز گذاشتم.نفساش حالا کشیده تر شده بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود.رد اشکا روی صورتش مونده بود، حتی تو خوابم میشد گرد غم رو روی صورتش دید. نگاهی به اتاق انداختم و ارومم درو بستم.روز یک شنبهمثل همیشه لباس کارمو پوشیدم تا برم اتاقشو تمیز کنم.نزدیک در بودم که خانم یوسفی صدام کرد و با چهره ای بغ کرده سمتم اومد.-نیازی نیست به اتاق احمد بریدتعجب کردم و پرسیدم چرا؟سرشو پایین انداخت و اروم گفت:بالاخره کار خودشو کردسرم سنگین شد و گر گرفتم.یاد چهره ی زار و خستش افتادم.-اقای زمانی خوبی؟تمام زورمو جمع کردم تا به حرف بیام-چ..چرا؟ شنیدم خیلی وقته اینجاستبا صدای ناراحتی گفت: اگه به خودش بود خیلی وقته پیش اینکارو میکرد. حتما عکس همسرشو دیدید؟ شیفته اش بود ولی متاسفانه بعد از انقلاب خانوادش به زور بردنش امریکا.پدر خانومش عضو ساواک بود مخالف شدید برگشت دخترش بود تا اینکه میفهمه دخترش بارداره.اجازه میده که برگرده ایران ولی متاسفانه یک روز قبل از پروازش به ایران تصادف میکنه و میمیره.از اون موقع حالش اینجوری شد و....دیگه صدای خانم یوسفی رو نمیشونم و فقط تصویر احمد میاد تو ذهنم.سیگار کشیدنش،غم توی چشماش، چهره نا امید و خستش و کلمه حرومزاده ها.نمیدونم چقدر میگذره که میفهمم یکی داره صدام میزنه-اقای زمانی خوبی؟شنیدی چی گفتم؟-ببخشید متوجه نشدم-میگم فردا یه بیمار جدید میارن به این اتاق و طبق عادت تمیز کردن این اتاق باشماست.باشه ای زیر لب میگم و کرخت و سست به سمت اتاق سرد و خاموشش میرم و زیر لب میگم: حرومزاده ها کشتنش! </description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 19:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب در جست و جوی آن</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%86-vsokmuveen0p</link>
                <description>از شیشه ماشین بیرونو نگاه می کنم حدود چند دقیقه دیگه باید پیاده شم ولی هنوز 3 صفحه از کتابم مونده. تند تند میخونم تا تموم شه. صفحه های اخر هر کتابی بهترین قسمتشن مثل چند دقیقه اخر هر فیلم و من فقط 3 صفحه تا پایان کتابم مونده . برای اولین بار از چراغ قرمز جهان کودک خوشحال شدم و به خوندم ادامه دادم تا بالاخره تموم شد! این کتاب به قدری برام جذاب بود که 3 روزه خوندمش.نگاه میکنم به جلدش و دوباره اسمشو زیر لب تکرار می کنم . در جست و جوی آن. کتابو از یک عزیزی که حدود 2 ماه پیش مهاجرت کرد یادگاری گرفتم و تاکید داشت که حتما بخونمش! قرار شد بعد از کتاب معسومیت مصطفی مستور ( اسم کتاب از عمد غلط نوشته شده) و کتاب دعا برای ربوده شدگان جنیفر کلمنت ، این کتابو بخونم. باید بگم هر 3 کتاب محشر بودن و به خاطر خوندنشون به خودم  جایزه دادم.وارد حاشیه نشیم! حقیقتا قبل از اینکه شروع به خوندنش کنم فک می کردم یه کتاب معمولیه که حتی ممکنه نصفه و نیمه رهاش کنم ولی همه محاسباتم اشتباه از آب درومد! واقعا داستان که نه باید بگیم واقعیت قشنگ و دل نشینی داشت.کتاب درباره روزنوشت های نویسنده (جناب ایمان آذیش) برای صعود به قله اورسته! از اولین روز شروع تا روز صعود ... پر از ماجراجویی، ریسک، ترس، غم و شادیه .موقع خوندن حس میکنی توام با نویسنده ای و در کنارش داری صعود میکنی.باهاش میخندی، غمگین میشی، دلتنگ میشی و گاهی میترسی! تصور کنید تو دنیای راحت، شلوغ، پیشرفته و البته تکراری امروز تصمیم بگیرید برید سمت طبیعت بکر و وحشی، جاییکه خبری از تکنولوژی، غذای رنگارنگ،برند محبوب، شلوغی و راحتی نیست! زندگی تکراری نیست و هر روزش یک روز تازه اس! و البته درک این همه تجربه خوب و مفید بهایی هم داره که نویسنده پرداختش کرده. چند سطر تامل برانگیز و جذابی که خوندمو  اینجا میزارم و لذتشو با شما تقسیم می کنم :)کوهنوردی ورزش بسیار فکری است. فکر است که از راه رفتن خسته می شود، فکر است که از تحمل شرایط سخت به ستوه می آید و فکر است که می تواند قدرت ادامه دادن را به بدن بدهد یا مجبورت کند از وسط راه برگردی.ما در سیستمی رشد کرده ایم و تربیت یافته ایم که بیش از هر چیز خودخواهی مان را رشد داده و انتظار داریم همه چیز در صدها مدل و برند مختلف همیشه در دسترس باشند. ولی آیا واقعا لازم است؟ از خیلی جهات می شود به این موضوع نگاه کرد. ولی به نظر می رسد تولید بی رویه، مقصر اصلی این نابودی است. تولید بی رویه ای که بیش از همه برای رشد سیستم حاکی بر دنیا ضروریست، نه برای ما، فقط برای سیستمی که ما را تربیت کرده است.ارتباطات راحت تر شده ولی آیا آدم ها به هم نزدیک تر شده اند؟ غذا بیشتر شده ولی واقعا با چه کیفیتی دارد به خورد مردم می رود؟ تشخیص بیماری ها بهتر شده ولی میزان ابتلا به بیماری ها چه؟ عمر متوسط انسان ها بیشتر شده ولی کیفیتش چه؟من گفتم: (( آره من پرچم کشورم رو آوردم و اگر به قله رسیدم سعی میکنم یک عکس باهاش بگیرم.))آندرئاس گفت:(( من هم پرچم بلژیک رو آوردم تا ببینم چی میشه.))رابین که کمی حالش بهتر شده بود با همان لحن همیشگی اش پرسید: یعنی شما به کشورتون افتخار می کنید؟ دوسش دارین که پرچمش رو آوردین؟ این پرچم ها فقط در حوزه یک مرز تعریف می شوند و این مرزها موضوعات انتزاعی ساخت ذهن بشر هستند، در واقع هیچ مرزی وجود نداره و آدم باید فارغ از این تفکرات زندگی کنه.آندرئاس رو به رابین کرد و گفت:(( شاید من خیلی نقد به عملکرد حاکمان کشور داشته باشم. هیچ حکومتی نیست که مطلقا خوب باشه و حتی افلاطون هم نتونست در زمان خودش آرمان شهر و حکومت ایده آلی رو برقرار کنه. چه برسه به الان و این اوضاع بسیار پیچیده ی دنیا اون هم با این سیاستمداران احمق بلژیکی که خیلی هاشون هیچی نمی فهمن. نمیشه انتظار بیشتری داشت. ولی من پرچم کشورم رو به افتخار اون ها نیاوردم.من کشورم رو دوست دارم. بهش افتخار می کنم و خودم رو مدیون مرزهاش میدونم.امیدوارم حق مطلب رو خوب ادا کرده باشم.و دو تا کتابی هم که ذکر شده بسیار کتاب های خوبی هستن و خوندنشون رو پیشنهاد  می کنم! در آخر مرسی که این مطلب رو خوندید. تا معرفی بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 10:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rwuvjdh29p7g</link>
                <description>با کمر درد شدیدی از جایش بلند شد و لنگان لنگان به سمت آشپزخانه رفت. در میان راه نگاهش به قاب عکس خانوادگی بزرگ روی دیوار افتاد.قلبش مچاله شد و حس کرد چقدر دلش برای بچه ها تنگ شده. چند سال پیش بود که با همسرش تصمیم گرفتند بچه ها را برای زندگی و آینده بهتر به اروپا بفرستند. حالا بعد از گذشت 6 سال هنوز هم مثل روز اول دلتنگشان می شد.تصور اینکه روزی در کنار همسرش بدون حضور فرزندان بمیرد قلبش را به درد می آورد.تصمیم گرفت تا زمانی که مرد به خانه بازگردد مشغول تمیز کاری شود تا افکار مسموم را از خودش دور کند.به سمت انباری کوچک حیاط خانه شان رفت و لامپ را روشن کرد. همه جا سرد و نمناک بود. در میان وسایل قدیمی و خاک گرفته ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. خودش را درون آینه ترک خورده ای دید! زنی لاغر و نحیف با موهای بلندی که مخلوطی از رنگ سیاه و سفید بود.لبخند غمگینی زد و روی زمین سرد نشست تا وسایل را جا به جا کند. کارتن اول را باز کرد. وسایل سیسمونی بچه ها بود. دلش نیامد آن ها را دور بریزد. کارتن دوم، کارتن سوم، و... . تقریبا نیمی از وسایل را مرتب کرده بود. لبخند رضایت بخشی زد که یکهو چشمش به کارتن کوچکی با علامت قرمز افتاد! لبخندش محو شد و مات و مبهوت به کارتن نگاه کرد. با قدم های سست به سمتش رفت و آن را باز کرد.با دیدن جعبه چوبی نفسش بند آمد و انگار دنیا برای چند لحظه از حرکت ایستاد. بالاخره به خودش آمد و با دست های لرزان جعبه را باز کرد. به زور بغضش را قورت داد و خیره شد به محتویات درون جعبه.. پوست شکلات ، چند نامه، جاسوئیچی خرگوش، دو کتاب، گوی برفی، کیف پول صورتی چرک، بلیط سینما و یک قاب عکس تمام محتویات داخل جعبه بودند که توانستند هزاران خاطره را زنده کنند.نگاهش روی قاب عکس خیره ماند. این آخرین عکس دو نفره شان بود. هر دو خوشحال بودند زیرا قرار بود وقتی پسر از سفر بازگشت با هم ازدواج کنند اما سرنوشت جور دیگری رقم خورد. یکی از نامه ها را برداشت و شروع به خواندن کرد. هر کلمه مانند خاری در قلب و جانش فرو رفت و زخم کهنه اش سر باز کرد. دستش را روی قلبش گذاشت و اشک ها پشت سر هم جاری شدند. عشق اولش سرشار از جوانی و شور و اشتیاق بود. از آن عشق های بچگانه که همه چیزش معصومانه بود. از آن عشق ها که همه ما در جوانی تجربه اش کردیم. همان دوست داشتن خام و بی پروای یک نفر که اگر تمام دنیا با ما مخالف بودند جلویشان می ایستادیم و از عشقمان محافظت می کردیم. برای او هم همینطور بود. بی بی و مادرش مخالف ازدواجشان بودند. می گفتند بچه اید، خامید، بزرگ که شوید سرتان به سنگ می خورد. ولی مگر آدم عاشق حرف حساب  سرش می شود؟ او فقط از دنیا این پسر را میخواست و البته موفق شده بود بی بی و مادرش را راضی کند اما انگار دنیا به این ازدواج راضی نبود و آن جاده ی بی همه چیز تمام رویاهایش را نابود کرد.صدای در را شنید. با پشت دست سریع اشک هایش را پاک کرد و جعبه را همان جا گذاشت. نگاهش به تصویر بی رمق و خسته اش درون آینه افتاد. خاک روی لباسش را تکاند و وارد حیاط شد.مرد با دسته گل مریم وسط حیاط ایستاده بود. به چهره آرام و مردانه اش نگاه کرد و خودش را در آغوشش جای داد. همسرش پیشانی اش را آرام بوسید و گفت:(( بچه ها زنگ زدند بهت جواب ندادی. خواستن بگن هفته دیگه میان پیشمون.)) خوشحالی به تک تک سلول هایش تزریق شد و در آغوش همسرش وارد خانه شدند.</description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 11:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D8%B3%D9%88%DA%AF-zitvx7ikitmq</link>
                <description>امروز جلسه دومم با روانشناس بود! وقتی دید این فکرای لعنتی داره دیوونم میکنه بهم گفت بیارمشون رو کاغذ!  از این یکیه خوشم میاد آرومه و خوب به حرفام گوش میده ! اتاقشم بوی قهوه میده. میدونی که من دیوونه بوی قهوم !چند وقت شد نیستی؟ اوایل هی خط میزدم روزایی که بی تو میگذشت ولی الان انقدر زیاد شدن که حسابشون از دستم در رفته .راستی کتابت هنوز رو صفحه 126 مونده! میخوام جای تو بخونمش ولی دلم نمیاد! آخه یادمه انقدر این کتابو دوس داشتی که کم میخوندیش تا تموم نشه! همیشه این عادتتو مسخره میکردم خودتم میخندیدی! لباسا و چیزایی که میخریدی و دوسشون داشتی تا یه مدت نمی پوشیدیشون ! کتابای مورد علاقتو هم، کم میخوندی میگفتی نمیخوام زود تموم شه.راستی یادته بابای شراره برای بار دوم به نیما جواب رد داده بود و اومده بودن پیش ما و حالشون خیلی بد بود. تو مثل همیشه پر از نور و امید بودی و با خنده گفتی مطمئنی امسال همه چی درست میشه و اگه اوکی شد باید با موتور زردشون برن ماه عسل. نیما خندید و پاشد رفت کناره شراره ی بغ کرده نشست. دستشو گرفت و گفت موتور که سهله اصن با گاری میریم! همه زدیم زیر خنده. حالا 2 هفته پیش جشن ازدواجشون بود و با همون موتور زرده رفتن ماه عسل.اگه ازم بپرسن بدترین شکنجه چیه! میگم زمانایی که یادت میره عزیزتو دیگه نداریش. یهو  تو معمولی ترین زمان میفهمی که نیست! قلبت وایمیسته. انگار تازه از دستش دادی . تنت خیس از عرق میشه و دهنت مزه زهرمار میگیره. زخمش دوباره سر باز میکنه و غم همه وجودتو میگیره...مثل همین دیشبمامان گفت شام برم اونجا ولی نرفتم. یهو دیدم زنگ زده و گفت غذا برام فرستاده. غر زدم که چرا غذا فرستادی میدونم اگه بودی یه چشم غره حسابی میرفتی و میگفتی با مادرت درست صحبت کن! عاشق دستپختش بودی. غذارو گرفتم دیدم قرمه سبزیه همونی که عاشقشی. غذارو گرم کردم و میزو چیدم که یهو انگار از صخره پرتم کردن پایین! یادم اومد تو نیستی. دنیا دور سرم چرخید. دهنم تلخ شد و بند بند وجودم لرزید . بازم برای بار هزارم از دستت دادم...لعنت به این روانشناس! یکی نیس بگه مرتیکه من اصن فکرای تو سرم تمومی نداره بعد تو میگی بنویسشون! اگه به من باشه که میخوام تا صبح از تو بنویسم.. همش دنبال یه نشونه ازت میگردم. بویی، صدایی، لحنی ولی انگار از تو فقط همین یکی بود که هیچیش تو هیچکی پیدا نمیشه! یادمه یه بار طبق عادت همیشگیت داشتی چند پاراگراف مود علاقت از کتابتو برام میخوندی. با ژست همیشگیت شروع کردی به خوندن: ((دلتنگی مثل اینه که کسی جوری گلوت رو فشار بده که نه بمیری و نه بتونی درست نفس بکشی )) من الان خیلی دلتنگتم. دقیقا همین جوری...قطره اشکی پایین می ریزه و در عرض چند دقیقه همه نوشته های رو کاغذ خیس میشن....</description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 16:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال شاهزاده با اسب سفید نباش</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ouraos2fyg3i</link>
                <description>میرم جلوی آینه و چشمکی به خودم میزنم! با خنده به مریم میگم : ببین حالا اگه دیت داشتم عمرا مثل امروز آرایش و موهام خوب نمیشد!مثل همیشه چشماش میخنده و آروم میگه: دختر معلوم نیست اینجا من عروسم یا تو؟پشت چشمی نازک می کنم و میگم: میخواستی یکم بیشتر آرایش کنی ! مثلا خواستگاریته ها! بیا بشین یکم سرخاب سفیدابت کنم عروس خانم.ملیح و آروم میخنده و میگه : نه بابا همین جوری خوبه .با ریمل به جون مژه هام میفتم و زیر لب شروع میکنم به غر زدن که گوشیم زنگ میخوره. بی توجه بهش کارمو ادامه میدم که مریم میگه: هانی یکی به اسم سینا داره بهت زنگ میزنه! بی خیال بهش میگم ولش کن مهم نیست!مکث میکنه و میگه: چرا جواب نمیدی خب؟_ پسره خوبیه ها ولی وضع مالیش معمولیه ! واسه همین....تا خواستم بقیه حرفمو بگم قیافش درهم میشه و با اخم میپره وسط حرفم: هانی تو مگه بچه ای ؟ 30 سالته این حرفا چیه؟بالاخره بیخیال مژه های در حال پروازم میشم و رومو برمیگردونم : مریم من که مثل تو نیستم با همه چی بسازم! درسته خیلی پسره خوبیه، متینه ولی خب پولم قطعا مهمه.دیگه از اون مریم ملیح و مهربون خبری نیست و با حالت جدی صحبت میکنه: مشکل ما نسل جدید همینه! دنبال شاهزاده با اسب سفید می گردیم. دنبال یک آدم کامل و پر از مشخصه های مثبت می گردیم ولی تو به من بگو اصلا آدم کامل وجود داره؟ تو خودت کاملی؟_ نه نیستم ولی بالاخره از نظر مالی هم باید طرف اوکی باشه دیگه. الان تو از انتخابت مطمئنی ؟ علی یه کارمند معمولیه با حقوق کارمندی! مطمئنی از پس زندگی بر میاد؟بدون مکث جواب میده_ تو علیو با معیار کارمند بودن یا نبودنش میسنجی من با پشتکار و پر تلاش بودنش! این فرقه منو توعه ! قبل از اینکه ببینی طرف پولداره یا نه اول ببین پر تلاش هست یا نه! ببین این پولارو خودش به دست آورده یا نه؟ از چه راهی به دست آورده؟ اصلا آدم درستیه؟میخندمو میگم مگه مهمه از چه راهی این پولو به دست بیاره؟ مهم اینه من کمبودی احساس نمی کنم.سرشو با تاسف تکون میده و میگه: چی بگم بهت! مفهوم زندگی این نیست هانی! ازدواج یک شراکت 2 نفرست تو همه چی! وقتی به جای یک نفر، دو نفرتون با هم تلاش کنید خیلی زود پیشرفت می کنید! من نمیگم پول مهم نیست اتفاقا مهمه ولی قبلش ببین با این آدم هم مسیر هستی یا نه؟ مسیرتون، رویا هاتون ، فکراتون در یک راستاست یا نه؟ زندگی فقط لاکچری بازی نیست هانی! مفهوم زندگی یعنی حال خوب تو در کنار یکی حتی در سکوت! هیجان تا یک جایی باهات میاد ولی در میانسالی جاشو به سکون میده و ببین وقتی سپیدی و خط های زندگی روی صورتت نشست آیا میتونی از نوشیدن یک چای در سکوت و سکون کنار آدمی که انتخابته لذت ببری یا نه؟نگاهش می کنم و چیزی نمیگم. میفهمه که شکست خوردم. دستمو میگیره و دوباره همون مریم مهربون میشه: هانی! تو میتونی تا آخر عمرت دنبال شاهزاده با اسب سفید باشی و با امید اینکه یه روزی همچین آدمی میاد تنها بمونی! یا میتونی یه فرصت به آدمای درست زندگیت بدی و بزاری نشون بدن که میتونن تو مسیر زندگی با تو باشن یا نه؟تسلیم میشم و میگم: از بین همه پسرایی که دیدم، سینا خیلی خوبه بهم احترام میزاره و فک می کنم آدم درستیه!لبخند میزنه و میگه ایشالله که خیره!</description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 10:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش معمولی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiivaaa/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-qnqqk6zmm7zi</link>
                <description>ما معمولیا ممکنه در روز بیشتر از 8 ساعت کار کنیم و با هر خریدی، مدام باقی مونده حسابمون رو چک کنیم. گاهی بی پولی انقدر بهمون فشار میاره که کل روزو ممکنه مثل یه حیوون درنده باشیم و بی دلیل به زمین و زمان فحش و لعنت بفرستیم. شاید کلا در سال 2 تا مسافرت بریم و در کل 2 3 تا دوست صمیمی داشته باشیم.گاهی انقدر خسته میشیم که تو تاکسی و اتوبوس خوابمون میبره و اتفاقا خیلی هم میچسبه... ما معمولیا گاهی از زندگی تکراریمون می نالیم ولی هر دقیقه داریم تلاش می کنیم برای بهتر شدن. یه روزایی انقدر بی پول میشیم که زنگ میزنیم از خونواده یا دوستامون قرض میگیریم!اینکه  گاهی از یه سری خواسته ها و تفریحامون میزنیم چون نه وقتشو داریم و نه قدرت مالیشو بین ما آدمای معمولی طبیعیه! همه ی ما شبا با هزار جور فکر و خیال میریم تو رختخواب و برای زندگی بهتر داشتن هزار جور برنامه میچینیم!حقیقتا این زندگیه واقیعه نه چیزایی که تو شبکه های مجازی می بینیم! ما داریم تو جامعه ای زندگی می کنیم که توجه خاصی به آدمای ترین میشه و ما معمولیا که اتفاقا 80 درصد جامعه رو هم تشکیل میدیم میریم اون گوشه موشه ها و دیده نمیشیم!! چرا میگم آدمای ترین! چون فقط بهترین ها و بدترین ها دنبال میشن. به عنوان مثال شما وقتی اینستاگرام رو باز می کنید یا آدمی رو می بینید که اندام بی نقص و چهره زیبا داره و کلی لایک و کامنت می گیره یا آدمی رو می بینید که خودشو شبیه آدم فضاییا کرده و با موجی از لایک و کامنت منفی رو به رو شده که البته دیده شده!ولی واقعیت زندگی ما، لحظه های خیلی معمولیه.به قول آقای شکوری (که بنده ارادت خاصی به ایشون دارم) شادی عدم غم نیست بلکه شادی زیستن با غمه. چندین ساله که معنای زندگی عوض شده. ما همش انتظار داریم که شاد باشیم و شاد زندگی کنیم در صورتیکه مغز ما برای بقا خلق شده و بقا با شادی در تعارضه. به همین دلیل در شادترین لحظه ها هم، در ما رگه هایی از غم وجود داره .در نهایت میخوام بگم اگه داری برای ارتقای شغلیت تلاش میکنی، اگه داری مراحل مهاجرت رو طی می کنی، اگه همه تلاشتو میکنی که بچه هات روز رو راحت بگذرونن، اگه داری برای آینده بهتر تلاش میکنی! اگه مستقل شدی و از صفر شروع کردی، تو یه معمولیه قابل ستایشی دوست من .</description>
                <category>shiva</category>
                <author>shiva</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 10:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>