<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرین عابدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shiiriin_abd</link>
        <description>شاید انسان، شاید عاشق، شاید دیوانه! در پی نوشتنِ بیشتر و کسب تجربه‌های این گنبد دوار!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:00:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/354983/avatar/DfHlJt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرین عابدی</title>
            <link>https://virgool.io/@shiiriin_abd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ سیزده یا سیزدهمین دروغ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiriin_abd/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-ly5hrxvp8iub</link>
                <description>دروغ سیزده هم مثل نصف جشن‌ها و مناسبت‌های کشورهای دیگه، صرفا بخاطر تقویم میلادی وارد این روز فرخنده شده و حتی اکثرا فکر می‌کنند از سنت‌های اصیل ایرانیه! اول تاکید کنم که برخلاف تصور مردم که به نحسی 13 اعتقاد دارن، امروز روز قشنگ و جالبیه؛ چون هرچی به تاریخچه این روز برگردیم، میبینیم که تک تک نمادهای امروز به اسطوره‌‌ها و ادیان برمیگرده. اما متاسفانه از بچگی به ما گفته شده که سیزده فروردین رو بیرون از خونه بگذرونیم تا نحسی این روز از ما دور بمونه! جالب اینجاست که دوسال هست به لطف کرونا همگی داخل خونه به سر میبریم. احتمالا صاحب نظران بیان بگن بخاطر همین 13ام هست که همه دارن میمیرن وگرنه ما که بیرون بودیم و سالمیم!نقاشی از آقای مجید خسروانجمریشه این دروغداستان از این قراره که یکم آوریل چندین سال پیش یک پادشاه فرانسوی به اسم شارل نهم میاد یه جابجایی جزئی تو جشنای سال نو ایجاد میکنه. کسایی که تاریخ جدید عید رو نمی‌پذیرن، همون اول آوریل جشن میگیرن و به هم تبریک میگن ومورد تمسخر بقیه قرار میگیرن و به عنوان احمقای آوریل شناخته میشن! از اون موقع به بعد هرسال یک سری دروغ سر این تاریخ وارد رسانه و خبر میشه. یک دسته از کشورا بیشتر از ظهر این دروغ رو کش نمیدن و بعد از ظهر همون روز هرکس که دروغ بگه احمق شناخته میشه! (کلا حس میکنم قصدشون یافتن احمقاس)ما که خارجی نبودیم!از قدیم الایام تا به امروز اخبار و رسانه نقش موثری در زندگی همه ما داشته. که میتونیم ببینیم این روزها  به‌وسیله فضای مجازی و برنامه‌های اجتماعی بیشتر از تلویزیون و روزنامه به ما اطلاعات اضافه میشه. 60سال پیش هم چندتا روزنامه‌نویس ایرانی این سنت رو وارد روزنامه‌ها و اخبار ایران میکنند و از اون موقع، چون روز اول آوریل با 13فروردین یک روز فاصله داشته؛ باعث شد که حماسه دروغ سیزده پدید بیاد و کم کم جزوی از سنت عید بشه.با این کاغذا گولمون زدن:)تمام سعی‌ام رو کردم تا چیزی که از گوگل خوندم رو بیان کنم:)چرا سیزدهمین دروغ؟بوسه یهوداسیزدهمین دروغ برای من حکم همون سیزدهمین نفری بود که مسیح رو به کشتن داد و خب همه بخاطر اون شخص، این عدد رو نحس دونستن و وارد تمام فرهنگ‌های غیرمسیحی هم شد. بنظر من این که به مرور یک سری از جشن‌های مذاهب و فرهنگ‌های دیگه وارد کشورمون شده، یجورایی بد نیست؛ ولی وارد کردن دروغ به فرهنگی که از قدیم به اصالت و راستگویی تاکید داشته واقعا خطرناکه. اینکه ما عادت کردیم هرچیزی رو بپذیریم و دستمایه خنده و تمسخر قرار بدیم و رفته رفته این موضوع رو جزوی از فرهنگمون بدونیم واقعا ترسناکه. و ما هیچ فرقی با یهودایی که مسیح رو فروخت نداریم و چه بسا کم کم همین دروغ‌ها شاید ما رو به کشتن بده:)خوشحال میشم نظرتون رو راجب این روز و دروغایی که شنیدید بدونم!</description>
                <category>شیرین عابدی</category>
                <author>شیرین عابدی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 22:34:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحانش کن:)</title>
                <link>https://virgool.io/Trying/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%86-lcrvgrwavsh1</link>
                <description>از همون قدیم ندیما هروقت یه کتاب دستم میوفتاد، چشمامو می‌بستم و نیت کرده و نکرده از وسط کتاب یه صفحه باز میکردم ببینم چقدر به حال اون روزم نزدیکه یا قراره چی بشه!آخرین امتحانی که کرده بودم برمیگرده به شهریور، وسط یه کتاب فروشی بزرگ قصد کردم با کتاب مثل خون در رگ‌های من از شاملوی عزیز امتحان کنم! اونموقع هم عجیب چسبید!تا اینکه دیدم تو ویرگول همه دارن امتحانش می‌کنن و خب دوباره دست تقدیر منو کشون کشون اورد که با کتاب ساده از سیدتقی سیدی امتحانش کنم. چشمامو بستم و به کتاب گفتم: با من بگو حکایت حالم را...اما دل کم طاقتم را دوست دارم:)به نظرم جدا از اینکه این شعر بخواد حال و هوای من رو تو این روز‌ها نشون بده، بیشتر میخواد منو راهنمایی کنه. این مدت بخاطر سردرگمی‌های زیادی که دارم، بیشتر خودم رو سرزنش میکنم. حتی این شعر هم میخواد به من بگه که بیشتر خودم رو و این حس و حالم رو دوست داشته باشم:)</description>
                <category>شیرین عابدی</category>
                <author>شیرین عابدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 13:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوی خرابات (کوچه خاطره)</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiriin_abd/%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-tva99ahrjw6m</link>
                <description>تا حالا حافظیه رفتید؟تو یه روز بارونی حافظ عجیب میچسبه!وقتی وارد میشید یه بوی خیلی خفن میزنه به مشامتون که خب شمارو از همون بدو ورود تو خلسه میبره و بین اینهمه ادم خودتون و جناب حافظ عزیز رو تنها می‌یابید. اونوقت سفره دل رو پهن میکنید و هی حرف و نیت و فال که یکیش مطابق میل شما باشه.اصلا این مسئله مورد نظر ما نیست. یه‌چیز دیگه میخواستم بگم. از حافظیه بیاید بیرون، یه صد متر راه برید به سمت چهارراه حافظ، همینجور که دارید فال فروشای حافظیه رو قانع می‌کنید که بابا من خودم الان در محضر حافظ بودم فال نمیخوام، سمت راست رو نگاه کنید، اهان رسیدید به یه کوچه. وایسید وایسید همینجاست. از همون سر کوچه که نگاه کنید دلبری این کوچه عجیب ادم رو میگیره.کوی خرابات!یعنی از اون کوچه هاست که باید دست یار رو بگیری و با خودت کشون کشون بیاریش اینجا و یه قدم جانانه توش بزنید و کلی از هوای عاشقی کنار حافظیه بو بکشید. اگه کسی هم نبود دست معشوق و بگیرید و یه چرخ خیلی خوشکل بزنید چون اون کوچه همیشه پر از عشق بوده.این نیمکتا عاشقای زیادی رو اینجا دیده. حتی ادمایی که دیگه الان عشق رو گم کردن.ای بابا باز از بحث منحرف شدم. لازمه بگم به جز عاشقای سینه سوخته، این مکان بدون سند و وثیقه ملک دانشجوهای بخت برگشته‌ی همون حوالی هم هست. البته اونها اصولا این مکان رو مامن امنی میدونن و ترجیح میدن کسی پاشو اونجا نذاره.انشاءالله که من مورد عفو همه دانشجویان آن نواحی قرار گیرم.خلاصه دانشجو که باشی، میدونی که بین کلاسا و قبل و بعدشون اول باید بری یه کرک از روبرو حافظیه بگیری، بعد اروم اروم تا کوچه قدم بزنی، به محض رسیدن به سرکوچه، با دوستان مسخره بازی رو شروع کنی تا برسی به پاتوق همیشگیتون. همون‌جا به ساعت‌های بد کلاسا لعنت بفرستی وکلی نقشه‌های شوم تعطیلی و عقب انداختن امتحانا رو بکشی، دورهم استاداتون رو تجزیه و تحلیل کنی و کنار حرف زدنا هی آه مث دود از نهادتون بلند بشه و ...تاکید میکنم که این پاتوقا فرق میکنه! دیگه جزئیات رو بیشتر افشا نمیکنم که دوستان قدیم شاکی نشن! اما اگه وارد این کوچه شدید، لذت نشستن تو دالون‌های آرامگاه‌های خانوادگی رو از خودتون نگیرید.</description>
                <category>شیرین عابدی</category>
                <author>شیرین عابدی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 12:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiriin_abd/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sfpiau5boje3</link>
                <description>چند هفته پیش که اومدم اولین پستمو اینجا بزارم بعد از نوشتنش پشیمون شدم و بیخیال گویان به ادامه کارهای دیگه‌ام رسیدم. تا اینکه با یه سوال مواجه شدم که اینجا چیکار می‌کنم؟ تصمیم گرفتم که خب اون نوشته رو با یه تصحیح و تحریف و تجلیل و ... بازنویسی کنم.دیدید آدما با دو بُعد خودشون که آشنا میشن تو خیلی از زمینه‌ها به تعادل نمیرسن و همیشه یه‌جای کارشون می‌لنگه؟ من تو نوشتن دوتا مشکل عجیب دارم. یا انقدر مینویسم که بقول موسوی شصت درد بگیرم یا انقدر نمینویسم که به پوچی نوشتن برسم.همیشه حرفای نگفته تو دل کاغذا مچاله می‌شن...آقا بزارید از اول اول بگم براتون من کی‌ام اصلا!خب به نام خدا شیرین عابدی هستمدانش آموز عه نه ببخشید فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی از یه دانشگاه خفن (اسمش خفن بود)_ خانم اجازه ...+ شیریییین انقدر حرف نزن برو سر اصل مطلب!خب پس بزارید برم از اول اولینا حرف بزنم تا بفهمید اینجا چیکار میکنم! من از بچگی یه دفترچه و یه خودکار همیشه کنارم بود که هر جرقه جالبی که به ذهنم میرسید رو مینوشتم و خب یجورایی حس میکردم باید برای خودم که شده بنویسم. به مرور زمان این دفتر و خودکار به دفتریادداشت گوشیم (فارسی را پاس داشتم) تغییر مکان داد و بعدشم به دنیای مجازی و اینستاگرام و ...صاقانه بگم از همون کوچولوییام آرزوم بود که نویسنده بزرگی بشم و یه کتاب داشته باشم. و خب تلاش‌های نافرجام زیادی هم داشتم؛ علی‌الخصوص بخاطر علاقه زیادم به خوندن و نوشتن، رفتم ادبیات ولی دست بر قضا انگار نوشتن نه برای ماست و این چشمه درونم تبدیل به آبیاری قطره‌ای شد.از روز اولی که اومدم تو ویرگول اسمم رو نوشتم تا همین هفته پیش که اولین پستم رو انتشار دادم، https://vrgl.ir/TtGd4 دیگه داشتم از درهای ناامیدی نوشتن رد میشدم که یهو نگاهم به پست اقای دست انداز اتصالی کرد و تصمیم گرفتم با موضوعات مختلفی که وجود داره بنویسم و خب بگم گاهی وقتا فک کنم نباید خیلی سخت بگیرم و از خودم توقع سیمین دانشورطور داشته باشم!چند روز دیگه عکس منو اینجوری دیدید تعجب نکنید!حالا جالب اینجاست انقدر اعتماد به نفس نوشتنم بالاست که عمرا جلو چارتا غریبه انقدر خودمو تخریب کنم اما خب شما که غریبه نیستید. اومدیم دور هم چارتا کلمه بنویسیم و بخونیم و چیزای جدید یاد بگیریم.حالا از اووونور قضیه بیاید بهتون بگم چطوری میشه که یک دفعه دست از نوشتن برمیدارم:به محض اینکه دست به کیبورد میشم که یه‌چیز جذاب آموزنده بنویسم؛ انگار یه سیل تو مغزم اتفاق میافته، هرچی بود و نبود و میشوره و می‌بره. تهشم منو به این نتیجه می‌رسونه که خب که چی؟ بنویسم الان چه اتفاقی می‌افته؟از زمین بنویسم محیط زیستش حفظ میشه؟ از هوا بنویسم آلودگیش کم میشه؟ از فکرام و حسام و تجربیاتم بنویسم نمیگید خب اینو که ماهم میدونیم و هزارتا چی و چی و چی...این روزا هر دفعه میبینم یکی یه تریبون دستش گرفته و داره سعی میکنه یچیزی بهمون بگه هی به خودم میگم ایول نوبت توئه شروع کن! اما به محض اینکه میخوام بسم‌الله رو بگم و استارت رو بزنم یهو برمیخورم به نقطه اول ماجرا که بهم میگه خب که چی؟این عکس مربوط به 4سال پیش می‌باشد و دستخط بنده خیلی هم زیباست!بنظر من کلمات حرمت دارند، هرکلمه‌ای که می‌نویسیم داریم یه تعداد از حروف رو مجبور میکنیم تا با ذهن ما و خواننده هم‌خوانی داشته باشن. درسته فقط 32حرفه اما حتی بخوایم با ریاضی هم حساب کنیم تعداد کلماتی که ازشون درمیاد بیشتر از تعداد سلولای مغزمونه البته شایدم کمتر... اما خیلیِ آقا جان خیلی!حالا بیاید تصور کنیم که نخوایم بنویسیم؛ همیشه مجبوریم صدای تو مغزمون رو فقط هی خودمون بشنویم. فک کنید هی هم بیاد بگه این فلسفه‌ی فلان طبق این مبحث بوده یا اون منطق رو بزار کنار و یکم احساسی باش؛ بعدشم بیاد بگه داداش با این احساس نمیتونی پیش بری، یا اصن چرا زمین گرده، چرا در گنجه بازه چرا دمِ... و هزارتااااا حرف بامعنی و بی‌معنی. هضم و تحمل همه این کلمات تو مغزمون خدایی ترسناک نیست؟ لازم دونستم بهتون بگم که الان شما 708 کلمه از تجمعات حروف مغز منو خوندید بدون اینکه ذره‌ای تلاش کنم چیز جدیدی یادتون بدم که تهش بفهمید نوشتن یا ننوشتن؟مسئله این است!</description>
                <category>شیرین عابدی</category>
                <author>شیرین عابدی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 13:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11نکته برای اینکه بدونیم فروشنده باشیم یا نباشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@shiiriin_abd/11%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-uibfynh4x7cn</link>
                <description>تاحالا شده تو زندگیتون فروشنده باشید؟یا حتی دوس داشته باشید تجربه کنید؟رنگا همیشه جواب میده!اگه فک میکنید میتونید تو یه مغازه بشینید،پا رو پا بندازید و وقتای نیاز یه تکونی به خودتون بدید‌ که تو این اوضاع اقتصادی، مشتری نپره؛ لازمه یه هشدار جدی بهتون بدم!این کار دقیقاااا برعکس تصورات شماست!من اینجا میخوام چندتا از جذابترین نکات این شغل پرهیاهو رو بهتون بگم:) شاید که چراغ راهتون باشه.۱.تو‌ صاحب اون مغازه نیستی که فکر کنی خونه خاله‌اس و ساعت رفت و آمدت با خودت باشه! تو این شغل جمعه یا تعطیلی رسمی و غیر رسمی معنایی نداره (مگر اینکه خونه خاله باشه واقعا). ‌حتی دوشیفت باید سرکار باشی تا یذره بیشتر نون بازوتو بخوری!‌2.خداروشکر مغازه‌دارها هم چیزی به اسم بیمه و حقوق اداره کار و چی و چی و چی هیچوقت به گوششون نخورده و همینجوری میخوان از شما هم یچی کاسب شن، و ایشالا که تا چند ماه اول هیچ بلایی سرتون نیاد که دست‌بوس دکتر و بیمارستان بشید وگرنه رسما به فنا رفتید!این فقط قسمتی از یه آسیب جدی میتونه باشه :)3. کل زمان کاری و قبل و بعدشو با عذاب وجدان سر میکنی،چون میدونی چقدر داره از جیب مردم برداشت میشه و کاری از دستت برنمیاد! بدتر اینکه چون فقط یه فروشنده هستی نمیدونی چقدر دقیقا میتونی تخفیف بدی! حالا خدانکنه این وسط یه آشنا وارد بشه؛ علنا فاتحه‌ات خوندس چون توقعات دوبرابر میشه!‌4.صبح تا شب باید یه جارو و طی و دستمال دستت باشه که یوقت خاک نشینه رو چیزی و از پرستیژ کاریتون کم کنه! همیشه هم مساحت فروشگاه با بدترین روز کاریتون رابطه مستقیم داره!هر چقدر فروشگاه بزرگتر، مشکلات بیشتر!‌5.باید همیشه اینو یادت باشه که حق با مشتریه!حتی اگه پول رو جلوت پرت کنه و دستور بده بهت؛ البته یادتون نره نباید ساکت موند دربرابر این رفتار! مجبوری جلوی اون رخ عقابیشون یه قیافه جدی بگیری و جواب بدی که مبادا فک کنن غلام‌ حلقه به گوششونی! آخ اگه یذره هم لبخند بزنی که خب فک میکنن خبریه و همینجوری میخوان حرف دربیارن که فروشندهه فلان بود!!!سختیاشو که تا الان خوندید، بزارید از خوبی‌هاش‌ام بگم!1. میتونی هر روز هزارتا آدم جدید ببینی و تو ذهنت داستان بسازی. تازه با خیلیاشون دوست میشی و به اومدنای همیشگیشون عادت میکنی.2. وقتای بیکاریت رو میتونی با کتاب،موسیقی، پادکست و حتی یجاهایی با فیلم پر کنی و کلی چیزای جدید یاد بگیری.3. اگه صاحب کارت آدمه خوبی باشه، حواسش هست که ازت بیگاری نکشه و هرجا نیاز داشتی که نباشی هواتو داشته باشه. حتی تو خیلی از مسائل کمکت کنه.4. اگه همکار داشته باشی و با خصوصیت اخلاقیت متفاوت باشن میتونی خودت رو بسنجی و  دایره شناختت رو وسیع‌تر کنی. اگه شیطون و بامزه هم باشن که خب نصف زمان کاریت لبخند رو لبتونه و کلی میخندید.5.یاد میگیری چطوری به هرجور ادمی احترام بزاری و جواب بی احترامی رو چطوری بدی (گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون)6. خودت رو جزئی از فروشگاه نمیدونی بلکه برعکس، فروشگاه انعکاسی از توا! هرچی بهتر باشه احساس بهتری داری! اون لبخند رضایتِ پایان کارت از کار نیست، از خوب بودن خودته. پس برای بهتر شدن خودت تلاش میکنی همیشه.و . . .تمام این‌هارو گفتم فقط برای اینکه بگم: جدا از همه سختی‌هاش فروشندگی شغل هیجان انگیزی هست. هیچوقت آدمایی که این شغل رو انتخاب کردن رو دسته کم نگیرید اونا عاشق تجربه کردن و دیدن آدمای جدیدن. من کوتاه مدت این شغل رو تجربه کردم و بعدش احساس کردم خیلی بزرگ شدم، تجربه شما از این شغل چیه؟! دوسش داشتید؟</description>
                <category>شیرین عابدی</category>
                <author>شیرین عابدی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 00:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>