<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیلا نخجوانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shilanakhjavani1354</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 22:58:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5462/avatar/48KFDG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیلا نخجوانی</title>
            <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%B9-%D8%AB%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%B3-h1j3wsohhgeo</link>
                <description>گفتار اندر آفرینش ماهدر پی آنچه تا کنون از افزوده‌های یک شاعر ناشناس درباری بر سرآغاز شاهنامه خواندیم به جایی می رسیم که می بینیم او پس از بخش گفتار اندر آفرینش آفتاب، ناگهان با بی‌سلیقگی و شتابزدگی بسیار و بی‌آنکه بخواهد کوچکترین کوششی برای ساختن یک پیوند معنایی با بخش پیشین بسازد،به توصیف و ترسیم پدیده دیگری از کیهان روی می آورد. گویی این شاعر کوچک درگاه سلطان از کمترین تواناییهای یک چامه‌سرا هم بی‌بهره بوده چون اینگونه که از شیوه کار او برمی آید وی حتی نمی‌دانسته است در یک روند گفتاری دنباله‌دار نباید با گسستهای پی در پی معنایی، ذهن خواننده را آشفته کرد. برای آشکارتر شدن سخن بیایید نمونه‌هایی از روند گفتاری فردوسی را در گذر از یک زمینه و پرداختن به زمینه دیگر با هم بررسی کنیم  و با رویه ناشیانه این شاعر گمنام بسنجیم.فردوسی زمانی که از چهار آخشیج (عنصر) سازنده جهان سخن راند برای رفتن به بخش پدید آمدن کیهان اینگونه زمینه سازی می کند:چو این چهار گوهر به جای آمدندز بهر سپنجی سرای آمدندگهرها یک اندر دگر ساختهز هر گونه گردن برافراختهپدید آمد این گنبد تیزروشگفتی نماینده نو به نومی بینیم استاد توانای توس در اینجا با گذاشتن  واژه «چو» در آغاز بیت نخست، پیوند معنایی در این سه بیت می‌آفریند تا نگاه خواننده را برای بردن به بخش پدید آمدن کیهان آماده کند.نمونه دیگر، فردوسی پس از پایان بند پدید آمدن گیاهان و برای گفتن روند پدید آمدن جانوران چنین می‌گوید:وزان پس چو جنبنده آمد پدیدهمه رستنی زیر خویش آوردیدمی‌بینیم در اینجا هم عبارت «وزان پس چو» همان کارکرد دستوری را در  پیوندسازی معنایی  میان دو بخش دارد. از سویی فردوسی در مصرع دوم با یادآوری پیوند میان باشندگان (موجودات) گیاهی و جانوری همچنان می‌کوشد تا گذر اندیشه ما را از یک زمینه به زمینه دیگر آسانتر نماید. سپس در پایان  داستان جانوران و برای آغاز کردن بخش پدید آمدن مردمان می سراید:چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلیدباز در اینجا فردوسی همان روش را با آوردن عبارت «چو زین بگذری» پی گرفته است.می بینید در هیچیک از نمونه هایی که برشمردم در روند گذر از بخشهای گوناگون داستان پیدایش جهان گسست معنایی در ذهن خواننده پدید نمی آید. چنین رویه‌ای را می‌توانید در سراسر شاهنامه بیابید. این همان تفاوتهای ظریفی است که  سروده‌های یک چکامه‌سرای توانمند چون فردوسی را از واژه پردازیهای بازاری چنین شاعران گمنامی باز می‌شناساند.اکنون بیایید  پس از دریافتن نخستین نقدی که در آغاز بند «گفتار اندر آفرینش ماه» بر کار این شاعر ناشناس درباری وارد است کار خود را پی بگیریم و ببینیم وی در این بند چه گفته و چه درفشانیهایی کرده  است:چراغست مر تیره شب را بسیچبه بد تا توانی تو هرگز مپیچچو سی روز گردش بپیمایداشود تیره گیتی بدو روشناپدید آید آنگاه باریک و زردچو پشت کسی کو غم عشق خوردچو ببینده دیدارش از دور دیدهم اندر زمان او شود ناپدیددگر شب نمایش کند بیشترترا روشنایی دهد بیشتربه دو هفته گردد تمام و درستبدان بازگردد که بود از نخستبود هر شبانگاه باریکتربه خورشید تابنده نزدیکتربدینسان نهادش خداوند دادبود تا بود همین بدین یک نهاداو در بیت نخست می‌گوید چراغی برای شب تیره فراهم آمده است و  ناگهان رو به خواننده می کند و می گوید: تا می توانی به بدی گرایش پیدا نکن! من از شما می پرسم به راستی چه دریافتی می توان از این بیت داشت؟! بپندارید من به شما بگویم: گلی در باغچه خانه من شکفته است و تو هرگز دروغ نگو! شما در این هنگام  درباره درستی رای و روان و سلامت عقل من چه داوری خواهید داشت؟ پس از آن در بیت دوم می گوید که این چراغ آسمانی، گردشی سی روزه در آسمان دارد که در این دوره گیتی را روشن می سازد. اگر ما این بیت را هم تنها در جایگاه یک تعبیر توصیفی شاعرانه بپذیریم باز هم می‌دانیم سخن او برای همه شبهای ماه تقویمی درست نیست چون نور ماه در همه سی شب به آن اندازه نیست که بتوان گفت تیره گیتی به آن روشن شده است. در یک ماه قمری نزدیک به چهارده شب تاریک و نیمه تاریک داریم که هفت شب آن ظلمانی یا کاملا تاریک است و این چیزی نیست که دانستن آن نیاز به آگاهی از دانش نوین کیهانشناسی داشته باشد و مردمان از روزگاران کهن نیز چنین چیزهایی را بنا به تجربه زندگی خود می‌دانستند.  از این هم بگذریم. به بیت سوم و چهارم می‌رسیم که او  شاهکارش را برای ما رو می کند:پدید آید آنگاه باریک و زردچو پشت کسی کو غم عشق خوردچو بیننده دیدارش از دور دیدهم اندر زمان او شود ناپدیدشاعر به ما می گوید که این چراغ آسمانی(ماه) پس از گردش سی روزه، باریک (ماه نو) و زرد می شود و به پشت یا کمر عاشقی می ماند که از غم عشق خم شده است. من از شما می‌پرسم آیا کسی تا کنون ماه نو را به رنگ زرد دیده است؟! ماه نو باریکترین هلال ماه است که در اثر زاویه‌ای که مدار ماه بدور زمین با مدار زمین بدور خورشید می سازد در این شب، کمترین گستره (سطح) بازتابی خود را بر ما آشکار می کند. پس در چنین شبی و تا هفت شب پس از آن این گستره بازتابی به اندازه‌ای کم است که نمی تواند طیف رنگی زرد را از میان نور خورشید که بر وی می تابد بازتاب دهد و تازه از نیمه هفت شب دوم تا بدر کامل و به ویژه در شب بدر کامل ماه  و پس از آن تا نیمه هفت شب سوم است که ما می توانیم طیف نوری زردرنگی را از گستره (سطح) ماه ببینیم. همه اینها که گفتم دانستنیهای پایه‌ای است که مردمان از دیرباز بی‌نیاز به محاسبات پیشرفته یا تلسکوپ و تنها با کمک چشمانشان و از روی زمین دریافته بودند و اینکه شاعر سردرگم داستان ما چگونه می‌توانسته ماه نو را زرد رنگ ببیند خود پرسش دیگری است.سپس او در بیت چهارم می گوید: زمانی که کسی به این ماه نو زردرنگ، از دور (از روی زمین)  نگاه کند ناگهان ناپدید می شود! ما نمی دانیم در باور این شاعر هنگام نگاه کردن به ماه نو چه چیزی ناپدید می‌شود. اگر منظور او اشاره به کوتاهترین فاصله زمانی بین طلوع و غروب در شب ماه نو هم باشد باز عبارت «هم اندر زمان» که به معنی یکباره و ناگهان است در اینجا کاملا بی‌ربط می نماید چون می‌دانیم ماه شب نو چند ساعت در آسمان است و به محض پدیدار شدن (طلوع) و دیده شدن از روی زمین به ناگهان ناپدید نمی شود (غروب نمی کند).از بیت پنجم تا پایان این بند باید گفت سخنان این شاعر، پایه و مایه‌ای از دانش دارد. به ویژه در بیت هفتم که می‌گوید: هر شبی که هلال ماه باریکتر دیده می شود در واقع ماه به خورشید نزدیکتر است یکی از شگفتیها در کار اوست که با دستاوردهای کیهانشناختی همخوانی دارد. من به درستی نمی دانم این بخش از دانستنیهای کیهانی درباره پیوند میان قطر و جایگاه هلالهای ماه (اهله‌های ماه) و فاصله مداری ماه با خورشید چه زمان و با چه ابزارها و محاسباتی بر دانشمندان آشکار شده است ولی این را می‌دانم که آنچه او به ویژه در این بیت می‌گوید با دیگر ابیات و به ویژه با چهار بیت نخست این بند فاصله محتوایی بسیاری از هم دارند. با برداشتی که من از اندازه دانش و بینش چنین کسی پیدا کرده‌ام تنها می‌توانم چنین گمان کنم که او مردی بوده است از جنس باورهای مردم کوچه و بازار که به بارگاه سلطانی تشنه شهرت راه یافته بود و از باقی مانده میراث غارت شده دانش و فرهنگ در سرزمینهای فلات ایران، گاه گاهی خوشه‌چینیهایی می‌کرد و این بیت از دید من نمونه‌ای از همین رهیافتهای او در کتابخانه دربار سلطانی  است.در اینجا می‌خواهم در جایگاه یک شاگرد، سخن خود را با آوردن بخش دیگری از نوشتار ارزشمند استاد «عباس زریاب خویی« با نام »نگاهی در مقدمه شاهنامه فردوسی» که در پیوند با همین بخش گفتار اندر آفرینش ماه است به پایان برم. استاد زریاب خویی در این باره می فرمایند:آنچه شاعر در اینجا  در وصف ماه می‌گویدچراغست مر تیره شب را بسیچبه بد تا نوانی تو هرگز مپیچبیتی است از لحاظ معنی سست و گسسته زیرا میان مصراع اول و دوم آن رابطه‌ای منطقی وجود ندارد و شایسته شاعری توانا چون فردوسی نیست. و در بیت بعدی می‌گوید چو سی روز گردش بپیمایدادو روز و دو شب روی ننمایداکه باز از لحاظ معنی درست نیست زیرا ضمیر «ش» در «گردَش» در ابیات قبلی مرجعی ندارد و آن ابیات در وصف خورشید است و ماه به عقیده کیهانشناسان قدیم و جدید، گرد خورشید «نمی‌پیماید» بلکه گرد زمین می‌پیماید و در ابیات پیشین سخنی از زمین نیست. آنگاه می‌گوید: چون سی روز گرد آفتاب یا زمین پیمود دو روز و دو شب روی نشان نمی‌دهد که باز درست نیست زیرا این دو روز و دو شب که ماه در محاق است جزو سی روز گردش ماه است نه پس از آن سی روز.بنابراین تمام ابیات وصف آفتاب و ماه،  الحاقی است.پس از دانستن دیدگاه استاد زریاب خویی در این زمینه اکنون زمان آن است که خود را برای رفتن به میدان رزم با دروغ بزرگی که از این پس خواهد آمد آماده کنیم چون به باور من همه این زمینه چینیهای بی پایه و سستی که تا کنون درباره آنها با هم گفتگو کردیم تنها برای یک دستیابی به یک خواسته پی‌ریزی شده است: افزودن و نسبت دادن  مدیحه ‌نامه شاعران درباری  به شاهنامه فردوسی.خواستی که از آن روزگار تا امروز از سوی خودباختگان فرهنگی و جیره‌خواران دربار زر و زور و فریب دنبال شده است.  ولی چرا آنها هرگز نتوانسته‌اند این ردای ناساز را بر بلندای پرشکوه شاهنامه بنشانند؟راز این آزاد مرد خراسانی، این دهقان پارسی‌گوی سرافراز، این پهلوان گردآفرین دورانها چیست که قرنها پس از مرگش هرگز حتی یاد او در برابر بیگانگان، سر خم نمی کند.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2019 02:27:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%B9-%D8%AB%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%B2-wvywxitvcn3w</link>
                <description> گفتار اندر آفرینش آفتابدر بخش نخست این نوشتار دیدیم چگونه یک شاعر گمنام با افزودن ابیاتی ناساز از سروده‌های خود به شاهنامه برای خواسته‌ای که در سر داشت زمینه چینی کرد.در این بخش می‌خواهیم او را بهتر بشناسیم و بدانیم که این ریزه‌خوار کوچک خوان سلطان چه اندازه با شاهنامه و شیوه سخنوری فردوسی آشنایی و نزدیکی داشت. چه می‌دانیم شاید او هم مانند بسیار کسانی که از گذشته‌های دور تا امروز، کینه‌جویانه بر شاهنامه تاخته‌اند یکبار هم به درستی شاهنامه را نخوانده بود. اکنون بیایید با وی همراه شویم و ببینیم او چگونه کارش را پیش می‌برد.در پایان بخش پدید آمدن جهان و پس از اینکه فردوسی با روشی ساختارمند، پیدایش گام به گام گیتی و باشندگان (موجودات) آن را برای ما گفته و سخن را به پایان برده است می‌بینیم ناگهان، این شاعر گمنام درباری که هیچ دریافتی از روند ساختارمند گفتار فردوسی ندارد به میان سخنان آموزگار توس پریده و دو بند از درافشانیهای! خود را به شاهنامه افزوده است : «گفتار اندر آفرینش آفتاب» و «گفتار اندر آفرینش ماه»چرا ؟ چون او در پی زمینه‌چینی که در ابیات گذشته‌اش داشته است:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلا  ...اکنون می‌خواهد کار را به گونه‌ای به پایان رساند که بتواند به بخش پایه‌ای که بنا بوده بر شاهنامه افزوده شود بپردازد: «ثناگویی بر بیگانگان»پس او به یک بازه زمانی برای گسست روند ساختاری شاهنامه نیاز دارد تا بتواند نگاه خواننده را به مدیحه‌سراییهای خود بکشاند بنابراین با به میان آوردن این دو بند: گفتار اندر آفرینش آفتاب و گفتار اندر آفرینش ماه می کوشد راه را برای گام پسین (بعدی) خود بگشاید.اینکه او چنان از دانش بی‌بهره بود که نمی‌دانست پیدایش گیاهان و جانوران و مردمان بایست پس از پیدایش آسمان و خورشید و ستارگان و زمین و ماه بوده باشد تنها یکی از نشانه‌های بیخردی اوست.اکنون ببینیم دیدگاه شاهنامه‌پژوه آگاهی چون استاد «عباس زریاب خویی» در اینباره چیست. ایشان در نوشتاری با نام «نگاهی بر مقدمه شاهنامه فردوسی» می فرمایند:گفتار اندر آفرینش آفتاب و ماه در موضع منطقی و ترتیب طبیعی قرار ندارد و اگر از فردوسی باشد جای آن پس از گفتار در آفرینش عالم و پیش از گفتار اندر آفرینش مردم است زیرا مسلم است که آفرینش انسان پس از آفرینش آفتاب و ماه است چه به عقیده حکمای قدیم و چه برحسب دانش جدید و نمی‌توانیم در حق فردوسی این گمان خطا را داشته باشیم که او آفرینش انسان را پیش از خلق آفتاب و ماه می‌دانسته است و بنابراین این فصل باید الحاقی باشد. دلیل دیگر هم بر الحاقی بودن این قسمت داریم و آن اینکه فصل قبلی یعنی گفتار اندر آفرینش مردم منطقاً باید با این دو بیت پایان یابد:ترا از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اند نخستین فکرت پسین شمارتو مر خویشتن را به بازی مدار اما پس از این دو بیت این بیت آمده است: شنیدم ز دانا دگرگون از این چه دانیم راز جهان آفرینو پس از دو بیت خارج از موضوع، این ابیات: نگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست درد نه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدش  نه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همی  ازو دان فزونی و زو هم نهاربدو نیک نزدیک او آشکار  بیت «شنیدم ز دانا دگرگونه زین / چه دانیم راز جهان آفرین» بهترین گواه است که این بیت و ابیات بعدی را کس دیگری به گفتار فردوسی افزوده است.اکنون پس از دانستن دیدگاه استاد زریاب خویی در این زمینه، بیایید با هم گام به گام پیش برویم و همین بند «گفتار اندر آفرینش آفتاب» را بخوانیم تا اندازه دانش کیهانی این شاعر ناشناس  بر ما آشکار شود:ز یاقوت سرخ است چرخ کبودنه از آب و گرد و نه از باد و دودبه چندین فروغ و به چندین چراغبیاراسته چون به نوروز باغروان اندور گوهر دلفروزکزو روشنایی گرفته است روزز خاور برآید سوی باخترنباشد از این یک روش راست ترایا آنکه تو آفتاب منیچه بودت که بر من نتابی همیشاعر در بیت نخست به ما می گوید این چرخ کبود که همان کیهان باشد از یاقوت سرخ ساخته شده است. اینکه چیزی که کبود (آبی یا بنفش رنگ) است چگونه می شود از چیزی که سرخ رنگ است ساخته شده باشد نخستین پرسشی است که پیدا می شود. پس از آن می گوید در برابر این دستاورد بزرگ! او، دیدگاه دیگرانی که می گویند کیهان از آب و گرد و باد و دود ساخته شده بی پایه است! در اینجا یک نکته دیگر هم نهفته است. اینکه در آن روزگار دانشمندان و ستاره‌شناسانی بوده‌اند که بر پایه محاسبات خود به چنین دستاوردهای پیشرویی در زمینه دانش کیهانشناسی رسیده بودند که پایه ساختاری ستارگان و سیارات و هر آنچه کیهان را ساخته است از توده های گازی (باد و دود) و بخار آب و عناصر و ترکیبات سنگینتر (گرد) می‌باشد. اینکه آنها چگونه به چنین دستاوردهایی رسیده بودند پرسشی است که زمان بیشتری برای پرداختن و دانستن آن نیاز است ولی آنچه در این زمینه به گفتار ما پیوند دارد همین خودبرتربینی شاعری گمنام است که باورهای خرافی خود را از دستاوردهای دانشی ستاره شناسان هم بالاتر می نشاند.سپس او در بیت دوم می گوید کیهان برای این روشن و نورانی است که با چندین چراغ و آتش، مانند باغی آراسته شده است. پس او گمان می کند که کسی آسمان را چراغانی کرده است. اگر این تنها یک تعبیر شاعرانه بود شاید می شد آنرا زیبا و رویایی هم دید ولی در اینجا سخن از چیستی کیهان است و نه توصیف زیبایی آن پس جایی برای رویاپردازی نیست. شاید هم در مغز کوچک این شاعر، مرزی میان شناساندن (تبیین) و توصیف یک چیز نبوده است. به هر روی به بیت سوم و چهارم می رسیم که او می گوید یک گوهر دلفروز در کیهان روان است که روز از او روشنایی گرفته است. پس از دید او خورشید هم یک سنگ آسمانی درخشان است. سپس می گوید خورشید (آفتاب) از خاور به سوی باختر می رود و راه و روشی درست‌تر از این نیست. شاید در همه بخش گفتار اندر آفرینش آفتاب تنها همین یک بیت، پایه و مایه‌ای از دانش داشته باشد.سپس او ناگهان رو به معشوق یا سلطان یا ... می کند و به او می‌گوید:ایا آنکه تو آفتابی همیچه بودت که بر من نتابی همیاین بیت هر چند از دید آرایه های شعری از زیبایی بی‌بهره نیست ولی با شیوه گفتاری فردوسی همخوانی ندارد.شما در سراسر شاهنامه نمونه دیگری نمی یابید که فردوسی سروده‌ای هرچند توصیفی بکار بندد و ناگهان در آن میانه، یاد بی‌مهریهای یاری یا شاهی بیفتد و گلایه سر دهد. چون فردوسی غزلسرایی شوریده مانند حافظ یا واژه‌پرداز چربدست چون سعدی و یا عارف شیدایی چون مولانا نیست که در شور سماع بر فراز و فرود موسیقی و در گرمای حلقه یاران، چکامه‌سرایی کند.فردوسی حماسه‌سرایی یگانه و یکتاست. یگانه است چون  به باور بسیاری از فرهنگ‌پژوهان جهان، در سپهر حماسه‌های کهن سرزمینهای دیگر، شاهنامه او مانند خورشیدی برابر ستارگان می درخشد.و یکتاست چون کسی را یارای همراهی او نبود. هیچکس در این راه سترگ نمی‌توانست و نخواست همپای او بماند. کسانی آمدند درنگی داشتند ولی به جبر روزگار، او را در این رزم بزرگ فرهنگی، تنها و بی یاور، رها کردند. و او ماند با همه سختیها و رنجهای راهی که برگزیده بود. یگانه و یکتا بر پیمانی که با تاریخ داشت ماند تا ایران زنده و جاودان بماند.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 00:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%B9-%D8%AB%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%B1-s4igsyjltm4i</link>
                <description>زمینه چینی یک دروغما در خوانش بخش «پدید آمدن جهان»  به بند  «پدید آمدن مردمان»  رسیدیم که اینگونه آغاز می گردد:چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلیدو با این رج(بیت) پایان می یابد:به رنج اند آری تنت را رواستکه خود رنج بردن به دانش سزاستاکنون در اینجا به یک بیت کلیدی می رسیم که با ابیات پیش و پس از خود هماهنگی ساختاری و معنایی ندارد و از دید من سرآغاز دستبرد یک شاعر ناشناس در شاهنامه است:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر  نیاری به دام بلاچرا من  واژه «دستبرد» را با آگاهی از سنگینی بار داوی ( ادعایی ) که در پی آن است بکار بردم؟!زمانی ما که به دستاورد کنکاش استادان ادبیات در ویرایش نمونه‌های دیوان چامه‌سرایان می‌نگریم می‌بینیم رویکرد بنیادین کار ایشان این است که یا بدلیل شرایط تاریخی گوناگونی که بر یک اثر ادبی، از زمان پیدایش تا امروز گذشته، پاره‌ای ابیات از دست رفته است یا گروهی از نسخه‌نویسان بنا به ذوق و خواست خود و یا اندازه دریافتی که از آن اثر داشته اند پاره‌ای بندها را به آن افزوده‌اند و یا گروهی از واژه‌های آن  را دگرگون کرده‌اند.اکنون برای نمونه شما بپندارید کسی غزلی از حافظ را به شما  نشان بدهد در ستایش زاهدان ریایی و دین‌فروشان درباری و بگوید بنا به نسخه گردآوری شده شیخ منسوخ بن عبدالسطان، این غزل در رثای فلان وزیر یا حاکم شرع و یا فقیه متشرع گفته شده است. شما که حافظ را می شناسید و می دانید بنیاد اندیشه او بر رویارویی با زهد ریایی و کاسبکاری دینی است و همه غزلهای او از شور بی‌پروای عاشقانه  و سرمستی و سرخوشی رندانه  لبریز است چنین سروده‌ای که به حافظ نسبت داده شده است را چه می‌نامید؟ آیا از دید شما این  یک دستبرد فرهنگی و تاریخی نیست؟اکنون به شاهنامه بازگردیم. پس از این بیتی که درباره‌اش سخن رفت:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلادر نسخه‌های گوناگون از ویرایشهای شاهنامه برای پی گرفتن بندهای دیگری که باید پس از این رج بیاید به شما چندین پیشنهاد متضاد می شود و گویی هرگز  گردآورندگان نسخ شاهنامه به هیچ هماهنگی در این باره نرسیده اند!* نسخه موزه لندن :چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلاز گفتار پیغمبری راست گویدل از تیرگیها بدین آب شویترا دانش و دین رهاند نخستدر رستگاری بباید بجستچو خواهی که یابی ز تن رستگارنکوکار کردی بر کردگار* نسخه خاورشناسی ۱ :چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلابوی در دو گیتی ز بد رستگارنکونام باشی بر کردگار* نسخه خاورشناسی ۲ :این بخش پس از همین بیت مورد نظر پایان می‌یابد و دو بخش پس از آن «گفتار اندر آفرینش آفتاب » و «گفتار اندر آفرینش ماه» را ندارد و اینگونه پی گرفته می‌شود:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلابه گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شوی* نسخه مسکو :چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اند نیاری به دام بلانگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست دردنه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همیازو دان فزونی ازو هم شماربد و نیک نزدیک او آشکارمی بینیم که درباره این بیت و آنچه در پی آن می‌آید ناسازگاری بسیاری در دیدگاه گردآورندگان و ویرایشگران شاهنامه دیده می شود. ولی چرا چنین ناهماهنگی و ناسازی در این بخشها از کار نسخه‌برداران و ویرایشگران شاهنامه دیده می‌شود؟!از دید من چون این بیت و بندهایی که پس از آن آمده سرآغازی است برای زمینه‌چینی همان دروغ فرهنگی و تاریخی که قرنهاست به فردوسی نسبت داده شده است:  «ثناگویی بر بیگانگان» شاعر ناشناس در اینجا خواسته است به هر گونه می‌تواند یک پیوند شعری میان پایان‌بندی گفتار فردوسی و آنچه خود در سر دارد به شاهنامه نسبت دهد و بسازد پس به واژه‌های پایانی که فردوسی در پایان‌بندی بخش «پدید آمدن جهان» بکار برده است نگاه می کند:به رنج اندر آری تنت را رواستکه خود رنج بردن به دانش سزاستو چون نمی‌توانسته دریافتی خردگرایانه از سخن فردوسی داشته باشد پس به گمان خود گزاره «رنج بردن به دانش» را که در دیدگاه آموزگار توس کاری بخردانه و ستوده است با برداشت کوته‌بین خود از سختیهای راه دانش آموختن، به عبارت نامربوط «به دام بلا افتادن» پیوند زده است :  چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلاکه هیچ پیوند منطقی با ابیات پیشین ندارد ولی یک پیوند معنادار و هدفمند با آن بندهایی دارد که در پی آن برساخته و به فردوسی نسبت داده است: «گفتار اندر آفرینش آفتاب»، «گفتار اندر آفرینش ماه» و بخشهای پایه چون : «گفتار اندر ستایش پیغمبر» و به ویژه «گفتار اندر ستایش سلطان محمود»و چون او سراینده شاهنامه نبوده پس نمی‌دانسته است چگونه باید این گسست شعری را بپوشاند بنابراین از دید من، او در اینکار باز هم دست به دامان دستنوشته‌های فردوسی شده است.می دانیم که هر نویسنده و چامه‌سرای بزرگی پیش از آفرینش یک اثر، پیشنویسهای فراوانی برای هر بخش فراهم می آورد و با ویرایشهای چندباره همین دستنوشته‌هاست که گام به گام در آفرینش ادبی خود پیش می‌رود.فردوسی نیز با آن کار سترگ فرهنگی و تاریخی که برگرفته بود بی‌گمان پیشنویسهای فراوانی برای هر بخش از شاهنامه سروده بود که دور نمی نماید اگر پاره‌ای از آنها بدست کسان دیگر افتاده باشد.بیایید از دید این شاعر ناشناس به سختی و سردرگمی که در او کارش داشته است  بنگریم. او نمی توانسته میان این بیت برساخته خودش:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلاو بخشهای پیشین و پسین شاهنامه پیوند معناداری بسازد پس بخشی را از دستنوشته‌های فردوسی را به آن افزوده است:نگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست دردنه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همیازو دان فزونی ازو هم شماربد و نیک نزدیک او آشکارو چون این زبان برای خوانندگان شاهنامه آشناست پس او گمان برده که به این شیوه توانسته است گسست شعری برساخته خودش را به گونه‌ای پنهان کند و پس از آن ناگهان به بندهایی چون «گفتار اندر آفرینش آفتاب»، «گفتار اندر آفرینش ماه»، «گفتار اندر ستایش پیغمبر» و پس از یک فاصله‌گذاری کوتاه به بند «گفتار اندر ستایش سلطان محمود» که سروده‌های خود اوست پرش می کند.اکنون بیایید به همین بخش اندکی موشکافانه‌تر بنگریم و ببینیم آیا او در کار فریب ما کامیاب بوده است یا نه؟من از شما می خواهم یکبار دیگر با هم و از دید خواننده‌ای که هیچ پیوند و آشنایی هم با شاهنامه ندارد این بخش را بخوانیم و ببینیم چه چیزی از آن درخواهیم یافت:چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلانگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست دردنه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همیازو دان فزونی ازو هم شماربد و نیک نزدیک او آشکارشاعر در اینجا به ما می‌گوید که اگر می خواهیم از بدی و  به دام بلا افتادن، رهایی یابیم به گیتی و روزگار و یا به تعبیری به فلک بنگریم که تیزگرد است و درد و درمان از اوست.تا اینجا که ما با یک دیدگاه تقدیرگرا روبروییم که هنوز راه رهایی را به ما نشان نداده است. سپس شاعر از ویژگیهای ذاتی جهان می گوید که فرسودگی و آرامی و تباهی در آن راه ندارد و فزونی  و شمار  (اگر واژه شمار را هم در اینجا به معنای گذر زمان و عمر بگیریم) از اوست و بد و نیک از او پنهان نیست.تا اینجا هم که ما با تعریف گنگی از چیزی که نمی‌دانیم جهان هستی است یا روزگار یا خداوند روبروییم و شاعر هم به ما نمی‌گوید که این برساخته اندیشه او چیست و کدامیک از اینهاست و پس از همه اینها دیگر چه چیزی داریم؟ هیچ چیز!هر چند بنا بود شاعر در اینجا به ما راه رهایی از بدی و بلا را نشان بدهد.بنابراین می بینیم که هم در یک دید فراگیر این یک بخش ناچسب به شاهنامه است و هم از نگاه معناگرایانه در این بند در واقع هیچ آموزه و پندی به ما  داده نمی شود.اینهاست که شاگرد نوآموزی چون مرا در پیشگاه شاهنامه‌پژوهان برجسته و اندیشمندان بزرگ زبان و ادبیات پارسی به این گستاخی وامی‌دارد تا دیدگاه خود را در این زمینه به میان آورم و بگویم که ما در اینجا با سرآغاز یک دستبرد فرهنگی به شاهنامه روبرو هستیم. از دید من این دزد کوچک، حتی شاعر توانمندی نیز نبوده یا دستکم با زبان حماسی فردوسی همراهی نداشته و تنها خواسته است است نمونه ناشیانه‌ای را از گفتار آموزگار توس بسازد.ولی باید بپذیریم که او مانند همه مدیحه‌سرایان درباری از روزگاران کهن تا امروز به همه آداب ثناگویی و اسباب جیره‌خواری ادبی آراسته بوده است چنانکه جوشش خاکساری او را در بند »گفتار اندر ستایش سلطان محمود» خواهیم خواند. او مانند زاغچه کوچکی است که از خوان مردارخواری کلاغان به فراز شکوهمند یک عقاب بلند پرواز می نگرد و تا همیشه در رشک آسمانی که عقاب زیر پرهای خود گرفته است خواهد سوخت.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2019 02:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%B9-%D8%AB%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF-obav4brfcfxa</link>
                <description>پیشگفتار؛ما از سرآغاز شاهنامه گام به گام پیش آمدیم و اکنون به پایان بخش «پدید آمدن جهان و مردم» رسیده‌ایم. هر کسی شاهنامه‌ای در دسترس داشته باشد می‌بیند تا فراز پسین(بعدی) شاهنامه، چند بند سروده دیگر هم هست مانند: «گفتار اندر گردش روزگار»، «گفتار اندر آفرینش آفتاب»، «گفتار اندر آفرینش ماه» و «گفتار اندر ستایش پیغمبر» و پس از آن با یک گسست کوتاه «گفتار اندر ستایش سلطان محمود» ولی به باور من این بخش از سروده‌ها نه تنها در روند داستانگویی با بخشهای پیشین و پسین شاهنامه پیوستگی ندارد که از دید زیبایی‌شناسی هم با شیوایی و استواری سخنان فردوسی هماهنگ نیست و از همه بنیادیتر اینکه دستاویز کردن باورهای خرافی مردمان کوچه و بازار برای زمینه چینی ثناگویی بر بیگانگان، با جان اندیشه‌های این آزادمرد خردگرا در ستیز است.راستی این است که ما هر چه  گام به گام با داستانهای شاهنامه پیشتر برویم و پای سخنان آموزگار خردمند توس بنشینیم بیشتر به این باور می‌رسیم که فردوسی چکامه‌سرایی گزیده‌گو و هدفمند است.شیوه داستان گویی فردوسی مانند مولانا و یا سعدی، داستان در داستانگویی نیست. او مانند حافظ نیست که در باغ اندیشه و احساس از هر شاخه‌ای، گلی می چیند و سپس همه آنها را در دامان یک غزل می ریزد.فردوسی در آغاز سرایش شاهنامه، نیک می داند که در فرصت کوتاه زندگی باید کاری سترگ را به تنها تن خویش به انجام رساند پس زمانی برای پراکنده گویی و سخن پردازیهای پردامنه در میدان آرایه های ادبی را ندارد.فردوسی شیوه خود را بنا می کند. او هرگاه می خواهد ما را به وادی تازه ای ببرد، آسانترین راه را پیش روی ما می گشاید. این است که در پایان هر بخش از شاهنامه و زمانی که می خواهد به داستان دیگری بپردازد، به پس سر نمی‌نگرد و هرگز درباره چیزی دوباره‌گویی نمی کند.اکنون با همین پیش زمینه می خواهم در شبهای پیش‌رو، با رشته نوشتاری از نگاه و داوری یک شاگرد نوآموز شاهنامه‌خوان و بررسی رای بزرگان، به پایانبندی بخش «پدید آمدن جهان و مردم» بپردازم که می‌دانم کاری بسیار پردامنه است و شاید پیامدهایی داشته باشد ولی من شاگرد کوچک آموزگار توسم و فرزند سرزمینی هستم که بزرگان آن به من آموخته‌اند:هر آن کس که شهنامه خوانی کندچه مرد و چه زن پهلوانی کند</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2019 01:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش شاهنامه در فرهنگ جهان؛ شاهنامه عربی (۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B7-rspguui9rav5</link>
                <description>داستان تهمورس: در بند کردن دیوان و آغاز تاریخ مدون جهانپسر بد مر او را یکی هوشمندگرانمایه طهمورس دیوبندبیامد به تخت پدر بر نشستبه شاهی کمر بر میان بر ببسترمنده ددان را همه بنگریدسیه گوش و یوز از میان برگزیدبه چاره بیاوردش از دشت و کوهبه بند آمدند آنکه بُد زان گروهیکایک بیاراست با دیو، چنگنبد جنگشان را فراوان درنگازیشان دو بهره به افسون ببستدگرشان به گرز گران کرد پستکشیدندشان خسته و بسته خواربه جان خواستند آن زمان زینهارکه ما را مکش تا یکی نو هنربیاموزی از ما کِت آید به برکی نامور دادشان زینهاربدان تا نهانی کنند آشکارنبشتن به خسرو بیاموختنددلش را به دانش برافروختندنبشتن یکی نه که نزدیک سیچه رومی چه تازی و چه پارسیچه سغدی چه چینی و چه پهلویز هر گونه‌ای کان همی بشنویاستاد مالطی در برگردان عربی داستان تهمورس پس از بازگفت کوتاهی از شایستگیهای او، از بخش سوگند پادشاهی وی می‌گذرد و دوران آبادگری او در جهان را در شناخت توان طبیعت و جانوران در خدمت انسان بسیار کوتاه می‌نویسد تا به بخش بنیادین داستان برسد. از اینجا می‌توان دید که اسطوره دیوان(اقوام قدیم بومی و ناشناختگان) در ایران باستان که در فرهنگ عرب با افسانه جنّیان صحرا بادیه‌نشینان پیوند خورده است چه اندازه در نگاه مردم عرب جذاب بوده است.پس بخش پایه‌ای داستان تهمورس در برگردان استاد مالطی از داستان تهمورس همانا در بند کردن سرکرده دیوان، نبرد او با لشگریان وی و شکست دادن آنان، در بند کردن سپاه دیوان و زنهار خواستن ایشان از تهمورس و سپس بنیاد این داستان از دید استاد مالطی است؛ «آغاز تاریخ مدون جهان»دیوان در برابر بخشش جانشان به تهمورس و مردمان جهان نوشتن می‌آموزند و چنانچه استاد مالطی بنا به گفته فردوسی در شاهنامه آورده است سی زبان از اقوام و مردمان جهان در آن زمان در گستره فرمانروایی تهمورس پادشاه ایران گفته و نوشته می‌شده است.فردوسی چند نمونه از این زبانهای گوناگون را برای ما نام می‌برد ولی استاد مالطی از نام آنها درمی‌گذرد!با اینهمه زیبایی کار استاد مالطی در این جمله پایانی اوست؛ «و این چنین نوشتن(خط) میان مردمان گسترش یافت» مژده آغاز تاریخ مدون جهان.ایشان به ما از پایان داستان زندگی تهمورس و درازای دوره پادشاهی او نمی‌گوید ولی فردوسی کتاب زندگی تهمورس را با پاسخ به این پرسشهای خواننده داستان می‌بندد.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Feb 2019 22:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقاد می‌کنم پس هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-iqg8vworfob0</link>
                <description>امروز دوباره برای مصاحبه آمدند سراغم. چه می شود کرد؟ آدم شناخته شده‌ای هستم یا دستکم خودم که اینجوری فکر می کنم چون در توییتر و فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام کلی فالوور دارم. اگر روزی بخواهم همه فالوورها و لایکهایی که تا امروز گرفته‌ام جمع کنم می توانم با آنها یک لشگر بزرگ درست کنم برای ساختن یک جهان برابر و آزاد و آباد ... و همه چیزهای خوب دیگر.می‌دانید من بسیار باهوشم. موقعیت شناسم. به قول فلاسفه ابن‌الوقتم. به خوبی می‌دانم چه چیزی را چه زمانی و کجا، باید به چه کسی بگویم تا آن گفته من حسابی گل کند از داغترینهای فجازی و نشستهای کافه‌ای بشود. می‌شود گفت یک جورهایی نابغه‌ام!راستش را بخواهید من در زندگی زمان زیادی برای درس خواندن نداشته‌ام از بس که باید مقاله دانلود می‌کردم و دیدگاههای روشنگرم را درباره مقالات نویسندگان مجازی، برای خوانندگان مجازی تایپ می کردم. پس نمی‌شود گفت من در رشته خاصی تخصص دارم و برای همین در همه رشته‌ها متخصص و کارشناسم.از سویی من زمان زیادی برای کارکردن هم نداشته‌ام از بس شبانه‌روز دنبال فعالیتهای اجتماعی بوده‌ام. من هم فعال حقوق کودکان کار هستم و هم فعال حقوق زنان، هم فعال حقوق ملتهای تحت ستم قوم فارس هستم و هم فعال حقوق همه بنی‌بشرهای دیگر جهان ( البته به جز ایرانیهای فاشیست و فارسهای شوونیست) هم فعال محیط زیست هستم و هم فعال انجمنهای دفاع از حقوق حیوانات، هم ترانه‌سرای ساختارشکن هستم و هم اگر جور شد کنسرتی در برج میلاد می گیرم.من با اینکه حتی یک روز هم در یک پالایشگاه نفتی یا مجتمع پتروشیمی یا صنعت تولید فولاد و یا کارخانه خودروسازی یا فرآورده‌های خوراکی و یا کارگاه شیشه‌گری یا بلوک‌سازی یا کفاشی و یا حتی مکانیکی و تعویض روغنی سرخیابان و پروژه ساختمانی سرکوچه‌مان کار نکرده‌ام و هنوز درست نمی دانم کارفرمای دست اول و دوم و ... و پیمانکار دست اول و دوم و ... و بازرسین هر یک از اینها و تکنسینها و سرکارگرها و استادکاران و کارگران پایه ۱ و ۲ و ۳ هر کدام چه نقشی و چه جایگاهی در یک پروژه دارند و چه روابط حقوقی و مالی با کارفرمای اصلی و با یکدیگر دارند و حتی هنوز نمی توانم تعریف فنی مشخص و الگوی حقوقی درستی از کارگر صنعتی و خدماتی و تمایز آنها در بازار کار و صنعت ایران بدهم ولی از روی نبوغ ذاتی و مسئولیت پذیری اجتماعی بالایی که دارم در همه زمینه‌های مربوط به قوانین و روابط کاری و کارگری در ایران و جهان نظر کارشناسی دارم و بوسیله یک قبضه سبیل پرپشت یا یک فنجان قهوه تلخ یا یک نخ سیگار ( و یا با همراهی همه این اسباب روشنفکری ) خودم را به بدنه مطالبات صنفی کارگران و حقوق‌بگیران چسبانده‌ام و حالا حالاها هم، ول‌کن معامله نیستم.من حتی کشف کرده‌ام معضل «کار کودکان» در ایران و افغانستان و پاکستان و ... چه در کارگاه و کوره‌پزخانه و خیابان باشد و چه در مزرعه پدری و خانه مادری ( کار خانگی کودکان ) همه و همه با زنجیره‌ای از سیستم استثمار جهانی، بطور اتوماتیک از وال استریت برنامه‌ریزی و هدایت می شود و هیچ ربطی با پیوندهای سودآور و پنهان اقتصادی که میان بنگاههای مالی، تولیدی و خدماتی قانونی و غیرقانونی از یک سو و قاچاقچیان انسان، سوداگران کالا و خدمات ویژه ... تامین کنندگان نیروی کار ارزان و سازماندهندگان بومی و محلی تیمهای کارگری کودکان و نوجوانان مهاجر از دیگر سو، برقرار است ندارد.این موضوع که شکل گیری گروههای اجتماعی ناهمگون و ناهمساز شهری، روستایی، کوچ نشینهای فصلی و حاشیه‌نشینان دایمی از سویی و اضافه شدن گروههای جمعیتی روزافزون پناهجویان از کشورهای همسایه که از مجراهای قانونی و غیرقانونی به ایران می آیند از دیگر سو، چه تعارضات فرهنگی، زبانی، ملی و مذهبی را میان آنها به بار می آورد و این روند پرشتاب چه پیامدهای اجتماعی خطرناکی برای همه کشور خواهد داشت و چگونه سایه شوم این تنشهای محیطی برای همیشه بر سرنوشت کودکان و نوجوانانی که در این کلونیهای انسانی بزرگ می شوند سنگینی خواهد کرد از دید یک انترناسیونالیست واقعی، بحثهایی حاشیه‌ای و فرافکنانه است از سوی کوتوله‌های فکری طبقه بورژوازی که هنوز نمی‌توانند از گرایشهای طبقاتی و ملی خود دست بردارند و به بهانه همین بزرگنماییهای احساسی می خواهند با ریاکاری، خود را نگران سرنوشت همه کودکان و نوجوانان و خانواده‌های این سرزمین، چه ایرانی و چه پناهجو نشان بدهند.این من و همفکرانم هستیم که همیشه و در هر بزنگاه تاریخی که مقامات ایران و کشورهای همسایه خواسته‌اند برای بحران مهاجران و شناسایی و ساماندهی وضعیت اقامت قانونی ایشان و راهکارهای توانمندسازی و بازگشت آنها به میهنشان، به توافقی حقوقی و قانونی دست یابند اول با ایجاد حس ناامنی و بی‌اعتمادی در جامعه پناهجویان برای پیوستن به این روند و سپس با راه‌انداختن کارزارهای رسانه‌ای و کارناوالهای پرسوز و گداز هنری به ویژه از نوع سینمایی، در این سالها جلوی هر پیشرفتی در این زمینه را گرفته‌ایم.خب می بینید من با اینکه هرگز حتی یک سال مداوم، در هیچ اداره و شرکت و کارگاهی، شاغل و حقوق بگیر نبوده‌ام ولی در همه زندگی‌ام یک تنه و بجای همه مردم جهان کار کرده‌ام و عرق ریخته ام!با همه اینها از شما چه پنهان چند وقتی بود کسی زیاد به سراغم نمی آمد. مصاحبه‌ها و لایکها کمتر شده بود. هر کسی سرش به زندگی خودش گرم بود که .... ناگهان در گوشه‌ای یک خبری راست یا دروغ درباره بدرفتاری با یک مهاجر افغانستانی روی شاخکهای من سیگنال فرستاد. حالا مهم نیست اصل ماجرا چه بود دلیلش چه بود پیامد پیگرد قانونی متخلف چه بود مهم این است که آن سوژه لایک‌خورش خوب بود. پس من دم را غنیمت دانستم و دوباره پا به میدان گذاشتم و با دست گرفتن رگ احساسات ضدایرانی کاسبکاران انتخاباتی قبایلی و معامله‌گران سیاسی حزبی و تندروهای مذهبی افغانستان و جدایی‌طلبان منتظرالوقت وطنی، با همصدایی همه رسانه‌هایی که معمولا در چنین فرصتهای مغتنمی با هم مرزبندی ایدئولوژیکی روشنی هم نداریم توانستیم یک تخلف موردی فردی را که می‌شد با پیگیری روند قانونی، رسیدگی و شخص متخلف مجازات شود به غلیان بزرگ ملغمه‌ای از نفرت ملی و نژادی و تعصب فرقه‌ای مذهبی ضدایرانی تبدیل کنیم.شاید باور نکنید ولی من به تنهایی توانستم ریشه‌های این تخلف موردی فردی را که در گوشه‌ای از کشور روی داده است تا دوره هخامنشیان و سراسر امپراتوری پارس ردیابی کنم. من به بهانه یک تخلف موردی شخصی توانستم همه عقده‌هایی که از سر ستونهای تخت‌جمشید تا نام خلیج‌فارس و از شاهنامه فردوسی تا غزلهای سیمین بهبهانی داشتم یکباره بیرون بریزم و تا فرصت بود چند برچسب نژادپرستی و فاشیسم و شوونیسم و ... چند تا ایسم دیگر که فعلا یادم نیست و مسئولیت کوره‌های آدم‌سوزی هیتلری را به همه ایرانیان، تنها به جرم تخلف فردی یکی از آنها در بدرفتاری با یک مهاجر افغانستانی بچسبانم. حالا اینکه بدرفتاریهایی در سطح کلان و به مراتب خشونت‌بارتر، بارها و بارها در خود جامعه افغانستان از سوی حاکمیت و از سوی اقوام و باورمندان مذاهب و جامعه مردسالار پیوسته نسبت به شهروندان بی‌دفاع اعمال و تکثیر می‌شود یا مثلا همین بیخ گوش ما در امارات یا قطر یا بحرین یا عربستان یا پاکستان و ترکیه چه رفتاری با مهاجران افغانستانی می‌شود مهم نیست! مهم این است که فرصت تحقیر و متهم و محکوم کردن ایرانیان از دست نرود.ایجاد پیوند و کوشش برای هماهنگی اجتماعی میان جمعیت پناهجو و کشور میزبان هم یک شعار تبلیغاتی و فریبنده در کشورهای اروپایی و آمریکاست که ما به شدت با آن مقابله می کنیم. اتفاقا گروههای مهاجر در ایران باید هرچه بیشتر در هم فرو بروند و تنها به خودشان اعتماد کنند چون اگر غیر از این باشد فرزندان آنها کم کم از مناسبات اجتماعی و تنشهای سیاستهای قبایلی و تعصبات مذهبی جنگ‌سالاران کشوری که هرگز آن را ندیده‌اند فاصله می‌گیرند و با جامعه میزبان ایرانی هماهنگی بیشتری می‌یابند بنابراین موضع استراتژیکی ما می‌تواند در این مورد برخلاف همه موازین ایدوئولوژیکیمان باشد.ما هرچقدر از میهنگرایی و فرهنگ و ادبیات و موسیقی کلاسیک در ایران بیزار هستیم به همان اندازه و برای پررنگ شدن خط ممیز میان جامعه مهاجر افغانستانی و ایرانی کوشش می کنیم.ما با اینکه می دانیم برخی از خانواده‌های مهاجر، کودکان و نوجوانان خود را با برانگیحتن تفاوتهای فرهنگی، ملی و مذهبی، برای حفظ فاصله از دوستان وهمسالان ایرانیشان، تشویق یا حتی تهدید می کنند واکنشی نشان نمی‌دهیم چون از دید ما این یک روند طبیعی محافظتی است. ما وقتی می‌شنویم که برخی از این کودکان، نوجوانان و جوانان به ادعای خودشان (البته همیشه پس از ترک ایران) در همه دوران تحصیل خود در مدارس و دانشگاههای ایران از همه آموزگاران و مدیران و استادان و همدوره‌ایهای ایرانی خود بیزار بوده‌اند بجای ریشه‌یابی این معضل و کمک به رفع سوء‌ظنهای اغراق آمیز و ایجاد تفاهم و شناخت دوطرفه، به این روند دامن می‌زنیم و آنقدر این آش را شور می کنیم تا سرانجام بتوانیم برای یکی از دوستان گرمابه و گلستان خود در یکی از رسانه‌های زنجیره‌ای فارسی‌زبان دکان دونبش کاسبکاری سیاسی حقوق‌بشری باز کنیم. اینکه در پی آمد این بی اعتمادیهای فزاینده و گسترش نفرت‌پراکنیهای ما، چه بر سر اجتماع به هم تنیده مهاجرین و ایرانیان میزبان خواهد آمد اصلا ما را نگران نخواهد کرد. مهم این است که ما بتوانیم برای ارائه گزارش به رسانه‌های برون مرزی و دولت فخیمه و سفارت افغانستان که در بیشتر جاها، تنها به عنوان یک ناظر همیشه طلبکار در مسائل مهاجرین حضور دارند و عملا کاری برای رفع مشکلات دست نمی‌گیرند بیلان کاری خوبی از پروپاگاند رسانه‌ای ضدایرانی ارائه بدهیم.عجالتا تا رسیدن خبر داغ بعدی و آپلود جدیدترین نسخه خودزنی ملی برای تور تازه موج‌سواری فجازی در توییتر فارسی و دیگر شبکه‌های اجتماعی من باید بروم و جدیدترین روشهای فیواستار را تست کنم.راستی لایک یادتان نرود!</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 23:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چامه‌سرایی با واژگان شاهنامه (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%B2-kokrhfqdddbe</link>
                <description>به مردی که از دور می‌بینمش صدای نفسهاش در گوش منمن اینجا گرفتار تنگ زمان و او برده از چنگ دل، هوش منچه می‌خواهی ای رستم بی‌شکیب، به رخش سخن برنشستی بتازبه دشت دلم تاخت کن تا افق، که می‌خواهمت باده‌ی نوش مناز زهدفروشان ریایی فریاداین هرزه‌گیاهان پلشتی‌بنیادپیچند به هر باغی و دشتستانیبر پیکر زیبنده‌ی سرو آزادتا سبزی و سرزندگی‌اش بستانندبر جای نهند چوب خشکی در بادبر شاخه نشسته مرغکی می‌خواندتا سرو نمیرد ز شرنگ بیدادتا هست و به مهر می‌سراید هر روزرستم نفتد به خاک از زخم شغاد</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Feb 2019 21:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افقی که فردوسی در آینده جهان می‌دید</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A7%D9%81%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-lyn4yhygq1xo</link>
                <description>نگاره‌ی فردوسی اثر استاد «حسین بهزاد»هنگام خواندن بخش «پدید آمدن جهان» در شاهنامه، زمان خوبی است که بن‌مایه اندیشه و شیوه گفتار فردوسی را در روند پیدایش هستی بررسی کنیم.چرا فردوسی در این بخش شاهنامه بیشتر، عبارت «پدید آمدن» را به جای «آفریده شدن» بکار گرفته است؟نخستین که آتش به جنبش دمیدز گرمیش بس خشکی آمد پدیدپدید آمد این گنبد تیزروشگفتی نماینده نو به نووزان پس چو جنبنده آمد پدیدهمه رستنی زیر خویش آوریدچو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلیدو درهمه این بندها تنها یکبار عبارت «پدید آمدن» به گونه ای با آفرینش و آفریدگار پیوند می یابددر بخشش و دادن آمد پدیدببخشید دانا چنان چون سزیداز سویی چرا بیشتر فعلهایی که در این بخش آورده شده بجای نسبت دادن به آفریننده، به خود هستی و باشندگان (موجودات) آن نسبت داده شده است؟فلکها یک اندر دگر بسته شدبجنبید چون کار پیوسته شدببالید کوه آبها بردمیدسر رُستنی سوی بالا کشیدزمین را بلندی نبُد جایگاهیکی مرکزی تیره بود و سیاهستاره برو بر شگفتی نمودبه خاک اندرون روشنایی فزودهمی بَرشد ابر و فرود آمد آبهمی گشت گرد زمین، آفتابگیا رُست با چند گونه درختبه زیر اندر آمد سرانشان ز بختو در جایی که از پدید آمدن مردمان می گویدسرش راست بَرشد چو سرو بلندبه گفتار خوب و خرد کاربندبه راستی چرا فردوسی این اندازه بر اصالت دادن به خود هستی، در پدیداری خویش پافشاری می کند؟او می توانست همه این روند را به گونه‌ای دیگر برای ما بگوید. او می توانست سایه خداوند را در تابلوی پیدایش گیتی بسیار بیش از اینها، پررنگ کند همانگونه که در اسطوره‌های آفرینش دینها هست.این تفاوت در شیوه نگرش، زمانی برای ما آشکارتر می شود که برای نمونه داستان آفرینش را سفر پیدایش تورات می خوانیم.«روز اولدر ابتدا خداوند آسمان و زمین را آفرید… روح خدا سطح آبها را فراگرفت. خدا گفت: روشنایی بشود. روشنایی شد. خدا روشنایی را دید که نیکوست. روشنایی را از تاریکی جدا ساخت. و خدا روشنایی را روز و تاریکی را شب نامید. روز دومخدا گفت: فلکی باشد در میان آبها... و خدا فلک را ساخت و آبهای زیر فلک را از بالای فلک جدا کرد و چنین شد. و خداوند فلک را آسمان نامید. روز سوم خدا گفت: آبهای زیر آسمان در یک جا جمع شود خشکی ظاهر گردد و چنین شد. خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید نیکوست. و خدا گفت: زمین نباتات برویاند... و چنین شد. و خدا دید نیکوست. روز چهارمخدا گفت: نیِّرها (خورشید، ماه و ستارگان) در فلک آسمان باشند ... و چنین شد. خداوند دو نیِّر بزرگ ساخت... و خدا آنها را در فلک آسمان گذاشت... و خدا دید نیکوست.روز پنجمخدا گفت: انبوه جانوران پُرشود... پس خدا نهنگهای بزرگ آفرید... همه پرندگان بالدار با همه اجناس موافق آنها آفرید و خدا دید نیکوست. و خدا آنها را برکت داد... روز ششمخدا گفت: زمین، جانوران را موافق جنس آنها بیرون آورد. و خدا، بهائم، حشرات و حیوانات زمین را آفرید. و چنین شد و خدا دید نیکوست. و خدا گفت: آدم را به صورت ما و موافق و شبیه ما بسازیم... پس خدا، آدم را به صورت خود خلق نمود. و خدا، انسان را نر و ماده آفرید. و خداوند، انسان را برکت داد... روز هفتمپس از آن که آفرینش آسمان ها و زمین و همه لشکر آنها تمام شد. و در روز هفتم خدا از همه کار خود که ساخته بود فارغ شد و در آن روز از همه کار خود که آفریده بود آرامی گرفت. پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیس نمود زیرا که خدا از همه کار خود که ساخته بود آرام گرفت.»به راستی چرا آموزگار خردمند توس با ما چنین نمی کند؟ چرا او نمی خواهد «داستان پدید آمدن جهان » در شاهنامه یک بازگویی دیگر از اسطوره‌های کهن آفرینش دینها باشد؟من از این رویکرد هوشمندانه فردوسی، چهار پیام دریافت می کنم. نخست اینکه در زمان فردوسی و پیش از آن، روند خردگرایی و اندیشه‌های دانش بنیان ، به اندازه‌ای در گستره ایران فرهنگی گسترش یافته بود که آشکارا با پایه های ایمانی و باورهای بنیادین دینداران رویارویی می‌کرد و فردوسی هم در جایگاه یک پژوهشگر هوشیار، از رهاورد چنین اندیشه‌ورزیهایی بی‌بهره نمانده بود.دوم اینکه فردوسی در آن بزنگاه تاریخی که خود را برای رزمی بزرگ برای بازیابی فرهنگی مردمانش آماده می‌کرد و می‌دانست هرگز نمی‌تواند زمانی را برای جولان دادن در میدان مجادلات کلامی و فلسفی از کف بدهد با پیش گرفتن یک رویه هوشمندانه، خود را از میانه این جدال تاریخی دین‌باوران و خردگرایان، برکنار نگاه داشته است.سوم اینکه هر چند فردوسی با میان آوردن پاره ای از باورهای ایرانیان باستان می کوشد تا میراثدار آموزه‌های پیشینیان خود در برابر یورش خونبار باورهای اساطیری دینی بیگانه بر سرزمینش باشد ولی در نهاد خود یک خردگرای هوشیار است . او نمی تواند همه داستانهای درهم پیچیده آفرینش را که در دینهای گوناگون آمده است بپذیرد پس برای همه خوانندگان شاهنامه از روزگار خودش تا به امروز، نشانه‌گذاریهایی از این دست گذاشته است تا ما را از نگرش دانش‌بنیان خود به جهان هستی آگاه سازد.و چهارم اینکه فردوسی پیشتر و بیشتر از همه اینها می خواهد به ما بیاموزد که یکدیگر را در باورها و ناباوریهایمان آزاد بگذاریم و زمان کوتاه زندگی را بجای جنگ بر سر نگرشها و باورها، به آبادانی جهانی که خانه همگی ماست بگذرانیم. </description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Feb 2019 21:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش شاهنامه در فرهنگ جهان؛ شاهنامه عربی (۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B6-cugxnun1snn5</link>
                <description> داستان هوشنگ (پرده دوم): عصر آهن و کشاورزیچو بشناخت آهنگری پیشه کرداز آهنگری اره و تیشه کردچو این کرده شد چاره آب ساختز دریایها رودها را بتاختبه جوی و به رود آبها راه کردبه فرخندگی رنج کوتاه کردچراگاه مردم بدان برفزودپراگند پس تخم و کشت و درودبدان ایزدی جاه و فر کیانز نخچیر گور و گوزن ژیانجدا کرد گاو و خر و گوسفندبه ورز آورید آنچه بد سودمندبرین گونه از چرم پویندگانبپوشید بالای گویندگانبرنجید و گسترد و خورد و سپردبرفت و به جز نام نیکی نبردزمانه ندادش زمانی درنگشد آن هوش هوشنگ با فر و سنگدر بخش دوم و پایانی داستان هوشنگ، استاد مالطی پا به پای فردوسی، سخن را با پایه تمدنی انسان پس از شناخت آتش که همان دست‌یافتن به آهن است آغاز می‌کند.با توانایی بدست آوردن فلز آهن از سنگ آهن در کوره‌های ذوب نخستین و آهنگری جنگ‌افزارها و ابزار کشاورزی ساده، مردمان باستان پا به دوره آهن می‌گذارند که آغازی است بر دوران یکجانشینی انسان و تمدنهای نخستین.استاد مالطی سپس با پیروی از اندیشه خردگرای فردوسی به بنیادی‌ترین دغدغه تمدنهای باستانی در اقلیمهای خشک و نیمه‌خشکی چون فلات ایران می‌پردازد که همان مایه زندگی مردمان و پایه تمدنهاست: «آب»مهار و کانالیزه کردن آبها از حوزه‌های آبخیزداری چون رودهای بزرگ و پرآب (که در زبان کهن پارسی به آنها دریا نیز گفته می‌شد) از راه رودخانه‌ها و راه‌آبهای باستانی به زمینهای خشک و نیمه‌خشک دور از آب، از هوشمندانه‌ترین گامهای مردمان باستان در گسترش حوزه‌های تمدنی خود از کناره رودها و دریاها تا دل دشتها و حتی بیابانها بود.با بهره‌گیری از نیروی آبادانی و زایندگی آب است که انسان پا به دوران کشاورزی می‌گذارد و تمدنهای باستانی به معنای راستین ساخته می‌شود.با آغاز دوره کشاورزی، یکجانشینی مردمان در ساختار روستاها و شهرهای نخستین پدید می‌آید. فرآورده‌های کشاورزی فراوانی و گوناگونی می‌گیرد و امکان فراهم کردن خوراک دام پدید می‌آید و مردم دنبال رام کردن و پرورش جانوران سودمندی چون گاو و گوسفند از میان گله‌های وحشی و آزاد دشتها می‌روند و دامپروی اینبار در تمدن یکجانشینی روستاها و شهرهای باستانی و نه در کوچ‌نشینی قبایلی پدید می‌آید.سپس صنایع دستی پوشاکی و گستردنی با بهره‌گیری از پشم و موی و چرم دامها ساخته می‌شود و ...استاد مالطی داستان زیبای ساخت تمدنهای نخستین را به روش خود فردوسی، در دل اسطوره داستانی هوشنگ برای ما می‌گوید و سرانجام این بخش از تاریخ تمدنهای باستانی را با پایان دوره پادشاهی نمادین چهل ساله هوشنگ می‌بندد.او نیز مانند فردوسی، در پایان زندگی هوشنگ، آبادگردی و مردمداری این مرد نمادین باستانی را که ویژگی همه رهبران و پادشاهان اسطوره‌ای شاهنامه است یادآوری می‌کند و با کنایه‌ ادبی زیبای عربی، نزدیک به دریغ خود فردوسی از مرگ این نیکمرد اسطوره‌ای، کتاب زندگی پرشکوه او را می‌بندد.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jan 2019 02:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگفت شاهنامه (پدید آمدن مردم)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-jsl5zgkoiijo</link>
                <description>در بیشتر نسخه‌های شاهنامه این بخش نیز با نام «گفتار اندر آفرینش مردم» آمده است ولی زمانی که شما سراسر این بند پرشکوه را در ستایش انسان و جایگاه بلند او در جهان هستی می‌خوانید یکبار هم با واژه آفرینش روبرو نمی‌شوید. این البته به این معنی یا برداشت نیست که فردوسی خداناباور بوده است. خواست من برجسته‌کردن آزاداندیشی فردوسی است که نخواسته باورها یا ناباوریهای خود را در دیباچه کتابش که سرآغاز گفتگوی او با خوانندگانش است به آنها القا کند. یک سخن پیراسته و خردمندانه بر بنیاد آزاداندیشی انسانیتنها در جایی که فردوسی بر نادانی و دوری‌گزینی بخشی از مردمان جهان از سرچشمه آگاهی و خرد می‌تازد به خواننده‌اش یادآوری می‌کند کهتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستین فطرت، پسین شمارتویی خویشتن را به بازی مدارهمین و بس.ما در سراسر این بند آموزنده و زیبا کوچکترین نگاهی از فردوسی خردمند به داستان خلقت آدم از گل، استخوان دنده او و ساخته‌شدن حوا از آن، باغ عدن و افسانه مار و برنشاندن زن در نماد گمراه‌کننده مردمان جهان از روز ازل تا ابد نمی‌بینیم.فردوسی هوشیار و اندیشمند ما هرگز ارج شاهنامه والای خود و جایگاه بی‌مانند و یگانه مردم(انسان) را در جهان هستی به اساطیر‌الاولین سامی نمی‌آمیزد.او بزرگمرد خردگرایی است که در آغاز این بخش زیبا در ستایش مردم چنین می‌سرایدچو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلیدسرش راست بر شد چو سرو بلندبه گفتار خوب و خرد کاربندپذیرنده هوش و رای و خردمر او را دد و دام فرمان بردکسی که چنین ستایش شکوهمندی درباره انسان می‌سراید هرگز او را در رده گمراهی رانده‌شده از باغ عدن به جرم دست‌یافتن به درخت آگاهی فرونخواهد کاست.پیش از این نیز در بخش «ستایش خرد» خواندیم که درخت دانش و آگاهی برای فردوسی چه مایه ارزشمند و گرانمایه و جان‌افزاست و بر شدن(دست یافتن) بر آن چه جایگاهی در اندیشه خردگرای فردوسی دارد. این نگاه دانش‌بنیان البته هرگز دستیابی انسان بر آگاهی و هوشیاری و شناخت را گناهی نابخشودنی و نشانه گمراهی و مایه عذابی برای رانده‌شدن از درگاه خداوند نمی‌داند. خدای فردوسی، خداوند جان و خرد است. اهورامزدای ایرانیان باستان که راه رسیدن به او نه از خلسه بیخردی و افسون نادانی که از خردورزی و شناخت و آگاهی می‌گذرد.در پی این بخش چند رج(بیت) آمده است که به پندار این شاگرد و پژوهش چندتن از استادان شاهنامه‌پژوه مانند دکتر خویی و استاد جنیدی افزوده‌هایی(الحاقیات) بر این بخش شاهنامه هستندچو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلانگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست دردنه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همیازو دان فزونی و زو هم نِهار*بد و نیک نزدیک او آشکاربا اینکه این بخش برای نمود بارز تقدیرگرایی با بن‌مایه‌ اندیشه خردگرای فردوسی که در دیباچه شاهنامه به روشنی بازتاب دارد هماهنگ نیست و بنا به پژوهش برخی استادان از افزوده‌های بر دیباچه شاهنامه است ولی باز هم از زیبایی سخن و پندآموزی تهی نیست.*نِهار: کاستی</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jan 2019 00:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش شاهنامه در فرهنگ جهان؛ شاهنامه عربی (۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B5-dfod3bmkbrpc</link>
                <description>داستان هوشنگ (پرده یکم): عصر آتش و جشن سده ایرانییکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس همگروهپدید آمد از دور چیزی درازسیه رنگ و تیره‌تن و تیزتازدوچشم از بر سر چو دو چشمه خونز دود دهانش جهان تیره‌گوننگه کرد هوشنگ باهوش و سنگگرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگبرآمد به سنگ گران سنگ خردهمان و همین سنگ بشکست گردفروغی پدید آمد از هر دو سنگدل سنگ گشت از فروغ آذرنگجهاندار پیش جهان آفریننیایش همی کرد و خواند آفرینکه او را فروغی چنین هدیه دادهمین آتش آنگاه قبله نهادشب آمد برافروخت آتش چو کوههمان شاه در گرد او با گروهیکی جشن کرد آن شب و باده خوردسده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگاربسی باد چون او دگر شهریاراستاد مالطی داستان هوشنگ را از همان بخش کشف آتش آغاز می‌کند و از سرآغاز سخن فردوسی در این داستان که بر تخت نشستن هوشنگ و پیمان پادشاهی او با مردمانش است می‌گذرد ولی در پی داستان خواهیم خواند که آن پیمان هوشنگ را بر آبادانی جهان و داد و دِهِش میان مردمان، در لابه لای برگردان داستانی خود خواهد آورد.بازگردیم به داستان؛ استاد مالطی داستان هوشنگ را از بازگفت فردوسی از برخورد انسان نخستین (در اینجا هوشنگ) با عامل اسطوره‌ای پدیدآورنده آتش (در اینجا به کنایه ادبی و هنر شاعرانگی مار یا اژدهای آتشبار) برای ما می‌گوید و گام به گام با سخن فردوسی در توصیفات و اوج حماسی داستان پیش می‌آید تا جایی که هوشنگ و همراهانش با یک تصادف (به کنایه از آزمون و خطاهای پیاپی انسانهای نخستین) با برخورد سنگ پرتابی هوشنگ به سنگ آتشزنه به اخگر و سپس آتش دست می‌یابند و عامل طبیعی پدیدآمدن آتش را می‌شناسند.سپس استاد مالطی بر نکته بسیار ارزشمندی دست می‌گذارد که نشان از هوشمندی و فرهنگ والای انسانی او در شناخت ریشه‌های فرهنگی تاریخی نمادهای آیینی و دینی مردمان جهان دارد آنچه که هنوز بسیاری از ناآگاهان یا مغرضان از درک آن ناتوانند یا انصاف پذیرش آنرا ندارند.استاد مالطی در این بخش، سخن فردوسی و پیام یکتاپرستی ایرانیان را از میان هجمه‌های ناروای دشمنان می‌شنود و به آیین راستی و درستی می‌نویسد که هوشنگ و همراهانش (به کنایه از ایرانیان باستان) به شادمانی کشف آتش خداوند بلندپایه را به سپاس این بخشندگی و نعمت ستایش کردند و آتش را قبله (راهنمای) خود کردند و این دلیل ارجمندی آتش میان ایرانیان و احترام آنان بر این پدیده تمدن‌ساز انسانی است.شناخت و پذیرش همین نکته کلیدی که استاد مالطی به روشنی و در چند جمله چکیده از فرهنگ شاهنامه دریافته و به عربی برگردان نموده است هنوز پس از قرنها بر بسیاری متعصبان خشک‌مغز و متحجران ایرانستیز گران می‌آید همان کسان که هنوز بر ایرانیان اتهام آتش‌پرستی(در معنای عبودیت و نه پاسداری و نگاهبانی) می‌زنند.اینجاست که مرز میان ملتها و زبانها و فرهنگها می‌شکند و یک استاد عرب با فرهیختگی که ویژه اندیشمندان راستین است درباره آیین پاسداشت آتش از سوی ایرانیان به درستی داوری می‌کند و آنرا پرتوی از سپاس بندگی و ستایش بر خداوند یکتایی می‌داند که موهبت شناخت این پدیده هستی را به مردمان بخشیده است.سپس استاد مالطی به توصیف «جشن سده» و پایه‌گذاری آن برای یادکرد سالانه ایرانیان باستان از توانمندی انسان در کشف آتش می‌پردازد و چنانچه پیداست این بخش داستانی توجه بیشتری از استاد مالطی گرفته و شوری در او انگیخته است که با همه چکیده‌نویسی برگردان عربی خود از داستانهای شاهنامه، جشن سده (سَدَق به عربی) را به رنگ توصیفات باشکوهش افروخته است.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jan 2019 02:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چامه‌سرایی با واژگان شاهنامه (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%B1-bbih8dl1u0rm</link>
                <description>از جام خرد بنوش تا جان یابیزین مستی سرخوشانه درمان یابیهرگز به در خانه‌ زاهد منشیندر بادیه کی چشمه‌ جوشان یابیدست از سر من بدار و افسانه مگویزین ورد ورق‌پاره‌ خونباره مگویمن دختر آزاده‌ فردوسی رادبرخاسته از بند چراهای مگویتو مشت بکوبی به دهانم که مجوسزین بیش ز کفر نام شهنامه مگویما که از باده‌ فرهنگ نیاکان مستیمسرخوشانیم که بر پیر خرد، دل بستیماو نشسته است ز شهنامه زند دستانیما بر این آتش گلگون همه دست افشانیمواندر آن گوشه‌ تاریک چمیده جغدیگاه بانگی بزند هیچ نمی‌انگاریمکه گذشته است شب و شید برآید بر بامتا دم آمدنش چشم به هم نگذاریم</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jan 2019 22:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه ایرانی و داستان آفرینش</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-tok0vjzudzsh</link>
                <description>فردوسی در آغاز بخش «پدید آمدن جهان» از چهار گوهر بنیادین سازنده جهان در اندیشه ایرانیان باستان با ما سخن می گوید. آشکار است که فردوسی پدید آمدن جهان را از چشم باورهای استوره‌ای* ایرانی می نگرد.او می داند که پیش از سامان یافتن ساختار فلسفه یونانی و سپس رخنه آن در همه روایات خلقت ادیان سامی، نیاکان او بوده اند که در جهان دانش کهن، به این دستاوردهای اندیشه‌ورزی رسیده بودند.فردوسی پس از شناساندن چهار آخشیج یا گوهر سازنده جهان، برای بازگویی روند پدید آمدن هستی، باز هم به اندیشه‌ها و باورهای پیشینیان خود پایبند می ماند. چنانچه او نخستین پدیده را پس از شناساندن چیستی گیتی بر پایه چهار گوهر سازنده آن؛ «آسمان» می داند. در ادیان سامی نخستین آفرینش نور است و پس از آن آسمان.اکنون فردوسی می خواهد چگونگی پدید آمدن آسمان را برای ما بگوید. می دانیم ستاره شناسان باستان یا به آسمانهای هفت گانه باور داشتند که رده بر رده، بر روی هم، بر پا شده‌اند یا به ستارگان هفت گانه ای که بر مدارهای فلکی در آسمان می چرخند. آنچه خردمندانه تر است و به بنیان دانش نزدیکتر می نماید، پنداشت دوم است و فردوسی نیز به ما چنین می گویدابر ده و دو، هفت شد کدخدایگرفتند هر یک سزاوار جایبر پایه گزارش استاد کزازی در کتاب نامه باستان، واژگان «ده و دو» همان برجهای دوازده گانه (اجرام یا صورتهای فلکی دوازده‌گانه) هستند که ستاره‌شناسان و گاهشماران آن روزگار، روزهای سال را بر پایه آنها بخش‌بندی کرده بودند و واژه «هفت» همان هفت ستاره (هفتگان؛ خورشید، ماه، تیر، ناهید، بهرام، برجیس و کیوان) است.چون دریافت دانشمندان ایرانی آن دوران از چگونگی پدید آمدن کیهان، بر پایه چشم اندازی بوده است که از پدیداری ستارگان هفتگان در آسمان و بررسی گردش آنها بر دوازده برج فلکی داشته اند پس فردوسی هم بنا بر همین دستاورد دانشی پیشینیان خود، به ما می گوید. پس از آنکه ستارگان هفت گانه در آسمان پدیدار شدند، بر مدارهای سالانه دوازده گانه به گردش درآمدند و با چرخش آنها بر این برجهای فلکی است که گاهشماری کهن ایرانی بنیاد نهاد شده است.پس از آن است که فردوسی برای بار دوم در این بخش از آفرینش سخن می گوید ولی آنچه بایست ژرف‌بینانه‌تر نگریست آن است که ویژگی آفریننده نیز در نگاه فردوسی، خرد و دانش است. دانای آفرینشگری که درِ هستی‌بخشی و زندگی‌آفرینی را با پدیدار کردن نمودهای دیگر جهان گشوددر بخشش و دادن آمد پدیدببخشید دانا چنانچون سزید*واژه «استوره» از آنجایی که بنا به گزارش واژگانی استاد کزازی در رویه یکم کتاب نامه باستان از ریشه زبانی یونانی گرفته شده است، بجای ریخت(شکل) عربی آن؛اسطوره، می تواند در شیوه نوشتاری پارسی، به شیوه «استوره» هم نوشته شود.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Nov 2018 02:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپای یک واژه ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-eu5koazdo9pe</link>
                <description>می دانیم واژه «کم» ریشه پارسی دارد.از سویی ما یک ریخت(شکل) واژگانی همانند آن را در زبان عربی می‌بینیم که در جایگاه ضمیر پرسشی و ضمیر خبری بکار می رود و گاهی برای ساختن آمیغهای(ترکیبها) اسمی کاربرد دارد.«کم» در زبان عربی در چم(معنی) «چه اندازه» یا «چه بسیار» و یا «چنانکه» می باشد.مانند؛کم درهما لک ( چند درهم پول داری)کم لی عبدا (چه بسیار غلام دارم)و در آمیغهایی مانند؛کماکان: چنان که بودکما فی السابق: چنانچه در گذشته بود، همچنانکماهی: همچنان که هست، راست استاکنون پرسش اینجاست که میان واژه پارسی «کم» که یک سنجه اندازه‌گیری ذهنی و نسبی است و در برابر واژه «افزون» بکار می رود و نشاندهنده اندازه‌های فروتر می باشد با ضمیر پرسشی و خبری و اسم‌ساز عربی «کم» چه پیوند واژگانی هست؟از آنجایی که هر دو واژه، در هر دو زبان، در زمینه سنجیدن و پرسیدن از اندازه و شمار بکار می روند آیا این واژه از زبان پارسی به زبان عربی کهن راه یافته است؟چون می دانیم کوشش مردمان از دوران باستان تا امروز، برای ساختن مفاهیم زبانی و سنجه‌های ذهنی، وابسته شیوه زندگی و نیازهای روزانه آنها بوده است و خواهد بود. این نیازهای زندگی در هر سرزمین و فرهنگی بنا به رده و جایگاه تمدنی آنها پایه ریزی می شده است.چنانچه ما امروز می گوییم که تمدن اکد و سومر نخستین آفرینندگان خط و شمارش بوده اند یا در تمدن بابل نخستین قانون کشورداری یا شهروندی نوشته شد یا هندیان نخستین کسانی بودند که به شمارگان(عدد) صفر دست یافتند و این مفهوم بنیادین و شگرف را در ریاضی آفریدند.اینها نشانه برتری یا فروتری نژادی و فرهنگی نیست. این بن‌مایه های تاریخی، تنها نشاندهنده رده و جایگاه تمدنی مردمان سرزمینهای گوناگون در جهان باستان می باشد.از این روست که من می پندارم این بن‌مایه واژگانی و سنجش اندازه‌گیری «کم» باید از زبانهای کهن ایرانی و پارسی به زبان کهن عربی راه یافته باشد چون اندازه‌گیری، شمارش و دریافت ارزش کم و بیش داراییها، نخست در زندگی شهرنشینی و داد و ستد بازرگانی مردمان تمدنهای باستانی مانند ایران پدیدار شده است.بن مایه های نوشتار؛۱)شاهنامه فردوسی بخش دیباچه «گفتار در ستایش خرد»۲)واژه‌نامه المعانی ۳)واژه‌نامه دهخدا ۴)واژه‌نامه عمید ۵)واژه‌نامه معین</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Nov 2018 00:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش شاهنامه در فرهنگ جهان؛ شاهنامه عربی (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B4-ogyvbgphzzcx</link>
                <description> داستان کیومرث (پرده سوم): دومین رزم اسطوره ای نیکی و بدی و بنیاد خونخواهی کشتگانخجسته سیامک، یکی پور داشتکه نزد نیا، جاهِ دستور داشتگرانمایه را نام، هوشنگ بودتو گفتی همه هوش و فرهنگ بودپری و پلنگ انجمن کرد و شیرز درندگان گرگ و ببر دلیرسپاهی دَد و دام و مرغ و پریسپهدار پرکین و کُندآوریبیازید هوشنگ، چون شیر چنگجهان کرد بر دیو نستوه، تنگکشیدش سراپای یکسر، دَوالسپهبد برید آن سر بی‌هَمالچو آمد مَر آن کینه را خواستارسرآمد کیومرث را روزگاراستاد «مالطی» در برگردان عربی بخش پایه و پایانی داستان کیومرث، چنانچه روش او در این بازگفت چکیده از شاهنامه فردوسی است تنها آن فرازهایی را آورده است که اگر گفته نمی‌شد رشته داستانی از هم می‌گسست.او از فرزند سیامک؛ «هوشنگ» با گویش عربی «اوشهنج» نام می‌برد و جایگاه ویژه او را در نزد نیایش؛ کیومرث یادآور می‌شود که زمامدار کارهای کشور و فرمانده لشکریان بود و دیگر از آن توصیفات دل‌انگیزی که فردوسی در پیوند پدر و فرزندی و مهرورزی این پدربزرگ و فرزندزاده و رایزنی کیومرث با هوشنگ و انگیزش او برای خونخواهی پدرش آورده است درمی‌گذرد و تنها به توصیف لشکر بزرگی که هوشنگ و کیومرث در جنگ با اهریمن می‌آرایند و در اینجا استاد مالطی به نیکی سخن فردوسی را دریافته است که خردمند توس چنان زیرکانه و انسانگرایانه، میدان جنگ نابرابر میان انسان و اهریمن را آراسته است که گوهر ارزشمند جان انسانی فدای جنگ نابرابر با اهریمن نگردد پس همانگونه که فردوسی آورده است در برگردان عربی استاد مالطی نیز می‌خوانیم که سپاهیان هوشنگ و کیومرث نه با سپر نیروی انسانی مردمانشان که با لشکری از جانوران و نیروهای ماورائی فراهم می‌آید. شاید این چاره پایانی فردوسی برای دور نگهداشتن جان ارجمند و گوهر پاک وجودی مردمان از جنگ و خونریزی است که در این تنها حماسه جنگی انسانگرایانه جهان پرداخته است.پس از آن استاد مالطی باز به شیوه چکیده‌گویی از همه فراز جنگ پهلوانی هوشنگ با اهریمن و اشاره هوشمندانه فردوسی به دوره تازه‌‌ای از تاریخ جنگهای باستانی با ابزارسازهای نخستین جنگی مانند دوال و تیغ بود می‌گذرد و تنها به پیروزی هوشنگ و آرام گرفتن کیومرث پس از خونخواهی فرزندش بدست فرزندزاده بسنده می‌کندو در پایان باز با یادکرد دوره پادشاهی سی ساله کیومرث، پایان زندگی او را بسیار به سادگی و نه چنانچه فردوسی با شکوهی آمیخته با دریغ و پند و اندرز به ما می‌گوید آورده استو اینچنین داستان نخستین پادشاه ایرانی در شاهنامه عربی استاد مالطی به پایان می‌رسد.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Oct 2018 21:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجهایی که می کشیم (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%B2-efvhtiekflcq</link>
                <description>هذیان مکرر تقویمدر خیابانهای خاورمیانه ورق می‌خوردو خون گرمدر لوله‌های نفت جاریستاز حس مشترک دردتا لذت عمومی اعدام در ملاء هرزگی شهربه همین سادگیزمان در عفونت روزمرگیمی‌گنددو کودکان سیاستدر کوچه‌های متروک دفن می‌شوندقربانیان امروزقهرمانان فرداای کاش هزار سال بیابانتنها به قدر رویش باراناز این بهار وام بگیرددر بستر نرم لجنتوده کرمهای سرمازده به هم می‌لولنداز لغزش لزج بدنهایشانمرداب به رعشه می‌افتدو نعش ماهیان کوچک رابالا می‌آوردکرمهای لجنزارپرخون و متورم می‌شوندو بر فلسهای نقره‌ای مهتابتخمهای سیاه چسبناک می ریزنددر این شب معلق وحشتپشت ضریح معبد فولادابهام واژه انساندر انعکاس ساکت فریادهای توترک می‌خوردما گله‌های تماشا هنوز همدر شهوت درندگی گرگ زنده‌ایم</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Oct 2018 02:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با شیوه سخنوری فردوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-hyajdiwafmnp</link>
                <description>شاهنامه خاندانی اهدایی به میراث فرهنگی خوزستان از سوی مهربان «امیر محمدی دهدزی»زمانی که دو یا سه نسخه شاهنامه را با ویرایشهای گوناگون می خوانیم و با هم می‌سنجیم درمی‌یابیم پاره‌ای از رجها(ابیات) که در نسخه‌ای، در شمار سروده‌های راستین فردوسی آمده در نسخه دیگر با تردید نگریسته شده و با قلاب از نوشتار پایه، جدا شده است.همچنین زمانی که خودمان در شاهنامه‌خوانی پیش رفته‌ایم و با شیوه سخنوری و داستان‌سرایی فردوسی بیشتر آشنا شده‌ایم و خو گرفته‌ایم، گاهی هنگام خواندن بخشهایی از سروده‌ها یا گروهی از واژه ها، درمی‌یابیم چند بند چکامه و یا چند واژه، با نگرش یا گویش یا روند داستانگویی فردوسی ناهمگون است.چنین است که من همین آغاز کار، دیدگاهم را درباره پایان‌بندی بخش «ستایش خرد» با شما دوستان فرهیخته در میان می گذارم.در نسخه مسکو به کوشش دکتر سعید حمیدیان روند رجهای پایانی این بخش چنین استحکیما چو کس نیست گفتن چه سوداز این پس بگو کافرینش چه بودتویی کرده ی کردگار جهانببینی همی آشکار و نهان[به گفتار دانندگان، راه جویبه گیتی بپوی و به هر کس بگویز هر دانشی چون سخن بشنویاز آموختن یک زمان نغنوی]چو دیدار یابی به شاخ سخنبدانی که دانش نیابد به بنرجهای درون قلاب به ویرایش پژوهشگران در آکادمی علوم شوروی و از دید دکتر حمیدیان، در نسخه‌های لنینگراد و خاورشناسی ۱ و ۲ نیست.از سویی در نسخه‌ای که به ویرایش ژول مول رسیده است اندکی دگرگونی در این نگرش دیده می شود.ولی داوری خود ما در اینباره چگونه می تواند باشد؟راستی این است که ما هر چه گام به گام با داستانهای شاهنامه پیش برویم و پای سخنان آموزگار خردمند توس بنشینیم بیشتر به این باور می‌رسیم که فردوسی چکامه‌سرایی گزیده‌گوی و هدفمند است.شیوه داستانگویی فردوسی مانند مولانا یا سعدی، داستان در داستان‌ گویی نیست. او مانند حافظ نیست که در باغ اندیشه و احساس، از هر شاخه‌ای گلی می چیند و سپس همه آنها را در دامان یک غزل می ریزد.فردوسی در آغاز سرایش شاهنامه، نیک می‌داند در زمان کوتاه زندگی باید کاری سترگ را به تنها تن خویش به انجام رساند پس زمانی برای پراکنده‌گویی و سخن‌پردازیهای ‌پردامنه در میدان آرایه‌های ادبی را ندارد.فردوسی شیوه خود را بنا می کند. او هر گاه می خواهد ما را به اقلیمی تازه ببرد آسانترین راه را پیش روی ما می‌گشاید.این است که در بخش پایانی «ستایش خرد» و زمانی که می‌خواهد به داستان «پدید آمدن جهان» بپردازد دوباره به پس سر نمی‌نگرد.با این دیدگاه زمانی که شما به خوانش این بخش می‌رسید درمی‌یابید که اگر آن را با روند سخنوری فردوسی بسنجید گویی این بندها از سروده، به گونه ای از بدنه بخش «ستایش خرد» جدا مانده و سپس به پایان آن برده شده استبه گفتار دانندگان راه جویبه گیتی بپوی و به هر کس بگویز هر دانشی چون سخن بشنویاز آموختن یک زمان نغنویچو دیدار یابی به شاخ سخنبدانی که دانش نیاید به بناز دید من، او «ستایش خرد» را در این رجها به پایان برده استسه پاس تو چشم است و گوش و زبانکز این سه رسد نیک و بد، بی گمانخرد را و جان را که یارد ستودوگر من ستایم که یارد شنودو سپس برای گفتن «داستان آفرینش» با این رجها زمینه چینی کرده استحکیما چو کس نیست، گفتن چه سوداز این پس بگو کافرینش چه بودتویی کرده‌ی کردگار جهانببینی همی آشکار و نهانپس من برای خوانشی تازه‌ و برداشتی نو از شاهنامه، این دو بخش را جدا از هم بررسی می کنم. پاره‌ای را که در پیوستگی با بخش «ستایش خرد» و بسیار زیبا سروده شده بود و گویی در نسخه‌های گوناگون از آن جدا افتاده بود را در یک بند می گنجانم و پیش زمینه «داستان آفرینش جهان» را در یک بند دیگر، تا نشان دهم که از نگاه من و بنا به روند خردپسندانه داستانگویی فردوسی، چه پنداشتی از پایان بندی بخش «ستایش خرد» می توان داشت.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Oct 2018 13:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستهایی که دوستشان دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lg74bjthncmi</link>
                <description>نوجوان که بودم دستهای قشنگی داشتم یا دستکم مادرم اینجور گمان می کرد. دستهای سفید و کوچک من با آن انگشتهای باریک و پوست لطیفش، کنار دستهای آفتاب سوخته و بزرگ مادر با مفصلهای پینه‌دار و رگهای برجسته و پوست زبرش، بی‌گمان زیبا می نمود.یادم هست توی اتوبوس مادر حواسش بود آفتاب دستهایم را نسوزاند و با شال و روسری و کیف و هر چه دم دستش بود روی دستهایم را می پوشاند که آفتاب سوخته نشود. آن سالها که هنوز گازکشی نداشتیم پاییز و زمستان نمی گذاشت ظرف بشویم یا برایم دستکش ظرفشویی می خرید که همیشه هم گشاد بود و حواسش بود بی دستکش ظرف نشویم و همه سالهایی که ماشین لباسشویی نداشتیم نمی گذاشت لباس بشویم و نمی گذاشت زمین تی بکشم و ...و شبهای پاییز و زمستان که خسته از سر کار برمی گشت بعد از کارهای خانه و پختن ناهار فردا، تازه نیمه شب می نشست پای بافتنی و برایم دستکش و شال گردن و ژاکت می بافت که زمستان هر سال نونوار مدرسه بروم.مادر همه آن سالها نمی دانست که من یواشکی شال و روسری و کیف را از روی دستم کنار می زدم تا دستهایم آفتاب سوخته شود و هربار که خانه نبود بی دستکش با آب سرد ظرف و رخت می شستم تا جایی که استخوانهایم از سرما تیر می کشید و راهرو را تی می کشیدم و چراغ والور را نفت می کردم و با اینکه نوک انگشتهایم از سرما سر می شد ولی دستکشهای بافتنی‌ام را تنها دم در خانه می پوشیدم تا نو بماند.مادر همه آن سالها نمی دانست که من عاشق دستهای او بودم و دوست داشتم دستهایی مانند او داشته باشم. او نمی دانست دستهایش از کودکی برایم حتی از چهره‌اش آشناتر بود. آن دستهای بزرگ و مهربان که برای همه صورت من جا داشت و همه شبهای کودکی در سرمای اتاق نمناکی که انگار هرگز گرم نمی شد تنها عروسک قشنگ همبازی من بود برایش قصه می گفتم موهایش را که انگشتهای مادرم بود با دست شانه می کردم و او روی خط کف دستهای مادرم به من لبخند می زد و با چشمهایی که تنها من می دیدم بیدار می ماند تا خوابم ببرد.مادر همه آن سالها نمی دانست که من چقدر دوست داشتم یکبار آن دستهای کبودش را که توی تشت با آب سرد رختهایم را چنگ می زد ببوسم. نمی دانست هر بار که دستهایش را هنگام آشپزیهای نیمه شب برای ناهار فردا از خستگی و لرزش می برید و با دستمال کاغذی می بست دوست داشتم آن لکه خونی که از زخمش روی دستمال پخش شده بود ببوسم شاید زخمش کمتر بسوزد.نمی دانست روزهایی که مرا با خودش به مدرسه‌اش می برد و زنگ تفریح هول هولکی دستهایش را می شست مبادا لقمه هایی که برایم می گیرد گچی شود چقدر آرزو داشتم یکبار با همان دستهایی که یک ساعت پای تخته به بچه های همسال خودم درس داده بود برایم لقمه‌های گچی بگیرد.و مادر همه آن سالها نمی دانست زمانی که در فشار زندگی و تنهایی مرا برای اشتباههای کودکانه ام کتک می زد من با آنکه درد می کشیدم ولی باز هم آن دستها را دوست داشتم شاید چون باور داشتم آن دستهای بزرگی که مرا کتک می زند تنها پناهگاه من در این جهان است و باز مرا نوازش خواهد کرد و همراه اشکهای مادر روی دست و پای کبود و زخمهایم کرم می مالد.دستهای من کنار دستهای مادر، بزرگ شد. سر کار رفتم. کارگر فنی شدم. تکنسین فنی شدم. بازرس فنی شدم. زیر آفتاب داغ و سرمای یخبندان در کارخانه و کارگاه و سایت و بیابان کار کردم. دستهایم آفتاب سوخته شد از سرما کبود شد رگهایش بیرون زد روی مفصلهایش پینه بست و پوستش زبر شد.من دستهایم را اینجوری بیشتر دوست دارم چون مرا شبیه مادرم کرده است و هر جا که باشم مرا یاد او می اندازد. روزهایی که در ماموریت کاری یا سفر هستم همیشه بخشی از مادر با من است و همان آرامش و اطمینان و توان را به من می بخشد.سالهاست که دیگر دستهای من دلخواه مادر نیست و هر‌بار خانه هستم با یک قوطی کرم یا روغن گیاهی تازه دنبال من است و روی پینه‌های دستهایم کرم می مالد و غر می زند که چرا مراقب دستهایت نیستی؟ چرا این کبره‌ها از روی دستهای تو نمی روند؟او نمی داند که من این دستهای همانندمان را چقدر دوست دارم. دستهایی که داستان همه سالهای زندگیمان بر آنها نقش بسته است. دستهایی که در همه راه بلند و سختی که با هم آمدیم از هم جدا نشدند. با هم سنگهای بزرگ را از سر راه برداشتند، گره های کور را باز کردند و سپر بلای هم شدند و کم کم دارند کنار هم پیر می شوند.مادر غر می زند که چرا مراقب دستهایم نیستم و من هنوز مانند شبهای کودکی تماشایش می کنم که چگونه با دستهای بزرگ مهربانش قلبم را نوازش می کند.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Oct 2018 22:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش شاهنامه در فرهنگ جهان؛ شاهنامه عربی (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B3-zqi5f6mob0m6</link>
                <description>داستان کیومرث (پرده دوم): نخستین رزم اسطوره ای نیکی و بدی و نخستین پهلوان شهید شاهنامهپسر بُد مر او را یکی خوبرویهنرمند و همچون پدر نامجویسیامک بُدَش نام و فرخنده بودکیومرث را دل بِدو زنده بودبه گیتی نبودش کسی دشمنامگر بدکنش ریمن آهرمناجهان شد برآن دیوبچه سیاهز بخت سیامک وز آن پایگاهسپه کرد و نزدیک او راه جستهمی تخت و دیهیم کی شاه جستهمی گفت با هر کسی رای خویشجهان کرد یکسر پرآوای خویشکیومرث زین خود کی آگاه بودکه تخت مِهی را جز او شاه بودیکایک بیامد خجسته سروشبسان پری پلنگینه پوشبگفتش ورا زین سخن دربه‌درکه دشمن چه سازد همی با پدرسیامک بیامد برهنه تنابرآویخت با پور آهرمنابزد چنگ، وارونه دیو سیاهدوتا اندر آورد بالای شاهفکند آن تن شاهزاده به خاکبه چنگال کردش کمرگاه چاکسیامک به دست خروزان دیوتبه گشت و ماند انجمن بی‌خَدیوچو آگه شد از مرگ فرزند، شاهز تیمار گیتی برو شد سیاه فرود آمد از تخت ویله کنانزنان بر سر و موی و رخ را کناندو رخساره پر خون و دل سوگواردو دیده پر از نم چو ابر بهارخروشی برآمد ز لشکر به زارکشیدند صف بر در شهریاربرفتند با سوگواری و دردز درگاه کی شاه برخاست گردنشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار ...از آنجایی که ترجمه عربی استاد «سمیر مالطی» از شاهنامه فردوسی چکیده ای از داستانهای حماسی آن است پس در این بخش هم می بینیم که استاد مالطی از فراز بلند نخستین نبرد اسطوره ای شاهنامه و داستان نخستین پهلوان جوانی که در زرم با اهریمن کشته می شود تنها به بازگفت بخشهای اصلی داستان بسنده می کند: شناساندن(معرفی) سیامک فرزند کیومرث، مهر ویژه کیومرث بر او، رشک، کین توزی و سگالش اهریمن(برگردان فرهنگی عربی آن در گفتار استاد مالطی، جن است) بر نیکبختی آنان و عزم رزم اهریمنان جادوپرست(جنیان به عربی)، آگاه شدن سیامک و رفتن او با تن برهنه(بی زره) به نخستین جنگ اسطوره ای نیکی و بدی در شاهنامه، کشته شدن سیامک، آگاهی کیومرث از مرگ فرزند و یکسال سوگواری او و لشکریان و مردمانش بر داغ سیامکاستاد مالطی این بخش داستان را در همینجا به پایان می برد و افزون بر چکیده گویی در بازگفت داستان، یک نکته از فراز بلند داستان کیومرث را ناگفته می گذارد؛ پیام آوری فرشته سروش بر سیامک و کیومرثدر شاهنامه فردوسی، سروش دوبار برای پیام آگاهی برای این پدر و پسر می آورد. نخست زمانی که شاه نیکدل و دادگری چون کیومرث از کینه و عزم رزم اهریمن ناآگاه است و فرشته سروش برای فرزندش سیامک پیام هشدار و آگاهی از گزند اهریمن و سپاهش بر جان پدر را می آوردو دوم بار زمانی که کیومرث و مردمانش در سوگواری سیامک چنان زندگی و جهان را بر خود تیره کرده اند که فرشته سروش اینبار با پیامی از خداوند می رسد و بر سوگ یکساله کیومرث نهیب می زند و پیام بیداری و آگاهی از بیهودگی غم بی فرجام را برایش می آورد و او را به خویشکاری(مسئولیت) انسانی خویش در این جهان در نبرد با پلیدی(اهریمن) و راهبری مردمانش در پیروزی بر دشمنان نهیب می زند که برخیزد و عزم رزم با ستمکاری اهریمن کنداین نکته کلیدی از پیام بنیادین فردوسی از همین سرآغاز شاهنامه که خویشکاری انسان را در پیکار با بدی و برافراشتن درفش پیروزی نیکی در جهان می داند، با افسوس در ترجمه عربی استاد مالطی نیامده است.</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Sep 2018 03:32:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجهایی که می کشیم (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@shilanakhjavani1354/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%B1-o7bhf6u712jr</link>
                <description>هر شب که لاشه های تهی رادر امتداد بستر فحشابه گور می کشیمشیب زمانبه لحظه صفر جنایتی دگرنزدیک می شودهر شب که زندگیدر پنجه های دارجان می دهد به دردما در هزارتوی حماقتنان بیات فلسفه نشخوار می کنیمفردا که در معابر تکراربر پیکر دریده انسانمثل فرشته های باکره عرشعبور می کنیمبر بی شرافتی ماتف!چه کسی می داندراز یک فاحشه رادر غبار شهوتزیر آن توده رنگچه کسی کودک ترسیده تنهایی رامی بینداولین بار که در بستر زجرلذتی چرک و عفن را بوییدمشتهای من و توباد را می تارانددستهایت را انکار مکنتن عریان پلاسیده عشقپیش چشمان حریص یک شهرسالها رقصیدهچشمهایت را انکار مکنپشت خط قرمزصفی از باکره هرجاییچشم در راه قطار بعدیترسهایت را انکار مکن</description>
                <category>شیلا نخجوانی</category>
                <author>شیلا نخجوانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Sep 2018 02:14:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>