<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shilesar</link>
        <description>معلم و گاهی هم داستان نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:00:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14791/avatar/rglbBT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@shilesar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شور زندگی؛ روایتی از عشق، رنج و هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-f1fqfb2o4nn2</link>
                <description>حدود سه سال پیش بود که کتاب «شور زندگی؛ ماجرای زندگی ونسان ون‌گوگ» اثر ایروینگ استون را از قفسه‌اش در کتابخانه برداشتم تا مطالعه کنم؛ کتاب سخت پیش می‌رفت و هیجانی در من ایجاد نمی‌کرد؛ در این بین ایرادات ویراستاری و ترجمه هم مزید بر علت شده بود. کتاب را کنار گذاشتم ... زمان گذشت تا همین یکی دو ماه پیش که مجدد از کنج امنش بیرون آوردم! با تجربه‌ای که از مطالعه‌ی قبلی داشتم، این بار سرسختی بیشتری برای خواندنشم به خرج دادم، ده بیست صفحه را سریع جلو رفتم، تا صفحه پنجاه و شصت و باز هم وقفه‌ای کوتاه ایجاد شد. پس از دو سه هفته مجدد ادامه دادم و این بار دیگر روایت داستانی شکل گرفته بود و این خود داستان بود که خواننده را به دنبالش می‌کشید. یک سوم پایانی کتاب را در عرض دو روز خواندم، زیبا بود، حظ بردم، غمگین شدم ولی به آن شوری که از لابه‌لای داستان به بیرون می‌سرید می‌ارزید.ونسان ون‌گوگ، از تأثیرگذارترین هنرمندان تاریخ هنر، به سال ۱۸۵۳ در هلند به دنیا آمد و به سال ۱۸۹۰ در فرانسه درگذشت. او که در طول زندگی‌اش با فقر، بیماری روانی و نوعی تنهایی خودخواسته دست و پنجه نرم می‌کرد، امروزه به‌عنوان یکی از پیشگامان جنبش پسا دریافتگری (پست امپرسیونیسم یا پسا امپرسیونیسم) شناخته می‌شود. ون‌گوگ در طول حیات هنری کوتاه ولی پربار خود، بیش از ۲۱۰۰ اثر خلق کرد که شامل حدود ۸۶۰ نقاشی رنگ روغن و بیش از ۱۳۰۰ نقاشی با اب‌رنگ و طراحی است. آثار او به دلیل بهره‌ی جسورانه از رنگ، بیان احساسات عمیق و فن (تکنیک) منحصر به فردش، تحسین جهانی را برانگیخته‌اند. با این حال، موفقیت ون‌گوگ پس از مرگش به دست آمد و او در زمان حیاتش تنها یک نقاشی فروخت.ون‌گوگ نه تنها به دلیل هنرش بلکه به دلیل زندگی پرتلاطم و روحیه حساسش، الهام‌بخش بسیاری از نویسندگان، فیلمسازان و هنرمندان بوده است. یکی از مهم‌ترین آثار ادبی که به زندگی ون‌گوگ پرداخته، کتاب «شور زندگی» (Lust for Life) اثر ایروینگ استون است. این کتاب که به سال ۱۹۳۴ منتشر شد، به‌عنوان یک رمان زندگینامه‌ای، زندگی ون‌گوگ را از جوانی تا مرگش روایت می‌کند.معرفی کتاب «شور زندگی»«شور زندگی» رمانی است که زندگی ونسان ون‌گوگ را با نگاهی عمیق و احساسی به تصویر می‌کشد. استون در این کتاب، با استفاده از نامه‌های ون‌گوگ به برادرش تئو و دیگر منابع تاریخی، تلاش کرده تصویری واقع‌گرایانه و در عین حال خلاقانه و هنری از زندگی این هنرمند ارائه دهد. کتاب با توصیف دوران جوانی ون‌گوگ، شکست‌های عاطفی و حرفه‌ای او و تلاش‌هایش برای یافتن جایگاهی در جهان هنر آغاز می‌شود و سپس به دوران اوج خلاقیت او در آرل و سرانجام مرگ تراژیکش می‌پردازد.استون در این کتاب، ون‌گوگ را نه تنها به عنوان یک هنرمند بلکه به عنوان انسانی با احساسات عمیق، آرزوهای بزرگ و رنج‌های بی‌پایان به تصویر می‌کشد. در شور زندگی به دنیای ون‌گوگ قدم می‌گذاریم و با تمام وجودمان چالش‌ها، امیدها و ناامیدی‌های این هنرمند بزرگ را درک می‌کنیم؛ چه ان زمان که در لباس کشیش همراه با کارگران معدن زغال سنگ در بلژیک به اعماق زمین می‌رفت و زندگی زاهدانه‌ای داشت و چه ان هنگام که شور عشق در وجودش شعله می‌زد و رنگ‌ها را در خلسه‌ای جنون‌وار بر بوم می‌کشید.یک نقاش نباید درباره‌ی انچه می‌کشد فکر کند، با نقادهاست که تئوری ببافند.استون برای نوشتن این کتاب، تحقیقات گسترده‌ای انجام داد و از نامه‌های ون‌گوگ به برادرش تئو به عنوان منبع اصلی برای نگارش روایت زندگی ون‌گوگ استفاده کرد. این پژوهش دقیق باعث شده است که کتاب از نظر تاریخی تا حد زیادی دقیق و قابل اعتماد باشد. استون همچنین توانسته تعادل درخوری میان واقعیت‌های تاریخی و عناصر داستانی برقرار سازد. از بزرگ‌ترین نقاط قوت کتاب، توانایی استون در ایجاد ارتباط عاطفی با خواننده است. او با استفاده از زبان ادبی و توصیفات دقیق، احساسات ون‌گوگ را به شکلی ملموس و تأثیرگذار به خواننده منتقل می‌کند.مهم این نیست که دنیا چه می‌اندیشد، رامبرانت می‌بایست نقاشی بکند، مهم نبود که خوب نقاشی کند یا بد؛ نقاشی نیرویی بود که او را به‌عنوان بشر زنده نگاه می‌داشت. ونسان، ارزش اساسی هنر در بیانی است که به هنرمند می‌دهد.ون‌گوگ به روایت استون نه‌تنها بیانگر زندگی این نقاش بزرگ بلکه معرف زمینه‌های تاریخی و هنری دوران او را نیز شامل می‌شود. استون به جنبش‌های هنری مانند امپرسیونیسم اشاره می‌کند و نقش ون‌گوگ را در تحولات هنری قرن نوزدهم شرح می‌دهد؛ با این حال ایراداتی هم بر کتاب وارد است ازجمله اینکه اگرچه کتاب به رابطه‌ی بین زندگی ون‌گوگ و هنرش می‌پردازد ولی کمتر به فرآیند خلاقیت او و تکنیک‌های هنری‌اش توجه می‌کند؛ این امر برای خوانندگانی که به دنبال درک عمیق‌تر و حرفه‌ای‌تری از روش کار ون‌گوگ و تحولات سبک هنری او هستند، ممکن است ناکافی به نظر برسد.«شور زندگی» اثر ایروینگ استون، بدون شک یکی از مهم‌ترین آثار ادبی است که به زندگی ونسان ون‌گوگ پرداخته است. با این حال کتاب از برخی جهات هم قابل نقد است. این ایرادات اگرچه از ارزش کلی کتاب نمی‌کاهد ولی نشان می‌دهد که «شور زندگی» بیشتر یک رمان زندگی‌نامه‌ای است تا یک اثر تاریخی کاملاً دقیق. «شور زندگی» نه‌تنها برای علاقه‌مندان به ونسان ون‌گوگ بلکه برای هر شخصی که به تاریخ هنر و رابطه‌ی بین زندگی و خلاقیت علاقه دارد، اثری خواندنی و تأمل‌برانگیز است.شب پرستاره (The Starry Night)«شب پرستاره» از مشهورترین آثار ون‌گوگ است که در سال ۱۸۸۹، در دوران اقامت او در آسایشگاه روانی سن پل دو موزول در سن رمی دوپروانس خلق شد. این اثر با آسمان پر چرخ‌و‌تاب و ستاره‌های درخشانش، نمادی از تخیل و احساسات عمیق ون‌گوگ است و به یکی از نمادهای هنر نوگرای اروپا نیز شناخته می‌شود. ون‌گوگ در این زمان با بحران‌های روانی عمیقی دست و پنجه نرم می‌کرد ولی همچنان به خلق هنر ادامه می‌داد و آن را مرهمی بر دردهایش می‌دانست. آسمان پر تلاطم و درختان سیاه‌وسفید در جلوی تصویر، تضادی بین آرامش و آشفتگی را نشان می‌دهند.گندم‌زار با کلاغ‌ها (Wheat Field with Crows)این اثر که در ژوئیه ۱۸۹۰، تنها چند هفته پیش از مرگ ون‌گوگ خلق شد، یکی از واپسین نقاشی‌های اوست و اغلب به عنوان نمادی از تنهایی و ناامیدی او تفسیر می‌شود. گندم‌زاری وسیع با آسمانی طوفانی و کلاغ‌هایی که در حال پرواز هستند، فضایی پرتنش و غم‌انگیز را به تصویر می‌کشد. برخی معتقدند که این نقاشی پیش‌بینی مرگ اوست ولی خود ون‌گوگ در نامه‌ای به برادرش تئو، از این اثر به عنوان تلاشی برای بیان زیبایی و تراژدی طبیعت یاد کرده است.گل‌های آفتابگردان (Sunflowers)مجموعه نقاشی‌های «گل‌های آفتابگردان» در سال ۱۸۸۸، زمانی که ون‌گوگ در خانه‌ی زرد خود در آرل زندگی می‌کرد، خلق شد. او این آثار را به عنوان تزئینی برای اتاق میهمانش کشید، جایی که امیدوار بود دوستش پل گوگن در آن اقامت کند. گل‌های آفتابگردان با رنگ‌های زرد درخشان و بافت ضخیم رنگ، نمادی از زندگی، گرما و امید بودند. ون‌گوگ در این دوره احساس می‌کرد در اوج خلاقیت خود قرار دارد و این نقاشی‌ها بازتابی از شور و نشاط او هستند. این آثار امروزه به نمادی از دوستی و زیبایی ساده طبیعت تبدیل شده‌اند. شب‌های روشن (Café Terrace at Night)این اثر در سپتامبر ۱۸۸۸ در آرل خلق شد و امروزه به‌عنوان یکی از نمادین‌ترین کارهای ون‌گوگ شناخته می‌شود. شب‌های روشن همچنین از نخستین نقاشی‌هایی است که ون‌گوگ در آن از پس‌زمینه‌ی اسمان پر از ستاره استفاده کرده است. کافه‌ای در شب، با نور گرم چراغ‌ها و آسمان پرستاره، فضایی آرام و در عین حال پرجنب‌وجوش را به تصویر می‌کشد. ون‌گوگ در یکی از نامه‌هایش به برادرش تئو، این اثر را تلاشی برای ثبت زیبایی‌های شب و نورپردازی طبیعی دانسته است.</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 19:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحانه با زرافه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-wgj2x7hisk1x</link>
                <description>ارنست همینگوی جوان که در یکی از نبردهای جنگ جهانی اول به‌واسطه‌ی انفجار یک خمپاره شدیداً مجروح شده بود، در نامه‌ای به خانواده‌اش نوشت: «مرگ اتفاق بسیار ساده‌ای است؛ به مرگ چشم دوختم و حالا واقعاً می‌دانم اگر مرده بودم، برایم چیز خیلی ساده‌ای بود. آسان‌ترین چیزی که تا حالا تجربه کرده‌ام».۱موضوع مرگ همواره چالش برانگیز ولی جذاب بوده است، چه در میان فلاسفه و چه هنرمندان یا نویسندگان. سروش صحت نیز به‌عنوان نویسنده و کارگردانی خوش قریحه و زیرک در کنار ایمان صفایی در آثارشان چه تلویزیونی و چه سینمایی، با موضوع مرگ دست و پنجه نرم کرده‌اند؛ مرگ برای «صحت و صفا» گاه دستمایه طنز بوده و گاه نقد فرهنگ عامه و در این راه از نشاندن یک رأس گاو جلوی دوربین به‌عنوان مخاطب یا در کنار جاده در هیبت دانای کل ابایی نداشته، اولی در فیلم «جهان با من برقص» و دومی در جدیدترین اثرشان «صبحانه با زرافه‌ها».دیروز هوای تهران تر و تمیز و به قول معروف پاییزی طور بود، سالن شماره دوی سینما سپیده هم دنج و کوچک؛ همه چیز برای رفتن به سینما و دیدن فیلم مهیا بود. پیش‌تر کمی درباره‌ی موضوع فیلم اینور و آن‌ور خوانده بودم و حدس می‌زدم که تا حدودی تقلیدی است از فیلم the hangover ساخته‌ی تاد فیلیپس (۲۰۰۹)، آن‌جا که چند دوست در آخرین مهمانی مجردی داماد، در اثر مصرف مواد، اتفاقاتی برایشان رخ می‌دهد که همراه با چاشنی طنز، داستان فیلم را شکل می‌دهد.ابتدای «صبحانه با زرافه‌ها» و حتی تا میانه‌های فیلم همچنان شباهت‌های کلی با فیلم مزبور داشت ولی همراه با مکالمه‌های کلامی مخصوص سینمای امروز ایران که گاه پهلو به پهلوی طنز مبتذل پیش می‌رود. این گفت‌وگوها عمدتا در خدمت روایت داستان نبوده و در خوش‌بینانه‌ترین حالت یادآور طنزهای اینستاگرامی است که گویا خود تبدیل به ژانری در سینمای امروز شده است، ژانر اینستاگرامی!بد نیست اشاره‌ای هم داشته باشم به اصطلاح «معنای غیرطبیعی» در نظریه زبانی پل گرایس، فیلسوف و زبان شناس مشهور انگلیسی؛ گرایس معنای غیرطبیعی را که نخستین بار در مقاله‌ای به سال ۱۹۵۷ منتشر کرد، به معرفی معنایی پرداخت که بعدها از آن با عنوان «معنای گوینده» یاد می‌شود. از نظر گرایس نخست اینکه میان معنای طبیعی و غیرطبیعی فرق است. معنای طبیعی در این جمله نشان داده شده‌است: «آن دانه‌های روی پوست، سرخک هستند» و معنای غیرطبیعی در این جمله مثال زده می‌شود: «آن سه حلقه‌ی روی زنگ بدین معناست که اتوبوس پر است و دیگر ظرفیت ندارد.» گرایس به تحلیل جمله‌ی نوع دوم می‌پردازد. او قصد داشت تا تمام معانی غیرطبیعی را تبیین کند.۲قوانینی که پل گرایس، آن ها را به عنوان قواعد پایه‌ای برای یک مکالمه‌ی هدفمند و کارآمد می‌شناسد (اصول کمیت، کیفیت، رابط و شیوه) در مکالمه‌های طنز زبانی زیرپا گذاشته می‌شوند. یکی از دلایلی که از فیلم هتل بزرگ بوداپست، یک کمدی موقر می‌سازد، بهره‌گیری از نوع تشدیدشده‌ی قوانین گرایس است که گاه در کنار نقض آن‌ها نوعی تعادل و توازن را در صحنه‌های مختلف فیلم رقم می‌زند که با درک بازیگران از تاثیر واکنش‌های مینیمال و درک هم‌زمان بازیگر و کارگردان از صحیح بودن ریتم دیالوگ و اکت، به خلق گفت‌وگوهایی بی‌نقص منجر می‌شود. گفت‌وگوهایی که برای برخی از فیلم‌نامه‌نویسان و فیلم‌سازان ایرانی که راهی جز استفاده از کنایه‌های تند و مبتذل کلامی برای خنداندن تماشاگر نمی‌شناسند و بی‌توجه به بار فرهنگی و معنایی واژه‌های مورد استفاده در دو زبان، فیلم‌ها و سریال‌های آمریکایی را شاهد گفته‌ی خود می‌آورند نمونه‌ی امروزی و متفاوتی به شمار می‌رود.۳برگردیم به صبحانه با زرافه‌ها! فیلم با صحنه‌ی آماده شدن پویا (هوتن شکیبا) و مجتبی (بهرام رادان) برای رفتن به عروسی رضا (پژمان جمشیدی) شروع و در ادامه شاهین (بیژن بنفشه‌خواه) نیز همراهشان می‌شود. عروسی برخلاف انتظار پویا، مجتبی و شاهین حوصله سر بر از آب در می‌آید و این سه تن برای خوش‌گذرانی بیشتر به استفاده از مواد مخدر در موتورخانه‌ی تالار عروسی روی می‌آورند. در ادامه‌ی رفت وبرگشت‌ها به موتورخانه البته به تعبیر خودشان برای تعمیر موتور، رضا (داماد) هم پایش به آنجا باز می‌شود.هشدار: احتمال لو رفتن داستان فیلم!نیمه‌ی نخست فیلم با از حال رفتن رضا تمام می‌شود و ازین به بعد وارد نیمه‌ی دوم یا میانی فیلم می‌شویم. گاهی ریتم فیلم تند و گاه کند پیش می‌رود ولی موضوع مورد علاقه‌ی صحت و صفا به مانند نخ تسبیح پی‌رنگ همه جا حضور دارد و آن چیزی نیست مگر «شوخی با مرگ»!پویا، مجتبی و شاهین بدن بیهوش رضا را مخفیانه از محل عروسی خارج کرده و نفر جدیدی هم به نام آقای دکتر (هادی حجازی‌فر) به این چند نفر معلوم‌الحال! اضافه می‌شود. فیلم با شوخی‌های کلامی و همچنین بیان مشکلات و روابط خصوصی ادامه می‌یابد. البته با دیدن اثار صحت می‌دانیم که نوعی پو‌چ‌گرایی در مورد روابط احساسی میان زن و مرد در منظومه‌ی فکری‌اش وجود دارد. نکته‌ی بارز فیلم را شاید بتوان عدم حضور هیچ بازیگر زنی علی‌رغم حضور سایه‌ای نقش‌های عروس، همسر، دوست‌دختر، مادر و خاله در فیلم بیان کرد؛ البته به جز یک جا که دوست‌دختر پویا را در قاب گوشی می‌بینیم و خب ای کاش همان هم نبود (به علت جنس اثری که ارائه شده).نیمه‌ی پایانی فیلم در حالی روایت می‌شود که دو جسد روی دست کارگردان و تماشاگران باقی مانده! امری که نمی‌تواند برای یک فیلم داعیه‌دار کمدی قابل دفاع باشد؛ اما انگار کل فیلم مقدمه‌ای بوده برای آنکه صحت و صفا سراغ فلسفه‌اشان در باب مرگ بازگردند، اینکه مرگ نه رفتن به مرحله‌ای دیگر بلکه خود ادامه‌ی زندگی است؛ همان‌قدر عادی که می‌شود در کنارش چلوکباب سفارش داد و دلی از عزا در آورد و همان‌قدر غیرمعمول که زرافه‌ای با شما صبحانه بخورد!اینکه هم‌زیستی نامعمول واقعیت و خیال را چطور باید حل کنیم، کسی نمی‌داند و صحت و صفا نیز آورده‌ای جز «ببین و بگذار و بگذر» در چنته ندارند. به‌طور کل از دید من نقاط ضعف و قوت فیلم را می‌توان در این موارد خلاصه کرد:نقاط قوت۱. پرهیز از شلوغ کردن صحنه‌ها با بازیگران زیاد۲. ایجاد تک لحظه‌های خنده‌دارنقاط ضعف۱. بازی ضعیف پژمان جمشیدی۲. تکیه زیاد به شوخی‌های کلامی۳. جای خالی مینیمالیسم در قاب‌ها و روایت داستاننمره‌ای که در IMDB به فیلم دادم ۶ از ۱۰ بود؛ فیلم ارزش دیدن دارد ولی به‌عنوان اثری ماندگار یا برای دوباره دیدن؟ خیر ممنون از شما آقایان صحت و صفا!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 21:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-oiwc6prfwzh3</link>
                <description>خاطرم هست آرتور سی کلارک در یکی از داستان‌هایش از دنیایی نوشته بود که هر کاری فقط با زدن یک دکمه انجام می‌شد، از آماده شدن قهوه گرفته تا آمدن روزنامه به روی پیشخوان! یک چیزی تو مایه‌های «بیبی دی بابیدی بو» تو کارتون معروف سیندرلا! حالا به اینکه این اتفاقات قرار بود درون یک سفینه‌ی فضایی و آن هم در سیاره‌ای دوردست رخ دهد، کاری نداریم، کما اینکه شخص شخیص آرتور سی کلارک اساسا علمی تخیلی نویس بود؛ ولی واقعا می‌شود چنین دنیایی را تجربه کرد؟همه‌گیری کرونا و خانه نشینی‌ها باعث شد پدرها و مادرها و حتی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها با فناوری و به‌ویژه در زمینه‌ی ارتباطی‌اش آشنا شوند، البته با لطایف الحیلی! هنوز که هنوز است هر وقت به خانه‌ی پدری بر می‌گردم، ایشان را با تکه کاغذی در دست می‌بینم مترصد فرصت تا در زمان و مکان مناسب، گوشه‌ی رینگ گیرم آورده و از من بخواهد تک تک شماره‌های روی برگه را در گوشی‌اش ذخیره کنم. هر بار هم برایش توضیح می‌دهم باز فراموش می‌کند و روز از نو روزی از نو!البته همینش هم جای شکر دارد، ترجیح می‌دهم بار سنگینی دستان پدرم همان تکه کاغذ باشد تا دسته‌ای انبوه از انواع قبض‌ها و زحمت رفتن به شعب بانک و منتظر ماندن‌های توی صف. نسل من که اصطلاحا دهه شصتی هستیم، آن روزها را به خاطر دارد. زمان گذشت ولی عمرمان هم گذشت، از مراجعه به شعب بانک‌ها تا یک لنگ پا ماندن پشت عابر بانک و حالا که می‌شود از طریق گوشی و در هر زمان و احیانا در هر حالتی (منظورم با پیژامه یا شلوار کردی است، فکرتان جای بد نرود!) انوع قبض‌ها را پرداخت کرد.عمر گرانمایه درین صرف شد ... تا چه خورم صیف و چه پوشم شتادرست که بسیاری از کارهای سخت و زمان‌بر قدیمی مثل پرداخت قبوض راحت‌تر شده ولی با این حال نوع کاربری اپلیکیشن‌ها هنوز هم برای نسل‌های قدیم سخت یا دیرعادت است، شاهدش هم مراجعه‌ی روتین پدرم برای کمک در پرداخت قبض‌ها! دنیای علمی تخیلی سی کلارک خاطرتان هست؟ دنیای قشنگ نوی هاکسلی چطور؟  یا حتی کارتون وال ای؟ آنجا که انسان‌ها یک جا می‌نشستند تا ربات‌ها کارهایشان را انجام دهند! اصلا بیایید تلفیقی خوشبینانه از این دنیاها داشته باشیم.معمولا سر کلاس حقوق فضای مجازی به بچه‌ها می‌گویم که دیگر مرزبندی میان دنیای مجازی و واقعی امکان‌پذیر نیست؛خاطره‌ی تلخ قطع سراسری اینترنت در همین چند سال پیش یادمان نرفته! قرارمان این باشد که اینترنت برای ما و نه بر عکس، یعنی چه؟ یعنی آنکه اگر قرار باشد با یک دکمه به شیوه‌ی دنیای آرتور سی کلارک خیلی کارها کرد، آن راحتی به بهای فربه شدنمان به مانند کارتون وال ای نباشد، آن راحتی به تاوان نحیف شدن فرهنگ و هنر به مانند دنیای هاکسلی نباشد؛ یعنی وقتی دور هم جمع می‌شویم تمام حواس‌مان به گوشی نباشد و از آن طرف هم خیالمان بابت برخی کارهای ضروری مثل پرداخت قبوض و این‌جور چیزها آسوده باشد.به شیوه‌ی کارگردان‌ها اینجا کات می‌کنم و فلش بک می‌زنم به هفدهم شهریور همین پارسال، دقیقا روزش هم یادم مانده! جواد به تازگی ازدواج کرده بود و چون کمی تا قسمتی اهل پز دادن است، پیش خانواده‌ی عروس خانم کلی به به و چه چه به دنبالش. جواد از هم‌دوره‌ای‌های آموزشی سربازی‌ام بود، از همان موقع که یکی دو باری به جایش پاس دو شب می‌دادم تا همین حالا که از نصب ویندوز گرفته تا فیلترشکن همراهش بودم و هوایش را داشته‌ام؛ البته این‌ها از بی دست و پایی جواد نیست، از بی خیالی‌اش است، اتفاقا سرش درد می‌کند برای انوع و اقسام بیزینس‌ها، از بورس گرفته تا کریپتو کارنسی! دنیای من و جواد متفاوت است، دنیای جواد یعنی مقصد، دنیای من یعنی هم مسیر و هم مقصد! من اهل برنامه‌ریزی و جواد «حالا ببینیم چی می‌شه»!سر جلسه‌ای بودم که تلفنم زنگ خورد و چهره‌ی دلربای جواد ظاهر شد، نمی‌توانستم جواب دهم، تماس پشت تماس، بعد قطع شد و پیامک آمد که کار فوری دارد، بهانه کردم و از سالن خارج شدم، یک زنگ بیشتر نخورد که جواد گوشی را برداشت:- الو حسن کجایی دستم به دامنت یه کاری بکن+ چی شده نگرانم کردی- برق و گاز خونه‌امون قطع شده!+ خب من چی کار کنم؟ مگه پرداخت نمی‌کردی؟- چرا دیگه، با همون روش که گفته بودی، اول ثبت قبض و بعد پرداخت دوره‌ای!خلاصه اینکه کاشف به عمل آمد جوادخان به علت جابه‌جایی خانه و تغییر ندادن شناسه‌ی قبض‌ها، چندین دوره قبض واحد دیگری را پرداخت می‌کرده و به پیروی از قانون شادروان مورفی (لبخند بزن ... فردا روز بدتری است!) همان فردایش قرار بود خانواده خانمش بیایند مهمانی!اندر دو جهان که را بود زهره این؟از من کاری ساخته نبود جز تماس با یکی دو نفر از دوستان، پرداخت سریع بدهی‌ها، استعلام مجدد و سر آخر هم سرزنش جواد از بابت این همه بی‌خیالی! قیافه‌اش را طوری کرده بود که دلمم نمی‌آمد سرش غر بزنم. شناسه‌ی جدید قبض‌ها را برایش پیدا و دانه به دانه وارد گوشی‌اش کردم، گفتم دیگر نیازی نیست نگران پرداخت‌هایت باشی، کافی است به یکی از حساب‌های بانکی‌ات وصل کنی و با هر قبض جدید خود به خود از حسابت کسر می‌شود. جواد در حالی که چایش را فوت می‌زد عاقل اندر سفیه دم بر آورد: «یه شعر می‌خوندی چی بود خون دل و دولت اینا»، گفتم به قول حضرت حافظ:دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ...  ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست‏گفت: «آره همین، حالا زنگ بزنم مامان بابای مهسا و بقیه‌اشون فردا شب جمع بشیم خونه‌ی شما»؟ برگشتم گفتم شما که شعر یادت مونده پس اینم یادت مونده که: «دانی چرا نالد ابریشم رباب، زان رو که دائم همکاسه خر است!»، گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی، برم خونه رو جمع و جور کنم؛ و جواد لبخندی زد و چایش را هورت کشید.فردا شب ضمن لبخند زدن و تظاهر به لذت بردن از افاضات مهمان‌ها، مشغول تنظیم پرداخت خودکار قبوض شدم برای اقا علی اکبر، پدر خانم جواد، مهران باجناق جواد و پرویز یکی از دوستان جواد که آخر سر نفهمیدم چرا دعوت بود!خدا رو شکر مهمانی خوب پیش رفت، جواد و خانمش هم راضی بودند، موقع خداحافظی جواد برگشت گفت: «دیروز یه بیت خوندی چی بود توش هم‌کاسه و خر و اینا داشت؟»، گفتم هیچی شوخی بود، خندید و گفت خودتی!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 14:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دختر سروان تا دفتر کناری و ناگهان نهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-ohw0mqpdi9he</link>
                <description>روزها و شب‌هایی که همراه با اضطراب جنگ و بمب و موشک بود، به کتاب و فیلم پناه بردم. در جست‌وجوی روایت‌هایی سرراست و بدون پیچیدگی، «شاهزاده و گدا» نوشته‌ی مارک تواین و «دختر سروان» نوشته‌ی الکساندر پوشکین را برای خواندن انتخاب کردم. داستان هر دویشان لذت‌بخش بود، خط به خط شاهزاده و گدا را که می‌خواندم صحنه‌های کارتون معروفش در ذهنم مجسم می‌شد. دختر سروان هم داستان نجیب زاده‌ای روس است که به اصرار پدر به دورترین نقطه‌ی مرزی برای خدمت در ارتش فرستاده می‌شود و آنجا عاشق دختر فرمانده‌اش می‌شود.سه فیلمی را هم که دیدم، هر کدام به نوعی خاص بودند، با معرفی فیلم نهنگ شروع می‌کنم، داستان مرد افسرده و خیلی چاقی که از زندگی دل بریده و اکنون می‌خواهد روزهای باقیمانده از عمرش را وقف گذراندن با دخترش و جبران گذشته کند. فیلم به دور از نمادگرایی، روایتگر مردی است که از خودش متنفر است ولی نمی‌خواهد این تنفر و انزوا را دخترش هم در زندگی تجربه کند.منوی غذا دومین فیلمی بود که دیدم، داستان مشتریانی که هزینه‌ی گران رستورانی مشهور را پرداخته‌اند ولی وقتی پا به جزیره و آن رستوران می‌گذارند، اتفاقات عجیبی پیش رویشان رخ می‌دهد. فیلم هیجان و کشش خوبی داشت و می‌تواند تا پایان شما را با خود همراه کند.و اما سومین فیلمی که دیدم و از بقیه بیشتر خوشم آمد، دفتر کار کناری بود. کارمند تازه‌واردی که استعداد و توانایی‌هایش را برتر از دیگر همکاران می‌پندارد، هر از گاهی برای فرار از یکنواختی به اتاق مجللی پناه می‌برد؛ ولی این اتاق ویژگی خاصی دارد، این اتاق نامرئی است و تنها اوست که می‌تواند آن را ببیند یا لمس کند!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 21:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت نوشتن از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-rwwmqlq4es6i</link>
                <description>از وقتی که خاطرم هست، دوست داشتم از خودم بنویسم، شاید درست‌ترش این باشد که از روزمرگی‌هایم بنویسم؛ همین چیزهای ساده و دم دستی مثل اینکه امروزکجا رفتم، چه کارها کردم، چه حسی داشتم یا اصلا امروز هیچ کاری نکردم، چایی خوردم و از پنجره‌ی خانه به رفت و آمد ماشین‌ها و مردم نگاه کردم. می‌خواستم همین قدر ساده بنویسم ولی نتوانستم، چه شد که نتوانستم. هنوزم که هنوزه باز نسبت به انتخاب نوع نوشتن وسواس دارم؛ در وبلاگی که رسمی نیست و خواننده‌هایش هم اندک شمار چرا باید نوشتاری نوشت و گفتاری نه! این انتخابِ به ظاهر ساده برایم حکایت از بلبشویی درونی دارد، انتخاب‌های هر روزه، هر ساعت و هر لحظه، این کشمکش‌های درونی نسبت به همه چیز، این سخت گرفتن‌ها نسبت به خود، نسبت به خودِ خودم!خودی که تمام سرمایه‌ام برای این بودن‌های روزانه است، خودمی که از دیروز و دیروزها تا همین حالا که این کلمات را می‌نویسم همراهم بوده، اندیشیده، دو دو تا چهارتا کرده، خودی که نخواسته محدود به چرتکه انداختن‌ها باشد و هر از گاهی هم گوش به ندای درونی یا هر چه نامش می‌گذارید داده است.ولی حاصل چه بوده؟ حاصلی که در این لحظه می‌بینم در کشمکش انتخاب اولین کلمه برای همین پاراگراف خودش را نشان می‌دهد، موقع نوشتنش به این فکر می‌کردم که درست نیست ابتدای خط با «ولی و اما» شروع شود و در ادامه هم وسواس‌هایی از جنس انتخاب بین «اولین یا نخستین»، «موقع یا هنگام»، «ابتدا یا آغاز» و الی آخر ... .این کشمکش‌های درونی و روزانه ذهن را دچار فرسودگی می‌کند، این وسواسی که برای هر بودنت در هر لحظه داری؛ اینکه می‌خواهی بی‌نقص باشی بازتابی می‌شود در دیگر رفتارها و روابط. نه انکه دچار کمال‌گرایی باشم که حتی آگاهی نسبت به همین مساله خود سقلمه‌ای می‌شود که: «اهای حواست هست دیگه؟ بذار همین جور ادامه پیدا کنه اصلا ببینیم چی از آب در میاد!».از موضوع اصلی فاصله گرفتم، می‌خواستم از این موضوع بگویم که دوست دارم از خودم بنویسم، راحت و بی‌پروا، از وابستگی‌هایم، از ترس‌ها و حتی از دوست داشتن‌هایم؛ ولی چرا تا به حال نتوانسته‌ام؟ این احتیاط و پروا از کجا آمده؟ هر قدر هم که به سال‌های زندگی اضافه می‌شود این احتیاط بیشتر می‌شود، این محافظه‌کاری در حفظ هر آنچه خصوصی‌اش می‌پنداری، حریم خصوصی، چه عبارت مضحکی در این زمانه! حریم خصوصی، چه مفهوم پر دردسر و مهمی در این زمانه!بسیار شده نسبت به نسل‌های جدید که راحت و بی‌پروا هر آنچه را در لحظه دارند با دیگران به اشتراک می‌گذارند، غبطه می‌خورم. چند سالی می‌شود مشغول سر و کله زدن با دانشجوها هستم، به گمانم از سال ۱۳۹۶ تا به اکنون؛ خاطرم هست آن اوایل فاصله یا تغییر محسوسی نسبت به دنیا و حال و هوایشان حس نمی‌کردم ولی مدتی است که این عدم درک متقابل بیش از پیش نگرانم کرده، تا آن جا که سعی می‌کنم نسل‌های جدید و به‌ویژه دهه هشتادی را بیشتر بخوانم، توی اتوبوس و مترو اگر بچه دبیرستانی کنارم باشند گوش تیز می‌کنم تا بفهمم از چه صحبت می‌کنند، دغدغه‌شان چیست و چقدر با دغدغه‌ها و افکار من در آن سن و سال فرق کرده‌اند.مایلم شجاعت نوشتن از خود و تمام آنچه را که درگیرم کرده داشته باشم، می‌توانم؟ نمی‌دانم ...</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 14:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کتاب، یک سریال، چند تایی هم فیلم</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-k12sxmzgejn4</link>
                <description>با آنکه در سال جدید ترجیحم آن بوده که هر هفته یا کمینه دو هفته یک بار مطلب بنویسم، از آخرین یادداشت وبلاگی‌ام یک ماهی می‌گذرد؛ البته در این مدت مشغله‌ها و پاره‌ای بلاتکلیفی‌ها را بهانه کردم تا هم فیلم ببینم، هم کتاب و مجله بخوانم بلکه ذهنم لختی آرام بگیرد، ذهن که آزاد نباشد دست به قلم نمی‌رود، هر چند سوژه‌های زیادی دور و برش پرواز کنند! در این یادداشت چند تا از فیلم‌هایی را که دیدم و کتاب‌هایی را که خواندم معرفی می‌کنم، باشد تا مفید واقع شود!پایاب شکیباییاز کتابی که مطالعه کردم شروع می‌کنم، پایاب شکیبایی نوشته‌ی دکتر محمد جواد ظریف که معرف حضور هستند! کتاب به نسبت حجیمی با فصول بسیار در موضوعاتی چون سیاست داخل و بین‌الملل. در ابتدا از چگونگی پیشنهاد و پذیرش وزارت امور خارجه در دولت اول دکتر روحانی می‌گوید و در ادامه نقبی می‌زند به ساختار وزارت امور خارجه و اصلاحات پیشنهادی‌اش، چه آن‌هایی که اجرایی شدند و چه به ثمر نرسیده‌ها. در دیگر بخش‌های کتاب هم به چالش‌های سیاست خارجی ایران در عرصه‌ی بین‌الملل یا موضوعاتی چون رژیم حقوقی دریای خزر، بحران هسته‌ای و حقوق بشر پرداخته می‌شود و نوع و جنس روابط ایران با کشورها یا حوزه‌های جغرافیایی خاص را بیان می‌کند. در کل کتاب خوبی بود و خداندنش را به علاقمندان دنیای سیاست و روابط بین‌الملل پیشنهاد می‌کنم.تاریک‌ترین ساعت (Darkest Hour) سال ساخت: ۲۰۱۷درباره‌ی جنگ جهانی دوم و شخصیت‌های موثر در آن از جمله وینستون چرچیل فیلم‌های زیادی ساخته شده‌اند. فیلم تاریک‌ترین ساعت به کش و قوس‌های نخست وزیری وینستون می‌پردازد و و مهم‌ترین چالش روزهای اول نخست وزیری‌اش را به تصویر می‌کشد، به‌ویژه عملیات دانکرک. فیلم به خوبی داستانش را روایت می‌کند و بازی گری اولدمن هم بی نقص و تماشایی است، از آن گذشته با اتفاقات هفته‌ی نخست ریاست جمهوری دکتر پزشکیان و چالش‌هایی که خیلی زود سراغش آمد، دیدن این فیلم جذاب‌تر هم خواهد شد؛ آن‌جا که باید در شرایط سخت، تصمیمات سخت گرفت و واقعیت و ارمان را با هم به پیش برد.شوگان (Shōgun) سال ساخت: ۲۰۲۴سریال تحسین شده‌ی شوگان ساخته‌ی شبکه اف ایکس از مجموعه‌ی گروه سرگرمی فاکس ایالات متحده آمریکا و بازیگران عمدتا ژاپنی از روی رمانی با همین عنوان نوشته‌ی جیمز کلیول (James Clavell) به برهه‌ای از تاریخ ژاپن می‌پردازد. ورود کشتی هلندی به یکی از حوزه‌های نفوذ استعمار پرتغالی‌ها یعنی ژاپن در حدود سال ۱۶۰۰ میلادی و درگیری ناخواسته در بازی‌های سیاسی درون حاکمیت! حاکم ژاپن فوت شده و تا زمانی که کودک خردسالش به بلوغ برسد، شورای سلطنتی متشکل از پنج نفر مسئول امور حاکمیتی هستند. فصل اول سریال در ده قسمت ساخته شده و ادامه‌دار خواهد بود. سریالی به شدت خوش ساخت با بازی‌های عالی. اگر به فرهنگ سامورایی‌ها علاقه‌مندید دیدن این سریال را از دست ندهید. به‌ویژه رویکردی که سازندگان (و درواقع نویسنده رمان) نسبت به مقوله تقدیر گرایی و مرگ در فرهنگ شرق دور دارد.افسانه (Legend) سال ساخت: ۲۰۱۵دو برادر دوقلوی گانگستر در شرق لندن که نه‌تنها سودای تسلط بر پول‌های کثیف این شهر بلکه رویاهایی فرا آتلانتیکی هم دارند. فیلم در حال و هوای دهه شصت میلادی جریان دارد، یکی از دو برادر (ران) بیمار روانی و بسیار تندخو و دیگری (جری) معقول و منضبط‌تر ولی با خشونت و شقاوتی درونی. تام هاردی در نقش هر دو برادر بازی کرده و تا حدودی توانسته از پس نقش‌ها بر بیاید. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که ران با لطایف الحیلی از درمانگاه بیماران روانی مرخص شده و در همین حین آن یکی برادر (جری) عاشق خواهر یکی از نوچه‌هایش می‌شود. در کل فیلم متوسطی است و برای یک بار دیدن بد نیست، همان‌طور که نمره‌ی ۶  از ۱۰ برایش کفایت می‌کند.زندگی خود: فیلمی در دوازده پرده (Vivre sa vie: Film en douze tableaux) سال ساخت: ۱۹۶۲فیلمی فرانسوی و سیاه و سفید به مدت ۸۵ دقیقه از ژان لوک گدار، ماجرای زنی است که توان پرداخت کرایه خانه‌اش را ندارد و به تن فروشی روی می‌آورد. نانا با بازی آنا کارینا که در آن زمان همسر ژان گدار هم بود، نوعی ساده‌اندیشی توأم با حماقت نسبت به زندگی دارد و از همین روی شانس چندانی در تقابل با دنیای بی‌رحم سرمایه‌داری نمی‌توان برایش متصور شد. نانا که در یک مغازه صفحه‌فروشی موسیقی کار می‌کند، آرزو دارد روزی هنرپیشه سینما شود. بعد از این که با دوست‌پسرش قطع رابطه می‌کند، از طریق مردی به نام رائول که پاانداز استبه روسپی‌گری کشیده می‌شود. نانا پس از مدتی به مردی دل می‌بندد و تلاش می‌کند از تن‌فروشی دست بکشد اما رائول مایل نیست یکی از بهترین کارگران جنسی‌اش را از دست بدهد. فیلم در ۱۲ پرده (اپیزود) ساخته شده و روایت خطی و سرراستی دارد. هر پرده با میان‌نویسی آغاز می‌شود که شخصیت‌ها، مکان و خلاصه‌ یا اتفاقاتی را که قرار است در آن پرده رخ دهد، شرح می‌دهد.از قسمت‌های خوب فیلم می‌توان به مکالمه‌ی نانا با فردی فیلسوف مسلک در پرده‌ی یازدهم اشاره کرد. نانا در پی خیابانگردی‌هایش به کافه‌ای سر می‌زند و در کنار مردی مُسن که مشغول مطالعه است، می‌نشیند.نانا: زیاد میای اینجا؟مرد: نه خیلی!نانا: برای چی مطالعه می‌کنی؟مرد: کارم اینه!نانا: خیلی عجیبه، نمی‌دونم بعضی وقت‌ها چم می‌شه؛ مثلا می‌خوام یه حرفی بزنم ولی وقتی موقعش می‌شه نمی‌دونم چی بگم!مرد: می‌فهمم، تو کتاب سه تفنگدار رو خوندی؟نانا: فیلمشو دیدم، واسه چی؟مرد: چون تو اون داستان، پروتوس که بلند قد، قوی و کمی هم سر به هواست، هرگز تو زندگیش فکر نکرده، اون باید یه بمبی رو توی یه انبار زیرزمینی جاساز کنه، اون این کار رو انجام می‌ده، بمب رو جاساز می‌کنه، فتیله رو روشن می‌کنه و بعد شروع می‌کنه به دویدن و دور شدن؛ ولی یهو در جا میخکوب می‌شه و شروع می‌کنه به فکر کردن، در مورد چی؟ این که چطوری موقع راه رفتن یک قدم پیش روی قدم بعدی قرار می‌گیره! تو هم باید در موردش فکر کرده باشی. پروتوس همین‌طور فکر می‌کنه و از حرکت باز می‌ایسته، بمب منفجر می‌شه و سقف روی سرش آوار می‌شه ولی اون با شونه‌هاش آوار رو نگه می‌داره اما بعد از یه روز، شایدم دو روز، طاقتش تموم می‌شه، آوار سرازیر می‌شه و اون می‌میره. اولین باری که فکر کرد اونو به کشتن داد!نانا: چرا این داستانو برام تعریف کردی؟مرد: همین‌جوری ... فقط واسه گپ زدن.نانا: چرا همیشه باید حرف بزنیم؟ اغلب یه نفر نباید حرف بزنه، باید در سکوت زندگی کنه، هر چی بیشتر حرف بزنی کلمات معنی کمتری پیدا می‌کنن.مرد: شاید اما کسی می‌تونه؟نانا: نمی‌دونم.مرد: من به این نتیجه رسیدم که بدون حرف زدن نمی‌شه زندگی کرد.نانا: ولی من می‌خوام بدون حرفزدنزندگی کنم.مرد: خب کار قشنگیه ... مثل عشق ورزیدن به یه نفر دیگه اما این امکان‌پذیر نیست!نانا: اما چرا؟ کلمات باید درست همون چیزی رو بگن که یه نفر می‌خواد بگه، آیا اونا به ما خیانت می کنن؟مرد: ما هم به اونا خیانت می کنیم. یه شخص باید بتونه خود شخص رو بیان کنه مثلا یکی مثل افلاطون، می‌تونه هنوز هم درک بشه؟ می‌تونه. با اینکه ۲۵۰۰ سال پیش و به زبان یونانی نوشته، هیچ‌کس واقعا زبان رو نمی‌شناسه، حداقل، نه دقیقا. با این وجود چیزهایی از میان عبور می‌کنن و بنابراین ما باید قدرت بیان به خودمون رو داشته باشیم و باید اینطوری باشه.نانا:چرا باید این کارو بکنیم؟ برای درک همدیگه؟مرد: ما باید فکر کنیم و برای فکر کردن نیاز به کلمات داریم، راه دیگه‌ای واسه فکر کردن وجود نداره، برای ارتباط برقرار کردن شخص باید حرف بزنه، این زندگی ماست.نانا: آره اما خیلی سخته، من فکر می‌کنم زندگی باید خیلی ساده باشه! حرفات درباره‌ی سه تفنگدار می‌تونه داستان خوبی باشه ولی این خیلی ترسناکه!مرد: درسته اما اون یه نشونه است، من باور دارم یک شخص تنها وقتی می‌تونه یاد بگیره خوب حرف بزنه که برای یک بارم که شده، زندگی رو انکار کرده باشه، این بهاشه!نانا: پس حرف زدن کشنده است!مرد: حرف زدن در ارتباط با زندگی تقریبا نوعی رستاخیزه، گفتار زندگی دیگه‌ای هست، وقتی که شخص نمی‌تونه حرف بزنه بنابراین برای زندگی در گفتار، شخص باید از درون مرگ زندگی بدون سخن عبور کنه، ممکنه نتونم منظورمو واضح بگم ولی یه قانون ریاضت وجود داره که فرد رو از خوب حرف زدن باز می‌داره، تا وقتی که شخص رو از زندگی تفکیک کنه.نانا: اما یه نفر نمی‌تونه زندگی روزانه‌اشو با ... نمی‌دونم با جداسازی و تفکیک زندگی کنه.مرد: ما متعادل می‌شیم ... به همین خاطره که از سکوت به کلمات حرکت می‌کنیم، ما بین این دو تا تاب می‌خوریم، همین حرکت یعنی زندگی. شخص از یه زندگی روزمره به یه زندگی که ما بهش می‌گیم زندگی برتر صعود می‌کنه، زندگی متفکرانه، ولی این جنس زندگی وقتی حاصل می‌شه که شخص «هر روز» رو کشته باشه، زندگی بیش از حد ابتدایی.نانا: پس تفکر و حرف زدن هر دو یه چیز هستن؟مرد: من این‌طور فکر می‌کنم، افلاطونم همینو گفته، این یه تفکر ریشه‌دار و قدیمیه، انسان نمی‌تونه فرق بین افکار و گفتار خودش رو تشخیص بده و همون لحظه که فکر می‌کنه، داره کلمات رو بیان می‌کنه.نانا: پس شخص باید حرف بزنه و ریسک دروغ گفتن رو هم به جون بخره!مرد: دروغ هم بخشی از کشف و شهود ماست، خطاها و دروغ‌ها خیلی شبیه هم هستن. البته منظورم دروغ‌های معمولی نیست مثل اینکه قول می‌دم فردا بیام ولی نمیام، همون‌طور که نمی‌خواستم بیام، می‌بینی اینا اجتناب ناپذیرن ... اما یه دروغ عمدی با اشتباه یه کم فرق می‌کنه ... شخص می‌گرده و نمی‌تونه کلمه درست رو برای بیان پیدا کنه و به خاطر همین هم هست که تو نمی دونی چی بگی، در واقع می‌ترسی که بتونی کلمه‌ی درست رو برای گفته‌هات انتخاب کنی.نانا: یه نفر چطور می‌تونه مطمئن بشه که می‌تونه کلمه درست رو برای بیان انتخاب کنه؟مرد: اون یه نفر باید ممارست کنه ... احتیاج به تلاش و کوشش داره ... باید به شیوه‌ای حرف بزنه که درسته، صدمه نزنه، چیزی رو بگه که باید گفته بشه، کاری رو بکنه که باید انجام بشه، بدون لطمه یا صدمه زدن.نانا: اما اونا باید با عقیده‌ای درست این کارو انجام بدن ... یه نفر بهم گفت توی همه چیز حقیقت وجود داره حتی توی خطا و اشتباه، کانت، هگل، فلسه آلمانی برای برگردوندن ما به زندگی، ما رو متوجه کردن که برای رسیدن به حقیقت باید از درون خطاها عبور کنیم.نانا: نظرت درباره‌ی عشق چیه؟مرد: عشق یه نوع احساسه ... که ناگهانی وارد بدن می‌شه و به حقیقت می‌پیونده و حقیقتش به زندگی جون می‌ده،  لایبنیتز مشروط بودن رو معرفی کرد، حقایق مشروط و حقایق واجب به زندگی معنا می‌دن، فلسفه‌ی آلمانی اونو به ما معرفی کرد، اینکه در زندگی، انسان همواره با جبر و خطا زندگی می‌کنه و باید با اون‌ها کنار بیاد.نانا: عشق نباید تنها حقیقت باشه؟مرد: با این دیدگاه عشق همیشه مجبوره که یک حقیقت باشه؛ تا حالا کسی رو دیدی که در یک لحظه تنها یک چیز رو دوست داشته باشه ... نه؛ وقتی بیست سالته ... چیزی نمی‌دونی، تنها چیزی که می‌دونی یه سری انتخاب‌های اختیاریه ... عشق تو خالصانه نیست و برای اینکه بفهمی عاشق چی هستی نیاز به بلوغ کامل داری و این یعنی جست‌وجو که حقیقت زندگیه ... به همین خاطر عشق تنها راه حله!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 21:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم کاری، ملغمه‌ای از کاستی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%BA%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-qsy7af14qkfq</link>
                <description>برای زخم کاری در همچنان بر همان پاشنه‌ی ضعیف تا خیلی ضعیف می‌چرخد، ملغمه‌ای از رفتارها و سیر وقایعی غیر منطقی که ادعای اقتباس از نمایش‌نامه شاه لیر هم نمی‌تواند بر آن ضعف‌ها پرده بپوشاند! سه قسمت از فصل سوم زخم کاری را دیده‌ام، البته دو قسمت و نیم چون واقعا نتوانستم تا پایان قسمت سوم تحملش کنم! این سریال جدای از ضعف‌های ساختاری که داشته و دارد از میل مفرط به متفاوت دیده شدن و غرور کاذب در شیک جلوه دادن افاضاتش هم رنج می‌برد؛ امری که بازی‌های بالماسکه‌ای یا سیر غیرمنطقی حوادث را به درجه‌ی دوم اهمیت هل داده است!پیش‌تر در مطلبی به محمدحسین مهدویان و علاقه‌اش به سینمای نوآر پرداخته بودم، حوصله‌ی تکرار نیست و تنها در این نوشتار به دیگر ضعف‌های زخم کاری اشاره می‌کنم:۱. پی‌رنگ تهیپی‌رنگ زخم کاری برای یک فصل نوشته و پرداخته شده بود؛ وظیفه‌اش را هم با تمامی فراز و فرودها در همان فصل نخست انجام داده بود. اصرار بر دنباله‌دار کردن داستان به رغم نداشتن کشش روایی نتیجه‌ای جز نمایشی قشری و حوصله سر بر در پی نخواهد داشت.۲. جامعه‌ای حذف شدهجامعه به‌عنوان یک کل دارای اهداف و آرمان‌هایی است، متصور یا منعکس از نقش آحاد مردم بعلاوه تاثیر فرهنگ‌ها و سنت‌ها. به بیان دیگرْ جامعه هم در نقش کنشگری عمل می‌کند و هم در نقش واکنشی، امری که در زخم کاری از هر دو وجه تهی بوده و کمتر نمایی است که بتوان درش «مردم» را دید. در زخم کاری (به‌ویژه فصل‌های دو و سه)، با جامعه‌ای مواجه‌ایم که تهی از هر گونه نقشی است، در واقع با تعدادی بازیگر روبه‌رو هستیم که در گوی بلورینی دور هم جا داده شده‌اند و یک به یک برای هم نقشه می‌کشند و جنایت می‌کنند. در چنین گوی بلورینی که مهدویان سر هم کرده، جامعه هیچ نقشی نداشته و حتی تماشاگرم نیست.۳. همه احمق‌اند جز مالک!در مطلب پیشین اشاره داشتم که از نقاط ضعف مهدویان وابستگی بیش از حدش به قهرمان فیلم‌هایش است و این امر باعث شده تا مالک داستانش را از گور بلند کرده، یک فصل تمام در کنج امنی جای دهد، سرگرم خانه‌سازی با لگوها با کمترین میزان دیالوگ، جوری که اگر نبود هم فصل دوم چیزی از دست نمی‌داد و در نهایت فصل سوم را در طبق زرین پیشکش ایشان نماید تا انتقامش را بگیرد! گنجاندن (تپاندن!) نقش دستمالچی یا همان سید هم در کنار مالک چیزی جز دهان ممیزی‌های گرامی را بستن نبوده تا مثلا بگوید «حواسم هست، این مملکت پلیسم داره»، البته چه پلیسی، کسی که قاتلی را مدت‌ها امان می‌دهد و آزادش می‌گذارد!۴. قهرمان یا ضد قهرمانبنا بر تعریف، ضد قهرمان فردی است که بلندپروازی‌های قهرمان را داشته ولی در عمل تهی از خصلت‌های مثبت و اخلاقی است، برای ضد قهرمان تنها خود و منافع خود اهمیت دارد، حتی به بهای نابودی منافع دیگران. با توجه به این مفهوم، مالک می‌توانست تبدیل به ضدقهرمانی شود با پایانی قابل قبول، عجیب آنکه مهدویان با کشتن ضدقهرمانش آن را به قهرمانی بدل کرد که نیاز به هماورد داشت و به همین دلیل در مقابلش ضدقهرمانی با نام طلوعی علم کرد و نتیجه شد دوضد قهرمان در مقابل هم!۴. سیر غیر منطقی حوادثدر دنیای زخم کاری همه همدیگر را می‌کشند و آب از آب تکان نمی‌خورد. از فصل دوم تا بدین جا قطاری از این چنین حوادث غیر منطقی را می‌شود ردیف کرد، آخرین نمونه‌اش کشتن پسر دوست صمیمی مالک است به طرفة العینی آن هم با بهانه‌ی از بین بردن مدارک فساد طلوعی! جدای از عملی شدن یا نشدن این اتفاقات، چرایی این اقدام آن هم از طرف مالکی که مهدویان در فصل سوم ساخته و پرداخته و به نوعی سفیدشویی‌اش کرده، جای شگفتی دارد.دنبال کردن زخم کاری به سلیقه‌ی مخاطب و وقت و حوصله‌اش بستگی دارد، بشخصه دیگر علاقه‌ای به دنبال کردنش ندارم، مالک محمدحسین مهدویان برای من در همان فصل اول مرد و دیگر نمی‌توان با هیچ نیرنگی به داستان بازش گرداند، داستانی که دیگر عمقی ندارد و جیغ‌ها و عصبیت‌های هر از گاهی سمیرا (با بازی بسیار ضعیف رعنا آزادی‌ور) هم نمی‌تواند از خشکی‌اش بکاهد!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 13:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش عظمت در نگاه تو باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-kgjnaennv2xx</link>
                <description>اصولا در بیشتر امور طبع معتدلی دارم، از انتخاب غذا بگیرید تا سرما و گرما. مثلا وقتی ازم می‌پرسند: «قیمه بیشتر دوست داری یا فسنجون؟»، می‌گویم: «فرقی نداره!»، یا همان‌قدر از گرمای تابستان گلایه نمی‌کنم که نسبت به سرمای زمستان سخت نمی‌گیرم. یک جورایی انگار «همینی که هست و باید تحمل کرد» در من نهادینه شده! نمی‌گویم خوب است یا بد؛ البته فکر کنم مزیت‌هایش می‌چربد؛ مثلا موقع قطعی برق، سعی می‌کنم خودم را مشغول کار دیگری کنم یا با نان و پنیر هم وعده‌ی غذایی‌ام کامل می‌شود و هیچ‌وقت نشده از بابت غذا غر بزنم!این اخلاقم طی مرور زمان بیشتر ریشه دوانده، شاید به اردیبهشتی بودنم ربط دارد! شاید هم اکتسابی باشد یعنی از روی خودآگاهی به نوعی عادت تبدیل شده است. در مورد انتخاب غذا حتما همین‌طور بوده؛ به خودم قبولانده‌ام که هدف از خوردن غذا رفع گشنگی است و نه لذت بردن پس بهتر است لقمه‌ای بخورم و همین که رفع جوع شد، خدا را شکر کنم.گفت خداوندا به تو پناه می‌گیرم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوارتذکره‌الاولیا، عطارطبع معتدل با بی‌تفاوتی یکی نیست؛ در بی‌تفاوتی ارزش یا زیبایی امور را نمی‌بینی ولی در اعتدال هر دو برایت زیبا و ارزشمندند، فقط این تو هستی که زیبایی را نه در این و آن که در ماهیت آن امر جست‌وجو می‌کنی؛ تصور کنید که یکی بیشتر از فیلم کمدی خوشش می‌آید و دیگری ترسناک ولی شما از تجربه‌ی تماشای فیلم خوشتان می‌آید.ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگریمائده‌های زمینی، آندره ژیداعتدال در زندگی به مانند ترمزی است که شما را از تلو تلو خوردن باز می‌دارد، لازمه‌ی زندگی است؟ نمی‌دانم، شاید، به خیلی از متغیرها بستگی دارد، از محیطی که درش زندگی می‌کنید تا میزان تاب‌آوری شما؛ البته می‌دانم که اگر در خاورمیانه زندگی می‌کنید، بدون اعتدال کار سختی در پیش دارید!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 19:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبارشناسی جریان‌های سیاسی و آسیب شناسی احزاب در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ook1syokitob</link>
                <description>این روزها نامزدهای چهاردهمین دوره‌ی ریاست جمهوری در نشست‌های گوناگون به ارائه‌ی نظرات و برنامه‌های خود مشغول‌اند، جدای از نقص‌های سازوکار شکلی نظام انتخاباتی در ایران، مسائلی چون کلی گویی، بیان مشکلات به جای ارائه‌ی راه حل‌ها و همچنین وعده و وعیدهای رنگ و وارنگ، فصل مشترک صحبت‌های ایشان است.چندی پیش یکی از دوستان در مورد عدم ارائه‌ی برنامه از سوی دکتر مسعود پزشکیان می‌پرسید، در پاسخ گفتم در نبود احزاب یا نباید انتظار ارائه‌ی برنامه‌ای مدون و منطقی از هیچ‌یک از نامزدها داشت یا آنکه به برنامه‌های اعلامی هم باید به دیده‌ی تردید نگریست. اصولا هر گونه برنامه‌ی مدون و قابل اعتماد در هر زمینه‌ای می‌بایست از دل گفتمان‌های درون حزبی بیرون بیاید و در تقابل و تضارب آرا با دیگر گفتمان‌ها، این مردم هستند که به داوری نشسته و از میان‌شان دست به انتخاب می‌زنند؛ اما ایجاد و قدرت گرفتن احزاب خود حکایت دیگری است ...کتاب «تبارشناسی جریان‌های سیاسی و آسیب شناسی احزاب در ایران» در چارچوب گفت‌وگوهایی عمیق و نظام‌مند با چهره‌های شاخص احزاب از زمان ملی شدن صنعت نفت تا دهه‌های اخیر، به واکاوی پیشینه‌ی احزاب در ایران و بررسی فراز و فرودهای آنان می‌پردازد. گفت‌وگوها در زمان‌های گوناگونی انجام پذیرفته ولی با این حال به علت تسلط طرفین گفت‌وگو، مطالب ارائه شده حاوی اطلاعاتی است که امروزه روز هم می‌توان روی آن‌ها حساب باز کرد و البته وضعیت احزاب در کشورمان طوری است که مطالب چندین دهه پیش در باب چرایی عدم توسعه‌ی احزاب همچنان می‌تواند در موردشان صادق باشد.کتاب در دو بخش تدوین شده، بخش نخست به گفت‌وگو با شخصیت‌هایی چون محمد علی عمویی (حزب توده)، محمد مهدی عبد خدایی (جمعیت فداییان اسلام)، حسین راضی (حزب مردم ایران یا همان جمعیت خداپرستان سوسیالیست)، پرویز ورجاوند (جبهه ملی)، ابراهیم یزدی و عزت‌الله سحابی (نهضت آزادی و جریان ملی مذهبی)، محمد نبی حبیبی (هیات‌های موتلفه اسلامی) و سید محمد سلامتی (سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران) پرداخته و در بخش دوم که از نظر ماهیتی کمی ضعیف‌تر از بخش نخست می‌نماید، ضمن گفت‌وگو با اشخاصی چون سعید حجاریان، غلام عباس توسلی و علیرضا علوی تبار به مباحثی همچون موانع شکل‌گیری احزاب در ایران، دسته‌بندی جریان‌های سیاسی فکری و موانع ساختاری و مخاطرات شکل‌گیری تحزب در ایران می‌پردازد.مباحث کتاب عمدتا از غنای خوبی برای خواننده برخوردار است و می‌تواند به عنوان منبع مناسبی برای پژوهشگران علوم سیاسی و تاریخ احزاب در ایران مورد استفاده قرار گیرد. آنچه روشن است این واقعیت است که در هر جامعه‌ای تا زمانی که نخستین مانع یا شرط تحزب یعنی نبود آزادی حل نشود، نمی‌توان شاهد انتخاباتی آزاد بود. تاریخ کشورهای اروپایی هم حکایت از این دارد که حزب نه با یک اراده و تصمیم قبلی بلکه بر حسب ضرورت و بنا به یک عامل فنی که برگزاری انتخابات باشد جوانه زد، رشد پیدا کرد و به تدریج توسعه یافت.</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 22:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین چیزهای دم دستی، همین روزمرگی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ry5tqiay72as</link>
                <description>بعضی سکانس‌ها هستند که حتی پس از پایان فیلم، حس و حال عمیق‌شان تا مدت‌ها با شما باقی می‌ماند، صحنه‌هایش در ناخودآگاهتان ثبت می‌شوند و هر از گاهی در ذهن‌تان مرورشان می‌کنید. نمی‌دانم فیلم جاذبه (Gravity 2013) را دیده‌اید یا خیر، فیلمی به کارگردانی آلفونسو کارون، با بازی جرج کلونی و ساندرا بولاک؛ نمی‌خواهم درباره‌ی فیلم یا نقدهایش بنویسم بلکه فقط می‌خواهم از حس عمیق تنهایی در یکی از صحنه‌هایش بگویم.هشدار: در ادامه قسمتی از داستان فیلم بازگو (اسپویل) می‌شود!تنهایی، تنها شدن و تنها ماندن، موضوعی است که دست‌مایه آثار ادبی و هنری بسیاری قرار گرفته است، اینکه حس و حال تنهایی رعب‌آور است یا حزن‌آلود، به شخصیت و روحیات خودمان بستگی دارد؛ برای من حس تنهایی هم ترسناک است و هم غمناک؛ در فیلم جاذبه صحنه‌ای است که مت کوالسکی (فضانوردی با تجربه با بازی جرج کلونی) گیره‌ی طنابی را که آن سرش به فضانوردْ رایان استون (با بازی ساندرا بولاک) متصل است، جدا می‌کند تا جان رایان را نجات دهد ولی این کار باعث می‌شود خودش با سرعتی ثابت به فضای تاریک بی‌انتها پرتاب شود، یکه و تنها، تنهای تنهای تنها.این حجم از تنهایی و تنها شدن در ماورای زمین و در فضای بی‌انتهای کهکشان، برای من لمس عمیق‌ترین حس تنهایی بوده است. چه موقع تماشای آن صحنه و چه پس از آن، مدام این سؤال در ذهنم تکرار می‌شود که در آن لحظات تنهایی، به چه فکر خواهم کرد؟ و پاسخ هر بار چیزی نبوده مگر همین روزمرگی‌ها و البته تصویری روشن از مادرم که حدود ساعت ۹:۳۰ الی۱۰ صبح، چرخ خرید دستی‌اش را گرفته و به خواربار فروشی می‌رود؛ به همین سادگی. تصور این‌که منْ یکه و تنها در فضای بی‌انتها هستم و هیچ امکان بازگشتی به زمین ندارم و در همان لحظه در جایی از زمین، مادرم، مثل همیشه، آرام و متین، قدم بر می‌دارد، غمگینم می‌کند.همین حالا که به آن صحنه فکر می‌کنم چیزهای دیگری هم به ذهنم می‌آید، کوچه‌ای که هر از گاهی ماشین از جلویش رد می‌شود، آفتاب گرم و روشنی که می‌آید و سایه‌های کج و معوجی که به دنبالش می‌روند، بچه‌هایی که بازی می‌کنند، خواهرم که نقاشی می‌کشد؛ و لیلایی که حدود هفت الی هشت غروب از دفتر کارش خارج می‌شود.مردمی که زندگی می‌کنند، همان‌هایی که آشناهایم هستند، همین روزمرگی‌هایی که شاید خیلی به چشم‌مان نمی‌آید و حتی بسیاری از اوقات گله‌مندشان می‌شویم، در آن لحظه‌ی عمیق تنهایی و دل‌تنگی، زیبایی و حرارت زنده بودنش بیش از پیش جلوه‌گری می‌کند.تصور تنهایی آن صحنه از فیلم من را غمگین می‌کند ولی باعث می‌شود که قدر همین چیزهای دم دستی و به اصطلاح روزمرگی‌ها را بیشتر بدانم، قدر و ارزش آنانی که دوست‌شان دارم، آنانی که دوستم دارند ... .</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 01:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه دل‌تنگ غروبی خفه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ewwycvzwvodt</link>
                <description>چند ماهی می‌شود که خواننده وبلاگ سوداد هستم، نویسنده‌اش دانشجوی دکتری اخترفیزیک در هاروارد است که اصالت افغان دارد؛ بیشتر از روزمرگی‌ها می‌نویسد، گاهی هم از گذشته، نوشته‌هایی ساده و بی‌اغراق. امروز که پست جدیدش را می‌خواندم توجهم بیشتر معطوف نام سوداد شد؛ سوداد یعنی چه؟ جست‌وجویی در اینترنت کردم و به ریشه‌ی پرتغالی این واژه برخوردم. در ویکی پدیای فارسی راجع به معنی سوداد نوشته شده: «واژه‌ی عمیقی در فرهنگ و زبان پرتغالی است و به معنای نوعی حالت روحی و حس نوستالژی، اندوه، دل‌تنگی و دل‌گرفتگی از نبودن فرد یا متعلقی که دیگر احتمالاً هیچ‌گاه برنخواهد گشت. یک نوع اندوه و آسودگی خاطر توأمان به‌جهت مطمئن شدن از هیچ وقت بازنگشتن فرد» و در ادامه نوشته شده: «پرتغالی‌ها عقیده‌ دارند که درک عمق این واژه تنها برای افراد پرتغالی‌زبان مقدور است. به همین دلیل اغلب در سایر زبان‌ها، واژه‌ای معادل سوداد قرار نمی‌دهند و آن را به همان‌گونه می‌خوانند و می‌نویسند.»در ویکی پدیای انگلیسی اطلاعات بیشتری درباره‌ی این واژه نوشته شده، از جمله اینکه: «احساس دائمی غیبت، غم و اندوه چیزی که از دست رفته، یک حالت عاطفی از اشتیاق مالیخولیایی یا عمیقاً نوستالژیک برای معشوق یا چیزی که غایب است، افسوس ناشی از این واقعیت که معشوق دیگر هرگز باز نخواهد گشت، یادآوری احساسات، تجربه‌ها، مکان‌ها یا رویدادهایی که زمانی منجر به شادی یا اشتیاق می‌شدند»؛ به پیشینه‌های تاریخی یا مرورهای ادبی و هنری سوداد اشاره می‌کنند، هر کس از ظن خود معنی‌اش می‌کند و مشترک در همه‌ی آن‌ها، یک چیز: غم نبود آن کس که باید می‌بود.برخی از واژه‌ها را نمی‌توان از زبانی به زبان دیگر برد ولی با کمی آسان‌گیری شاید بتوان مشابه‌هایی برای‌شان پیدا کرد؛ از همین جمله است واژه‌ی «آوومبوک» که بین بومی‌های پاپوآ گینه نو رایج است.هنگامی که مهمان‌های‌شان از پیش‌شان می‌روند، آن‌ها نیز یک حالت سنگین و خلأ خاص را احساس می‌کنند. خلأ یک حضوری که دیگر نیست. خلأ خانه‌ی خالی و ساکت، این زمان است که بی‌حوصلگی آغاز می‌گردد و همه‌چیز بی‌معنا به نظر می‌رسد. نمی‌توانند کارهای همیشگی‌شان را نیز به خوبی انجام بدهند. آن‌ها می‌گویند که آوومبوک دقیقا سه روز طول می‌کشد. مهمان‌ها، هنگام رفتن، برای این‌که سبک‌تر بتوانند سفر کنند، یک سنگینی از خود به جا می‌گذارند. شبیه یک مه. این مه در هوا می‌ماند و این حس آوومبوک را به آن‌ها می‌دهد. به همین خاطر به محض این‌که مهمان‌شان می‌رود، کاسه‌ای را از آب پر کرده و آن را در شب نخست رفتن مهمان، در خانه می‌گذارند. در طول شب، آب، مه را جذب می‌کند. فردا صبح، زودتر از همیشه بیدار شده و در مراسمی خاص، این آب را به پای درختان می‌ریزند تا زندگی عادی را دوباره از سر گیرند.۱ولی بیش از آوومبوک، تاسیان در گویش گیلکی است که همان حال و هوای سوداد را دارد. تاسیان غم و اندوه ناشی از خالی ماندن جای معشوق یا عزیزی است که به حضورش عادت کردی؛ وقتی که دل‌تنگ بودن آن عزیز هستی و دل و دماغ کاری نداری؛ تاسیان همان حس غروبی است که هم دوست داری تنها باشی و هم از تنهایی‌ات گریزان، حسی که تو را به سکوت وا می‌دارد، کلمه‌ای به دهان نمی‌آید و این تنها خاطره است که همچون مه اطرافت را پر می‌کند، از یک سو یاد آن معشوق و از سوی دیگر نوای زندگی و تو یکه و تنها در میانه‌ی این دو، نه می‌توانی از یاد معشوق بکاهی و نه از زندگی و روزمرگی‌هایش جا بمانی، تاسیان را باید زیست، باید تجربه کرد تا به معنایش پی برد، تاسیان حس و حال مادری است از دوری فرزندش، تاسیان حس و حال آن خانه‌ای است که به تازگی عزیزی از بین‌شان رفته، تاسیان حس مشترک میان خانه است و انسان، میان محیط اطراف و تو؛ وقتی خانه تاسیان است، خانه هم زندان توست و هم سنگ صبورت، هم بی‌قرارت می‌کند و هم قرار توست.با دل‌آرامی مرا خاطر خوش است     .....      کز دلم یک‌باره برد آرام رابرخی از واژگان معناپذیر نیستند، یا شاید معنا دارند ولی معنایش در حدود کلمات قرار نمی‌گیرند، معنای‌شان بی‌قراری است و چگونه می‌توان بی‌قراری ها را قراری داد!خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلم.پدرم گفت چراغو شب از شب پُر شدمن به خود گفتم یک روز گذشتمادرم آه کشیدزود برخواهد گشت.ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد.که گمان داشت که هست این همه درددر کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد؟آری آن روز چو می‌رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی‌دانستممعنیِ هرگز راتو چرا بازنگشتی دیگر؟آه! ای واژه‌ی شوم!خو نکرده است دلم با تو هنوزمن پس از این همه سالچشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم، آه!هوشنگ ابتهاج (سایه)، تاسیان، آبان ۱۳۷۵...۱. از وبلاگ امیر محمد قربانی + ۲. عکس از davin Ellicson</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 14:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خوانم چون لذت می‌برم!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85-hmfxjut0kyuy</link>
                <description>با منابع گوناگون مطالعاتی دور و برم را شلوغ کرده بودم، از کتاب و مجله و روزنامه بگیر تا مقالات ذخیره شده در پاکت و انواع و اقسام فیدها و مطالب تلگرامی! کلاهم را قاضی کردم و گفتم هر طور که شده باید به این منابع نظم بدهم؛ و شاید ایراد کارم از همین جا شروع شد، اینکه فکر می‌کردم می‌توانم با برنامه‌ریزی مطالعاتی به این حجم عظیم اطلاعات سر و سامانی بدهم!گلوله‌ی برفی در حال غلتیدن بود و من تصور می‌کردم می‌توانم هر بار مشتی از آن را جدا کنم تا بزرگتر نشود؛ منابع مطالعاتی را به دسته‌های موضوعی تقسیم کردم، شنبه‌ها سهم سیاست شد، یک‌شنبه‌ها سهم حقوق، دوشنبه‌ها اقتصاد و الی آخر. بازه‌های زمانی صبح تا عصر و عصر تا شب را هم بی نصیب نگذاشتم. خودمانیم، برنامه‌ریزی جالبی از کار در آمده بود!شاید تنها یک هفته به این برنامه عمل کردم که البته خودش هم شاهکاری است! یکی دو ماهی هم کج دار و مریز همان برنامه کذایی را دنبال کردم که اگر به صد نرسم، پنجاهم غنیمت است ولی آن پنجاهم دیگر به دلم نمی‌نشست. کلمات از من فراری بودند، با جملات ارتباط نمی‌گرفتم و نشخوارکننده‌ای شده بودم که لذتی نصیبش نمی‌شد! کم کم داشت در ناخودآگاهم تغییری ایجاد می‌شد، سری به کتابخانه‌ام می‌زدم و دستی روی کتاب‌ها می‌کشیدم، باز و بسته‌شان می‌کردم و آن‌هایی که خوانده بودم‌شان را بیشتر لمس می‌کردم. دل‌تنگشان شده بودم. از پس سکوت چند هفته‌ای و دور شدن از هر مطالعه‌ای، لذت نوشیدن کلمات دوباره پیدایشان شد، از میان کتاب‌هایی که پیش‌تر خوانده بودمشان. کلمه به کلمه را با لذت می‌خواندم، فکر می‌کردم و با سرانگشتانم مزه مزه‌شان می‌کردم.از آن زمان حدود سه چهار سالی می‌گذرد و نگاهم به مطالعه بیش از آنکه کمی باشد، کیفی شده. دیگر حریص بلعیدن دانش و اطلاعات نیستم، به این باور رسیده‌ام که گسیل انبوه اطلاعاتی که شاید در خوش‌بینانه‌ترین حالت تنها ده درصدش می‌تواند برایم مفید باشد، کاری به غایت فرسوده کننده و بیهوده است.اشتباه من در این بود که فکر می‌کردم بلعیدن دانش جدید به خودی خود می‌تواند منجر به درک یا سواد بالاتری بشود غافل از آنکه به جان نشستن علم و معرفت نه با انبوه اطلاعات که با تفکر و تعمق و صرف وقت و حوصله ایجاد می‌شود. حتی می‌توان اپیکوری به قضیه نگاه کرد، می‌خوانم چون لذت می‌برم!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 20:44:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم کاری، نوسان میان بد و خیلی بد</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-vmclliam5nhx</link>
                <description>منطقی این بود که وقتی از زخم کاری بخواهم بنویسم از نکات مثبت سینمای محمدحسین مهدویان شروع کنم. از ایستاده در غبار تا ماجرای نیمروز، از سبک خاصش در فیلم‌برداری تا عشقی که به قهرمانانش دارد؛ ولی شوربختانه زخم کاری مهدویان بر جان بیننده‌ای می‌نشیند که توقعش از او بیش از این‌هاست. وقتی از زخم کاری می‌نویسم لاجرم باید از ضعف مهدویان در دل‌بستگی مفرط به قهرمان روایت‌هایش بنویسم. چه آن فرد موسی باشد در لاتاری و چه مالک در زخم کاری. این دل‌بستگی مهدویان تا بدان جا پیش رود که از شخصیتی فاسد یک قهرمان بسازد و مرگی اسطوره‌ای برایش رقم بزند؛ و ای کاش کار به همین جا ختم می‌شد! مهدویان آن‌قدر دل‌بسته‌ی قهرمان فاسدش می‌شود که او را از گور بر می‌خیزاند تا فصلی جدید را به وی هدیه کند!فصل نخست زخم کاری با تمام کاستی‌هایش در روایت و شخصیت‌پردازی‌ها قابل تحمل بود؛ چرا؟ شاید به لطف جناب شکسپیر در مکبث. جذابیت داستان کوتاه مکبث باعث می‌شد تا ضعف‌های ریز و درشت اثر پشتش پنهان شود. با این همه فصل نخست زخم کاری فراز و فرودهایی داشت؛ البته فرودهایش بیشتر ولی ضربه‌های مهدویان در یکی دو قسمت ابتدایی تا ایجاد فضایی دلهره‌آور و رمزآلود به سبک سینمای نوآر، بیننده را با خود همراه می‌کرد. گرچه تلفیق این نوع روایت با بازی‌های ضعیف تا خیلی ضعیف و پراکندگیِ خرده روایت‌هایی که نبودشان خللی به داستان و پیرنگش وارد نمی‌ساخت، اثری ضعیف در قامت مهدویان بر جای گذاشت.فصل دوم زخم کاری اما گویی تمام ضعف‌های فصل نخست را با خود حمل کرده است با این تفاوت که دیگر جذابیت داستان لیدی مکبث هم نمی‌تواند از این ضعف‌ها بکاهد. بازی‌های ضعیف، استفاده‌ی گاه و بی‌گاه از حرکات آهسته به سبک سریال‌های زرد ترکیه‌ای، شخصیت‌هایی که بیشتر تیپ هستند تا شخصیت، تیپ‌هایی از جنس بالماسکه‌ای و از همه مهم‌تر داستانی که ربط و وصلی به واقعیت زندگی در حال و حاضر این مملکت ندارد! نشان دادن طبقه‌ای مرفه که هیچ زمینه‌ی مشترکی با روزمره‌ی این روزهای‌مان ندارد.شاید قضاوت در مورد فصل دوم با دیدن تنها دو قسمت کمی زود باشد ولی با پیشینه‌ای که از فصل نخست به یاد داریم می‌فهمیم که مشت نمونه‌ی خروار است! نمره‌ای که بخواهم به سریال بدهم چیزی میان سه الی سه و نیم از ده خواهد بود، چیزی میان بد و خیلی بد!</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 15:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید سعی کنیم که خوشبخت باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-lgjvtycc0buj</link>
                <description>آیا کسی هم هست که نخواهد شاد باشد؟ با در نظر گرفتنِ همه‌یِ جوانب، شاید فکر کنید که خوشبختی مهم‌تر از هر مسئله‌ای و دلیلِ هر کاری است که انجام می‌دهیم، این ایده به دورانِ باستان باز می‌گردد. به گفته‌یِ ارسطو، فیلسوف نامیِ یونانی، هر آن‌چه را که در زندگی دنبال می‌کنیم، به مانند نیک‌نامی، لذت، خردمندی یا فضیلت، به خاطرِ خوشبختی بر می‌گزینیم؛ زیرا خوشبختی هدفِ هر گونه رفتاری است. حتی پیرامون این هدفِ همه‌جانبه، صنعتی چند میلیارد دلاری هم به وجود آورده‌ایم: خودیاری!خوشبختیْ نوعی حالت، احساس و وضعیتی ذهنی است. شما می‌توانید در حالی که زندگی‌تان مبتنی بر فریب و نیرنگ است، خوشحال باشید. به منابع خوشبختی فکر کنید، وقتی می‌بینیم که خواسته‌هایمان برآورده می‌شوند یا وقتی چیزهایی که به آن‌ها اهمیت می‌دهیم به ثمر می‌نشینند، خوشحال می‌شویم. در واقع زمانی خوشحالیم که عقیده داشته باشیم خواسته‌هایمان برآورده شده و آن‌چه برایمان مهم است خوب پیش می‌رود. برای وضعیتِ ذهنیِ ما فرقی نمی‌کند که این عقاید درست‌ هستند یا نادرست ولی برای اصلِ زندگیمان مهم است.نخستین گام در مسیر خودیاری، گامی است که فراتر از خود بر می‌داریم.پس باید برای چه چیزهایی تلاش کنیم؟ نَه برای رسیدن به خوشبختی یا یک زندگیِ آرمانی بلکه برای یافتنِ معنایی در دنیا تا از زنده بودنِ خود خوشحال باشیم و وقتی زندگی سخت شد، با آن به خوبی کنار بیاییم. کمالْ دست‌نیافتنی است ولی زندگی‌ می‌تواند به میزانِ رضایت‌ بخشی خوب باشد و زندگیِ خودمان هم به تنهایی کافی نیست، ایجاد زندگیِ خوب برای خودمان و رفتاری شایسته با دیگران؛پی‌نوشت:&quot;Kieran Setiya, The big idea: why we shouldn’t try to be happy’ The Guardian, 7 November 2022برداشت شده از کانال تلگرامی «نظریه ادبی» با کمی ویرایشعکس برداشت شده از (+) https://virgool.io/@shilesar/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86-nb51kkp9rabb </description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 20:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-yhmxgrw7ehup</link>
                <description>انیمیشن مغازه خودکشی (۲۰۱۲)وقتی به اتاق‌خوابش برگشت، زنش به بالشت تکیه داده بود و مجله می‌خواند. زن پرسید: «کی بود؟»«نمی‌دونم. یه بیچاره‌ای که تفنگش گلوله نداشت. چیزی رو که دنبالش بود از توی جعبه‌ی مهمات پیدا کردم و بهش دادم. دیگه می‌تونه مغزش رو بترکونه. داری چی می‌خونی؟»«آمار پارساله؛ هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر می‌شه، باور نکردنیه.»«آره همین‌طوره. چقدر آدم هست که می‌خوان راحت بشن و موفق نمی‌شن ... خوشبختانه ما واسه‌ی این کار این‌جاییم. چراغ رو خاموش کن عزیزم.»این‌ها بخشی از رمان مغازه‌ی خودکشی نوشته‌ی ژان تولی، نویسنده و فیلم‌نامه نویس فرانسوی است. نویسنده در این رمان کوتاه، شهری سیاه و پسین زمانی را به تصویر می‌کشد که درش غم و اندوه، رونق بازارند و شادی نایاب و حتی غیرمعمول. در این شهر آلوده و افسرده، مردمانْ ناامید از زندگی به روزمرگی‌ها تن داده و آن که نمی‌خواهد به این روزمرگیِ ملال‌آورِ فرسوده تن دهد، راهی جز «خودکشی» نیم‌یابد! و مغتزه‌ی خودکشی جایی است که این مهم را برایشان فراهم می‌کند.«آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.» (شعار مغازه)در مغازه‌ی خودکشی انواع و اقسام ابزارها برای پایان دادن به زندگی یافت می‌شود، از گلوله و تیغ گرفته تا طناب دار و سم و حتی تکه سنگی که به زنجیری وصل است برای سقوط آزاد در دریاچه! گردانندگان مغازه آن‌چنان در کارشان اشتیاق دارند که ابزار متناسب با حال و هوا یا سبک زندگی هر مشتری را برایش توصیه می‌کنند. در عشق شکست خورده‌اید؟ زدن رگ دست با تیغ می‌تواند رمانتیک باشد. ورزشکار هستید و از دنیای قهرمانی ناامید شده‌اید؟ هاراگیری مرگی است اسطوره‌ساز! به دنبال مرگی سریع و تضمینی هستید؟ گلوله یا سم، هر کدام که بخواهید آماده است!در خانواده تواچ (صاحبان مغازه)، نام‌ها پژواک نام افراد سرشناسی در تاریخ‌اند. پدر خانواده میشیما نام دارد که یادآور یوکیو میشیماست؛ نویسنده و شاعر سرشناس ژاپنی که سه بار نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات شده بود. او در ۱۹۷۰ به روش سنتی هاراگیری خودکشی کرد. لوکریس مادر خانواده پژواک نام یکی از زنان نجیب‌زاده‌ی روم باستان است که از سوی یکی از نزدیکان مورد تجاوز جنسی قرار گرفت و خودکشی کرد. ونسان پسر خانواده یادآور ونسان ون گوگ نقاش مشهور هلندی است. مرلین دختر خانواده یادآور نام مرلین مونرو، بازیگر معروف آمریکایی است که در سال ۱۹۶۲ در ۳۶ سالگی بر اثر مصرف بیش از حد داروهای خارک و آرام بخش به خواب ابدی رفت. آلن پسر کوچک خانواده، تداعی کننده‌ی نام آلن تور ریاضیدان نابغه‌ی انگلیسی است. تورینگ در اواخر عمر هفتم ژوئن ۱۹۵۴ برای آخرین بار به اتاق خوابش رفت. جسد بی جان او را روی تخت خواب یافت.امور بر وفق مراد خانواده‌ی تواچ می‌گذرد؛ تا این که آلن به دنیا می‌آید و همه چیز تغییر می‌کند. آلن برعکس اهالی شهر پر از امید و شور زندگی است. عاشق خنداندن دیگران است. شوخ و دل زنده است و نظم و قوانین غم زده‌ی مغازه و مدرسه و شهر را برهم می‌زند. آلن، این کوچک‌ترین فرد خانواده، با نابود کردن سیاه‌بینی و حزین خانواده‌اش چیزی به آن‌ها می‌آموزد که برایشان تازگی دارد. عشق به زندگی. (۱)الکی خوش یا واقعاً خوش یا هر چی، فرقی نمی‌کند؛ آلن همین‌طور است، از هیچ، طنز یا موضوعی جذاب تولید می‌کند و در این مسیرْ دیگر اعضای خانواده را همراه خود می‌کند. خواهر و برادری که زمانی با گلایه از مادرشان می‌پرسیدند: «پس ما کی خودکشی می‌کنیم؟»، حالا به زندگی امیدوار شده‌اند. کسب‌وکاری که چند نسل از خانواده‌ی تواچ بدان مشغول بوده‌اند، تغییر می‌کند.جملاتی از کتاب:ما خودکشی رو تضمین می‌کنیم. اگه نمُردید، پول‌تون رو پس می‌دیم. حالا بفرمایید، از این خرید پشیمون نمی‌شید. ورزشکاری مثل شما! فقط یه نفس عمیق بکشید و برید سمت هدف‌تون. در ضمن همون‌طور که همیشه می‌گم، «شما فقط یک‌بار می‌میرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموش‌نشدنی باشه.» (صفحه ۲۰)ما همیشه با محصولات طبیعی و حیات‌وحش مشکل داشتیم. از قورباغه‌های طلایی بگیر تا افعی و عنکبوت سیاه! می‌دنید چیه؟ مشکل اینه که مردم به‌قدری تنهان که حتا وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها می‌فروشیم، باز جذب‌شون می‌شن. عجیب این‌که این موجودات هم همون حس رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند. (صفحه ۳۲)زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم به‌ت سخت می‌گذرونه. این ماییم که به‌ش ارزش می‌دیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمه‌ی پر لیوان رو ببینیم. (صفحه ۸۴)مغازه‌ی خودکشی هجوی است درباره‌ی مرگ و زندگی، درباره‌ی تباهی و امید؛ انیمیشینی هم به سال ۲۰۱۲ با اقتباس از این اثر ساخته شده است که البته نتوانسته آن‌چنان که باید حق مطلب را ادا کند؛ به‌ویژه آنکه پایان بندی کتاب بسیار قابل تأمل و حتی غافلگیر کننده است و در انیمیشن سرسری از آن رد شده ولی با این همه دیدنش خالی از لطف نیست.پی‌نوشت:۱. از مقدمه‌ی کتاب۲. از وبلاگ همیشه‌ی متروک (+)</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 14:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندروم کشتن پیغام‌رسان</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-mhhwzpqx5ukd</link>
                <description>خیلی جدی برگشت و بهش گفت: «تو دیگه هیچ خبری برام نیار!»؛ ماجرا ازین قرار بود که این همکار بخت برگشته‌مان یکی دو باری در نقش سق سیاه ظاهر شده و خیلی اتفاقی هر بار حامل اخبار بدی برای این یکی همکارمان بود. با دیدن گفت‌وگو یاد پدیده‌ی سندرم کشتن پیغام‌رسان افتادم که به موضوع انحراف ارتباطی به‌عنوان یکی از غلط‌های شناختی هم مشهور است. در این‌جا قسمتی از کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»۱ را که در همین باره است، بازنشر می‌کنم:مغز ما ماشین ارتباط دهنده است، این امر کاملا تجربی است؛ اگریک میوه‌ی ناشناخته را بخوریم و بلافاصله مریض شویم، در آینده سمتش نمی‌رویم و به آن گیاه انگ سمی یا حداقل بدمزه بودن می‌زنیم. دانش به همین ترتیب به وجود آمده است اما این روش اطلاعات غلط هم ایجاد می‌کند. ایوان پاولوف۲ دانشمند روس، نخستین کسی بود که در مورد این پدیده تحقیق کرد. هدف اصلی او اندازه‌گیری بزاق سگ‌ها بود. او برای غذا دادن به سگ‌ها، از یک زنگ استفاده می‌کرد ولی خیلی زود متوجه شد صدای زنگ برای ترشح بزاق سگ‌ها کافی است. مغز حیوانات دو چیز بی‌ارتباط را به هم مرتبط می‌کرد؛ صدای زنگ و ترشح بزاق. روش پاولوف برای انسان‌ها هم به خوبی مصداق دارد. تبلیغات بین محصولات و احساسات ارتباط برقرار می‌کند و به همین دلیل، هیچ‌وقت در تبلیغات کوکاکولا یک چهره‌‌ی اخمو یا پر چین و چروک نمی‌بینید. افرادی که در تبلیغات کوکاکولا حضور دارند، جوان، زیبا و بسیار بامزه‌اند و در فضایی ظاهر می‌شوند که در دنیای واقعی دیده نمی‌شود.این ارتباطات غلط کار انحراف ارتباط است که بر کیفیت تصمیم‌های ما هم اثر می‌گذارند. برای مثال ما اغلب کسانی را که برای‌مان خبر بد می‌آورند سرزنش می کنیم، چون ناخودآگاه آن‌ها را به محتوای خبر ربط می‌دهیم. بعضی مواقع مدیران عامل و سرمایه‌گذاران (ناآگاهانه) از این پیام‌آوران فاصله می‌گیرند؛ یعنی تنها اخبار مثبت به رده‌های بالا می‌رسد و در نتیجه فضایی تحریف شده از وضعیت واقعی ایجاد می‌شود. اگر گروهی از افراد را مدیریت کنی و نمی‌خواهی قربانی ارتباطات غلط شوی، از عواملت بخواه فقط اخبار بد را به تو برسانند، آن هم سریع. با این روش سندروم «کشتن پیغام‌رسان»۳ را جبران کرده‌ای و باور کن کماکان خبرهای مثبت هم خواهی شنید.تمام آن چیزی را که باید از این مطلب می‌آموختی، مارک تواین به خوبی در این عبارت آورده است:باید حواسمان باشد از یک تجربه‌ی تنها چیزهایی را که عقلانی‌اند به خاطر بسپاریم و در همین جا متوقف شویم. مبادا مانند گربه‌ای بشویم که روی در یک قابلمه‌ی داغ می‌نشیند. او دیگر روی در قابلمه‌ی داغ نخواهد نشست و افزون بر آن، دیگر روی در قابلمه‌ی سرد هم نمی‌نشیند.پی‌نوشت:۱. هنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی، ترجمه‌: بهزاد توکلی نیشابوری، عادل فردوسی پور، علی شهروز ستوده. نشر چشمه۲. Ivan Pavlov۳. اصطلاح Don’t Shoot the messenger یعنی خبر بدی را برای کسی ببری و از او بخواهی تو را برای آوردن این خبر بد سرزنش نکند.</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 11:46:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل خون در رگ‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-wdx0ju1wfuwe</link>
                <description>حدود یک ماهی می‌شد که در کشوی میز کارم جا خوش کرده بود، هر از گاهی تورقی می‌زدم ولی خیلی جذابیتی برایم نداشت. تا به امروز که فرصتی دست داد و با فراغ بال تمامش را خواندم. «مثل خون در رگ‌های من» تعدادی از نامه‌های احمد شاملوست به معشوقه‌اش آیدا سرکیسیان که پانزده سال پس از مرگ این شاعر جریان‌ساز با اجازه‌ی همسرش آیدا منتشر شد. جنبه‌ی احساسی نامه‌های نخست بیش از بقیه است و هر چه زمان می‌گذرد به گرمی هم‌دلانه و ماندگارتری پهلو می‌زند. از لابه‌لای نامه‌ها، گلایه‌های شاعر از ازدواج قبلی‌اش و افسوس بابت چند دهه عمر بدون شور زندگی و همراه با انبوهی از غم‌ها و حضور آیدا به مثابه نور امیدبخشی در آن وانفسا قابل مشاهده است.راستش را بخواهید علاقه‌ای به خواندن نامه‌های دیگران ندارم، به‌ویژه اگر عاشقانه هم باشند! این کتاب را هم که از همکار و دوست اهل مطالعه‌ام به امانت گرفته بودم، قصدم استراحت ذهنی بود و آشنایی بیشتر با شاملو و افکارش؛ که البته خواندن این نامه‌ها چیز دندان‌گیری از مقصود دوم به دست نمی‌دهد.از شاملو کم خوانده‌ام، «مثل خون در رگ‌های من» نتوانست مجابم کند درگیر اشعار و دنیای شاملو شوم ولی هر زمان دستم به طاقچه‌ی شعر نو و دیگرانی چون اخوان و مشیری رفت، شاملو را هم حتماً خواهم خواند.آیدای خوب من!روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند. برای فردای‌مان چه رویاها در سر دارم! آن رنگین کمان دوردستی که خانه‌ی ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می‌بوسند و در وجود یکدیگر آب می‌شوند. از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پرده‌ی نازکی می‌لرزاند در رویایی مداوم سیر می‌کنم. می‌دانم که در آن سوییکی از فرداها حجله‌گاه موسیقی و شعر در انتظار ماست، و من در انتظار آن روز درخشان آرام ندارم و هر دم می‌خواهم فریاد بکشم: «آیدای من! شتاب کن که در پس این اُلمپ سحر انگیز، همه‌ی خدایان به انتظار ما هستند! معنی با تو بودن برای من به سلطنت رسیدن است. چه قدر در کنار تو مغرورم!شب پنج شنبه ۹ خرداد ۴۱، فقط خدا می‌داند چه ساعتی است!آیداى خوب نازنینم!مدت‌هاست که برایت چیزى ننوشته‌ام.زندگى مجال نمى‌دهد: غم نان!با وجود این، خودت بهتر مى‌دانی:نفسى که مى‌کشم تو هستى؛خونى که در رگ‌هایم مى‌دود و حرارتى که نمى‌گذارد یخ کنم.امروز بیشتر از دیروز دوستت مى‌دارم و فردا بیشتر از امروز.و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.٢٣ شهریور ۴٣</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 23:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد رفته‌ها؛ نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-urjdy4k8pqpe</link>
                <description>دهه هشتاد مثل حالا نبود که از هر گوشه و کناری یک وب‌سایت یا صفحه و کانال بخواهد درباره‌ی فناوری بنویسد، شبکه‌های اجتماعی که آن‌چنان فعال نبودند، فیسبوک تازه داشت «فیسبوک» می‌شد! مای اسپیسی بود که ایرانی‌ها خیلی درش فعال نبودند. از اینستا و توییتر یا تلگرام و دیگر پیام‌رسان‌ها هم خبری نبود. اصولاً اینترنت دایل آپ که این قر و قمیش‌ها نمی‌شناخت! یک یاهو ۳۶۰ بود و یاهو مسنجر؛ و البته کلوپ دات کامی که آن هم با کج‌سلیقگی‌های مسئولین خدابیامرز شد. برای مایی که تشنه دانستن از فناوری‌های نو بودیم، تک و توک وب‌سایت‌هایی فعال بودند. با یک پزشک از همان سال‌ها آشنا شدم، نارنجی، وین‌بتا و وبلاگینا از دیگر سایت‌هایی بود که منبع خوبی برای مطالعه و کسب آگاهی بودند.از علاقمندی‌هایم حالا این است که مثل پیرمردها بنشینم و آلبوم گذشته‌ها را ورق بزنم. دنبال وب‌سایت یا وبلاگ‌هایی می‌گردم که خیلی سال پیش فعال بودند و بعد بنا به دلایلی محو شدند. دنبال‌شان می‌گردم و امیدوار به اینکه باز هم فعال باشند یا حداقل سر نخی از سرگذشت‌شان پیدا کنم. یکی از این وب‌سایت‌ها که نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد بسیار پربازدید بود و به واقع فصل جدیدی از روزنامه‌نگاری برخط در حوزه‌ی فناوری را به نمایش گذاشت، وب‌سایت نارنجی بود به مدیریت علی‌اصغر هنرمند.نارنجی متفاوت از بقیه بود و البته سرگذشتش هم غم‌انگیزتر. گزارش‌های لحظه‌ای از کنفرانس‌ها یا نمایشگاه‌های فناوری روز دنیا، گزارشگرانی نه‌تنها از همه جای کشور بلکه از دیگر کشورها که بدون چشم‌داشت برای نارنجی قلم می‌زدند، در همه‌ی سنین، از ۱۴-۱۵ ساله و دبیرستانی بگیر تا دیگر سنین و مدارک تحصیلی بالا. گزارش‌های برخط و لحظه‌ای از کنفرانس خبری اپل، پرسش انتقادی از اریک اشمیت (مدیرعامل وقت گوگل) درباره‌ی چرایی تحریم ایران و بازخوردی که در رفع تحریم در آن زمان داشت، همه و همه در نارنجی بود.اگر مجله دانشمند یا نوآور می‌خواندیم و هر ماه منتظر انتشار نسخه‌ی جدیدش، در اینترنت روزمان با نارنجی سپری می‌شد و اطلاع از خبرهای روز دنیا در حوزه‌ی فناوری، از ماشین گرفته تا گوشی و لپ‌تاپ. تا اینکه به ناگاه در روز سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ خبر دستگیری تعدادی از نویسندگان نارنجی روی وب‌سایت رفت که بعد از مدتی برداشته شد. وب‌سایت فیلتر شد و دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند. چند روز و چند هفته گذشت، علامت سؤالی در ذهن همگان بود که چه شد؟ چرا این‌طور؟ یک ماه پس از بازداشت، خبر آزادی نیمی از شانزده بازداشت‌شده منتشر شد. افرادی که همچنان در بازداشت بودند، به اتهام همکاری با بی‌بی‌سی و دریافت پول از آن همچنان تحت بازجویی باقی ماندند! علی‌اصغر هنرمند به یازده سال، عباس واحدی به دو و نیم سال، حسین نوذری به هفت سال و احسان پاک‌نژاد به پنج سال زندان محکوم شدند. همچنین هفت نفر باقی تیم نارنجی و شرکت پات‌شرق نیز به تحمل یک‌ونیم سال زندان با تعلیق سه‌ساله محکوم شدند. (ایسنا) طی روزها و هفته‌های آتی گهگاه خبری می‌آمد که نارنجی دوباره فعال می‌شود ولی زمان گذشت و گذشت تا اینکه گرد فراموشی بر نارنجی هم پاشیده شد.امروز به دنبال خبری از مؤسس نارنجی در اینترنت جست‌وجو می‌کردم، به مصاحبه‌ای در ماهنامه پیوست برخوردم، مصاحبه با علی‌اصغر هنرمند، پزشکی که در حوزه فناوری سرآمد شد، به شهرت رسید، با حکم سنگین ۱۱ سال به زندان رفت و بعد از هشت سال از زندان آزاد شد. در زندان هم بیکار نماند، طبابت کرد، کتاب ترجمه کرد و ایده‌های نویی در دوران کرونا در ذهنش شکل گرفت و به ثمر رساند. دنبال خبری از دیگر نویسندگان نارنجی هم گشتم، چند تایی را پیدا کردم که خوشبختانه هنوز در همین حوزه فعال‌اند ولی از بیشترشان خبری پیدا نکردم! https://peivast.com/p/161818 با خود می‌اندیشم که اگر نارنجی هیچ‌گاه فیلتر نمی‌شد و چنین سرگذشتی بر نویسندگانش پیش نمی‌آمد، اکنون در چه وضعیتی می‌بود؟ وب‌سایتی که در سال ۱۳۸۹ بهترین سایت اطلاع‌رسانی در سومین جشنواره آنلاین وب‌سایت‌های ایران و در سال ۱۳۹۱ برنده‌ی جایزه‌ی بهترین وبلاگ فارسی از نگاه دویچه‌وله بود، شاید تک‌کرانچ، گیزمودو و ورج دیگری می‌شد در وبلاگستان فارسی یا حتی با خبرنگارانی از ملیت‌های گوناگون که به صورت چندزبانه مطلب منتشر می‌کرد. شاید کانال یوتیوبش چند میلیونی بود و ده‌ها شاید دیگر …</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 23:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه سر خط</title>
                <link>https://virgool.io/@shilesar/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-ioosbpbvrhuf</link>
                <description>از آخرین نوشته‌ام بیش از یک سال می‌گذرد و در این مدت چه ها که بر ما نگذشت. شاید همه چیز از مرگ مهسا (ژینا) امینی آغاز شد ولی ساده‌انگاری است چنین تصوری. همه چیز هیچ وقت از یک نقطه شروع نمی‌شود بلکه از مدت‌ها پیش و قطره قطره و نقطه به نقطه جمع می‌شوند تا در جایی و زمانی سرریز شود. حوادث جوامع هیچ‌گاه تک علتی نیستند. در زمانه‌ای پر هیاهو و سیاه و سفید سخت می‌توان به اعتدال اندیشید که لازمه‌ی نوشتن است. اعتدال در میانه‌ی هیاهوها رنگ می‌بازد و قلم ناتوان نویسنده را هر بار به سمتی هل می‌دهد تا جایی که سکوت حاکم می‌شود.نوشتن برای ایجاد تغییر است و زمانی که امیدی برای تغییر نیست نایی هم برای نوشتن نخواهد بود. تغییر لازمه‌ی رشد هر جامعه‌ای است و جامعه‌ای که جلوی پویایی و حرکتش گرفته شود، خواه ناخواه زمانی به غلیان می‌افتد و در تکاپوی ویرانی دیوارهایی که احساس می‌کند لحظه به لحظه بیشتر به موجودیتش فشار می‌آورد.موجودیت یا همان حق حیات و هویت دو روی یک سکه‌اند، هر کدام به خطر افتد دیگری حساس‌تر می‌شود. هویت هر شخص برآمده از محیط پیرامونی و همین‌طور منویات درونی‌اش است. آن گاه که شرایط برای داشتن یک زندگی طبیعی به تنگ آید به کنج درون پناه می‌بریم تا بلکه از اندک داشته‌های خود، از اندک موجودیت‌مان که آخرین سنگر است محافظت کنیم. حال به دوگانه‌ی خطرناکی می‌رسیم، از یک سو با فشارهای بیرونی بیشتر و بیشتر به کنج درون‌مان رفته‌ایم تا از هویت خویش محافظت کنیم و در مقابل زمانی که «نمی‌توانند» بر هویت خودساخته‌مان مسلط شوند، حیات‌مان را هدف سلطه‌گری خود قرار می‌دهند. تقابلی نابرابر میان آنکه هویت و حق حیاتت را هدف گرفته و تویی که طی سال‌ها هر چه بیشتر و بیشتر به زندگی با اندک‌ها به زحمت خودت را سر پا نگه داشته‌ای.دوستی می‌گفت: «طی این مدت وبلاگستان فارسی چرا آنچنان که باید و شاید بازتاب درخوری از حوادث بروز نداده؟» ولی این عجب نیست. از طرفی عمده واکنش‌های جامعه در شبکه‌های اجتماعی بوده و از سویی دیگر به علت حساسیت‌های موجود امنیت لازم برای ابراز نقدهای آزاد در جایی غیر از وبلاگستان جست‌وجو می‌شده است. کما اینکه ابراز واکنش با نقدی که بیشتر مدنظر وبلاگ‌نویسی است متفاوت بوده و شبکه‌های اجتماعی بستری به مراتب مناسب‌تر برای واکنش‌های هیجانی است.با این همه بازگشته‌ام به همین کنج خلوت؛ بلکه آرامشی را که در نوشتن می‌جویم باز همین جا و فارغ از هیاهوها در آغوش کشم ...</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 09:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابری به دشت خاطره می‌بارد</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-y8b2x08iiobn</link>
                <description>«به سراغش رفتم. خانه‌ی سه‌طبقه‌ی خاکستری رنگ، در محله‌ای که خوب نمی‌شناسمش، واقع در شهری که بیش از هر شهر دیگری برایم آشناست؛ تهران. نزدیک خانه که رسیدم او زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت از طبقه‌ی سوم سرش را بیرون آورده بود و با لبخند، آمدنم را تماشا می‌کرد. در را برایم زد، وارد شدم. آهسته‌تر از همیشه از پله‌ها بالا رفتم تا بیشتر به نگرانی‌ام از روند کتابش فکر کنم. چطور می‌خواهم زندگی‌اش را بنویسم؟ آیا این‌طور شروع خواهم کرد؟در ۱۹ دی‌ماه سرد زمستانی سال ۱۳۱۹ در بروجرد، جان بی‌تابی به دنیا آمد؛ محمدابراهیم جعفری ...»و این آغاز روایتی است از زندگی محمدابراهیم جعفری، نقاش و شاعر معاصر ایرانی (۱۳۱۹–۱۸ فروردین ۱۳۹۷) در کتابی با نام «ابری به دشت خاطره می‌بارد» نوشته‌ی پرستو رجائی.کتاب روایتی است شیرین از کودکی تا بزرگسا‌لی مرحوم جعفری، از علاقه‌اش به بازیگری و تئاتر تا دل‌بستگی‌اش به رنگ‌ها، از آوازخوانی‌هایش در کوچه‌باغ‌ها و دل‌باختنش به دختری در همان نزدیکی‌ها تا شاعرانگی‌هایش؛ ولی «ابری به دشت خاطره می‌بارد» تنها روایت زندگی محمدابراهیم نیست، بازخوانی دوران اوج و شکوفایی هنر معاصر ایران در دهه‌ی چهل خورشیدی نیز هست. در داستان زندگی محمدابراهیم از بزرگانی چون حسین کاظمی۱، هوشنگ سیحون۲ و محسن وزیری مقدم۳ نیز می‌خوانیم. از مقاومتی که سنت‌گرایان مقابل مدرنیست‌ها داشتند و از کج‌سلیقگی‌هایی که باعث شد هنرمندانی جلای وطن کنند.در کتاب روایت‌های خواندنی کم نداریم، در این‌جا دو تا از این روایت‌ها را ذکر می‌کنم:روایت نخست:هوشنگ سیحون [رئیس دانشکده] هم جعفری را به خاطر همین روحیاتش دوست می‌داشت. یک روز سیحون چند معمار بزرگ فرانسوی را برای دیدار از دانشکده و سخنرانی دعوت کرده بود. روزی که وارد دانشکده شدند و می‌خواستند به سالن سخنرانی بروند، جعفری و دوستانش هم گوشه‌ای ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودند که یک‌دفعه سیحون از پیش آن اساتید مدعو فریاد زد: «جعفری بیا این‌جا». محمدابراهیم با تعجب جلو رفت و سیحون هم او را به زبان فرانسوی به اساتید معرفی کرد. جعفری که بازی در جانش بود ناگهان رفت در نقش یک آرتیست بزرگ و در حالی‌که بادی به غبغب انداخته بود با آن‌ها دست داد و تند و سریع شروع به فرانسوی حرف زدن کرد. در جریان باشید که جعفری در آن زمان اصلا زبان فرانسه بلد نبود! ولی جوری با لهجه وکلماتی ابداعی شبیه به لغات فرانسوی حرف می‌زد که کسی که زبان نمی‌دانست فریب می‌خورد و فکر می‌کرد چقدر زیبا و مسلط حرف می‌زند. استاد فرانسوی اول لبخندی زد اما بعد کم‌کم اخم‌هایش در هم رفت، گوشش را به طرف دهان جعفری می‌آورد و سعی می‌کرد بفهمد که او چه می‌گوید. سیحون هم دلش را گرفته بود و با صدای بلند می‌خندید. از خنده‌ی سیحون استاد متوجه شد که جعفری دستش انداخته است و کلماتی فاقد معنا می‌گوید. او با خنده دست جعفری را در دست گرفت و فشار داد و دست دیگری را هم پشت او انداخت و به فرانسه چیزهایی گفت که نه جعفری فهمید نه دوستانش. جعفری استعداد این را داشت که با نمایش و طنز و آواز، جدیت هر فضای رسمی را بشکند و بعدها خواهم نوشت که چطور با همین روحیه روزهای جنگ را برای خانواده‌اش تبدیل به روزهایی پر از خنده و نشاط می‌کند....روایت دوم:کاظمی بعد از یک‌سال از فرانسه بازگشت تا دوباره به دانشکده برگردد. به وزارت ارشاد رفت اما هرچه به دنبال مسئول سابق گشت او را نیافت. در طول آن یک سال خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم فضا و هم آدم‌ها. کاظمی با صدای لرزان و ناراحت برای جعفری تعریف می‌کند که از ساعت ۷ تا ۹ صبح در راه‌رو به انتظار نشستم تا با صدای پای کسی که سمت دفتر مربوطه می‌آمد سرم را بلند کردم و فردی را با دو جفت دمپایی مقابل خود دیدم. به او گفتم به دنبال چه کسی می‌گردم و آن آقا با تحقیر نگاهی به سر تا پای من انداخت و جواب داد: «حالا فکر کن دیدی! با او چه کاری داری؟» برایش توضیح دادم که قرار بود بعد از این یک سال به دانشکده بازگردم. وقتی این جمله را گفتم، دقیق به من نگاه کرد و با تحقیر گفت: «تو همان کسی نیستی که از دولت فرانسه پول می‌گیری؟ فکر کردی ما باور می‌کنیم که تو با نقاشی زندگی‌ات را می‌گذرانی؟ تو حتما از یک جای دیگر نان می‌خوری!»کاظمی تا این تهمت را می‌شنود بلافاصله آنجا را ترک می‌کند. به سرعت خودش را به خانه‌ی جعفری می‌رساند و ماجرا را تعریف می‌کند و به او اطلاع می‌دهد که همین امروز هر طور شده بلیت می‌خرد و ایران را ترک می‌کند.«آن روز آخرین باری بود که کاظمی را دیدم! کاظمی همان شب برای همیشه از ایران رفت. بسیاری از کسانی که در آن زمان [۱۳۵۸] در دانشکده بودند دوست داشتند کاظمی به دانشکده برگردد و او هم به همین دلیل به ایران بازگشت اما متأسفانه با برخورد توهین‌آمیزی که با او کردند، دل‌شکسته و غمگین ایران را برای همیشه ترک کرد. کاظمی در نامه‌ای که از پاریس برایم فرستاده بود نوشت: جعفری، رنجی که از درد استخوان‌هایم می‌کشم مهم نیست، غم دوری از وطنم من را می‌کشد.ابری به دشت خاطره می‌بارد، زندگی‌نامه‌ی محمدابراهیم جعفری، پرستو رجائی، مؤسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر چاپ نخست: ۱۳۹۷پی‌نوشت:۱. نقاش، سفالگر و مدرس / (۱۳۵۹-۱۳۰۳)۲. معمار و نقاش / (۱۳۹۳-۱۲۹۹)۳. طراح، نقاش، مجسمه‌ساز / (۱۳۹۷-۱۳۰۳)</description>
                <category>حسن علیزاده</category>
                <author>حسن علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 00:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>