<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیما صداقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shima_sedaghat</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8107/avatar/oLM9gM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیما صداقت</title>
            <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت | فرسودگی زنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/women-at-work-kghipqh14o2w</link>
                <description>خانم لاغرِ بلند همکار من است. پریروز پس از خوردن لقمه صبحانه گفت که پلاستیک فریزرهایشان تمام شده است اما پولی برای خرید آن ندارند؛ سپس با دقت پلاستیکی که داخلش لقمه بود را تا کرد و در کیفش گذاشت تا بتواند بار دیگر نیز از آن استفاده کند. تعجب کردم و پرسیدم: «به همین زودی حقوقت تموم شد؟» گفت نه اما قرار نیست خرج این چیزها را او بدهد. زندگی آن‌ها مشترک نیست که هزینه هایش مشترک باشد.شوهر خانم لاغرِ بلند ورزشکار است. صبح ها ساعت ۹ بیدار می شود. بچه را می برد خانه مادربزرگش و سپس به سرکار می رود. شغل او آزاد است. ظهرها به خانه برمی‌گردد ناهار میخورد، استراحت می‌کند تا ساعت ۴ بشود. سپس می رود بچه را از خانه مادربزرگش می آورد و تحویل مادرش می دهد. بعد به باشگاه می رود. تا شب.خانم لاغرِ بلند در این مدتی که همسرش نیست، کارهای خانه را انجام می دهد؛ غذای بچه را می دهد؛ شام و ناهار فردا را درست می‌کند و در نهایت یک میان وعده مقوی برای همسرش درست می کند تا وقتی از باشگاه می آید گرسنه اش نباشد. خانم لاغرِ بلند اکثر وقت ها روی کاناپه خوابش می برد. همسر خانم لاغر بلند همیشه از این گلایه می کند که چرا زنش برای معاشرت با او وقت نمی گذارد.خانم تپلِ کوتاه یکی دیگر از همکارهای من است. همسر او نیز همینجا کار می کند. او دوست ندارد غذای تکراری بخورد. وسواس تمیزی دارد و بوی غذا در حین پخت اذیتش میکند. هر ماه خانمِ تپلِ کوتاه با خواهش و اصرار برنامه غذایی ماه پیش رو را از پرسنل رستوران می گیرد تا شام هایی که می پزد تکراری نباشد.کارت بانکی خانم تپل کوتاه دست همسرش است. حساب کتاب ها را همسرش انجام می دهد. سال پیش که خانم تپل کوتاه تصادف کرده بود توانست بعد از مدت ها با پول دیه ش یک گوشی نو بخرد.خسته از سرکار می آیم. حسین قبل از من رسیده و خواب است. از صدای آمدنم بیدار می شود. می‌گوید: تازه رسیدی عزیزم؟ خسته نباشید. مرا به آغوشش دعوت می کند. خستگیم در می‌رود. میپرسم شام چی میخوری؟ می‌گوید: حالا بلند میشم یه چیزی میپزم. شما ظرف ها رو بشور.خیالم راحت می شود. روی تخت دراز می کشم تا یک چرت کوتاه بزنم.</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 07:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| تولید محتوا یا برده داری مدرن؟! تجربه سه ساله من از کار تولید محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/slavary-in-writing-n1cxcjz3iqtq</link>
                <description>فکر می کنم تا حالا هر کسی که نویسنده خوبی بوده و قلم خوبی داشته، شاید یه روزی به این فکر کرده که از این استعدادش درآمد کسب کنه. میدونم نویسندگی یک هنره و اتفاقا به نظر من هنر بسیار ارزشمندیه اما خب زندگی هم خرج داره…! ?✌یکی از راه های کسب درآمد از نویسندگی کتاب چاپ کردنه امااااا یه راه آسون تر هم هست که این همه وارد پروسه نشر و انتشار و این چیزا نشی و بازم بتونی از استعداد نویسندگیت و یا اصلا بهتر بگم از علاقه ت به نویسندگی کسب درآمد کنی و اون هم تولید محتواست.تولید محتوا شکل های مختلفی داره. تولید محتوا میتونه یک پادکست باشه؛ میتونه یک ویدئو باشه؛ میتونه یک کاریکاتور باشه و الی آخر اما در این پست بیشتر میخوام در مورد شکل رایج تر اون صحبت کنم. یعنی تولید محتوای متنی.درصد بالایی از آگهی های استخدامی و یا پروژه هایی که لیبل «تولید محتوا» خوردند، در مورد تولید محتوای متنی هستند. فرض کنید شما به هر دلیلی میخواین یه سایت بالا بیارید و محصول یا خدماتی ارائه بدین. مثلا فروشگاه اینترنتی دارید، یه کسب و کار دارید یا هر چی. برای اینکه توسط موتورهای جستجوگر شناخته بشید و بتونید بازدیدکننده دریافت کنید، نیاز به متن دارید. برای همینه تعداد بالایی از آگهی های استخدام در مورد تولید محتوای متنیه.گذشته از همه این حرفا… میخوام در مورد این حرف بزنم که چرا تولید محتوا کم کم داره به یه جور برده داری مدرن تبدیل میشه و اینکه به عنوان یک تولید کننده محتوا چیکار کنیم که تبدیل به یک برده نشیم.برده داری سنتی چیه؟ برده داری مدرن چیه؟وقتی میگیم برده داری، اولین تصویری که در ذهنمون شکل میگیره، احتمالا تصویر برده های مصریه که دارند اهرام مصر رو میسازند. برده داری سنتیبه این برده ها غذا، لباس، خدمات درمانی تعلق نمی گرفت و در کل از حقوق یک انسان عادی محروم بودند. همچنین در اجتماع به رسمیت شناخته نمی شدند و اصلا جزو آدمیزاد حسابشون نمی کردند.آیا در تولید محتوا هم چنین چیزی داریم؟به نظرم باید به تعریف جدیدی از برده داری مدرن برسیم. این کلمه ممکنه توسط فیلسوفان، جامعه شناسان و روانشناسان تعریف دقیق تر و بهتری داشته باشه اما اینجا و در این پست من، شیما صداقت، تعریف خودمو از برده داری مدرن میگم تا بهتون بگم چرا کار تولید محتوا در ذهن من شبیه برده داریه!مهم ترین ویژگی ها و حقوق یک نویسنده به نظر من میتونه در این چند چیز خلاصه بشه:فکر کردنخلاقیت به خرج دادنسَبک داشتنمالکیت محتوای تولیدیبه درآمد اشاره نکردم چون اینجا در ویرگول هزاران نفر بدون درآمد دارند تولید محتوا می کنند و احتمالا به دنبال کسب چیزهای ارزشمند دیگری هستند.در شغل تولید محتوا این حقوق ساده (یعنی فکر کردن، خلاقیت به خرج دادن، سبک داشتن و حتی مالکیت محتوای تولید شده) رو از شما می گیرند.در کار تولید محتوا به شما می گویند چه عنوانی را برای نوشته خود انتخاب کنید.در کار تولید محتوا به شما می گویند متنتان باید چند کلمه باشد.در کار تولید محتوا به شما می گویند از چه کلماتی و چند بار در متنتان استفاده کنید.در کار تولید محتوا به شما می گویند که از چه سبکی برای متن خود استفاده کنید.در کار تولید محتوا به شما می گویند روزانه چند کلمه و ماهیانه حداقل چند کلمه باید تولید کرده باشید.و در آخر پس از انتشار محتوا شما هیچ اسمی از خودتان در هیچ جا نخواهید دید، چون به ازای هر کلمه ای که تولید کرده اید به شما پول پرداخت شده است.محتوایی که شما تولید کرده اید حالا به شرکت، تیم یا یک سازمان دیگر تعلق دارد.و این از نظر من یک جور برده داری مدرنه. لازم نیست فکر کنی، لازم نیست از قدرت خلاقیت خود استفاده کنی. فقط همانطور بنویس که من بهت میگم!در همین نقطه، شما از یک نویسنده که هنرمند محسوب میشه به یک تولید کننده محتوا که به نظر من یک برده در نظام بازاریابی دیجیتاله تبدیل میشید.نمونه ای از درخواست های کارفرما_ در شهریور 1400 بابت هر کلمه در این 25 تومان پرداخت می شود.در یک مصاحبه شغلی (که اتفاقا مصاحبه بسیار آموزنده و مفیدی برای بنده بود، هر چند استخدام نشدم) در مورد این موضوع صحبت کردم. طرف مقابل من گفتند که من باید خودم را جای یک کارفرما بگذارم و از دید یک کارفرما هم به قضیه نگاه کنم.یک نفر سرمایه گذاری کرده، کارآفرینی کرده و حالا نیاز داره به کمک کلمات دیده بشه. برای همین در قبال پول تلاش می کنه از کلماتی که من به عنوان یک تولید کننده محتوا نوشته ام استفاده کنه.تا حدی برایم قابل درکه.بالاخره سود بیشتر در صفحه اول گوگل خلاصه میشه اما… آیا بهبود سئوی سایت در این بایدها و نبایدهای سختگیرانه س؟آیا برای رسیدن به صفحه اول گوگل نمیتوان خلاقیتی به خرج داد و موفق شد؟این مطلبی است که من 8 ماه پیش در مورد ضدآفتاب ژیل بوته نوشته ام: https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D9%90-%D8%B6%D8%AF%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-a0eugftm1meh هشت ماه پیش من هیچ دانش سئویی نداشتم اما خیلی وقت است این مطلب من در کلید واژه «بررسی ضدآفتاب ژیل بوته» در صفحه اول گوگل و حتی در بازه ای بالا تر از سایت دیجیکالا و در رنک دوم قرار داشته است.و من مطمئنم برای بسیاری از مطالبی که توسط کاربران ویرگول که بدون هیچ درآمد و دانشی در مورد سئو مطلب می نویسند این اتفاق افتاده است.جالب است بدانید سایت مثل سایت دیجیکالا ممکن است سود بسیار زیادی از همین کلید واژه دم درازِ ساده یعنی «بررسی ضدآفتاب ژیل بوته» به جیب بزند.با این همه حرف به کجا میخواهم برسم؟به اینکه اگر یک تولید کننده محتوا هستید، با هیچ دلیل و برهانی تبدیل به یک برده مدرن نشوید!آیا این کار شدنیه؟خودِ من کار تولید محتوا را از یک سایت زرد و آبکی شروع کردم و به ازای هر کلمه مبلغ 15 تومان می گرفتم. یعنی با تولید هزار کلمه 15 هزار تومان نصیب من میشد. آن هم نه در دهه 70 و 80، بلکه همین دو سه سال پیش. سایتی که برایش مینوشتم بسیار زرد و آبکی بود.چیزی مثل تصویر زیر:تصویر چندش اما گویاست!! :)))اما برای دو ماه گذشته در جایی شروع به کار کردم که از این حالت برده داری خارج شده و تبدیل به یک مدیر محتوا شدم. ??هر چند به دلایلی تصمیم به خارج شدن از این تیم بسیار خوب گرفتم اما میتوانم بگم بهترین تجربه تولید محتوا را در این تیم داشته ام.اگر در ابتدای کار تولید محتوا هستید یا علاقه مندید وارد این کار شوید یا اصلا چند سالی است مثل یک برده دارید کلمه تولید می کنید، بهتر است به فکر باشید که از این حالت خارج شوید و شما هم مدیر و صاحب محتوای خود باشید، نه فقط تولید کننده آن.برای این کار بهتر است چند مهارت را یاد بگیرید.مهارت های لازم برای تبدیل شدن به یک مدیر محتوا:توانایی تدوین استراتژی و تقویم محتواییتحقیقات کلمات کلیدیبازاریابی محتواسئوتوانایی تجزیه و تحلیل آمار سایت با استفاده ابزارهایی مثل گوگل آنالیتیکس، سرچ کنسول و ...همه این مهارت ها را به رایگان میتوانید از یوتیوب و یا حتی از برخی از سایت های فارسی زبان یاد بگیرید. فقط کافی است مثل من نباشید و کمی گشادی را کنار بگذارید.من تجربه زیادی در زمینه تولید محتوا ندارم و راستشو بخواین هم الان بیکارم و دنبال کار میگردم. این نوشته فقط بهانه ای برای گفتن حرف های تلنبار شده در ذهن بنده و خارج شدن از دوره غیبت صغری (به مدت تقریبا 8 ماه) است. امیدوارم دوستانی که در این زمینه تجربه و دانش بیشتری دارند با نظراتشون پست منو کامل و حتی نقد کنند.در پایان:خیلی خوشحالم از اینکه بعد از مدت ها دارم برای خودم توی یه بلاگ می نویسم!??</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 12:09:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجتماعی| اندر مزایای کانسیلر یا چرا دیگر کتاب نمی‌خوانم و در ویرگول نمی‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/concealer-oa0hhqrxtram</link>
                <description>کانسیلر چیست؟تا چند وقت پیش من هم نمیدونستم کانسیلر چیست. اصلا فکرش هم نمیکردم که یک استوانه حاوی مواد شیمیایی روزی باعث شود دست از کتاب خواندن بردارم.کانسیلر کرم پودری با غلظت بسیار بالاست که گودی، سیاهی دور چشم، و لکه های روی پوست را می‌پوشاند، و به عبارتی دیگر کرم پودرهای فشرده روشن و رنگی که قابلیت یک دست کردن پوست صورت قبل و بعد از استفاده از کرم پودر را داشته، و اغلب پیشنهاد می شود، بعد از کرم پودر روی صورت استفاده شود.اولین بار حین گشت و گذارهای شبانه ام در پیج یکی از بیوتی بلاگرهای اینستگرام اسم این پدیده شگرف را شنیدم. کنجکاو شدم و در موردش سرچ کردم. بعد با خودم گفتم آهان پس کانسیلر یه وسیله آرایشی برای پوشوندن تیرگی زیر چشمه. چه جالب! و فقط همین ...فردای همون روز صپ زود بیدار شدم دیدم اکسپلورر اینستا شده طوفان کانسیلر و کانسیلر که برپا در دیده می‌کند! «سه کاربرد مهم کانسیلر»، «کانسیلر جزئی جداناپذیر از آرایش روزانه»، «سیاه و زشت و بدقواره ای، پس کانسیلر بخر!»، «دل مادر شوهرتو با کانسیلر به دست بیار!?» و الی آخر ... رفتم جلوی آینه، یه نگاه به خودم انداختم و با خودم گفتم نکنه من که کانسیلر ندارم زشت و چروکیده ام؟ نکنه مردم همه تو خونشون کانسیلر دارند، فقط منم که بدون کانسیلر موندم؟ نکنه تیرگی زیرچشمم هر سری بزنه تو ذوق بقیه؟!با خودم گفتم ولش کن بابا! بریم به زندگیمون برسیم. از تازه های نشر چه خبر؟؟ کسی نیم دانگ پیونگ یانگ رضا امیرخانی رو نقد نکرده؟ اما یه چیزی تغییر کرده بود...هر بار خودمو توی آینه می دیدم دور چشمم بیشتر از قبل سیاه و چروک شده بود. از همسرم پرسیدم «حسین، به نظرت دور چشم من سیاهه؟» همسرم گفت «نه!»اما سیاهی چشمم روز به روز داشت بدتر میشد و هربار جلوی آینه تنها چیزی که خیلی جلب توجه میکرد سیاهی دور چشمم بود!باز میرم و از همسرم می پرسیدم «حسین، دور چشم من سیاهه؟» همسرم هم از همه جا بی خبر میگه« یه کوچولو، دیشب خوب نخوابیدی؟»اینجاست که تمام فرضیه هام به واقعیت تبدیل میشه و میفهمم اگه کانسیلر نخرم زندگیم به فنا می‌ره و احتمالا با چشمایی که دورش سیاه و چروکه تک و تنها و زشت و چروکیده از دنیا میرم. تصمیم میگیرم فورا یه کانسیلر بخرم. یه کانسیلر خوب و کاربردی که قیمتش هم مناسب باشه. طبیعیه که میرم چند تا بیوتی بلاگر رو دنبال می کنم. از پیج اینستای چند تا فروشگاه بازدید می کنم و خوباشو زیر سر میذارم. بعد از یه مدت بالاخره یه کانسیلر میخرم!چیزی که تا یک هفته قبل اصلا از وجودش خبر نداشتم!قبل و بعد از استفاده از کانسیلراما داستان تازه شروع شده. شما تازه فهمیدین که نیازهایی دارید که شاید اصلا ازش خبر نداشته باشید و حالا با دنبال کردن فعالان حوزه زیبایی روز به روز به کشف های تازه تری دست پیدا می کنید! هر روز با تبلیغات بمباران میشید و هر روز بیشتر به این نکته پی می برید که چقدر چیزهای جدید، جذاب و زیبایی در این دنیا هستند که شما از داشتنشون محرومید.کانسیلر، کانتور، سرم ویتامین سی، کرم دور چشم، شانه فلان برند معروف که قراره معجزه کنه، شال گردن های ترند امسال، مدل جدید پلی استیشن، دستگاه برقی سیر پوست کن (!)، جاروبرقی رباتیکی، دستگاه شوینده ماتحت همراه با 4 برنامه برای ماساژ و غیره و غیره.هر روز هزاران پست و استوری.هر روز هزاران تخفیف و پیشنهاد شگفت انگیز.بعد از چند وقت به خودتون میاین و میگید ای داد بیداد!! 4 ماهه ویرگولمو آپدیت نکردم. راستی آخرین کتابی که خوندم چی بود؟؟ </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 23:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| ببین چگونه در انتهای منی</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C-kcvss0uai6wv</link>
                <description>صدای چاوشی از بلندگوهای ماشین پخش میشه. «تو در مسافت بارانی و غم درشکه ای از اشک است...» حسین چشماشو لسته. انگار نه انگار وسط جاده ایم. اصلا تو این عالم نیست که نیست. نور زرد و بنفش غروب از شیشه می ریزه تو ماشین. نیمرخ حسین تیره میشه. دقیق میشم رو خطوط چهره ش. می‌خوام جای تک تک موهای صورتش رو حفظ کنم. نکنه یه روز یادم بره قوس دماغش با چه زاویه ای نزول میکرد سمت پایین؟صدای حسین و چاوشی که یکی میشه دلم واسش می‌ره. دونه های انار توی دلم میترکه خونش میپاشه رو صورتم. سرخ میشم ولی نمیتونم چشم ازش بردارم. حسین دیگه نه صداش که همه وجودش با شعر یکی شده. چشماش بسته س. گاهی که صداش به اوج میرسه عضلات صورتش خفیف می لرزند. منم که چشم چشم چشم. هزارتا چشم شدم و زل زدم بهش.حسین می‌گه می‌دونی فلسفه بوسه چیه؟ میگم نه!میگه من یه مدت می‌گشتم دنبالش. امام صادق یه حدیثی داره میگه لب همسرتون رو ببوسید. کنجکاو شده بودم چرا لب آخه.بعد ادامه میده. «توی دینمون چند جا بوسه داریم. یه جا وقتی پیامبر داشتند فوت میکردند و سرشون تو دامن حضرت علی بوده. حضرت علی لبشون رو می بوسه. یه جایی هم ظهر عاشورا وقتی حضرت علی اکبر میاد دم خیمه از امام حسین طلب آب می‌کنه و امام حسین لباشو می‌بوسه.» هوای ناژوان خنکه. صدای رودخونه نمیاد ولی رطوبت وجودش حس میشه. وسط هفته س. کرونا تو اوجشه اما بازم یه عالمه آدم اومدند. حسین نگام می‌کنه. ازم می‌پرسه تا حالا فکر کردی حضرت علی اکبر که کلی وقت رفته جنگیده و میدونسته داره شهید میشه چرا یهو میاد دم خیمه و طلب آب می‌کنه؟» منتظر جواب نمیشه. «علی اکبر دنبال آب نبوده. از امام حسین طلب معرفت می‌کرده. عطش معرفت داشته. امام حسین اونو می بوسه و دو روح یکی میشن. مثل روح امام علی و پیامبر که بعد از اون بوسه یکی شدند.»کفش ورزشی پوشیده بودم. اختلاف قدمون زیاده. کجکی نگاش میکنم. نگام می‌کنه میگه شیما از هیچ چیز این دنیا ساده نگذر. حتی از چیزهای ساده ای مثل کلمات.میبوسی مرا در انتهای شببه تمامی طلوع میکنمماه میشومخورشید چشمانتنور می تابانددلم آیینه استبنشین به تماشاو ببین چگونه در انتهای منی</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 15:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| شما صفر هستید یا یک؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Signalist2020/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-nywpyyyepank</link>
                <description>خب بعد از مدت ها سلام!امیدوارم حال همگی خوب باشه. حال من؟ عالیه عالییی!اول این ویدئو رو ببینید تا بهتون بگم قضیه چیه... https://www.aparat.com/v/3juPV ما یه رفیقی داریم. از این آدمای بی قرار. تو این دوران قرنطینگی، نمیتونست چهار روز هم تو خونه دووم بیاره. میدونید ... صفر نبود. نیم هم نبود. حتی 75 صدم هم نبود. یکِ یکِ یک بود!یه روز اومد گفت یه ایده ای دارم. گفتیم ایده ت چیه؟ چشماش برق زد گفت سیگنالیست!بخدا ما هم اگه میدونستیم قراره دردسر برا خودمون بتراشیم، قراره اینجوری پاگیر بشیم، قراره از صفر کم کم بیایم سمت یک شدن...مگه دل درد داشتیم پیگیرش بشیم؟همونجا میزدیم بلاکش میکردیم!ولی چیکار کنیم آخه ... تنمون میخارید، سرمون درد میکرد برا این کارا.شاکی بودیم از اوضاع!مثل همین دوستمون!هر سوالی داشتیم باید انگلیسی سرچ میکردیم. محتوای فارسی کم بود. اگه بود هم کم پیش میومد به روز باشه. ویدئوی فارسی هم که چی بگم...دوستامونو صدا زدیم. از همه جای ایران! آهااااای ما میخوایم یک باشیم. شماها پایه اید؟پایه بودند خدا رو شکر. مگر نه یه دست که صدا نداشت!این شد که یهو چشممون رو باز کردیم اووووووووووه! سی چهل نفریم!شدیم ارتش سیگنالیست!کتاب خوندیم، سوال پرسیدیم، به در زدیم، ترجمه کردیم، دوبله کردیم، رفتیم آسمون، تحقیق کردیم، تدوین کردیم...ما حصلش شد همینی که می بینید!قطار سیگنالیست امروز به وقت 28 تیر 99 راه افتاد. پیج اینستامون امروز افتتاح شد. صفحه آپارات و ویرگولمون هم همینطور.اینکه کجا بره... خدا میدونه!خلاصه که حالم خیلی خوبه! https://www.instagram.com/p/CCyEC_lDL2K/?utm_source=ig_web_copy_link پیج ویرگولمون: https://virgool.io/@signalist2020 پینوشت یک: ممنون از همه کسایی که نبود بنده رو حس کردند. متاسفانه اگه پستی اینجا منتشر نکردم، همه ش از سر تنبلی بوده!پینوشت دو: فعلا تمرکزمون روی اینستاست. چون محتوامون اکثرا بصریه اما اینجا هم تنهاتون نمیذاریم. خیالتون تخت!پینوشت سه: از ما سیگنال بگیرید!</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 00:49:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| مورد عجیب یک کرمِ ضدآفتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D9%90-%D8%B6%D8%AF%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-a0eugftm1meh</link>
                <description>تابستون بود که کرم ضدآفتابم تموم شد. از اونجایی که پوست حساسی دارم، لازم بود حتما یک کرم ضد آفتاب جدید بخرم. همزمان با این اتفاق، دو تا اتفاق دیگه هم واسم افتاد:یک اینکه یه لکه پوستی روی بدنم به وجود اومد. نگران شدم و تصمیم گرفتم به متخصص پوست مراجعه کنم.دو این پست آقای دست انداز، اون موقع منتشر شد که خیلی روی من تاثیر گذاشت و من تا مدت ها روی هر خریدم حساسیت نشون می دادم: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%85%D9%87%D9%85%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%87%D9%85%D8%B4%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-isqqaw9ymp3b این دو مورد چه ربطی به هم داره؟! الان میگم.?وقتی میخواستم برم پیش متخصص پوست، مامانم کارت بانکیشو بهم داد و گفت که به خانم دکتر بگو برات یه کرم ضدآفتاب خیلی خوب هم بنویسه. قیمتش هم مهم نیست!منم گفتم باشه و رفتم پیش متخصص پوست. کرمی که خانم دکتر بهم معرفی کرد این بود: https://www.digikala.com/product/dkp-1636076/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B6%D8%AF-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%98%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AF%D9%84-solactive-%D8%AD%D8%AC%D9%85-50-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%B1 اون موقع قیمتش 180 بود (الان 194 زده). من هی با خودم کلنجار رفتم که بخرمش یا نه... پولشو داشتم (کارت بانکی مامانم:))) مشکلم این بود که آیا حتما باید یه کرم ضدآفتاب خارجی اونم با این قیمت بخرم؟! مگه چقدر کارکردش با یه کرم ضدآفتاب ایرانی فرق داره؟ تازه احتمالا قیمت بالاش بخاطر هزینه گمرک و این چیزاس... تازه از یه شرکت ایرانی حمایت کردم و کالای ایرانی و این حرفا!خلاصه که چند روزی صبر کردم و به جاش تحقیق کردم تا یه کرم ضدآفتاب ایرانی جایگزین کنم و رسیدم به این مورد: https://www.digikala.com/product/dkp-117131/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B6%D8%AF-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AF%D9%84-acnex-tinted-%D8%AD%D8%AC%D9%85-40-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%B1 اون موقع هم قیمتش 60 بود (و تا الان تغییری نکرده). خلاصه که ما این کرم رو خریدیم و چند ماهی استفاده میکردیم اما به طرز عجیبی روی پوست من نمی نشست و پوست پوست میشد.مامانم شروع کرد کلی نق زدن که آخه تو کرمی که متخصص نوشته رو ول کردی و رفتی یه کرم دیگه خریدی؟؟؟مامان من آدم جزئی بین و به شدت ریز بینیه. شاید هر کس دیگه ای بود میگفت حالا یه خورده پوست پوست میشه، طوری نیست بابا! اما مامان من هر موقع این کرم رو دست من می دید اعصابش خرد میشد!خلاصه که گیر داد بیا بریم همون کرمی که دکتر گفته رو بخریم و حدود 3-4 ماه بعدش ما رفتیم و 180 دادیم و اون کرم خارجیه خریدیم.من از کرمش استفاده میکردم و راضی بودم تاااااااااااااااااا حدود دو هفته پیش که داشتم تو یه پیج مراقبت پوست میچرخیدم که دیدم داره در مورد همین کرم ضدآفتاب (ژیل بوته، سولکتیو) صحبت میکنه اما چیزای خوبی نمیگه:سلاممن دیروز یه ضدآفتاب از برند فرانسوی!!!ژیل بوته خریدم.طبق گفته داروخانه،فرانسویه و پزشکا توصیه میکننوقتی این برند و تو سایتای معتبر سرچ کنین هیچی ازش پیدا نمیکنین و برخلاف بقیه برندای این تیپی، حتی سرورشون هم تو فرانسه ثبت شده!بارکدش هم چک کردم چیزی نیافتم!من با سرچ کردن نتوستم سایتشو پیدا کنم انقد که SEOخوبی داشتن!یه چیز دیگه هم اینکه روش نوشته تولید شرکت بیلی کریت!یه کمپانی داروسازیه که کلا فقط یه کرم ترک شکم داره و داروییه.چطور این همه محصول تولید کرده؟اگه تولید اوناست چرا خودشون تو سایتشون چیزی نزدن و اگه به سفارش شما تولید شده،چرا روی محصول ننوشتین؟یا حتی چرا ننوشتین محصول مشترک!این همه ابهام برای چیه؟اصلا چرا این برندها انقد عجیبن که وقتی انگلیسی سرچ میکنی جای اینکه آمازون و سفورا و ..بیان دیجی کالا میاد؟برند فرانسوی جیل بوته از شرکت ایرانی گل بوته. یه نامگذاری عالی!هر چی از این برند سرچ میکنم چیزی پیدا نمیکنم.و نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه.به نظرم یا انقد خاصن که هنوز هیچ کس تو دنیا استفاده نکرده و باوجود تولید در فرانسه،فقط تو ایران موجوده یا شاید محصول کشور خودمون باشه یا حتی مشترک؟!اصن حتی مشترک،نباید بنویسین تحت لیسانس؟من مصرف کننده حق ندارم بدونم؟این همه محصول باکیفیت ایرانی و این همه مخاطب.مگه چه مشکلی دارن؟!به نظرم نباید واسه محصولی که شاید داره تو کشور خودم تولید میشه و هزینه تمام شده قطعا کمتری داره،به اندازه یه محصول خارجی هزینه کنم؟!من باز هم محصولات ایرانی و باکیفیتی مثل #سیگل،#سینره،#آردن که جزو قدیمی ها هستن و حتی جدیدهایی مثل #لافارر و #لایسل و #کامن...به این برندا ترجیح میدم و خوشحالم که همچین برندهای باکیفیتی داریم اما هیچ وقت از برندهایی که با مصرف کننده روراست نیستن و یا ابهام دارن استفاده نمیکنمقضاوت با خودتونهر گونه پاسخی در جهت شفاف سازی ذهنمو پذیرا هستم?بعد از خوندن این حرف من به معنای واقعی کلمه کُپ کردم.این همه وقت گذاشته بودم و یه کرم قلابی و بی نام و نشون رو جایگزین یه کرم ایرانی کردم.اعصابم خرد شد و بعد از خودم پرسیدم با وجود این همه تلاشی که برای فرهنگسازی در مورد کالاهای ایرانی میشه، چرا چرا چرا و چرا یه شرکت باید بیاد محصول خودشو فرانسوی جا بزنه؟!من به عنوان یه مصرف کننده احساس میکنم از احساساتم سواستفاده شده. احساس میکنم ابزار شدم و احساس میکنم ارزشی برای شما تولید کننده محترم ندارم.با تشکر!ممنون که به غرغرای من گوش دادید :|</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 06:44:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| حوِّل حالنا الی احسن الحال</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/enghlab-irg0ezgyvrfz</link>
                <description>انقلابی می طلبد این روز های منتو، من، ارتش همه خندیدن هایمانبرویم مجسمه ی بیهودگی را زمین بزنیممجلسی تاسیس کنیم مشروط به عشق ورزیدنو روزنامه ای پر از وقایع اتفاقیهانقلابی می طلبد این روزهای منمجاهدانی برای جمع کرن همه این برگ های پائیزیفرش قرمزی برای خوش آمدگویی به بهارکه روی آن شانه به شانه هم قدم بزنیم.اسفند 98</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 00:04:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال| The Morning Show</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-the-morning-show-jfkqr5tmid1s</link>
                <description>سریال The Morning Show داستان برنامه ای تلویزیونی به همین نام را روایت می کند. برنامه ای که هر روز صبح در نیویورک به روی آنتن زنده می رود و اخبار روز را بیان می کند. داستان از جایی شروع می شود که یکی از مجریان معروف این برنامه به جرم سواستفاده جنسی از همکارانش از برنامه اخراج می شود. حالا عوامل و دست اندرکاران این اخبار صبحگاهی، نه تنها باید پاسخگوی افکار عمومی و مردم باشند که باید تمام تلاش خود را به کار گیرند تا اعتبار از دست رفته برنامه خود را باز پس گیرند. نقشه هایی که با ورود غیر منتظره یک کاراکتر جدید تغییر می کند.در سریال The Morning Show با دو شخصیت اصلی مواجهیم که هر دو خبرنگار و هر دو زن هستند با این حال با هم دیگر بسیار متفاوتند. الکس با سابقه کار در یک خبرگزاری محبوب، زنی جاه طلب، کله شق و مستقل به تصویر کشیده شده که کار خودش را بر همه چیز (حتی خانواده) ترجیح می دهد. او از آن دست سلبریتی هایی است که ما در جامعه مان امروزمان زیاد با آنها مواجه می شویم. کسانی که حاضر نیستند شهرتشان به خاطر بیان واقعیت به خطر بیندازند.در مقابل کاراکتر بردلی را می بینیم. کسی که برعکس الکس در ثروت و تجمل بزرگ نشده، در دوره نوجوانی اخراج از مدرسه و سقط جنین را تجربه کرده و عقیده دارد رسالت یک خبرنگار بیان همه واقعیت هاست. او به دور از مصلحت اندیشی می کوشد تا ریشه فسادی که در این خبرگزاری رخ داده را پیدا کند.هر دو شخصیت به طرز اغراق آمیزی مستقل از مردان تعریف شده اند. استقلالی که آنقدر زیاد است که گاهی به بروز بی نظمی در کار گروهی و سازمانی کشیده می شود. بنابراین بیراهه نیست اگر بگوییم که فیلنامه در نمایش یک الگوی موفق برای زنان ناکام مانده است.در سیر داستان، به زندگیِ شخصیِ مردی (میچ کسلر) پرداخته می شود که متهم به آزار جنسی همکاران خود است.  برخلاف تصورات ما، چنین فردی نه شاخ دارد و نه دم! در صحنه های زیادی او را می بینیم که به همکارانش عشق می ورزد و یا سعی می کند فرزندانش را با محبت بزرگ کند. هرچند هنوز خودش این اتهام را قبول نمی کند. از نظر او تا وقتی که به روشنی از طرف مقابل پاسخ منفی نشنود، عملِ سواستفاده جنسی رخ نداده است. او سعی می کند علاوه بر اینکه اعتبار و مقام خود را پس می گیرد، دیگران را وادار کند داستان را از دیدگاه او بررسی کنند. علاوه بر شخصیت های اصلی، کاراکترهای زن دیگری وجود دارند که هر کدام عمل سواستفاده جنسی را از دیدگاه های متفاوتی بررسی می کنند. هر چند به اندازه دو شخصیت اصلی(الکس و بردلی) به آنها پرداخته نمی شود اما سیر داستانی آنان نیز بسیار مهم است. یکی از این زن ها، کسی است که آگاهانه با رئیسش ارتباط برقرار می کند تا در شغلش ارتقا بگیرد. جالب اینجاست که این شخصیت در طول سریال همچنان نقش قربانی را ایفا می کند و حتی پس از اعتراف مورد تشویق دیگران قرار می گیرد. به نظر می رسد جنبش MeToo باعث شده حتی فیلمنامه نویسان این اثر نیز محافظه کارانه تر تصمیم بگیرند!در این سریال تلاش می شود به موارد زیر پرداخته شود، تلاشی که گاهی به نتیجه خاصی نمی رسد:آیا جنبش های فمنیستی به همان اندازه ای که در رسانه ها نشان داده می شود، روی زندگی زنان تاثیر می گذارد؟آیا همیشه زنان قربانی سواستفاده جنسی هستند؟آیا یک زن موفق و مشهور در رسانه ها در زندگی خانوادگی خود نیز می تواند موفق عمل کند؟دید سازمانی به روابط عاطفی و جنسی در محیط کار چگونه است؟ آیا در جوامع غربی محدودیتی برای این گونه روابط تعریف شده؟آیا یک مادر موفق، کسی است که از آرزو ها و اهدافش بخاطر فرزندش دست بکشد؟رسالت ژورنالیسم چیست؟ روایت واقعیت محض و گاهی ناراحت کننده یا نادیده گرفتن واقعیت محض بخاطر افکار عمومیهرچند سریال (حداقل در فصل اول) نمی تواند پاسخ روشنی به این سوال ها بدهد اما بخاطر برانگیختن حس کنجکاوی در مخاطب هنوز هم ارزشمند است.کمی خودمانی تر!نمیدونم چرا متن بالا انقدر قلنبه سلمبه شد! من سریال The Morning Show را پیشنهاد می کنم چون در مورد دو مسئله مهم هستش.یکی در مورد خبرنگاری، رسالت یک خبر نگار، پشت صحنه رسانه ها و برنامه هایی که خودمون هم هر روز اونا رو نگاه می کنیم.دو در مورد سواستفاده جنسی ... اینکه چه رفتاری توی یه سازمان یا هر محیط کاری دیگه ای، سواستفاده جنسی محسوب میشه و واکنش افراد و کله گنده های سازمان به این مسئله چیه. https://virgool.io/p/jfkqr5tmid1s/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF.%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B210%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%88%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%82%D8%B7%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87.  https://www.aparat.com/v/SFXO2 </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 16:31:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| کافه ویرگول+ معرفی برندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-zxqnir6gasc8</link>
                <description>دستمال رو که می کشم روی میز، صدای باز و بسته شدن در توجهمو جلب می کنه.+ به بهههه الهام خانوم... از اینورا-موقع ناهاره گفتم یه سری بیام پیشت...+خوب کردی عزیزچیم. ناهار خوردی؟ بشین واست دمپختک بیارم.-نه میل ندارم. فقط اومدم حالتو بپرسم... چه خبرا؟ کُمپُل جان خوبه؟+ هیچی سلامتی... کمپل هم خوبه...رفته مدرسه. راستی شب میای دیگه؟-شب مگه چه خبره؟+میخوایم pulp fiction رو دورهمی ببینیم. همه هم میان.-احمد سبحانی هم میاد؟??+آره دیگه... همه میان.-صد بار گفتم به اقای سبحانی نگید بیاد... هی وسط فیلم حرف میزنه و بحث میکنه. اییییش+نمیشه که عزیزچیم... اگه اون نباشه که هی مخالفت کنه که نصف مشتری هامون دیگه اینجا سر و کله شون پیدا نمیشه!-باشه خب برنامه ریزی می کنم که شب باشم حتما.+سلام آقا به کافه ویرگول خوش اومدین. دفعه اوله که میاین اینجا؟-بله. شما از کجا فهمیدین؟+ آخه مثل اینکه با قوانین اینجا آشنا نیستید. هر کسی که بخواد سیگار بکشه باید 5 هزار تومن بندازه تو اون جعبه ای که اونجاست.-کدوم جعبه؟همون که روش نوشته«جعبه شرمساری»؟-آره دقیقا. همونی که بالاش یه کاغذ زده و نوشته« کسایی که دوس دارند بر**نند تو محیط زیست و هوای شهر و عاشق بوی گه سیگارند، 5 هزار تومن داخل این جعبه بندازند.»+این چه وضعشه خانم؟-شرمنده...قانون اینجا همینه!دوباره صدای در...+سلام مامان!-سلام عزیییزم...خسته نباشی. تا بری تو اتاق و لباساتو عوض کنی، منم این میز رو تمیز میکنم و میام سفره رو میندازم. راستی یه خبر خوب! امشب پدرام اینا میان اینجا! آقای محسنی هم گفته میاد کتاباتو واست میاره.+آخ جون!تو این دوران قرنطینه، از ته دل احساس می کنم که کاش یه کافه داشتم. یه کافه خاص... نه از این کافه های تاریک و پر دود. یه کافه سرسبز... با یه حوض وسطش و یه عالمه گلدون شمعدونی! یه چیزی مثل کافه آیه...فقط مختلطش! https://www.instagram.com/p/BxHMtwIpulG/?utm_source=ig_web_copy_link تو کافه ی من یه کتابخونه پر از کتابای اهدایی وجود داره که آدما میتونن بیان ازش کتاب قرض بگیرن، بخونن و بعد برش گردونند.در واقع کافه ی من از دو قسمت تشکیل شده. یه تیکه ش فضای بازه که پر از گل و حوض و این چیزاست... و یه تیکه ش یه فضای بسته س که یه پرده بزرگ داره. هر وقت بخوایم میتونیم نور اتاق رو کم کنیم و روی پرده فیلم پخش کنیم.پشت کافه (شایدم طبقه بالای کافه) خونمونه? اینطوری میتونم هم کافه رو مدیریت کنم و هم خونه رو. هم دوستامو داشته باشم و هم خانواده مو.توی کافه ما بحث سیاسی آزاده! البته بحثی که هدفمند باشه و بین آدمایی باشه که واقعا یه چیزی بارشونه.کنار کافه ی ما، یه هتل یا یه مهمون خونه ی کوچیک هست که دوستام از هر جای ایران که بیان میتونن برن اونجا استراحت کنند...نزدیک دانشگاه علوم پزشکی اصفهانه که کنکوریایی که الان میشناسم و بعدش قراره دکتر و پرستار بشن، راحت بتونن بیان بهم سر بزنند.البته چون یکم بچه های پزشکی جدی و درسخونن شاید کافه مو نزدیک دانشکده فنی دانشگاه اصفهان ساختم که بچه های فنی که پر شر و شور ترن بیان... :/ هنوز تصمیم نگرفتم!روزایی که تو کافه مون پخش فوتبال داشته باشیم، کف کافه رو قشنگ همه جاشو پلاستیک پهن می کنم و اعلام میکنم که تف کردن پوست تخمه کاملا آزاده...دمپختک هم به منوی کافه م اضافه میکنم...احتمالا با ترشی سیر? هر کی هم بدش میاد جمع کنه بره :))در ضمن از اونجایی که همتون به کافه من دعوتید میتونید اسم پیشنهادیتون رو بهم بگید. چون ویرگول یه اسم موقتیه و مستقیما به عملکرد آقای آجودانیان بستگی داره!پینوشت: اعلام برندگان چالش «نامه ای به دخترم»اول اینکه ببخشید این همه دیر شد...راستش اونقدر جایزه ای که برای این چالش در نظر گرفتم کوچیکه که روم نمیشد، براش یه پست مستقل بنویسم... هدف بیشتر اینه که کتابی که خوشم اومده رو هدیه بدم بقیه هم بخونن :)دوم اینکه همونطور که می بینید برندگان چالش به ترتیب خانم ها سهیلا رجایی، NewBorn#1001 و Sky هستند.تبریک ??لطفا آدرس و کدپستیتون رو از هر طریقی که میتونید (حتی با کفتر نامه رسان) به دست من برسونید. ممنونم از همه کسایی که حمایت کردند :) بهترینید.❤❤</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 15:57:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| چرا ازدواج کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-jnfmxra2x6qj</link>
                <description>در یکی از پست های قبلیم، در باره انسان هایی نوشتم که تبدیل به گاو میشن:مخاطب انیمیشن فردیناند همه ی ما هستیم. ما انسان هایی که گمان می کنیم به دنیا آمده ایم، در آزمون سخت کنکور باید برنده باشیم، پس از فارغ التحصیلی باید به دنبال کار بگردیم، ازدواج کنیم، بچه دار شویم و ...چرا؟چون این رویای انسان هاست. رویایی که تنها ما را به سمت گاو شدن پیش می برد. یک مسیر از پیش تعیین شده. یک نسخه ی آماده برای همه ی انسان ها!به نظر من ازدواج بدون دلیل و منطق یعنی همان قدم گذاشتن در مسیر گاو شدن! ازدواج فقط شیرینی دوران نامزدی، پوشیدن لباس عروس و یک شب رویایی نیست. ازدواج یک عمر مسئولیت و فداکاریه و کسی که بی دلیل پا در این مسیر دشوار بذاره، زندگیشو باخته!اما سوال اینجاست که اصلا چرا ازدواج کنیم؟دلیلی که همون اول به ذهن آدم می رسه، نیازه. نیازی که چه به شکل جسمی و چه به شکلی روحی و عاطفی درون همه ما وجود داره و باعث میشه با هر عقیده ای که داریم احساس کنیم که بالاخره یه روزی باید ازدواج کنیم.اما خدا دلیل متفاوتی برای ازدواج ذکر کرده:وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَو از نشانه های [قدرت و ربوبیت] او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و در میان شما دوستی و مهربانی قرار داد؛ یقیناً در این [کار شگفت انگیز] نشانه هایی است برای مردمی که می اندیشند.آرامش!خدا گفته ازدواج کنید تا آرامش پیدا کنید.اما مگه در دوران مجردی آرامش نداریم؟!مادربزرگم یه شعر قدیمی هست که میخونه. میگه : خونه بابا نون و انجیر// خونه شوهر چوب و زنجیر?این شعر باعث میشه که به این فکر کنم وقتی میتونم یه زندگی راحت و عالی رو در کنار خانواده م داشته باشم مگه مرض دارم ازدواج کنم؟ازدواج منو از راحتی، آسودگی و بی مسئولیتی می بره سمت دغدغه، نگرانی، هزار جور مشغله و مسئولیت. تازه باید از زندگی راحت خودم و علایقم بگذرم تا افراد دیگه ای احساس آرامش کنند. با این طرز تفکر حرف خدا زیادم منطقی به نظر نمیاد.?ازدواج، آرامشی از جنس پروانه شدنخدا تو قرآن یه جمله خیلی عجیب داره:لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍکه ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم.یعنی به زبون خیلی سلیس، روون و رک و حسینی، خدا میگه قرار نیست تو این دنیا بهت خوش بگذره.? پس همچین فکری رو از سرت بنداز بیرون.ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین می‌نمود                        کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشتبا این مقدمه بی ربط (!) بریم سراغ سوال خودمون. چرا ازدواج کنیم؟!به نظر من آرامشی که در دوران مجردی داریم، آرامشی از نوع یه کرم ابریشمه. یه کرم ابریشم تا مدت زیادی کارش فقط خوردن و خوابیدنه. انقدر میخوره و میخوابه که حسابی تپلی میشه و مجبور میشه دور خودش یه پیله بتنه (ببافه؟بسازه؟ایجاد کنه؟!) . یه پیله ای که داخلش فقط خودشه و خودش.تنها، بی مسئولیت، بی دغدغه و احتمالا آسوده خاطر...و در کنارش محروم از همه زیبایی هایی که انتظارش رو میکشه.همه ی ما میدونیم که پروانه شدن هدفه، نه تا ابد کرم موندن.یه روزی، کرم ابریشم بالاخره از پیله ش بیرون میاد و وارد یه دنیای پر خطر میشه. دنیایی که پر از شکارچی های مختلفه و از آرامش دوره ی کرم بودنش خبری نیست اما مسیری که باید پروانه طی کنه، همین مسیر پرخطره.ازدواج هم همینطوره. درسته پر از سختیه اما مسیریه که باعث میشه همه ما با طی کردن اون، کامل تر بشیم، توسعه پیدا کنیم و قابلیت های جدیدی درون خودمون کشف کنیم.ازدواج، راهیست به سوی پروانه شدن...مطلب جدیدی که با هشتگ «نامه ای برای دخترم» منتشر شده است: https://virgool.io/@sefidian.97/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mx1hfvpadawr  https://virgool.io/@fa.ansari.tme/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-hmwbtbuesk5v </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 19:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| 98، سال بلوغ من</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-98-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-%D9%85%D9%86-hejyqvbcoa5d</link>
                <description>بعد از سال 94 (سال کنکور و ورودم به دانشگاه)، سال 98 یکی از سخت ترین و پر ماجراترین سال هایی بود که توی عمرم تجربه کردم. برای همین هرچند که سال دشواری بود اما هیچوقت دوست ندارم هیچکدوم از اتفاقای زشت و قشنگشو فراموش کنم.فولدر سال 98سال 98 با بارندگی های شدیدی شروع شد. حتی تو منطقه ی ما که یه منطقه ی خشک و بی آبه. رودخونه ی نزدیک خونه ی ما بعد از چندین سال چند روزی در جریان بود و ما هر از گاهی از کنارش رد می شدیم و کیف می کردیم.?از نظر اقتصادی هم بدک شروع نشد. حدودا 250 تومن عیدی گرفتم که بیشترشو توی اسنپ فود خرج کردم :))) یه مقداریشم گذاشتم روی جایزه ی چالش زمستان 97 و بن نمایشگاه کتاب خریدم.سال 98 سال مهربونی هم بود. چون قرار بود فارغ التحصیل بشیم هم بین بچه های کلاسمون و هم بین بچه های خوابگاه یه جو مهربونی خوبی راه افتاده بود. این جو مهربونی گاهی تا حد «بده من پروژه هاتو انجام میدم» یا «تو بخواب من به جات شام درست می کنم» ادامه پیدا می کرد.اردیبهشت ماه، در کمال خوشحالی متوجه شدم که تولدم افتاده تو ماه رمضون و امسال به امید خدا دیگه خبری از جنگولک بازیای تولد و غافلگیری و این چیزا نیست. ( همیشه دلم میخواسته روز تولدم یه روز عادی باشه و کل روز تو خودم باشم ولی هیچوقت نشده :| ) غافل از اینکه بچه ها توی خوابگاه برام کیک تولد درست کرده بودند!! درسته یکمی بهم برخورد که هیچوقت طبق میل من عمل نمی کنند ولی بعدش کلی پزشونو به همه دادم?تیر با یه خبر فوق العاده شروع شد. یکی از دوستام یه مدت بود که بوفه دانشگاه نمیومد و میگفت حالش بد میشه. زیاد کلاسا رو می پیچوند و میرفت خونه. وقتی هوس یه غذا میکرد دیگه از فکرش بیرون نمیومد. تا اینکه ازش اعتراف گرفتیم که بارداره و این یکی از فوق العاده ترین خبرهایی بود که در کل عمرم شنیدم. (مرسی 98 :))))از طرفی تیرماه، ماهی بود که فارغ التحصیل میشدیم. یه غم آمیخته با شادی و عشق روی دل هممون بود. زیاد به همدیگه نگاه میکردیم. بیشتر به حرفای هم گوش می دادیم. بیشتر از چیزای کوچیک و مسخره عکس میگرفتیم. میخواستیم ذره ذره جزئیاتی که با هم تجربه کردیم یادمون بمونه.خیلی حال داد :)))یادمه همون موقع ها، با دوستای همکلاسیم رفتیم کافه. نشسته بودیم دور هم که یه نفر یه سوال جالب مطرح کرد:ده سال دیگه، دقیقا همین روز شما کجایید؟ چیکاره اید؟ده سیزده نفری بودیم. تک به تک و به نوبت گفتیم 10 ساله دیگه کجاییم! چند نفر میخواستند اپلای کنند و گفتند خارجیم ما! یه نفر گفت که راننده اسنپیه و یه نفر دیگه هم گفت من تا 10 سال دیگه مرده م دیگه :| (امید به زندگی موج میزنه :))) منم گفتم 10 سال دیگه مامان 2 تا پسربچه ام?قرار شد 10 سال دیگه، یعنی تیر 1408 دوباره همین جمع، خراب شیم خونه ی یه نفر و ببینیم که به حرفایی که زدیم رسیدیم یا نه.اواسط تیر بود که برای همیشه بار و بندیلمو جمع کردم و از خوابگاه اومدم خونه. قبلش یه جایی رزومه فرستاده بودم و همونجا هم به مدت 2 ماه مشغول به کار شدم. کارم اصلا سخت و تخصصی نبود و من از هر لحظه ش لذت بردم. توی همون موقع ها بود که کم کم اختلاف نظر هامون با مامانم شروع شد و زیاد درگیری داشتیم :))) درگیری هایی که در آخر منجر به استعفای من از کار مذکور شد. دیگه اتفاق خاصی نیفتاد تا اواخر مهر که برای اولین بار قسمت شد برم کربلا و به یکی از آرزو هام برسم. پیاده روی اربعین بود. هم عشق و هم صفا و هم کلی خوراکی خوشمزه. فکر نکنم دیگه تا آخر عمرم چنین روزایی رو تجربه کنم. (مرسی 98 :))))آبان ماه چشمامو لیزیک کردم که این باعث شد بیشتر از همه خونه نشین بشم. این خونه نشینی اوایل باعث میشد خودمو سرزنش کنم. مدام شکست هایی که خوردم رو یادم بیاد و همش به این فکر کنم که یه آدم به درد نخورم که کل کائنات (از جمله مامانم!) با من لج کرده! بعد از گذشت زمان به این موضوع عادت کردم. یه بار سهیلا (رجایی) توی کامنت ها یا آخر یکی از پستاش یه بیت شعر گذاشته بود که خوندنش برای من برابر شد با هزار تا جمله انگیزشی! (مرسی سهیلا ??)به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                                          و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشمدی ماه بود که تصمیم گرفتم به خودم بیام و حتی اگه قرار نیست قدمی به جلو بردارم، حداقل به جای خوابیدن، پاشم و درجا بزنم. کنکور ارشد جامعه شناسی ثبت نام کردم، برنامه ریزی کردم که مطالعه مو هدفمند تر کنم، ساعتایی که در شبکه های اجتماعی وقتمو هدر می دادم رو کم کردم و منظم تر نوشتم...گل زیبای زعفران!از اون طرف کم کم بحث ادواج من جدی و جدی تر می شد. از طرفی من بیکار و خونه نشین بودم، از طرفی هم تعداد خواستگار ها بیشتر از سالای پیش بود. (علی برکت الله :))) مجموعه ی این عوامل(!) باعث شد که قشنگ بشینم و روی این موضوع بسیار مهم فکر کنم. واقعا من کی هستم؟ قراره کی بشم؟ چی میخوام از زندگیم؟ آیا ازدواج برای من محدودیته یا سکوی پرش؟؟ چند تا کتاب خوندم (یکی از یکی به درد نخورتر!) توی اینترنت سرچ کردم و به یک نتیجه ی مهم رسیدم:تو ویرگول تقریبا هییییچ پست به درد بخوری در مورد مسائل قبل از ازدواج وجود نداره!این همه کاربر متاهل و دست به قلم هست اما دریغ از یه نفر که تجربیاتشو به اشتراک گذاشته باشه و برای هدایت ما جوونای جاهل، قدمی برداشته باشه. (واقعا که （︶^︶）برید تو اتاق و به کم کاریاتون فکر کنید.)موردهای ازدواجی که واسم پیش میومدند، هر چند بی سرانجام، باعث شدند که هر بار یه چیز جدید از خودم و خواسته هام متوجه بشم و این واقعا عالی بود. من از دنیای فانتزی و پر از رنگ و لعاب دانشجویی/خوابگاهی به زندگی واقعی برگشته بودم و هر چند خسته کننده و کُند و آهسته اما چیزای جدیدی در مورد خودم و خانواده م یاد می گرفتم.از طرفی مطرح شدن بحث ازدواج من هر بار باعث می شد بیش تر و بیش تر بیخیال کنکور ارشد بشم. (اراده اندازه ی ناخن کوچیکه پای یه مورچه!) این بود که بالاخره در بهمن امسال کلا بوسیدمش گذاشتمش کنار و به جاش دوباره شروع کردم به فرستادن رزومه. فقط این سری برای کار هایی که دورکاری بودند و به طور خاص تر برای کار تولید محتوا!الان حدودا یک هفته ای میشه که بعد از کلی ارسال نمونه و مصاحبه و این چیزا، توی یه شرکت خوب دارم کار می کنم و خدا رو شکر نه تنها راضیم که انرژیم و انگیزمم در سطح خوبیه!??کیه که بدش بیاد از کاری که عاشقشه، نویسندگی، پول در بیاره؟!?خلاصه که 98 با اینکه سال خیلی سختی برای همه ی ما بود اما باعث شد همگی بالغ تر بشیم. چه از نظر سواد رسانه ای، سیاسی، فرهنگی و الانم از نظر بهداشتی(!). بیاین با دید بدی بهش نگاه نکنیم. مثل یه کلاس ریاضی خیلی سخت که به صورت فشرده کل کتابو درس بدن :)))من خودم هر روز قرنطینه بودن رو با ترشی سیر خوردن جشن می گیرم و لذت می برم :)))سخن آخر: در قسمت نظرات این پست آقای دست انداز در مورد چالش نوشتم. چالشی که با نیت خوشبختی دوستای دور و نزدیکم شروع شده و خوشحال میشم که با یه نوشتن یه پست در اون شرکت کنید.برای شرکت در چالش های آخر سالی(!) اول این پست از آقای دست انداز رو بخونید: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%B1%DB%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-nufaw5vwiqru بعدش اگر مایل بودین با هشتگ هایی که دوس داشتید پست بذارید.در ضمن از دوستای خوبی که تا الان شرکت کردند هم تشکر میکنم. https://virgool.io/@fa.ansari.tme/%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-gfsbkzafszbi  https://virgool.io/shojazan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%A7-rvhd1cq0krcx  https://virgool.io/@fateme2001/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-chjnjntxeqia  https://virgool.io/@Soheila.Rajaie/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-p7oggawzuzeg جالبه که فقط دخترا توی این چالش شرکت کردند :)))</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 23:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی انیمیشن| فردیناند، داستان آدم هایی که گاو می شوند</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-bfjvkkwrqg54</link>
                <description>فردیناند نام گاویست که در یکی از شهر های اسپانیا زندگی می کند. ماتادور صاحب فردیناند، از جمله کسانی است که گاو های نر زیادی را برای مسابقات گاوبازی که یکی از سنت های کشور اسپانیاست پرورش می دهد.از همان سکانس ابتدایی انیمیشن متوجه تفاوت فردیناند با بقیه ی گوساله های نر می شویم: در حالیکه بقیه در حال تمرین برای مبارزه و جنگ هستند، فردیناند، با احتیاط یک سطل آب را حمل می کند تا به میخکی که در زمین تمرین روییده، آب دهد.انیمیشن تا آنجا پیش می رود که پدر فردیناند پس از یک مبارزه با گاو های نر دیگر، انتخاب می شود تا در صحنه ی نبرد در مقابل یک انسان قرار گیرد. او با خوشحالی این موضوع رو با فردیناند در میان می گذارد:-منو انتخاب کرد باورت میشه؟ بابا قراره برای کسب افتخار تو رینگ مبارزه کنه.+ینی واقعا باید بری؟-خب آره، البته که باید برم. فرد، عزیزم این بزرگترین رویای گاوای نره.+اشکالی نداره رویای من نباشه؟-خب... ببین فرد تو الان یه بچه ای. وقتی که بزرگتر بشی، رویاهات تغییر می کنند، همه چیز تغییر میکنه. مثلا یکی از تغییرات اینه که بزرگتر و قوی تر از پدرت میشی. اینو بهت قول میدم و بعد می بینی که وارد اون رینگ میشی و تویی که قهرمان این میدانی.+میشه بدون جنگیدن قهرمان بشم؟-اوه فردیناند. آرزوم این بود که دنیا برات اینطور می بود. افسوس اما اوضاع برای ما گاوا اینطوری نیست. می فهمی که چی میگم؟بعد از مدتی، کامیون مخصوص حمل گاوها به رینگ مبارزه خالی برمی گردد و فردیناند می فهمد پدرش را از دست داده است. در حالیکه از این موضوع ناراحت است از محل پرورش گاو های نر فرار میکند.بعد از فرار توسط یک خانواده ی کشاورز پیدا می شود. خانواده ای که کارش پرورش گل های تزئینی است. ینی همان چیزی که فردیناند عاشق آن است: گل، محبت و با هم بودن!فردیناند و نینا، دختر کشاورز، با هم دوست می شوند و کم کم بزرگ و بزرگتر می شوند. فردیناند حالا دیگر یک گوساله نیست بلکه همچون پدرش به گاوی بزرگ و غول آسا تبدیل شده است.روز ها میگذارد و فردیناند گذشته ی خود را فراموش می کند. کم کم فراموش می کند که مردم چه دیدگاه هایی نسبت به یک گاو نر دارند. آن هم یک گاو نر به بزرگی فردیناند! https://www.aparat.com/v/2xCu7 طی اتفاقاتی فردیناند توسط عده ای زندانی و دوباره به محل زندگی قبلیش برگردانده می شود. با یک بز که نقش مربی دارد آشنا می شود و با همبازی های کودکیش آشنا می شود. حقیقت بار دیگر روی خودش را به او نشان می دهد: سرنوشت این است که همه ی گاو های نر مبارز و جنگجو باشند.سرنوشتی که همه در آنجا آن را باور دارند. فردیناند تلاش می کند تا بقیه ی گاو ها بفهماند که در بیرون از اینجا می توانند زندگیی پر از عشق، محبت و شادی داشته باشند. اینکه آنها مجبور نیستند بجنگند و اینکه عاقبت این جنگ هیچگاه پیروزی نیست اما هیچکس حرف او را باور نمی کند. آنها با همه ی وجودشان باور دارند که می توانند در میدان جنگ انسان ها را شکست دهند و این بهترین مسیری است که یک گاو می تواند برای زندگیش انتخاب کند.فردیناند برای همه عجیب است. او بقیه را وادار به رقصیدن می کند. بعد از مدت ها آنها را می خنداند. برای نجات جان یک خرگوش، جان خودش را به خطر می اندازد و سعی می کند به بقیه کمک کند.  ویژگی هایی که برای یک گاو نر جنگجو خارج از عرف جامعه است. https://www.aparat.com/v/QXzCA طی ماجراهایی، فردیناند توسط ال پیرمو، گاو باز مشهور، برای جنگیدن انتخاب می شود. همین موضوع به فردیناند و دوستانش انگیزه فرار از محل زندگیشان را میدهد. آنها فرار می کنند؛ داخل شهر رانندگی می کنند؛ در ترافیک گیر می کنند و به ایستگاه راه آهن می روند. فردیناند خودش را به خطر می اندازد تا دوستانش سوار قطار شوند و همین موضوع باعث میشود تا او توسط ماتادور و همکارانش دستگیر شود.اوج زیبایی فیلم در سکانس مبارزه فردیناند و گاو باز مشهور، ال پیرمو، اتفاق می افتد. صحنه هایی که بارها و بارها جای شخصیت ها تغییر می کند. به طوری که نمی دانیم کدام یک گاو تر است! ال پیرمو یا فردیناند!!! https://www.aparat.com/v/60gw5 مخاطب انیمیشن فردیناند همه ی ما هستیم. ما انسان هایی که گمان می کنیم به دنیا آمده ایم، در آزمون سخت کنکور باید برنده باشیم، پس از فارغ التحصیلی باید به دنبال کار بگردیم، ازدواج کنیم، بچه دار شویم و ...چرا؟چون این رویای انسان هاست. رویایی که تنها ما را به سمت گاو شدن پیش می برد. یک مسیر از پیش تعیین شده. یک نسخه ی آماده برای همه ی انسان ها!بجنگ تا پیروز میدان شوی!بجنگ تا به دام کشتارگاه حرف مردم، منزلت اجتماعی، پول، تجملات و رفاه های اینستگرامی نیفتی.غافل از اینکه در میان به تنها چیزی که تبدیل می شویم، یک گاو است!در این مسیر از پیش تعیین شده، چه گل هایی را که فراموش کرده ایم بو کنیم، چه لبخندهایی که فراموش کرده ایم بزنیم و چه آغوش هایی که در این میدان جنگ خیالی لگدمال شدند.لطفا گاو نباشید!درسته داستان تقریبا لو رفت ولی حتما ببینیدش. مطمئنم لذت می برید :)لینک دانلود (برای مشترکان اینترنت مخابرات استان اصفهان، دانلود از این لینک رایگان و بدون مصرف حجم دیتاست!)</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 01:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب| سرکار علیّه!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%91%D9%87-mutlmynuifp3</link>
                <description>هیچوقت جنسیتم باعث نشد فکر کنم محدودیت دارم. تا 13 14 سالگی دوچرخه سواری می کردم. تا 15 16 سالگی هم اسکیت. بابت این موضوع همیشه سپاسگزار خانواده ام خواهم بود. چرا که هیچ هویتی را تحت عنوان «دختر بودن» به من تحمیل نکردند.نگفتند آهسته بخند؛ کمتر آرایش کن؛ موهاتو بکن تو؛ با پسرای فامیل بگو و بخند نکن؛ رشته ریاضی فیزیک نرو؛ مهندسی مال پسراست؛ فقط دانشگاه های نزدیک خودمونو انتخاب کن یا هزار جور چیز دیگه.بخاطر همین هیچوقت زن بودنم منو اذیت نکرد. چون چیزی به من تحمیل نشد و من همه چیز را خودم انتخاب کردم.تاااااااا فارغ التحصیلی!فارغ التحصیل که شدم، بحث های بین من و مادرم بالا گرفت. عقاید من و اون به شدت تفاوت داشت. رک و پوست کنده بگم، مامانم انتظار داشت تبدیل به یک خانم خونه بشم. این موضوع رو با شیوه های مختلفی بیان می کرد:حالا که نمیخوای بری دانشگاه، یکم به خودت برس که هیکلت بهتر بشه.بیا بریم خال های روی صورتتو لیزر کن.یکم خودتو توی نماز جمعه، بسیج و جمع های خانوادگی نشون بده تا بپسندنت.نمیخوای بری کلاس شیرینی پزی؟؟ دختر فلانی یه کیکایی میپزه که نگوووولااقل برو کلاس خیاطی که پس فردا بتونی خشتک شوهرتو بدوزی :|انقدر از خونه نرو بیرون صورتت خراب میشه!و ...تصوراتم از فارغ التحصیلی به کل داشت بهم می ریخت و همه ی نقشه هام نقش بر آب می شد.چند راهی های زندگی من! نقشه هایی که یکی بعد از دیگری نقش بر آب شد.از اون طرف پدرم که همیشه نقش حامی رو داشت به صورت غیر مستقیم به من القا می کرد که وقتشه ازدواج کنم. برای کار کردن من چند تا شرط و شروط گذاشت و از من انتظار داشت که با لپ تاپ و کتابام سرگرم باشم :|برای من که فردی برونگرام این موضوع خیلی سخت بود. 5 روز قهر کردن، گریه کردن و داد و بیداد، هیچکدوم جواب نداد و من کم کم باورم شد که شاید ازدواج راه حل همه چیز باشه. ازدواج رو به عنوان مسیری می دیدم که بهم اختیار لازم رو میده که سبک زندگیمو خودم انتخاب کنم.چند تا خواستگار که اومدند و حرف زدیم، فهمیدم که ازدواج هم ممکنه خودش ایجاد محدودیت کنه. رک بگم اغلب پسرها دنبال همسری می گردند که نه خانه دار، که خانه نشین باشه! واکنش اونا به کار کردن در بیرون منزل یا ادامه تحصیل اغلب منفی بود. اینجا بود که فهمیدم دارم ناآگاهانه از چاله میفتم تو چاه و شاید بهتر باشه یکمی بیشتر در مورد انتظاراتم از ازدواج فکر کنم.قضیه از این قراره که تو جامعه ی ما دو تا الگوی متفاوت و گاهی متضاد برای زن تعریف شده. از یک طرف دیدگاه سنتی رو داریم که میگه زن خوبه خوشگل باشه سفید و کمی چاق :))  و میگه که چون زن توانایی رشد یه انسان دیگه رو در درونش داره، باید تنها به نقش مادری و همسری بسنده کنه. طرفدارای این الگو میگن که وقتی مرد نون آور خونه س، چرا زن باید بره بیرون از خونه و کار کنه یا تحصیلات داشته باشه؟ زن باید خانمی کنه! بشینه خونه به خودش برسه، کرم های چند صد هزار تومنی به پوستش بزنه. کلاسای مدیتیشن و یوگا بره و وقتی زمانش رسید با چند تا بچه ی قد و نیم قد جایگاه خودشو در خانواده ی شوهر محکم کنه! (تقریبا نظرات مامانم) غافل از اینکه این دیدگاه از زن، فردی خاله زنک، بدون اعتماد به نفس و یک مصرف گرا میسازه.از طرف دیگه زن مدرن رو داریم. این افراد میگن زن باید فعالیت اجتماعی داشته باشه. از صبح تا شب کار کنه. دستش تو جیب خودش باشه. خودشو دست کم نگیره. کلی خوش بگذرونه و کیف کنه و وقتی دیگه مسافرت با تور های مختلف بهش کیف نداد (حدود سن 30، 40 سالگی) ازدواج کنه! این افراد ازدواج کردن رو محدودیت می دونن و خط پایانی برای همه ی هدف ها. غافل از اینکه این دیدگاه باعث میشه زن از زنانگی خودش که در فطرتش قرار داده شده، دور بشه و زیر بار مسئولیت های خانواده نره.اما یه الگوی سومی هم داریم که در رسانه ها کمتر بهش توجه میشه. الگویی که نه زن رو محدود به خونه میدونه و نه اسیر قفس بزرگتری به نام جامعه. الگویی که زن رو نه یک فرد منفعل که یک فعال و کنشگر مهم اجتماعی(و نه اقتصادی) میدونه.چاپ اول _ قیمت: 17 هزار تومنکتاب سرکار علّیه به این دیدگاه (الگوی سوم) می پردازه و تلاش خودشو میکنه که به سوال «چگونه باشیم» یک خانم جواب بده. جامعه مثل الاکلنگ است؛ زنان یک طرف و مردان یک طرف. شاید وظایف متفاوتی داشته باشند یا مسئولیت هایی که در خانه و جامعه به آنها واگذار میشود شبیه به هم نباشد _ که نباید هم باشد_اما اصل حضور داشتنشان واجب است تا الاکلنگ جامعه به تعادل برسد و مدام از این طرف به آن طرف قیژه نکند...کتابش از نظر شیوه ی نگارش با بقیه کتابا یکم متفاوته، از این نظر که یه مادر و دختر کتاب رو نوشتند. هر کدوم از دیدگاه خودشون ماجراها و اتفاقات اطراف رو روایت کردند. روایت! یعنی اینکه کتاب سرکار علّیه قرار نیست به مخاطباش بگه چی خوبه چی بد! قرار نیست برای ما اثبات کنه حجاب خوبه یا بده. (به موضوع حجاب در حد اشاره ای کوتاه پرداخته شده.)  کار کردن زن خوبه یا بده یا هر چیز دیگه. صرفا یه سری اتفاقاتی که ما هر روزه می بینیم رو تجزیه تحلیل کرده. نثر کتاب کاملا روانه. کتاب جذابیه و من مطمئنم چه خانم باشید چه آقا، چه مادر باشید چه فرزند و چه مذهبی باشید چه غیرمذهبی، شما رو به خودش جذب میکنه.فهرست کتاب سرکار علّیه. در ضمن جنس کاغذش از این سبک باحالاس :)پست مرتبط: https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-zmyx8bnsgy7d </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 18:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| اَرشین</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-zmyx8bnsgy7d</link>
                <description>نیمچه ی عزیزم سلاماین دومین نامه ای است که برات می نویسم. از پس روزمرگی های 22/23 سالگیم. از 6 ماه پیش تفاوت چندانی نکرده ام. بیقراری هایم اندک شده اند. آرزوهایم فراموش و پرواز خیالم کوتاه. به گمانم رام شده ام. رام زندگی، رام سرنوشت، تسلیم خواسته های پدر و مادر... نمیدانم.نمیدانم شاید روانشناس ها به این دوران بگویند بلوغ فکری. من اما اسمش را می گذارم از عرش به فرش رسیدن. اسمش را می گذارم گذر از آرزو ها. اسمش را می گذارم بازگشت به واقعیت.صمیمانه بگویم از این بلوغ فکری یا هر چه که هست اصلا خوشم نمی آید! حسی دارد شبیه اسارت. در قفسی به نام خانواده، عرف، جامعه، محیط یا .... باز هم نمیدانم.میان قلاب های چفت شده ی این رام شدن، این بلوغ، این واقع نگری، این زمان است که می گذرد. ثانیه ها همچون دانه های شن از میان مشت بسته ی من فرو می ریزد و من، تنها شاهد گذر زمان هستم.اینجا... در اوج جوانی!جایی خوانده ام که یک فیلسوف، پروفسور یا نمی دانم کدام استاد فلان دانشگاه گفته است «همه ی انسان ها در تاریخ نقش دارند.» به دنبال این نقش، این معنا، این هویت است که من اسیروار در گوشه ای از این جهان درد می کشم.و آیندگان ما را قضاوت خواهند کرد.و تو شاید...روزی انگشتت را پی متهمی، به سوی من نشانه بروی. همانگونه که ما به سوی پدرهایمان.ارشین به معنای دوست ترین.اَرشین، دوست ترین من...تو دختر سرزمین باد ها و افسانه ها هستی. تو به جای من دخترانگی کن. از بلندترین قله ها بالا برو. دامنت را از پونه های وحشی صحراها پر کن و لبخند بزن. مادرانگی کن، دخترانگی کن، عاشقی کن و لبخند بزن.زیرا که زن ها را برای لبخند زدن آفریده اند.سرکار خانم ارشین معصومی :)پست های مرتبط: https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-u0t68aoteqv2  https://virgool.io/@shima_sedaghat/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%91%D9%87-mutlmynuifp3  https://virgool.io/@alimo/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-d0motqiotal7 </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 17:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاسی| حکومت شکل گرای اسلامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-fieymc3xq2ws</link>
                <description>✍️به قلم اکبر موسویمنبع کانال تگرامی شبان (یاسر عرب)✅از اساسی‌ترین مشکلات «جمهوری اسلامی» شکل‌گرایی است. بسیاری از سیاست‌هایش، بر بنیان شکل‌گرایی بنا شده. شکل‌گرایی در برابر محتواگرایی و در برابر خواستِ متن و مکتب است. متن مکتب دعوت به عدالت می‌کند، عدالت در هزار شکلِ اخلاقی می‌تواند محقق شود؛ اما شکل‌گرا می‌گوید چون امیر المؤمنین در زمان حکومت در دکة القضاء قضاوت می‌کرد، باید قاضی در چنان جایی بایستد بدون سایبان. برای شکل‌گرا، شکل اجرای سیاست‌ها مهم است و گاه اهمیتش بیشتر از محتوا و متن است.✅نمونهٔ آشکارش نزاع برای دفن شهدا در میدان امیرچخماق یزد بود. پیشنهاد سازمان میراث فرهنگی دفن شهدا در گوشه‌ای از میدان بود؛ اما سردار باقرزاده گفته بود: « «زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» آنچه در متن اهمیت دارد، تکریم و احترام شهداست؛ نه مکان دفن. دفن شهیدی در روستایی دور هیچ منافاتی با تکریم  او ندارد. دفن شدن در «وسط میدان» شکل است؛ شکلی که گمان می‌کنند تکریم در آن محقق می‌شود.✅شکل‌گرایی در پی ساختِ شعائر است و شعائر را به نماد و شکل تعریف می‌کنند. گمان می‌کنند هر چه شعائر بیشتر و پررنگ‌تر باشد، پیروزترند. شکل‌گرایی شعائرساز، مراسم‌های آیینی را گسترش می‌دهد. دهه‌سازی می‌کند. صدای بلندگوها را بلندتر و قُطر طبل‌ها را بیشتر می‌کند. این شکل‌گرایی گاه در تقابل با این متن مکتب است که دیگر انسان‌ها را نباید آزار داد. «طبل‌ها فریادها دارند از این طبال‌ها» ✅شکل‌گرایی همین «شعائر» را در ساحت سیاست می‌سازد. نیاز به تظاهرات خیابانی دارد برای تأیید خویش. به جای شنیدن اعتراض‌ها، اعتراض خیابانی شلوغ‌تری می‌سازد؛ به جای اینکه مقبولیت و مشروعیت خود را در رضایتمندی شهروندان ببیند و «تجمع در اعتراض به اعتراض» راه می‌اندازد.✅شکل‌گرایی عادتاً به سوی شکوه‌مندسازی می‌رود. وقتی شکل مهم باشد، شکل باید شکوه‌مند باشد. شاید بتوان در پاسخ به این پرسش  که چرا می‌توانیم موشک بسازیم؛ اما ماشین نه، گفت «به دلیل سیاست شکل‌گرا». موشک، فضا، اتم، نانو، تسخیر بزرگ‌ترین و تسخیر کوچک‌ترین شکوه‌مند است. «کمتر کشوری به این فناوری دست یافته است» سخنی غرور‌‌آفرین است؛ اما خودرو و جاروبرقی و ... را همه می‌سازند و ساخت‌شان شکوه‌مند نیست. شکل‌گرایی گمان می‌کند با شکوه‌مندسازی می‌تواند برتر بود؛ می‌تواند «عزت» داشت. ناخواسته دور می‌شود از اینکه پیروزی و عزت در رضایتمندی مردم است.✅شکل‌گراییِ شعائرسازِ در پی شکوه‌مندسازی گلدسته‌ها را مطلا می‌کند و از گرسنگانِ در سایهٔ گلدسته‌ها بی‌خبر است. می‌خواهد باشکوه‌ترین مزارها را بسازد. می‌خواهد باشکوه‌ترین تشییع‌ها را داشته باشد. شکل‌گرایی در پی فزون‌طلبی است. «الهاکم التکاثر».جامعه_ اثری از الکس سُجیک✅شکل‌گرایی عدالت را در ساده‌زیستی خلاصه می‌کند. عدالت‌خواهی شکل‌گرا، مبارزه با مفسِدان است؛ نه با فساد و حتی گاه راه را گم می‌کند و به سوی مبارزه با ثروت می‌رود حتی اگر مشروع باشد.✅شکل‌گرایی «نما» برایش مهم است. در پی تزیین نماست. در پی شکوه نماست. هیچ غباری را بر نما برنمی‌تابد. کاشی‌های معرق مساجد را بر ایمانِ دل‌ها مقدم می‌کند. «مساجدهم عامرة وهي خراب من الهدی». قرآن مطلا می‌سازد؛ اما «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم في الامر» را فراموش می‌کند. گلدسته‌ها و گنبد و مقبرهٔ آیت الله خمینی را شکوه‌مند و مجلل می‌سازد؛ اما کمی آن‌سوتر از گورخواب‌ها بی‌خبر است. «ولعل بالحجاز اوالیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع»✅شکل‌گرایی که نما و شکوه سازه و شعائر برایش مهم است و مقدم بر مکتب است، ویرانی درون را می‌پذیرد. عزتِ شکل‌گرایانه را فریاد می‌زند حتی اگر رنج و فقر مردم نتیجه‌اش باشد. فریاد جنگ برمی‌آورد چون گمان می‌کند جنگ عزت است و نجنگیدن ذلت؛ حتی اگر به ویرانی شهرها بیانجامد. «ساده‌زیست» را می‌گزیند حتی اگر اقتصاد فروبپاشد. عددها را جابجا می‌کند تا شکل تخریب نشود. خطا را نمی‌پذیرد تا حیثیتش لکه‌دار نشود. عذرخواهی نمی‌کند تا هیمنه‌اش فرونریزد. ✅جمهوری اسلامی، سخت در بند شکل‌گرایی است. می‌خواهد انتقام در ساعت خاصی باشد، پیش از تدفین باشد، باشکوه باشد و اگر خطایی انجام شود، آن را بپوشاند. اعتبار همهٔ رسانه‌های خویش را ویران می‌کند تا شکوهِ انتقام و نمایِ آن لکه‌ای نبیند. امنیت را در فزونی لشکریان و سلاح می‌بیند نه در رضایتمندی و همراهی مردم. اعتراض‌ها به خود را تحقیر می‌کند که نما و شکل آسیبی نبیند. اما متن می‌گوید «نگاه دار دل مردم از پریشانی»</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 21:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| یک صندوق خرمالو</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88-wwci7si9vxrp</link>
                <description>مسابقه ی آقای محسنی (دست انداز) رو که دیدم، خیلی در موردش فکر کردم. اینکه دلم میخواد جای کدوم یکی از شخصیت های سریال ها یا فیلم های سنمایی باشم... https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DB%B9%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-gnzqrjuonop9 جوکر؟هری پاتر؟ فرودوی ارباب حلقه ها؟ پرنسس جاسمینِ علاء الدین؟ آمِلی پولن؟ جوردن بلفورت؟ بروس وِین؟ قدرت، زیبایی، ثروت، جادو، عدالتخواهی، آرمان گرایی و یا همه ی اینها با هم؟دست آخر اما رسیدم به یک فیلم 5 دقیقه و 16 ثانیه ای. فیلمی که اسمش را می گذارم یک صندوق خرمالو!فیلم با یک کلوز آپ از یک صندوق خرمالو شروع می شود. قسمتی از یک فرش آبی رنگ و یک یخچال فسقلی قابل تشخیص است. یک دست هم از مچ گوشه ی فریم افتاده است. دست زهراست. هنوز آرایشش را پاک نکرده، تازه از بیرون برگشته است. گوشه ی فرش آبی رنگ با تار و پود نوشته اند:«دانشگاه اراک»چهار نفر نشسته اند بالای صندوق خرمالو. دوتایشان روی  صندوق خرمالو خم شده اند و حسابی تمرکز کرده اند. سومی سرش توی جزوه ی «فیزیک کوانتوم» است اما با گوشه ی چشمش هوای صندوق خرمالو و دو نفر دیگر را دارد و آخری هم منم. پشت گوشی دارم فیلم می گیرم. گهگاهی که چیزی می گویم، صدایم گرفته است. سرما خورده ام.سمانه و زهرا بحث می کنند. خرمالوهای توی صندوق هم اندازه نیستند. تعدادشان هم بر 4 بخشپذیر نیست. میخواهند مساوی بین همه ی ما خرمالو ها را تقسیم کنند نمی توانند.زهرا کرمی سرش را از جزوه اش بیرون می آورد و خودش را می اندازد وسط بحث:« بچه ها نگاه کنید. این ردیفش خیلی بزرگه، این چند تا کوچیک.» سمانه ایده می دهد:«هر کی زودتر شروع کرد از همین اول شروع کنه به خوردن!» زهرا و زهرا کرمی اعتراض می کنند.صدای جیغ جیغی اش دوباره بلند می شود:«فهمیدم! اصلا چشماتونو ببندید!» زهرا کرمی از خنده ولو می شود روی زمین: «ببندیم که همشو برداری برا خودت؟»سمانه باز می گوید:«آقا ناموسا چشماتونو ببندید.»زهرا خنده خنده می گوید:« اصلا هر کدومش که بزرگتره مال تو.»-نه میخوام قرعه کشی کنم. شما ببندید.من از پشت صفحه ی گوشیم دارم به این وضعیت نگاه می کنم. سمانه انگشت هایش را می گذارد روی ردیف خرمالو ها._ زهرا بین 0،1،2،3 یکی رو انتخاب کن.صدای تو دماغیم از پشت دوربین می آید:«صفر کدومه دیگه؟!» _ همینه که هیچ کدوم از انگشتام روش نیست.سمانه انگشت هایش روی خرمالو ها می پرسد بین 0 و 1 و 2 و 3 یکی رو انتخاب کن.یک اسکناس پنج تومانی هم گوشه ی صحنه روی در یک قابلمه جا خوش کرده است. معلوم نیست مال حساب و کتاب همین خرمالو هاست یا شاید برای حساب و کتاب هفته ها یا ماه های پیش.زهرا می گوید:«2» باز صدای خنده های زهرا کرمی و سمانه که می گوید نخیر تو نگاه کردی!!دوربین دست به دست می شود. این بار من وسط صحنه ام. قسمتی از تخت زهرا که لباس هایش روی آن ولو است و یک بطری شیر و کیف پولم میفتند توی کادر.دماغم را بالا می کشم:« اصن می تونیم اینطوری کنیم.» یکی از دست هایم را می گذارم جلوی عینکم و دست دیگرم را عین عقربه ی یک فشار سنج آنالوگ بین زهرا و سمانه و زهرا کرمی می چرخانم.سمانه زور می شود:«شیما یه دیقه دهنتو ببند.» با دستمال کاغذی دماغم را می گیرم و یه وری ولو می شوم روی تخت زهرا:«اصن به من چه!»بعد از چند دقیقه. به روش سمانه سهم هر کس مشخص می شود. زهرا دوربین را باز به من برمیگرداند و دست هایش می آیند وسط کادر. «مال من این یکیش خرابه!»مال من این یکیش خرابه!سمانه می گوید:« من که از ردیفم راضیم!»باز صدای کِرکِر خنده ی زهرا کرمی.-خب حالا بریم سراغ نارنگی ها!دوربین می چرخد. نمایی از اتاق میفتد توی فیلم. بک گراند صدای جر و بحث سمانه و دو تا زهرا می آید. اول تخت سمانه، بعد کوله اش، شیشه های آبلیمو و آبفوره و سرکه سیب و سبد نارنجی و کتری که گذاشتیم پشت پنجره و دست آخر قفسه کتاب و تخت زهرا.فیلم چند دقیقه ی دیگر ادامه پیدا می کند و آخر روی صحنه ای از صندوق نارنگی و خرمالو  متوقف می شود. انگشت سمانه روی یک نارنگی مانده. پنج تومانی جایش تغییر کرده و من رو به روی لپ تاپم به تصویری از یک سال پیش خیره مانده ام...سال 95 که هم همه چیز ارزون تر بود و هم ما جوگیرتر،  سفره ی شب یلدامون این شکلی بود:یلدا95سال 98 که بالغ تر شده بودیم و پول هم نداشتیم. این شکلی:یلدا 98خلاصه که... اگه به تصمیم من باشه، دوس دارم سکانس سکانس زندگیمو از سال 94 تا 98 دوباره زندگی کنم...پست های منتشر شده با این هشتگ به ترتیب انتشار: https://virgool.io/@hajiagha/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-g60xlw8gu40u  https://virgool.io/@mrl/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-vk8ahixxuhww  https://virgool.io/@azarakhshaaa/%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-nhx936zp3dqk  https://virgool.io/@rasoulvalli/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7-sgakz7msab0k </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 22:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگی| گمشده ای به نام خواجه حافظ شیرازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ktmkepwkfnpy</link>
                <description>شب یلدا رو همه با دور هم جمع شدن و حافظ خونی و شیرینی و آجیل خوردن میشناسیم. هر چند عصر تکنولوژی باعث شده همه چیز کمرنگ بشه اما هنوز هم رسانه ها و مردم از این ژست های به ظاهر قشنگ زیاد می گیرند.راستشو بخواین شب یلدا برای ما یه شب عادی بود. یه شب مثل شبای دیگه. بعد از شام تلویزیون رو روشن کردیم و زدیم شبکه ی نسیم. برنامه دورهمی مهران مدیری. برنامه ی جالبی بود. سروش صحت، محمد رضا علیمردانی و پژمان بازغی مهمونای برنامه ی شب یلدای مهران مدیری بودند. مثل همیشه طنز چاشنی برنامه بود اما طنز واقعی از لحظه ای شروع شد که مدیری از مهموناش خواست دیوان حافظ رو باز کنند و یه غزل از روش بخون :)))اولش آقای بازغی با لبخند جذابی گفتند که به نظر من سروش جان باید حافظ بخونن. با توجه به اینکه آقای علیمردانی دوبلور هستند انتظار داشتم ایشون قدم بگذارن و خیال دو بزرگوار مهمان را راحت کنند که ایشونم اعلام کردند که تمایلی به حافظ خوانی ندارند.قرعه به نام سروش صحت افتاد و ایشون قبل از اینکه لای حافظ باز کنند اینطور مقدمه چینی کردند:من حافظ میخونم ولی قبلش توضیح بدم که هول میشم، خجالت می کشم ... من خیلی حافظ میخونم ولی اگه الان غلط خوندم بدونید که...ای خدا...آبروی ما نره ها!!عینکش را به چشمش گذاشت و لای کتاب حافظ را باز کرد. غزل معروفی بود:مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم... تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دمدر ادامه چند تا تپق و غلط که مدیری اصلاحش می کند. من و بابام یه نگاهی کردیم بهم. خندیدیم و زدیم شبکه ی 3. برنامه ی شب یلدای رضا رشید پور.ایشون با ابتکار جالبی بازیگرای مسن تر رو دعوت کرده بودند. جالب بود که همون موقع اونا هم نیت حافظ خوانی داشتند. ایشون از یکی بازیگرای خانم که اسمشون رو نمیدونم خواهش کردند که یکی از غزل های حافظ رو بخونند. این غزل حافظ اومد:ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد.....دل رمیده ما را انیس و مونس شدنگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت....به غمزه مسئله آموز صد مدرس شدخانم بازیگر اینجای غزل عذرخواهی کردند و گفتند که عینکشون همراهشون نیست و چشمشون درست نمی بینه:بهتره که آقای رشیدپور ادامه ی این غزل رو بخونن.آقای رشید پور هم بعد از یه لبخند دندونی بی نقص اعلام کردند که یه برنامه آماده ی پخشه و بریم یه برنامه ببینیم :)))سوالی که اینجا برای من پیش اومد، اینه که آیا در این عرصه ی درندشت فرهنگ و هنر کسی پیدا میشه که بتونه یه غزل از حافظ را بدون غلط بخونه؟!پینوشت: با یه سرچ توی گوگل متوجه شدم که مثل اینکه خانم بهاره رهنما هم حسابی گل کاشتند!! http://www.jahannews.com/news/712223/%D8%B3%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B5%D8%AD%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C اگه به شعر علاقه مندید توصیه میکنم حتما این ویدئو از برنامه کتاب باز با حضور استاد کاکاوند ببینید: https://www.aparat.com/v/fFqs5 </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 23:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگی| روی قبرم بنویسید انقدر کتاب خرید که از گرسنگی مُرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-oazdpjqtdawn</link>
                <description>حدودا یک ماه پیش بود که با دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب اصفهان. یکی از دوستام برخلاف من هیچ کتابی نخرید. فقط موقع خداحافظی یکی از کتاب های منو امانت گرفت. این موضوع باعث تعجب من شد. چون میدونستم که دوستم یه کتابخون حرفه ایه و هیچ هفته ای رو بدون خوندن کتاب سَر نمیکنه. وقتی ازش در این باره پرسیدم، جواب داد که من فقط یه جلد کتاب دارم!من فقط یه کتاب دارم که اونم تا حالا نخوندم. + چرا؟!چون وقتی کتاب قرض می گیرم، میدونم که تا یه مدت محدود دارمش و سعی میکنم هر چه سریع تر بخونمش اما کتاب خودم تا آخر عمر پیش خودمه!این طرز دید دقیقا مخالف نگاه من و خواهرم بود. ما (مخصوصا من که استقلال مالی بیشتری دارم) عقیده داریم هر کتابی که ارزشمنده باید حتما یه نسخه ش تو کتابخونه ی ما باشه! همین طرز تفکر گاهی باعث میشد دوران دانشجویی پول کم بیارم و مجبور بشم از خرج های دیگه م  که شاید مهم تر از کتاب خریدن بود بزنم. این اتفاق در حالی می افتاد که من حتی یه بار هم به کتابخونه ی خوابگاهمون سر نزدم!موضوع اینه که تو کتاب خریدن تا کجا باید پیش بریم؟ آیا هر کتابی ارزش خوندن یا خریدن داره؟!این سوال اواخر دوران کارشناسیم برام مطرح شد. وقتی که میخواستم با خوابگاه وداع کنم و یهویی مواجه شدم با یه کوه کتاب که به خودم صد هزار بار قول خوندنشون رو داده بودم. خیلی از اون کتاب ها رو یه مقطع خاصی با توجه به روحیات یا نیاز ها و پرسش هایی که داشتم خریده بودم و الان اون دغدغه ها دیگه برام مطرح نبود. بدبختی این بود که باید 300 کیلومتر کتابامو با تاکسی و اتوبوس و مترو کشون کشون میبردم تا به خونه برسم! اینجا بود که به گزاره «هر کتابی ارزش خوندن/خریدن داره» شک کردم.من وقتی اولین بار رفتم نمایشگاه کتاب تهران :|آیا هر کتابی ارزش خوندن داره؟پاسخ این سوال کار من نیست. تو عمرم خیلی کتاب خوندم که بعدها از وقتی که روش گذاشتم پشیمون شدم. (ملت عشق و بیشعوری و این کتابای لوس تینیجری که جدیدا مد شدند :||) اما بعضی وقتا به خودم میگم شاید دانش من برای درک اون کتاب محدود بوده. مثل خیاری که من از تَه گازش زده باشم. حل کردن این مشکل خیلی آسونه. هرچند سلیقه ها و پیش زمینه ها با هم متفاوته و این باعث میشه نشه زیاد به نظرات و دیدگاه ها یا آمار فروش یه کتاب اعتماد کرد... ولی با یه کارت عضویت کتابخونه (فکر کنم هزینه ش 7 تومن باشه) میشه لااقل خسارت های مالی رو به حداقل رسوند. البته این راه حل فقط در مورد کتابای عمومی جواب میده و در مورد کتابای خاص یا اختصاصی پیشنهادم به شما کتاب های الکترونیکیه.یه فاکتور دیگه هم که باید بررسی بشه زمانه. یکی از کتاب هایی که خییییییییییلی دلم میخواست بخونم کتاب «پس از بیست سال» از سلمان کدیوره اما وقتی حجمشو دیدم و با توجه به محتوای داستانیی که داشت منصرف شدم. اولا تو مقطعی از زندگیم نیستم که بتونم انقدر زمان بذارم. دوما میدونم داستان اونقدر ادبی نیست و یه رمان تاریخیه که قراره یه پیام منتقل کنه که این پیام رو از محتواهای کوتاه تری هم میتونم به دستش بیارم. یا مثلا کلیدر. جلد اولشو تو دو روز تموم کردم و دهنم از این همه هنرمندی و زیبایی و ظرافت باز مونده بود اما ترجیح دادم برم تو ویکیپدیا ببینم که تهش چی میشه?و از خوندن ادامه ی کتاب منصرف شدم.پس اگه بخوام به صورت خلاصه و در حد خودم به این سوال جواب بدم باید بگم که بسته به سطح دانش، زمان و حوزه ی علاقه ی شما ممکنه خیلی از کتابا ارزش خوندن نداشته باشه. البته در کنارش معتقدم آدم نباید خودشو منحصر به یه سری موضوع خاص کنه و ذهنش رو بسته نگه داره. آیا هر کتابی ارزش خریدن داره؟پاسخ من یه «نه» خیلی قاطع و خیلی پررنگه! هرچند بعضی از جلد ها یا آمار فروش یه کتاب یا تخفیف های 50درصدی یا رایانه هایی که دولت میده ممکنه وسوسه انگیز باشه اما حجم زیاد کتاب های خاک گرفته میتونه حرف منو تایید کنه که هر کتابی ارزش خریدن نداره.پس چه کتابایی رو بخریم بهتره؟ من خودم مدت طولانییه به خودم قول دادم دیگه کتاب داستانی نخرم. هر چند کافکا در کرانه، همه چیز همه چیز، خورشید هم یک ستاره است، و من دوستت دارم و... از زیر دستم در رفته اما بازم دارم نهایت تلاشمو میکنم!کتاب های داستانی، کتاب هایی هستند که با یه بار یا دوبار خوندن شما متوجه محتواش میشید و شاید 100 سال بعد بخواین بهش رجوع کنید! بنابراین به نظر من ارزش خریدن ندارن.کتاب هایی ارزش خریدن دارن که شما موقع خوندن یه مداد برداری و زیرش خط بکشی. در طول یک سال چندین بار بهش مراجعه کنی و محتواش به اندازه ای معتبر باشه که با یه سرچ ساده نشه تو سایت های زرد پیداش کرد. البته یه استثنا هم وجود داره و اونم کتابای درسیه. اگه فکر میکنید یه کتاب درسی ممکنه بیشتر از 2 ترم به دردتون بخوره شاید بهتر باشه سر کیسه رو شل کنید.? (تجربه شخصی: بهترین منبع برای یادگرفتن دروس مهندسی کامپیوتر، مخصوصا برنامه نویسی،  اینترنته نه کتاب.)همچنین پیشنهادم اینه که از این به بعد تو پست های معرفی کتاب به این موضوع اشاره کنیم که آیا کتاب مورد نظر ارزش خریدن داره یا نه...در پایان، اگه شما هم فرمول یا راه حل خاصی برای مدیریت خرج های کتابی دارید، خوشحال میشم واسم کامنتشون کنید. </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 01:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب| هزار خورشید تابان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-uppvs9ccdfzj</link>
                <description>احتمالا خالد حسینی را با کتاب بادبادک باز می شناسید. کتابی در مورد مردم افغانستان. در یک برهه ی زمانی سخت و دشوار. در کتاب بادبادک باز با تضاد های زیادی رو به رو هستیم:تضاد شخصیت های اصلی (امیر یک ارباب زاده و حسن پسر یک خدمتکار) که این تضاد هم در شخصیت و هم در سبک زندگی و سرنوشت آنها خود را نشان می دهد.اختلافات قومیتی بین دو قوم پشتون و هزارهتضاد زندگی در افغانستان و زندگی در ایالات متحده.تضاد جالبی که در زندگی پدر امیر می بینیم و ...در هزار خورشید تابان هم همین تضاد ها برقرار است. با این تفاوت که برخلاف بادبادک باز، هزار خورشید تابان داستانی است که حول محور زن ها می چرخد. دو زن با دو سبک زندگی کاملا متفاوت و گاه متضاد. مریم، یک دختر حرام زاده که با مادرش در کلبه ای حقیرانه دور از هر شهر و دیاری زندگی میکند. سبک زندگیشان روستایی است. زندگیشان با پرورش حیوانات اهلی و ماهیگیری می گذرد. مریم به مدرسه نمی رود، فقط توسط یک ملا قرآن را یاد می گیرد. با مادرش که در داستان تحت عنوان «ننه» از او یاد می شود زندگی می کند. ننه که قبلا یک خدمتکار بوده هر چند عشق مادری فراوانی نسبت مریم دارد، قلبش سراسر مبارزه بین عشق و نفرت از پدر مریم است. پدری که سه زن شرعی دارد و زندگی بسیار خوبی در هرات دارد. با این حال عذاب وجدانی که از بابت مریم دارد تا آخر عمر رهایش نمی کند.شخصیت دوم داستان، لیلاست. لیلا در خانواده ای تحصیل کرده در کابل متولد می شود. پدرش زمانی یک معلم بوده که به دلیل تحولات سیاسی از کار برکنار می شود. برای او تحصیل لیلا اولویت اول است. او می کوشد از لیلا زنی مستقل و قوی بسازد. زنی که بتواند زندگی خود را اداره کند. لیلا می تواند بدون هیچ هراس و محدودیتی از جانب خانواده اش با دوستانش رفت و آمد کند و روابط اجتماعی قویی پایه گذاری کند.با به آشوب کشیده شدن افغانستان سرنوشت مریم و لیلا به طرز حیرت انگیزی به هم گره می خورد. گره ی کوری به نام رشید...هزار خورشید تابان روایتی است از زندگی دو زن متفاوت که نه از جنگ های داخلی افغانستان که از خشونت های خانگی، نادیده گرفتن آزادی های اجتماعی و مدنی آنها توسط حکومت و گهگاه توسط مردان جامعه رنج می بردند.همانند بادبادک باز، هزار خورشید تابان هم پی در پی شوک های عمیقی به خواننده می دهد. داستان به هیچوجه خسته کننده نیست و گاه امید و گاه غم به قلب شما سرازیر می کند.ننه گفت: «این حرف آویزه گوشت باشد، دخترم. مثل عقربه قطب نما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا می کند. همیشه یادت باشد، مریم.»«مدرسه رفتن دختری مثل تو چه معنایی دارد؟ مثل این است که تفدان را برق بیندازی. تو این مدرسه ها چیزی یاد نمی گیری که به لعنت خدا بیرزد. زنهایی مثل من و تو فقط یک مهارت را می توانند به عمرشان یاد بگیرند، آن را هم تو مدرسه یاد نمی دهند. به من نگاه کن ... فقط یک مهارت. آن هم این است: تحمل.»برقع، پوشش اجباری زنان در دوران حکمرانی طالبان بر افغانستان _ در آن زمان خروج زنان از خانه بدون همراهی یک محرم ممنوع اعلام شده بود.</description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 12:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| آرامش توخالی این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@shima_sedaghat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-mkqnxsx7enix</link>
                <description>بعد از فارغ التحصیلی و چندین تجربه ی ناتمام کار کردن، تابستان من از اواخر شهریور شروع شد. درد ترک کردن زندگی خوابگاهی و فارغ التحصیلی بی هدف ( و در واقع شکست خورده) تازه آن موقع ها بود که خودش را نشان داد. موضوع این بود که بعد از 4 سال زندگی مستقل نمی توانستم به اصول و نظم زندگی در خانه ی خودمان سازگار شوم. خانه ای که همه عمرم را در آن زندگی کرده ام. عجیب است، نه؟!سر هر چیز کوچکی که نشانه ی محدود کردنم توسط خانواده را داشت، حساس شده بودم. این حساس شدن های ریز و درشت به علاوه ی خانه نشینی پاییزی بعد از 15 سال تحصیل خودش را به شکل عصبانیت، غر زدن و گهگاه پرخاشگری نشان می داد. البته پدر و مادرم هم اندکی مقصر بودند. مادرم نه تنها مرا درک نکرد بلکه از این کلافگیم تعجب می کرد. به خیالش تازه راحت شده بودم و می توانستم استراحت کنم! از آن طرف پدرم زیاد خودش را درگیر دغدغه های من نمی کرد. وقتی یک موقعیت شغلی خوب را برایش توضیح دادم، اینطور جواب شنیدم :«دیگه وقتشه یکم نویسندگی کنی و به خودت برسی.» حرفی که برای من دقیقا مساوی با دو چیز بود: محدودیت و ادامه ی وابستگی من به خانواده ام.پدر و مادرم دوست داشتند من معلم بشوم. یک شغل بی دردسر. با اینکه مدرسه های غیرانتفاعی با هر مدرکی معلم استخدام میکردند، من زیر بار چنین مسئولیت سنگینی نمی رفتم: تعلیم و تربیت دانش آموزان دبستانی.این بود که باز همه چیز برگشت به همان سکون کلافه کنندگی همیشگی...پرومته، اسطوره ای یونانی که آتش را از خدایان دزدید و به انسان ها داد. زئوس او را در کوهی زنجیر کرد و پرنده ای را بر او گماشت تا هر روز جگر او را در آورد. شب دوباره جگر پرومته می رویید تا عذاب ادامه یابد.این روزها زندگیم به آرامش بعد از طوفان می ماند. مثل ساکنان یک ساحل دور افتاده که یک طوفان را با موفقیت از سر گذرانده اند و حالا از هر آسمان غرنبه ای می ترسند.یک هفته ای می شود که زندگیم آرام تر شده. خیلی کمتر با خانواده ام جر و بحث می کنم و گوشه گیری را هم تقریبا کنار گذاشته ام. با این حال از آنچه دارد به سرم می آید میترسم.حس می کنم در مرحله ای از زندگیم هستم که هر تصمیم کوچک و جزئیی تعیین کننده سبک زندگی من در آینده خواهد بود. برای هر تصمیم کوچکی (مثل انتخاب کردن یک کرم ضدآفتاب خوب) مدت های زیادی فکر میکنم.از آینده بی نهایت می ترسم. نه اینکه فکر کنم قرار است بلایی سرم بیاید یا چیزی... بیشتر از خودم میترسم. اینکه قرار است به چه چیزی تبدیل شوم. یک زن خانه دار با سبک زندگی موروثی والدینم، یک فعال اجتماعی بیکار، یک مهندس کامپیوتر بی دغدغه و حریص، یک نویسنده ی گمنام... یا هزار جور قالب دیگر که ممکن است هر تصمیم من ختم به سقوط در آن شود.از همه بیشتر از معمولی بودن و معمولی شدن میترسم...از اینکه همین لحظه های کنونیم را با تعلل و توقف دارم از دست می دهم و تردید.تردید که نمیگذارد یک آب خوش از گلویم پایین برود.خلاصه که روز های عجیبی از زندگی من است. اینجا 4 ماه مانده به 23 سالگی. </description>
                <category>شیما صداقت</category>
                <author>شیما صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 22:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>