<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shimabhdi</link>
        <description>برای نوشتن مینویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:42:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315979/avatar/iIFchR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیما</title>
            <link>https://virgool.io/@shimabhdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوچه گردان جنوب کرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-x6fgupdbvpso</link>
                <description>روایت های جنوب (قسمت اول)یکساعت از غروب گذشته و دمای هوا از ۴۸ به ۳۸ درجه رسیده بودبا ماشینمان پشت سر پراید سفید اسلام در جاده های تاریک و باریک خاکی، خانه به خانه به ملاقات عجوزه کریه فقر میرفتیم.دیوارهای سیمانی دوار با قطر حدود پنج متر که تا ارتفاع یک و نیم متر بالا آمده و سقفشان با برگ درختان نخل و‌ داز پوشیده شده بودنامشان کپر و خانه ی ساکنین آن منطقه بود.شاید اگر برای دیدن آثار تاریخی و بومی با گروهی طبیعت گرد برای تفریح به آنجا رفته بودیم از دیدن آن خانه های کپری ذوق زدهمیشدیم و هر گوشه اش عکسی یادگاری میگرفتیم.اما حالا به دیدار همان عفریته ای میرفتیم که خانه به خانه خود را عریان تر نمایان میکرد.برای طرح کوچه گردان عاشق به جنوب کرمان رفته بودیم. موقع غروب به روستای درزه رسیدیم و از اسلام که بهیار آنجا بود خواستیم کههمان موقع شروع به پخش کنیم.خانواده ها و کپرهایشان بسیار پراکنده بود و هر خانواده یا طایفه در یک روستای کوچک زندگی میکرد و روستاها هم با هم ۳-۴ کیلومترفاصله داشتند.چند خانواری را کیسه مواد غذایی داده بودیم و بعد از دیداری کوتاه شرمسار به سمت مسیر بعدی در حرکت بودیم.نور چراغ ماشین جلویی چند اتاق سیمانی را نمایان کرد، و نزدیکش ایستاد.کمی آنطرف تر هم یک خانه کپری بود که از کنارش دختری ۷-۸ ساله با لباس سوزن دوزی شده به طرف ماشین ها آمد، هر چه جلوترآمد زیبایی چهره اش با چشمان رنگی و موهای بور بافته شده نمایان تر شد.از دیدن این دخترک زیبا قند در دلم آب شد. از ماشین که پیاده شدم پاهای برهنه اش را دیدم که به من نزدیک تر شد.گفتم: سلام خانم خوشکل چقد شما نازی اسمت چیه؟گفت: نازنین.دست کوچکش را که مشخص بود از آلودگی سیاه شده  به موهایش کشید و  همراه با خجالت لبخندی گوشه چهره غمبارش را نوازشکرد.اسلام عجله داشتبا پسر کوچکش سام که همراه ما آمده بود دو کیسه که رویشان آرم جمعیت امام علی حک شده بود را از صندوق عقب ماشینش به بیرونگذاشتند و رفتند که از ماشین ما برنج ها را بیاورند.نگاهم به سمت پسر ۱۰-۱۱ ساله ای که در حال بردن کیسه ها به داخل کپری که آنطرف تر بود جلب شدبه اسلام گفتم: الان میام یه سر برم پیش اونا زود میام.دخترک موبور و پا برهنه همراهم شد و من هم که مجذوب زیبایی و معصومینش بودم شروع به صحبت با او شدم.درب خانه های کپری کوتاه استباید خم شوی تا وارد خانه شوی، از درب باز شدهسرم را داخل کردم و گفتم سلام اجازه هست؟زنی خموده و افسرده چمباتمه زده بود روی زمینی که کفش یک روفرشی کهنه پهن بود و بر خلاف همه زنان آن منطقه لباس هایش سوزندوزی شده نبود.پسری ۴-۵ ساله صورتش را طوری روی مخده بلند و سیاه گذاشته بود و وسط اتاق خوابیده بود که صورتش را ندیدم.پسرک ۱۰-۱۱ ساله هم داشت محتویات کیسه را بیرون میکشید و ماکارونی را نگاه میکرد.یک گاز کهنه قدیمی دو شعله روی دو بلوک سیمانی و یک قابلمه سیاه خالی و یک یخچال که درش را با طناب بسته بودند و لباس هایی کهکمی آنطرف تر پخش زمین بود.زن گفت بفرماداخل شدماینجا دیگر چهره فقر نبود که عجوزه وار نمایان میشددیو افیون در این کپرِ بهم ریخته بلند بلند به ریش انسانیتمان میخندید.بغضم را فرو بردم و پرسیدم چند تا بچه داری؟گفت ۴ تا.شوهرت کجاست؟شوهرم چند ساله زن گرفته و رفته هیچ خرجی به ما نمیده. این بچه (به پسر کوچکی که خواب بود ) اشاره کرد و گفت شناسنامه ندارهنمیاد بره کارای شناسنامه شو بکنه.کمی پرسجو کردم و اصرار کردم که حتما برای شناسنامه  اقدام کنند و از مشکلات بعدی ناشی از نداشتن شناسنامه گفتم.پسری ۱۶-۱۷ ساله از بیرون در سلام داد.  مادر گفت این پسر بزرگمه اسمش ولی الله ست.با ولی الله احوالپرسی کردم و رو به پسر کوچک تر که بعد از ورود من کیسه را رها کرده بود و زمین را نگاه میکرد پرسیدم اسم تو چیهخاله؟حسینکلاس چندمی حسین؟چهارمبرادر و مادر هر دو گفتند دوست نداره درس بخونهپرسیدم حسین چرا؟ مشخصه پسر باهاشوی هستیا...اما میدانستم که پرسیدن نداردمشخص بود چراسعی بیهوده من برای ترغیبش به درس خواندن را با بی اعتنایی و کلمات کوتاه محلی پاسخ داد و از نگاهش مشخص بود که منتظر استمن بروم تا ببیند در کیسه چه چیزی برای خوردن پیدا میکندمادرش هم با بیحالی و صدایی که خوب متوجه حرفهایش نمیشدم از مشکلاتشان میگفتگفتم خرجی خونه رو از کجا میاری؟گفت پول یارانهولی الله هم کار میکنه.میخواستم بپرسم چه کاری که همراهانم صدایم کردند و باید میرفتیم.به زور بلند شدم اما این خانه کپری بهم ریخته و زن چمباتمه زده و خمار و کودکی که با همه سرو صدایی که شد سر از بالشت برنداشت و زیبایی معصومانه دختر موبور این خانه جایی بود که باید باز هم به آنجا برمیگشتیم.از خانه بیرون آمدمخودم را بی رمق به ماشین رساندم تا به سمت مسیر بعدی حرکت کنیمدر حال رفتن نازنین پشت ماشین هایمان با پای برهنه و نگاهی پرسشگر میدویدو من ملتمسانه و خجل برایش دست تکان میدادم و از او میخواستم که برگردد.ماه در آسمان تاریک شب میدرخشید و من می اندیشیدم که چرا نوری بر این خانه افیون زده نمیتابد...</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 14:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب قدرى كه بيدارى را تجربه كردم (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%89-%D9%83%D9%87-%D8%A8%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%89-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%83%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-qiysd94o7l71</link>
                <description>كوچه گردان عاشق يكى از طرح هاى جمعيت امام على استخرداد ماه سال 97 بود و ما برای سفری خانوادگی به کرمان رفته بودیم، یکسال میشد که از آشنائیم با جمعیت امام علی میگذشت، پیگیر اخبار و اطلاعیه ها بودم و تلاش میکردم که بتوانم بیشتر به این جمعیت نزدیک شوم. سال گذشته یک روز به عنوان کمک مربی به خانه علم پاکدشت رفته بودم اما با وسواس و ترس از بیماری که داشتم توان ماندن را در خود نیافته بودم. گرچه ایراداتی هم به ذهنم از عملکردشان رسیده بود و بیان کرده بودم با این وجود احساسم نسبت به اعضای داوطلب آنجا اَبَرانسانهایی بود که تا آنها فاصله زیادی داشتم ولى واقعا میخواستم که بتوانم یکی از آنها باشم.21م ماه رمضان بود و میدانستم که کوچه گردان عاشق در همه خانه های جمعیت برگزار میشود یک ساعت مانده به افطار در اینستاگرام خانه علم کرمان متوجه شدم همایش کوچه گردان با حضور شارمین میمندی نژاد موسس جمعیت برگزار میشود. برایم جالب تر شد و تماس گرفتم با شماره تلفنی که اعلام شده بود تا ببینم امکان حضور هست یا خیر که یک خانم خوشرو با خوشحالی از حضورمان استقبال کرد.با هیجان همراه با همسرم به سمت سالن همایش حرکت کردیم، آنجا که رسیدیم خیلی سالن بزرگی نبود اما آنقدر همه به صورت پراکنده و دور از هم نشسته بودند که به نظر تعداد افراد خیلی کم می آمد، از آنجا که سال گذشته همایش پاکدشت را شرکت کرده بودم به نظرم رسید که چقدر حیف که مردم کرمان از این برنامه ها کم استقبال میکنند. تصورم این بود که با یک سخنرانی خشک و رسمی مواجه میشویم که از کارهای مثبتی که جمعیت انجام داده میگوید و من هم اگر فرصت شد ایراداتی که در ذهنم نسبت به عملکرد داوطلبان داشتم را بیان میکنم اما آقای میمندی نژاد که برای سخنرانی آمد همان ابتدا خیلی دوستانه از همه خواست به ردیف های جلویی بیایند و در کنار هم بنشینند و ما هم که وسط سالن نشسته بودیم به ردیف دوم رفتیم.دقیق به یاد ندارم که شارمین میمندی نژاد چگونه شروع کرد اما او نه تنها از عملکرد موفقیت آمیز جمعیت امام علی نگفت بلکه از کودکی هشت ساله گفت که مورد آزار جنسی قرار گرفته و علی رغم پیگیری های اعضای داوطلب جمعیت و دریافت حکم زندان برای آزارگرش، او بعد از سه ماه آزاد شده و چه وحشتی در دل آن کودک شکل گرفته. از مادری گفت که با اعتیاد مادریش را فراموش کرده و کودکانش را مجبور به تهیه مواد میکند، از کودکانی گفت که زمانی که به خانه شان رفته اند از گرسنگی اشک میریختند، از پدری که دست کودکش را برای تکدی گری میشکند، از دختران کوچکی گفت که بالاجبار بین موهایشان مواد مخدر جابجا میکنند، کودکانی که تنشان با سیگار بارها سوخته میشود و تحقیر ها و بی تفاوتی های جامعه و فاصله عمیق بین این کودکان و جامعه ورنج و درد بی پایان کودکانی گفت که اگر همه ما دست در دست هم ندهیم از عهده التیام آنها بر نمی آئیم. میانه صحبتش هم دختری به نام مینا صحبت کرد. او که حالا به دانشگاه میرفت و پسری به نام شارمین داشت و آقای میمندی نژاد را بابا خطاب میکرد از کودکیش و آسیب هایی که دیده بود و اینکه قصد خودکشی داشته گفت و از کودکان در معرض آسیبی که جامعه آنها را نادیده میگیرند. از یک جایی به بعد مینا فریاد میزد و اشک میریخت و از همه میپرسید آنزمان که من و کودکانی چون من آسیب میبینند شما کجائید؟ آنقدر صحبت های مینا تلخ و تکان دهنده بود که تمام آنچه در ذهن داشتم فرو ریخت، به پهنای صورت اشک میریختم از نبودن ها و نادیده گرفتن هایی که مینا میگفت و من یکی از همان آدمهای بی تفاوت در جامعه بودم که از کنار رنج کودکان بی پناه سرزمینم به راحتی عبور میکردم و هیچ نمیدانستم که به چه چیز پشت کرده ام. شب قدر بود و من گویی با صحبت های آنها از خواب غفلتی سی و چند ساله بیدار شده ام و تازه میفهمم که در اطرافم چه میگذرد و من کجای این روزگار تلخ ایستاده ام...</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 00:27:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افروختن چراغی در تاریکی ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-jtlhdfaxtmwh</link>
                <description>سه ساله که تو خونه علم پاکدشت به دخترایی پته دوزی یاد دادیم که از ابتدایی ترین حقوق اولیه هم محروم بودن.برای آموزش دادن بهشون میرفتیم دنبالشون،یکی خونه اش تو کوره آجر پزی بود،یکی تو زیرزمین کارگاه کارتن سازی،یکی هم تو یه روستایی که کلش بوی فاضلاب میداد زندگی میکرد.یکیشون تازه از افغانستان اومده بود با پای پیاده،یکیشون با مادر و مادربزرگش زندگی میکرد که درگیر اعتیاد شدید بودن،یکیشونم از کودکی توی خونه کار خونگی میکرد و درآمد خیلی خیلی اندکی داشت.یکی تو ۱۳ سالگی ازدواج کرده بود و اینقدر آسیب دیده بود که از خونه شوهر فراری شده بود و هفت سال دنبال طلاقش بود و دستش بهجایی بند نبود،یکی همون وسطای کلاس تو سن ۱۲ سالگی ازدواج کرد و دیگه نیومد،و خیلیاشونم تو سن پایین به نام زده شده بودن و مجبور به ازدواج بودن.بینشون هم کم نبودن دخترایی که محروم از تحصیل بودن یا بخاطر شرایطشون ترک تحصیل کرده بودن.تو همه این شرایط ناهنجار همه اما عاشق پته دوزی و رنگ نخ ها شدن. هر هفته بی صبرانه منتظر تشکیل کلاس بودن و با ذوقپیشرفتشونو ‌تماشا میکردن، وقتی اولین دوختشونو انجام دادن باورشون نمیشد تونستن بالاخره یه کار به این زیبایی خلق کنن و این خیلیروی اعتمادبنفسی که جامعه ازشون گرفته بود موثر واقع شد.یکیشون میگه عاشق پته دوزی شده و وقتی پته میدوزه مشکلاتشو یادش میره،یکی میگه حالا دیگه احساس میکنه توانمند شده و هر کاری بخواد انجام میده.یکی با پول دوختش کتونی مسابقات دومیدانیشو تامین کرد،یکی پول اردوی مدرسه شو داد،یکی ام گوشیشو تعمیر کرد تا بتونه درس بخونه،بعضی هام خرج تامین جهیزیه کردن و خیلی هام خرج نان.همه این دخترا هم توانمندن، هم با استعداد، هم مهربون و البته خیلی خیلی فهیم تر از سنشون.یکیشون با همه مشکلاتی که خودش داره مربی داوطلب شده و داره به بچه های دیگه آموزش میده و میگه میخواد مثل معلم های خونه علمبه بچه های دیگه کمک کنه.این همراهی و بودن در کنار دخترانی که جامعه محرومیت رو به اونها دیکته کرده آیا گناهه؟کجای این کارها که گوشه کوچیکی از فعالیت های جمعیت امام علی ه مستحق انحلاله؟!</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 15:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من متولد گرمای صد درجه ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D9%85-kmwufekao5wy</link>
                <description>رقص سماعمن متولد گرمای صد درجه ام، ساعت ۹ شب.در مایه حیات که غوطه ور شدم جان گرفتم.ابتدا نمیدانستم کجایم و مایه حیات چیست.بی اختیار اما جذبش میکردم.مایه حیات که بی رنگ بود هر لحظه بیشتر در من رخنه میکرد.بعد از مدتی که این کشاکش ادامه داشت احساس کردم مغلوب آن نیرو گشته ام. پر شده بودم از آن نیرویی که بعدها نامش را حیات نهادم.پس از آن همه چیز تغییر کرد، چشمانم گویی بازتر شد و جور دیگری به آنچه زندگیست مینگریستم.قبل از آن انگار آنچه بود کافی بود و مرا راضی میکرد، اما بعد از آن اتفاق بزرگ من نیاز به تغییر در پیرامونم را احساس میکردم و حالا ندایی در من مرا به چیزی در درون رهنمون میساخت.در آن تقلا و تلاش ذهنی برای تغییر، تصمیم گرفتم که حرکت کنم.اول به راست، بعد به چپ.و باز دوباره به راست و چپ، بالا و پائین...اینقدر اینگونه حرکت کردم تا اینکه حرکتی را که انگار به دنبالش بودم کشف کردم.چرخش!آری چرخش.یک بار.دو بار.سه بار.همینطور چرخیدم و چرخیدم... ناگهان در این چرخش ها احساس کردم چیزی از درونم به بیرون رخنه کرد!مکثی کردم و دوباره باز چرخیدم.بله درست بود، با هر چرخش چیزی از درون من به بیرون رخنه میکرد و پیرامونم رنگی تازه میگرفت!به این اتفاق عجیب علاقمند شدم و بیشتر و بیشتر چرخیدم.میچرخیدم و از تغییر رنگ دنیای پیرامونم لذت میبردم.هر چه بیشتر میرقصیدم دنیا رنگی تر و شفاف تر میشد.آنقدر چرخیدم و چرخیدم تا به حالتی رسیدم که دیگر گویی نه من بودم و نه جهان پیرامون قبل.جایی که هیچ تعلقی نبود.تنها زیبایی مطلق بود.در اوج زیبایی که خلق شده بود و من به تمامی در آن غوطه ور بودم زندگیم ساعت نه و پانزده دقیقه با سرازیر شدن در لیوان دسته دار بلندی به پایان رسید و منِ بی رنگ شده از لابلای یک توری دیدم که چطور یک نفر با بی رنگ شدنم خستگیهای روز پر ماجرایش را با نوشیدن آنچه من خلق کرده بودم و نامش را چای مینهادند رفع میکند و جانی تازه میابد.</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 01:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح، صالح و مصلح</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD-%D9%88-%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD-mwaoox1swlut</link>
                <description>صلح يك كلمه نيست، يك تفكر نيست، يك عمل نيست، صلح يك مضمون درونى و بيرونى درهم تنيده است...یکی از اساتیدم صلح را از منظر جالبی بیان کرد و گفت: &quot;صلح یعنی نزدیک شدن به مقام صالح و رسيدن به مقام صالح يعنى با خودت، با خدا، با جهان هستى و از همه مهمتر با ديگران در صلح باشى.&quot;&quot;صلح با خود&quot; شايد يعنى به چنان خودشناسى رسيده باشى كه تكليفت با خودت روشن شده باشد و با اطمينان هر آنچه انجام ميدهى را دوست داشته باشى و احساست و تفكرت تو را در مسير خودت بداند، مسيرى كه گويا به همان علت آفريده شده اى و جز آن نبايد باشى. همانطور که &quot;هرمان هسه&quot; در کتاب &quot;دمیان&quot; میگوید: &quot;برای ما تنها وظیفه، تنها ماموریت عبارت از این بود که کاملا خویشتن خویش گردیم و هسته فعالی را که طبیعت در نهاد ما گذاشته است، توسعه دهیم.&quot;&quot;صلح با جهان هستى&quot; هم شايد معنايش اينست كه اكوسيستم را بشناسى و تغييراتش را بپذيرى.نقش خودت را در تغييراتش منكر نشوى و به اين بسترى كه براى رشدت ساخته شده است احترام بگذارى، مراقب طبيعت باشى و براى حفظ آن بكوشى.شايد بتوان گفت فعالان محيط زيستى ازين نوعند!&quot;صلح با خدا&quot; هم شايد يعنى از مفهوم خدا يك تعريف غلط نساخته باشى كه منجر به ايجاد تضاد در تو شود، نقش خويش را بشناسى و فلسفه پشت اين خلقت را درك كرده باشى.مهمتر از همه اما &quot;صلح با ديگران&quot; است كه احتمالا سخت ترين است.فكر ميكنم مصلح اجتماعى انسانى است که با ديگران در صلح است. كسى كه براى حل معضلات اجتماعش تلاش ميكند و هر گونه ناعدالتى را برنميتابد.  او در عمل، گفتار و تفكر به دنبال وحدت است، چنين فردى با ساختارهاى كثرت گرا مبارزه ميكند و تمام تلاش خويش را براى ايجاد وحدت انجام ميدهد.دقیق تر که مینگرم ميبينم هر کدام از این چهار منظر از جهتی با هم مشترکند و بدون ديگرى بى معنا. از طرفی صلح از منظر درونى هم با منظر بیرونی همپوشانى دارد.صالح شدن يك مفهوم عميق و گسترده است، یک مضمون کلی و شاید هم براى انسان يك آرزو یا هدف متعالى.اين مضمون عظيم را نميتوان به اين راحتى تعريف كرد بلکه شاید فقط باید به راه های نزدیک شدن به آن اندیشید و بجای تعریف کردن آنرا زندگی کرد.</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 21:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آریسا قراره بدون مادر بزرگ شه؟!(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-npfo2db2hqmd</link>
                <description>بعد از گذروندن سختی های مهاجرت آتریسا قرار بود با اومدنش رنگ و بوی تازه ای به زندگیشون ببخشه.اما نشد.دور از خانواده نه ماه بارداری رو با همه سختیهاش به تنهایی گذروند اما دقیقا لحظه ای که مادرش برای کمک به نگهداری دختر نورسیدش مستقیم از فرودگاه با دسته گلی به بیمارستان اومد پرستارا گفتن که آتریسای پنج روزه پرکشیده و رفته.سه سال تمام در همه لحظه هاش تلخی اونروز رو مرور میکرد و برای از دست دادن دختر کوچولوی پنج روزش اشک میریخت.اما بالاخره ساعت ها جلسات رواندمانی ترس از دوباره بچه دار شدن رو ازش گرفت.بعد از چند ماه با نتیجه بارداری مثبت دوباره امید در دلش جوونه زد اما خبر نداشت که قراره با اتفاقات تلخ دیگه ای مواجه بشه و قرار نیست زندگی تو اروپا اونقدرام که فکرشو میکرد دردای کمتری داشته باشه.تو تمام روزای بارداری دوم نگران روز پنجم زایمانش بود و وقتی پنجمین روز آریسا رو سالم و سلامت بغل کرد داشت از خوشحالی پرواز میکرد. ولی حیف که این حس رسیدن به ساحل آرامش فقط سی و دو روز طول کشید. سی و دو روزی که خودشون هم پر از درد بودن.از روز دهم متوجه شد که نمیتونه به آریسا شیر بده، پستان هاش هر روز سفت تر میشد و به سختی میتونست ازشون شیر بدوشه. چند روز یه بار به مرکز شیر میرفت و آموزش میدید و میگفتن که کم کم درست میشه اما نمیشد. هم درد، هم تورم هم تغییر رنگ، همه نشانه های سرطان پستان رو داشت اما همه دکترا میگفتن مشکلی نیست. تا اینکه اون روز کذایی از درد زیاد به اورژانس رفت و بالاخره دکترا بعد از کلی آزمایش و سونوگرافی همونی رو گفتن که خودش توی بدبینانه ترین تفکراتش تصور میکرد.سرطان پستان اونم زمانی که کمتر از دو ماه از ماموگرافی قبلیش گذشته بود.از وسط صحبتهای دکتر دیگه چیزی نشنید و فقط یه سوال هی تو ذهنش میچرخید.آریسا قراره بدون مادر بزرگ شه؟!</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 01:45:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر تو دخترم بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-i6txncswcdyl</link>
                <description>عکس از آرشیو جمعیت امام علی پاکدشتعکست را روبرویم میگذارم و در چشمانت خیره میشوم، حسی عجیب نمیگذارد نگاهت در ذهنم کمرنگ شود. شاید اگر دختری داشتم شبیه به تو بود.از وقتی که بدنیا می آمدی زندگی برایم رنگ دیگری میگرفت. هر بار که صدایت را میشنیدم یا نگاهت میکردم از لذتی وصف ناشدنی لبریز میشدم و عطر و بوی پیراهنت را با خوشبوترین عطرهای روزگار هم عوض نمیکردم. شبها که بیخواب میشدی تا صبح بر بالینت بیدار میماندم و خوابی را که بسیار دوست دارم فدای یک لحظه آرامشت میکردم. بزرگتر که میشدی با خنده هایت دنیا را رنگی میکردی و همه سعی میکردند لبخند شیرینت را ثبت کنند. برنامه هایم را بر مبنای تو میچیدم و رشد صحیح تو برایم اولویت زندگیم میشد. برایت کتاب می نی نی را که میخریدم از تو میخواستم که جلوی صورتت بگیری تا عکسی بگیرم و برای مادربزرگ و پدر بزرگ و خاله و دایی هایت بفرستم.چشمان کوچکت در عکس چقدر پر معناست. همه این مهری که میگویم را کم دارد. نه اینها را که من تصور میکنم بلکه شاید هزاران دردی که من حتی در تصوراتم نمیگنجد در نگاهت موج میزند. اشک امانم نمیدهد. روز جهانی کودکان است و از دیشب صدای زجه های دختری در بندرعباس که بر سر عوامل شهرداری میزند تا خانه شان را خراب نکنند و خبر خودسوزی مادرش آشفته ام کرده است. سعی میکنم به جای سیلاب اشک به این فکر کنم که چه کاری از دستم بر می آید. سعی میکنم بگویم که چه خوب شد با &quot;جمعیت امام علی&quot; آشنا شدم تا ذره ای از درد تو را ببینم و کور از دنیا نروم. سعی میکنم بگویم اشک راه چاره نیست و من همانقدر که در زندگی فرزندم میتوانم نقش داشته باشم در زندگی فرزندان دیگر این سرزمین هم نقشی خواهم داشت.دوباره به چشمانت خیره میشوم، اینبار انگار کمی شادتر از قبل میشود. عجیب است که تو در چشمانت مرا منعکس میکنی. امیدی در دلم جوانه میزند و به تو قول میدهم.دختر زیبای بهاری به تو قول میدهم که لحظه های زندگیم را نه فقط برای خودم یا فرزندم بلکه با تو و هزارن کودک بی پناه سرزمینم تقسیم کنم. نمیدانم چطور اما تمام تلاشم را برای بازگشت لبخند در چشمان غمگینتان خواهم کرد. هر چقدر اندک. هرچقدر ناچیز.</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 15:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به محمد...</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-s4sddweg96ts</link>
                <description>محمد موسی زاده 11 ساله در مهر ماه سال 99 به دلیل عدم دسترسی به گوشی هوشمند برای شرکت در کلاس های آنلاین مدرسه خودکشی کرد.سلام بر تو پسر عزیزمتو که نمیدانم چند ساله ای و کجا و چطور زندگی میکنی و نامت چیست اما میدانم که تو یکی از پسران عزیز سرزمینم ایران هستی که علاقمند به تحصیل است و آرزوهای بزرگی در سر دارد.شاید تو مرا بشناسی و شاید هم که نه، اما امیدوارم من بتوانم اطلاعات بیشتری از تو بدست آورم.پسر کوچکم، میدانم که با آمدن کرونا تو هم مثل سایر بچه ها روزهای خوبی را سپری نمیکنی. مدرسه ها تعطیل شده، دوستان و معلم هایت را نمیبینی و احتمالا که مجبور به حضور بیشتر در خانه ای، همانطور که همه ما محدود شده ایم. اما میدانم که خوب متوجه شرایط هستی و میدانی که مجبوریم برای حفظ سلامت خودمان و عزیزانمان کمتر در کنار هم باشیم.بعد از جلساتی که با همکارانم داشتیم بالاخره توانستیم به نتیجه ای برسیم و نتیجه اش شد این نامه با برچسب آبی (که متعلق به پسران است) و اکنون در دست توست.من محسن حاجی میرزایی هستم، وزیر آموزش و پرورش کشور، نمیدانم نام مرا شنیده ای یا نه؟ اما بگذار برایت بگویم. من رئیس اداره ای هستم که وظیفه اش رسیدگی به مشکلات آموزشی شما کودکان عزیز است.پسرم از روزی که کرونا وارد ایران شد و عده زیادی در اثر ابتلا به این بیماری جان خود را از دست دادند فکر اینکه شما کودکان کشورم چطور قرار است به یادگیری دروستان ادامه دهید خواب را از سرم ربوده است. شاید باور نکنی که این چند ماه یک شب هم راحت نخوابیده ام.خیلی فکر کردیم و درنتیجه تصمیم به تعطیلی مدارس و راه انداختن برنامه شاد گرفتیم. اما میدانستیم که این کافی نیست. برای برطرف کردن مشکلات آموزش مجازی تصمیم گرفتیم با خود شما دانش آموزان صحبت کنیم. تا آنجا که دسترسی داشتیم با تعدادی از دانش آموزان سراسر کشور صحبت کردیم و سعی کردیم از مشکلاتی که در این مدت درگیرش هستند با خبر شویم اما مگر مشکلات این تعدادی که با آنها صحبت کردیم با مشکلات همه چهارده میلیون و چهارصد و شصت و هشت هزار و هفتصد و چهل و چهار نفر یکسان است؟میدانستیم که نیست پس تصمیم گرفتیم با کمک همکاران در آموزش و پرورش استانها به چهار میلیون و هفتصد و هجده هزار نفر از شما دانش آموزانی که هنوز در برنامه آموزشی شاد وارد نشده اید اما آدرستان را داریم نامه بنویسیم.با شرمندگی باید بگویم نام مقدس تو پسر عزیزم را در برنامه شاد مشاهده نکردیم و نمیدانیم که مشکل از کجاست. ممکن است تو هم مانند چندین میلیون دانش آموزی که گفتم دسترسی به تلفن هوشمند و یا اینترنت نداشته باشی و یا شاید مشکلات دیگری وجود دارد. پس از تو درخواست میکنم علت مشکل را برای من در نامه ای ترجیحا با دستخط خودت و یا یکی از نزدیکانت بنویسی و ما را از مشکلاتت اگاه کنی. همینطور منتطر خواندن پیشنهادات تو درباره مدرسه ات، معلم هایت و هر آنچه من بتوانم برایش کاری انجام دهم هستیم.پسرم به علت تجربه کم ما در آموزش مجازی عده زیادی از کودکان مانند تو دچار مشکل شده اند که بابت آن از تو صمیمانه عذرخواهی میکنم. به امید خدا و کمک خودتان مشکلات را رفع خواهیم کرد اما من محسن حاجی میرزایی به تو قول میدهم که نمیگذاریم حتی یک نفر از تحصیل جا بماند.دوستدار تو...</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 22:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرمندی ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-gxmvev7tpepg</link>
                <description>اين سَبُك سپيدان چون بالرین های نمایش دریاچه قو چنان میرقصند که چایکفسکی هم به وجد می آیدو داوینچی قلم باد را در دست گرفته و نقشی بر بوم آبیش میزندكسى پشت آسمان شاید داستانی براى گفتن دارد که روایتش اینگونه ميخكوبت میکند و شهرزاد طور هر لحظه قصه ای تازه ميگويدنه به اندازه هزارو یکشب که به اندازه هزاران هزار، هزارویکشبجوری نت ها را موزون اجرا میکنند که تصور میکنی بتهوون سمفونی دهمش را اجرا میکندبیت به بیت و مصرع به مصرعشان را سعدی می سراید و میر عماد قزوینی با خط نستعلیق می نگاردگاهی چنان تار ابر ها بر پود آسمان تنیده میشود که میتوان بر این نفیس تر از فرش تبریزی نشست و به سرزمین های دور رفتسرزمین هایی که دامن های حریر و دانته اش در مغازه های شانزه لیزه هم یافت نمیشودتندیس هایی که میتراشد بر تنه ابرهای فشرده چون مجسمه های میکلانژ در کلیسای جامع فلورانس برآنت میدارد که عکسی یادگاری بگیریو سیر نشوی از ظرافتی که خالق اثر به یادگار گذاشته استزیباییش آنجاست که اجرای این تئاتر میدانی برای همه و همیشه اجرا میشود اما یک اجرای خصوصی بینظیر استآری عدالت اجتماعی را طبیعت بر پرده ای بالای سرمان هر روز به نمایش میگذارد تا که ببینیم و بیاموزیم از کتاب هستیکتابی که نگاهی سرانگشتی به آن تمام تاریخ را برایت ورق میزند اگر که به دنبال دانستن باشیابرها یکی از المان های پر رمز و راز این معماری عظیم اند که میشود نشست و ساعت ها از آنها گفت و شنید و نوشتقطراتی به هم فشرده که در وحدتشان معنا می یابند و در کثرتشان محو میشوندبا هم عبور میکنند، با هم تماشا میکنند و با هم میگریند آنجا که زمین خشک شده از مادر ترزاها و گاندی هاابرها هوا را هوای نوشتن میکنند...</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 15:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان پدر کجاستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-jxlj2rv3o0ec</link>
                <description>چند سال پیش در مسیر تهران به کرمان برای نهار خوردن توقف کرده بودیم. روی یک سکو نهارمان را چیده بودیم و مشغول خوردن بودیم که یک ماشین پژو که راننده اش لباس بلوچ داشت کنار ما پارک کرد. از ماشینش که پیاده شد خاموشش نکرد. دود اگزوزش به سمت ما بود.گفتم: آقا میشه ماشینتونو خاموش کنین؟با پوزخندی گفت: خاموش نمیشه...! و رفت به سمت سوپر مارکت.یکی از همراهانم با نگاه های خاصی گفت: &quot;هیس...! نمیبینی ماشینش پلاک نداره؟&quot;خیلی پرسجو نکردم و چون از نزدیک شدن به زادگاهم خوش و خرم بودم اصلا متوجه منظورشان نشدم. بعد از نهار پیامک مادرم را که پرسیده بود کجائیم را پاسخ دادم و رفتم از آفتابه هایی که روی طناب آویزان بود عکس بگیرم که چشمم افتاد به ماشین دیگری آنورتر که شبیه به همین بود. در باز شد و راننده به همگی یک آبمعدنی بزرگ داد. تعدادشان زیاد بود. از روی جثه های کوچکشان فکر کردم که کودکند اما نبودند. روی صندلی جلو کنار راننده فقط سه نفر نشسته بودند!سوار ماشین که شدیم با توضیحات همراهانم متوجه شدم که این دو ماشین &quot;افغانی کش&quot; هستند. این نامی است که در کرمان به افرادی که بصورت قاچاقی افغانستانی ها را جابجا میکنند میگویند.دو ماشین بدون پلاک پر بود از حداقل ۲۰-۲۵ نفر که روی سرو کله هم و حتی توی صندوق عقب سوار شده بودند تا قاچاقی از سرزمین جنگ زده شان فرار کنند. بعد از اینکه آب خریدند ماشین ها با سرعت زیاد حرکت کردند و پشت سرشان گرد و خاکی راه فتاد و با سرعت دور شدند.چند وقت بعد از بهاره دختر محروم از تحصیلمان در جمعیت امام علی که ۱۲ ساله بود شنیدم که او و خانواده اش نیز ۳-۴ روز با پای پیاده از بین کوه ها و در شرایط سخت بدون آب و غذا به ایران رسیده بودند.۱۴۲ بار زنگ زده...!و آخر سر پیام داده که &quot;جان پدر کجاستی؟&quot;دریغ که جان پدر دیگر جان نداردزیرا که این دنیا پر شده است از قدرت طلبی،از فهم نادرست دین، از تعصب، از نفرت، از ناامنی، از خودخواهی، از بی تفاوتی، از تبعیض... دیروز خوشحالترین بودم که دختری از افغانستان پر درد و جنگ که از سر ناامنی به کشور همسایه پناه آورده و محروم از همه حقوق اولیه انسانی شده حالا کمی اعتمادبنفس پیدا کرده و مهارتی آموخته که میتواند به دختران دیگر بیاموزد.امروز خبر حمله تروریستی در دانشگاه کابل قلبم را پاره پاره میکند.دوباره به یاد داستان بهاره و آن افغانی کش ها و رنج بی پایان افغانستان می افتم.و نمیدانم جز کمک به رفع محدودیتهایشان در ایران و تلاشی اندک برای پناه بودن برایشان در اینجا چه کاری از دستمان بر می آید که دریغ میکنیم...؟!</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 22:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما نیومدیم که فحش بخوریم</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-geykgg19bjxj</link>
                <description>اکثریتشون عقلشون فقط به چششونه، یکم فراتر از اونچه که با چشم ببیننو باور نمیکنن حتى اگه یکی از نزدیک ترین افراد خانوادشونم بهشون بگه میگن: من فقط باید خودم با چشم خودم ببینم.از قديم همينجوری بودن و الانشم كه عاجز شدن بازم همينن.علاوه بر این خیلی هم خود برتربینن انگار دهن آسمون باز شده و فقط اينا افتادن رو زمين و فقط اينان كه مهمن.همه رو به جز خودشون ناديده ميگيرن، همه رو تحقير ميكنن، به همه انگ بى ارزش بودن ميزنن. همه رو قضاوت ميكنن، به همه تهمت ميزنن. راستش گاهی فک میکنم اینا با همه دشمنن.هر اتفاقى كه براشون ميفته همه عالمو  مقصر میدونن جز خودشون.از این گذشته این جماعت با همدیگه هم مشکل دارن و دائم تلاش میکنن که به هم ثابت کنن که از همدیگه مهمترن و بیشتر میفهمن.والا ما قصد آسیب زدن به اینا رو نداشتیم، برنامه هم نچیده بودیم برای از بین بردنشون. ما فقط راه خودمونو میرفتیم و میریم، خودشونن که مقصرن ما بی تقصیریم.تنها گناهمون همسفر شدن با اينا در مسير تكامل بود.خوب مگه غیر از اینه که همه حق كامل شدن دارن؟چطوریه که اینا فكر ميكنن حق خودشونه كه كامل شن و بقيه بايد نردبونی براى بالارفتن اينا باشن؟تا پارسال چشم ديدن همديگه رو هم نداشتنا حالا به لج ما بايد هر روز همديگه رو ببينن و توى تمام دید و بازدیداشونم به ما فحش بدن.شاید یه مدت دست ازین توهم اشرف مخلوقات بودن بردارن و بشینن سر جای خودشون کمتر آسیب ببینن.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که ما هم دلمون براشون میسوزه و در تعجبیم که چطور میتونن هر روز مرگ همنوعانشون رو ببینن و بازم بی تفاوت باشن!ما با هیچ کس دشمنی نداریم فقط ویروسهای تکامل یافته ای هستیم که برای حفظ کل جهان هستی تلاش میکنیم. ما نه تنها نیومدیم که نسل انسان رو منقرض کنیم بلکه برای حفظ بقای کل اکوسیستم که انسان هم جز کوچیکی از اونه داریم تلاش میکنیم.</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Fri, 30 Oct 2020 17:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسمان عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@shimabhdi/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mg5ttbuvtvpj</link>
                <description>از روزی که حس کردن را آموختم، یا شاید حتی قبل تر، اما خوب میدانم که همواره کششی مرا به سمتش میخوانده و لحظاتم درگیرش بوده و هست.یا به دنبالش بوده ام، یا درونش و یا در حسرتش.عشق را میگویم.حس عجیبی که گویی برایم معنای زندگیست و بدون آن زیستن ناممکن.حتی فکر کردن درباره اش هم لطیفم میکند.شاید اولین مواجهه ام با آن زمانی بود که خواهرم بدنیا آمد و یا زمانی که دوستانی یافتم و یا شاید در رویاهایم...!تقدم و تأخرشان را درست یادم نیست، اما میدانم که نیرویی عجیب همواره مرا با ریسمانی به سمت خود میکشید و شیفته خود میکرد.ریسمان ها اما در هر مقطع متفاوت بودند.گاهی زن، گاهی مرد.زمانی یک کودک و زمانی یک دوست. مدتی همسر یا معلم و یا شاید روزها و ساعت ها آسمان، ابر، درخت، گیاه، حیوان و یا حتی لحظه ای میوه ای چون انار...</description>
                <category>شیما</category>
                <author>شیما</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 19:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>