<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیما میرمحسنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shimamirmohseni</link>
        <description>کوچ زندگی با رویکرد پذیرش و عمل متعهدانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:26:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847792/avatar/kexcWb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیما میرمحسنی</title>
            <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موهبت قضاوت کردن شیما</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7-kujlmwg09wch</link>
                <description> این جمله‌ی کلیشه‌ای رو حتمن شما هم به خودتون گفتین یا دست‌کم شنیدین که «نباید خودمون رو قضاوت کنیم.»اما خیلی وقت‌ها با وجود این‌که می‌دونیم این رفتار آسیب‌زننده است بازم انجامش می‌دیم. پس وقتی گوشزد کردنش بی‌فایده‌ست بهتره به جاش یه سوأل از خودمون بپرسیم. «به جای قضاوت کردن چه رفتاری کنیم؟»توی کتابِ «سوألاتت را تغییر بده تا زندگی‌ات تغییر کند» نویسنده راه حلی کاربردی به ما یاد می‌ده. به جای قضاوت کردن از دیدِ نفر سوم به رفتارهامون نگاه کنیم. در یک کلمه یعنی مشاهده‌گر باشیم.چند شب پیش یه عالمه ظرف جمع شده بود. از صبح نرسیده بودم حتا پامو توی آشپزخونه بذارم. موقع شستن ظرفا پیش خودم گفتم من یه سری جاها کارامو روی هم تلنبار می‌کنم. بعد مجبور می‌شم توی زمان محدود انجامشون بدم و این خیلی خسته‌م می کنه. کنجکاو شدم تا ببینم معمولن چه وقتایی این کار رو انجام می‌دم.همین که داشتم با خودم فکر می‌کردم حواسم به اینم بود که بدنم توی چه شرایطیه. برخلاف گذشته اصلن بدنمو منقبض نکرده بودم. با خودمم دعوا نداشتم. حتا به خودم نگفتم شیمای اهمالکار. به جاش همون موقعیت رو بررسی کردم. -خب چرا ظرفا روی هم جمع شده؟-چون از صبح خیلی کار داشتم و اصلن نمی‌رسیدم ظرفا رو بشورم.-خب حق داری. پس اهمالکار نیستی. اولویت‌های دیگه داشتی.وقتی به جای نفر سوم به این رفتارم نگاه کردم متوجه شدم تلنبار شدن یه سری کارا به خاطر اولویت‌بندی خودمه. اما یه جاهایی هم به خاطر فرار از یه سری حس‌ها و فکرها است. راستش بازی کردن نقش شیمای مشاهده‌گر برام خیلی لذت‌بخش بود. باعث شد به این فکر کنم که مشاهده‌گر بودن چه موهبت‌هایی داره. موهبت‌های مشاهده‌گر بودن:مهارت حل مسئله‌مون تقویت می‌شه.درگیر افکار و احساسات ناکارآمد نمی‌شیم.کنترل رفتارمون دست خودمونه نه شرایط.البته اینم بگم که ممکنه بازم پیش بیاد که خودمو بخوام قضاوت کنم. این مسئله کاملن طبیعیه. نکته‌ی مهم اینه که به محض این‌که متوجه شرایط شدم نقش مشاهده‌گر رو بازی کنم.</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 22:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت مسیر؛قدم به قدم تا دوست داشتن خودمان</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-qgczr8qdvasa</link>
                <description>مسیر پشت خونه رو خیلی دوست دارم. همیشه راه رو جوری تنظیم می‌کنم که از اون‌جا رد بشم. درختای کاج با شکل و اندازه‌های مختلف، تضاد رنگ سبز تیره‌شون با سبز کم‌رنگ درختای دیگه، تپه‌های صخره‌ای کنار بلوار، منظره‌ی با شکوه تلاقی کوه با آسمون آبی. تک‌تکِ این تصاویر برای من فراتر از یک منظره‌ن؛ خودِ خودِ معجزه‌ن.لذت را در مسیر پیدا کن.همیشه توی این مسیر آهسته رانندگی می‌کنم. چون می‌خوام تک‌تکِ‌ جزئیات رو خوب به خاطر بسپرم. امروز موقع رانندگی توی همین مسیر متوجه موضوع عمیقی شدم. به یکی از جواب‌های این سوأل رسیدم:«چرا خودمون رو دوست نداریم؟»توی همین فکرا بودم که گفتگوی جدیدی آغاز شد.«شیما دقت کردی به این‌که این‌جا اصلن عجله‌ای برای رسیدن نداری؟»یهو یاد حرف روانکاوم افتادم:«شیما تو باید از مسیر لذت ببری، نه این‌که فقط به نتیجه فکر کنی.»این حرفش خیلی منو به فکر فرو برد. راستش تذکر به جایی هم بود.دو روز بعد، با یکی از مراجعانم داشتیم در مورد چالشی که داشت صحبت می‌کردیم. این‌جا من اسمش رو «علی» می‌ذارم.علی: اگه نمره‌ی قبولی توی این امتحان بگیرم خیلی دیگه خفنم.شیما: اگه نگیری چی؟علی:...سکوت کرد و چهره‌ش در هم رفت.شیما: یعنی منظورت اینه که اگه قبول نشی...نذاشت جمله‌م تموم بشه با عصبانیت وسط حرفم پرید.علی: اصلن حرفشم نزن. حتی تصورش هم برام کابوسه!شیما: خب یعنی فقط می‌خوای به قبولی فکر کنی؟ پس تکلیف زحماتی که داری می‌کشی چی می‌شه؟علی: منظورت چیه؟شیما:تو الان داری قدم‌های مختلفی برای خواسته‌ت برمی‌داری،اما همه‌ی ارزشمند بودن خودت رو به نمره‌ی قبولیت گره می‌زنی. می‌گی اگه قبول بشم آدم خفنی هستم. یعنی اگه نتیجه‌ی مورد نظرتو نگیری آدم خفنی نیستی، منظورت اینه؟علی: گیج شدم... نمی‌دونم!شیما: نمره‌‌ی قبولی بگیری زندگیت چه تغییری می‌کنه؟علی:خیلی چیزا عوض می‌شه. می‌تونم زندگی بهتری داشته باشم.شیما: زندگی بهتر به چه دردت می‌خوره؟علی: خب معلومه از خودم و زندگیم راضی‌تر می‌شم.شیما: برای زندگی بهتر ساختن و لذت بردن ازش باید این توانایی رو داشته باشی که برای قدم‌های کوچیکی که برمی‌داری هم ارزش قائل باشی. یه راهش اینه که یادداشتشون کنی.علی: این به چه دردم می‌‌خوره؟شیما: این‌جوری یادت می‌مونه چه مسیری رو طی کردی. از چه چیزایی عبور کردی؛ چه به هدفت برسی و چه نرسی.علی: تا حالا این‌جوری بهش نگاه نکرده بودم. خب اینایی که گفتی چه فایده‌ای داره؟شیما: به نظرم یکیش اینه که قدر خودت و زحماتت رو بیشتر می‌دونی. بعدیش اینه که فقط با دستاوردهات خودت رو قضاوت نمی‌کنی.همین که داشتم این جملات رو می‌گفتم صدای روانکاوم توی ذهنم پیچید: «تو باید از مسیر لذت ببری.»جمله‌هایی که به علی گفتم توصیه‌های انگیزشی نبود. یه یادآوری بود. یادآوری این که فارغ از نتیجه می‌تونه برای تلاش‌هاش ارزش قائل بیشتری بشه، در نتیجه خودش رو هم بیشتر می‌تونه دوست داشته باشه.این جلسه به خودمم تلنگر زد. این که یادم باشه همون قدری که با مراجعام همدل و مهربونم و کمکشون می‌‌کنم تا از زندگی لذت ببرن، با خودمم همون جوری رفتار کنم.ما توی سفر زندگی یادمون می‌ره از مسیر لذت ببریم. به نظرم گم می‌شیم. یادمون می‌ره قطب‌نمای درونیمون رو کجا گذاشتیم. واضح نمی‌دونیم چی می‌خواییم و چجوری دوست داریم زندگی کنیم.این وسط صدای بیرون از خودمون رو بلندتر می‌شنویم:باید موفق بشی.آدم موفق اونیه که...باید بیشتر تلاش کنی.نباید عقب بمونی.اتفاق دردناک اینه که توی این هیاهو و کشمکش خودمون رو هم گم می‌کنیم. رفته رفته ارتباطمون با خودمون بد و بدتر می‌شه. حس می‌کنیم یه چیزی کمه یا سرجاش نیست.برای این‌که حالمون خوب بشه دنبال یه سری راهکار، بیرون از خودمون می‌گردیم: برنامه‌ریزی‌های فشرده، فشار بیشتر، اهداف بزرگ‌تر و ...اما بهتره بین این همه سر و صدا یه لحظه مکث کنیم.به خودمون بگیم: «الان وقتشه طرز فکرم رو تغییر بدم.»به خودمون یادآوری کنیم:ما فقط به خاطر دستاوردهامون ارزشمند نیستیم.رشد فقط به مقصد رسیدن نیست.بخش مهمی از زندگی همین لحظاتیه که می‌بینیم و یاد می‌گیریم.تمرکز روی لذت بردن از مسیر معنیش این نیست که هدف‌گذاری نکنیم و دنبال پیشرفت نباشیم. بلکه معنیش اینه که در مسیرِ رسیدن‌ها، حواسمون به ارزشمندی خودمون فارغ از هر نتیجه‌ای باشه.لذت از مسیر یعنی زندگی را زندگی کن.به قول سهراب سپهری:زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است.در نهایت، دستاوردهای ما کیفیت زندگیمون رو تعیین نمی‌کنه. طرز فکر ما بیانگر کیفیت زندگیمونه. زندگی ما هم خیلی به مسیر پشت خونه شباهت داره. اگه فقط حواسمون باشه که برسیم، حتمن خیلی از زیبایی‌های مسیر رو از دست می‌دیم. اما اگه تصمیم بگیریم از مسیر لذت ببریم، یاد می‌‌گیریم در طول مسیر کنار خودمون بمونیم و دوست داشتن خودمون از همین‌جا آغاز می‌شه.</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 00:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عضله‌ی اراده‌ت را تقویت کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%B9%D8%B6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86-lrizvmh27nn8</link>
                <description>ساعت ۱۵ طبق روال هر دوشنبه با هم جلسه داشتیم. همین که آنلاین شد دیدم چشماش از شدت گریه ورم کرده. تا بهش سلام کردم با صدای بلند شروع به گریه کرد. سکوت کردم و با همه‌ی وجود شنیدمش. این یکی از مهم‌ترین کاراییه که به عنوان کوچ باید انجام بدم. خیلی وقت‌ها گشایش‌های بزرگ در اثر همین سکوت‌‌ها و همدلی کردن‌ها اتفاق می‌افته.وقتی یه کم آروم شد بهم گفت:«شیما من دیگه خسته شدم. همه چی رو پشت گوش میندازم. هر هدفی که برای خودم می‌ذارم بهش نمی‌رسم. اَه... من چرا اینجوریم پس؟»موقعی که داشت اینا رو می‌گفت یاد عبارت جالبی افتادم که چند روز قبلش توی کتابی بود که داشتم می‌خوندمش.صحبتاش که تموم شد بهش گفتم: «یکی از کارایی که لازمه انجام بدی تا به اهدافت برسی اینه که عضله‌ی اراده‌ت رو قوی کنی.اون اصطلاح جذاب این بود: «عضله‌ی اراده»گفت:«عضله‌ی اراده؟ این دیگه چیه تا حالا چیزی در موردش نشنیده بودم!»ادامه دادم: « وقتایی که باشگاه می‌ریم برای این‌که عضلاتمون رو تقویت کنیم روی تک‌تکشون تمرکز می‌کنیم. ازشون کار می‌کشیم و اونا کم‌کم در اثر تمرین و تکرار تقویت می‌شن. اراده هم مثل عضله می‌مونه. این که مدت‌ها ازش کار نکشیده باشی و انتظار داشته باشی قوی باشه و تو رو به مقصدی که می‌خوای برسونه کاملن ناکارآمده.»بعد ازش پرسیدم:« تا حالا برای تقویت اراده‌ت چه کارایی کردی؟»یه کم مکث کرد و گفت:« هیچی فقط عبارت‌های تأکیدی می‌گفتم و برنامه‌ریزی می‌کردم. اما همش بی‌نتیجه بوده و الانم خیلی کلافه‌م.»می‌تونستم درک کنم که چقدر مستأصل و ناامیده.بهش گفتم:«اگر بخواییم عضلات قوی داشته باشیم لازمه در فواصل منظم ازشون کار بکشیم. در مورد رسیدن به اهدافت هم همینه. تو می‌خوای برای رسیدن به هدفت حرکت مستمر داشته باشی. اولین قدم هم اینه که واقع‌بین باشی و بدونی که اراده‌ی تو اون قدری که ازش انتظار داری فعلن خیلی قوی نیست. اما لازم هم نیست برای شروع انقدر قوی باشه. عضله‌ست دیگه. کم‌کم تقویت می‌شه.»«دومین قدم اینه که یکی از کارایی که خیلی برات مهمه رو در مورد دلیلش با هم صحبت کنیم. و بعد شروع کنی و براش کارایی که لازمه رو انجام بدی. ممکنه اولش همه چیز اون جوری که دلت می خواد پیش نره. این‌جور مواقع فقط کافیه در طول مسیر اینو مدام به خودت یادآوری کنی من دارم عضله‌ی اراده‌م رو تقویت می کنم و بهش فرصت بدی.»جلسه‌ی اون روز به خوبی و خوشی تموم شد. از اون گفتگو و مطالعه‌ی کتاب، یادگاری قشنگی دارم که تا همیشه برام الهام‌بخشه: عضله‌ی اراده.</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 23:41:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بهترین روش برای مدیریت زمان»</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-qhypy63rwri5</link>
                <description>زمان از دست رفته هرگز دوباره پیدا نمی‌شود. بنجامین فرانکلیناگر عنوان این نوشته توجه شما را به خودش جلب کرده است به احتمال زیاد مثل خیلی از افراد،درگیر برنامه‌ریزی هستید. شاید هم  دائمن از خودتان می‌پرسید :«چطور می توانم به بهترین شکل ممکن از زمانم استفاده کنم؟»اگر  به دنبال پاسخ این سوال هستید در همین ابتدا باید بگویم این سوال از ریشه اشتباه است. چون هیچ روش یا تکنیکی نیست که به تنهایی بتواند شما را به این خواسته‌تان برساند. اما اگر به دنبال این هستید که چطور از زمانی که هر روز در اختیار دارید بهتر استفاده کنید، من در این نوشته تجربه‌ی شخصی خودم را با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم برایتان مفید باشد.من هم مدت‌ زیادی  بین روش ها و تکنیک‌های مختلف برای مدیریت زمان گیج و گنگ پرسه می‌زدم. بیشتر روش‌ها را امتحان می‌کردم و انتظار داشتم فقط یک روش به من کمک کند تا در طول روز بتوانم همه‌ی کارهایم را انجام بدهم. اما این انتظار هرگز برآورده نشد. از بین همه‌ی روش‌ها، تنها دو تکنیک بیشتر از همه برای من مفید بودند. اولین تکنیک، تایم باکسینگ (Time Boxing) و بعدی پومودورو بود. تکنیک تایم باکسینگدر این تکنیک شما برای هر کار یک بازه‌ی زمانی مشخص و محدود تعیین می‌کنید.برگه‌های برنامه‌ریزی که براساس این تکنیک طراحی می‌شوند معمولن سه بخش دارند:    باکس اول: مهم‌ترین اولویت‌ها ((Top Priorities))در این بخش، مهم ترین کارهایی که در اولویت هستند را یادداشت می کنید. حداکثر می‌توانید سه کار را یادداشت کنید.  باکس دوم:  تخلیه ذهن ((Brain Dump)) در این قسمت هر چیزی در ذهن دارید را می‌نویسید: کارها، نگرانی‌ها، ایده‌ها و چیزهایی که نباید فراموش کنید.  باکس سوم: تقسیم‌بندی ساعت‌های روز این باکس را هم از ۵ صبح تا ۱۱ شب تقسیم‌بندی می کنید. و کارها را  براساس اولویت‌های مهم یادداشت می‌کنید. تکنیک پومودورو: این تکنیک به افراد کمک می‌کند با تمرکز بیشتری کارهایشان را انجام دهند. اجرای  پومودور به ساده‌ترین شکل:  ۲۵ دقیقه کار کنید.      ۵ دقیقه استراحت کنید.        این چرخه را ۴ بار تکرار کنید.     بعد یک استراحت طولانی‌تر (بین ۱۵ تا ۳۰ دقیقه) داشته باشید.ترکیب این دو روش برای من بسیار کاربردی هستند. در ادامه می‌نویسم از هر تکنیک معمولن برای چه کارهایی استفاده می کنم.من شب قبل ۳ کار مهم را در قسمت اولویت‌های روز یادداشت می‌کنم. در قسمت «تخلیه‌ی ذهن» کارها را به بخش ‌های کوچک‌تر تقسیم می کنم.در بخش تقسیم‌بندی ساعت‌های روز، اول قرارهای از پیش تعیین شده مثل جلسات کوچینگ با مراجعانم، کلاس‌ها و ... را می نویسم. بعد براساس اولویت‌‌های آن روز اقداماتم را جلوی ساعت مورد نظرم یادداشت می کنم.البته در این قسمت انعطاف‌پذیر هم هستم. برای مثال اگر جلوی ساعت ۸ الی ۱۰ صبح بنویسم مطالعه‌ی زبان، اما در آن ساعت تمایل بیشتری برای اولویت دیگر آن روز داشته باشم حتمن آنها را جابجا می‌کنم.یا گاهی ممکن است یک کار را در مدت زمان کمتر یا بیشتری انجام دهم. منظورم این است که خودم را فقط محدود به زمان نمی کنم. بلکه کیفیت و عمق آن هم برایم مهم است.من از تکنیک پومودوروبرای افزایش بهره‌وری و تمرکز بیشتر در انجام این کارها استفاده می‌کنم: مطالعه‌ی عمیق نوشتن مقاله گوش کردن به پادکست   آزادنویسیمرتب کردن فضای خانه در پایان باید بگویم من خودم را درگیر افکاری مثل «بهترین استفاده از زمان»، «بیشترین استفاده از روز» و این قبیل الگوها نمی‌کنم. به عبارت دیگر، من به دنبال «ترین‌ها ‌»‌در روز نیستم. بلکه تلاش می‌کنم هر روز کارهای آن روز را بهتر انجام بدهم.به نظر من، هر روز هزار و چهارصد و چهل دلار به حساب ساعت زندگی ما واریز می‌شود. این عدد برابر با بیست و چهار ساعتی است که هر روز در اختیار داریم. این مبلغ سرمایه‌ ای است که روزانه در اختیار ما قرار می‌گیرد. اما متأسفانه قابل پس‌انداز و انتقال نیست. در پایان هر روز چه از آن استفاده کنیم چه نکنیم باید سرمایه را تحویل عمرمان دهیم.انتخاب با خود ما است که از این سرمایه چگونه استفاده کنیم؛ به دنبال بهبود و معناداری باشیم و یا درگیر «ترین‌ها». </description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 21:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد‌به‌نفس از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-uhyjfkxxrdrp</link>
                <description>روز اول که شروع کرد توی ویرگول بنویسه با خودش گفت:«من که نوشتن رو خیلی دوست دارم حتمن هر روز مطلب می نویسم و به اشتراک می ذارم.یکی دو روز اول خیلی خوب پیش رفت. تا این‌که یه روز هرچی با خودش فکر کرد ایده‌ی خاصی به ذهنش نمی‌رسید. یاد توصیه‌ی استادش افتاد که بهش گفت:«همیشه نخواه که همه چی رو کامل و اونجوری که دوست داری بی‌نقص انجام بدی،‌فقط کاری که به خودت قول دادی رو با کیفیتی که همون موقع در توانت هست فقط انجام بده.» با اکراه دست به قلم شد و یه مطلب کوتاه نوشت و پست کرد.احتمالن برای شما هم اتفاق افتاده که تصمیم می‌گیرین کاری رو مداوم انجام بدین. روزای اول همه چیز گُل و بلبله. اما بعد یه مدت‌( چند روز، چند هفته یا ماه) دیگه مثل روزای اول نمی‌تونین انجامش بدین. معمولن اینجور مواقع به هر بهانه‌ای چنگ می‌زنیم تا اون کار رو انجام ندیم. مثلن می گیم خسته‌م، حوصله ندارم، وقت ندارم و... .یکی از چیزایی که این‌جا ما رو به راحتی گیر میندازه اینه که می‌ترسیم اون کار رو کامل انجام ندیم. چون نمی‌خواهیم با این حس ناخوشایند روبرو بشیم پس دست به هر کاری می‌زنیم تا ازش فرار کنیم.شاید به طور موقت حس خوبی داشته باشیم، اما با تکرار این رفتار خیلی چیزا رو از دست می‌دیم؛ همیشه کلی کار نصف و نیمه داریم، مضطرب می‌شیم و خیلی چیزای دیگه که حتمن همین الان به ذهن شما هم می‌رسه. اما به نظر من بدترین چیزی که از دست می‌دیم اعتماد به خودمونه. یعنی یکی از مهم ترین سرمایه‌هایی که داریم. و قصه‌ی اعتماد نفس از دست رفته از همین جا شروع می‌شه.</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 21:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالق کتاب نانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-skx3aa87ele4</link>
                <description>شیما امروز داشت یه مطلبی می‌خوند. توی متن یه جمله بود که خیلی براش معنادار بود و حسابی ذهنش رو به خودش مشغول کرد.If there&#039;s a book that you want to read, but it  hasn&#039;t been written yet, then you must write it.-Toni Nirrisonاگر کتابی هست که می‌خواهی آن را بخوانی اما هنوز نوشته نشده است، پس این خودت هستی که باید آن را بنویسی.-تونی نیرسوناین ایده به ذهنش رسید که کتاب چقدر می‌تونه استعاره‌ی قشنگی برای زندگی باشه. با خودش گفت: «زندگی هر کدوم از ما آدما هم مثل کتابه. فصل‌های مختلفی داره. بعضی فصل‌هاش خوندنی و پرماجراست. بعضی‌هاش هم آرومه. شخصیت‌های کتاب توی هر فصل فرق می‌کنه. به جز صاحب کتاب که همیشه ثابته. یه سری از فصل های کتابمون رو دوست داریم، اما از بعضی‌هاشون فرار می‌کنیم.»بعد کتاب رو بست. زندگی خودش رو مرور کرد. و از خودش پرسید:«چه چیزایی برات مهمه که ‌می‌خوای حتما توی فصل بعدی بنویسی؟»نویسنده‌ی کتاب زندگی</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ی شیما</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7-cd860gdfiax2</link>
                <description>امروز کمی دیرتر از همیشه رفتم پیاده‌روی. آفتاب کم‌کم داشت غروب می‌کرد. این پیاده‌روی توی دل طبیعت فرصت خیلی خوبیه برام تا ذهنم هم نفس بکشه. یه سری تجزیه تحلیل‌ها بکنه و فضای جدیدی باز بشه. این تنفس باعث می‌شه یادگیری عمیق‌تری داشته باشم. منظورم از عمیق لزومن پیچیده نیست. برعکس، یه سری چیزا برام ساده‌تر و قابل‌لمس‌تر می شه. مثل همین امروز.گفتم که آفتاب داشت غروب می‌کرد. موقع راه رفتن متوجه سایه‌ی خودم شدم که جلوتر از خودم داشت می‌رفت. تا این جا برام معنای خاصی نداشت. چند ثانیه بعد دیدم یه سایه هم از کنارم معلومه. برگشتم عقب رو نگاه کردم تا ببینیم کسی پشتمه. اما هیچ‌کس نبود. سایه خودم از یه زاویه‌ی دیگه بود. برام جالب شد. تا یه جایی شیما با دو تا سایه بودم. ولی بعدش دیگه اثری از سایه نبود. خودِ خودم بودم.این اتفاق جالب برای من تداعی‌کننده‌ی یه جمله بود؛ جمله‌ای که برداشت من از رویکرد پذیرش و عمل متعهدانه‌ست: «ما افکار و احساساتمون نیستیم.»یادمه یه بار این جمله رو به یکی از مراجعام گفتم. بلافاصله گفت:«خب پس ما چی هستیم؟»گفتم:« به نظر من ما انتخاب‌هامون هستیم.»بگذریم.با خودم گفتم:«یکی از این سایه‌ها مثل افکاره و اون یکی هم احساسات. اما من هیچ‌کدومشون نیستم، فقط شیمام.»بعدش فکر کردم خب این نگاه چه کمکی به آدم می‌کنه. به تجربه‌‌هام که نگاه کردم دیدم که کمک می‌کنه تغییرات عمیقی توی زندگیمون ایجاد کنیم.مسئله اینجاست که افکار و احساسات ما فقط یک‌سری «رویدادهای ذهنی» هستن نه واقعیت‌های قطعی. اما مشکل اونجایی پیش می‌آد که ما اونا رو واقعیت مطلق می‌بینیم و هویتمون رو بهشون گره می‌زنیم.وقتی با افکار و احساساتمون یکی می‌شیم کارایی می‌کنیم که به خودمون آسیب می‌زنیم. یکی از آسیب‌زاترین کارایی که می‌کنیم اینه که نسبت به خودمون پیش داوری می‌کنیم.مثلن این فکر توی ذهنمون میاد:«من کافی نیستم.»این فقط یه فکره و بیشتر. اما خودمون انتخاب می‌کنیم این فکر رو به عنوان یک حقیقت محض و غیرقابل‌تغییر باور می‌کنیم.این واقعیت محض بعد از یک مدت مثل خوره انرژی ما رو می‌خوره. تا می‌خواییم یه کاری انجام بدیم سر و کله‌ش پیدا می‌شه. می‌دونین چی جالبه ما خیلی وقتا «نرسیدن‌ها»، «ناکامی‌ها» و ... رو گردن همین فکر میندازیم. در صورتی‌که اون فقط یه فکره. توی ذهن ما رفت‌و‌آمد می‌کنه. این خودمونیم که بهش گیر می‌دیم. نگهش می‌داریم و باورش می کنیم.اما تصور کنین از به بعد نگاهمون رو تغییر بدیم.به جای این جمله:«من کافی نیستم.»این جمله رو بگیم:«من دارم فکرِ &quot;من کافی نیستم&quot; رو تجربه می‌کنم.»به نظر من تغییرات بزرگی اتفاق می‌افته. بدون این‌که مجبور باشیم باهاش بجنگیم یا حذفش کنیم.چسبیدن به این جور فکرها مثل چسبیدن به سایه‌ست. سایه‌ی ما خودِ ما نیست. فقط تصویریه که از برخورد نور با بدن ما ایجاد می‌شه.افکار و احساسات هم همین‌طورند؛ در وجود ما اتفاق می‌افتن، اما ما رو تعریف نمی‌کنن. هویت ما کاملن مستقله.همونطوری که سایه موقتیه افکار و احساسات هم گذرا هستن. اون چیزی که اصیل هست خود مائیم.لازم نیست درگیر افکار و احساساتمون بشیم و خودمون رو با اونا تعریف کنیم. بهتره به جای بهشون بچسبیم، حضورشون رو ببینیم. همین کار باعث می‌شه بین ما و اونا فاصله ایجاد بشه. همین فاصله کمک می‌کنه تا خودمون انتخاب کنیم که چطور رفتار کنیم.و در نهایت چیزی که موندگاره ما و مسیریه که انتخاب می‌کنیم؛ نه افکار و نه احساساتمونانتخاب با ماست.</description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 22:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتن شیما در عمل</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%84-bygrst4toige</link>
                <description>روی مبل دراز کشیده بودم. موسیقی پیانوی مورد علاقه‌م داشت پخش می‌شد. کتاب «انسان در جستجوی معنا» رو داشتم می‌خوندم. خیلی وقت بود که تصمیم داشتم بخونمش. اما همش پشت گوش می‌انداختم و از این تصمیم فقط حسرت و سرزنش برام باقی مونده بود. داشتم صفحه‌های اول رو می‌خوندم که بدون هیچ مقدمه‌ای گفتگوی ذهنی تازه‌ای شروع شد.یه کسی داشت از درونم بهم می‌گفت:شیما انقدر دوست دارم که به تک‌تک جزییات مورد علاقه‌ت توجه می‌کنم.یهو یاد سوال روانکاوم افتادم که ازم پرسید: «اصن رابطه‌ی عاطفیت با خودت چطوره؟» اون لحظه شوکه شدم. چند لحظه سکوت کردم. داشتم ارتباطم با خودم رو مرور می‌کردم. تنها جواب صادقانه این بود: خیلی خوب نیست!پرسید :چطور؟گفتم :خب وقتی آدم کسی رو دوست داره دقت می‌کنه تا بفهمه اون به چه چیزایی علاقمنده.  برای بهبود وتقویت رابطه‌‌شون حواسش به تک‌تک اون جزییات هست. اما من اصلن با خودم اینجوری که نیستم هیچ برعکس به خواسته‌هام و چیزایی که دوست دارم بی‌اهمیتم. یعنی می‌دونم چی دوست دارم و برام مهمه، تصمیمم می‌گیرم که انجامش بدم، اما موقع عمل کردن که می‌رسه می‌گم ولش کن، بذار برای بعد. ولی در مورد بقیه این موضوع کاملن برعکسه.بعد این یادآوری با خودم گفتم: «این دفعه توی جلسه حتمن بهش می‌گم اوضاع چقدر بهتر شده. حس می‌کنم یه کم بیشتر همه چی تحت کنترل منه». راستش رو بخوای خیلی ذوق کردم که دیدم رابطه‌م با خودم تغییر کرده.بعدش این فکر توی سرم اومد که آخ جون موضوع آزادنویسی امشبمم جور شد.راستی شیما دقت کردی چقدر این روزا بیشتر داری می‌نویسی و همین کار به ظاهر ساده چقدر حالتو بهتر می‌کنه. اینم توی جلسه یادت باشه که بگی.می‌بینی چه ساده‌ست. لذت بردن از زندگی رو می‌گم. راستش معنای «خوددوستی» داره برام کم‌کم تغییر می‌کنه این روزا. قبلن فقط حس می‌کردم خودمو دوست دارم، اما واقعن بین عمل و حس فاصله خیلی زیاده. اینو توی «رویکرد اکت» یاد گرفتم. اینم فردا تو کلاس نویسندگی بگم که فکر می‌کنم این «آزادنویسی» گفتگوهای ذهنی من رو یه سری و سامونی می ده، چون من در طول روز خیلی با خودم حرف می‌زنم.همین الان تعداد کلمات رو چک کردم دقیقن ۳۳۱ کلمه شده. چقدر ذوق کردم. آخه قرار بوده بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ کلمه بنویسم. قبلن برام حتی فکر کردن به همین تعداد کلمه هم فاجعه بود. همین که داشتم می نوشتم یکی دو بار این فکر اومد توی سرم که حالا اگه این متن رو برای یکی بخونم با خودش می‌گه این همه از این شاخه به اون شاخه پریده. شایدم فکر کنه چرت و پرت نوشتم. اما من با وجود این فکر همچنان به نوشتن ادامه دادم. این رو هم از اکت یاد گرفتم که اجازه ندم افکارم منو کنترل کنن، بلکه من هدایت امور رو به دست بگیرم.یه کار مفید دیگه هم کردم. یادمه تو کلاس نویسندگی خلاق استاد می‌گفتن موقع «آزادنویسی» برنگردین و اصلاح کنین فقط بی‌وقفه بنویسین. منم تا الان فقط ۲-۳ بار سرمو بالا کردمو نگاه کردم و ترجیحن چیزی رو اصلاح نکردم. اجازه دادم جریان سیال ذهنم مسیر خودش رو بره. و از نتیجه راضیم.و تک‌تک جزئیاتی که نوشتم برای من در یک عبارت خلاصه می‌شه: &quot;دوست داشتن شیما در عمل&quot; </description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shimamirmohseni/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-dwqiqhxazhvk</link>
                <description>هر روز ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر می‌رم پیاده‌روی. اون روز هم بعد از اتمام یه روزکاری زدم به دل کوه. بعد یه پیاده‌روی جانانه دفتر آزادنویسیم رو برداشتم و نشستم روی سنگ‌ها. یه کم ترسیده بودم. چون ارتفاع جایی که نشسته بودم زیاد بود. وقتی به پایین نگاه می‌کردم سرم گیج می‌رفت. رفتم یه کم عقب‌تر نشستم تا احساس امنیت بیشتری داشته باشم. باد ملایمی صورتمو نوازش می‌کرد. همین‌طوری که نشسته بودم و به بی‌کران آسمون نگاه می‌کردم، با خودم گفتم چقدر ذهن ما مثل این آسمونِ بی‌انتهاست. به ابرا نگاه کردم. یه سری‌هاشون خیلی خوشگل بودن. اما یه سریشون هم شکل خاصی نداشتن و هم رنگشون تیره بود. دقیقن مثل افکار ما. بعضی‌هاشون قشنگن، اما بعضی‌هاشون هم می‌تونن روزگار ما رو تیره و تار کنن. البته این خودمونیم که  این اجازه رو  می‌دیم. صدای ملکوتی استاد شجریان هم داشت توی فضا پخش می‌شد: « چون تو جانان منی ... جان بی تو خرم کی شود ... خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال... ذره‌ای هم خلوت خورشید عالم کی شود..»دو تا پرنده توی آسمون توجهم رو به خودشون جلب کردن. آزادنه به یه سمت پرواز می‌کردن. ممکنه به نظر ما آدمیزدا بی‌هدف دارن این کارو می‌کنن. اما کی می‌دونه شایدم یه مقصدی دارن و ما ازش بی‌خبریم. نه می‌دونیم کجا بودن نه می‌دونیم کجا می‌خوان برن. دقیقن مثل آدمایی که توی مسیر زندگیمون باهاشون روبرو می‌شیم. نمی‌دونیم از کجا اومدن. مقصدشون کجاست. اصلن تا اون لحظه توی سفر زندگیشون چه مسیرایی رو طی کردن.بعد خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم.یاد گفتگوم با آخرین مراجع امروزم افتادم که این‌جا اسمش رو  پروانه می‌ذارم.پروانه: امروز داشتم توی تلگرام می‌چرخیدم که دوباره رفتم عکس پروفایل یه آشنا رو برای بار نمی‌دونم چندم چک کردم. چشمم به تاریخ تولدش افتاد. دوباره سناریوهای تکراری توی ذهنم پخش شد.« هم‌سنیم.» «ببین اون کجاست و من کجا!»«شغل و جایگاه اجتماعی خوبی داره.»«زندگی عاشقانه‌ای با همسرش داره.»«اما من چی؟!»می‌دونی شیما بازم اون حس ناکامی لعنتی سراغم اومد.اینا رو گفت و سکوت کرد. چند لحظه توی سکوت گذشت. توی جلسات کوچینگ خودِ همین سکوت‌ها یک گفتگوی مؤثره.پروانه: راستش همین الان رزومه‌ی کاریش یادم اومد. وقتی اون شغل فعلیش رو شروع کرد، دقیقن من همون زمان درگیر تلخ‌ترین اتفاق زندگیم شدم. یکی از عزیزترین انسان‌های زندگیم رو از دست دادم. کسی که عاشقانه همو دوست داشتیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم.همین طوری که داشت برام تعریف می‌کرد،  اشکاش بی‌وقفه روی گونه‌هاش گوله گوله سرازیر می‌شد.پروانه: توی یه چشم بهم زدن همه‌ی زندگیم زیر و رو شد. خیلی چیزا علیرغم خواسته‌های من تغییر کرد. بازم سکوت.. چند لحظه سکوت کردم تا کمی آروم‌تر بشه. از عمق وجودم می‌فهمیدم که چه دردی داره می‌کشه.پروانه: تمام روزایی که اون داشت توی شغلش جاافتاده‌تر و موفق‌تر می‌شد من درگیر افسردگی بودم. سرش رو بالا آورد و نگام کرد. با لبخند توی چشاش نگاه کردم.شیما: خیلی متأسفم برای دردی که داری تحمل می‌کنی و قطعن انتخاب تو نبوده.پروانه: مرسی...شیما: اما با توجه به چیزایی که خودت الان گفتی واقعن انصافه خودت رو با این آشناتون مقایسه کنی؟پروانه: نمی‌دونم!... شاید نه منصفانه نباشه!شیما: کی می‌دونه مسیر کدومتون بهتره؟ البته اگه بهتری وجود داشته باشه. کی خوشبخت‌تره؟ کی موفق‌تره؟این سوألا به نظر من از بیخ و بن ناکارآمدن. چون نه تنها ما رو به جوابی نمی‌رسونن، بلکه باعث می‌شن بیشتر سردرگم بشیم.این مقایسه که دائم انجامش می‌دی و تا الان چندبار توی جلسات مختلف مطرحش کردی چه کمکی بهت می‌کنه؟پروانه: هیچی... فقط حالمو بدتر می‌کنه. هربار که بهش فکر می‌کنم خودمو یه آدم بدبخت می‌دونم که عرضه‌ی هیچ کاری رو نداره. حالم از خودم بهم می‌خوره.یه آه پر از حسرت کشید.شیما: پس اگه کمکی بهت نمی‌کنه چرا دائمن خودتو با اون مقایسه می‌کنی؟پروانه: ببین منم دلم می‌خواد آدم موفقی باشم. همسر خوبی داشته باشم. احساس رضایت کنم توی زندگی. مگه من چیم از اون کمتره آخه؟!شیما: کمتر و بیشتری وجود نداره. مسیر آدما توی زندگی متفاوته. بهتر و بدتر هم نداره. حتی یه مسیر واحد هم وجود نداره که بتوین براساس اون خودمون رو با بقیه مقایسه کنیم.مسیر هر کسی برای خودش ارزشمنده. پس مقایسه یه جور وقت تلف کردنه. باعث می‌شه کارایی که بهمون کمک می‌کنه تا زندگی مطلوبی بسازیم رو انجام ندیم.  به نظر من خیلی وقت‌‌ها به مقایسه کردن، کمالگرایی، اهمالکاری و این جور چیزامتوسل می‌شیم تا مسئولانه کارایی که لازمه رو انجام ندیم.منظورم اینه که خودمون رو توی لوپ معیوب می‌اندازیم: مقایسه می‌کنیم، ازمسئولیت‌‌هایی که داریم فرار می کنیم و ته ماجرا معمولن ناکام می‌مونیم. دوباره می‌ریم سر خط. روز از نو، روزی از نو. اسیر این گردباد می‌شیم. و این دور باطل می‌تونه تا ابد ادامه داشته باشه.پروانه: پس چیکار می‌تونیم بکنیم؟شیما: حتمن در موردش صحبت می‌کنیم. ازت می‌خوام تا جلسه‌ی آینده به این سوال فکر کنی:« این  مقایسه کردن باعث می‌شه چه کارایی رو انجام ندم که دلم می‌خواد انجام بدم؟»اگر جوابی به ذهنت رسید یادداشتش کن تا دفعه‌ی بعد مفصل‌تر در موردش صحبت کنیم.داشتم می‌نوشتم و توی همین فکرا بودم که دو نفر اومدن از کنارم رد شدن. صدای حرف زندنشون رشته‌ی افکارمو پاره کرد.سرمو بالا کردم و دوباره به آسمون نگاه کردم. اون ابرایی که اول دیده بودم دیگه اونجا نبودن. بازم یاد شباهت افکار و ابرا افتادم. اونا هم توی آسمون ذهن ما دائم حرکت می‌کنن. این خود مائیم که قلاب اونا می‌شیم و نگهشون می‌داریم.اما همیشه انتخاب با خودمونه. به کدوم ابر بیشتر نگاه کنیم یا کمتر. اصلن لازمه بهشون نگاه کنیم و مکث کنیم؟ یا کارای مهم‌تری هست که باید انجامشون بدیم. </description>
                <category>شیما میرمحسنی</category>
                <author>شیما میرمحسنی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 17:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>