<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shima Pazhakh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shimapazhakh</link>
        <description>فکر می کردم که می دونم ولی الان می دونم که هیج چیزی نمی دونم و این تازه شروعشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 00:55:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/92141/avatar/LXfzww.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shima Pazhakh</title>
            <link>https://virgool.io/@shimapazhakh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مطلبت رو خوندنی تر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimapazhakh/%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%86-xh39n3mjcqvc</link>
                <description>همه مطالب خوب و خوندین ولی یه سریاشون خوندنی تر! سالیان ساله که به عناوین مختلف، دوستان متخصص در حوزه محتوا، یک سری پارامترها رو برای یه محتوای با کیفیت معرفی و بررسی کردن.اما حالا و در آخر سال 2021، یه محتوای خوب باید این خصوصیات رو داشته باشه. سختش نمی کنم و یه راست میرم سر اصل مطلب، با من بخونید و همراه باشید.محتوای کار راه بندازمحتوایی خوب و کاربردیه که از اول دغدغه‌ها رو مطرح کنه و جوابشون رو در اختیار مخاطب بزاره؛ مطلب رو نپیچونینش.عزیزان! نوشتن حمد و ثنای خداوند عزوجل و توانا، شاید ثواب داشته باشه ولی مشکل کاربر رو حل نمی‌کنه.تصور کنید در به در دنبال یه مطلب خوب درباره ضد یخ می‌گردین و بیشتر مطالب فقط با تکرار شروع و با تکرار تموم می‌شن. یعنی اینجور مواقع آدم حاضره بره یه شیمیدان پیدا کنه تا قضیه ضد یخ رو از اول براش بشکافه ولی این مطالب رو نخونه!کلمات کلیدی یا کلید روی کلمات؟دلبندم! بدان و آگاه باش که درسته که موظفی از کلمات کلید اصلی، اولیه، ثانویه و اخرویه استفاده کنی ولی اولا که قرار نیست محتوا رو فدا کنی و دوما، یک کم که با کلمات بازی کنی، دستت میاد و آخرشم خودت از نتیجه کیف می‌کنی!ادیت، رمز موفقیت!تنها جایی که می‌شه به گذشته برگشت و اشتباهات رو درست کرد؛ ادیت مطالب وبلاگ و سایته!هر از چندگاهی برید و مطالبی که قبلا نوشتید رو اگر دسترسی دارید؛ بازبینی کنید و اگرم که ندارید؛ بخونید و عبرت بگیرید. به خدا اصلا باورتون نمی‌شه که اونارو شما نوشتین! دیگه خودتون می‌دونید که این بازبینی چه تاثیرات مثبتی میزاره و جدای از اون، واقعا باعث اصلاح سبک نوشتاریتون می‌شه.جلوی یادگیری گارد نداشته باشینکلا قانون طبیعت اینه که بعد از یه مدتی که یه کار رو انجام میدی؛ حس گندگی و ارشدیت تمام وجودت رو فرا می‌گیره و غافل از این می‌شی که شیرین یه چند سالی عقبی. با کمال احترام، الانم نمی‌فهمیش، چند وقت بعدش می‌گیری چی بودی : )یادتون نره، همیشه باید یاد گرفت، مطالعه کرد، منعطف بود، نکات رو شنید و به کار گرفت؛ این قضیه هیچ نقطه اشباعی نداره و هر کی که فکر کرد که دیگه چیزی برای یاد گرفتن براش وجود نداره؛ محکوم به شکسته!افعال رو تو یه پاراگراف تکرار نکنتکرار افعال تو یه پاراگرف سمه چه برسه تو یه خط. قبول دارم خیلی جاها به چشمت نمی‌خوره یا اصلا راهی نداری ولی واقعا این تویی و این هنر و تخصص نویسندگیت که باید یه فکری به حال این معضل بکنی.می‌تونی مقاله رو یه بار بنویسی و یه بار دیگه برگردی و از اول بخونیش. هم ذهنت بازتر شده و هم عبار‌ ها رو بهتر بازنویسی می‌کنی.غلط املایی، اشتباهی ساده اما متداولغلط املایی خیلی مخیه و با این که منم به عنوان یه نویسنده می‌دونم که خیلی وقتا واقعا از دست آدم در میره ولی وقتی خواننده باهاش مواجه می‌شه، حسی از آماتور بودن نویسنده بهش دست میده به این خاطر اگر جای گنج هم اون وسط نوشته باشی، بهش توجه نمی‌کنه.دور افعال و عبارات ممنوعه رو خط بکشسرتو درد نیارم؛ می‌باشد، می نماید، گشتن، گردیدن غلطن.مورد بررسی قرار می‌گیرد، غلطه و بررسی می‌شود درسته.به همین خاطر (در کمال تاسف)، غلطه و به همین دلیل درسته.از این افعال و عبارتای اینجوری استفاده نکنید.در ضمن، جالب است بدانید و همانطور که بالاتر گفتیم هم نسبتا عبارتای سمی هستن. تا جای ممکن ازشون استفاده نکنید.پاراگراف از 3 خط بیشتر نشهطومار ننویسین. تو هر سه خط یه اینتر بزنید و بیاین پایین. هم خدا راضیه هم خواننده.مقدمه و موخره رو دست کم نگیرمشت اول و مشت آخر، سرنوشت هر مسابقه رو مشخص می‌کنن. مقدمه یه دلیل برای ادامه مطلب به خواننده می‌ده و موخره، اون حس مثبتی که در خواننده شکل گرفته رو تثبیت می‌کنه. در نتیجه وادارش می‌کنه که یه واکنشی نسبت به اون نشون بده.حجت رو تو این مطلب تموم کردم. با رعایت این نکات، 80 قدم اول رو برای نوشتن یک مطلب خوب برمی‌دارین. دیگه اون 20 قدم باقی مونده هم بسته به استراتژی‌های سازمان و نوع مطلب مشخص می‌شه.در آخر یادت نره که کوتاه بنویس، حال خوبت رو منتقل کن، هی بنویس و پاک کن؛ اشکالی نداره که!راستی! ساده و خودمونی اما در راستای لحن سازمان هم بنویسی، دیگه خیلی فرشته‌ای، یه فرشته قلم به دست : )نظرتو اینجا یا تو لینکدین من بهم بگو و تو تکمیل این لیست به من کمک کن.</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 09:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعفا می‌دهم!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimapazhakh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85!-y0ley6m3gmnr</link>
                <description>اصلا تیتر جذابی نیست، می‌دونم ولی هیچ چیز دیگری نمی‌تونه به خوبی حق مطلب رو به این خوبی ادا کنه.  سریع می‌رم سر اصل مطلب! درست که استعفا برای یک بار و با دلایل درست و درمون، نه تنها اشکالی نداره بلکه واجب هم هست ولی گاهی زندگی موقعیت‌هایی رو پیش پای شما می‌ذاره که حتی مجبور می‌شید برای بار دوم اون هم با فاصله کم استعفا بدید و اگر شانس بیارید، دیگه به فکر سومین استعفا در فاصله‌ای کوتاه نمی‌افتید!اگر تا به این جای داستان رو خوندید و نصور کردید که من قرار گریه و زاری برای شما حضار گرامی دارم، باید بگم که سخت در اشتباه هستید.من می‌خوام داستان سَری رو بگم که نترس شد، حالا چرا؟ چون بالاخره فهمید که هوش مدیریتی و هوش سیاسی، گاهی سخت‌ترین تصمیمات رو تنها در جهت آسایش شما می گیره.حالا قضیه چیه؟ کوتاه می‌گم چون قرار بر داستان نویسی و این داستانارو نداریم و فقط می‌خوام خواهر ترزا وار تجربه خودم رو با یه نتیجه اخلاقی براتون بگم و این داستان رو به خوبی به پایان ببرم.شرکت اولی که رفتم استخدام شدم، از دور خوب بود ولی از داخل زهله من رو واقعا برد! سرتون رو درد نیارم، هر چی تلاش کردم که بشه، نشد که نشد. برای همین هم با یه خداحافظی خودم رو خوشحال و دیگران رو ناراحت کردم.یک عدد استعفا دهنده خوشحالدر روزگاری که با دورکاری ارتزاق می‌کردم، یه روز تلفنم زنگ خورد. خانمی که پشت خط بود گفت: سلام، خانم پاژخ؟ گفتم شوربختانه خودم هستم شما؟ گفت از مجموعه معظم له (بووووق) تماس می‌گیرم خدمتتون، اگر جایی مشغول نشدید، مدیریت ما علاقه مندن با شما برای همکاری جلسه بذارن. من هم که خوشحال که بالاخره اون جا که در شان همایونی و والای من است، خودشمن رو پیدا کرده و زنگ زده، پا شدم رفتم و با سفیر کبیر کمپانی هند شرقی، وارد مذاکرات 5+1=7 شدیم! القصه، من رفتم و مشغول به کار شدم اما (1 امتیاز مثبت برای شما ?) این جا هم نموندم :) نه دعوایی، نه خشونتی نه چیزی، فقط من متعلق به اونجا نبودم و بر خلاف دفعات قبل که خودم رو قانع می‌کردم، این بار بدون معطلی زدم بیرون. بگم این رو که خوب می‌دونم آقای مدیر از دست من و استعفاهایی که حالا بیم عادت به خودشون گرفته بودن، ناراحت شده و بهش یه جورایی اصلا بر خورده بود ولی؛ حال خوب، سیری چند آقای مدیر پر ادعا؟؟ اگر تا به اینجا با من اومدی و می‌خوای بدونی که الان کجام و چی کار می‌کنم، ضمن تشکر ازت، باید بگم که بیا بیخیال استعفا شیم و عوضش نکته اخلاقی استخراج کنیم. یه روزی از این که تو مسیر پیشرفت قرار بگیرم می‌ترسیدم اما الان از این می‌ترسم که تو این راه نباشم. بیا و توام مثل من خودت رو مجبور نکن بیا و برای همیشه قبول کن که راه درست برای ما، مسیر رشد، تکامل و تعالی از هر لحاظ هست و ما باید در اون مسیر قرار بگیریم. حالا توام از تجربت برام بگو. اگر جای من بودی چی کار می‌کردی؟</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 11:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimapazhakh/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-dk6ksda3gpih</link>
                <description>سریالی بی پایان از اعتماداین را به خوبی می دانم که اگر تیتر بزنم اعتماد، یک دایره گسترده با بی نهایت شعاع را درگیر این مفهوم می کنم اما به من اعتماد کنید! این کلمه 6 حرفی که پر تکرارترین و در عین حال گمشده ترین تکه پازل روابط امروزی ما آدم هاست، هر چه دنبالش بگردید، کمتر پیدایش خواهید کرد. آن قدر کم که اگر جایی آن را بیابید، بیشتر از بودنش تعجب خواهید کرد تا نبودنش!زمانی که شکسپیر در هملت نوشت که بودن یا نبودن، مسئله این است، کسی فکرش را هم نمی کرد که روزی برسد که آدم ها آن قدر در این جمله دقیق شوند که یادشان برود بودنی که آن بزرگ از زبان هملت به آن اشاره کرده بود، زمین تا آسمان با آن چیزی که شب و روز بشر آن را می جوید، فرق می کند.شکل کلیشه ای از شکستن خاطر اعتماد این است که چیزی را به شما بسپارند و یا شی ای را به شما بدهند و بعد، شما یک راست بروید سر اصل مطلب و انگار که کسی یا چیزی دائم در گوش شما زمزمه می کند که فلانی ای لعنتی! بزن دقیقا همان را خراب کن، گم کن، بالا بکش، برو به دیگران بگو و هزار شکل و حالت دیگر، بزنید و در جا، همان را خراب کنید.حالت های نوین و وزین دیگری هم دارد که در هنگام وقوع، خودِ جناب شیطان رانده شده می ایستد در گوشه ای تاریک و به افتخار شخص عامل، کفی مرتب و از ته دل می زند و در دل می گوید لعنتی! پسر، این چرا به فکر خودم نرسید؟اگر تا به این جای این متن وزین را خوانده اید، باید ضمن تشکر از شما بگویم که وقت این برنامه به اتمام رسیده و ادامه سریالی آن را باید در روزهای آینده مطالعه بفرمایید. پس،این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 18:28:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنی که دائم به بن بست می خورَد!</title>
                <link>https://virgool.io/@shimapazhakh/%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%8E%D8%AF-nnaafzrip99v</link>
                <description>مهم نیست که به چه چیز معتقد هستید، می خواهم‌ قسم‌ جلاله ای یاد کنم که شاهدی باشد بین من و شما که از طلوع خورشید روزی که گذشت تا همین سو سویِ بی تفاوت مهاتای که هنوز هم در آسمان است و با گردیِ تراش خورده اش، به من کم‌ هواس دهن کجی می‌کند، از صبح قرار این را دارم که بیایم و بعد از مدت ها، شرکتی نوشتن و در راستای سئوی دست و پا بندِ مجموعه ای کار کردن، این بار از قلم و دهان خودم همینطور بی هدف بنویسم‌ و بالاخره نقاب از چهره بردارم و بگویم آی ایهاالناس، من بیشترین ایتعدادم در بداهه نوشتن است!ولی همانطور که الان نمی‌دانم‌چرا انقدر با ادب و نزاکت و اتوکشیده می‌نویسم، نمی‌دانم که چرا ایده‌هایی دارم‌ بسی بحث برانگیز، اما در وقت تراوش و ثبت، به بن بست می‌خورند.محض ریا!چقدر بالا و پایینش به هم مرتبط بودند:/گفتمی اول که شاید انرژی بس زیاد از من می‌ستانند این ایده‌های ایلان ماسک افکن هستند ولی هر چه کمیت‌مان قدم به جلوتر نهاد، دیدیم خیر! کلا برای ما به قول اهل شباب(تقصیره من نیست، عربی با خون ما عجین شده)، این مرحله بر مخیله ما، قفل مانده است!به عبارتی هِلِک و هِلِک، نصفه شبی با ذهنی نیمه خواب و بی شک دائم البن بست(حالا شاید دری به تخته خورد، از مرحله دائمی دراومدیم :) )، آمدم بنویسم و بپرسم که آیا ای اهل قلم، شما هم‌ مثل من ساکن شهر بتنی در ذهن خود شده اید یا که نه، از این دیوارِ تا ثریا کج نهاد، همچون یک نینجا پریده اید و به سرزمین امنِ اجرا رسیده اید؟ بگویید بلکه گره ای سخت از ذهن یک جوان، باز کردید</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 01:14:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز به یاد ماندنی در پاریس - قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/eligasht/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-tceypj87i6je</link>
                <description>در قسمت اول روایت سفر یک روزه من به پاریس تا به اون جایی پیش رفتیم که من فرصت بازدید از موزه لوور رو نداشتم و تصمیم گرفتم که زمانم رو برای بازدید از دیگر جاذبه های معروف پاریس بزارم. و اما می رسیم به قسمت دوم و البته آخر سفر خیلی خیلی کوتاه من به پاریس!بعد از این که تو خیابون شانزه لیزه قدم زدیم، تصمیم گرفتیم که برای نگه داشتن وقت و زمانمون بریم و باقی مسیر رو با ماشین بریم. البته جالبه بدونید که شب قبلش جلیقه زردا تظاهرات کرده بودن و همه دکه های روزنامه فروشی رو که البته با دکه های ما فرق داره، تقریبا آتیش زده بودن! ولی روز بعد پاریس همون پاریس زیبای همیشگی بود و انگار نه انگار که شب قبل اونجا بلوا بوده.انتهای خیابان شانزه لیزه و نمایی از طاق نصرت پاریسبگذریم، من خیلی اتفاقی نماد شرکت ایران ایر رو سر در یکی از مغازه های شانزه لیزه دیدم و از اونجایی که هر ایرانی خارج از کشور دنبال یه نشونه از وطنش می گرده، منم بال بال زدم که ای وایُ وایلا که من باید برم و شعبه پاریس ایران ایر رو از نزدیک ببینم.البته این مغازه هم مثل مغازه های دیگه از الطاف جلیقه زردا در امان نمونده بود ولی با این حال، هنوز هم برای من خیلی جالب انگیز بود!بگذریم، بعد از اون دیگه افتادیم تو مسیر برج ایفل و دیدن معروف ترین نماد شهر پاریس.واقعا برای من زیبا و با شکوه بود و دیدن شهر به این قشنگی از بالای اون ارتفاع اونم تو یه روز بارونی واقعا برای من زیبا و جالب بود.بعد از دیدن ایفل و گشتن تو اون دور و اطراف، دیگه رفتیم سمت جایی برای استراحت کردن و برای همین هم یه یکی از رستوران های اون دور و اطراف برای خوردن پیتزا سر زدیم. اعتراف می کنم که خیلی بهتر بود که رزرو هتل در پاریس رو انجام می دادیم تا بتونیم با صرف زمان حداقل یک روزه ای، تقریبا پاریس رو بهتر ببینیم ولی خب، ما همونطور که برای تصمیم گرفتن برای سفر به پاریس تنها 1 ساعت وقت لازم داشتیم، طبیعتا هم همونقدر هم باید برای گشت و گزار وقت میذاشتیم.بعد از یه استراحت کوتاه، دیگه بنا رو گذاشتیم به ماشین گردی تو خیابونای پاریس و رفتن به بنای طاق نصرت و بعضی از جاذبه ها و خیابون های نزدیک و البته معروفی مثل لا دفانس که به اون خیابون، پاریس جدید هم می گن.نمایی از خیابان لا دِ فانس که اون رو به عنوان پاریس جدید می شناسنراستش رو بگم، پاریس رو خیلی جمع و جور و عجله عجله ای دیدم ولی واقعا دلم می خواست که با خریدن تور پاریس این شهر رو مثل یه گردشگر واقعی و سر صبر و حوصله ببینم ولی خب، اینم توفیق اجباری بود که نصیب ما شد و دیگه مجوبر شدیم برگردیم به سمت بلژیک.تو این سفر خیلی به من خوش گذشت و با این که کم بود اما واقعا برای من فراموش نشدنی بود اما با این حال بازم میگم جلو شما، به خودم قول دادم که اگر شده برای یک بار دیگه با خرید بلیط هواپیما پاریس به این شهر افسانه ای و زیبا برم و خاطره سفر به پاریس رو در قلب و جونم حک کنم.</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 10:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز به یاد ماندنی در پاریس - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/eligasht/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-otztntfs4cg4</link>
                <description>همیشه فکر می کردم که بالاخره جایی رو می تونم پیدا کنم که بتونم تجربه سفرم رو با دیگران به اشتراک بزارم یا نه! که خیلی اتفاقی با ویرگول آشنا شدم. حالا هم می خوام اولین سری از سفرنامه خودم را با شما در میان بگذارم؛ این شما و این، یک روز در پاریس!نمایی از برج ایفل در شباول از همه باید بگم که مقصد اول من، پاریس و کشور فرانسه نبود بلکه من اول با گرفتن خدمات مسافرتی از الی گشت، به کشور بلژیک سفر کردم و بعد از اون تصمیم گرفتم که برم و شهر پاریس رو هم ببینم و برای یک شب در هتل های پاریس اقامت داشته باشم. سفر من زمینی بود و بعد از حدود 4 الی 5 ساعت رانندگی به پاریس شهر رویاهای اروپایی رسیدم.وقتی وارد پاریس شدم اولین حسی که از دیدن این شهر بهم دست داد این بود که انگار وارد یک موزه ی خیلی بزرگ و گسترده شدم. مجسمه های طلایی و مرمری که تو شهر و در جاهای مختلف قرار گرفتن، زیباترین چیزهایی بودن که تا اون موقع به چشم دیده بودم.معماری شهری پاریس خیلی زیباست. تقریبا می شد گفت که هر ساختمانی که می دیدم فکر می کردم که شاید این جا هم یک موزه دیگه باشه ولی در کمال تعجب یکی از همین بناهای خیلی زیبا، ساختمان مرکزی شرکت هواپیمایی ایرفرانس بود که حداقل از نظر معماری، واقعا شاهکار بود.شانزه لیزه زیبابعد از کمی خیابون گردی تو پاریس، به سمت کلیسای نوتردام رفتیم و این درست 1 ماه قبل از این بود که دچار آتیش سوزی بشه. گاهی اوقات فکر می کنم که چقدر خوبه که تونستم قبل از این که دچار آتش سوزی بشه، ببینمش! محیط اطراف این کلیسا پر از توریست ها و گردشگرای مختلف بود که دوست داشتن پرنده هایی که میان و رو دوششون می شینن رو نوازش کنن. وقتی وارد کلیسا شدم حس کردم که درست وارد قرون وسطی شدم! البته این تعبیر من هستش. شمارو نمی دونم اما تنها چیزی که با دیدن محراب این کلیسای بزرگ و مجسمه های جالبش که نمادی از فرشته ها و شیاطین هستند، به نظرم اومد این بود که اگر دیوارهای این کلیسا قدرت حرف زدن پیدا می کردن، چه حقایقی که روشن و آشکار نمی شد. بعد از کلیسای نوتردام، رفتیم به سمت پلی که بر روی رود سند هستش. روی این پل، دکه های خیابونی زیادی هستند که یکی از خوشمزه ترین بستنی ها و دونات هایی که ممکنه تو زندگیتون خورده باشید رو می فروشن.کلیسای نوتردام قبل از آتش سوزیبعد از مقداری استراحت به سمت موزه لوور راه افتادیم. البته من نتونستم که این موزه رو از داخل ببینم. اولا که برای بازدید از موزه لوور حتی گاهی باید از یک سال قبل بلیط های موزه رو خرید از بس که شلوغه و دوما هم این که، برای دیدن این موزه حتی یک روز هم کافی نیست و باید برای دیدن بخش های مختلف حتی یک روز کامل وقت گذاشت. بنابراین به خودم قول دادم که در سفر بعدیم با تور پاریس، حتما از قبل تمام مقدمات بازدید از این موزه مخصوصا در بخش ایران رو فراهم کنم.بازدید من از پاریس و داستان هایی که از سر گذروندم هنوز هم ادامه داره! با من باشید تا در قسمت دوم یک روز در پاریس، ادامه ی سفرم را براتون بازگو کنم.</description>
                <category>Shima Pazhakh</category>
                <author>Shima Pazhakh</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 12:25:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>