<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های A girl with a big smile</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shiny</link>
        <description>سالهاست در کنار قهقهه‌های بلندش به داستان‌هایش معروف است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 10:26:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/191677/avatar/JwaSiQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>A girl with a big smile</title>
            <link>https://virgool.io/@shiny</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهل سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@shiny/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-p6bamjrbzroy</link>
                <description>در بالکن رو باز میکنم. حدودا چهل ساله ام. شال بافتنی سبکی به رنگ صورتی چرک روی دوشم انداخته ام. تکیه میدم به دیوار کنار بالکن. سکوت شب، صدای جیرجیرک ها، نور خونه ها، اتوبان ها، پهنه کبود در امتداد اون. نفس عمیقی می کشم. جعبه فلزی باریکی رو توی دستم فشار میدم. رد خطوط برجسته اون رو با دستم لمس میکنم May all your dreams come trueلبخند نازکی روی لبم میشینه. جعبه رو باز میکنم. به ترتیب سیگارهای باریک نگاه میکنم. سیگاری از وسط برمیدارم. میگذارم بین لب هام .فندک ماتیکی کوچیکم رو از توی جیب پشتی شلوار جینم درمیارم. صداش توی گوشم میشینه- مامی این چرا رنگ نمیده؟- این مجیکاله مامیسیگار رو آتیش میزنم. بعد اینهمه سال هنوز بلد نیستم باید چجوری بکشم. فقط چس دود می کنم. میشینم روی صندلی وسط بالکن. پاهام رو دراز میکنم و میگذارم روی نرده های روبرو. ذهنم فلش بک میزنه.- ارتفاع رو دوست داری؟- دیدن شهر رو از ارتفاع دوست دارم.- دلت نمیخواد خودت رو پرت کنی پایین؟- چرا باید همچین حماقتی کنم؟ دیدن این صحنه، آرامش، این سکوت برای من خود امید به زندگیه.- باد تندی وزید. خاطره شیان برام زنده شد. » فیووریت اسپات!». بی توجه به خاکی شدن لباس هامون نشسته بودیم اون بالا. محرم بود؟ چراغ های راه پله ساختمون های شهرک امید …. اونهمه چراغ، صدای باد توی سکوت شب. هر از گاهی صدای پارس یکی دو تا سگ. باد تند شد. طوفان شد. خاک بلند شد. ولی برای ما اصلا مهم نبود. من زل زده بودم به دنیای سیاه روبروم. اون زل زده بود به من- خوشحالی؟-  اوهوم- تا اینجا اومدیم میزاری ببوسمت ؟-  تو که بدت می اومد توی فضای بیرون کسی رو ببوسی- .....طعم لب هاش یادم نبود. بعضی بوسه ها فارغ از صاحب لب هاشون بیادموندنی میشن. اما اون نبود. در عوض اونی که توی ماشین وسط دعوا بهم داده بود یادم بود. داشتیم از سیاه بیشه برمیگشیتم. عصبانی بودم و قهر. زیر گوشم پچ پچ میکرد و داشت از دلم درمیاورد. صادق باشم موفق هم بود. بعنوان تیر آخر بوسیده بودتم. تند، ظریف و ماندگار! لبهاش خشک بود. ته مزه بستنی که خورده بود هنوز روش مونده بود. بوسه خشک و شیرینی بود. کسی توی ذهنم گفت اره کلا هرزه بامزه ای بود. خندم گرفت دود رفت توی گلوم سرفه ام گرفت. در بالکن باز شد، برگشتم به عقب. لبخند زد. لبخند زدم و دوباره به جلو نگاه کردم. نشست کنارم. دستش رو انداخت دور گردنم- بالاخره خوابید . امشب مجازه؟خندیدم. جیب پایین شلوارکش رو باز کرد یه بسته مارلبرو درآورد. چشم غره رفتم-  اوه اوه لو رفتم. بسته رو باز کرد نشونم داد- ببین فقط یدونه کشیده بودم. تو دماغت تیزه بکشم میفهمینگفتم خیلی وقت بود میدونستم عصر ها میکشه. به روش نمی آوردم. استرس داشت و عادت نداشت با من حرف بزنه . نشستیم کنار هم. سنگینی دستش روی شونه چپم. خنکی هوا. آرامش زندگیم. بوی تند دود سیگارش . یادم افتاد روزی توییت کرده بودم: [تمام آنچه از زندگی میخوام. یک بالکن در ارتفاع رو به سکوت شهر، دو تا صندلی، من، اون، یه دنیا سکوت]لبخند زدم. توی ذهنم مرور کردم تمام بالکن های توی شب رو ، تمام ارتفاعاتی که ایستاده بودم و به دنیای کوچیک، آدمهای کوچیک و چراغ های رنگی رنگیش زل زده بودم.بام تهرانبالکن ویلای رامسر، ترکیب صدای غورباغه ها و جیرجیرک ها. بحث های اعصاب خردکن. آلبالو نعنابالکن آپارتمان شماره 6، خیابون یاسر، بادی که موهامو تکون میداد، صدای برگهای درختها وقتی بهم میخوردن. دنیا دنیا آرامش. صدای احسان خواجه امیری. چی میخوند؟ آها آهنگ سی سالگی.بام کاشونک. کافی شاپ امیرشکلات. صدای بلند قهقهه هام.بالکن ویلای شاهان دشت. صدای دارکوب. کرسی.  –&quot; من حاضرم برای تو بمیرم&quot;.بالکن آپارتمان 114 ام. طعم گس تکیلا. صدای موزیک غربی که ازش متنفر بودم. اسمش چی بود؟ لیلی؟.با دستش موهای کنار گوشم رو کنار زد .- امشب گفت مامی یه لیپ استیک مجیکال داره. میشه منم بزنم؟ برای تولد هری میخوام بزنم. گفتم از مامی خواهش میکنم قرض بده. اما هری باید بدون مجیک تورو دوست داشته باشه. مثل من که مامی رو همیشه خیلی دوست دارم. خدا این تولد روبه خیر بگذرونه.خندید. ته سیگارش رو توی لیوان فلزی زیر صندلی خاموش کرد. با دستش شونه چپم رو فشار داد. پیگیر نشد. نپرسید چته. مثل همیشه به قشنگ ترین شکل ممکن بهم حالی کرده بود فهمیده چیزیمه. اما نپرسیده بود . برای همین دوستش داشتم؟ برای آرامشی که بهم میداد. برای اینکه بیشتر از هرکسی من رو فهمیده بود. برای اینکه پیگیر نبود. همیشه یک گوشه از تمام پستی بلندی های زندگیم ایستاده بود. تا وقتی که برای کمک دست دراز کنم. بلند شد، لیوان فلزی رو برداشت، کمرش رو صاف کرد. نفس عمیق کشید.  دستم رو دراز کردم به سمتش. دستم رو گرفت. گفتم:- تو بینظیری. مطمینم این پروژه رو هم میبری. مثل همیشه. فقط بدون تو بهترین چیزی هستی که میتونست توی زندگی من و آنا اتفاق بیفته . مراقب سلامتیت باشجا خورد. چشمهاش خیره شد به دمپاییش، بعد به دور دست ها . دستم رو بوسید- احمد یک آپارتمان دیده با ویوو عالی. گفت زنت عاشقش میشه. سه خوابه است. یه ذره سخته جور کردنش. اما میشه. میخوام ببرمت اونجا. میرم مسواک بزنم.لبخند زدم.  خوشبخت بودم؟ عطر تن آنا توی دماغم پیچید. بیش از چیزی که دلم میخواست خوشبخت بودم. گوشیم لرزید:نمیخوام آرامشت رو ازت بگیرماااا … ولی بدون تو خوابم نمیبره. زودی بیاجای دستش روی شونه ام انگار داغ شد. توی ذهنم به لیست بالکن هام، بالکن آپارتمان خیابان چهل و یکم رو هم اضافه کردم. نوشتم::* اومدم</description>
                <category>A girl with a big smile</category>
                <author>A girl with a big smile</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 18:42:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابدیت دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@shiny/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-tqrftgr1itpn</link>
                <description>استارت زدم و راه افتادم، دست چپم را روی فرمان فشار دادم. شست دستم تیر کشید، یادم افتاد با چاقو بریده بودمش. زخم قلبم اما تازه‌تر بود. نامه های عاشقانه معشوقه قدیمی‌اش را پیدا کرده بودم. حساس و عصبی شده بودم. پیازها را با حرص روی تخته کوبیدم. وقتی وسط تاکیدهایش بر بی اهمیتی گذشته گفت یعنی تو هیچی از رابطه های قدیمیت نداری؟، شست دستم را بریده بودم. خروجی یادگار شمال را خارج شدم که صدایش توی ماشین پیچید:-  هنوزم میندازیش دستت؟جا خوردم.ادامه داد:-  که همه چیز رو بعد از هر رابطه میریزی دور، نه از بغض و ناراحتی، بنظرت تموم شده ها رو باید ریخت دور؟ که ته کشو آیینه یه چیزی پیدا کردی و فکر کردی مال کی بود؟ چرا نگفتی روش چی نوشته بود؟سعی کردم بهش فکر نکنم، یادگار خیلی شلوغ بود، دو سه بار اشتباهی راهنما زدم و لاین عوض کردم اما خروجی من هنوز نرسیده بود.-  وقتی یادت اومد کاغذ دست خط منه دقیقا همین حال شدی. نوشته بودم &quot;موهات خیلی قشنگ شده&quot; یادته کی نوشته بودم؟ قهر بودیم باهم. نصفه نیمه بهم زده بودیم. عدل هم یه روز بعدش کلاس مجتمع فنی داشتیم. تو بی شرف هم موهات رو دارچینی خیلی خیلی روشن کردی. هیچوقت موهات رو روشن نمی‌کردی. آخ عجب رنگی بود. نصف کلاس روی صورت تو بود. طاقت نیاوردم. اینو روی یک ته برگ ای-تی-ام برات نوشتم. نگاه کردی. گذاشتی اون گوشه.همین که پاره نکرده بودیش دلم خوش بود.یادته؟تابلو ها نوشته بودند همت شلوغه. خدا خدا می‌کردم حکیم خلوت باشه. پیچیدم توی حکیم، صدای ضبط رو بلند کردم اما هنوز صداش واضح به گوش می رسید.- حالا چرا گاز میدی اینقدر؟ یواش. آخرش جوری که مثلا نفهمم کاغذ رو گذاشتی توی جیبت. نگفتی بهش وقتی دست خط من رو دیدی پوزخند زدی؟ نگفتی بعد من آتیش زدی به زندگیت؟ نگفتی آتیش زدی به قلب من؟ نگفتی پای اسکایپ با من بهم زدی؟نمیخواستم یادش بیفتم. لعنت به حکیم. لعنت به شلوغیش. لعنت به اون روز … تازه از حموم اومده بودم. با حوله نشستم روبروش. گفتم و گفتم و گفتم تمام. ‹برو دنبال زندگیت›.فقط نگاهم کرد، همون نگاهی که حاضر بودم براش بمیرم. دماغش قرمز شد. بمیرم که میخواست گریه نکنه. دست دراز کرد و هر چی روی میز بود رو با نوت بوک پرت کرد . آخرین تصویری که دیدم اتاق در حال چرخش بود.-  نگفتی گه زدی تو زندگی جفتمون؟ خودتو بدبخت کردی و منو …. نگفتی وقتی فهمیدم چه بلایی سر زندگیت آوردی زنگ زدم بهت؟ اون کثافت کی بود توی زندگیت راهش داده بودی؟وقتی زنگ زد روی توالت فرنگی داشتم گریه میکردم. فقط گفتم سلام. بدون مکث گفت من بیام ایران، اون دیوثو چک مال میکنم، صبر کن من آخر هفته هرجور شده برمیگردم. قطع کرده بودم.- نگفتی اومدم بغلت کنم، دستت رو گذاشتی رو قفسه سینه ام که جلوتر نیام؟ میدونستی هرچی باقی موند بود ازم همون لحظه خرد شد؟اون عصر نشسته بودیم توی کافه. عکس دختری افتاد روی گوشیش. گفتم به! دوست دخترته؟ گفت گمون نکنم، قرار بود باشه. با تو به مشکل خورده، عکسهات رو می بینه، کادوهات رو میبینم دیوانه میشه. داد زدم احمق هنوز داریشون؟بنداز دور، عذاب نده دختر مردم رو. زل زد توی چشمهام گفت نمیتونم. دوستشون دارم. لاکردار تو تمام خاطرات اون سالهامی چجوری یادت نیفتم؟- نگفتی هیچوقت حاضر نشدی بیای سر خاکم؟ اصلا یادته قطعه چند بود؟چشمام پر اشک شد. هیچوقت نپرسیده بودم. که هیچوقت یادم نمونه.- صفحه اول اون کتاب موراکامی رو یادته؟ اون کتاب الان صفحه اول نداره. آره، تو پاره کردی. اما شک ندارم یادته. ‹بدون تا ابدیت دوستت دارم›از فشار زیاد دستم‌ دور فرمون، زخم دستم باز شد. تیر کشید. بهانه خوبی بود. وسط تونل رسالت گریه کردم .</description>
                <category>A girl with a big smile</category>
                <author>A girl with a big smile</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 15:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش لاله بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@shiny/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-bsm1sje6jkpz</link>
                <description>دلم خواست اسمم لاله بود و تو صدات شبیه بابک  حمیدیان. دلم خواست موهام فر و آبی تیره بود و اون تتویی که همیشه آرزوشو  داشتم پشت گوش چپم بود. دلم خواست پیاده ۵۹ دقیقه راه میرفتم تا بهت برسم و  بعد …. بعد یکهو سیاه بیشه بودیم. جگر میخوردیم اونم وقتی کاپشن تو روی دوشم بود و بارون سیبیلت رو خیس میکرد. دلم خواست تو سیبیل داشتی، سیبیلوها  مهربونترن تا بیشتر بگی دوستت دارم، اونم با اضافه کردن &#x27;خیلی&#x27; اولش. بعد من چشمهامو ببندم و احساس کنم چه خوشبختم و یادم بره که چقدر زخم کوچک و بزرگ توی تنم دارم. یادم بره ته داستان  سیاه بیشه چی شد، حتی ته اون ۵۹ دقیقه پیاده‌روی. دلم خواست بریم کافه نادری ای که همه رفتن و من نرفتن. من به جاش متر متر کاخ نیاورون و سعدآباد و اون حیاط دراندشتش رو بلدم. دلم خواست من بلد بودم پیانو بزنم و خیلی بی ربط وسط کوچه پس کوچه های دراز و تاریک و شلوغ پایین شهر تهران- که تو  بلدی و من ازشون میترسم- یکهو صداها قطع بشه و صدای شجریان پخش بشه وقتی  میخونه&quot;ترسم که بوی نسترن، مست است و هوشیارش کند.&quot;تو دست من را گرفته باشی و بدوییم درست در یکی از شبهای سرد و بارانی دی ماه. بعد چشمهامو باز کنم ببینم تو بالکن ویلای شاهاندشتیم و تو …. تو سه دقیقه  قبلش جورابامو کنار پاشویه حوض شستی و من گفتم دوستت دارم و تو هیچی نگفتی فقط دست کشیدی به لاک قرمز پاهام.دلم خواست تمام خاطرات خوبم رو کلاژ کنم روی دیوار مغزم، همه رو بهم طوری بچسبونم که انگار از اول همینطوری بوده.بعد اون خواننده با صدای قشنگ و گرم لهجه دارش بخونه:میخوام بِرُم سرِ ره بشینمو رفتن تونه با چشم ببینُم.مُو از هر جا برم سروابگردوممُو …بعد چشمامو باز کنم و یهو توی خونه باشیم. یه خونه نقلی، اینقدر کوچک که قدیه اتاق باشه. تاریک تاریک. تو روی تخت دراز کشیده باشی و زل زده باشی به من.  از اون زل زدنها که دلم بخواد تا قیامت طول بکشه. من بی توجه لباس هامو درآرم و بگم «میشه پیراهنت رو بپوشم؟». تو بگی بپوش ولی دگمه هاشو نبند.  بعد من دراز بکشم توی بغلت وقتی تکیه دادی به لبه بالایی تخت، بعد زیر گوشم  بخونی :«آهنگ نگاه تو شد زمزمه رو لبهامای عشق بخون با من تو خلوت این شبهاتو ساحل آرومی من موج پریشونراز دل دریا رو میدونی و میدونممن عطر خوش عشق رو از باغ تو بوییدماون یاس بهاری رو از شاخه تو چیدم.»ای کاش لاله بودم.</description>
                <category>A girl with a big smile</category>
                <author>A girl with a big smile</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 18:55:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس سابق رویاهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@shiny/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-l3fvdprbe7uj</link>
                <description> ناگهان صدایش توی گوشم پیچید:- توی کوچه ما هم عروسی میشه.صدامو لوس کردم و گفتم &quot;عروسی شمااااا؟؟&quot; - &quot;حالا شاید&quot;. پرسیدم &quot;عروسی شما ما هم دعوتیم؟&quot; دست انداخت دور گردنم و محکم فشارم داد. زیر گوشم گفت &quot;حتمااااا. بدون عروس که عروسی نمیگیرن&quot;.… یک ذره جلوتر کوچه‌شان بود. باخودم فکر کردم چقدر بامزه می‌شود اگر الان از این کوچه بیرون بیاید و ببینمش. ناگهان مردی از داخل کوچه آهسته بیرون آمد. قد خمیده‌ای داشت. کلاه زمستانی مردانه‌ای سرش بود‌ از این ها که بغل گوش را هم می‌گیرند. موهای پُر و یکدست سفیدی داشت که از جلو و اطراف کلاه بیرون زده بود. ماتم برد! پدرش بود! باورم نمیشد. چقدر شکسته شده بود. بی اختیار خیره شدم در چشمهایش. او هم زل زد توی چشم‌هایم. من در چشم‌های او غریبه بودم؛ او اما قرار بود روزی پدرشوهر من باشد. همان روزهایی که دست زنش را می‌گرفت و می‌رفتند چالوس. من دوان دوان پنج طبقه خانه بدون آسانسورشان را بالا میر‌فتم تا همسایه ها نبینند. بالای پله ها، او منتظرم بود. منتظر بود تا من برسم، که ناهار بپزد، فیلم ببینیم، که من وسط فیلم خوابم بگیرد و او آهسته دستش را دراز کند، کنترل را بگیرد، صدا را کم کند و زیر گوشم زمزمه کند &quot;خوابت میاد؟ قصه بگم؟&quot; مثل همیشه در تمام قصه‌هایش من عروس بودم. عروس خانه آنها. یک روز من را می‌برد ویلای چالوس‎شان ، یک شب می‌رفتیم لب ساحل آتش روشن می‌کردیم. آخرش مثل همیشه دو دقیقه مانده به خواب رفتنم می‌گفت &quot;تو اولین کسی هستی که براش قصه میگم. برای دیگران نمیتونم. زور هم زدمااا! اما نشد&quot;. خواستم  بلند سلام کنم و بگویم &quot;خوبید؟ هنوز هم نقاشی می کشید؟ هنوز توی آشپزخانه، کنار پنجره قفس مینا دارید؟ هنوز کاشی پایین سمت چپ دستشویی شکسته؟ هنوز هم اتاق او طبقه بالاست؟ هنوز روی در اتاقش رد یک ترک بزرگ هست؟ میدونستید بخاطر من با سر زده بود توی در؟ همان روز که گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم. هنوز مجرده یا بالاخره با اون دوست دختر روسش ازدواج کرد؟ میدونستید حامله‌اش کرده بود و زنگ زده بود به من که چه غلطی بکنه؟ خداروشکر حل شد. چقدر استرس داشت شما بفهمید. هنوز آلمانه یا بالاخره رفت آمریکا؟ هنوز قصه میگه؟&quot; من همه اینها را بپرسم و او هاج و واج نگاهم کند و  بپرسد &quot;شما؟&quot; لبخند بزنم بگویم  &quot;من؟ عروس سابق رویاهاش.&quot;</description>
                <category>A girl with a big smile</category>
                <author>A girl with a big smile</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 19:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>