<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرین شاطرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shirin.shaterzadeh</link>
        <description>فیزیک‌خوانی در راه فیزیکدان شدن. روزنامه‌نگار و ارتباطگر علم. کارشناس تولیدمحتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 02:15:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65253/avatar/vKYcQA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرین شاطرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایان یک کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-knpboq9qqetv</link>
                <description>توفان کووید-۱۹ رسما به پایان رسیده و ما هیچکدام آدم‌های سابق نیستیم.یکی از روزهای پایانی سال ۲۰۱۹ بود و مردم اکثر دنیا در حال آماده شدن برای تعطیلات سال نو بودند. همه، غیر از دکتر لی وِنلیانگ. پزشکی در ووهان که به تازگی در محل کارش با موضوع عجیبی مواجه شده بود: بیمارانی که علائم تنفسی مشابه با بیماری سارس داشتند. دکتر ونلیانگ موضوع را در قالب پیامی با همکاران پزشکش در میان گذاشت و به آن‌ها توصیه کرد در مواجهه با بیماران مشابه، مراقب باشند و از ماسک و دستکش استفاده کنند.پلیس چین بلافاصله به سراغ دکتر ونلیانگ رفت و از او تعهد کتبی گرفت که از انتشار «اخبار کذب» دست بردارد.دکتر ونلیانگ مجبور به سکوت شد اما طولی نکشید که سکوت دیگر ممکن نبود. بیماری به سرعت در حال گسترش بود و نه تنها در ووهان، بلکه در سایر استان‌های چین و سرانجام در کل جهان در حال گسترش با سرعتی سرسام‌آور بود.دکتر ونلیانگ دروغ نگفته بود. او دچار توهم نشده بود و تشخیص اشتباه نداده بود. او کاملا اتفاقی با ویروسی کاملا جدید مواجه شده بود که قرار بود برای مدتی طولانی بر جهان حکمرانی کند و میلیاردها انسان را به زانو دربیاورد.کووید-۱۹، متولد شده بود و هیچکس توان مبارزه با آن را نداشت.جوان‌ها نمی‌میرنددر حالی که دکتر ونلیانگ در کشمکش با پلیس ووهان بود، مقامات چین، آمریکا و WHO درباره شیوع بیماری جدید اطلاعات هرچند ناقصی به دست آورده بودند. به نظر می‌رسید که منبع بیماری، بازار شیلات هوانان واقع در ووهان باشد. هرچند بازار به سرعت بسته شد و مورد بررسی قرار گرفت، بیماری همچنان در حال گسترش بود. آزمایش‌ها برای تشخیص و تطابق دادن عامل بیماری با هریک از ویروس‌های از پیش شناخته‌شده، یک به یک منفی می‌شدند. در همین حین بود که در تاریخ ۹ ژانویه، اولین مرگ مربوط به این بیماری ثبت شد. بیمار یک مرد ۶۱ ساله بود که پیش از ابتلا به بازار شیلات هوانان رفته بود و از قبل به مشکلات کبدی دچار بود.آزمایش‌ها روی ویروس و روش انتقال آن همچنان ادامه داشت و ویروس همزمان راهش را به کشورهای مختلف باز می‌کرد. تعداد آزمایش‌ها کم‌کم بیشتر شد و هر مسافر بین‌المللی، یک مورد مشکوک به حساب می‌آمد. تنها یک ماه پس از پیام دکتر ونلیانگ، ویروس جدید به ۲۶ کشور دیگر رسیده بود.در تاریخ ۱۹ فوریه، ایران هم به صورت رسمی اولین موارد ابتلا به بیماری را اعلام کرد. دو بیماری که هردو فوت شدند. آمار ابتلا و سپس مرگ در ایران پس از این روز به سرعت افزایش یافت.هنوز کسی در ایران و احتمالا اکثر نقاط دنیا از ابعاد فاجعه‌ای که در راه بود خبر نداشت. چیزی که من به یاد دارم این است که می‌گفتند بیماری بیشتر افراد مسن را درگیر می‌کند و در جوانان تأثیری شبیه به سرماخوردگی یا آنفولانزا دارد. مرگ یک پرستار جوان بیست و چند ساله، این خیال خام را نقش بر آب کرد و نشان داد خطر جدی‌تر از آن است که ما فکر می‌کردیم.نرجس خانعلیزاده، پرستار ۲۴ ساله که در اثر ابتلا به کووید-۱۹ جانش را از دست دادلاک داون‌ها و قرنطینه‌های جهانی شروع شدند. دانشگاه‌ها به سرعت تعطیل شد و تمام شرکت‌ها کارکنانشان را به برای مدتی نامعلوم به مرخصی یا دورکاری فرستادند.در همان بحبوحه زندگی من هم مانند بسیاری دیگر برای مدتی طولانی عوض شد. تاریخ دفاعم تغییر کرد و به زمانی نامعلوم موکول شد و بدون این که آمادگی داشته باشم، وسایلم را در چمدان ریختم و به جای اواخر اسفند، همان هفته اول اسفند راهی اهواز شدم. کل راه گریه می‌کردم و اشک باعث می‌شد حاشیه‌های ماسک ضخیمی که زده بودم، به شدت بسوزد؛ اما ترس از ابتلا به بیماری چنان شدید بود که جرئت یک لحظه در آوردن ماسک و پاک کردن صورتم را نداشتم. فکر می‌کردم این شرایط موقتی است و بعد از چند هفته به زندگی قبلی‌ام بازمی‌گردم، غافل از این که بعد از آن سفر پررنج قرار نبود محیط بیرون خانه را تا سه ماه دیگر ببینم.روزهایی که پاکت پفک را می‌شستیمسازمان بهداشت جهانی سرانجام به صورت رسمی آغاز همه‌گیری ویروس جدید (SARS-COV-2) و روش‌های جلوگیری از ابتلا به آن را اعلام کرد. در آن روزهای بلاتکلیفی تنها چیزی که به آن اعتماد داشتیم زدن ماسک و شست‌وشوی تقریبا همه چیز بود. دست‌ها را حداقل ۲۰ ثانیه با آب و صابون می‌شستیم، کفش‌ها را داخل محیط خانه نمی‌آوردیم و هر چیزی که از محیط خارج خانه می‌آمد را قبل از ضدعفونی کردن با دستکش لمس می‌کردیم. از همه خنده‌دارتر پاکت‌های چیپس و پفک و ساقه طلایی بود که با آب و صابون می‌شستیم و بعد داخل ظرف خالی می‌کردیم. بیسکوییت‌ها بوی نا می‌گرفت و چیپس و پفک‌ها گاهی له می‌شدند اما می‌ارزید به این که بیمار نشویم و با خفه شدن در میان مایعی که ریه‌های خودمان تولید می‌کرد، به یکی دیگر از مسافران آن دنیا تبدیل نشویم.مشکل‌ترین ماده غذایی که نه میشد آن را شست و نه از سفره غذا حذف کرد، نان بود که این مشکل را هم با پختن نان در خانه برطرف کردیم. اینستاگرامی که تا دیروز پر از تصاویر کافه و رستوران بود، حالا پر از دستور پخت انواع نان شده بود. تافتون، لواش، باگت، داخل فر، داخل ماهیتابه، سوخته، سفت، بی‌نمک. فرقی نداشت. همه را امتحان می‌کردیم به امید این که زنده بمانیم و یک بار دیگر از نانوایی سر کوچه خرید کنیم.ایمنی گله‌ای، آسیب‌های فله‌ایبعد از یک ماه اول حالا همگی یک پا اپیدمیولوژیست شده بودیم و می‌دانستیم آب‌ها زمانی از آسیاب می‌افتد که یا با واکسن یا با ابتلای تعداد زیادی از افراد جامعه به ایمنی گله‌ای برسیم. امیدی که روز به روز ناامیدتر می‌شد چرا که روند بیماری سیر نزولی نداشت. هر روز با استرس در انتظار ساعتی می‌ماندیم که تعداد مبتلایان و فوتی‌های روزانه اعلام شوند. اگر یک روز تعداد پایین می‌آمد، کورسوی امیدی می‌شد که روز بعد تعداد تصاعدی مبتلایان آن را خاموش می‌کرد.مشکلاتمان یکی دوتا نبود. از یک طرف روند جدید زندگی آزارمان می‌داد و از طرف دیگر فشار مالی‌ای که بابت هر روز کار نکردن به ما وارد می‌شد. تعداد زیادی از کسب‌وکار‌ها این امکان را داشتند که به صورت غیرحضوری کار خود را ادامه بدهند اما این امکان برای تمام شغل‌ها ممکن نبود. رستوران‌ها، کافه‌ها، موزه‌ها و صاحبان مشاغلی که به سرگرمی مربوط بودند از جمله کسانی بودند که ضرر جبران‌ناپذیری را تحمل کردند.غیر از ضرر مالی، مشکلات دیگری هم بود که وجود همه‌گیری آن‌ها را تشدید کرده بود. به عنوان مثال تحقیقات نشان دادند که در دوران لاک داون، تعداد تماس‌هایی که خشونت خانگی را گزارش می‌کردند به طرز قابل توجهی در بسیاری کشورها افزایش یافته بود، به این دلیل ساده که افراد مجبور بودند تمام مدت در خانه در کنار هم بمانند و این قرنطینه بودن، احتمال وقوع خشونت را بالا می‌برد.مشکل دیگر این بود که اگر هر مشکلی به غیر از کووید-۱۹ داشتید، مراجعه به پزشک تقریبا غیرممکن بود. مثلا یک دندان درد ساده که با یک جلسه پر کردن دندان قابل حل بود، می‌توانست تبدیل به یک آبسه‌ی شدید بشود که فقط با آنتی‌بیوتیک و عصب‌کشی قابل کنترل بود.کاتالیزوری برای تحول دیجیتالاز آنجایی که انسان به زندگی در هر شرایطی حتی شرایط بحران هم عادت می‌کند، ما هم کم‌کم به زندگی جدید خو گرفتیم. فیلم‌ها را دیگر نه در سینما که در اسکرین ۱۴ اینچی لپ‌تاپ می‌دیدیم. کتاب‌ها را آنلاین می‌خواندیم، در راهروهای موزه‌های بزرگ به صورت مجازی قدم می‌زدیم. حتی یادم است که یکی از اسکیپ‌ روم‌های بزرگ ایران چند بازی اسکیپ روم آنلاین تدارک دید که به صورت تیمی می‌توانستید در یک گروه تلگرام آن را بازی کنید.از همه مهم‌تر اما روش کار و آموزش بود که در کل دنیا تغییر کرد. کم‌کم به کار با زوم و اسکایپ و گوگل میت و نسخه‌های داخلی آن‌ها عادت کردیم. یاد گرفتیم برای هر کاری فایل پاورپوینت بسازیم و میکروفون و دوربین را خاموش کنیم تا سر کلاس‌های خسته‌کننده بخوابیم. دیگر دستمان آمده بود که اتاق فلانی یک تابلوی زیبا دارد و پرده‌های پذیرایی بهمانی نارنجی رنگ است. فضای دیجیتالی که تا چند روز پیش بخش محدودی از زندگی ما را تشکیل می‌داد حالا یک بخش اساسی آن شده بود. بخشی که بدون آن نمی‌توانستیم حتی یک ساعت هم دوام بیاوریم.معجزه‌ی هزاره‌ی سومعکس آن خانم را بارها دیده بودیم. خانمی که اولین داوطلب تزریق واکسن mRNA مدرنا در اولین فاز آزمایش انسانی شده بود. با وجود تمام خطرهایی که داشت اکثرمان دلمان می‌خواست جای آن خانم باشیم. خانمی که یکی از اولین دزهای واکسن mRNA را دریافت می‌کرد. mRNA...این واژه هم جزو دایره واژگان تخصصی ما شد. دیگر اسم واکسن‌ها، پلتفرمشان، درصد اثربخشی‌شان و کشور سازنده، همه و همه را می‌دانستیم و منتظر روزی بودیم که این مایه‌ی حیات جدید به ما هم تزریق بشود.جنیفر هالر، اولین داوطلب انسانی دریافت واکسن مدرناانتظار کشنده بود. فاز اول آزمایش انسانی، فاز دوم آزمایش انسانی، فاز سوم، مجوز گرفتن، شروع تزریق به افراد مسن، پیش فروش واکسن، بحث بر سر نوع واکسن. حدود یک سال و نیم بعد از شروع پاندمی، عکس‌های پختن نان در اینستاگرام جایش را به عکس کارت واکسیناسیون کووید-۱۹ داده بود. به همین ترتیب بود که اول از واکسیناسیون والدین و پدربزرگ مادربزرگ‌های دوستانمان و سپس از واکسن زدن خودشان خبردار شدیم.نوبت خودمان که می‌رسید می‌دیدیم این مرحله هم چندان ساده و دلچسب نیست. گاهی علائم پس از تزریق آنقدر شدید بودند که نمی‌دانستیم عوارض خود واکسن است یا در آن شلوغی تزریق، مبتلا شده‌ایم. گاهی هم می‌ترسیدیم و می گفتیم «اگر واکسنش اینه، خودش دیگه چیه!»تزریق واکسن، ایستادن در صف شلوغ و تب و سردرد بعدش را نه یک بار بلکه چهار بار از سر گذراندیم، فقط برای این که زنده بمانیم و به سرنوشت آن‌هایی که در بیمارستان‌های صحرایی جانشان را از دست می‌دهند دچار نشویم.توفان دور می‌شوداز تابستان ۲۰۲۲ بود که یادمان افتاد می‌توانیم کم‌کم به زندگی قبلی برگردیم. تعداد دفعات ماسک زدن‌ها را کم کردیم و تعداد دفعات عروسی رفتن‌ها را بیشتر. دیگر با یک عطسه و سرفه، حتی اگر بعدش تست PCRمان مثبت می‌شد به وصیتنامه نوشتن فکر نمی‌کردیم. دیگر با شنیدن خبر به وجود آمدن یک سویه یا زیرسویه‌ی جدید وحشت نمی‌کردیم. اتفاق‌های زیادی افتاده بود که به ما نشان دهد همه‌گیری بدترین اتفاقی نیست که ممکن است برایمان بیافتد. زندگی ادامه داشت، ما زنده و سالم بودیم و باید ادامه می‌دادیم.پایان کابوس...در انتظار کابوس بعدیکمتر از ۲۴ ساعت پیش، WHO رسما پایان همه‌گیری کووید-۱۹ را اعلام کرد. کووید-۱۹هنوز در دنیا وجود دارد، زیرسویه‌های آن در حال جهش هستند، واکسن‌های جدید برای آن در حال تولید هستند، اما خود کابوس همه‌گیری رسما پایان یافته است.بغض عجیبی در گلو دارم. پایان تاخت‌وتاز ویروس SARS-COV-2 در دنیا هرچند اتفاقی شیرین است،‌اما اینقدر تلخی در این مدت اتفاق افتاده که نمی‌گذارد شادی کنم. به دوستانم فکر می‌کنم که عید ۹۹ قرار بود عروس بشوند و به خاطر پاندمی، لباس عروس‌های اکثرشان تا همین امروز در گوشه کمد در حال خاک خوردن است، به کافه رستوران‌هایی فکر می‌کنم که دوستشان داشتم و تعطیل شدند. به روابطی فکر می‌کنم که دیگر مثل قبل نیست و مهم‌تر از همه، به جان‌هایی فکر می‌کنم که از دست رفتند. یکی از این جان‌ها،‌ دکتر ونلیانگ بود که خودش به کووید-۱۹ مبتلا شد و در همان اوایل همه‌گیری پس از چند هفته بستری بودن در بیمارستان جان خود را از دست داد.دکتر لی ونلیانگکووید-۱۹ رفت اما میراثش برای ما باقیست. انواع ماسک چند لایه و پد الکل هنوز جزو مایحتاج خانه‌ی ماست. بعد از رفتن به مکان‌های بیش از حد شلوغ، هنوز تا یکی دو روز دلهره‌ی بیمار شدن همراهم است. مطمئنم هستند کسانی که با عوارض روانی و جسمانی بسیار شدیدتر از من دست و پنجه نرم می‌کنند.کووید-۱۹ یکی از سخت‌ترین درس‌هایی بود که در این ۳۰ سال برای بقا آموختم و به قدری تجربه سختی بود که امید دارم تا زمان وقوع همه‌گیری آینده، در این دنیا نباشم. امیدی که با توجه به بازه زمانی تقریبا ۱۰۰ ساله بین هر پاندمی، به نظرم محتمل می‌رسد. امیدوارم در زمان وقوع همه‌گیری بعدی، جهان آماده‌تر از آنی باشد که در سال ۲۰۲۰ بود؛ همچنین، این جمله آخر را خطاب به طرفداران بازی و سریال The Last of Us می‌نویسم، امیدوارم عامل همه‌گیری بعدی یک قارچ تبدیل‌کننده انسان به زامبی نباشد!</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 01:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه‌های ناپیدا: چرا تا به حال نشانه‌ای از تمدن‌های فرازمینی ندیده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-dfiw5vvyrtwy</link>
                <description> اگر بتوانیم دور از شهرهای شلوغ و پر از نور به آسمان شب نگاه کنیم، منظره‌ای شگفت‌انگیز انتظار ما را می‌کشد. هزاران نقطه چشمک‌زن که هرکدام از آن‌ها حداقل چندین و چند سال نوری از ما فاصله دارند. هرکدام از این نقاط، ستاره‌هایی کمابیش شبیه خورشید ما هستند.ستاره‌شناسان تخمین می‌زنند که تنها در راه شیری، ۱۰۰ میلیارد ستاره وجود داشته باشد. از طرف دیگر حدود ۲۰۰ میلیارد کهکشان در جهان شناسایی شده است. به عبارتی، تعداد ستاره‌های جهان آنقدر زیاد است که نمی‌توانیم آن‌ها را به راحتی بشماریم. این تصور دور از ذهن نیست که تعدادی از این ستاره‌ها مرکز منظومه‌های سیاره‌ای باشند و روی تعدادی از این سیاره‌ها، تمدن‌هایی هوشمند شبیه به ما زندگی کنند.این تمدن‌ها کجا هستند؟ و چرا در تاریخ چند صدهزار ساله‌ بشر هیچ نشانه‌ای از آن‌ها وجود ندارد؟بازوی راه شیری با میلیاردها ستاره‌اش این پرسش را به وجود می‌آورد که آیا ما واقعا تنها هستیم؟  هوش فرازمینی در طی تاریخمانند خیلی از مفاهیم علمی دیگر، مفهوم حیات و تمدن فرازمینی هم در یونان باستان آغاز شد. فلاسفه یونانی درباره مفهومی به نام پلورالیسم (تکثرگرایی) کیهانی بحث می‌کردند که معنای آن وجود تمدن‌های دیگری در جهان‌هایی متفاوت از جهان ما بود. پس از آن‌ها و در تاریخ بعد از میلاد، رویای حضور تمدن‌های بیگانه را در آثار بسیاری از نویسنده‌ها و فلاسفه می‌بینیم.اولین نشانه مکتوب آن به کتابی به نام «یک داستان حقیقی» برمی‌گردد. نویسنده این کتاب، شخصی به نام لوکیانوس که کتاب را در سال ۲۰۰ بعد از میلاد نوشت، در داستانش سفری خیالی به ماه را تعریف می‌کند. در داستان لوکیانوس، ماه میزبان تعداد زیادی موجود زنده عجیب و غریب است.در بسیاری از افسانه‌ها و داستان‌ها آن را زادگاه بیگانه‌ها می‌دانند. در ژاپن، افسانه بامبوشکن یا شاهدخت کاگویا، قصه دختری را روایت می‌کند که از ماه به زمین می‌آید تا زندگی زمینی را تجربه کند و بعد از ناامیدی از انسان‌ها دوباره به ماه برمی‌گردد.تخیل درباره بیگانه‌ها در قرن‌های پیش تنها به زندگی روی ماه ختم نمی‌شد. ویلیام هرشل، اخترشناسی که موفق شد سیاره اورانوس را کشف کند، تصور می‌کرد که موجودات زنده می‌توانند روی سطح خورشید هم زندگی کنند!وجود سایر روایت‌های مشابه نشان می‌دهد که رویای تمدن‌های ناشناخته‌ در فراسوی زمین و منظومه شمسی، تقریبا از آغاز شکل‌گیری تمدن‌های زمینی با ما همراه بوده است. تنها اتفاقی که افتاده این است که ما به مرور، شکل این حیات و تمدن‌ها را براساس دانش زیست‌شناسی‌مان تغییر داده‌ایم. مثلا امروز می‌دانیم که ماه و خورشید نه‌تنها میزبان تمدنی نیستند بلکه حتی ساده‌ترین شرایط برای شکل‌گیری حیات میکروبی را هم ندارند. آن‌ها کجا هستند؟در قرن بیستم، تحول جدیدی در صنایع فضایی و علم نجوم رخ داد. در همین قرن بود که عصر فضا آغاز شد، تلسکوپ‌ها پیشرفت فوق‌العاده‌ای کردند و ما فهمیدیم که جهان ما محدود به راه شیری نیست بلکه تعداد بسیار زیادی کهکشان دیگر هم خارج از راه شیری وجود دارند.در این دوران، فرضیه‌پردازی درباره تمدن‌های فرازمینی شکل دیگری به خود گرفت و ما انسان‌ها از تخیل محض به سمت راه‌هایی عملی‌ رفتیم تا بتوانیم واقعا با این تمدن‌ها ارتباط برقرار کنیم. آغاز این تحول را شاید بتوانیم به انریکو فرمی، یکی از مهم‌ترین فیزیکدان‌های ذرات، نسبت بدهیم. نقل می‌شود روزی که فرمی در میان همکارانش بوده، بحث موجودات فرازمینی و سفرهای میان‌ستاره‌ای داغ می‌شود. در اینجاست که فرمی پرسش مهمی را مطرح می‌کند: «آن‌ها کجا هستند؟»انریکو فرمی، فیزیکدانی که پارادوکس فرمی را به او نسبت می‌دهندپرسش فرمی را امروزه به نام پارادوکس فرمی می‌شناسیم (هرچند که ماهیت آن واقعا متناقض نیست). تعداد زیادی کهکشان وجود دارد که هریک میزبان میلیاردها ستاره هستند. تعدادی از این ستاره‌ها نیز منظومه‌های سیاره‌ای دارند و دور از ذهن نیست که کسری از این سیاره‌ها بتوانند میزبان حیات باشند و حیات پس از شکل گرفتن روی آن‌ها به قدری تکامل پیدا کرده و پیشرفته‌ شده باشد که بتواند به تکنولوژی سفرهای میان‌ستاره‌ای دست پیدا کند. از طرف دیگر ۱۴ میلیارد سال از عمر جهان می‌گذرد و به نظر می‌رسد این زمان برای شکل گرفتن تمدن‌های بسیار پیشرفته فضایی کافی باشد. اما اگر تمام این شرایط برقرار است، چرا ما هیچ اثری از تمدن‌های فرازمینی نمی‌بینیم؟ چرا آن‌ها هرگز به ملاقات ما نیامده‌اند و حتی پیامی برای ما ارسال نکرده‌اند؟ معادله دریکحداقل چند تمدن احتمالی وجود دارند که ما بتوانیم با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم؟ اخترشناسی به نام فرانک دریک در سال ۱۹۶۱ تلاش کرد تا تعداد این تمدن‌ها را با در نظر گرفتن تمام فاکتورهای تأثیرگذار، محاسبه کند. این معادله به معادله دریک معروف است. N = تعداد تمدن‌هایی که درون کهکشان وجود دارند و برقراری ارتباط با آن‌ها امکان‌پذیر است. R* = نرخ تشکیل ستاره درون کهکشان Fp = آن کسری از ستاره‌ها که میزبان منظومه‌های سیاره‌ای هستند. آن کسری از سیاره‌ها که می‌توانند میزبان بالقوه‌ای برای حیات باشند. آن کسری از سیاره‌های میزبان بالقوه حیات که حیات هوشمند روی آن‌ها تکامل پیدا کرده و به تمدن تبدیل شده است. آن کسری از تمدن‌های هوشمند که به تکنولوژی لازم برای ایجاد ارتباط بین ستاره‌ای دست پیدا کرده‌اند. مدت زمانی که تمدن می‌تواند سیگنالی را به سایر تمدن‌ها ارسال کند (از زمان دست یافتن تمدن به تکنولوژی لازم تا پایان عمر تمدن)اقل چند تمدن احتمالی وجود دارند که ما بتوانیم با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم؟ اخترشناسی به نام فرانک دریک در سال ۱۹۶۱ تلاش کرد تا تعداد این تمدن‌ها را با در نظر گرفتن تمام فاکتورهای تأثیرگذار، محاسبه کند. این معادله به معادله دریک معروف است.باغ وحش کیهانیجست‌وجو برای بیگانه‌ها به پارادوکس فرمی محدود نشد. در سال ۱۹۵۹، دو فیزیکدان به نام جوزپه کاکونی و فیلیپ موریسون، مقاله‌ای را به نام «جست‌وجو برای ارتباطات میان‌ستاره‌ای» را در ژورنال نیچر منتشر کردند. در این مقاله، ارتباط گرفتن با تمدن‌های احتمالی از تمام جهت‌ها بررسی شد و این دو اخترشناس، موارد مختلفی از جمله طول موج لازم برای برقراری ارتباط، بهترین مکان‌های موجود روی زمین برای برپا کردن تلسکوپ‌های رادیویی و بهترین ستاره‌ها برای جست‌وجوی سیگنال را بررسی کردند. پس از این مقاله و مطرح شدن معادله دریک، جست‌وجو برای هوش فرازمینی رسما آغاز شد.ولی با گذشت چند دهه از شروع جست‌وجو، همچنان اثری از سیگنال‌ فرازمینی‌ها به دست نیامد و کم‌کم موجی از انتقادها نسبت به این جست‌وجو شروع شد. اخترشناسی به نام مایکل هارت معتقد بود که ما هیچ پیامی از هوش فرازمینی دریافت نکرده‌ایم چرا که آن‌ها اصلا وجود ندارند. ستاره‌شناس دیگری به نام فرانک تیپلر معتقد بود که هیچ تمدنی نمی‌تواند به آن سطح از تکنولوژی برسد که به کمک آن بتواند با سایر تمدن‌ها ارتباط برقرار کند. تلسکوپ‌های رادیویی احتمالا بهترین راه ارتباطی ما با تمدن‌های بیگانه هستند البته فرضیه‌های خوشبینانه‌تری هم در این زمینه وجود دارد. معروف‌ترین آن‌ها، فرضیه باغ وحش است. این فرضیه می‌گوید که هوش فرازمینی وجود دارد و از وجود ما باخبر است اما به دلایلی، آگاهانه خودش را از ما پنهان کرده است. در این فرضیه که جان بال، اخترشناس رادیویی، در سال ۱۹۷۳ مطرح کرد، ما انسان‌ها مانند گونه‌ای کمیاب و در حال انقراض هستیم که در یک باغ وحش کیهانی قرار داریم. سایر گونه‌های هوشمند از دور ما را مشاهده می‌کنند اما ارتباط ما با آن‌ها یک‌طرفه است؛ چرا که هرگونه ارتباط بیشتر می‌تواند به تغییر سرنوشت ما و نابودی احتمالی تمدن انسان‌ها منجر شود.سناریوی باغ وحش کیهانی در نگاه اول شبیه به یک سناریوی علمی-تخیلی به نظر می‌رسد. اما اگر مقیاس کیهان و معادله دریک را مورد نظر قرار بدهیم، شاید چندان هم غیرمحتمل نباشد. مخصوصا که ما انسان‌ها هرچند هنوز در قفس زمینی‌مان حبس شده‌ایم، در حال پیدا کردن راه‌هایی هستیم که بتوانیم میله‌های قفس را بشکنیم و با صاحبان احتمالی این باغ‌ وحش ارتباط برقرار کنیم. فیلتر بزرگسکه پاسخ به پارادوکس فرمی دو رو دارد. روی بدبینانه آن که فیلتر بزرگ معروف است، می‌گوید که اگر در سیاره‌ای حیات به وجود بیاید، همیشه عاملی سر راه آن وجود دارد که مانع از رسیدن آن حیات  به سطح بالای ارتباطات میان‌ستاره‌ای می‌شود.مهم‌ترین و اولین مشکل، به وجود آمدن جرقه‌های اولیه حیات روی سیاره است. در حال حاضر سیاره‌هایی زمین‌مانند را می‌شناسیم که شرایط مناسبی از نظر فاصله از ستاره مادر و ترکیبات تشیکل‌دهنده دارند اما هنوز نمی‌دانیم که این سیاره‌ها به طور قطعی می‌توانند میزبان حیات باشند یا خیر. در صورت شکل گرفتن حیات سلولی، این حیات باید بتواند خودش را بازتولید کند، از سلول‌های ساده به سمت سلول‌های پیچیده برود. کم‌کم، حیات چندسلولی و سپس تولید مثل جنسی شکل بگیرد. در نهایت این حیات باید آنقدر پیشرفته شود تا توان استفاده از ابزار را داشته باشد.مطابق فیلتر بزرگ، حیات در سیاره‌های فراخورشیدی در هریک از مراحل تکاملش با یکی از این مانع‌ها برخورد کرده و از پیشرفت بازمی‌ماند. مثلا ممکن است مانع اصلی، تکامل حیات از سطح سلولی به حیات هوشمند باشد. ممکن است ما هزاران سیاره داشته باشیم که حیات میکروبی روی آن‌ها وجود دارد اما توان رفتن به مراحل بعدی را ندارد. یا ممکن است تمدنی به وجود بیاید و در اثر حادثه‌ای مثل برخورد شهاب‌سنگ از بین برود. سناریوی دیگر این است که خود آن تمدن در اثر گرمایش سیاره یا استفاده از بمب هسته‌ای از بین رفته باشد.هر تمدنی برای زنده ماندن نیاز به انرژی دارد. با رشد جمعیت و پیشرفت تمدن، نیاز آن به انرژی هم بیشتر می‌شود. اما چقدر انرژی نیاز است تا یک هوش پیشرفته بتواند با همسایه‌ّهایش ارتباط برقرار کند؟ در سال ۱۹۶۴، نیکولای کارداشف مقیاسی را تعریف کرد که میزان پیشرفته بودن هر تمدن را براساس میزان انرژی استخراجی آن نشان می‌داد. سطح ۱: ۱۰ بتوان ۱۶ وات تمدنی که بتواند از تمام انرژی سیاره‌اش استفاده کند. یعنی کنترل تمام حوادث طبیعی مثل زلزله و آتشفشان را در دست داشته باشد. سطح ۲: ۱۰ بتوان ۲۶ وات تمدنی که بتواند از تمام انرژی ستاره‌اش استفاده و آن را کنترل کند. یعنی بتواند سازه‌ای بسازد که دور ستاره قرار بگیرد و تمام انرژی آن را استخراج کند. سطح ۳: ۱۰ بتوان ۳۶ وات تمدنی که موفق شده کل کهکشان را کلونی‌سازی کرده و حاکم کهکشان شود. حاکمان احتمالی کهکشانفیلتر بزرگ این ترس را به وجود می‌آورد که شاید ما هم روزی به آن گرفتار شویم. اما اعتقاد تعدادی از ستاره‌شناسان این است که با مقداری شانس از این فیلتر گریخته‌ایم. ما به عنوان حیات هوشمند روی زمین از بسیاری از مراحل سخت گسترش و تکامل حیات جان سالم به در برده‌ایم، برخورد شهاب‌سنگ، انقراض‌های بزرگ و رسیدن به بمب هسته‌ای را تجربه کرده‌ایم و همچنان به عنوان یک تمدن زنده هستیم. در نهایت ممکن است ما آن گونه از حیات هوشمند باشیم که زودتر از سایر هوشمندان ساکن در راه شیری، کلونی‌سازی در کهکشان را آغاز می‌کند.در نهایت، آخرین پاسخ احتمالی که برای پارادوکس فرمی خواهیم داشت مسئله زمان است. برای درک این مسئله کافیست فرایند تکامل حیات روی زمین را مرور کنیم: کره زمین حدود چهار و نیم میلیارد سال پیش تشکیل شد. قدیمی‌ترین نشانه‌های حیات روی این سیاره به حدود سه و نیم میلیارد سال پیش برمی‌گردد. در مقایسه با کل عمر حیات روی زمین، حیات هوشمند زمینی هنوز بسیار نوپاست و جای تکامل زیادی دارد. از طرف دیگر، پس از گذشت سه و نیم میلیارد سال از عمر حیات ما هنوز نتوانسته‌ایم به تکنولوژی سفرهای میان‌ستاره‌ای دست پیدا کنیم. اگر سایر تمدن‌ها کمابیش هم‌زمان با ما یا دیرتر از ما تکامل پیدا کرده باشند، احتمالا آن‌ها هم هنوز توانایی لازم را برای برقراری ارتباط با ما ندارند.در حال حاضر آینده‌ای هیجان‌انگیز برای سفرهای فضایی پیش روی ماست. سفر انسان به مریخ از چند سال آینده آغاز می‌شود و پس از آن سفرهایی دیگر به سایر کرات منظومه شمسی در راه خواهند بود. اما کسی نمی‌داند که چند نسل زمان مورد نیاز است تا ما بتوانیم به منظومه‌های فراخورشیدی برویم. در حال حاضر تخمین می‌زنیم که حتی با بهترین تکنولوژی‌ها، سفر به این منظومه‌ها بسیار طولانی باشد.شاید ما نمایندگان حیات هوشمند به جای یک باغ وحش، درون یک جنگل زندگی می‌کنیم و این جنگل چنان بزرگ است که هرگز نمی‌توانیم بفهمیم چه گونه‌های دیگری ساکن آن هستند. شاید تمدن‌ها یکی پس از دیگری در یک سکوت کیهانی به وجود می‌آیند و سپس می‌میرند.در حال حاضر، بهترین پاسخ را برای پرسش «آن‌ها کجا هستند؟» می‌توانیم از آن آرتور. سی. کلارک، آینده‌نگر و نویسنده علمی-تخیلی، بدانیم: «دو احتمال وجود دارد: یا ما در جهان تنها هستیم و یا نیستیم. در هر دو صورت، این مسئله ترسناک است.»</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 12:54:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی نقره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-xpouoa8l5rd2</link>
                <description>هفده سال پیش پیدا کردن یک کتاب خاص آن هم در شهری مثل اهواز کار ساده‌ای نبود. هم تعداد کتابفروشی‌ها محدود بود و هم خرید اینترنتی مثل امروز وجود نداشت. اگر بخت یارت بود کتاب مورد نظرت را در همان دوتا کتابفروشی (و در واقع تنها کتابفروشی‌های) اهواز پیدا می‌کردی، اگر هم بدشانس بودی باید صبر می‌کردی تا یا خودت به تهران بروی و دنبال کتاب بگردی یا دوست و آشنایی از سر لطف آن کتاب را برای تو بخرد و بفرستد. آن روزها، من هم دربه‌در دنبال کتابی بودم که در هیچ کدام از کتابفروشی‌های اهواز پیداش نمی‌کردم. نامش صندلی نقره‌ای بود و جلد یکی مانده به آخر در مجموعه‌ داستان‌های نارنیا محسوب می‌شد. در خواندن نارنیا مهسا همکلاسی و هم‌سرویسی‌ام هم با من شریک بود. هر روز صبح در سرویس تا به مدرسه برسیم درباره نارنیا و داستان‌های مختلفش باهم بحث می‌کردیم در حالی که  یک جلد از نارنیا در کیف مدرسه‌مان بود. وقتی هردو به معضل پیدا نکردن صندلی نقره‌ای دچار شدیم، بحث‌هایمان به سمت این می‌رفت که با کدام کتابفروشی تماس گرفته‌ایم، به کدام فامیل ساکن در تهران یا شهرهای دیگر زنگ زده‌ایم و پدر کداممان عازم سفر تهران است و ممکن است بتواند یک نسخه از کتاب را بخرد.طنز ماجرا این بود که کتاب‌های نارنیا با وجود داشتن توالی زمانی، هرکدام رمان مستقلی هستند، اما این حس را داشتیم که بدون وجود صندلی نقره‌ای قسمت مهمی از داستان‌ها ناکامل است. انگار که صندلی نقره‌ای مهم‌ترین و بهترین کتاب نارنیا باشد.به خاطر ندارم که جست‌وجوی ما برای پیدا کردن صندلی نقره‌ای چقدر طول کشید. اما بالاخره یکی از کتابفروشی‌های اهواز چند نسخه از آن را آورد و ما هم خریدیم و خواندیم. بالاخره صندلی نقره‌ای هم رفت قاطی کتاب‌های کتابخانه‌ام.داستان صندلی نقره‌ای را به اندازه بقیه کتاب‌های نارنیا دوست نداشتم. اما برایم نمادی شد از هرچیزی که دربه‌در دنبالش می‌گردم و التماس هرکسی می‌کنم تا به دستش بیاورم. این روزها، آنقدر در زندگی‌ام صندلی‌های نقره‌ای دارم که می‌توانم برای مجالس عروسی و عزا کرایه‌شان بدهم. ادامه تحصیلم صندلی نقره‌ای است. زندگی مستقل داشتنم صندلی نقره‌ای است. هرچیزی در زندگی‌ام صندلی نقره‌ای شده و من امیدوارم وقتی به دستشان می‌آورم، لذت استفاده از آن‌ها خیلی بیشتر از لذت خواندن کتابی باشد که هفده سال پیش برای پیدا کردنش تقلا کردم.</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 21:21:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجنون بشویم یا نشویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-x28quftuikte</link>
                <description>ـ هیچ داستانی به خودی خود جالب نیست.ـ چرند نگو.ـ چرند نمی‌گویم. واقعیت است.هیچ داستانی فوق العاده نیست. جادویی نیست. جادو  از آن واژگان است. هنر، آن قلمی است که داستان خارق‌العاده را روی کاغذ می‌آورد. عشق را تصور کن! هر انسانی روی زمین حداقل یک بار عاشق می‌شود. خودت حسابش را بکن. هفت میلیارد داستان عاشقانه! تمامشان زیبا هستند؟ حوصله داری هفت میلیارد بار حکایت عشق و عاشقی بقیه را بشنوی؟عشق مردی به دختری زشت‌رو را تصور کن. فکر کن که برای آن دختر سر به بیابان بگذارد. می‌دانی امروز به این آدم چه می‌گویند؟ می‌گویند تعادل روانی ندارد. یک اختلال روانی حاد می‌بندند تنگ نافش و می‌فرستند پیش روانپزشک. پسری را تصور کن که از عشق دختری کارش به کندن کوه می‌رسد. بعد هم به خاطر دخترک خودش را از همان کوه پرت می‌کند و می‌میرد.قبول داری در دنیای واقعی حتی طرف این آدم هم نمی‌روی؟همین‌ها را چند قرن پیش نظامی به شعر درمی‌آورد و می‌شود خمسه نظامی. می‌شود لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین. می‌شود سرمایه فرهنگی و ادبی غنی مملکت و کل پارسی‌زبانان!شاید بپرسی پس تکلیف عشق و عاشقی در دنیای امروز چه می‌شود؟ یعنی دیگر نباید برای کسی مرد؟ نباید از دوری‌اش تب کرد و برایش بیمار شد؟عزیز من! عشق و عاشقی در این روزها شاید از کوه کندن‌های فرهاد و بیابان‌گردی‌های مجنون هم سخت‌تر باشد. فرض کن الان عاشقی. می‌روی به خاطر عشقت خودت را از پشت‌بام می‌اندازی پایین که چه بشود؟ خودکشی تو حلال مشکلاتتان است؟ خودکشی کنی معافی سربازی و وام مسکن می‌گیری؟ خانواده‌اش رضایت می‌دهند به پیوند شما دوتا؟نه عزیزجانم. عاشقی در این روزها یعنی هرچه شد باز هم به زندگی‌ات ادامه بدهی. یعنی اگر به عشق ۱۸ سالگی‌ات نرسیدی ادامه بدهی تا به عشق ۲۰ سالگی‌ات برسی. به او هم نرسیدی آنقدر ادامه بدهی تا پیدا کنی آن معشوق ابدی را.نمی‌گویم هرکی از گوشه خیابان جلویت پیچید عاشقش شو. می‌گویم خودت را نکش. تهدید نکن به این که اگر به او نرسی ال و بل می‌کنی. این ترس را نیانداز در دلش که مسئول زندگی توست، که اگر شهاب سنگی هم در سرت بخورد مسئولش فقط و فقط تویی.+ این نوشته قدیمیه و تاریخ نداره. از نوع نوشتنش حدس می‌زنم حدود‌های سال ۹۵ نوشته باشمش.</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Aug 2020 19:58:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو گیس سپید بافته</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D8%AF%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-wng2twqgtnja</link>
                <description>من و عزیز- احتمالا بهار یا تابستان سال ۷۳از وقتی یادم می‌آید عزیز راه نمی‌رفت. مامان می‌گفت زمانی عصا به دست بوده اما من حتی آن زمان را هم ندیده بودم. همیشه چهار دست و پا بود. همیشه روی زمین نشسته بود. همیشه دو گیس سپید بافته داشت. هنوز هم هروقت موهایم را گیس می‌کنم و می‌بافم یاد عزیز می‌افتم...عزیز مادربزرگ مادرم بود و در دوره‌ای کوتاه از من نگهداری می‌کرد. این دوره مربوط می‌شود به زمانی که ما ساکن اهواز بودیم. من در مهدکودک‌های اهواز بی‌تابی می‌کردم و در آخر مامان و بابا تصمیم گرفتند صبح تا بعد از ظهر من را به دست عزیز بسپارند. آن روزها هردو دانشجو بودند و همزمان کار می‌کردند. صبح‌ها که بیدار می‌شدم مامان و بابا هردو سر کار بودند. مادربزرگم به کارگاه خیاطی‌اش رفته بود و پدربزرگم هم خانه نبود. عزیز بود که برایم یک سینی نان و مربای آلبالو آماده می‌کرد. چهاردست و پا به آشپزخانه می‌رفت و سینی را برایم می‌آورد. بعد از صبحانه هم صدایم می‌کرد که بروم در آشپزخانه کنارش بنشینم. عاشق این بودم که آشپزی کردنش را تماشا کنم.  یک اجاق گاز تک شعله داشت که با سیلندر کار می‌کرد و تمام پخت و پز خانه را روی آن انجام می‌داد. بادمجان و سیبزمینی سرخ می‌کرد و از هر کدام چند تکه برایم در بشقاب می‌گذاشت تا بخورم و سرم گرم باشد. گاهی هم خواهش می‌کرد تا یک شیشه ادویه را از روی کابینت به او بدهم. روزهایی که می‌خواست سبزی خرد کند اما از همه جالب‌تر بودند. چندین کیلو سبزی می‌خرید و می‌شست و موقع خرد کردن از من می‌خواست آن‌ها را برایش دسته کنم.در چهار سالگی  اسم سبزی‌ها را از عزیز یاد گرفتم. تره، گشنیز، جعفری، شنبلیله. بوی تند تره‌ها چشمانم را اشک می‌انداخت و عاشق برگ‌های کنگره‌دار گشنیز و جعفری بودم.به یاد نمی‌آورم که عزیز حتی یک بار دعوایم کرده باشد. همیشه هوایم را داشت. حتی وقتی حوصله‌ام سر می‌رفت و نیم ساعت پشت سر هم کله معلق می‌زدم هم دعوایم نمی‌کرد. فقط یک بار که دیگر نگرانم شده بود گفت بهتر است قبل از این که مغزم توی دهانم بریزد یک بازی کم‌خطرتر بکنم. حتی آن روزی که یک شیشه بزرگ زردچوبه را شکستم و کل آشپزخانه بوی زردچوبه گرفت دعوایم نکرد. به مامان هم گفت چیزی بهم نگوید. هنوز صدایش در گوشم هست که می‌گفت: «خیر نبینی اگر این بچه رو دعوا کنی!»مامان می‌گفت عزیز در جوانی برای خودش شیرزنی بوده است. گویا شوهرش در جوانی می‌میرد و عزیز مجبور می‌شود دست تنها چهار بچه کوچکش را بزرگ کند. زیبایی چندانی نداشت ولی آنقدر توانا و کاربلد بود که حتی با وجود بیوه شدن و داشتن چهار فرزند باز هم خواستگارانی داشته باشد. دست رد به سینه تمام خواستگارها زد. هرگز نفهمیدیم چرا دوباره ازدواج نکرد. چه در زمان جنگ جهانی و اشغال شدن ایران و چه پس از آن، عزیز از هیچ کاری برای تأمین هزینه‌های زندگی خودش و فرزندانش دریغ نکرد. از آشپزی گرفته تا خرید و فروش جنس در بازار سیاه، همه را انجام می‌داد. طبق روایتی که در خانواده ما مشهور است، شبی دزد به خانه‌شان می‌زند. پسر بزرگ عزیز که عزیزدردانه‌اش هم بوده، دنبال دزد می‌دود و جناب دزد هم با آجری سر او را می‌شکند. عزیز با دیدن سر خونین سوگلی‌اش غیرتی می‌شود، با دست خالی به دنبال دزد می‌دود و چنان زیرشکمش می‌زند که دزد بیچاره نقش زمین می‌شود. خلاصه عزیز، نماد زن همه فن حریف خانواده ما بود...***چهارده ساله بودم که چراغ عمر عزیز کم‌کم خاموش شد. دیگر نه دستش به آشپزی می‌رفت و نه حال و هوای سبزی خرد کردن داشت. پسر بزرگش که بسیار دوستش داشت چند سال پیش از دنیا رفته بود. بعد از مرگ او، عزیز انگار بهانه‌ای برای زندگی نداشت.چند روز آخر عمرش در بیمارستان گذشت. مامان می‌گفت همان چند روز سراغ مرا می‌گرفته. عزیز رفت و ما را با دنیایی از غم و سوال تنها گذاشت. بعد از این همه سال، هنوز نه می‌دانیم راز طعم خوش نان و کلوچه‌هایش چه بود، نه می‌دانیم چرا حاضر شد آن همه سال بار خانواده را تنهایی به دوش بکشد.</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 00:13:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنومونی</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D9%BE%D9%86%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-adt2lezcovjw</link>
                <description>تصویر «ریه سفید» بیماران مبتلا به کووید-۱۹ این روزها به تصویری ترسناک و آشنا بدل شده است. نام دیگر آن تا جایی که می‌دانم «پنومونی» است. واژه‌ای فرانسوی که آن را بیشتر با نام ذات‌الریه می‌شناسیم. ریه‌های بیمار در این شرایط ملتهب و پر از مایعات می‌شوند و در صورت درمان نشدن، بیمار را درون بدن خودش غرق می‌کنند. تصور ابتلا به پنومونی ترسناک به نظر می‌رسد. بسیاری از بیماران از حال بدشان گفته‌اند. از تنگی نفس و اضطراب و فکر این که آیا خوب خواهند شد؟ برای من اما تصویر پنومونی تصویر غریبی نیست. تصویری است که با بخشی از کودکی‌ام پیوند خورده و برمی‌گردد به حدود ۱۸ سال پیش...پاییز و زمستان سال ۸۰ بود. به کلاس دوم دبستان می‌رفتم و در عالم خودم خوش بودم. همین مدرسه در نهایت عامل شر شد. والدین و معلم‌ها به خوبی می‌دانند که محیط‌های پر از ازدحام بچه‌ها، یعنی کودکستان‌ها و مدارس، از اصلی‌ترین مرکز‌های شیوع بیماری‌های واگیردار هستند. فرقی نمی‌کند بیماری‌ که یکی از بچه‌ها به آن مبتلا می‌شود چه باشد. چه یک سرماخوردگی ساده باشد چه آبله‌مرغان، از فردایش تمام بچه‌های مدرسه یکی بعد از دیگری به آن مبتلا می‌شوند. فشار مدرسه برای عقب نیوفتادن از درس‌ها از یک طرف و فشار والدین از طرف دیگر باعث می‌شود بچه‌ها زودتر از بهبودی کامل به مدرسه برگردند و همین عامل شیوع بیشتر و بیشتر یک بیماری مسری می‌شود. زمستان آن سال هم یک موج دیگر آنفلوانزا پیچیده بود. آنطور که والدینم تعریف می‌کنند، بیماران اصلی این اپیدمی کودکان بودند. بچه‌های مدرسه یکی یکی مریض می‌شدند و به مدرسه نمی‌آمدند. کار به آنجا رسیده بود که مدارس به دلیل غیبت بیش از حد دانش‌آموزان و شاید مبتلا نشدن سایرین، مدتی کلاس‌های درس را تعلیق کرد. من هم یکی از آن‌هایی بودم که گرفتار آنفلوانزا شدم. بیماری با تب به سراغم آمد و ماندگار شد. به مطب دکتر ف رفتیم که آن زمان یک متخصص اطفال معروف بود و مطبش همیشه خدا غلغله. از رفتن به مطب دکتر ف متنفر بودم چون همیشه باید زمان زیادی در نوبت می‌نشستیم. دکتر ف معاینه‌ام کرد، اعلام کرد که به  ویروس جدید گرفتار شده‌ام و با مقداری داروی معمول و تسکین‌دهنده علائم بیماری راهی خانه شدیم. چند روزی گذشت. به نظر می‌رسید با داروهای تجویزی دکتر ف حالم بهتر است. تبم کمتر شده بود و بیشتر می‌توانستم فعالیت کنم. خبر می‌رسید که همکلاسی‌هایم هم دارند بهتر می‌شوند و یکی یکی به مدرسه برمی‌گردند. به نظر می‌رسید که من هم کم‌کم بتوانم به مدرسه بروم. آن زمان هیچ‌کدام نمی‌دانستیم که ماندن من در خانه خیلی بیشتر از این‌ها طول خواهد کشید. من به مدرسه برنگشتم. روند درمانم تا جایی پیش رفت و سپس متوقف شد. صبح‌ها حالم خوب بود. بیدار می‌شدم، بازی می‌کردم و ناهار می‌خوردم. بعد از ظهرها می‌رفتم چرتی بزنم و مامان هم تلفنی جویای تکالیفم از مدرسه می‌شد. مشکل از عصر شروع می‌شد. با تاریک شدن هوا، حال خوشم یکباره تغییر می‌کرد. سرفه می‌کردم و دمای بدنم بالا می‌رفت. از دگرگون شدن حالم بدعنق می‌شدم و با دلخوری تکالیف ریاضی را می‌نوشتم. بعد از چند روز، پدر و مادرم نگران شدند و تصمیم گرفتند مرا دوباره پیش دکتر ف ببرند. دوباره معطلی، دوباره معاینه، و دوباره بازگشت به خانه با این وعده که من باید همان داروهای قبلی را ادامه بدهم و به زودی خوب می‌شوم. باز هم چند روزی گذشت. من نه‌تنها خوب نشدم بلکه خس‌خس سینه نیز به علائمم اضافه شد. انرژی‌ام زود تمام می‌شد و خستگی امانم را می‌برید. مامان و بابا حالا دیگر بیشتر از پیش نگران بودند. این شد که من و بابا برای بار سوم عازم مطب دکتر ف شدیم. آن زمان هنوز ماشینی برای خودمان نداشتیم و این شد که دوست صمیمی بابا هم با پراید سفیدش همراه ما شد تا حداقل دغدغه ماشین گرفتن نداشته باشیم.یک روز طولانی و سرد بود. بعد از ظهر و اول وقت مراجعه کردیم که مطب هنوز زیاد شلوغ نبود. دکتر ف معاینه‌ای کرد، به صدای تنفسم گوش داد، اخمی کرد و دستور عکس‌برداری از قفسه سینه داد. به همراه بابا و و دوستش برای عکس‌برداری رفتیم. بخش رادیولوژی شلوغ بود. من باز تب داشتم و بی‌تابی می‌کردم. بالاخره نوبتمان شد و من برای اولین بار با عکس‌برداری پزشکی آشنا شدم. عکس‌ها را به دستمان دادند و ما دوباره راهی شدیم. مقصد یک بار دیگر مطب دکتر ف بود. در ساعت اوج شلوغی رسیدیم. چاره‌ای نبود یا باید می‌رفتیم و روز دیگری می‌آمدیم یا منتظر می‌ماندیم. آنقدر ماندیم تا دیگر کسی در مطب نماند. ساعت ۱۱ شب وارد اتاق معاینه شدیم. دکتر ف عکس‌ ریه‌هایم را نگاه کرد و عبارت «بستری در بیمارستان» را به زبان آورد. چیزهایی هم گفت درباره این که هردو ریه عفونت کرده‌اند و وضعیت ریه راست از چپ وخیم‌تر است. نیمه شب بود که به خانه برگشتیم. بابا مرا فرستاد که لباس عوض کنم و به آرامی نتیجه را به مامان گفت: «پنومونی شده. باید بیمارستان بستری بشه و آنتی‌بیوتیک بگیره.» مامان از شدت وحشت از جایش پرید. در عالم بچگی به حرکتش خندیدم. بچه بودم و نمی‌دانستم درون بدنم دقیقا چه‌خبر است. چشمشان را دور دیدم  و عکس‌ ریه را درآوردم و با دقت بررسی کردم. دو توده سفید در هرکدام از ریه‌ها به چشم می‌خورد. روز بعد صبح خیلی زود بیدارم کردند تا به بیمارستان برویم. واقعیت تازه بر سرم آوار شده بود. بدعنق شده بودم و دلم نمی‌خواست بروم. مدت‌ها بود از آمپول نمی‌ترسیدم ولی چشم‌انداز بستری در بیمارستان و دوری از خانه هم برایم خوشایند نبود. مراحل پذیرش کردنم طول کشید و در آخر در یک اتاق دو تخته بستری‌ام کردند. پرستار مهربانی آمد و آنژوکت را به نقطه‌ای نزدیک شاهرگ دستم وصل کرد. بعد هم چون بچه بودم و احتمال می‌دادند با آنژوکت ور بروم، یک خروار چسب دور آن پیچید. چسب‌ها از قسمت پایینی ساعدم شروع می‌شد و تا نوک انگشت‌هایم ادامه داشت. دست بی‌نوایم آن وسط مچاله شده بود. از دست دیگرم خون گرفتند. آنتی‌بیوتیک تزریقی را شروع کردند و رفتند. روز اول همه‌چیز خوب بود یا حداقل از انتظار من بهتر پیش رفت. غذاهای بیمارستان خوشمزه بود، پرستارها خوش‌چهره بودند و من هم با کتاب قصه هانس کریستین اندرسنم مشغول بودم. مشکل از روز دوم شروع شد. با تزریق دوزهای بعدی آنتی‌بیوتیک در سرم، درد وحشتناکی از مچ دستم شروع می‌شد و تا آرنجم ادامه پیدا می‌کرد. نوارپیچ بودن دستم هم به تنهایی عذاب دیگری بود. انگشت‌هایم تحت فشار بودند و درد و خارش بیچاره‌ام کرده بود. به مامان التماس می‌کردم که به پرستارها بگوید من بچه آرامی هستم و نمی‌خواهم آنژوکت را تکان بدهم، بلکه آن چسب‌ها را کمی شل‌تر کنند. مامان بی‌نوا هم کاری از دستش برنمی‌آمد. کمی چسب دور انگشتانم را شل می‌کرد و ساعدم را ماساژ می‌داد تا درد قابل تحمل‌تر شود. بی‌حوصلگی هم به شرایطم اضافه شده بود. عادت یا شاید هم مصیبت تندخوانی از همان زمان همراهم بود. آن کتاب هانس کریستین اندرسن را شاید ۳ بار در آن یک هفته خواندم. کلافه شده بودم و همزمان چاره‌ دیگری  جز ماندن در تختم نداشتم. شب‌ها از شدت درد به زور خوابم می‌برد و صبح‌ها به زور بیدارم می‌کردند که حتما صبحانه را راس ساعت ۷ بخورم. تمایلی به حرف زدن با هم‌اتاقی‌ام را نداشتم. همه چیز و همه کس کلافه‌ام می‌کردند. بالاخره، زمانی که فکر می‌کردم هرگز از آن محیط نجات پیدا نخواهم کرد، همه چیز کم‌کم تمام شد. یک روز دکتر ف به ملاقاتم آمد و گفت آزمایش‌هایم نشان می‌دهند که فردا مرخص خواهم شد. آن شب خوشحال بودم. از شدت خوشحالی دائم حرف می‌زدم. حتی با  هم‌اتاقی جدیدم حرف زدم. دختری بود همسن من که برای عمل لوزه به بیمارستان آمده بود و می‌گفت خاله‌ای هم اسم من دارد. فردایش روز رهایی رسید. پزشک پرونده‌ام را دید و تایید کرد که می‌توانم به خانه بروم. در حالی که مامان وسایلم را جمع و جور می‌کرد، پرستارها هم اسباب شکنجه را از دستم باز کردند. زیر آن همه نوار چسب، انگشت‌هایی چروکیده و بدون انعطاف همراه با رگی برآمده و کبود قرار داشت. غصه‌ام شد از دیدن دست بیچاره‌ام. هر لحظه منتظر بودم آن زخم کبود و متورم بترکد و همه جا پر از خون بشود. برگشتن به خانه خوب بود ولی دوره جدیدی از سختی‌ها شروع شده بود. از درس‌هایم عقب بودم و علاوه بر آن به خاطر وضعیت دستم، نوشتن برایم عذاب الیم شده بود. انگشت‌هایم به راحتی خم نمی‌شدند و مچ دستم با کوچک‌ترین تحریکی درد می‌گرفت. دیگر فکر نمی‌کردم روزی حال دستم عادی شود و بتوانم بدون درد خم و راستش کنم. با این حال، آن دوره هم گذشت. من بعد از حدود یک ماه غیبت، به مدرسه برگشتم و آن سال تحصیلی به خوبی و خوشی تمام شد. دستم هم بهبود پیدا کرد. آنقدر خوب شد که من بعدها هم نوشتن را ادامه بدهم و امروز این خاطره دور را بنویسم. یادگارم از آن روزها، برآمدگی نامحسوسی روی رگ دستم است، و احساس اضطرابی که با لمس کردنش وجودم را فرامی‌گیرد. پینوشت: اما بشنویم از دکتر ف که به عقیده پدر و مادرم مقصر اصلی این ماجرا بود. من را در کودکی به مطب دکتر ف و گاهی دکتر الف می‌بردند. دکتر الف دکتر جایگزین بود برای وقت‌هایی که نمی‌توانستیم به مطب دکتر ف برویم. من عاشق دکتر الف بودم که مطبش برخلاف دکتر ف خلوت‌ بود و هیچوقت معطل نمی‌شدیم.مدتی بعد از آن بیماری، به دلیل یک مشکل دیگر پیش دکتر الف رفتیم. مامان ماجرای پیش آمده را برای دکتر الف تعریف کرد. دکتر الف معتقد بود که دکتر ف با دیدن اولین نشانه‌های عفونت و خوب نشدن من باید برایم آنتی‌بیوتیک خوراکی تجویز می‌کرد و با این کار جلوی ابتلای من به پنومونی را می‌گرفت. من پزشک نیستم. اطلاعی هم از شرح حال دقیق خودم در ۱۷ سال پیش ندارم و نمی‌توانم با قطعیت بگویم که دکتر ف واقعا چقدر مقصر بود. با این حال، همین حرف دکتر الف باعث شد که ما دیگر به مطب شلوغ دکتر ف نرویم. از آن به بعد موقع بیمار شدن خوشحال می‌شدم. مطب دکتر الف آرام و آفتابگیر بود و خودش هم بسیار بسیار آرام...</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 03:33:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه محتوای علمی تولید نکنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hyidxxwax61o</link>
                <description>در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که به لطف شبکه‌های اجتماعی، هرکسی تریبون مخصوص خود را در اختیار دارد. این تریبون بنا به انتخاب شخص می‌تواند صرف زندگی شخصی‌اش شود یا به کسب و کارش اختصاص پیدا کند. امکان ساخت بیش از یک حساب کاربری در هر شبکه اجتماعی باعث می‌شود که افراد در هر شبکه نه یک بلکه چند تریبون داشته باشند و بتوانند آن‌ها را دسته‌بندی کنند. این قضیه به خودی خود خوب است، اما زمانی که پای آموزش و ترویج علم به میان می‌آید، اوضاع به چه شکل پیش خواهد رفت؟ترویج علم به زبان ساده به معنی بردن علم به میان مردم و آشنا کردن آن‌ها با مفاهیم علمی است. کاری که امروز به دلیل وجود انواع منابع آنلاین و آفلاین، آسان‌تر شده است.   به هر حال، دنیای علم دنیایی جادویی‌ست و بسیاری از افرادی که من می‌بینم مایلند در شناساندن این دنیای جادویی سهمی داشته باشند. شبکه‌های اجتماعی بستری هستند که افراد به سادگی و بدون آن‌که نیاز به تحمل سختی خاصی باشند در آن مطالبی را منتشر می‌کنند تا از این راه به گسترش علم کمک کنند. اما تلاش این افراد چقدر مفید است؟ در کنار تلاش‌های مفید بسیای که من در زمینه تولید محتوای علمی می‌بینم، تلاش‌های دیگری نیز در این زمینه وجود دارند که بیشتر از مفید بودن، مخرب به نظر می‌رسند. واقعیت این است که تولید محتوای علمی دقت خاص خودش را می‌طلبد. هم ملاحظات کلی تولید محتوا را دارد، هم ملاحظاتی که باید در مورد علم به کار برد. در بیشتر مواردی که من به تازگی‌ دیده‌ام هیچ یک از این دو دسته ملاحظات رعایت نمی‌شوند.در ادامه نکاتی را معرفی خواهم کرد که به نظرم می‌تواند به تولید محتوای علمی کمک کند. به یاد داشته باشید که استاندارد جهانی برای ترویج علم وجود ندارد، اما قطعا عدم استانداردهایی وجود دارند که با دوری کردن از آن‌ها می‌توان به کیفیت محتوا کمک کرد. ۱- به اندازه اطلاعاتتان محتوا تولید کنیدهدف شما از تولید محتوای علمی هدفی قابل تحسین است؛ به شرطی که در حیطه اطلاعات خودتان باشد. شما در قبال مخاطبانی که دنبالتان می‌کنند مسئولیت دارید و باید این مسئولیت را به نحو احسن انجام بدهید. به عنوان مثال اگر یک منجم آماتور هستید لازم نیست درباره مفاهیم پیچیده‌تری مانند مقایسه انرژی تاریک و نیروهای چهارگانه تولید محتوا کنید. نجوم آماتوری آنقدر مفاهیم جذاب دارد که با آموزش همان مفاهیم می‌توانید بسیار مفیدتر عمل کنید. ۲- از منابع قابل اعتماد استفاده کنید به‌خصوص زمانی که با اعداد و ارقام سروکار دارید منابع موثق را چک کنید. اگر از منابع ترجمه‌شده استفاده می‌کنید تلاش کنید از ترجمه‌های مناسب استفاده کنید. اگر به ترجمه شک دارید، منبع زبان اصلی را بررسی کنید تا ببینید مطلب اصلی چقدر با ترجمه مطابقت دارد. نمونه محتوایی که نویسنده اطلاعات کافی از آنچه نوشته ندارد۳- ارجاع بدهیداگر محتوای شما کپی رایت و/یا ترجمه مطلب شخص دیگری است، به مطلب اصلی ارجاع بدهید. ارجاع به منابع معتبر باعث اعتبار محتوای شما می‌شود. این مورد را به‌خصوص برای نوشتن نقل قول از افراد معروف رعایت کنید.۴- مخاطب را در نظر بگیریدحواستان باشد که برای چه مخاطبی تولید محتوا می‌کنید. اگر مخاطبانتان نوجوان و جوان هستند از ادبیات بچگانه و بیش از حد خودمانی استفاده نکنید. در نقطه مقابل، اگر می‌خواهید در نقش ارتباطگر علم ظاهر شوید باید دقت کنید که مخاطب بخش اعظمی از دانش شما را در اختیار ندارد. پس تا حد امکان مطلب را بدون پیچیدگی توضیح بدهید.۵- هرکه برفش بیش، بامش بیش نیست!داشتن تعداد بالای مخاطب در اینستاگرام یا رتبه ۱ بودن در سرچ گوگل به معنای کیفیت بالای محتوا نیست! مخاطب را می‌توان خرید و فروش کرد و رسیدن به لینک اول گوگل با سئوی مناسب امکان‌پذیر است. اگر به دنبال الگوی مناسب در تولید محتوای علمی هستید، به جای پرطرفدارها و پرسرصداها به دنبال منابعی باشید که بی سروصدا فعالیت می‌کنند. تلفیق دو موضوع جنجالی (رابطه جنسی و فضانوردی) بدون ذکر منبع مناسب۶- کیفیت تصویر را فراموش نکنیدتصویری که برای تولید محتوای علمی استفاده می‌کنید خیلی اوقات بیشتر از متن اهمیت دارد. پس تصویرهای باکیفیت را انتخاب کنید. به جای انتشار اسکرین شات‌های بی‌کیفیت از سایر پست‌های اینستاگرامی، کمی در apod، بخش اخبار ناسا، و سایت تلسکوپ‌های فضایی مانند هابل جست‌وجو کنید. ۷- در مصرف اسمایلی صرفه‌جویی کنیداستفاده صحیح از اسمایلی می‌تواند تعامل مخاطب با شما را بالا ببرد. همین مورد اگر بیش از حد استفاده شود دلیلی خواهد بود برای این که متن‌های شما به سختی خوانده شوند. اسمایلی ها را می‌توانید در ابتدای هر پاراگراف استفاده کنید. استفاده از آن‌ها در وسط جمله باعث می‌شود که ذهن خواننده ناخودآگاه هنگام خواندن متن مکث کند و حالتی تلگرافی در خواندن به وجود بیاید.۸- در انتخاب عنوان دقت کنیدعنوان‌های جنجال‌برانگیز توجه بیشتری را به خود جلب می‌کند؛ ولی باید توجه داشته باشید که شما در راستای ترویج علم تولید محتوا می‌کنید نه گسترش اخبار زرد خاندان سلطنتی. عنوانی که جنجالی ولی از نظر علمی اشتباه باشد، کل اعتبار کار شما را زیر سوال خواهد برد. ۹- انتقادپذیر باشیدهر از گاهی افرادی به درست یا اشتباه به کار شما ایراد خواهند گرفت. اگر ایرادهایی که می‌گیرند منطقی و از نظر علمی درست است، آن‌ها را بپذیرید و اجرا کنید. در صورتی که انتقاد از سر ناآگاهی است از منتقد تشکر کنید و سعی کنید با آرامش او را از اشتباه دربیاورید. در انتها، پیش از این که شروع به تولید محتوای علمی کنید، کمی به این مسئله فکر کنید که «آیا مخاطبان واقعا به محتوای من نیاز دارند؟» فضای مجازی پر از محتواهای صحیح و غیرصحیح است. گاهی بهترین کار این است که به جای تولید محتوای اضافه، مخاطبان را به سمت منابع مناسب راهنمایی کنید. </description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 18:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-hzrgmeislyxg</link>
                <description>از این که اجباری به خانه آمده بودم سخت عصبانی بودم. آماده بودم به خاطر شرایطم با هر موجود جاندار و بی‌جانی دعوا کنم. این شد که چمدانم را باز کرده و نکرده ول کردم وسط اتاق، در را قفل کردم و تا چند روز با کسی حرف نزدم. در همین مدت که دق و دلی‌ام را سر هرچیزی خالی می‌کردم، گلدان پشت پنجره اتاقم هم از ماجرا بی‌نصیب نماند. پنجره را باز کرده بودم تا هوای تازه به آن فضای سربسته و مرطوب وارد شود. شاخه پرپیچ و تاب گلدان یاس هم با استفاده از این فرصت وارد اتاقم شده بود. با حرص و بدون توجه پنجره را محکم بستم. انتهای سرسبز شاخه لای پنجره گیر کرد و له شد. تصویر آن شاخه له‌شده و پژمرده مرا بیش از پیش به یاد قرنطینه اجباری و خانه‌نشینی ناخواسته‌ام می‌انداخت. طی سه هفته از خشمم کاسته شد. نه این که با شرایطم کنار آمده باشم؛ اما راضی شدم به این که گلدان‌های بیچاره نقشی در قضیه ندارند و باید هر از گاهی دست نوازش به سرشان بکشم. امروز پنجره را باز کردم تا گل یاس را آب بدهم که با صحنه جدیدی مواجه شدم: شاخه از همان انتهای شکسته‌اش منشعب شده بود به دو سرشاخه جدید و سبز با برگ‌های ریز که هنوز درست و حسابی باز نشده بودند. زندگی راهش را از همان جایی که سعی کرده بودم قطعش کنم، یافته بود...</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 15:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینفوگرام، جایی برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rpmqvcsxmkjc</link>
                <description>لب سخنگو از اولین طرح‌های اوریگامیه که هر اینفوگرامی باید یادش بگیره. عکس مربوط میشه به دورهمی اینفوگرام در سال ۹۷، آخرین روزهای اسفند ماهدیشب قبل از خواب به عادت همیشگی‌ام اینستاگرام را باز کردم. دیدم آیسان استوری گذاشته از پیج اینستاگرامی که مربوط به محل کارمان است. یک عکس، تعداد فالوورها (حدود ۳۰۰۰ نفر) را در شهریور ۹۸ نشان می‌داد، عکس دیگر مربوط به همین دیشب بود که تعداد بالاخره به ۱۰۰۰۰ رسیده بود.این موضوع مرا پرت کرد به گذشته‌ای که چندان دور نیست ولی در اتفاقات پی در پی یک سال اخیر مانند خاطره‌ای از صد سال پیش به نظر می‌رسد. به طور دقیق، پرت شدم به ۱۶ بهمن ۹۷. روزی که با هزار مدل استرس به مصاحبه کاری می‌رفتم. از شغل قبلی‌ام (معلمی) چند هفته پیشش به اجبار خارج شده‌ بودم و دورنمای پیدا نکردن شغل جدید کابوسم شده بود. چند جایی رزومه فرستاده بودم که هنوز خبری از آن‌ها نشده بود و به عنوان آخرین تیر تیردانم قصد داشتم با یک کارفرمای آشناتر حرف بزنم: محمد شکاری، مدیر عامل اینفوگرام. چند سال پیشش با اینفوگرام به عنوان همکار پروژه‌ای کار کرده بودم. در این حد می‌دانستم که کار اصلی‌اش طراحی اینفوگرافیک است و حدس می‌زدم (در واقع امیدوار بودم) به یک نیروی تولید محتوای متنی نیاز داشته باشند. قرار مصاحبه برای ساعت ۱۲ ظهر در خانه نوآوری تنظیم شده بود.سر ساعت رسیدم و مصاحبه را شروع کردیم. محمد برخلاف سایر کارفرماهایی که دیده بودم نپرسید از هر چیزی چقدر بلدم. خیلی ساده گفت از خودت بگو. فکر می‌کنی در چه کارهایی می‌توانی به ما کمک کنی؟ چند دقیقه‌ای من حرف زدم، چند دقیقه هم او. در عرض نیم‌ساعت توافق کردیم که من وارد اینفوگرام شوم و روی برخی از مطالب سایت کار کنم. آخر بحث محمد پرسید: «از کی می‌تونی شروع کنی؟» و من هیجان‌زده و خسته از بیکاری گفتم: «از هروقت شما بگین. زودترین زمان ممکن.» و محمد هم پاسخ داد: «از فردا خوبه؟»جای بحثی نمانده بود. از آنجا با محمد و زهرا رفتیم دفتر اینفوگرام که در اتوبان لشگری قرار داشت تا من هم با محیط کار جدیدم آشنا بشوم. ناهار خوردیم و یکی دو ساعت دیگر صحبت‌های کلی کردیم. میزی را برای کار انتخاب کردم و بعد به خانه برگشتم تا برای یک دوره‌ی کاری جدید آماده بشوم.روز بعد، اولین روز رسمی کاری‌ام در اینفوگرام همزمان شده بود با تولدم. شال و کلاه متناسب با تولدم کردم و به دفتر رفتم. به قول معروف هنوز یخم باز نشده بود و با این که بچه‌های شاغل در دفتر همه دخترانی هم‌سن و سال خودم بودم هنوز نمی‌توانستم خیلی راحت ارتباط برقرار کنم. نمی‌دانم چه شد از دهنم در رفت که امروز روز تولدم است. لو دادن تولدم همان و تولد سورپرایزی در اولین روز کاری در محیط جدید هم همان. فکر می‌کنم همان لحظه بود که فهمیدم فرصتی برای آب کردن یخ نیست؛ بلکه باید یخ‌ها را با ناخن از جا بکنم و بندازم دور.شغل جدیدم سختی‌های خاص خودش را داشت هم از لحاظ محیط کار و هم برای منی که تازه‌وارد بودم و هنوز راه و چاه و حد اختیاراتم برای خودم مشخص نبود. مشکلات اقتصادی که گریبان تمام کسب‌وکارهای کشور را گرفته بود هم به این شرایط اضافه کنید. با وجود همه این‌ها، اینفوگرام کم‌کم خانه دومم شد. محلی شد که وقتی از سختی‌های خانه و دانشگاه خسته می‌شدم به آن پناه می‌بردم تا ذهنم آرام شود. هیچ‌کدام از دعواها و استرس‌هایی که داشتم در آن دفتر کوچک جایی نداشت. با این که به عنوان یک شغل موقتی یک تا دو ساله انتخابش کرده بودم، کم‌کم دلبسته‌اش شدم. عادت کردم به خرید کردن از «پیری»، پیرمردی که صاحب مغازه سر کوچه بود و ما تنقلاتمان را از آن می‌خریدیم. با کمک زهرا اوریگامی یاد گرفتم. بیشتر روزها ساعت ۵ با پریسا تا مترو می‌رفتم و تا ایستگاه شادمان که مسیرمان جدا می‌شد حرف می‌زدیم.اولین روز کاری من در اینفوگراممیزان تغییر و تحولاتی که این وسط پیش آمد از دستم خارج است. تغییر موقعیت شغلی‌ام در مجموعه یکی از مهم‌ترین تغییرها بود. گاهی برای پروژه‌های اینفوگرام تولید محتوا می‌کردم، گاهی برای خود اینفوگرام، دو سه ماهی روی اینفوگرامر (استارتاپی که هدفش ساخت یک پلتفرم فریلنسری حرفه‌ای بود) کار کردم و در نهایت از شهریور ۹۸ در بخش آموزش که با نام «آکادمی اینفوگرام» شناخته می‌شود مستقر شدم.استقرار شغلی‌ام همزمان شد با شروع پاییز و باران سیل‌آسای اتفاقاتی که یکی پس از دیگری گریبان تمام مردم این سرزمین را گرفت. ۲۵ آبان ماه را که شروع اختلالات و قطعی اینترنت بود یادم است. من و زهرا در دفتر تنها بودیم و خوشبینانه فکر می‌کردیم اختلال‌ها به خاطر بارش شدید برف است. زودتر کار را تعطیل کردیم که در برف گیر نکنیم. نمی‌دانستیم آن روز شروع معلقی کارمان برای ۱۰ روز آینده است. آن مدت را کمتر می‌آمدیم دفتر. ناامیدانه تلاش می‌کردیم به اینترنت وصل شویم یا خبری از وصل شدنش بگیریم، چند کاری را که نیاز به اینترنت نداشتند انجام می‌دادیم و می‌رفتی. اینترنت که وصل شد نفسی کشیدیم که می‌توانیم به روال کاری سابقمان برگردیم.اتفاق بعدی برای ما اسباب‌کشی بود. به خاطر تنگی فضای کار در همان ساختمان یک واحد بزرگ‌تر گرفتیم. تازه تمام وسایلمان (که کم هم نبود) را به واحد جدید منتقل کرده بودیم که بحران جدیدی بر سرمان نازل شد. دلتان را با اتفاق‌های دی‌ماه ۹۸ خون نمی‌کنم. در همین حد بگویم که شنبه صبح ، بهت‌زده سر کار آمدیم، ۲‌شنبه که روز تشییع جنازه بود با هزار سلام و صلوات آمدیم و جلسه برگزار کردیم، چهارشنبه را هم با این حس که جانمان را گذاشته‌ایم کف دستمان و آمده‌ایم نزدیک مهرآباد، گوش به زنگ اخبار و احیانا صدای موشک سر کردیم.دی ماه هم گذشت و به بهمن رسیدیم. نیمه‌های بهمن بود که زمزمه‌های شیوع کرونا در ایران شروع شد. ما اهمیتی نمی‌دادیم. کارهایمان مقداری روی روال افتاده بود و خوشحال بودیم. آخرین روز شادی که داشتیم ۳۰ بهمن بود. برای زهرا تولد گرفتیم و با این که همه خیلی دیرمان شده بود تا هشت شب تنگ دل هم نشستیم و جالیز بازی کردیم.هفته بعدش تعطیلی‌ها شروع شد. کار را به حالت دورکاری درآوردیم تا خطر شیوع بیماری را به نوبه خودمان کم کنیم. درهای خانه را به روی خودمان بستیم و صفحه لپ‌تاپ‌ها شد وسیله ارتباطی بین ما. ساعت‌های کاری شناور شد و کم‌کم در هر ساعتی از شبانه‌روز که لازم بود کار می‌کردیم. فرق نمی‌کرد ۱۲ ظهر باشد یا ۳ صبح. رو آوردیم به آموزش مجازی و تصمیم گرفتیم تا عادی شدن دوباره وضعیت به همین روال کارمان را ادامه دهیم.تنها سه هفته از تمام این اتفاق‌ها می‌گذرد و من چنان دلتنگ همه‌چیز شده‌ام که گویا سه قرن گذشته. دلم برای محیط دفتر تنگ شده. برای این که سوار ماشین آیسان بشوم و تا نزدیک خانه باهم برگردیم و آهنگ تکراری گوش کنیم تنگ شده. برای جواب دادن به تلفن دفتر و راهنمایی کردن افراد، برای ایده دادن‌های محمد و جلسه‌هایی که برگزار می‌کرد. برای صحبت با زهرا و این که ساعتی یک بار یک نفرمان سر حرف را درباره یک موضوع دخترانه باز کند. برای اوریگامی‌ها، برای پیری، حتی برای ایستگاه دروازه دولت. برای هر چیزی که نماد زندگی روزمره‌ام در آن دفتر بود دلم تنگ شده...پس از پایان: یک بار دیگر اینستاگرام را باز کردم. پیج کوچک را بالا پایین می‌کنم و لبخندی به گوشه لبم می‌آید. تعداد فالوورهایش برای ما نمادی است از میزان زحمتی که برای کارمان کشیده‌ایم و اتفاق‌هایی که در این چند وقته به ما و کسب‌وکارمان گذشته. با خودم فکر می‌کنم: «وقتی به ۲۰ هزار نفر برسیم در کدام وضعیت این دنیای پرآشوب گیر افتاده‌ایم؟»پینوشت آخر: ما در حال برگزاری یک کمپین آموزش مجازی در این روزها هستیم. اگر دوست داشتید به ما سر بزنید. </description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 18:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و عینکم</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%85-g1n9ditwdn7p</link>
                <description>بعد از سال ها بار دیگر &quot;قصه عینکم&quot; نوشته رسول پرویزی را خواندم. قصه پسری که به قول خودش &quot;نیمه کور&quot; بود اما نمی دانست. خیلی ها شاید قصه عینکم را بخوانند و بخندند. اما برای من قصه، فراتر از یک داستان طنز است. قصه عینکی شدن خودم است. شاید قصه عینکی شدن خیلی های دیگر هم باشد.هشت سالم بود و تازه رفته بودم کلاس سوم. در یک مدرسه جدید و شهر جدید، که روی هم می شود یک دنیای جدید از دید هشت ساله ها. مدرسه جدید آن روزها چندان چنگی به دلم نمی زد.  تخته های سفید کلاس بدجور روی اعصاب و روانم پیاده روی میکرد. همه ماژیک‌ها کم رنگ بودند و خوب نمی‌نوشتند. به سختی می‌توانستم نوشته های روی تخته را بخوانم. دلم همان تخته سیاه و گچ های مدرسه قبلی ام را می‌خواست. دیدن نوشته‌های ماژیکی انگار روز به روز سخت‌تر می‌شد و هر بار بیشتر مجبور بودم برای دیدن ردشان روی تخته، چشم‌هایم را تنگ کنم.اما مدرسه جدید با همه ی کم و کاستی هایش، مثل همه ی مدرسه‌ها معلم بهداشت داشت و تست سالانه‌ی بینایی سنجی. تا قبل از آن همه از جمله خودم متفق‌القول بودند که چشمانم خیلی هم خوب می‌بینند. حتی یک بار دکتر مهربانی گفته بود دید چشم‌هایم مثل عقاب است. آن روز اما اوضاع جور دیگری پیش رفت. لحظه ای که جلوی تابلوی بینایی سنجی ایستادم، فهمیدم  مشکلی وجود دارد. دیدن ردیف‌های پایینی برایم سخت بود. سعی کردم جهت نشانه‌ها را حدس بزنم اما موفق نشدم. اخم‌های معلم بهداشت درهم رفت. برگه‌ای برایم نوشت و دستم داد که به والدینم بدهم.شب در خانه با ترس و لرز برگه را نشان دادم. ترسیده بودم چون حس می‌کردم اشکال و ایرادی دارم که رفع‌شدنی نیست.روز بعد به بینایی‌سنجی رفتیم و از آنجا  راهی عینک سازی شدیم. یک هفته بعد  عینک کوچکم با قاب مشکی حاضر بود. یک بند مشکی هم داشت که  دور گردنم بیاندازم مبادا از سر حواس پرتی گمش کنم.عینگ را  به چشمم زدم و. بار دیگر ریزترین جزئیات دنیا را  دیدم.فردایش عینک را داخل جعبه‌اش گذاشتم  و به مدرسه رفتم. جعبه را با احتیاط زیر میزم باز کردم و عینک را به چشم زدم. از تمسخر بقیه نگران بودم. اما بغل دستی‌ام تنها نگاهی به من کرد. خندید و گفت: «اِ شیرین! عینکی شدی!»ترسم از عینک زدن همانجا ریخت اما تا چند سال بعد تست بینایی سنجی برایم کابوس بود. هر سال چشم‌هایم ضعیف‌تر می‌شدند و من غصه‌ام می‌گرفت که نکند یک روز دیگر نتوانم ببینم. در کتاب علوم درباره ی ضعیف شدن چشم خوانده بودم. می دانستم به مشکلی که من دارم می گویند &quot;نزدیک بینی&quot;. یعنی  قرنیه چشمم محدب تر از حالت عادی شده و من دیگر نمی توانم فاصله های دور را واضح ببینم. بی صبرانه منتظر بودم بزرگ بشوم و چشم‌هایم را عمل کنم تا بار دیگر بتوانم بدون عینک ببینم که سنگین بود و هروقت عوضش می‌کردم تا چند روز سردرد  امانم را می برید. می‌خواستم وقتی تنها در خیابان قدم میزنم متلک عینکی و چهارچشمی را از پسرهای نوجوان نشنوم. و دیگر در جمع کسی سوال احمقانه ی &quot;بدون عینک چقدر می بینی؟&quot; را از من  نپرسد.همه این ها گذشت تا این که دو سال پیش بابا پرسید آیا می‌خواهم بالاخره چشم‌هایم را عمل کنم یا نه؟در آن لحظه شنیدن جمله‌ی &quot;من عینکم را دوست دارم&quot; از نظر خودم هم عجیب بود. انگار که قرار باشد معشوقی فراموش شده‌ را از من جدا کنند و  ناگهان فهمیده باشم چقدر دوستش دارم. بارها از من پرسیدند چرا چشم هایت را عمل نمی‌کنی. و من هربار می‌گویم علاقه‌ای به این کار ندارم. توضیحی درباره ی علاقه‌ام به عینکم نمی‌دهم چون می‌دانم برای کسی به جز بعضی عینکی‌ها قابل درک نیست.  من و عینکم آنقدر بهم وابسته‌ایم که اگر دو دقیقه هم گمش کنم نگران می شوم. شاید عجیب باشد ولی در دورانی که عصر عمل کردن و تصحیح و ترمیم عیب های ظاهریست، من تصمیم گرفته‌ام با این دوست 16 ساله ام تا آخر عمر زندگی کنم.اعتراف سختی است ولی...واقعا از تصور خداحافظی کردن با عینکم غمگین می شوم :)13 فروردین 1397</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 22:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث پر دنگ و فنگ آقای نوبل</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%81%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-hgx2g9pwd556</link>
                <description> credit: Alexander Mahmoud 2018ماه اکتبر را شاید بیشتر به جشن هالووین بشناسید. زمانی که صحبت از اکتبر می‌شود،‌ تصویر کدو حلوایی‌های خندان و دسته خفاش‌هاست که در ذهن تداعی می‌شود. با این حال دوستداران دنیای علم به دلیل دیگری هرساله در انتظار ماه اکتبر هستند؛ چرا که برندگان نوبل در این ماه اعلام می‌شوند.گمانه‌زنی‌ها پیرامون نامزد‌های جایزه نوبل از اوایل اکتبر آغاز می‌شوند و تا روز اعلام نام برندگان ادامه می‌یابند؛ اما کمتر کسی‌ست که از فرایند انتخاب برنده جایزه نوبل اطلاع داشته باشد.ایده آلفرد نوبل برای اهدای جایزه نوبل در سال ۱۸۹۵ میلادی تدوین شد. شش سال بعد در ۱۹۰۱،  نخستین برندگان این جایزه در پنج شاخه فیزیک، شیمی، ادبیات، پزشکی و صلح اهدا شدند. در سال ۱۹۶۹ نوبل اقتصاد نیز به مجموعه جوایز نوبل پیوست. اکنون با گذشت بیش از یک قرن از بنیان‌گذاری جایزه نوبل، بار دیگر هیجان اهدای آن جامعه جهانی علم را فراگرفته است.نامزدها چه کسانی هستند؟همه ساله خبرگزاری‌های متفاوتی به معرفی کسانی می‌پردازند که می‌توانند برنده جایزه نوبل باشند. پیش‌بینی‌های این دسته خبرگزاری‌ها گاهی به واقعیت نزدیک است و گاهی هیچ ربطی به برنده اصلی جایزه ندارد! چرا که هیچکس جز داوران جایزه (که در ادامه آن‌ها را معرفی خواهم کرد.) از هویت نامزدهای اصلی باخبر نیست. اسامی و اطلاعات مربوط به نامزدهای هرسال، تا ۵۰ سال بعد از اهدای جایزه محرمانه باقی می‌مانند. به عنوان مثال به طور رسمی می‌دانیم که آلبرت اینشتین۶۲  بار به طور رسمی بین سال‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۱ به عنوان نامزد جایزه نوبل فیزیک معرفی شده است؛ هرچند تنها یک بار در سال ۱۹۲۱ برنده جایزه شد. اما آمار تعداد دفعات نامرد شدن شخصی مانند کیپ تورن (از برندگان نوبل فیزیک ۲۰۱۷) تا حدود نیم قرن دیگر در دسترس نیست!https://www.nobelprize.org/prizes/physics/1921/einstein/nominations/داوران و مسئولاناهدای جایزه نوبل به عهده چند گروه خاص است. آکادمی سلطنتی سوئد مسئول نوبل فیزیک، شیمی و اقتصاد است. مجمع نوبل در انستیتو کارولینسکا اهدای نوبل پزشکی را به عهده دارد؛‌ آکادمی سوئد نوبل ادبیات و کمیته نوبل نروژ نوبل صلح را اهدا می‌کنند.در هر شاخه چند دسته «معرف» وجود دارد که هریک می‌توانند نامزدهای مورد نظر خود را معرفی کنند. به عنوان مثال برای نوبل فیزیک، این معرف‌ها عبارتند از:۱- اعضای آکادمی سلطنتی سوئد۲- اعضای کمیته نوبل فیزیک۳- برندگان نوبل فیزیک در سال‌های پیشین۴- اساتید شناخته‌شده‌ی فیزیک در دانشگاه‌ها و مؤسسه‌های معتبر سوئد، نروژ، ایسلند، دانمارک، فنلاند وفیزیکدانان عضو مؤسسه کارولینسکا۵- اعضای هیئت علمی حداقل شش دانشگاه از سایر کشورها. معمولا تعداد این افراد به صدها نفر می‌رسد.۶- هر دانشمند دیگری که از نظر کمیته نوبل صلاحیت معرفی نامزد و داوری را داشته باشد.گرچه تعداد معرف‌ها بسیار است اما تعداد نامزدهای معرفی شده در نهایت از این تعداد کمتر خواهد بود. چرا که تعداد زیادی از افراد معرفی‌شده بین داورها مشترک هستند.تقویم جایزه نوبلفعالیت‌ها برای اهدای جایزه نوبل در هر سال، از سپتامبر سال پیشین آن آغاز می‌شود. کمیته نوبل در حدود ۳۰۰۰ دعوتنامه محرمانه را به افراد مورد اعتماد خود (معرف‌هایی که پیشتر ذکر شدند) ارسال می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که نامزدهای مورد نظر خود را معرفی کنند. این معرف‌ها فرصت دارند تا ۳۱ ژانویه سال بعد به معرفی یک نامزد بپردازند.  به عنوان مثال برای نوبل سال ۲۰۱۹، نامزدها از سپتامبر سال ۲۰۱۸ تا پایان ژانویه سال ۲۰۱۹ به کمیته نوبل معرفی شده‌اند. به همین دلیل است که گاهی حس می‌کنیم بعضی افراد با تاخیر برنده جایزه نوبل شده‌اند! مثال بارز این مسئله، نوبل فیزیکی بود که به امواج گرانشی در سال ۲۰۱۷ اهدا شد. خبر و مقاله آشکارسازی این امواج در فوریه سال ۲۰۱۶ منتشر شده بود؛ به همین دلیل دیگر امکان معرفی آن به عنوان یکی از نامزدهای نوبل فیزیک آن سال وجود نداشت.در ماه فوریه، اعضای کمیته نوبل به بررسی اسامی اعلام‌شده توسط معرفان می‌پردازند. در این مرحله فهرست اعضا به حدود ۲۵۰-۳۵۰ نام کاهش می‌یابد.سه ماهه بعدی سال (مارس تا مِی) به بررسی نامزدها می‌گذرد. اعضای کمیته نوبل اسامی را برای متخصصان مورد اعتماد خود ارسال می‌کنند تا تک‌تک نامزدها ارزیابی شوند.ماه ژوئن تا آگوست به بررسی معرفی‌نامه‌های افراد اختصاص می‌یابد. اعضای کمیته در این مدت نظر متخصصان مورد اعتماد را بررسی و در نهایت گزارشی از این نظرات تهیه می‌کند. این گزارش در نهایت باید به امضای تمام اعضای کمیته نوبل برسد.در ماه سپتامبر کمیته نوبل فیزیک نام نامزدهای نهایی را به اعضای آکادمی سلطنتی سوئد ارسال می‌کند. اعضای آکادمی نیز طی دو جلسه به بررسی این نامزدها می‌پردازند.سرانجام اکتبر سرنوشت‌ساز فرا می‌رسد. در این ماه اعضای آکادمی،‌ برنده یا برندگان نوبل را طی رای‌گیری انتخاب می‌کنند.این رای‌گیری براساس رای اکثریت انجام می‌شود و کسی حق وتو کردن آن را ندارد.پس ازانتخاب برنده،  آن نام وی اعلام می‌شود.در نهایت مراسم اهدای جایزه در ماه دسامبر برگزار می‌شود و برندگان جوایز خود را دریافت می‌کنند.© Nobel Media. Photo: Alexander Mahmoudاز نوبل فیزیک امسال چه خبر؟در سالی که گذشت اتفاق‌های هیجان‌انگیزی در دنیای فیزیک افتاد. نخستین تصویربرداری مستقیم از سیاهچاله و گرفتن تصویر از درهم‌تنیدگی کوانتومی  از جمله این اتفاقات بودند. با این حال، تصویر سیاهچاله در ماه آوریل و تصویر درهم‌تنیدگی در ماه جولای منتشر شدند. بدین ترتیب شانسی برای نوبل فیزیک امسال نخواهند داشت گرچه می‌توانید برای سال آینده به آن‌ها امیدوار باشید.هرساله برخی خبرگزاری‌ها حدس خود را درباره نامزدهای احتمالی بیان می‌کنند؛ گرچه هیچکدام اطلاع درستی از وضعیت نامزدهای اصلی ندارند. https://www.insidescience.org از جمله سایت‌هایی است که به پیش‌بینی برندگان نوبل فیزیک امسال پرداخته است. سیارات فراخورشیدی و ابررساناها از جمله موضوعاتی هستند که به نظر نویسنده این سایت می‌توانند از جمله نامزدهای احتمالی باشند.با تمام این اوصاف برای دانستن نام برندگان باید تا ۸ اکتبر و برای دانستن نام نامزدها باید تا نیم قرن دیگر منتظر بمانیم! بی‌شک امسال نیز جایزه نوبل بسیاری را خوشحال و بسیاری را ناامید خواهد کرد. تنها راه ما در حال حاضر، صبر کردن است.آمار جالبلارنس براگ جوان‌ترین برنده نوبل فیزیک است. وی در ۲۵ سالگی موفق شد این جایزه را به خاطر پژوهش‌هایش در زمینه شناخت ساختار بلورها به دست آورد.تا به حال ۹۳۵ نفر برنده جایزه نوبل شده‌اند. زنان برنده نوبل در این میان ۵۲ نفر بوده‌اند. سه نفر از میان این ۵۲ نفر موفق به دریافت نوبل فیزیک شده‌اند: ماری کوری، ماریا گوپر مِیِر و دانا استریکلندنخستین نوبل فیزیک در سال ۱۹۰۱ به ویلهلم رونتگن، کاشف پرتو ایکس اهدا شد.فیزیک هسته‌ای و ذرات بنیادی شاخه‌ایست که بیشتر تعداد نوبل فیزیک را به خود اختصاص داده است. در مقابل آن فیزیک کلاسیک با کمترین تعداد جایزه قرار دارد.Credit: IOP publishing</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 00:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%DA%86%D8%A7%DB%8C-eh4mk1mmkz1o</link>
                <description>(تاریخ این یادداشت مربوط به آبان ۹۵ است)در زندگی هر شخص رخدادی، شخصی یا چیزی هست که تا آخر عمرش نمی‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. برای من، چای نقش پدیده‌ای را داشت که همیشه از آن فراری بودم.در خانواده‌ای به دنیا آمدم که بساط کتری و قوری و سماور از کله‌ی سحر تا نصفه‌ی شب به راه بود. روز با چای آغاز می‌شد و با چای هم به پایان می‌رسید. چای صبحانه، چای قبل از ناهار، بعد از ناهار، عصرانه، قبل از شام، بعد از شام، و بالاخره قبل از خواب(این آخری تخصص بابا بود و هست.) شاید همین اشتیاق همیشگی به چای و عطر پایدار آن در خانه بود که باعث شد هیچوقت لب به چای نزنم. مامان گاهی از این عادتم شاکی می‌شد اما آشنا و فامیل قانعش می‌کردند. می‌گفتند بزرگ‌تر بشود می‌خورد.مدرسه شروع شد و من چای نخوردم. 12 سال تحصیلی‌ام گذشت و همچنان بویش برایم ناخوشایند بود و طعمش از بویش بدتر.کم کم همه عادت کردند که مراعات کنند و در مهمانی‌ها چای تعارفم نکنند.گفتند دانشگاه برود چایی‌خور می‌شود. می‌گفتند اضطراب شب‌های امتحانی و درس‌های سنگین را فقط چای تسکین می‌دهد.5 سال گذشت و لیسانسم را گرفتم و باز هم چای نوشیدن برایم تحمل ناپذیر است.  بابا تازگی‌ها فقط می‌خندد و می‌گوید: وقتی چایی تعارفت می‌کنند جوری نگاه می‌کنی انگار به جای چای، فحش بهت داده باشند. گاهی هم به شوخی می‌پرسد: شیرین چایی می‌خوری؟کار فک و فامیل هم از مراعات گذشته و دیگر به این عادت من می‌خندند. هربار می‎بینمشان می‌پرسند: هنوز چایی نمی‌خوری؟ و پاسخشان هنوز هم منفی است.تازگی‌ها می‌گویند سر کار که برود، شوهر که بکند، بچه‌دار که بشود چایی‌خور می‌شود.و من فقط می‌خندم به این امیدشان به چای خوردن من و این که در مهمانی‌ها دست رد به چایی که تعارفم می‌کنند نزنم.  و نمی‌فهمم چه اصراری دارند به این عادت قدیمی من که احتمالا از بدو تولد داشته‌ام. چون ته دلم می‌دانم زمانی که سر کار بروم، شوهر هم بکنم، بچه هم بیاورم، حتی اگر شوهر و بچه‌ی خودم هم عاشق چای باشند، باز هم تا آخر عمر لب به چای نخواهم زد.</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 10:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای مسافران مترو تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin.shaterzadeh/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-pziarv2uyvze</link>
                <description>بعد بیش از هفت سال رفت آمد روزانه با مترو تهران، به عنوان کاوشگری قدیمی در این دنیای زیرزمینی وظیفه خودم دونستم که راهنمایی برای تازه‌واردان به مترو بنویسم.  امیدوارم این راهنما به دست افراد نابه‌کار نیوفته و چراغ راهی باشه برای عزیزانی که از شر ماشین‌های زشت و پلشت به مترو پناه می‌برند. قدم گذاشت به مترو تهران شبیه قدم گذاشتن به کرمچاله‌ایه که شما رو به کره‌ای غیر از زمین می‌بره. پس باید از خطرات این سیاره آگاه باشید.دیر اومدی نخواه زود بروزمانی که شما داخل قطاری و می‌خوای پیاده شدی کلا ۵ ثانیه فرصت داری که خودت رو از اعماق واگن برسونی به در و بپری بیرون. در غیر این صورت موج جمعیت در حال سوار شدنه که شما رو له می‌کنن. باید صبر کنن شما پیاده شی بعد سوار بشن؟ نخیر! شما دیر پیاده شدی و سوار شدن اونا رو به تاخیر انداختی پس حقته له بشی و فحش بخوری. اصلا شاید به خاطر همین اخلاقته. آره! به خاطر همین اخلاقته! دیر اومدی پیاده شی نخواه زود برو...پدرخواندهدن کرلئونه و پسرش مایکل و وکیلشون تام هیگن رو فراموش کنین. چرا که دستفروش‌های مترو این عزیزان رو می‌ذارن توی جیبشون. کافیه شما به یکیشون نگاه چپ بکنی تا فردا صبحش با کله اسب توی تخت‌خوابت بیدار بشی. اگه بهشون اعتراض کنی که دیگه وقتشه اشهدت رو بخونی چون  سرنوشتی خواهی داشت دو برابر بدتر از سانی کورلئونه...کمک‌های اولیهداخل هر واگنی یه دونه کپسول آتش‌نشانی و چکش برای مواقع اضطراری هست؛ ولی این وسایلی نیست که شما برای سفر در مترو بهش نیاز دارید. مترو در ۱۲ ماه سال در اشغال لشگری از زامبی‌هاست که نه به حمام رفتن اعتقادی دارن، نه استفاده از ضد عرق و نه حتی مسواک زدن! فی‌الواقع تنفس هوای داخل واگن گاهی از تنفس هوای نیروگاه چرنوبیل در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ هم خطرناک‌تره. از اونجایی که آدمیزاد شش داره و محکوم به تنفسه؛ همواره وسایل غواصی یا کلاه فضانوردی همراه داشته باشین. هرچند داشتن ماسک اکسیژن هم افاقه می‌کنه.راگبی وطنیبه یاد داشته باشید که صندلی‌های مترو فقط جایی برای قرار دادن نشیمنگاه نیستند؛ بلکه حکم «قطعه زمین آبا و اجدادی» رو دارند. بدبختی اینجاست که معلوم نیست کارمند اداره اسناد این قطعه زمین ۴۰*۴۰ سانتی‌متری رو دقیقا به نام چند نفر ثبت کرده. در نتیجه همه مردم (بخصوص در ابتدای خط) وارد یک مسابقه راگبی می‌شن تا خودشون رو به صندلی برسونن. بدین صورت که هرکس سر راهشون باشه یا خودش کنار میره یا با هل دادن، ضربه زدن، لگد زدن،‌ بد و بیراه گفتن و ... کنار گذاشته میشه.ماشین زماندر ادامه بحث صندلی‌ها بگم که به جز ارث پدری حکم ماشین زمان رو هم دارن. اکثر افرادی که روی اون‌ها می‌شینن حس مالکیت شدیدی به اون پیدا می‌کنن که به گفته محققان بی‌شباهت به حس مالکیت بچه‌های ۶-۸ ساله روی وسایلشون نیست. این افراد که تحت تاثیر ماشین زمان قرار گرفتن، نه‌تنها نشیمنگاه مبارک رو برای نشستن سایرین اپسیلونی جابه‌جا نمی‌کنن؛ بلکه موقع پیاده شدن هم خودشون باید تصمیم بگیرن کدوم یکی از افراد حاضر در واگن باید به جاشون بشینه!REDRUMهمینقدر بگم که مرحوم کوبریک اگر می‌دونست تجمع تعدادی آدم در فضایی محدود چقدر می‌تونه میل به قتل و خونریزی رو در انسان زیاد کنه، فیلم «درخشش» رو به جای یک هتل دورافتاده داخل مترو تهران فیلمبرداری می‌کرد. سکانسی که جک تورنس با تبر در رو می‌شکوند رو هم می‌تونست داخل ایستگاه «دروازه دولت» با تنها یک شات فیلمبرداری کنه.</description>
                <category>شیرین شاطرزاده</category>
                <author>شیرین شاطرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 21:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>