<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Herwonderland</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shirin8114</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Herwonderland</title>
            <link>https://virgool.io/@shirin8114</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کی وقتش میرسه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%DA%A9%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%87-rjbrr7q0exhj</link>
                <description>همین امروز وقتشه.یکی از فواید برادر بزرگ تر داشتن این بود که دید واقع گرایانه تری نسبت به برخی مسائل  پیدا کردم.سالی که برادرم کنکور داشت هی اهدافش رو می نوشت گوشه کنار کتاباش.اهدافش هم اینطوری نبود که مهندس خوبی بشم و فلان.اینجوری بود که شنا یاد بگیرم،اسب سواری یاد بگیرم،تا شیش ماه برنگردم خونه! :)) و تهران قبول شم.از اینایی که نوشته بود تنها به مورد آخر رسید .بقیه اهدافش رو نگه داشته برای وقتی که &quot;وقتش برسه!&quot;یا شاید الان انقدری دغدغه داره که اهدافش به عنوان یه پسر دبیرستانی  یادش نمیاد.وقتی به تایم هایی که برادرم درس نمیخوند فکر میکنم  به این نتیجه میرسم که هر روز میتونست بره استخر و شنا یاد بگیره.یا میتونست هفته ای دوبار بره کلاس اسب سواری.ولی تووی اون تایم ها گیم بازی می کرد.مشکل ما اینه یاد نگرفتیم از وقتایی که بیکاریم و درس نمی خونیم رو به فعالیت مفیدی که برامون جذابه بگذرونیم و به راحتی تلفش می کنیم.بعضا به این فکر می کنم که احتمالا زندگی با من هم اونقد مهربون نباشه که  وقت تک  تک آرزو هام رو بهم  بده،بلکه من باید با سماجت تمام براشون وقت ایجاد کنم.یه بار دیدم یکی از دانش آموزای قدیمی مدرسمون پست گذاشته و نوشته &quot;کاش هنوزم تنها دغدغه ام کنکور 91 بود&quot;پس احتمالش هست که بعد کنکور نتونم نقاشی یاد بگیرم،زبان بخونم،فیلم ببنیم یا چنگ یاد بگیرم.پس چرا همین الان شروع نکنم؟همین الانی که از ته دلم میخوامشون.دوست ندارم رویاهام رو نگه دارم برای وقتی که هیچ وقت نمیرسه،اینطوری زندگی خیلی ترسناک میشه.اخیرا با یکی از دوستام که داره برای تافل میخونه حرف  می زدم گفت که باید بره درس بخونه و بعد گفت این امتحانم رو بدم راحت شم.گفتم بعد اون هم چیزی هست که باید انجامش بدی و راحت شی گفت اره بعد اون هم جی ار ای دارم،زندگی همینه دیگه.پس نتیجه میگیریم  بعد کنکور هم برای ما اونطوری نیست که فکرشو می کنیم،بهتره از همین الان از سال های زیبای زندگی مون استفاده کنیم.</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 09:43:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر می کردم میشناسمش.</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-ucytl2x7ljus</link>
                <description>تو دیگه همون قبلی نیستی.نه؟من یه کتاب داشتم،یه کتاب قدیمی،کتابی که از بچگیم بهش علاقه مند بودم و همیشه کنارم بود،وقتی ناراحت بودم،اون کتاب رو میخوندم.وقتی میخواستم تصمیم مهمی بگیرم،اون کتاب رو میخوندم.وقتی دلتنگ بودم،سراغ همون کتاب می رفتم و حتی وقتی شاد بودم،شادیم رو با همون کتاب شریک می شدم.من تمام کلمات،جمله ها و دیالوگ های اون کتاب رو حفظ بودم،میدونستم هر قسمتش رو کی و کجا هایلایت کردمولی در نهایت یک روز،اخرین باری که بعد از مدت ها داشتم می خوندمش،حس کردم اون دیگه همون کتاب همیشگیِ من نیست،هر صفحه رو که میخوندم  جمله های جدیدی می دیدم،چیزهای جدیدی یاد می گرفتم،حتی وقتی که به قسمت هایی که هایلایت کرده بودم می رسیدم از خودم می پرسیدم :من چرا این قسمت رو هایلایت کردم؟مدت زیادی فکر کردم،مگه ممکنه یه کتاب تغییر کرده باشه؟ جوابم نه بود.در واقع چیزی که تغییر کرده بود من و عقاید و افکارم بودن،وقتی یه کتاب رو تووی ده سالگی میخونیم،با وقتی که تووی پونزده سالگی می خونیم خیلی متفاوته،با گذشتن هر ثانیه ما یاد می گیریم جور دیگه ای ببینیم و فکر کنیم،پس نباید یه کتاب رو محکوم به تغییر کردن بکنیم،در اصل،این ماییم که بزرگ تر می شیم و با اون ها آشنا می شیم.آدم های تووی زندگیمون هم هر کدوم مثل یه کتابن،نباید اون هارو به خاطر تغییر کردن نسبت به گذشته شون سرزنش کنیم،بلکه باید یاد بگیریم برای قضاوت کردن،شناختن و درک کردن آدما صبر کنیم و تحمل داشته باشیم.انقدر صبر کنیم که بزرگ تر بشیم تا بتونیم خط هایی که نخوندیم رو بخونیم،با کلمات جدیدی آشنا بشیم،یا به دیالوگ هایی که بهشون بی توجه بودیم فکر کنیم.شاید اصلا چیزی که ما در مرحله اول فکر می کنیم درست نباشه،نه؟</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 13:32:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تغییر کردن می ترسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-dcxo1w6w4eru</link>
                <description>من از تغییر کردن می ترسم. میترسم یه روز که قاطی آدم بزرگا شدم دیگه با یه آهنگ خوب خوشحال نشم.می ترسم وقتی دارم میرم قسط بانکیم رو پرداخت کنم از دیدن ابرای قشنگ تووی آسمون لبخند عمیقی نزنم.میترسم وقتی بزرگ شدم مثل بقیه بشم.می ترسم که گل هارو دوست نداشته باشم،به جزئیات توجه نکنم،حواسم به خودم نباشه.هوای بقیه رو نداشته باشم.بزرگ شدن ترسناکه.میترسم  که قاطی بزرگترا بشم و به فراموش کردن،دقت نکردن،گوش ندادن و درک نکردن عادت کنم!این نوشته ام مربوط به بیست و شیشم اسفند نود و هفته.خوشحالم که هنوز تغییر نکردم : )امروز اصلا يك چيز قشنگى با خودش دارد،از خوبى هاى عيد يكى اش همين گل هاى رنگى كنار خيابان هاست،اصلا عيد و همين خيابان هاى گل گلى،حس خوبى به آدم دست ميدهد. البته خاصيت اين روز هاى اخر فكر كردن به گذشته است كه مثلا فلان دوستم كه پارسال همين موقع ها در همين خيابان ها با آن قدم ميزدم را ندارمش يا چقدر به عقل و شعورم افزوده شده كه مطمئن نيستم ولى سرهم حس خوبى است،البته كه اگر ديشب خيلى دير وقت دوستم به من پيام نميفرستاد و نوشته هايم را نميخواست الان به اصطلاح حسش نبود كه همين را هم بنويسم ولى خداراشكر كه كارش به من افتاد و منم رفتم و آن دفتر تعاونى صد برگ كه از بچگى دارمش را برداشتم صفحات اولش را پنج يا شش سالم بودكه خط خطى كرده ام همان موقع ها كه تقليد بناى كار بود و اين حرف ها يعنى آن دوره زمانى از سن هر آدمى كه فقط به بقيه نگاه ميكند و انجام ميدهد . قشنگ يادم مي آيد از سمت چپ دفتر شروع ميكردم مانند آن وقت ها كه مادرم ورقه هاى دانش آموزانش را تصحيح ميكرد دايره هاى عظيم الجثه به منظور صحيح ميكشيدم الان كه دارم نگاهش ميكنم قشنگ معلوم است آن قسمت كه اداى معلم هاى عصبى را در آورده ام و وقتى نوشته ام حس كردم كسى هستم،البته حالا ميفهمم فرقى به حالم نكرده من همان دختر پنج يا شش ساله هستم كه واقعا وقتى مينويسم حس ميكنم كسى هستم و از خواندن،نوشتن و يا هرچيز دور و بر آن ها لذت ميبرم،حالا كه بعد مدتى كه همانطور كه اشاره كردم حسش نبود نوشتم دوست دارم چند سال ديگر هم كه اين هارا در اين پيج يا در همان دفتر تعاونى ببينم بخندم و بگويم هنوز هم همانم،فرقى نكرده است .</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 01:17:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی یکی باهامون درد و دل می کنه چیکار کنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-cjwfnry2fffn</link>
                <description>امروز بعد از اینکه دوستم باهام درد و دل کرد و عاجزانه سکوت کردم،فهمیدم  که توانایی زیادی در این مورد ندارم پس در مورد این فکر کردم که وقتی یکی باهامون درد و دل میکنه چیکار کنیم.وقتی یکی باهامون درد و دل می کنه باید اول سکوت کنیم،نباید هول بشیم،بهتره ساکت بمونیم و اجازه بدیم خودشو خالی کنه،حرفاشو بزنه،دلخوریاشو بهمون بگه،وقتی که حرف هاش تموم شد و احساس سبکی کرد!می رسیم به مرحله ی پیشنهاد دادن،دقت کنید پیشنهاد دادن با تحمیل کردن تفاوت داره.نه اینکه موعظه کنی یا بهش بگی چرا اینکارو کردی.چون خودش فهمیده که نباید اون کار رو انجام میداده یا پشیمون شده بالاخر که داره در موردش صحبت میکنه.باید بگیم خب تا اینجا که هیچی،از این به بعدشو کمر همت ببند فلانی جان..!بگیم که فکر کنم بهتره فلان کار رو انجام بدی.یا اگه من جای تو بودم اینکار رو میکردم. در این میان در نظر بگیریم که،نباید درد های همدیگه رو کم بگیریم یا مسخره کنیم،چون درد هر فردی برای خودش سخت ،عذاب آور  و طاقت فرساست.بهتره به فرد مذکور بفهمونیم برامون مهمه و هواشو داریم و فقط کمکش کنیم که بهتر شه.باید دوستای خوبی باشیم برای هم.مخصوصا تو روزای سخت.در ساده ترین حالت ممکن وظیفمون یه بغل محکمه و یه گل زرد.شاید نتونیم مشکلات هم رو حل کنیم.شاید از پسه سختی های زندگی همدیگه بر نیایم ولی،میتونیم در هر شرایطی کنار هم باشیم.باهم بهتر میتونیم از پسش بر بیایم نه؟</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 01:09:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش رها بودیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-wcqsnnxagxlj</link>
                <description>از پنجره به بیرون رو نگاه می کردم،آسمون آبی و زیبای فروردین با کاج های سبز یه قاب زیبا رو ساخته بودن،کتابم رو باز کردم،شخصیتی که توی کتاب دوسش دارم به یه دختر نوجوون گفت کاش از مامانت نمی ترسیدم و بهت یاد میدادم چجوری وقتی بارون میباره چترت رو جا بذاری!اون لحظه از اعماق قلبم دلم خواست دستم رو ببرم توی کتاب و کلمه هارو بزنم کنار بعدش اون شخصیت محبوبم رو از داستان بیارم بیرون و تو چشماش زل بزنم و بگم بهم یاد بده!کاش همه مون یه نفر رو داشتیم که از مامانمون نمی ترسید،کاش فقط یه نفر بود،فقط یه نفر که بهمون میگفت قدر زندگی تو بدون،میگفت حتی اگه سرما بخوری هم لذت دویدن تو بارون رو از خودت نگیر،حتی اگه خون دماغ بشی هم دوچرخه سواری زیر آفتاب تیر ماه رو تجربه کن،کاش یه نفر بود،یه نفر که مارو از قوانین این دنیای قانونمند رها می کرد=)</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 13:36:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من به شما سلام^___^</title>
                <link>https://virgool.io/@shirin8114/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-xb6d0gllu9fa</link>
                <description>از سرزمین دور کوچکِ من....جایی که تمام گل هاش آفتابگردونند و تا چشم کار میکنه سبزه،جایی که آسمون همیشه آبیه و مردم همدیگه رو دوست دارن..جایی که آدم های زیادی توش زندگی می کنند..جایی که بارون میباره،صدای پیانو به گوش میرسه ..دخترا لباسای زرد و نارنجی می پوشن و زلف پریشون می کنن،غما توش جا ندارن و خنده ها حکومت میکنن..از  سرزمین دور و نسبتا تنهای قلبم....سلام : )مبتلا به جنون نوشتن پس... بنویسم که بخونید:&quot;   )دبیرستانی ام فعلا،بجز دفتر خاطراتم چند جای دیگه هم می نویسم،یکیش همین جا...+اسمم شیرینه.</description>
                <category>Herwonderland</category>
                <author>Herwonderland</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 13:32:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>