<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shirzad80</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129810/avatar/ggabm9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@shirzad80</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با یه اشاره فرار کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-yrye29tniopk</link>
                <description>بدون نقشه نمیشه فرار کرداورا پشت پنجره نشسته بود. صدای بارون تو خیابون‌های خلوت تهران، مثل یه نوازش ملایم روی شیشه‌ها می‌خورد. سی سال داشت، ولی این روزا احساس می‌کرد یه عمره داره تو یه مسیر تکراری قدم می‌زنه. شغل خوبی داشت، دوستای صمیمی، ولی ته دلش همیشه یه جور تهی بود، انگار چیزی گم کرده.شش ماه پیش، یهو تصمیم گرفته بود با این احساس روبرو بشه. شروع کرده بود به مدیتیشن. از دوستش شنیده بود که یه آدمی هست که تو این بازار پر از استادنماها بدون اینکه نشون بده اما میدونه که اصل داستان چیه. اورا با یه کم پرس و جو پیداش کرده بود و باهاش صحبت کرده بود و در کمال تعجب دیده بود که اون یه چیزایی رو میدونه که درسته و منتطقی هست و تصمیم گرفت که راهی که نشون میده رو امتحان کنه.اولش عجیب بود، نشستن ساکت و تماشای فکرایی که مثل مورچه‌های بی‌قرار تو ذهن می‌دوندن. ولی کم‌کم، لابه‌لای این آشوب، لحظه‌هایی از سکوت پیدا می‌شد. لحظه‌هایی که انگار نسیمی توی اتاقِ دربسته‌ی وجودش می‌وزید.اون شب هم مثل هر شب، بعد از شام، بالش مدیتیشنش رو پهن کرد رو زمین. چشاشو بست. تمرکز کرد روی دم و بازدم. هوا رو حس کرد که از بینی وارد ریه‌ها می‌شه و دوباره بیرون میاد. فکرها اومدن و رفتن، بعضی‌هاشون وسوسه‌انگیز بودن که دنبالشون کنه، ولی اورا فقط تماشاشون کرد و رهاشون کرد. مثل ابر تو آسمون. کم‌کم یه آرامش سنگین، مثل پارچه‌ای نرم، دورش رو گرفت. ذهن شلوغش آروم گرفت. بعد از چهل دقیقه، با یه نفس عمیق چشاشو باز کرد. احساس سبکی عجیبی داشت، انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده.تو این سکوت عمیق بعد از مدیتیشن، یاد اون آهنگ قدیمی افتاد که چند روز پیش شنیده بود، شعری عمیق از مولانا که قشنگ بود اما نمیفهمیدش: &quot;رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن... ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...&quot; اون &quot;تنها رها کن&quot; تو ذهنش چرخید. چه التماس غریبی بود برای رهایی. آهنگ رو دوباره تو ذهنش زمزمه کرد و با همون حس سبکی، به رختخواب رفت. خیلی زود خوابش برد.و اونجا بود که رویا شروع شد.خودش رو تو یه دشت بی‌پایان دید. نه سبزه‌ای، نه آبی، نه درختی. فقط خاک خشک و ترک‌خورده تا افق، زیر آسمونی به رنگ سرب. هوای سنگین و غبارآلودی نفس‌کشیدن رو سخت می‌کرد. دور و برش، از هر طرف، آدم‌ها بودن. هزاران، شاید میلیون‌ها نفر. همه بی‌روح، چشم‌هاشون خیره به زمین، شونه‌هاشون قوز کرده. و همه، اسیر بودن.نفر به نفر، پشت سر هم، با طناب‌های کلفت و زنجیرهای سنگین به هم بسته شده بودن. زنجیرها از گردن‌هاشون رد شده بود، دست‌هاشون رو از پشت بسته بود. یه صف عظیم و بی‌پایان از انسان‌های به هم زنجیر شده. اورا خودش رو هم وسط همین صف دید. زنجیر سرد و سنگین رو روی گردنش حس کرد. طناب دست‌هاش رو می‌سوزوند.جلوشون، تو دوردست‌های غبارآلود، چیزی جز خط افق دیده نمی‌شد. پشت سرش هم همین‌طور. مسیر گم شده بود توی این بی‌کرانه خاکستری. و دور تا دور این صف عظیم اسرا، مامورها بودن. نه مامورای معمولی. موجوداتی بلندقد و لاغر، با یونیفرم‌های تیره و صلب. صورت‌هاشون پشت ماسک‌های بی‌جنس و بی‌احساس فلزی پنهان بود. فقط چشمانشون، یا چیزایی شبیه چشم، از پشت شکاف ماسک‌ها می‌درخشید، نور سرد و بی‌رحمی مثل دوربین‌های مداربسته. دسته‌جمعی تفنگ‌های بزرگی به دست گرفته بودن، به سمت کسی نشونه نگرفته بودن، ولی در حالت آماده باش بودن.هیچ کس حرف نمی‌زد. فقط صدای خش‌خش پاها روی خاک، صدای کشیده شدن زنجیرها روی زمین، و گاهی صدای سوت باد تو این فضای مرده می‌اومد. یه سکوت خفقان‌آور، پر از ترسِ بیان‌نشده. اسرا فقط قدم برمی‌داشتن، بی‌هدف، به سمت هیچ‌جا. مامورها مثل مجسمه‌های زنده، بی‌حرکت ایستاده بودن یا با قدم‌های ماشینی کنار صف حرکت می‌کردن، چشمان بی‌روشون همه‌چی رو زیر نظر داشتن. ترس تو فضا موج می‌زد، ترس از تنبیه نامعلوم، ترس از ناشناخته.اورا خودش رو وسط این صف عظیم حس کرد. خستگی عضلاتش از راه‌پیمایی بی‌پایان، سنگینی طاقت‌فرسای زنجیر روی گردن، سوزش طناب روی مچ‌ها. ناامیدی عمیقی مثل باتلاق وجودش رو می‌مکید.&quot;کجا داریم میریم؟ چرا اینجاییم؟ این همه آدم... چرا هیچ‌کی هیچ اعتراضی نمی‌کنه؟&quot; این سوال‌ها تو ذهنش فریاد می‌زد، ولی دهانش بسته بود. حتی نفس کشیدن هم سخت بود.یه لحظه، بر حسب عادتِ تمرین‌های اخیرش، سعی کرد روی نفسش تمرکز کنه. سخت بود. ترس و خستگی و سنگینی، ذهنش رو پر کرده بود. ولی یه جورایی، مثل یه تکیه‌گاه ناچیز، سعی کرد فقط &quot;حالا&quot; رو حس کنه. حسِ نفس کشیدنِ سختش رو، حسِ خاکِ زیر پاهاش رو، حسِ زنجیرِ سرد رو. و در همون لحظه‌ی تمرکز بر &quot;حال&quot;، یه اتفاق عجیب افتاد. مثل برق گرفتگی.متوجه شد زنجیر نداره.نه، واقعا! گردنش سبک بود. دستاش آزاد بودن. با وحشت به دست‌هاش نگاه کرد. هیچ طنابی نبود. به گردنش دست کشید. فقط پوستش بود و استخوان‌های ترقوه. قلبش مثل طبل تو سینه‌ش کوبید. سریع به آدم‌های چپ و راستش نگاه کرد. اونا هنوز با زنجیرهای سنگین به هم بسته بودن، سرشون پایین، بی‌تفاوت قدم می‌زدن. مامورها هم مثل قبل، بی‌حرکت یا در حال گشت.ترس عمیقی وجودش رو فرا گرفت. &quot;اگه بفهمن! اگه بفهمن من زنجیر ندارم... حتما من رو میکشن! حتما شکنجه‌م می‌کنن!&quot; این فکر وحشتناک ذهنش رو فلج کرد. غریزه بهش می‌گفت فرار کنه، ولی پاهاش سست شدن. کجا فرار کنه؟ تو این دشت بی‌پایانِ تحت نظرِ مامورهای مسلح؟یهو یاد تمرین مدیتیشن افتاد. یاد اون لحظات سکوت بعد از تماشای فکرا. ترس یه فکر بود، مثل همه فکرای دیگه. نفس عمیقی کشید، یا سعی کرد نفس عمیق بکشه. هنوز دست و پاش می‌لرزید. به جای فرار، تصمیم گرفت فقط بایسته. وسط صفِ در حال حرکت، وایساد.پاهاش روی خاک سفت شد. خون تو رگ‌هاش صدا می‌کرد. منتظر بود که یه مامور با تفنگ بهش نزدیک بشه، داد بزنه، شلیک کنه... ثانیه‌ها گذشتن. هیچ اتفاقی نیفتاد. آدم‌های کناریش، بی‌توجه به ایستادنش، با همون حال مرده، از کنارش رد شدن، زنجیرهاشون کش می‌اومد. مامورهای نزدیک، کاملا بی‌تفاوت بودن. انگار اورا رو اصلا نمی‌دیدن! انگار برایشون نامرئی بود!این بی‌تفاوتیبقیه براش خیلی عجیب بود. یه جرقه‌ی فهمیدن تو ذهنش زد: &quot;اونا فقط اسیرایی رو می‌بینن که خودشون رو اسیر می‌دونن! اونایی که باور دارن زنجیر دارن!&quot;و اونجا مفهوم اصل داستان رو درک کرد.جرأت کرد سرش رو بالا بگیره. مستقیم به چشمان بی‌روح یه مامور که چند قدم اون‌ورتر وایساده بود نگاه کرد. نور سرد چشمان ماسک‌پوش، ازش رد شد، مثل این‌که به هوا نگاه می‌کنه. اصلا واکنشی نشون نداد.یه احساس غیرقابل توصیف وجود اورا رو فرا گرفت. نه شادی دیوانه‌وار، نه ترس. یه نوع آرامشِ عمیق و قدرتمند، مثل اقیانوسی بی‌کران زیر طوفان‌های سطحی. زنجیرها فقط تو ذهن بودن. مامورها فقط بازتاب ترس خود اسیرا بودن. تمام این صحنه‌ی عظیمِ اسارت و ظلم، یه توهم جمعی بود، یه رویای مشترکِ ترس‌آلود. و اورا، با تمرکز بر &quot;حال&quot;، برای لحظه‌ای کوتاه، از خواب بیدار شده بود.نفسی عمیق کشید، پر از هوای آزاد، حتی اگه غبارآلود بود. لبخندی کوچک، نه از روی شادی، بلکه از روی حیرتِ این کشف، روی لباش نشست. توی دلش گفت ممنونم شیرزاد. اون لحظه، نه برده بود، نه قربانی. فقط بود. آگاه. حاضر.و همین‌جور که ایستاده بود، در وسط آن رود عظیم اسیرانِ در حال حرکت، صحنه شروع به محو شدن کرد. خاکستریِ دشت در نور سردِ چراغِ خیابونِ بیرون پنجره‌اش محو شد.اورا با یه تکان شدید تو تختش بیدار شد. نفس‌هاش تند بود. بدنش عرق کرده بود. دست‌ش رو سریع برد روی گردنش. نرم و آزاد بود. به مچ دستاش نگاه کرد. اثری از طناب نبود. نور ضعیف صبح از لای پرده توی اتاق می‌تابید.برای چند دقیقه فقط دراز کشیده بود، در سکوت، در حالی که تپش قلبش آروم می‌گرفت. ترسِ اولیه جای خودش رو به یه حیرت عمیق داده بود. رویا، با تمام جزئیاتِ سرد و ترسناکش، تو ذهنش زنده بود. ولی چیزی که بیشتر از همه توی ذهنش بود، اون لحظه‌ی کشف بود: لحظه‌ای که فهمید زنجیر نداره و مامورها نمی‌توننش ببینن.پشت پنجره رفت. شهر داشت بیدار می‌شد. ماشین‌ها، آدم‌ها، ساختمان‌ها... همه مثل همیشه بودن. ولی اورا دنیا رو دیگه مثل قبل نمی‌دید. اون سنگینی تو دلش، اون احساس تهی بودن، هنوز کامل نرفته بود، ولی حالا یه نامی روش گذاشته بود: توهم. توهم زنجیرهایی که خودش به دست و پاش بسته بود. توهم مامورهایی که فقط نگهبان ترس‌های خودش بودن.به یاد اون آهنگ افتاد: &quot;تنها مرا رها کن...&quot; حالا می‌فهمید رهایی چی بود. رهایی از توهم اسارت. رهایی با بیداری در لحظه‌ی حال.نفس عمیقی کشید. هوای خنک صبحگاهی رو تو ریه‌هاش حس کرد. یه تصمیم تو چشمانش نشست. امروز نه، ولی از همین امروز، می‌خواست بیشتر &quot;بیدار&quot; باشه. بیشتر &quot;حاضر&quot; باشه. نه برای فرار از زنجیرهای خیالی، بلکه برای کشف آزادی‌ای که همیشه، درست همین‌جا، زیر گرد و غبار ترس و عادت، وجود داشت. مسیر تازه شروع شده بود، و قدم اولش، شجاعتِ ایستادن در میان رودِ در جریانِ زندگی، و باور نداشتن به زنجیرهایی بود که فقط در ذهنِ خواب‌آلوده‌ی ما وجود دارن. تلفنش رو برداشت و یه پیغام فرستاد:((سلام، من یه چیزی متوجه شدم،‌نیاز دارم که صحبت کنیم)) تلفنش یه ویبره کوچیک داد و یه پیام براش اومد:(( صبحت بخیر، مواجه با حقیقت چطور بود؟))رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کنماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کناز من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کنماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کنخیره‌کُشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»بر شاهِ خوب‌رویان، واجب وفا نباشد ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کندردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کندر خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کنگر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کنبس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 00:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجون سبیل ببر معجزه میکنه! (شمام میخواین؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-wycaklvlklse</link>
                <description>میخوای یه داستان برات تعریف کنم؟ یه حکایت قدیمی هست که انگار مخصوص زندگی‌های شلوغ امروزِ ما ساخته شده. یه جور راه‌حل عجیب برای مشکلات زناشویی که تهش پر از درس‌های ناب زندگیه! البته خیلی جاها میشه از این راه حل استفاده کرد به شرط اینکه آدم واقعا بخواد به نتیجه برسه!هر کسی طاووس خواهد جور هندستان کشدزندگی‌ای که شبیه باتلاق شده بودتصور کن: یه زن (بیا اسمش رو بذاریم &quot;سارا&quot;) توی یه ازدواجی گیر کرده که هر روزش پر از جر و بحثه. احساس می‌کرد عشق و محبت تو زندگی‌شون خشکیده. شوهرش آدم بدی نبود؛ مرد زحمتکشی بود که صبح تا شب کار می‌کرد تا خرج خونه رو دربیاره. ولی وقتی خسته برمی‌گشت خونه، اصلاً حوصله غر زدن‌های سارا رو نداشت. سارا هم حس می‌کرد هیچ‌کس درکش نمی‌کنه. یه جورایی هر دو توی همون خونه‌ی کوچیک گم شده بودن .&quot;پیرمردِ روستا شاید جواب رو بدونه!&quot;یه‌روز سارا شنید تو روستاشون یه پیرمرد خردمند زندگی می‌کنه که راه‌حل‌های عجیب و غریب بلده. با کلی ناامیدی رفت پیشش و گفت:&quot;زندگیم خیلی سخت و بی روح شده،‌ لطفاً! یه معجون محبت بهم بدین. طلسمی که شوهرم رو عاشقم کنه. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم!&quot;پیرمرد یه لحظه فکر کرد، بعد گفت:&quot;باشه، معجونِ خاصی سراغ دارم... ولی خودت باید موادش رو جمع کنی!&quot;سارا با امید پرسید: &quot;چی لازمه؟&quot;پیرمرد لیست کرد:چند تا گیاه کوهیعسل تازه از کوهستانو... یه تار موی سبیلِ ببرِ زنده!سارا خشکش زد:(البته توی یه روایت هم گفتن که شلوارش خیس شد! حالا خدا میدونه که دقیقا چه اتفاقی براش افتاد، اما توی پاورقی نوشته بود اگر خون زرد بود پس سارا اون لحظه در خون خودش غلطید!)&quot;ببر زنده؟! موی سبیلش؟! مگه میشه؟ شوخی می‌کنین؟!&quot;پیرمرد جدی گفت: &quot;نه دخترم، شوخی نمیکنم. اگه معجون رو می‌خوای، باید همه‌چی رو فراهم کنی.&quot;(راستش، پیرمرد تو دلش می‌خواست سارا رو با یه چالش بزرگ روبرو کنه، شاید بره به زندگی‌اش فکر کنه و برگرده!)چالشی که غیرممکن به نظر می‌رسید!سارا رفت خونه، ولی ایده‌ی &quot;موی ببر&quot; ذهنش رو رها نمی‌کرد. یه سال گذشت... تا اینکه یه روز، با یه کیسه پر از گیاه و عسل و یه جعبه کوچیک، برگشت پیش پیرمرد.پیرمرد یادش نبود اون دختر کیه، ولی وقتی سارا جعبه رو باز کرد و یه تار موی زبر و بلند نشونش داد، چشاش گرد شد!&quot;وای! چطور تونستی اینو بدست بیاری؟!&quot;راز موفقیت سارا: صبرِ فعال!سارا نشست و قصه‌اش رو تعریف کرد:&quot;سوال کردم و متوجه شدم که یه ببر توی کوهستان نزدیک روستای کناری زندگی میکنه، می‌دونستم با زور نمیشه ببر رو شکست داد... پس راه عشق رو انتخاب کردم!هر روز، یه ظرف غذای خوشمزه می‌بردم و می‌ذاشتم تو مسیر ببر. خودم هم قایم می‌شدم. هفته‌ها همین‌جوری ادامه دادم. اول ببر فقط از دور نگاهم می‌کرد...کم‌کم اومد نزدیک‌تر...بعد از مدتی، وقتی غذا می‌ذاشتم، می‌اومد و جلوی چشمم می‌خورد...یه روز جرات کردم دستم رو بکشم روش...بعد یه روز دیگه، اومد و سرش رو گذاشت رو پام!اونقدر بهم اعتماد کرده بود که یه روز تو همون حال، یهو یه تار موی سبیلش رو کندم!باور کن، حتی تکون هم نخورد!&quot;**معجونِ واقعی تو دست‌های خودت بود!پیرمرد اشک تو چشاش جمع شد، بعد گفت:&quot;عزیزم، تو دیگه به معجون من نیازی نداری! اگه تونستی با صبر و محبت و اعتماد، یه ببر وحشی رو رام کنی ... مطمئن باش می‌تونی قلبِ یه مردِ خسته رو هم دوباره بدست بیاری! (اما حواست باشه که وقتی همسرت دوباره باهات مهربون شد و اومد کنارت و دراز کشید جوون هرکی دوست داری سبیلش رو نکن)مشکل اون معجون نبود...مشکل این بود که تو قدرتِ خودت رو دستِ کم گرفته بودی!معجون واقعی، تو خواستن واقعی، اراده‌ات، صبرت و مهربانی‌های بی‌چشمداشتت بود!&quot;اصلا عشق واقعی یعنی با تمام وجود کاری رو انجام بدی و در مقابل (انتظار) چیزی در برگشت رو نداشته باشیو مطمین باش که بهت برمیگرده.تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد، در بیابانت،‌ دهد باززندگی گاهی ما رو با &quot;ببرهای&quot; بزرگی روبرو می‌کنه:مشکلات رابطهفاصله‌های عاطفیخستگی‌های روزمرهیا حتی ترس از تغییرسارا بهمون یاد داد که:🔹 معجون‌های فوری جواب نمی‌دن (مثل انتظار برای تغییر دیگران!).🔹 چاره، &quot;صبرِ فعال&quot; است: قدم‌های کوچیک، مداوم و پر از محبت.🔹 اعتماد مثل گیاهه: با قطراتِ توجهِ روزانه رشد می‌کنه.🔹 تو قوی‌تر از اونی هستی که فکر می‌کنی!چو میتوان به صبوری کشید جور عدو  چرا صبور نباشم که جور یار کشمحرفِ آخر:دفعه‌ بعد که توی رابطه، کار یا زندگی‌ات احساس کردی &quot;همه‌چی خرابه&quot;...یادِ سارا و اون تار موی ببر بیفت!شاید کافی باشه:یه قدم کوچیک بردار (حتی یه پیام محبت‌آمیز ساده)بدون انتظارِ پاداش فوری ادامه بدهو به قدرتِ &quot;صبوریت&quot; ایمان داشته باشیببرهای زندگی با زور رام نمی‌شن... با دل دادن رام می‌شن!نظر تو چیه؟ تو چه &quot;ببری&quot; داری که باید رامش کنی؟ 😊</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 18:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌های سرخِ سکوت (داستانی از اورا)</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7-pw7hxfly7ixx</link>
                <description>اورا پنجره را باز کرد. هوای شهر، بوی بنزین و نان سنگک می‌داد. دو سال پیش، همین بو خشمش را مثل بمب ترکاند: روزی که بسته‌ی دارویی مادرش در ترافیک گم شد و او سر راننده‌ی تاکسی که مدام بوق میزد فریاد کشید: &quot;همه‌تون برده‌ی بی‌مغز این سیستمید!&quot;حالا، پس از ماه‌ها مدیتیشن زیر نظر استاد، دستانش کمتر می‌لرزید. اما گم‌گشتگی‌اش عمیق‌تر شده بود—انگار حقیقتی را لمس می‌کرد ولی نمی‌توانست نامش را بگذارد.کاویان، دوستِ باستان‌شناسش، بطری سبز کوچکی را روی میز کوبید: &quot;این مرهم رو از طوماری در خرابه‌هایی یه قلعه قدیمی پیدا کردم. نوشته: «خِرَدِ ساکنانِ ستارگان سرخ، در چشم سوم می‌روید».&quot;اورا مرهم را—مخلوطِ رزماریِ کوه‌های البرز و گیاهِ بنفشِ ناشناخته—روی پیشانی‌اش مالید. سردیِ آن، تا مغز استخوانش نفوذ کرد.---در سیارهٔ سرخ:اورا خود را در دریایی از نورِ زرشکی یافت. زیر پاهایش، خلأ بود و اطرافش، موجی از موجودات که با خنده‌های آزاردهنده روی اسکوترهای شناور می‌رقصیدند. صدایشان مثل سوهان روی اعصابش کشیده می‌شد:&quot;ها! هیچ‌کس اینجا برده نیست! آزادیم!&quot;اما اورا تنش را در فضا حس می‌کرد—انگار هوای سرخ، آدمی را آهسته خفه می‌کند.تنها نقطهٔ آرامش، درخت غول‌آسایی بود با شاخه‌هایی که میوه‌های نورانی از آن آویزان بود. بر بالاترین شاخه، پیرمردی نشسته بود—چشمانش مثل چاه‌های عمیقِ زمان.اورا با نیروی ذهن به سویش شناور شد.پیرمرد، بدون آنکه اورا سخنی بگوید، لبخند زد: &quot;می‌دانم از کجا آمده‌ای... جایی که فکر می‌کنند جنبش یعنی زندگی.&quot; اورا بر شاخه‌ای روبرویش نشست: &quot;اما اینجا... همه در حرکتند، پس چرا این‌همه ترس در هواست؟&quot;پیرمرد دستش را روی تنهٔ درخت کشید: &quot;درخت را می‌بینی؟ ریشه‌هایش در تاریکی، بی‌صدا می‌جوشند تا شاخه‌ها ثمر بدهند. اینجا، مردم ریشه‌های خود را بُریده‌اند. حکومت به آنان دروغ گفته: «پرواز = رهایی». ولی پروازِ بی‌زمین، فرار از خویشتن است.&quot;اورا به زندگیِ زمینی‌اش فکر کرد: دویدن‌های بی‌هدف، خشمِ بی‌ریشه...پیرمرد ادامه داد: &quot;سکوت، زنگارِ ذهن را می‌زداید. سکون، آینه‌ای است که ژرفای وجود را نشان‌مان می‌دهد. آن‌ها...&quot;—با دست به موجودات پرنده اشاره کرد—&quot;...از آن می‌ترسند که اگر بایستند، تهی‌بودگیشان را ببینند. پس می‌پرند و می‌خندند تا فریاد درونشان را نشنوند.&quot;اورا چشمانش را بست. تصویر مادرش آمد—همان‌روز خشم—و زمزمه کرد: &quot;اگر آن‌روز می‌ایستادم و نفس عمیقی می‌کشیدم...&quot;پیرمرد دستش را روی قلب اورا گذاشت: &quot;خشم تو هم ریشه در گریز داشت. اما حالا اینجایی... چون جرئت کردی بایستی.&quot; ناگهان، سایه‌های خشن بر نور سرخ غالب شدند. مأموران نقاب‌دار، شاخه را محاصره کردند:&quot;خائِنِ ساکن! زمانِ تغذیهٔ اژدها رسیده!&quot;پیرمرد را—با آرامشی غریب—بردند. اورا فریاد زد: &quot;چرا مقاومت نکردی؟!&quot;صدای پیرمرد از دورآمدن در فضا پیچید: &quot;سکوت، قوی‌ترین مقاومت است...&quot;---بازگشت به زمین:اورا روی حصیر مدیتیشن به خود لرزید. بوی نان سنگک دوباره به مشامش رسید. کاویان با چشمانی گشاده از او پرسید: &quot;چه دیدی؟&quot; اورا دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت—جای مرهم، حالا گرم می‌تپید.&quot;حقیقتی دیدم... تا نایستی، آغاز نکرده‌ای.&quot; آن شب، کنار پنجره نشست. آدم‌های خیابان را نگاه کرد که در نور مه‌آلود چراغ‌ها، شتابان می‌دوند—انگار تعقیب‌می‌شوند.یاد صدای پیرمرد افتاد: &quot;جنبش بی‌هدف، زندانی است که خود ساخته‌ای...&quot; فردا، اولین کلاس &quot;مدیتیشنِ سکون&quot; را در پارک محله خود  برگزار می‌کرد.پشت پنجره زمزمه کرد: &quot;کافی است یک نفر بایستد... آن‌گاه زنجیرها را خواهند دید.&quot;&gt; &quot;زیباییِ آفرینش،&gt; در ایستادن‌های آگاهانه‌ست—&gt; حتی اگر تنها یک لحظه باشد.&quot;&gt; —از دفترِ اورا</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 15:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی شب و سی حکایت از گلستان سعدی - شب سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%85-pb7lyeoorxhw</link>
                <description>خیلی باحاله وقتی که داری تو زندگی قدم برمیداری برای همین کارهای روزمره یهو متوجه میشی که هر قدم خودش میتونه یه چالش خانمان برانداز باشه که به نوعی دودمانت رو بر باد بده.گاهی فکر میکنم که :بنشینم و صبر پیش گیرمدنباله کار خویش گیرمولی خوب باید قدم برداشت و حرکت کرد این مهمهاما اینکه تو چه مسیری قدم بر میداری از همه مهمتر هست.یاد یه داستانی افتادم که یه فرد دنیا دیده‌ای توی کوچه نشسته بود و زیر سایه دیوار استراحت میکرد که یه رهگذری درحالیکه شعر میخوند از جلوی این فرد عبور کرد.شعری که میخوند این بود: (( راه میروم، راه میروم، من تمام مسیر را راه میروم))اون فرد دنیا دیده بهش گفتش که چی داری میگی با خودت؟راه رونده هم گفت که دارم به خودم یادآوری میکنم که باید تمام مسیرهای دنیا رو پیاده راه برم آهسته و پیوسته تا بتونم دنیا رو تموم کنم و از این دنیا برم بیرون!!!اون مرد دنیا دیده هم بهش گفت که عزیز دل من، اون قدم زدنی که تو به استعاره داری میگی باید تو درون خودت اتفاق بیوفته نه در دنیای بیرون!تمام مسیرهای دنیا درون خودت هست درونت رو بشناس تا به تمام داستان دست پیدا کنی.در مورد چالش ها که دیروز داشتم میگفتم خودم امروز به این نتیجه رسیدم که باید مسیری که با دقت و زمان زیاد تا انتهاش رو برنامه ریزی کرده بودم همین اول کار بخاطر تغییر در دیدگاه عوض کنم و نیاز دارم که دوباره ....نه دیگه دوباره نباید تا تهش رو برنامه ریزی دقیق کنممیخوام که در هر گام با آرامش برم جلو و ببینم لحظه الان چی درک میکنم و چه قدمی مناسب این لحظه هست این کار فقط یه سختی مرد افکن داره که باید هر روز و هر لحظه انرژی بزاری و مسیر زندگیت رو بررسی کنیانجام یه کار درست به زمان و استمرار و پایداری نیاز داره و اینکه هر لحظه بسنجی که الان چی مناسب هست و باید چطور مسیر رو پیش ببری.حکایت سعدی که میخوام اینجا تعریف کنم در مورد اثر تربیت هست، سعدی خیلی قشنگ اومده بیان کرده که چرا تربیت افراد یه جاهایی جواب میده و یه جاهایی جواب نمیده.برای خودم مدت‌ها سوال بود که چرا سعدی داره حرفای متناقض میزنه؟ چون خودم داشتم دنیا رو صفر و صد میدیدم اما کم کم برام واضح شد که داره توی داستان‌هاش یه مفهوم عمیقی رو بیان میکنه و اینکه هرکسی به فراخور شرایط و انتخاب‌هایی که تو زندگیش میکنه مسیر آیندش رو میسازه.چند دیقه زمان بزارید و امیدوارم که لذت ببرید. https://www.aparat.com/v/fsv2i0i </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 16:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی شب و سی حکایت از گلستان سعدی - شب دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85-v6d8qhhsxhoo</link>
                <description>رسیدیم به شب دوم چالشبرای اونایی که تاحالا برای خودشون چالش برگزار نکردم فقط یه تجربه میگم که شاید براشون قابل باور نباشه اما هر روز از این چالش خودش یه چاش بزرگ هست و هر قدمش نیاز به همت و تلاش و برنامه ریزی داره.مهم نیست که تهش آدم به کجا میرسه، این مهمه که تو مسیر رشد قرار میگیری و با چالش‌های توی مسیر روبرو میشی و با غلبه به اونها خودت رو ارتقا میدی.تا وقتی یه چالش رو شروع نکنی، همه چیز از دور قشنگ و ساده به نظر میاد و میگی این که کاری نداره، مثل دوچرخه سواری که تا وقتی سوار نشدی فکر میکنی خب میرم سوار میشم و مثلا فلان مسیر رو طی میکنم اما وقتی سوار میشی متوجه میشی که هر سنگ ریزه توی مسیر میتونه برات یه دردسری باشه که باید باهاش روبرو بشی.و یه نکته مهم دیگه اینکه برای تمام مسیر چشم انداز داشته باشین اما نیاز نیست که همه چیز رو با جزیات مشخص کنین، دلیلش هم ساده هست الان شما دارید با تجربه و دانش امروزتون مسیر رو برنامه ریزی میکنید اما یه قدم که جلوتر میرید دیگه شما آدم قبل نیستین و با یه دید متفاوت دارید به مسیر نگاه میکنید و اون موقع نیاز دارید که دوباره مسیر رو برنامه ریزی مجدد کنین.از اینا که بگذریم امروز که روز دوم اردیبهشت هست به نام روز زمین نام گذاری شده توی این ویدیو به همین مناسبت یه کمی در مورد روز زمین صحبت میکنم و حکایت ششم از باب اول گلستان رو در سیرت پادشاهان براتون میگم.امیدوارم که براتون مفید باشه و یه جایی از زندگیتون به کارتون بیاد. https://www.aparat.com/v/mxwt23u </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 08:59:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی شب و سی حکایت از گلستان سعدی - شب اول</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-znqwohbybzun</link>
                <description>داستان از اونجا شروع شد که دلم خواست شعرها و حکایت‌هایی که بیشتر به دل خود نشستن رو با دوستان به اشتراک بزارم.پارسال بود که روز اول اردیبهشت یهو تصمیم گرفتم که یه چالش بزارم به اسم سی شب سی سعدی ، چالشش هم شخصی بود در واقع خودم رو خواستم به چالش بکشم،‌اولش هم فکر نمیکردم که خیلی سخت باشه، گفتم شعر‌هایی که میخوام بخونم رو که میدونم، سریع ضبط میکنم و ادیت میکنم و توی دو سه شب همه رو ضبط میکنم و بعدشم آپلود میکنم و داستان به خیر و خوبی پیش میره.اما اونقدر از من وقت گرفت که تمام سی و یک شب اردیبهشت من همه کارهام رو گذاشتم کنار که فقط برسم این چالش رو تموم کنم.در واقع دارم تمرین میکنم که تمام کننده باشم.یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که باید توی زندگیمون یاد بگیریم و خوب ازش استفاده کنیم، مهارت (تمام کننده بودن)‌ هست.بگذریم پارسال یه جوری بخیر گذشت که تا آخر سال نرسیدم هیچی ضبط کنم.امسال اما با برنامه ریزی شروع کردم توی تطعیلات عید نشستم و زمانبندی کردم و این‌بار از کتاب گلستان سعدی شروع کردم و یک بار دیگه کتاب رو از اول تا آخر خوندم، یه سری از حکایت‌ها رو انتخاب کردم و با اینکه فکر میکردم تا آخر فرودین همه رو ضبط میکنم،‌ شب آخر فروردین تونستم فقط اولیش رو ضبط کنم و با همه شرایطی که بود چالش رو برای خودم شروع کردم.شب اول داستان اینکه چی شد سعدی تصمیم گرفت گلستان رو بنویسه تعریف کردم که لینکش رو همین پایین میزارم.زمانش ۲۰ دقیقه هست و توی پلتفرم آپارات هم آپلودش کردم که بدون نیاز به فیلترشکن هم بشه نگاهش کرد، البته تو کانال یوتیوبم هم گذاشتمش که از اونجا هم قابل دیدن باشه.خوشحال میشم که ببینید، امیدوارم که براتون مفید باشه و من رو در نظراتتون سهیم کنین. https://www.aparat.com/v/jjuq0m6 </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 12:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاک پشت کور</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%B1-j05ifacbfldd</link>
                <description>یه داستانک قدیمی میخوام براتون بگمفرض کنید که روی کره زمین هیچ خشکی ای وجود نداره و همه اش آب هسش!یک کره بزرگ  پر از آب و خیلی عمیق.روی این اقیانوس بزرگ باد میاد،‌طوفان میشه،‌موج های کوچیک و بزرگ داره و گاهی این اقیانوس آروم هست و گاهی متلاطم.حالا این مورد رو هم به تخیلتون اضافه کنید که یه دونه و فقط یه دونه لاک پشت کور! توی این اقیانوس زندگی میکنه و هیچ موجود دیگه ای هم اینجا وجود نداره.این لاک پشت قصه ما هم بی هدف زیر آب داره برای خودش شنا میکنه و به هر سمت و سویی میره و هر صد سال یکبار! سرش رو برای چند لحظه از زیر آب میاره بیرون و دوباره برمیگرده زیر آب تا صد سال بعد.توی خیالتون توی این اقیانوس به این بزرگی یه دونه تیوپ اضافه کنید که روی آب سرگردون داره برای خودش با امواج جابجا میشه.تا اینجا تقریبا وضعیت مشخصه دیگه،‌یک کره زمین پر از آب، یک لاک پشت کور در اعماق اقیانوس و یک تیوپ سرگردون روی سطح آب.خب، حالا بیاین به این فکر کنید که چقدر احمال داره وقی این لاکپشت سرش رو از آب میاره بیرون، سرش بره توی این تیوپ!تقریبا این احتمال نه اینکه صفر باشه ولی خیلی خیلی کمه.خب حالا میخوام این رو براتون بگم که احتمال اینکه یه از بین گونه های حیات یه موجودی در شکل و شمایل آدمیزاد بوجود بیاد و بتونه معنای زندگی رو درست درک کنه، از احتمال اینکه اون لاکپشت کور بعد از صد سال که سرش رو از آب میاره بیرون و بره داخل اون تیوپ هم کمتره!و الان من احساس میکنم که آدم باید خیلی خوشبخ باشه که تو این شرایط بتونه معنای زندگی رو پیدا کنه و بهش دسترسی داشته باشه.یه کمی برای دوستان، ممکنه مطلب گنگ باشه، ولی اینجا یه خورده بیشتر در موردش مطلب نوشتم.یه پیشنهاد عالی هم براتون دارم، برای اینکه دنیا رو از یه زاویه متفاوت ببینید (و امیدوارم که لذت ببرید) پیشنهاد میکنم انیمیشن (لاکپشت قرمز) رو ببینید، یک شاهکار دیگه از استدیو جیبلی، به نظرم که فوق العاده هستش.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 12:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تند خوانی، ابزاری برای جویندگان گنج (لطفا به ترتیب جلو برید!)</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ux9asnneeqw9</link>
                <description>۱- آدم باید تیز حس باشه و به قول قدیمیا (ف) که میشنوه خودش بره فرحزاد، البته بدون اینکه قلیون بکشه، یه کاسه توت سفید بخره زودی برگرده خونه، همراه خانواده نوش جان کنه.اینجا میخوام با یه کمی قصه و استعاره و داستان، مهارت و تکنیک تند خوانی رو براتون بگم اونم کامل و رایگان! خداییش همه اینترنت رو بگردی یه همچین آموزشی رو پیدا نمیکنی، بگرد، اگه پیدا کردی به منم بگو، که برم ازش یاد بگیرم.ولی نکته اینجاس که این آموزش ها در واقع فقط آموزش نیستن، شبیه ساز یه طوفان هستن که وقتی واردش میشی، طوفان رو تجربه میکنی اما آـسیب نمیبینی (: ولی شاید آـگلابی ببینی (:اما بهت قول میدم بعدش که از این طوفان میای بیرون، دیگه اون آدمی نیستی که وارد طوفان شده.اینجا طوفانش، طوفانه، هرچند که مجازیه!حالا شاید دارید میگید که، از حاشیه بکاه و بر محتوا بیافزا!اما خوبی اینجا، این هست که متوجه میشین، اصل داستان یه چیز دیگس!یه نکته مهم: این آموزش ها مناسب همه نیست، کمی تیز حسی و حواس جمع رو نیاز داره چون مثل نقشه گنج هست خیلی چیزها رو باید از توش با دقت پیدا کنی.قدرت رشدمن این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانستتو هم ز روی کرامت، چنان بخوان، که تو دانی۲- چرا باید یاد بگیریم؟ (از شیخ ابوسعید ابی الخیر)بیا با یه قصه شروع کنیم،‌که زندگی ما همه اش قصه هست و خودمون خوابیم.https://www.aparat.com/v/vUBMqتیز حس باشینبرای رشد خودتون یه قدم بردارین، همه داستان همین هستو فقط و فقط خودتون رو با دیروز خودتون مقایسه کنینآدم هایی که مسیر شکست رو توی زندگیشون طی میکنن میدونی کیا هستن؟اونایی که نمایش های بیرونی زندگی بقیه رو با اصل داستان زندگی خودشون مقایسه میکنن!و برای رشد خودشون هم هیچ قدمی بر نمیدارن.فقط کافیه قدم اول رو برداری.https://www.aparat.com/v/k6595y2به قول قدیمیا، سَرِش که بره.....قولش نمیره! اینجا هم به خودت قول بده تا تهش با ما بمونییا دست رفاقت نده و دست نگه دار یا تا ته خط حرمت این دست نگه داراگه دوس دارین بدونین مهمترین چیزی که باید توی زندگی یاد بگیرن چیه، اینجا رو یه نگاهی بندازین.۳- واقعا ابزار مناسب مهمه؟نه خدایی اینم پرسیدن داره؟اونی که فقط ابزارش چکش هست، همه مشکلای دنیا رو مثل میخ میبینه و میخواد با زور و تعصب حلش کنه.هرچی جعبه ابزار بزرگتری داشته باشی (به شرط اینکه مهارت استفاده از ابزار رو بلد باشی) تو موقعیت های بیشتری میتونی موفق عمل کنی و نتیجه بگیری و خوشحال باشی.اصل داستان زندگی ما این هست که هم خودمون خوشحال باشیم هم بتونیم بقیه رو خوشحال کنیم.یه چیزی رو یاد گرفتم گه هرچقدر هم یاد بگیرم، بازم جا برای پیشرفت هست، چون با یادگیری هر چیزی، ما رشد میکنیم و یه پله میریم بالاتر و توی سطح جدید موقعیت ها و شرایط جدیدی برای یادگیری پیدا میکنیم.تو این حالت حتی اگه یه چیز تکراری رو هم یاد بگیری، با دید جدیدی بهش نگاه میکنی.این میشه همونی که میگن: آنچه اندر آینه بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آنالبته یادگیری و رشد گاهی سخت و دردناکه، اما قسمت غم انگیز داستان،مواجه شدن با آدم هایی هست که برای یادگیری مطالب جدید نه تنها اشتیاقی ندارن، بلکه مقاومت هم میکنن و روی اطلاعات و دانسته های خودشون که بعضا ناقص هم هست متعصبانه پافشاری میکنن.اگه همیشه یه درصدی احتمال بدیم که ما هم ممکنه اشتباه کنیم، خیلی راحت تر میتونیم با بقیه تعامل کنیم، اونوقت دنیا جای بهتری برای زندگی همه ما میشه.از اونی نترس که یه کتاب خونه پر از کتاب داره!اجازه بدین یه قصه قدیمی براتون بگم: قصه پسر نابیناhttps://www.aparat.com/v/3TSHwراستی، خوشحالم میکنین که کانال من رو توی آپارات دنبال کنین. ((اینجا رو آروم کلیلک کن))۴- ما کجاییم؟ (در این بحر تفکر، تو کجایی)عامو دست رو دلم نزار که زردآلو خوردم و دلم درد میکنه.اگه بخوام برات بگم که یکی از معیارهای رشد جامعه رو با سرانه مطالعه افراد اون جامعه میسنجن، مثنوی هفتاد من میشه، اونم با هفتاد تا عبارت (من) نه، به واحد وزن میشه هفتاد من!دنیای قصه و داستان دست آدم رو باز میزاره که گاهی از شاخه درخت سیب بپره بره بشینه روی درخت انجیر همسایه و با مرغ نوک کج همصحبت بشه. (تو پرانتز یه چیزی بگم، اطلاعاتت بیشتر بشه)وقتی دنیای آدم ها به سمت الکترونیکی شدن پیش میره، خیلی چیزهایی که هیچ وقت بهش فکر نمیکردی هم مهم میشه،یکی از این چیزها که برای ما خیلی مهم نبوده (البته برای ما سالهاست که هیچ چیزی مهم نیست جز دغدغه زنده موندن (چون چشم انداز درستی نداریم. (در این مورد توی یه پست جدا مفصل توضیح میدم))) وزن اطلاعات الکتریکی هست، یعنی اینکه آیا توی دنیای کامپیوتر که همه چیز بیت و بایت هست، آیا داده ها و اطلاعات وزن دارن؟محققایی که یه کمی فرصت اضافه داشتن و هر روز صبح به صبح روزنامه خبر ورزشی و قرعه کشی خودرو سازها و قیمت دلار رو نمیخواستن بررسی کنن، اومدن با مطالعه و آزمایش دیدن که اضافه کردن اطلاعات به ابزارهای ذخیره سازی (مثل هارد دیسک SSD) وزن اون رو افزایش میده.اینم براتون گفتم که بگم من خیلی بلدم!برگردیم سر صحبت خودمون و آمار سرانه مطالعه.بطور خیلی خلاصه بخوام بگم ما توی ایران خیلی کم مطالعه میکنیم.حالا دلایلش رو جداگونه میگم ولی اول ببینیم سرانه مطالعه یعنی چی:عام‌ترین تعریف از سرانه مطالعه میانگین مدت زمان‌های مطالعه یک نفر در یک شبانه‌روز استکه البته هیچ دلیلی هم نداره که تعریف درست و جامعی باشه، دقت کنین این یک تعریف عام هست.خبرگزاری های ایران چند وقت قبل یه خبری رو منتشر کردن به این مضمون:ژاپن:۹۰ دقیقه، انگلستان:۵۵ دقیقه، آمریکا:۲۰ دقیقه (خبرگزاری سیمرغ)[۲]اما برای سرانه خود ایرانی ها یه بازه ای رو مطرح میکنن از ۲ دقیقه تا ۱۲۰ دقیقه،‌که البته به نوع آمار گیری و تعریف مطالعه بر میگرده،اما اگه فرض کنیم که جامعه ای که مطالعه میکنه نرخ رشد بیشتری داره چون نیاز نداره هر روز از اختراع چرخ شروع کنه و از تجربیات گذشتگان درس میگیره، میتونیم یه تخمینی بزنیم که ما کجای این بازه مطالعاتی قرار داریم.اصلا چرا جای دور بریم، قرار شد ما فقط خودمون رو با خودمون مقایسه کنیم، توی سال گذشته، ماه گذشته یا هفته گذشته چند تا کتاب رو مطالعه کردی؟؟؟ ( ما بحثمون روی رشد فردی هست)۵- کجا میخوایم بریم؟خونه مادر بزرگ، بخورم پفک نمکی، چاق بشم چله بشم،‌بعد بیام....خدایی از اون اول هم خزعبلات کردن تو کله ما، یعنی وقتی مطالعه نکنی و ناآگاه باشی، دوستان و دشمنان پیرو منافع خودشون هر چرت و پرتی رو داخل کله مبارک شما آپلود میکنن.هدف اینه که با یادگرفتن مهارت مطالعه و تکنیک تند خوانی، کمی به زمان مطالعه خودمون اضافه کنیم، لذت بخش تر و مفهومی تر مطالعه کنیم، خودمون رشد کنیم، و زندگی خودمون و احتمالا عزیزانمون رو پربارتر کنیم.دلیل از این بهتر اگه سراغ داری بیار!البته اگه تمرین ها رو هم انجام بدین، به راحتی سرعتتون رو از حدی که هستید میتونید تا ۳ برابر بدون زحمت و حداقل تا ۵ برابر با کمی تمرین ارتقا بدین. ( چی از این بهتر؟؟؟)۶- خیال میکنی بهتر از من میدونی؟ (خب این که واضحه!!!)به تماشای من اگر میایید قلم و کاغذ جهت یادداشت برداری به همراه داشته باشید، شاید یه مطلب براتون جذابیت داشت.البته یکی از روش های اصولی در یادگیری یادداشت برداری هست. جهت بحث تکمیلی میتونید به کتاب انسان خردمند هم مراجعه کنید یا اگه اهل شنیدن پادکست هستین حتما ناوکست رو دنبال کنین!اما توی یادگیری از تفکر انتقادی و دیدن یک مساله از زوایای مختلف غافل نشین، یه نفر غافل شد شیطون گولش زد!این داستان رو من خیلی دوس دارم برای همین اینجا برای شما هم میخوام تعریفش کنم و تا جاییکه خودم متوجه شدم از جنبه های مختلف بهش نگاه کنم.یه نفس آگاهانه بکشید، دم و بازدمبعد با دقت مضاعف این ویدیو رو نگاه کنین، نکته های بسیاری داره که هر روز داریم باهاش برخورد میکنیم، حکایت زندگی خیلی از ماهاس.https://www.aparat.com/v/KIS01امیدوارم که شما هم در زندگیتون به هر چیزی با دید باز و از زوایای مختلف نگاه کنین، شاید به این دید مشترک برسیم که اصل داستان یه چیز دیگس.خب هرچی آسمون و ریسمون رو به هم بافتیم تا اینجا کافیه، بهتره بریم سر اصل داستان یادگیری مهارت تندخوانی.راستی ممنونم که تا اینجا با من همراه بودین. (تازه آموزش از اینجا میخواد شروع بشه، با من باشین تا گم نشین)خوشحال میشم از دیدگاه شما باخبر بشم.اگه به نظرتون این مطلب میتونه برای کسی مفید باشه، لینک اشتراک گذاری همین کنار هست، دستتون طلا با یه کپی پیست، ما رو به دوستاتون درحالیکه معرفی میکنین، بهشون این فرصت رو بدین که اونها هم رشد کنن.هرچی آدمهای دور و برمون بیشتر رشد کنن، ناخودآگاه ما هم همراهشون رشد میکنیم.پس یه روش راحت برای رشد خودمون اینه که بقیه رو تشویق کنیم برن و رشد کنن، نه تنها چیزی از ما کم نمیشه بلکه به مرور باعث رشد خودمون هم میشه.نه چک زدیم نه چونه، رشد کردیم بی بهونهدر زمان آموزش ها همراه شما هستم، هرجا نیاز به راهنمایی داشته باشید، کافیه بپرسید، ا جاییکه بلد باشم همراهی میکنم.پس شروع کنیم (:۷- شروع داستان، آشنایی (قسمت اول)https://www.aparat.com/v/pZwiP۸- یعنی همه چیزو باید تند بخونیم؟ (قسمت دوم)https://www.aparat.com/v/n6SrC۹- اول زمین بازی رو آماده کن، بعد دنبال پیروزی باش (قسمت سوم)https://www.aparat.com/v/t7KVE۱- بازی مهمتر از چیزی هست که به نظر میاد (قسمت چهارم)https://www.aparat.com/v/ScHKaبرای نظریه بازی ها هرچی بگیم کم گفتیم، اما اگه دوس داشته باشین پپیشنهاد میکنم این مطلب رو یه نگاهی بندازین، یه دید جدیدی از روش های برنده شدن رو به شما نشون میده که تاحالا شاید بهش دقت نکرده بودین!بُردن با باختن از اون مطلب هایی هست که با یه تفکر انتقادی به داستان هر روز زندگی ما نگاه میکنه.۱۱- بی نقشه مرو تو در خرابات، هرچند گوگل مَپِ زمانی!!! (قسمت پنجم)https://www.aparat.com/v/ALijHخشت اول بر زمین گر مینهد معمار کج گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کجخب هر راهی که قرار هست طی بشه، بهتره که با یه نقشه یا راهبر اینکار انجام بشه.بی پیر مرو تو در خرابات    هرچند سکندر زمانیبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر باشد ز راه و رسم منزل هانکته هایی که توی این مجموعه آموزش ها بیان میشه،حاصل بیشتر از ۲۵ سال تجربه تندخوانی و مطالعه روش های علمی و به روز دنیای مطالعه هست،‌ و از بهترین منابع گردآوری و دسته بندی شده.تیز حس باشین و نکته ها رو از دست ندین.۱۲- واقعا هر چیزی که باشه رو میخوای بخونی؟؟؟ (قسمت ششم)https://www.aparat.com/v/HWNMG۱۳- مهمتین عامل برای پیروزی در جنگ زمانبندی درست و داشتن سرعت عمل بالا هست (قسمت هفتم)https://www.aparat.com/v/VxmwK۱۴- مبحث دوست داشتنی -- ذهن و بدن -- ( قسمت هشتم)https://www.aparat.com/v/3J1hG۱۵- تقویت چشم بدون آب هویج! ( قسمت نهم)https://www.aparat.com/v/9pSHPیه سایت رایگان و مناسب برای تند خوانی و تقویت بازده دید (spreeder) هست.محل پیست کردن متن کپی شده، با فشردن دکمه Spreed! به قسمت خوانش وارد میشودید.در این صفحه متن شما بر طبق تنظیمات برای شما به نمایش در میاید.توی این صفحه، کلید اجرا و توقف وجود دارهیک نشانگر طولی که میزان متن خوانده شده رو به نسبتکل متن به شکل تصویری به شما نشون میده.گزینه NEW برای اضافه کردن یا تغییر دادن متنی که در حال نمایش هست.و گزینه setting که یکی از جذاب ترین قسمت ها برای تنظیمات دلخواه شما در مسیر تند خوانی رو برای شما فراهم میکنه.قسمت تنظیمات برنامهقابلیتهاش رو به ترتیب میگمتنظیم سرعت نمایش کلمات بر مبنای تعدا کلمه در دقیقه. (برای تنظیم سرعت خوانش)تنظیم اندازه پنجره نمایش متن.تعداد کلماتی که همراه با هم نمایش داده میشه. (برای افزایش وسعت دید)سایز فونت نمایشرنگ فونترنگ پس زمینهمحل قرار گرفتن نمایش کلمات (راست چین،‌وسط چین،...)توصیه میکنم حتما امتحانش استفاده کنید.۱۶- انگشتتو از تو دماغت در بیار، دل بده به کار (قسمت دهم)https://www.aparat.com/v/wgDaf۱۷- برای ادامه مسیر آماده ای؟خب نکته مهم اینه که بدونی برای یادگیری و رشد فردی، اصل داستان یه چیز دیگس!!!ولی میخوام بدونم تا اینجا که اومدیم متوجه شدی چه اتفاقی افتاده؟ یا هنوز دوزاریت دستت هست؟https://www.aparat.com/v/rA30fپیشنهاد میکنم برگرد از اول و یه بار دیگه مطلب رو مرور کن، اما اینبار ویدیو ها رو با سرعت ۲ برابر بیبین!همیشه قرار نیست توضیح واضحات بدیم!اما به نظرم باید یه چیزی رو مشخص کنمکتاب مثل آینه هست، پس صرف کتاب خوندن از آدم یه شخصیت بهتر نمیسازه، ولی یکی از راه های رشد کردن کتاب خوندن هست.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 22:08:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری یه پیغام صوتی حرفه ای بفرستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-aflbuitnvioo</link>
                <description>خوبیه ویرگول اینه که با این جمله شروع میشههرچی دوس داری بنویسخوب منم دوس دارم یه چیزی که تازه یاد گرفتم رو اینجا بنویسم ساده و کاربردی، البته از آقای شعبانعلی یاد گرفتم ولی برای خودم خیلی کاربردی بود.داستان چیه؟این روزا داریم از پیام رسان های مختلف استفاده میکنیم و الان که دارم این متن رو مینویسم هنوز واتساپ داره کار میکنه!وقتی که مطلب زیاد میشه یا شرایط نوشتن نیست معمولا میایم و از پیغام صوتی استفاده میکنیم، هم سریعتر هست، هم حجم مطلب بیشتری رو میتونیم بیان کنیم هم بیان و لحن و صدامون همراه پیغام داره ارسال میشه و از خیلی  از سوء تفاهم های متنی هم دیگه پیش نمیاد.اما یه لحظه به این دو تا سناریو فکر کنینیه پیغام صوتی براتون میاد و در شرایطی نیستین که بتونید بهش گوش بدین! ( مثلا توی یه جلسه هستین، یا بدتر از اون پیش همسرتون نشستین و یهو یه ویس میاد!!! )یا اینکه توی یه گروه مخصوصا کاری، چندین ویس رد و بدل شده و حالا میخواید به یکیش ارجاع بدید! اینجا هست که ارزش داره بتونید قبل از اینکه ویس رو بشنوید از محتواش باخبر بشید یا یتونید توی سرچ ها پیداش کنید.اما راه حل چیه؟؟؟یکی از راه های خیلی خوشگل و راحت این هست که وقتی یه ویس یا پیغام صوتی رو ارسال میکنید، پشت بندش روی همون پیغام یک پاسخ مرتبط ارسال کنید و از هشتگ برای نشون دادن محتوای اون پیغام استفاده کنید.یعنی در ادامه پیغام صوتی بنویسید #آشنایی #احوالپرسی #جلسه #مناقصه #مهمونی استفاده از هشتگ برای پیغام های صوتیاینطوری مخاطب قبل از باز کردن پیام میتونه از محتوای اون باخبر بشه یا اگه نیاز بود که یه پیغام رو پیدا کنه بتونه توی محیط پیام رسان اون رو جستجو کنه.اولش شاید کمی برای فرستنده پیام سخت باشه اما به مرور میتونه تبدیل به فرهنگی بشه که ما یاد بگیریم به مخاطبمون بیشتر احترام بزاریم.ممنونم از شما که زمان گذاشتید و  امیدوارم که این روش رو توی پیغام هاتون استفاده کنید.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 11:57:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقل آدما تو کجاشونه؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-pd4ykf6vbjvq</link>
                <description>والا ما هرچی یادمون میاد قدیمیا حرفای خوبی میزدن و برای اینکه تاثیر گذاریش رو بیشتر کنن میومدن و در قالب داستان بیانش میکردن.میدوین چرا؟چون ((داستان))، زبان مغز هست.بعد دیدن که خیلی پیش میاد نیاز دارن حرف های خوب رو برای آدم های مختلف تو شرایط متفاوت تکرار کنن!!  اومدن اصل داستان رو خلاصه کردن و به شکل ضرب المثل بیانش کردن.این روزها هم خودم هرچی تحقیقات علوم اجتماعی رو نگاه میکنم میبینم که این جدیدیا فقط دارن حرف ها و تجربه های قدیمی ها رو دوباره تو بوته* آزمایش میزارن، بعد از بوته در میارن میزارن تو اکسل و تبدیل به یه گراف خوشگلش میکنن و به خلق خدا ارايه میدن.یکی از همین ضرب المثل های قدیمی هم که با خیلی عنوان دهن پر کن به اسم خطای هاله ای ازش اسم میبرن، در واقع مصداق همون ضرب المثل قدیمی هست که میگه:((عقل آدم ها به چشمشونه))حالا اگه دوس داری به زبون آدمیزاد بدونی خطای هاله ای چیه و چرا عقل آدما اونجاشونه!!! یعنی به چشمشونه!!! این عکس زیر رو اسکن کن تا تو کمتر از ۱ دقیقه شایدم بیشتر! برات بگم اصل داستانش چی هست.نترس عمو جون اسکن کنخطای هاله ایراستی یه نکته مهم رو همیشه یادتون باشه، اصل داستان یه چیز دیگس!*بوته: ظرفی از جنس سرامیک هست که توی آزمایشگاه ها ازش استفاده میکنن و برای نگهداری مواد توی کوره های دما بالا ازش استفاده میکنن.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 08:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ((کافه چرا))</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-m02wypbw3aab</link>
                <description>خب بزارید از اینجا شروع کنم:((کافه چرا)) جایی هست که وقتی شما آماده باشین گذرتون حتما به اونجا میوفته!پس احتمالا اگه از این داستان خوشتون نیومد شاید هنوز وقتش نشده باشه!البته نگران نباشین قرار نیست همه الان برن این کافهخب بحث کرونا درسته که شکل زندگی رو کمی تغییر داده اما این کافه رو شما تو هر شرایطی میتونید برید فقط باید زمانش رسیده باشهبعضی ها خیلی زود میرن اونجا، بعضی ها همین الان، یه عده ای کمی دیرترو بعضی ها هم هیچ وقت گذرشون به اونجا نمیوفته! خب حتما دلیل های محکمی براش وجود داره! ولی باور کنید من همشو نمیدونم!کافه چراوقتی که میخوایم یه اثری رو بررسی کنیم یا بخونیم اگه از حال و روز نویسنده و ذهنیت و تجربه اش آگاه باشیم احتمالا بهتر میتونیم حال و هوای نوشته هاش و هدف و مقصد و نگارشش رو درک کنیم.نویسنده این کتاب هم آقای جان استرلکی هستش که...اصن خودتون نگاه کنین بعد دوباره ادامه میدیم. https://www.aparat.com/v/reKBf قسمت اولیه نکته ای که باید حواسمون باشه اینه که ((حماقت وقتی جمعی بشه ناپدید میشه)) نه اینکه از بین بره فقط دیده نمیشهچک لیست هایی هم که اجتماع جلوی پای ما گذاشته اگر بهش آگاه نباشیم تقریبا ما رو به سمت و سویی میبره که یا خیلی دیر متوجه میشیم یا اصلا متوجه نمیشیم که ((اصل داستان)) چی هست.آقای جان نمونه ای از خود ما هست که داریم طبق گفته ها و راه های پیشنهادی اجتماع پیش میریم و گاهی اونقدر درگیرش میشیم که یادمون میره داستان زندگی خودمون چی هست.فقط وقتی فشار خیلی زیاد میشه ما از زندگی روزمره فرار میکنیم کمی انرژی میگیریم بعد دوباره برمیگردیم سر خونه اولمون.به نظر شما جان چه اتفاقی براش میوفته؟جان که همه کارها رو طبق گفته دوست و فامیل و اجتماع انجام داده و الان وضعیت مالی و موقعیت اجتماعی خوبی هم داره گاهی احساس میکنه که فشار زیادی روش هست و تصمیم میگیره بره یه سفر کوتاه تا به قول معروف باطری های خودشو شارژ کنه.خودتون بقیشو نگاه کنین: https://www.aparat.com/v/iyLhA از این به بعد وقتی توی ترافیک گیر میکنید شما چه تصمیمی میگیرین؟منتظر میشین یا یه راه جدید رو پیش میگیرین؟به نظرم :در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوستدر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیستراهی رو که آدم شروع میکنه نباید بخاطر مشکلات توی مسیر رها کنه، هنر توی دووم آوردن هست و به مقصد رسیدن. مسیر هست که ما رو پخته میکنه نه مقصد.قسمت دومفکر کن وقیتی توی یه ناکجا آباد گم شدی و حسابی کلافه و خسته و گرسنه هستی بعد اون وسط یه غذاخوری پیدا کنی که هم محیطش دلنشین باشه هم بوی غذاهای خوشمزه بیاد هم آدم های اونجا خوش برخورد باشن!  صبر کن !!! شاید حواست نبوده و رفتی بهشت؟!  شایدم واقعا خیلی خوش شانسی که بهشت رو روی زمین پیدا کردیاما اگه این یه تله باشه چی؟  از کجا میخوای بفهمی؟  اگه اتفاق غیر معولی اونجا بیوفته چیکار میکنی؟کجا میخوای فرار کنی؟  تصمیمت چیه؟  میمونی یا فرار میکنی؟  به نظر شما جان چیکار کرد؟ https://www.aparat.com/v/0nzVf این ۳ تا سوال رو از خودتون بپرسین:1-چرا اینجا هستین؟2- آیا از مردن میترسین؟3- از زندگیتون راضی هستین؟قسمت سوموقتی گرسنه باشی و خسته و احساس کنی که جایی گیر کردی که خیلی عجیبه چیکار میکنی؟صبر میکنی تا غذا بخوری و بعد برییا همون اول فرار میکنی؟شایدم از ترس بجای شام صبحونه میخوری؟! https://www.aparat.com/v/0hVlj قسمت چهارم https://www.aparat.com/v/p6QDe قسمت پنجم https://www.aparat.com/v/LOkrK قسمت ۰۶ https://www.aparat.com/v/LjDdB قسمت ۰۷ https://www.aparat.com/v/FRVPm قسمت ۰۸ https://www.aparat.com/v/5zX4G قسمت ۰۹ https://www.aparat.com/v/mY1NC قسمت ۱۰ https://www.aparat.com/v/b2PYG قسمت ۱۱ https://www.aparat.com/v/CtIPh </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 17:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام پنهان در کلمات با طنازی</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xvvfhziy3eov</link>
                <description>لحن و ریتم گفتار کلید حل معماستیکی از پیچیده ترین مخلوقات دنیا مغز انسان هستشیعنی فوق العاده کار میکنهکافیه که بلد باشی باهاش کار کنیاونوقت شاید هر لحظه بتونی بهشتی رو برای خودت تصور کنی که هیچکسی باور نمیکنهبریم سر قصه خودموندانشمندا و افرادی که یه مقدار از ما بهترون هستن و دغدغه زندگی روزانشون یه کمی با مال ما فرق داره, یه روزی که بی کار دور هم نشسته بودن یهو بهم دیگه نگاه کردن و گفتن:((ما از بیکاری حوصله مان سر رفته بیاین یه کار جدید رو امتحان کنیم))و به همین دلیل شروع کردن به بررسی رفتار مغز در مواجهه با پدیده های اطراف!خوب همینطور که داشتن دنبال مثال میگشتن, یکی گفتش بیایم اثر جمله غم انگیز رو روی مغز بررسی کنیمبقیه هم بهش گفن آفرین و ۱۰۰ باریکلا که تو نابغه و استاد مایی!!خلاصه اومدن و دیدن که فرد در یک دنیای معمولی وقتی یک خبر ناراحت کننده رو میشنوه, غمگین میشه, افسرده میشه و استرس بهش وارد میشه و موجب مشکلات ذهنی و جسمی برای فرد میشه. تا اینجاش مورد قبول !!!خب مثل خیلی از آزمایش های دیگه, بقیه دانشمندا هم اومدن و این موضوع رو چون یک بار جواب داده بود خواستن دوباره تست کننالبته خدایی نکرده فکر نکنین چون قصدشون کپی/پیست بوده این کارها رو تکرار کردن! نیت قلبیشون این بود که ببینن این آزمایش در شرایط مختلف به جواب یکسان میرسه یا نه؟در چند نقطه از دنیا این آزمایش ها تکرار شد و نتایج تقریبا مشابهی بدست اومد, جملات و اخبار منفی روی مغز و جسم اثر منفی داشتن, حالا اگه شما واقعا میخوای اثراتش رو بدونی باید کمی سرچ کنی, اینجا ما در مورد بقیه آزمایش میخوایم صحبت کنیم.خلاصه یکیشون که میخواست آزمایش کنه و اتفاقا از هموطنهای خوب خودمون هم بود به امید کسب نمره بیشتر و ارائه یک مقاله جدید این آزمایش رو در ایران انجام داد و متاسفانه بر خلاف بقیه نقاط دنیا, دید که جوابهاش با نتایج چاپ شده در ژورنال های معتبر و غیر معتبر همخونی نداره!اینجا مردم با شنیدن خبرهای ناراحت کننده, اصلا ناراحت نمیشن, در عوض به سرعت چند تا جوک در موردش میسازن, اتفاقات رو با زبون طنز و گاها مسخره برای هم تعریف میکنن و هیچ اتفاقی هم براشون نمیوفته.اینجا بود که این فرد فرهیخته کمی تا اندکی به فکر فرو رفت ولی چون خیلی عمیق در بحر مکاشفت مستغرق شده بود, متاسفانه غواص های بحر معنا هم نتونستن اثری ازش پیدا کنن.البته پلیس به دنبال سر نخ بود که به گوله کاموا رسید و متوجه شد هرچی هست زیر سر همین تست ها بوده پس اومدن و ادامه آزمایش رو به بقیه آدمهای جویای جواب سپردن.دیدن که واقعا وقتی به وقایع با یک دید دیگه نگاه کنی مفهوم اون اتفاق برات عوض میشه.این دفعه اومدن و برعکس کار کردن, گفتن بیاید و این آزمایش رو در نقاط دیگه دنیا انجام بدیم ببینیم اوضاع چطور پیش میره و برخلاف دفعه قبل دیدن که هرجا مردم نوع دیگری تونستن به وقایع نگاه کنن مفهوم اون اتفاق براشون عوض میشه.کم کم اومدن و به این نتیجه رسیدن که اگر فرد نوع بیانش رو برای خودش تغییر بده, مغز مفهوم متفاوتی رو درک میکنهدر واقع فهمیدن که اصل داستان یه چیز دیگس و این کلام نبود که اثرگذار بود, بلکه حسی که همراه با اون پیام منتقل میشد نقش اصلی رو داشت برای فرد بازی میکرد. https://www.aparat.com/v/NiOn6 در پاورقی هایی هم که در راستای همین مقاله منتشر کردن دیدن وقتی که ذهن در شرایط سختی قرار میگیره, فقط با تغییر لحن و ریتم بیان هم این امکان وجود داره که مغز معنای متفاوتی رو درک کنه و با تغییر این معنا, عملکرد و خروجی مغز هم بهبود پیدا کنه.برای مثال شما وقتیکه خیلی ناراحتی و یه گوشه نشستی و زانوی غم بغل گرفتی و پیش خودت داری زیر لب میگی(( امروز چقدر سخت گذشت)) میتونی آگاهانه و با تغییر ریتم از حالت محزون به ۶ و ۸ تبدیلش کنی و همین جمله رو با همراهی بشکن برای خودت تکرار  کنی.بعد از چند بار میبینی که خلق و خو و حال و هوات هم عوض میشه و میتونی به نوع جدیدی رفتار کنی.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 18:51:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتی از یادم!!! ولی آلیس هنوز هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA-qgezyk7q0pnk</link>
                <description>اولین بار توی دبیرستان بود که داستان رو از این دید نگاه کردمتازه خودم هم ندیدمامعلم فیزیکمون آقای امامی بهمون گفتداشتیم گله میکردیم که درسا زیاده و نمیرسیم حفظ کنیم و بعدشم که حفظ میکنیم یادمون میره!که برگشت بهمون گفت:میدونین فراموشی یه نعمته بزرگه!!! https://virgool.io/p/qgezyk7q0pnk/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%87%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85%DA%A9%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85. هرچی میخواستیم بگیم توی این عکس نوشته شده.قدر نعمتای زندگیتون رو بیشتر بدونینهر چیزی میتونه جنبه های مختلفی داشته باشه.این مطلب رو شروع کردم که اینو بگم ولی یادم رفت!!!چند وقت پیش یه کتاب خوندم به اسم (هنوز آلیس)عجی توصیه میکنم که بخوندیشو اگه جرات داشتین 2 بارمن که با همون یک باری که خوندم سفری بی بازگشت کردم به دیار باقالیااصن اقامت دایم گرفتم https://virgool.io/p/qgezyk7q0pnk/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A7 که از روش هم در خارج یه فیلم ساختنهم با یه برداشتی ازش در داخل فیلم ((کفشهایم کو؟؟)) رو آقای پور احمد درست کرده https://virgool.io/p/qgezyk7q0pnk/%F0%9F%93%B7 اما داستان اینه که این اتفاق گاه و بیگاه داره رخ میدهشاد خیلی دور نباشه که حتی دیگه اسمی رو هم به یاد نیارم!زندگی همین لحظه هاش قشنگه و تلاش کردناشگاهی دلم میسوزه برای ادمهایی که باهاشون برخورد میکنم و میبینم آخر قصشون رو نمیبینن و چقدر دارن فرصت سوزی میکنننمیدونم, هرکی دنیا رو با توجه به داستان های خودش میسنجه!خیام میگه:اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 23:40:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُردَن با باختَن</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%8E%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%8E%D9%86-juavpqgodg9g</link>
                <description>وقتی وارد میدون بازی میشی دو تا حالت بیشتر نداره، یا آماده هستی یا نیستیوقتی هم از میدون خارج میشی یا برنده ای یا بازنده.4 تا حالت که بیشتر نداریم؟ لازمه بشمرم؟اما تصوری که تو ذهنمون داریم بیشتر حول این مطلب هست که:آماده وارد میشی -&gt; برنده خارج میشیبدون آمادگی وارد میشی -&gt; بازنده خارج میشیبازی ها چند مدل هستن، یه مدل معروفش (بازی مجموع صفر) هست که برنده شدن یه نفر یعنی بازنده شدن یه نفر دیگه، مثل مسابقه های ورزشی. https://virgool.io/p/juavpqgodg9g/edit? ببین وقتی حرفه ای هستی، همه سعیت رو میکنی و امتیاز بدست میاری، و برنده میشیاما وقتی آماتور هستی و بازی رو خوب بلد نیستی میتونی بجاش زرنگ باشی،از اشتباه حریف امتیاز کسب کنقانون بازی همینه دیگه!اما از این داستان نه فقط تو بازی که تو خیلی جاهای زندگی هم میشه استفاده کرد، مثلا:میخوای لاغر بشی و خیلی تلاش میکنی امااونقدر که میخوای جواب نمیگیریولی بجاش میتونی فقط غذاهای ناسالم رو از سبد غذاییت حذف کنی.یا وقتی میخوای پول بیشتری در بیاری، بجای اینکه درخواست افزایش حقوق بدی یا اضافه کاری وایسیمیتونی هزینه های اضافی و الکی زندگی رو کم کنی.اینم یه راهی هست که میشه با تغییر دیدگاهمون به مساله، مشکل رو به نحو دیگه ای بررسی کنیم و حلش کنیم.خودمون میشیم حریف خودمون، قسمت خوشگل داستان همینه. قوت و ضعف ها رو روبروی هم میزاریم،وقتی ضعفت کمتر بشه، یعنی قویتر شدیبه همین راحتی.لازم نیست همیشه خیلی خوب و عالی کار کنیم،کافیه کمتر تو زندگی کارهای اشتباهمون رو تکرار کنیم، اینجوری کلی جلو میوفتیم.اگه به دوس داری در مورد تئوری بازی ها بیشتر بدونی، این ویدیو رو نگاه کن. https://www.aparat.com/v/ScHKa </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 13:31:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه مارمولک رئیس من شده!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-rrbj4jndv1pb</link>
                <description>باور کن از وقتی فهمیدم که یه مارمولک اومده و ریس من شده، یه کم متعجبم!اولش ازش دوری میکردم، بعد که باهاش آشنا شدم نترسیدم، ولی دلم گرفت.آخه تاز ه فهمیدم این همه سال از زندگیم منم مثه همون مارمولک بودم.این همه سال دستورهای یه مارمولک رو مو به مو اجرا کنی و خیال کنی که آقای خودتی!و تازه متوجه میشی که ، ای بابا، خودتی!!!میدونی موجودات فضای رو به چند دسته مختلف تقسیم میکنن، 2 تا از معروف ترین هاش رپتایلین ها و پلدیان ها هستن.رپتیلیان ها از تیره خزندگان هستن و معمولا به عنوان نیروهای منفی کهکشان ازشون اسم برده میشه و در نقطه مقابلش پلدیان ها سرشار از عشق و آرامش و دوستی هستن که به زمینی ها هم خیلی کمک میکنن که از دایره تاریکی ها بیرون بیان.یه نکته انحرافی هم بگم، وقتی از آدم فضایی یا موجودات فضایی اسم برده میشه، ما موجوداتی رو تصور میکنیم که چشم های بزرگ و بدن لاغر و نحیفی دارن، پوست بی مو و جمجمه های بزرگ دارن، بیشتر با تله پاتی با هم صحبت میکنن و قدرت های عجیب غریب دارن ولی به این توجه داشته باشین که هر موجودی که توی این فضای بیکران باشه، یه موجود فضایی هست، در واقع ما خودمون یه آدم فضایی هستیم.                                                  سلام آدم فضاییبرگردیم به بحث، شما فکر کن یه روز صبح آفتابی که یه نسیم خنک داره از پنجره میاد توی خونه و اشعه های دل انگیز خورشید روی صورتت داره پوستتو نوازش میکنه،با صدای مهیب شکستن در خونه از جات بپری بیرون و تا به خودت بیای ببینی که شیش هف تا تمساح  هیکلی و گنده اسلحه بدست بیان تو اتاقت و اسیرت کنن!بعدا ببرنت یه جایی و مجبورت کنن هر کاری که میگن بکنی!خب چه حالی پیدا میکنی؟حالت گرفته نمیشه؟نه بخاطر اسیری، واسه اینکه یه موجود کم عقلی بیاد و کنترلت کنه.الان حال و روز منم اینجوریه.اما اینی که گفتم یه جورایی واقعی هست.اگه دوس داری بدونی یه مارمولک چجوری بازیت میده، این مطلب رو از دست نده.تو این دنیا بغیر از مُردن، هر چیزی یه راهی داره.برای سر و کله زدن با مارمولک هم باید زبونش رو یاد بگیری.میدونی زبون مارمولکی چجوریه؟خب اول یه نگاه اجمالی کنیم ببینیم یه مارمولک چه خصوصیاتی دارهبا توجه به اینکه این مارمولک از تیره خزنده ها هست و این رسته از موجودات بیبش تر از 300 ملیون سال هست که دارن روی کره زمین زندگی میکنن، خیلی چیزها رو بهتر از ما بلدن.میدونی انسان حدود 20000 سال هست که روی زمین مشغول تغییر دادن اقلیم هست و همه چیو داره انگولک میکنه،این موجودات توی زندگی یاد گرفتن برای بقای خودشون طوری تلاش کنن که بیشترین احتمال زنده موندن رو داشته باشن، از یه اصلی پیروی میکنن، یا بجنگ یا فرار کنن.خیلی راحت تر از ما دنیا رو میبینن و تا وقتی نیاز نداشته باشن به خودشون زحمت نمیدن که حرکتی بکنن.ولی ما یاد گرفتیم که مدام تلاش کنیم و رشد کنیم و بهتر و بهتر بشیم، هی دودوتا چارتا میکنیم و زندگی به نوعی برامون چالش هر روزه هست.حالا برای اینکه یه کانال ارتباطی ایجاد بشه باید با زبون خود مارمولکا حرف بزنیماین موجودات به دنیای اطرافشون اعتماد ندارن، طبیعت 2 تا چشم دو طرف جمجمشون گذاشته تا یه چشم انداز تقریبا 360 درجه رو ببینن و حواسشون به اتفاقات دورو برشون باشه، چون حس میکنن که از هر طرفی ممکنه خطر پیش بیاد، پس باید مراقب باشن.یه راه ارتباطی این میشه که یا در مقابلشون بی حرکت باشیم، یا صحنه ای رو بهشون نشون بدیم که بهش اعتماد کنن.در واقع باید اعتماد سازی کنیم، بعدش میتونن بدون دغدغه به ما توجه کنن.یه نکته دیگه اینه که باید براشون ارزشمند باشیم، چون اونا فقط باید برای منافع لحظه ای خودشون تلاش میکنن.و قسمت آخر اینه که مدام چیزی رو براشون تکرار کنیم، چون خیلی دیر یاد میگیرن.اگه در کنار این مقاله، مطلب (یه مارمولک کوچولو داره ما رو بازی میده) رو هم بخونید، کامل متوجه میشید که برای ریاست بر ریس مارمولکی باید چیکار کرد.امیدوارم مفهوم نهفته در  این داستان پیچیده در لفافه براتون مفید بوده باشه.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 23:28:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرات کن بگو آره</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D9%87-ybnx54hqw3qq</link>
                <description>انتخابش با خودته ولی ریسک کنتو  این روزگار عجیب و غریب که ،ما یه ((آره)) گفتیم و اُفتادیم تو یه راهِ جدید!! ولی اولش نفهمیدم!!!آقای استاد پیشنهاد که نه ، گفت مشق امشبتون خوندن کتاب کار عمیق هستما هم که از خدا خواسته برای رفتن در عمق، بدون معطلی انگشتامون رو روی صفحه کیبرد به رقص درآوردیم و شروع کردیم به نوشتن و سرچ کردن که آیا میشود گره از کار فرو بسته ما بگشایند و از جایی این کتاب رو بتونیم بصورت کاملا قانونی! و در قالب دیجیتال به دست بیاریم که دیدیم بخت با ما یار نیست!گفتیم ای دل غافل نشد که بشهو در حال زمزمه این شعر اشتباه بودیم که:خُدا گَر زِ رَحمَت ببَندَد دَری     زِ حِکمَت زَنَد قُفلِ مُحکَمتَریکه دیدیم نه واقعا گاهی درهای بسته حکمت های بزرگی همراه خودشون دارن که فقط کافیه صبور باشیم و سکوت کنیم تا متوجهشون بشیم.توی این سرچ ها رسیدم به خلاصه کتاب کار عمیق که توی چند تا سایت گذاشته بودن مثه فیدیبو و کتابراه.بعد دیم که خلاصه صوتیش هم هست، از ذوق قبل از اینکه گریبان را بصورت سرتاسری جرواجر کنم اونو شنیدمو لذت بردمدقیقا از همینجا عشق آغاز شد!به جستجو ادامه دادم ، سایت بی پلاس رو پیدا کردم که با اجرای آقای علی بندری، از سایت بلینکیست خلاصه کتاب های خوب رو میاره و اجرا میکنهدیدم با خوندن یا شنیدن خلاصه کتاب چقدر توی زمان و هزینه صرفه جویی میکنم و چقدر هم آگاهیم بیشتر میشه هم اینکه موقع خرید کتاب انتخاب های بهتری میتونم داشته باشم.این خلاصه نویسی کتاب هم برای خودش دنیایی هست.تونستم توی حدود یک هفته بیشتر از 10 تا خلاصه کتاب ازش بخونم.خیلی حس خوبیه.پیشنهاد میکنم امتحان کنید.راستی یه چند تا اتفاق جالب توی این سرچ ها و شنیدن ها هم مزید بر علت شد که در موردش یه کم مفصل تر اینجا نوشتم، اگه دوست داشته باشید بخونیدش، خوشحال میشم.امیدوارم بتونیم ریسک و مسوولیت بعله گفتن رو تو زندگی بیشتر قبول کنیم. نتایجش گاهی دور از انتظار آدم هست.تو پای به راه دَر نِه و هیچ مَپُرس....</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 00:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سواد مالی چیچیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%DA%86%DB%8C%D9%87-zvguz05e97fo</link>
                <description>تو دنیای پر از چالش امروز بی سواد کسی هست که نمیتونه خودشو با شرایط جدید تطبیق بده، تو دنیای مالی هم همینه.قدیمترا فکر میکردن اگه یه جایی برن و استخدام بشن دیگه همه چی حله، 30 سال وای میسَن و کار میکنن و بازنشسته میشن و تا آخر عمر به خوبی و خوش زندگی میکنن.ولی خوب هم دنیا داره تغییر میکنه هم اون راهکارهایی که قدیم جواب میداده دیگه جواب نمیده.الان قوانین بازار های مالی دنیا پیچیده شده، مدام قوانین عوض میشه، شرایط بازنشستگی متفاوت شده و درآمد های ثابت دیگه جوابگوی تورم و شرایط فعلی نیست. دنیا با بحران های عجیب و غریبی داره روبرو میشه و شرایط اقتصادی نوسان های بزرگی داره. مهمتر از همه اینکه کشورهای بااقتصاد پیشرفته نظرشون این هست که اقتصاد از طریق بازار تنظیم بشه و افراد نقش موثرتری رو در رشد و ارتقای این اقتصاد بازی کنن.این مبحث برای خودم جالب بود یه مقدار در موردش مطالعه کردم و خلاصه اش رو دسته بندی کردم و یه مطلب منتشر کردم به اسم ((سواد مالی))اگه شما هم به این موضوع علاقه دارید (که حتما، هم علاقه دارید هم دنبال رشد و بالندگی خودتون هستین وگرنه اینجا نبودین) خوشحال میشم این مطلب رو بخونید و نظرتون رو هم با من در میون بزارید.شاد و سلامت و پرتوان باشید.</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 12:00:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان دنیا چجوریه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-sozpf6yxasc2</link>
                <description>نماد بین‌المللی خطر عوامل بیولوژیکیتوی یکی از تعریف های جنگ، میگن:«جنگ عملی مبتنی بر زور است تا دشمنان را مجبور به انجام خواسته‌مان کنیم.»حالا این داستان معمولا مبتنی بر اسلحه، طولانی مدت و همراه با خشونت شدید همراهه. و ششمین معضل از 10 معضل بزرگ بشر در طی 50 سال آینده هست.&lt;&lt;جنگ مفهومی جهانی است که نوع و وسعتش توسط جامعه‌ای که هزینه‌هایش را می‌پردازد تعیین می‌شود&gt;&gt;دقت کنین, نوع و وسعتش رو نه حمله کننده، بلکه گروه یا جامعه ای که قرار هست هزینه هاش رو پرداخت کنه، تعیین میشه.در  واقع به نوعی گروه حمله شونده با تلفاتی که متحمل میشه، به نوعی وضعیت جنگ رو مشخص میکنه. یعنی اگه شما به یه زمین خالی حمله کنی و هیچ خسارتی به کسی وارد نشه، عملا جنگی صورت نگرفته، بیشتر میشه یه رزمایش برای نشون دادن توانمندی ها.از دیدگاه دیگه، جنگ بین آدمهایی که همدیگه رو میشناسن شروع میشه که به نوعی با هم اختلاف سلیقه و نظر دارن، ولی هزینه ها و تلفاتش رو انسانهایی پرداخت میکنن که در ری مواقع هیچ ربطی به اون بحث و اختلاف نظر نداشتن.یه نکته دیگه هم این هست که دولت ها در قدیم برای بدست آوردن زمین (منابع) برای بقا میجنگیدند و گروهی هم در صدد دفاع از خودشون بر میومدنولی رفته رفته جنگها از منابع طبیعی به سمت منابع ایدئولوژیک هم کشیده شد، مثل جنگهای صلیبی که بخاطر تفاوت در طرز فکر جون خیلی ها رو گرفت.جنگ تموم نشده و ادامه داره و به اندازه مرزهای حماقت و بیشعوری و تکنولوژی گسترده هست.در این بین افراد با توسل به قدرت های بیشتر در حین اختفا  سعی میکنن که یک بازی برنده - بازنده ای رو ترتیب بدن که خودشون کمترین آسیب و بیشترین بهره رو داشته باشن و در واقع در بازیهای برنده-بازنده اصلامهم نیست که حریف چقدر و چطور متحمل تلفات و آسیب میشه.یکی از انواع جنگ ها که بیشتر بجای توسل به قدرت فیزیکی، به قدرتهای مخرب و مخفیانه برمیگرده جنگ بیولوژیک برای زمین گیر کردن دشمن هست. جنگبیولوژیکییاجنگزیستیبهمعنیاستفادهازعواملبیولوژیکی،اعمازباکتری‌ها،ویروس‌ها،قارچهاوفراورده‌هایآن‌هابهمنظوراهدافخصمانهبرایکشتنیاناتوانکردنانسان‌ها،جانورانیاگیاهاناست.(ویکیپدیا) ما روزانه از این جنگ در برابر طبیعتی که به نوعی مهمانش هستیم نه صاحبش، برای برآورده کردن نیازهای خودمون و بدست آوردن ابزاری برای سلطه بر بقیه استفاده میکنن.البته هیچ عملی در طبیعت بی جواب نمیمونه!در قدیم برای زمین گیر کردن سپاهیان دشمن در لشگرکشی ها، در آبشخورهای بین راه (محلی که سپاهیان و کاروان میتونسته آب مورد نیازش رو تامین کنه)، آب رو سمی میکردن و تلفات سنگینی به سپاهیان وارد میکردن. ((ویکیپدیا))از زمانی که جنگ شروع شد، حیله و تزویر جزو جدایی ناپذیری از اون بودن و همچنان هم هست.یه جمله ای منتسب به اینشتن هست که میگه :((من نمیدونم جنگ جهانی سوم با چه ابزاری صورت میگیره، ولی مطمینم که جنگ جهانی چهارم با سنگ و چوب هست!!))به هرحال جنگ ها پیش میان و یه مقدار کاری که میشه کرد مراقب هم بودن هست، همه ما حق حیات داریم، که با خودبرتربینی های بقیه داره ازمون گرفته میشه.حداقل کمی مراعات همو بکنیم. ((لطفا))</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 13:56:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که (هادس) به سخن میاد</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-rnq35zplch61</link>
                <description>هادس،فرمانروای دنیای زیرین (مردگان)داستان رو باید از کجا شروع کنیم؟ وقتی که یه کلاف هزار سر هست که به یه انتهای ناشناخته میخواد برسه.از دنیای زیرین شروع کنیمدنیای زیرین یا دنیای مردگان (Under World) جایی که در بیان اساطیری یونان، تمام موجودات بعد از مرگ به اونجا منتقل میشن.یه سری انیمیشن هم هست در این زمینه که از زاویه های مختلف با این دنیای زیرین در ارتباط هست، مثل:Dead Prade (نمایش مرگ)Dead Note (دفترچه مرگ)که دیدنشون جذابیت های خاص خودش رو برای علاقه مندان این سبک از انیمه ها داره.برگردیم سر بحث خودموندنیای زیرین، نه نقطه مقابل، که نقطه مکمل دنیای زبرین هست، دقیقا مثل یین و یانگ، تو دنیای بالا تولد هست، خلق هست و جنب و جوش، رشد و پیشرفت و گاهی هم سرکشی و مالکیت های مختلف، فرقه ها و آیین های مختلفپر هست از رنگ ها و تنوع و زیبایی و زندگیولی در دنیای زیرین، مرده ها همه ساکت و ساکن هستند، همه مثل هم از یک قانون پیروی میکنند، کسی اعتراضی به شرایط نداره، حتی اگه ناراضی باشههمه بی صدا و بی حرکت کنار هم روزگار میگذرونن.و  این دنیای ساکن و صامت، یک فرمانروای خشن و عبوس وجود داره، کسی که قوانین دنیای زیرین رو اجرا میکنه و برای اهالی دنیای بالا بسیار ترسناکههمه زنده ها به نوعی ازش میترسن چون هم میدونن که بالاخره گذرشون به دنیای زیرین میوفته هم فکر میکنن که هیچ راه فراری از اونجا ندارنکلا زنده ها با خیالاتی که تو سرشون دارن خوشحالن و زندگی میکننتو ذهنیتشون این هست که توانمندن و میتونن و تلاش میکنن و یاد میگیرن و بدست میارن و برای خودشون دنیایی دلخواه میسازن و تازه بعضیا گنده تر از گلیمشون میخوان پاشونو دراز کنن و بقیه رو هم تحت سلطه خودشون دربیارن!بگذریم، حاشیهه های داستان زیاده، هرچی بگیم جا برای ادامه اش هستآدما خوشحالن که میدونن و برای دونستن بیشتر هم خیلی تلاش میکنن، چون از نادانسته ها و ناشناخته ها وحشت دارن، جایی که چیزی ازش نمیدونیم برامون ترسناک میشه.هادس پادشاه دنیای غریبی برای ما هست، دنیایی که هیچی ازش نمیدونیم و قرار هست که بالاخره بریم و برسیم بهش.ولی این هادس، با اینکه به نوعی شهریار مرگ هست، ولی شخصیت منفی و اهریمنی  نیست، حضورش بیشتر به عنوان متعادل کننده دنیاها هست، گفتم که این دو دنیا مثه یین و یانگ هست، هادس مسوول برقراری شرایط تبدیل از زندگی به مرگ و آماده کردن مرده ها برای برگشت به زندگی هستش.وقتی یه دونه رو توی خاک میکاری، در واقع دفنش میکنی، از دنیای زندها دورش میکنی، بخاطر قوانین دنیای زیرین هست که اون دونه انرژی میگیره و از نیستی میاد و هست میشه و به دنیا برمیگرده و دوباره زنده میشه.پس هادس اونقدرا هم که تو اساطیر اومده موجود خطرناکی نیست، ولی ما ازش هیچ شناختی نداریمدنیای زیرین به ناشناخته ها و دنیای ذهنی هم برمیگرده، جایی که بیشتر برای اهل فن شبیه یه جعبه سیاه میمونه که نمیدونه توش چه اتفاقی میوفته، فقط یه وردی داره و یه خروجی که گاهی هم ورودی ها و خروجی ها شبیه هم یا متناسب هم نیستن.هادس پادشاه دنیای ذهن و علوم ماورایی هست.با هادس حالا حالاها کار داریمادامه میدم</description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 15:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقب گرد برای پیدا کردن اطلاعات درست</title>
                <link>https://virgool.io/@shirzad80/%D8%B9%D9%82%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-dkfws9xl9xf0</link>
                <description>RSS iconخبر خوانها  که چندین سال قبل برای دسترسی سریع به خلاصه سایتها درست شده بود، داره روزهای افول خودش رو میگذرونه.اول بگم ممکنه با سیستم خبر رسان ها آشنا نباشین،خبر خوانها برنامه هایی هستن که از وب سایت هایی که بهشون معرفی میکنیین در بازه های زمانی مشخصی میرن و سر تیتر خبرها رو برای شما گردآوری میکنن و به شما نمایش میدناین روزا ماها داریم حجم زیادی از اطلاعات رو از راههای مختلف مخصوصا اینستا دریافت میکنیم درحالیکه خیلی از این خبرها موثق نیستنالته خیلی وقتا به خبرهای منتشر شده از خبرگزاری ها هم نمیشه اعتماد کرد! ولی خوب چه میشه کرد بالاخره بهتره آدم خبرها رو از منابع رسیم هم بشنوه!تو این بین چک کردن حجم زیادی از خبرگزاری های مختلف یه مقدار زیادی زمان بر هست.این چیزی بود که خبرخوانها برای رفع نیازش بوجود اومدن و مدتیه که مهجور موندنولی هنوز هم میشه ازشون به نحو خوبی استفاده کرد.وقتی ابزار خوب باشه بازم میشه ازش استفاده کرد.یکی از این خبرخوانها Desktop Ticker هست که خبرها رو بصورت نوار ابزار متحرک میتونه  بالا یا پایین صفحه نمایش خبرها رو نشون بده.تنظیم های خوبی داره، و سرعت نمایشش هم قابل تنظیم هست.مطالب رو به شکل زیر نویس یا بالا نویس، زمانی که شما مشغول انجام کارهای روزمره هستین نشون میده.میتونین از اینجا دانلودش کنین ، نسخه پرتابل هم داره.اکثر خبرگزاری های معتبر و خیلی از وب سایتها سرویس RSS رو دارن و فقط نیاز هست که آدرسش رو به برنامه اضافه کنین و از خوندن سر تیتر خبرهای مختلف لذت ببرین.هرکدومش هم که براتون جذاب بود فقط کافیه اشاره گر موشواره! رو روی اون نگه دارین تا یه مقدار از متن خبر رو بهتون نشون بده، و اگه خیلی خوشتون اومد میتونین روش فقط یه کلیک کنین تا توی مرورگرتون کل خبر نشون داده بشه.با شرایط فعلی سایتهایی که فیلتر هستن توی این خبرخوانها قابل دسترسی نیستن، ولی خوب همیشه جوینده یابنده هست، شما بگردی یه راهی میتونی براش پیدا کنی.بالای نوار ابزار عکسی از این خبرخوان رو روی سیستم من میبینید که در حال اجرا شدن هست
من که دارم ازش لذت میبرمدوس داشتم این مطلب رو با شما هم در میون بزارم.فقط آخر کار یه جمع بندی کنیم که توی این 2 دقیقه چی گیرمون اومده؟1-با سیستم خبرخوان خیلی مختصر آشنا شدیم.2-یه خبرخوان مناسب سبک و کم حجم رو بهتون معرفی کردم.خوب و خوش و سلامت باشیناگه هم نظر بدین منم خوشحال میکنین. </description>
                <category>شیرزاد</category>
                <author>شیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 19:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>