<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های shkohanchi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shkohanchi</link>
        <description>زندگی پیش رو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4504/avatar/2VUJKJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>shkohanchi</title>
            <link>https://virgool.io/@shkohanchi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریچه‌ای رو به...</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-sb1vbry63vvs</link>
                <description>بوجار: کسی که شغلش پاک کردن غلات و حبوبات است به وسیله غربال، کسی که خرمن را باد می‌دهد.* فرهنگ فارسی معینگمانم هر شغلی، دریچه‌ای به یک سوی زندگی است. دریچه یک نفر به زیبایی‌ها باز می‌شود، دریچه دیگری به هیجان، دریچه کسی به سیاهی، دریچه دیگری به رکود. روزنامه‌نگاری، دریچه‌ای رو به رنج است. همین جمله، کافی است و هر توضیح دیگری این «رنج» را کوچک‌تر می‌کند. مینا اکبری در فیلم «میدان جوانان سابق» با روزنامه‌نگارانی که روزنامه‌نگاری را ترک کرده‌اند گفت‌وگو کرده است. هر کدام دوری را گزیده بودند؛ یکی به کویر رفته بود و دیگری به دل کوه و جاده زده بود. این طلب ِ دوری را خوب می‌فهمم. همان وقتی که میدان جوانان سابق را تماشا می‌کردم، دلم دوری از روزنامه‌نگاری می‌خواست. دوری از رنج. هنوز هم دلم می‌خواهد و حالا خوب می‌فهمم وقتی شمس‌الواعظین در مزرعه پسته‌اش با بغض گفت «چی می‌گی مینا! من هر شب خواب تحریریه رو می‌بینم» و دوربین سمت کویری که به آن پناه برده بود چرخید، چه حالی داشته. این تناقض ِ خرد کننده؛ دوری از چیزی که عاشق آنی. از سر اتفاق است یا نه، من مدتی است پسته تازه‌ای را در ظرف کوچک آبی گذاشته‌ام تا جوانه بزند. و از روزنامه‌نگاری به نقاشی پناه برده‌ام. داستانِ این بریدن، هیچ پیچیدگی ندارد؛ خستگی است از ناامنی، نرسیدن و رنج. پنجره روزنامه‌نگاری را روی هم انداخته‌ام تا کمی آرام شوم و هر روز در رویای آن حال ِ پر شور تحریریه‌هایی هستم که پشت میزهایشان نشستم. </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 13:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به کابوک</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9-ruaj5qsfeezt</link>
                <description>کابوک: آشیانه مرغان، لانه، زنبیل مانندی که در خانه آویزند تا کبوتران در آن تخم گذارند.*فرهنگ فارسی معینتغییر؛ این همان چیزی است که به آن نیازمندیم. فرو رفتن در یک وضعیت و راکد ماندن، زندگی را بدون ِ اینکه بمیریم از ما می‌گیرد. این همان عقیده‌ای است که باعث می‌شود اسیر روزمره شدن، غمگین و خسته‌ام کند. برای همین است که در طول عمر کار روزنامه‌نگاری‌ام وارد حوزه‌های مختلف و بی ربطی نسبت به هم شدم: حقوق بشر، حقوق کودک، فرهنگ، اقتصاد و فناوری اطلاعات. برای همین است که هرگز نتوانسته‌ام طولانی مدت رمان بخوانم. یا دکور خانه هیچ‌وقت بیش از دو ماه دوام ندارد و حتی اگر شده یک تغییر کوچک در آن به وجود می‌آورم. برای همین است که هر از گاهی سکوت می‌کنم، دور می‌شوم و از دور نوشته‌ها، کارها و رفتارم را تماشا می‌کنم و باز برمی‌گردم. و لابد برای همین است که بعد از بیست و یک سال روزنامه‌نگاری، نقاشی را به آن ترجیح داده‌ام و ماجرا اینطور شده: اول نقاشی بعد روزنامه‌نگاری. که البته هر دوی اینها بعد از خانواده‌ام قرار گرفته‌اند. Artist: Eva Kalien حالا برگشته‌ام به وبلاگ‌نویسی؛ درباره زندگی، نقاشی و روزنامه‌نگاری. بعد از بیش از یک دهه وبلاگنویسی، بعد از سه چهار سال سکوت، گمانم دوباره وقت نوشتن باشد. بعد از تمام پرهیزها و محتاط بودن‌های این چند سال اخیر در حضور در رسانه‌های اجتماعی، بعد از کشمکش درونی‌ام که آیا باید فقط یک بعد ِ خویش را نشان بدهم و آن باید همان شخصیت رسمی و حرفه‌ام باشد یا خیر، بعد از هراس از ابراز عقیده شخصی و گفتن از نقطه ضعف‌ها و اشتباه کردن به خاطر قضاوت‌های عمومی... حالا اینجا هستم تا دوباره وبلاگنویس باشم؛ فارغ از تمام کشمکش‌ها، قضاوت‌ها، هراس‌ها، تردیدها... . نه برای اینکه جواب سوالاتم را پیدا کرده‌ام و تصمیمات سختی گرفته‌ام و مرز گذاشته‌ام و نمی‌ترسم. اینجا هستم فقط چون می‌خواهم خودم باشم. این همان چیزی است که انتظار دارم دخترم هم انجام دهد: خودش باشد از آنچه که هست نترسد و تلاش کند بهترین چیزی باشد که می‌تواند. </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 12:55:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دیروز و امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-i905gbdb3ckg</link>
                <description>اولین آشنایی من با منبعی که خودش خبر می‌گرفت و می‌نوشت و ما می‌توانستیم حاضر و آماده و البته خرسند در صفحات روزنامه جای دهیم، سال‌ها پیش بود؛ تلکس. گاهی ساعت‌ها صدای چاپ شدن اخبار روی کاغذ‌هایی که دو سمتش یک ردیف سوراخ داشت، توی تحریریه می‌پیچید. رابط خبر و فنی، خبرها را دسته‌بندی می‌کرد و خبر هر سرویس را تحویل می‌داد. چند سال بعد تحریریه‌مان در روزنامه دو کامپیوتر داشت که رابط خبر و فنی با اتصال به اینترنت اخبار را پرینت می‌گرفت و تحویل‌مان می‌داد. بعدتر فقط دبیران سرویس‌ها می‌توانستند در ساعتی مشخص اخبار مربوط به خودشان را پرینت بگیرند... تا رسید به امروز. حالا روزنامه‌نگاران پشت لپ تاپ خود می‌نشینند.  بعضی از آنها مودم همراه دارند و نیازی به پرینت گرفتن هم نیست. حالا روزنامه‌نگاران پشت لپ تاپ خود می‌نشینند.  بعضی از آنها مودم همراه دارند و نیازی به پرینت گرفتن هم نیست. شاید این روزها که دسترسی به اینترنت محدود است، روزنامه‌نگاران بتوانند میزشان را ترک کنند. به عبارت دیگر از میزشان دل بکنند.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 12:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکز؛ حلقه مفقوده</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2%D8%9B-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF%D9%87-cwe9sgng5gv6</link>
                <description>تمرکز. این چیزی است که بسیاری از ما به آن نیاز داریم. به آن نیاز داریم تا وقتی در حال انجام کاری هستیم، ناگهان سر از کار دیگری درنیاوریم. به آن نیاز داریم تا بتوانیم به قول‌هایمان عمل کنیم. بتوانیم بدون تاخیر کارهایمان را انجام دهیم. بتوانیم کیفیت کارها و زندگی‌مان را بالا ببریم. بتوانیم از زمانی که در اختیار داریم بیشترین استفاده را کنیم. حتی بتوانیم از هر لحظه زندگی‌مان لذت ببریم. اجازه بدهید از به کار بردن اصطلاحاتی مانند «بسیاری از ما»، «اغلب»، «اکثریت» و «بعضی‌ها» پرهیز کنم و نمونه‌ای واضح در اختیار شما قرار دهم: من. تمرکز را دوست دارم اما کمتر موفق می‌شوم روی موضوعی متمرکز باشم. به قول مادرم: «دلی دارم زیبا...». منظورش این است که دوست دارم همه کار انجام دهم. به هر رشته‌ای که توانستم سرک کشیدم؛ در دنیای موسیقی دوره دف را تمام کردم. بعد دلبسته صدای کمانچه شدم، نیمه کاره رها کردم. سه‌تار جذبم کرد، سیم سازم پاره شد، دیگر سه‌تار نزدم. با مداد سیاه طراحی کردم. دوره ابتدایی تصویرسازی رفتم. از روی یوتیوب کار با رنگ آکریلیک را یاد گرفتم. به نوعی از طراحی با قلم و جوهر یا ؟؟؟ شدم وقتی اتفاقی در پینترست Pen and Ink Techniques and Practice را جست‌وجو کردم. بعد دوباره به تصویرسازی ذهنی برگشتم. سراغ یادگیری قلاب‌بافی با کمک یوتیوب رفتم. بعد بافتن با دو میل را امتحان کردم. سعی کردم شعر بنویسم. بعد سراغ ترانه رفتم. عکاسی کردم. در نمایشگاه شرکت کردم. داستان نوشتم. مجموعه مقالات جمع کردم. در جشنواره رقابت کردم. دویدم. شنا کردم. سراغ ترجمه رفتم.یادداشت نویسی را هدف قرار دادم. حوزه روزنامه‌نگاری‌ام را عوض کردم؛ حقوق بشر، حقوق کودک، اجتماعی، اقتصادی، فناوری، رسانه‌های اجتماعی، سلامت دیجیتال، اخبار داخلی. و حالا دارم برایتان وبلاگ می‌نویسم. همسرم به این حالت در مقیاس کوچکش می‌گوید «پرش افکار». یعنی وقتی می‌خواهی زنگ بزنی به همکارت، گوشی را برداری و بروی توی اینستاگرام، از آنجا کشیده شوی به توییتر، بعد حواست پرت تلویزیون شود و فیلم ببینی، وسط فیلم دیدن بروی اسم کارگردان را جست‌وجو کنی ناگهان بیفتی توی یکی از خبرگزاری‌ها و اخبار مربوط به بچه دزدی را بخوانی و...اگر تمرکز داشتم، شاید یکی از کارهایی که گفتم را تا بهترین سطح می‌رفتم. اما به تنها کاری که وفادار ماندم، نوشتن است. نوشتن و نوشتن و تمام.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2019 15:53:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس به مثابه تابوت ِ یک لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-dwgipwisy3tj</link>
                <description>عکس‌، یک لحظه‌ی تمام شده است. یک لحظه‌ی مرده که دوست داشتیم تا ابد، دست نخورده نگهش داریم. یک لحظه‌ی تمام شده که دل‌مان می‌خواسته کش‌اش بدهیم. عکس‌ها، شبیه تابوت‌اند. هر چند «تابوت» شاید کلمه قشنگی برای توصیف عکس نباشد. اما عین واقعیت است. یک تابوت ساده برای یک لحظه از بودن با کسانی که دوست‌شان داریم، یک لحظه از حال  ِ خودمان، یک لحظه که باید نگه داریمش. نگه داریم تا روزها، ماه‌ها و سال‌ها بعد از گنج کشو بیرون بکشیم و شروع کنیم به نبش قبر. مثل یک در جادویی که قفلش با نگاه باز شو. عکس را نگاه می‌کنیم و وارد آن لحظه می‌شویم؛ صدای خنده‌ها، حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد، گرما یا سردی هوا، فصل، سال، حتی روز، کسانی که بودند یا دوست داشتیم در عکس باشند و ... . همه چیز از پشت در هجوم می‌آورد به قلب و فکرمان. برای همین است که من عاشق عکس‌های خانوادگی هستم. عاشق جمع کردن آلبوم عکس. و مرور کردنش در همه زمان‌ها؛ تنهایی، خلوت‌های دو نفره، در حضور خانواده و دوستان، در مهمانی‌ها، میان کارهای روزمره و... به من باشد دوست دارم همیشه یک آلبوم کوچک توی کیفم داشته باشم. علاقه‌ام آنقدری است که یکی دو بار هم آلبوم عکس دستی درست کرده‌ام و صادقانه بگویم ورق زدنش لذت‌بخش‌تر است.اما عکس‌های کودکی، حال دیگری دارد. آن مقطع از زمان که هیچ چیزش را به خاطر نداریم. حتی چهره خودمان هم برایمان ناآشناست. انگار عکس از یک زمان دیگر آمده. لباس‌ها، دکورها، آرایش‌ها، ماشین‌ها، خانه‌ها... همه چیز جور دیگری است. مادر و پدرم پشت بعضی از عکس‌های کودکی‌ام نوشته‌ کوتاهی گذاشته‌اند؛ سفر شمال سال 60، باغ عمه پری سال 64 و... پشت بعضی‌هایشان هم خودم وقتی 13 یا 14 ساله بودم یادداشت گذاشته‌ام. آنقدر پا پی مادرم می‌شدم تا برایم از هر عکسی خاطره‌ای بگوید و من بنویسمش پشت عکس. من صدها عکس آماده کرده‌ام برای چاپ. باید بعد از چاپ و جای دادن‌شان توی آلبوم، به مرور و آهسته آهسته بنشینم عکس‌ها را پشت‌نویسی کنم برای دخترم. برای خودم. برای همسرم. مطمئنم خواندنش دو دهه دیگر لطف دارد.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 17:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب غریبگی یا جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oil55dkqxguw</link>
                <description>کودکان از هشت ماهگی دچار اضطراب غریبگی یا جدایی می‌شوند. منظور از اضطراب غریبگی، همان سخت جدا شدن از مادر یا پدر است. همان نگرانی از دور شدن آنها. بودن نزد کسانی که برای کودک آشنا نیستند یا دست کم صمیمی نیستند. آنها دست‌های کوچک‌شان را دور گردن مادر یا پدرشان حلقه می‌کنند، بغض می‌کنند و هراسان سرشان را در آغوش آنها پنهان می‌کنند. چهار دست و پا، یا با پاهای کوچکشان مضطرب و ترسیده دنبال مادر و پدرشان می‌دوند. با زبانی که ندارند از آنها التماس می‌کنند تنهایشان نگذارند، آنها را غریبه‌ها نسپرند. این اضطراب تا هجده ماهگی به اوج خود می‌رسد. شدت اضطراب غریبگی یا جدایی در هر کودکی متفاوت است. نه بودنش نشانه بیماری است نه نبودش. نه بودنش نشانه کامل شدن رشد شناختی است نه نبودنش. همه اینها را نوشتم تا بگویم، تنها کودکان نیستند که دچار اضطراب غریبگی یا جدایی می‌شوند. می‌خواهم بگویم مادران هم دچار این اضطرابند. به گمانم اگر کودکان بین هشت تا هجده ماهگی دچار اضطراب غریبگی می‌شوند، مادران از زمان به دنیا آمدن کودکان تا زمانی که نفس می‌کشند دچار این اضطرابند. این اضطراب در هر مادری شدت و ضعف دارد. من امروز متوجه شدم اضطراب غریبگی‌ام شدتش زیاد است. امروز وقتی داشتم از دخترکم خداحافظی می‌کردم تا دو سه ساعتی دور از من باشد، وقتی دلم نمی‌آمد در آسانسور را رها کنم. وقتی داخل خانه برگشتم و در را پشت سرم بستم. در را پشت سرم بستم و ناگهان از گوشه به گوشه خانه، دلتنگی و هراس نبودنش، بغضی شد بیخ گلویم. بغض گره‌اش باز شد، اشک شد، چکید. همه اینها را نوشتم تا بگویم، مادران...مادران هم اضطراب جدایی دارند. به دیدن‌شان بروید. ببوسیدشان. بغل‌شان کنید. مادران اضطراب جدایی دارند. جدایی‌تان را کش ندهید. آنها از نبودن‌تان می‌ترسند. از تنها شدن با خاطره شما.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 23:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکثریت قریب به اتفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A7%DA%A9%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-yrk3fmuf9p3y</link>
                <description>من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی اکثریت قریب به اتفاق درباره چیزی حرف می‌زنند، سکوت می‌کنم. وقتی اکثریت قریب به اتفاق یک کتاب را می‌‎خوانند به سراغ آن کتاب نمی‌روم. وقتی اکثریت قریب به اتفاق به یک کافه می‌روند و... سکوت می‌کنم، نگاه می‌کنم و کنار می‌نشینم.برای همین است که بعد ؟شش سال، دو سه روزی است دیدن سریال خانه پوشالی را آغاز کرده‌ام. تا به حال 11 قسمتش را دیدم و دیدنش برایم بسیار جذاب است. می‌تواند پازل پراکنده تصوراتم از بازی سیاست با مردم را کمی سر و سامان دهد. باید نقش زویی که یک روزنامه‌نگار  ِخواهان دیده شدن است برایم جذاب باشد. اما بیش از زویی، نقش کلر، همسر فرانک آندروود برایم جذاب است. احتمالا حالا که درباره‌اش می‌نویسم، سریال و ریزه کاری‌هایش از ذهن شما رفته است. من هم قصد نقد این سریال  را ندارم. پیش از این، زمانی که دیدنش همه‌گیر شده بود حتما درباره‌اش بسیار شنیدید و خواندید و حتی شاید خودتان هم سریال را دیده‌ باشید. فقط خواستم بگویم من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی اکثریت قریب به اتفاق...</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 20:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قند قزل‌آلا تا نامه به خانم لیندو</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B2%D9%84%D8%A2%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%88-lobxtrynietz</link>
                <description>داشتم دنبال مصاحبه‌ام با کسری فروهی می‌گشتم تا بتوانم گزارش تازه‌ام درباره سیر وبلاگنویسی در ایران را کامل کنم. گمانم سال 2011 بود که او برنده جایزه وبلاگنویسی دویچه شد. آن سال‌ها وبلاگ «در قند قزل‌‌آلا» را می‌نوشت. پست‌های بلند و داستانی درباره روزمره‌اش می‌نوشت. حالا این وبلاگ برای خواندن وجود ندارد. از آن پاسداری می‌شود. اما اگر دوست دارید بدانید چطور می‌نوشت که آنهمه طرفدار پیدا کرده بود و برنده وبلاگ فارسی دویچه‌وله هم شده بود، باید بگویم بروید داستان‌های مانولیتو را بخوانید. نثر و طنزش چنین بود. من هم در یک برهه، وقتی وبلاگ «کیوسک» را می‌نوشتم به شدت متاثر از نثر داستان‌های مانولیتو بودم. طنازی  اِلويرا ليندو در روایت کردن زندگی پسرکی که نامش مانولیتو بود، کم نظیر است. او حالا 57 ساله است و وبلاگ هم می‌نویسد، البته به زبان اسپانیایی. در توییتر هم فعال است اما باز هم به زبان اسپانیایی. نمی‌دانم بقیه داستان‌هایی که نوشته چطور است. اما کاش وبلاگش به زبان انگلیسی بود و می‌شد خواند و احتمالا حظ برد. خلاصه من نتوانستم مصاحبه با کسری فروهی را پیدا کنم. چون سایت روزنامه فناوران احتمالا آرشیو گفت‌وگوهای قدیمی را پاک کرده است. نسخه دیگری از آن نیز جایی بازنشر نشده بود. یا من حوصله نکردم بیشتر جست‌وجو کنم. تیتر گفت‌وگویم را نیز فراموش کرده‌ام. فقط خاطرم مانده بعد از گفت‌وگو با او در کافه‌ای در ساختمان‌های سامان در بلوار کشاورز، روی پله‌های همان ساختمان‌های بلند از او عکس گرفته‌ام و اگر در آرشیوم جست‌وجو کنم شاید بیابمش. باید راهی دیگر برای کامل کردن گزارشم پیدا کنم. اما پیش از آن دلم می‌خواهد بروم برای خانم لیندو یک نامه بنویسم و به خاطر قشنگ نوشتنش، به خاطر خلق مانولیتو از او تشکر کنم. پ.ن: متاسفانه وبلاگ کیوسک بر اثر یک سهل‌انگاری ساده از بین رفت.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 16:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستمع</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B9-rndd5h6i6cbn</link>
                <description>حتما شنیده‌اید که مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد... صائب تبریزی در مصرعی سروده. برای یک نویسنده نیز خواننده همین نقش مستمع را برای صاحب سخن دارد. نوشتن برای خوانده شدن است. هیچ نویسنده‌ای برای دل خودش نمی‌نویسد. همه نویسنده‌ها می‌نویسند به امید خوانده شدن.  بسیاری از ما دفترچه یادداشت‌های شخصی داریم که شخصی‌ترین حرف‌هایمان را آنجا می‌نویسیم. به مدد رسانه‌های اجتماعی برخی از این دفترچه یادداشت‌ها تبدیل شده‌اند به صفحاتی در توییتر و اینستاگرام و فیس‌بوک و سرویس‌های وبلاگ‌نویسی با نامی مستعار. نام مستعار برای نوشتن آنچه نویسنده دوست دارد خوانده شود امادر دنیای واقعی مورد قضاوت قرار نگیرد، برای نوشتن تمام حرف‌هایی که بنا به ملاحظاتی نمی‌تواند بلند بلند بگوید. یک تناقض هم وجود دارد که برند سازی خالقش است. برخی از صاحب نظران می‌گویند اگر می‌خواهید در شغل‌تان، یک برند از نام‌تان بسازید بهتر است از افشای احساسات، زندگی شخصی و روزمره‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی خودداری کنید. بهتر است درباره کار خود بنویسید، نظرات معقول درباره رویدادها بدهید، رسمی باشید، نسبت به وضعیت روز جامعه بی تفاوت نباشید و جدی بنویسید. افشا نکنید دل‌تان گرفته. یا خوابتان نمی‌برد، یا در ترافیک مانده‌اید، یا دلتان استراحت می‌خواهد و... خلاصه هر آنچه جریان زندگی شما را نشان می‌دهد و مهم‌تر از آن خود ِ خود ِ خودتان را، ننویسید. چون شما خوانده می‌شوید.اینکه مرز زندگی خصوصی و اجتماعی هر کدام از ما کجاست کاملا شخصی و فرد به فرد متفاوت است. ولی به نظرم همراه با میل خوانده شدن، باید قضاوت شدن را نیز پذیرفت. اگر تا پیش از این ما با تحصیلات، گفتار و کردار و لباس‌هایمان مورد قضاوت قرار می‌گرفتیم حالا نوشته‌های توییتر و عکس‌ها و توضیحات اینستاگرام و پست‌های وبلاگ نیز به آن اضافه شده است. به نظرم نباید از قضاوت شدن ترسید، نه ما می‌توانیم چیزی باشیم که همه را راضی نگه دارد نه صرفا قضاوت دیگران مبنای درستی و خوبی ماست. شاید به جای پنهان کردن بخشی از وجودمان که می‌ترسیم چهره‌‌ای از ما به نمایش بگذارد که دوست نداریم، بهتر است خود ِ خودمان باشیم و برای خوب بودن خودمان  تلاش کنیم به جای پنهان کردن خودمان. پ.ن: گمانم شاخه به شاخه شد این نوشته. این نوشته پراکنده و بی سامان را از مادری که کودکش را بغل گرفته و یک دستی پست وبلاگش را نوشته در حالی که نگران بوده صدای کیبورد دردانه‌اش را بیدار کند بپذیرید.پ.ن: خواننده خوبی دارم که مانند مستمع خوب بر سر کارم آورده. می‌خواند و می‌نویسد برایم. خانم محبوبه کهن‌زاد، سپاس.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 19:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنج‌های روزهای بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ysjoxb7ofqov</link>
                <description>روزهای بارانی و برفی مادر روی بخاری دیواری، سه نارنج کنار هم ردیف می‌کرد. نارنج‌ها را مادربزرگ هر سال از شیراز برایمان می‌فرستاد. مادر صبح‌های روزهای برفی و بارانی به اندازه یک قاشق وسط هر نارنج را خالی می‌کرد، یک قاشق عسل می‌ریخت و با پوست روی بخاری می‌گذاشت. وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، بوی پوست نارنج توی خانه پیچیده بود. مادربزرگ می‌گفت نارنج و عسل روی بخاری، دوای همه دردهای مربوط به روزهای سرد است. می‌گفت دیگر سرمانمی‌خورید، گلویتان درد نمی‌گیرد، تب نمی‌کنید. برای من اما نارنج و عسل روی بخاری، دوای روح بود.بساط دفتر مشق و کتاب‌هایم را پهن می‌کردم کنار بخاری، روی شکم دراز می‌کشیدم و از روی کتاب فارسی رونویسی می‌کردم. هر از گاهی نفس عمیق می‌کشیدم و دلم پر می‌کشید سمت تلخی بوی نارنج‌ها. باید مشقم را تمام می‌کردم. باید ساعت پنج می‌شد. باید یک بالشت روبه‌روی تلویزیون می‌گذاشتم و چهارزانو می‌نشستم و تکیه می‌دادم به بالشت. باید تیتراژ برنامه کودک آغاز می‌شد، پرده قرمز بالا می‌رفت تا من با قاشق چایخوری، عسل و نارنج پخته شده را هم بزنم و تلخ و شیرین را قاشق قاشق بخورم. بخورم و هی نفهمم تلخی غالب است یا شیرینی. بخورم و هی بو بکشم. بخورم و منتظر شوم برف ببارد. بخورم و حالم خوب شود. </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 17:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-s6vxl27tlsgh</link>
                <description>می‌خواستم اینجا فقط از روزنامه‌نگاری بنویسم. اما خوب که فکر کردم دیدم روزنامه‌نگاری چیزی نیست به جز نوشتن  ِ چیزهایی که خوب نگاه‌شان می‌کنی، خوب حس‌شان می‌کنی، خوب کشف‌شان می‌کنی و خوب دنبال‌شان می‌گردی. بنابراین فکر کردم حالا که «نوشتن» کاری است که دوست دارم انجام دهم و از شما چه پنهان، تنها کاری است که می‌توانم با عشق و به خوبی انجامش دهم چه جایی بهتر از اینجا. نوشتن برای من کاری است که هیچ پایانی ندارد؛ درست مثل جریان آب که در مسیرش پیچ و تاب می‌خورد و از رودی به رودی دیگر می‌ریزد و می‌رود. و اگر به دریا برسد باز هم برای رفتن جا دارد. نوشتن، همان جریان است و در عوض گذر از کوه و دشت، از زوایای روحم گذر می‌کند. برای کسی مثل من که سال‌هاست می‌نویسد، نوشته‌ها نشان دهنده میزان رشدم است؛ ذهنی و روحی. وبلاگ‌نویس‌های قدیمی اگر خانه‌شان -وبلاگ‌شان- را عوض کرده باشند، کمتر از وبلاگ‌های قبلی خود صحبت می‌کنند. خاصه اگر مثل من باشند و جوانی و خامی در نوشته‌های قدیمی‌ترشان موج بزند. آنها اغلب ترجیح می‌دهند در همان خانه آخر پشت به گذشته بایستند و همانی که امروز هستند را نشان دهند. من مدت‌هاست ذهنم درگیر این سوال است که چرا باید ترسید از گفتن اینکه چه کسی بودیم و چه می‌نوشتیم و حالا چه کسی هستیم و چطور می‌نویسیم؟ تنها جوابی که پیدا کردم این است که نوشته‌های ما، آینه ما هستند. بعضی از ما آنقدر زمین خوردیم و بلند شدیم، آنقدر اشتباه کردیم، آنقدر خام بودیم...یا آنقدر تغییر کرده‌ایم که از قضاوت شدن گذشته‌مان می‌ترسیم. می‌ترسیم نتیجه قضاوت  ِ گذشته سایه بیندازد بر آنچه امروز هستیم. خود  ِ من هنوز به قطعیت نرسیده‌ام که درباره وبلاگ‌های قبلی‌ام بنویسم و بگویم از چه خانه‌هایی گذر کرده‌ام تا به این خانه رسیده‌ام. اما شاید هم درباره‌اش بنویسم. </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 14:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه‌نگاران؛ ایران و استرالیا</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-egrs8qxpugjm</link>
                <description>دیروز خبری منتشر شد درباره روزنامه‌های استرالیا که صفحه اول خود را با کلمات خط خورده و سیاه شده که نمادی از سانسور بود، چاپ کردند. این اقدام در پی اعتراض به محدود کردن فعالیت رسانه‌ها و خبرنگاران  انجام شد؛ اعتراض به یورش بردن به دفتر رسانه‌ها، خانه روزنامه‌نگاران و قوانین سخت‌گیرانه امنیتی و ایجاد محدودیت برای اطلاع‌رسانی. این روزنامه‌ها در همان صفحه‌ای که به شکل سانسور شده‌ منتشر شده است نوشته‌اند: «وقتی دولت واقعیت را از شما پنهان می‌کند، در حال مخفی کردن چیست؟».ما به عنوان روزنامه‌نگار در ایران با این یورش‌ها، محدودیت‌ها و قوانین نا‌آشنا نیستیم. نه تنها این موارد، بلکه ما با توقیف روزنامه‌ها، دستگیری و زندانی کردن روزنامه‌نگاران، تهدید روزنامه‌نگاران، فحاشی به آنها حتی در راه‌روهای مجلس، گونی سر کردن و کتک خوردن هم آشنایی کامل داریم.از سال 78 که داستان رسالت جنجالی شد، تا چند وقت بعدش که روزنامه‌ها را به قول خودشان فله‌ای توقیف کردند، تا بعد‌ترها که هر چند ماهی یک روزنامه تعطیل می‌شد، تا زمانی که روزنامه‌نگاران را از داخل تحریریه، خانه و کوچه به انفرادی بردند،  تا وقتی که احضاریه پشت احضاریه برای روزنامه‌نگاران آمد، از هنگامی که کاغذ آنقدر گران و نایاب شد که روزنامه‌ها یکی پس از دیگری کم حجم‌تر و بی جان‌تر شد و... من که به یاد ندارم روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران در ایران در یک همبستگی «نمادین» حتی، اقدامی اینچنینی انجام داده باشند. این مدت زمانی که از آن حرف می‌زنم، چیزی حدود 20 سال است. اما روزنامه‌نگاران استرالیایی از سختی‌های چند ماهه حرف می‌زنند.جهت تنویر افکار عمومی و مسوولان در وزارتخانه‌های مختلف بگویم که این نوشته دعوت از روزنامه‌نگاران برای همبستگی و انجام یک امر نمادین نیست. نه فقط به خاطر اینکه روزنامه‌نگاران با این چند صد کلمه حتی روی صندلی هم جا به جا نمی‌شوند بلکه به این خاطر که هدف اینجانب به عنوان نگارنده فقط نوشتن چند کلمه درباره روزنامه‌نگاران ایران و استرالیا است.به راستی چرا روزنامه‌نگاران و روزنامه‌ها در ایران پس از طی کردن مسیری چنین پر فراز و نشیب، هیچ‌وقت چنین رفتاری نکردند؟</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 10:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو زنی، دیده نشو</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%88-dmcgujmssmpv</link>
                <description>چند روزی از هیاهوی به پا شده در اینستاگرام حول یرفتار کی از اینفلوئنسرها و چند فعال اجتماعی و هنرمند می‌گذرد. وظیفه خبرنگار به کار گرفتن سرعت و دقت در اطلاع‌رسانی است. روزنامه‌نگار نیز وظیفه‌اش پرداخت با حوصله، بدون ِ موضع‌گیری و در نظر گرفتن همه جوانب است. اما ما فارغ از شغل‌مان، انسان‌هایی هستیم که با احساسات‌مان زندگی می‌کنیم و نسبت به اطراف‌مان واکنش نشان می‌دهیم. نوشته‌های کوتاه و بلند بسیاری طی چند روز گذشته در رسانه‌های اجتماعی منتشر شد؛ برخی مقصر را «خودمان» دانستند، برخی مقصر را «رسانه‌» معرفی کردند، برخی «کسانی که سکوت می‌کنند». من می‌خواهم ماجرا را تلنگری به ماجرای بزرگ‌تری بدانم؛ ماجرایی که با «چون...» و «لابد...» و «اگر...» آغاز شده و هنوز هم ادامه دارد. از وقتی حرف می‌زنم که دختر بچه‌هایمان چند ماهه هستند و در عالم کودکی به اعتراض یا با شادی فریاد می‌زنند و گاهی از مادر یا گوشه کنار می‌شنوند: «دختر که داد نمی‌زنه!». یا وقتی که گوشه لباس‌هایشان را می‌گیرند تا برای لمس و کشفش به دهان ببرند و از گوشه کنار می‌شنوند: «زشته دختر که نباید لباسش رو بالا ببره!». از وقتی که دوست دارند بدوند و بازی کنند و هیجان‌زده شادی‌شان را از بازی نشان دهند و می‌شنوند: «مگه تو پسری! زشته بشین!». از وقتی که بدن‌شان شروع به رشد می‌کند تا به بلوغ برسند. وقتی که از گوشه و کنار می‌شنوند: «سینه‌ات رو نده جلو زشته!» و آنها معصومانه شانه‌هایشان را توی قفسه سینه جمع می‌کنند و خجالت می‌کشند از برجستگی‌هایی که کم کم دارد شکل می‌گیرد، گویی این نقص تن است. وقتی که به بلوغ می‌رسند و در گوش‌هایشان نجوا می‌کنند مبادا پیش پدر و برادرها از «پریود» صحبت کنند «چون زشت است» و نزد دیگران اگر خواستند حرفی بزنند نجوا کنند. و اگر کسی پرسید چرا رنگ‌شان پریده یا درد می‌کشند، از گوشه و کنار ابرو بیندازند بالا که حالش خوب نیست، چیزی نیست. از وقتی حرف می‌زنم که دخترهای جوان‌مان از گوشه و کنار می‌شنوند که توی کوچه و خیابان سرشان را بیندازند زیر برود و برگردند، مبادا اگر کسی حرف زشتی به آنها زد، یا تنه زد یا آزارشان داد صدایشان دربیاید «چون زشت است». مبادا جواب بدهند، اعتراض کنند «چون دختر خوب سرش را می‌اندازد زیر سکوت می‌کند، می‌رود» تو بخوان فرار می‌کند. چون «اگر فلان لباس را نمی‌پوشیدی...اگر بلند نمی‌خندیدی...اگر خوشگل نمی‌کردی... کسی چیزی نمی‌گفت بهت!» چون «لابد کاری کردی که بهت متلک انداختن!». از وقتی حرف می‌زنم که اگر صدای خنده دختر جوان یا نوجوانی را شنیده شد از گوشه و کنار به او چشم غره می‌روند، یعنی چرا صدای خنده داری؟ آروم بخند! بی صدا. و هی از گوشه و کنار سیخ می‌زنندبه پهلویشان که بلند نخند، نگاه نکن. از وقتی حرف می‌زنم که از دخترهایمان خواسته شد رنگ را حذف کنند؛ مبادا رنگ روشن بپوشند «چون» دختر خوب صورتی تن نمی‌کند، قرمز نمی‌پوشد، زرد نمی‌پوشد. از وقتی که خواستیم «سنگین» باشند. به صورت‌شان دست نزنند، مبادا تغییر کند چهره‌شان. شاید زیبا شوند و دیگران دلشان بخواهد زیبایی را تماشا کنند. جوری شنیدند لباس گشاد و تیره بپوشید و به مو و صورت‌تان دست نزنید که نه تنها گویی زیبایی، زشت و گناه است بلکه معنای سادگی را نیز تنزل دادند و تحمیل کردند. از وقتی حرف می‌زنم که از دختران جوان خواستند احساساتشان را در سینه نگه دارند، نه از غم حرف بزنند نه از شادی. مبادا باعث ایجاد همدردی و همراهی با آنها شود. از وقتی حرف می‌زنم که به یک دختر میان چند پسر در سفر و کافه و رستوران و پارک، چپ چپ نگاه شد. از وقتی که به آنها حکم شد چطور بپوشند، چطور حرف بزنند، چطور بنویسند، چطور راه بروند، چطور آرایش کنند...مبادا دیده شوند. وقتی که به آنها حکم شد با چه کسی حرف بزنند و با چه کسی حرف نزنند، با چه کسی رفت و آمد کنند و با چه کسی نه... . من از وقتی حرف می‌زنم که لغزش دیگران، کثیفی دیگران، اشتباه دیگران به پای دختران و زنان‌مان نوشته شد و هر وقت دیدیم کسی در حق زنی اشتباه می‌کند، کسی گناه می‌کند، می‌لغزد یا کار زشت و کثیفی انجام می‌دهد... انگشت به سمت زنان و دخترانمان دراز کردیم که «اگر تو...»، «لابد تو...»، «چون تو...». و سرزنشش کردیم، تحقیرش کردیم، ادبش کردیم و خواستیم کارهایی کند که بیشتر دیده نشود. یا در بهترین شرایط خواستیم اگر هم دیده می‌شود، آنطوری که ما دوست داریم دیده شود نه آنطور که هست و دوست دارد. از وقتی حرف می‌زنم که زیبایی را، زشتی را تعریف کردیم و زنان و دخترانمان را گرفتیم چپاندیم توی تعریف خودمان و هرگز دلمان نخواست و نمی‌خواهد از آن تعریف‌ها بیرون بیایند. که اگر بیرون بیایند «لابد» اشتباهند، زشت‌اند، کثیفند، خراب‌اند. که اگر بخواهند تعریف جامعه را تغییر دهند، تنهایی بایستند و نشان دهند زیبا بودن بد نیست، با صدای بلند خندیدن قشنگ است، برجستگی‌های تن‌شان نقص نیست، پریود شدن‌شان گناه نیست، توانایی معاشرت با مرد و زن را دارند، توانایی تعامل در چارچوب اخلاقی را دارند، که رنگ‌ها ممنوع نیستند و... لابد «کرم از خود درخت است» نیست، که بی حیایی نیست.خواستم بگویم بسیاری از داستان‌های ریز و درشت امروز از این ماجرای بزرگ ریشه می‌گیرد.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 12:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن به مثابه به تماشا نشستن</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-hbcemov5jjok</link>
                <description>ما آن سال‌ها مفهوم عینی انتظار بودیم وقتی پای مانیتورهای بزرگ روی میز می‌نشستیم و گوش می‌سپردیم به صدای عجیب و غریبی که قرار بود ما را به دنیایی که هیچ کس در آن تنها نبود وصل کند؛ صدایی شبیه به همهمه آدم‌های یک سیاره دیگر که آمده بودند ما را با خود ببرند به سرزمین‌های بدون مرز و زمان و مکان. صدا که قطع می‌شد ما در جمع بودیم، آدرس را می‌نوشتیم و Enter را می‌زدیم و منتظر می‌ماندیم صفحه نمایش داده شود تا ببینیم نوشته جدیدی منتشر شده است یا نه.برای هم نسلی‌های من که حتی رنگ جوراب‌شان وقت مدرسه رفتن دارای محدودیت و ممنوعیت بود و تمام نوجوانی خود را با گشتن کیف‌های مدرسه و هول ِ همراه داشتن آینه و نوار کاست و کتاب داستان طی کرده بود، وبلاگ‌نویسی یعنی داشتن یک صفحه سفید برای نوشتن هر آنچه دوست داشتند؛ این یک معجزه بود، یک رهایی ِ لذت بخش.کم کم وبلاگ‌نویس‌ها یکدیگر را پیدا کردند و سال‌های سال مخاطبان‌شان را به دنبال زندگی و حال و هوای خود کشاندند؛ خرس، مطرود، تلخ مثل عسل،  پاگرد، پیاده‌رو، آنکس که نداند، سر هرمس، سه روز پیش، گوریل فهیم، در قند و قزل‌آلا با احتمال بارش برف، یک لیوان چای داغ، منصفانه، کنار کارما، گاوخونی، توکای مقدس، آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسپند و...خیال و واقعیت، رنج و شادی، لذت و غم...هر چه بود و نبود را می‌بافتیم به هم و می‌گذاشتیم کف وبلاگ. خواننده‌ها که یا دوستان وبلاگ‌نویس‌مان بودند، یا دوستان‌ وبلاگ‌ننویس‌مان یا غریبه‌هایی که آهسته آهسته قدم به دایره آشنایی می‌گذاشتند، می‌آمدند و هر که دوست داشت از یک گوشه این کلاف سردرگم، نخی می‌کشید. بعضی‌هایشان نخ را تا ته می‌کشیدند، بعضی تا به یک گره می‌خوردند وا می‌ماندند و عده‌ای هم از همان اول مقابل‌شان گره کور بود. کاری به خبری نویس‌ها و سیاسی‌نویس‌ها و تحلیل‌گران اجتماعی نداشتم. درباره وبلاگ‌نویسی به مثابه زندگی کردن حرف می‌زنم، درباره نوشتن به مثابه به تماشا نشستن؛ این بود دنیای وبلاگ‌نویسان روزمره و زندگی. بعضی از ما سال‌ها همراه یک یا چند وبلاگ‌نویس بوده‌ایم؛ گذر از بحران بعد از طلاق یکی را به تماشا نشستیم، به ته رسیدن مادر دیگری را که دچار آلزایمر شده بود دیدیم، عاشقانه‌های نیمه کاره را خواندیم، روزمره‌های سردرگم بسیاری را شاهد بودیم و... ناگهان هیچ.تعطیلی گودر، مثل بمب، تلفات داد و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت وبلاگستان، وبلاگستان نشد. انگار خوره مثل مریضی به جان‌ وبلاگ‌نویسی افتاد و وبلاگ‌ها یکی یکی فراموش شدند، پاک شدند، معلق ماندند.من که همان سال‌ها مانولیتو رفته بود توی سرم نشسته بود و هی می‌نوشتم، خیال را به واقعیت می‌بافتم، داستان می‌بافتم و حقیقت را می‌پیچیدم توی آن، می‌گذاشتم وسط وبلاگ از یک جایی دیگر ننوشتم. اما هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از کی و کجا؛ خوره آهسته سایه‌اش را انداخت روی وبلاگم. اما صادقانه بگویم دلم لک زده برای اینکه مانولیتو را برگردانم توی کله‌ام، بروم گوشه‌ای وبلاگی کاملا خیالی با اسم خیالی داستان خیالی حال خیالی راه بیندازم و هی بنویسم، هی بنویسم، هی بنویسم...درباره نوشتن حرف می‌زنم، نوشتن به مثابه به تماشا نشستن.پ.ن: این فقط یک نوشته کوتاه درباره چیزی است که وبلاگ به خاطرم می‌آورد. به زودی درباره تاریخچه وبلاگ‌نویسی در ایران گزارش کاملی منتشر می‌کنم.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 23:55:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها که رفته‌اند پیش از آنکه بروند</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-joq8hmspeckk</link>
                <description>بعضی از ما رفته‌اند؛ یکی اسیر سرطان شد، یکی نفسش در آلودگی هوا بند آمد، یکی خوابید و قلبش هم به خواب رفت و ... پریروز هم خبر رفتن فیروز گوران را شنیدم. هر یک نفر از ما که کم می‌شود با خودم فکر می‌کنم تعدادی کلمه و کاغذ سردرگم و معلق می‌مانند ، میزهایی هستند که هیچ‌وقت به تکیه دادن دست‌های دیگری عادت نمی‌کنند، ستون‌هایی در روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌هایی که جای خالی ما را حس می‌کنند...و لیوان‌هایی هستند که دیگر نمی‌شود در آنها چای خورد.چند سال پیش برای انجام یک پروژه شخصی می‌خواستم بروم سراغ آنهایی که هنوز نرفته بودند اما رفته بودند. آنهایی که دل و دست از روزنامه‌ها شسته یا بریده بودند. آنهایی که بازنشسته شده بودند یا بازنشسته‌شان کرده بودند. کسانی که در گوشه و کنارهایی دور افتاده و خلوت، در خانه‌هایی کوچک و قدیمی، کنار میزهایی پوشیده از کاغذ و کتاب و لیوان چای و زیرسیگاری زندگی می‌کردند و مونس‌شان کتابخانه قدیمی‌شان بود. آنهایی که در بستر بیماری بودند، فراموشی تسخیرشان کرده بود یا سرطان، مرگ را در کمین‌شان نشانده بود. تلنگرش را هم استاد تیتر زده بود؛ حسین قندی. وقتی آن ذهن دقیق و ریزبینش دچار زوال و فراموشی شد. وقتی که در بهار رفت. کارهای من هم روی هم تلنبار شد و تلی از درگیری و مشغله ناخواسته رویش را پوشاند و ناتمام ماند. تا اینکه نرم نرمک بین هزار گیر و گرفتاری توانستم بخشی از یکی از شماره‌های اخیر اندیشه پویا را بخوانم. اندیشه پویا در دو یا سه شماره پیش خود بخشی را به یادآوری روزنامه‌نگاران اثرگذار از نگاه برخی روزنامه‌نگاران اختصاص داده بود. خواندنی‌ترین و ناراحت‌کننده‌ترینش برای من نوشته حسین نمکدوست بود درباره فرج الله صبا. روزنامه‌نگاری که نوشته‌هایش گاهی مسحور کننده بوده است. مانند همان نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش که هنوز برخی نمی‌دانند آن را فرج الله صبا نوشته. صبا که بسیاری از ما نمی‌دانیم چه می‌کند و کجاست، چقدر پیر شده، چقدر بیمار است... عکسی از بخشی از نوشته حسین نمکدوست که در اندیشه پویا منتشر شده استاز همان روز تقریبا هر روز به آقای صبا زنگ زدم و هر روز تماسم روی پیامگیر رفت و پیام تکراری من که: «آقای صبا...». هیچ‌کس جواب نمی‌داد. دلم می‌خواست کسی گوشی را برمی‌داشت و از آقای صبا خبری می‌داد. مثلا می‌گفت نیست. از اینجا رفته. یا می‌گفت دوست ندارد حرف بزند. یا حتی می‌گفت بیمار است و استراحت می‌کند. اما هیچ‌کس هیچ‌چیزی نمی‌گفت؛ فقط چند بوق و بعد صدای پیام‌گیر و صدای من که می‌گفتم «آقای صبا...».یاد حسین پناهی می‌افتادم که چند روز از این دنیا رفته بود و کسی خبردار نشده بود از این هجرت. می‌ترسیدم آخر یک روز خبری بخوانم پیش از اینکه بتوانم او را ببینم‌ و درباره روزگارش بنویسم تا بماند به یادگار که روزنامه‌نگاران ایام پیری و ناتوانی و سخت خود را در چه غم و غربتی سپری می‌کنند. تا ظهر امروز که موبایلم زنگ خورد و نامی روی صفحه‌اش افتاد: فرج الله صبا.صدای پیر و مهربانش توی گوشم پیچید و حرف زدیم. حالا فرج الله صبا سخت می‌شنود. حتی می‌شود گفت نمی‌شنود. رنجور و پیر و کلافه دایم می‌گوید: «ببخشید نمی‌شنوم». و می‌گوید هندزفری و سمعک دیگر فایده ندارد کار خراب‌تر از این حرف‌هاست. به گفته خودش چشم‌هایش هم درست کار نمی‌کند. تنها زندگی می‌کند و امروز بعد از چند روز دخترش سری به او زده و پیام مرا از روی پیامگیر شنیده و برایش بلند بلند گفته. او هم زنگ زده تا با من حرف بزند. زنگ زده با صدایی که مهربانی و پیری‌اش در آن تنیده بگوید: «خب خانم کهن‌چی، چی شد که یاد ِ من افتادی؟!» و من دلم پر از اندوه شود برای مردی که فکر می‌کند نه فقط ما بلکه کلمه‌ها هم او را فراموش کرده‌اند. حرف بزنیم و بگوید: «نمی‌شنوم». حرف بزنیم و بگوید: «ببخشید ظهر جمعه مزاحمت شدم». </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2019 20:47:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس ِ جا ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%90-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-mgyanoa06bcx</link>
                <description>  من فقط می‌نوشتم؛ تند تند و خرچنگ قورباغه. می‌نشستم روبه‌روی کسی که داشت حرف می‌زد، هم می‌شنیدم، هم تند تند می‌نوشتم، هم سوال می‌پرسیدم. موقع نوشتن هر وقت احساس می‌کردم دارم جا می‌مانم، کد نویسی می‌کردم. مثلا جمله «آمارها نشان می‌دهد طی سه سال گذشته واردات کاهش یافته است» را اینطور می‌نوشتم: «3 سال، کاهش واردات» و می‌رفتم سراغ جمله بعدی. بیشتر وقت‌ها، هنگامی که روبه‌روی مصاحبه‌شونده می‌نشستم، خودکار و کاغذ را روی میز می‌گذاشتم و می‌گفتم «خب!» که یعنی شروع کنیم و شروع می‌کردیم، متوجه می‌شدم که حواس مصاحبه شونده پرت نوشتن من می‌شوم. می‌ترسیدند من جا بمانم، حرف زدنشان تبدیل می‌شد به دیکته گفتن و من باید دایم می‌گفتم شما راحت صحبت خودتان را بکنید من جا نمی‌مانم می‌نویسم. می‌فهمیدم که آنها نگاهی به دست خط من که چیزی شبیه خط خطی بود می‌انداختند و با خودشان می‌گفتند «یعنی همینی که من گفتم را نوشته؟». من چیزی جا نمی‌انداختم. اما از یک زمانی به بعد مجبور شدم علاوه بر نوشتن، صدا هم ضبط کنم. چون از یک جایی به بعد، آدم‌ها یاد گرفتند به سادگی زیر حرف‌هایشان بزنند. تکذیبیه بفرستند. بگویند من چنین چیزی نگفتم. من دست‌نویس‌های مصاحبه را می‌آوردم جلوی سردبیر می‌گذاشتم که «ببینید، اینجا درست همین را گفته». سردبیر نگاهی به نوشته‌های من می‌انداخت و می‌گفت: «سند!». و نوشته من سند نبود. بعدتر من صدا را ضبط می‌کردم اما کار خودم را می‌کردم و می‌نوشتم. این روزها هم به جای نوشتن روی کاغذ تند تند تایپ می‌کنم؛ همانطور کد نویسی و تند تند. فقط این روزها خطم بهتر شده: فونت نازنین. اما هنوز مصاحبه شونده‌ها می‌ترسند جا بمانم.</description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 10:21:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه‌نگاری، شغلی که سِحر می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@shkohanchi/1-jq7wrwpb0cs9</link>
                <description>منبع عکس: مدیوممن، مسحور روح ِکلمات شده بودم. آن روزها حسابداری ساده بودم و هر روز به عشق دو &quot;اتاق&quot; سر کار می‌رفتم؛ تحریریه و فنی. در هر دو اتاق یک میز بزرگ بود؛ دور یکی چند نفر هر روز در حال تلفن زدن، پیاده کردن نوار، بحث و نوشتن بودند و در دیگری یک نفر هر روز کلمات را دور بُر می‌کرد و روی کاغذ بزرگی می‌چسباند. در این اتاق‌ها یک چیز مرا به خود جذب می‌کرد؛ روح ِ کلمات. در یکی کلمات زاییده می‌شد و روی کاغذهای کاهی می‌نشست و روایت آغاز می‌شد. میزش پر بود کاغذهایی که چرک‌نویس و پاکنویس کرده بودند. چند نفری می‌نوشتند و حرف می‌زدند. خودکارها روی انگشت‌هایشان رد می‌انداخت تا شانزده هفده و گاهی بیست صفحه بنویسند و پاکنویسش دست سردبیر که می‌افتاد تازه چرکنویس او بود؛ دور کلمات خط می‌کشید، جملات جدید اضافه می‌کرد، ویرگول‌ها، نقطه‌‌ها، خط‌های مورب و نشانه‌های شکستن جمله.در اتاق دیگر کلمات نقاشی می‌شدند؛ تایپ می‌شدند، بزرگ و کوچک، ستون به ستون و یک نفر  با قیچی ماهرانه دور ستون‌ها را می‌برید و صاف می‌چسباند روی کاغذی بزرگ‌تر. میان ستون‌ها گاهی جمله‌ای را با اندازه بزرگ‌تر می‌چسباند و می‌شد سوتیتر. کلمات بزرگ‌تر بالای ستون‌ها چسابانده و می‌شد تیتر. صدای بریدن کاغذ، بوی چسب و کلمات ریز و درشت با خطوط و علامت‌های کوچک و بزرگ تزیینی، اتاق را پر می‌کرد. انگار همه آنها تیمی بودند که روزنامه‌ دیواری درست می‌کردند و به جای دیوار روی کیوسک می‌گذاشتند.من بیشتر از آنکه پشت میز در اتاق کوچکم در حال جدال با اعداد باشم تا تراز دربیاورم و سود و زیان را بنویسم، توی اتاق زایش داستان‌ها و کلمات بودم: میان خبرها، تلفن‌هایی که زنگ می‌خورد، اضطرابِ به موقع رساندن گزارش‌ها، هیجان‌ خبرهای دسته اول، جلو عقب کردن ده باره نوارها برای درست شنیدن یک کلمه، بحث و جدل بر سر سیاست‌ها، شادی و خشم و اندوه، لیوان‌های چای، کاغذهای کاهی و کلماتی که نوشته می‌شد و خط می‌خورد و دوباره متولد می‌شد. من در چنین جایی موم ِ روحم را میان میز گذاشتم تغییر کردم، بهتر دیدم، بهتر حس کردم، صبوری، تلاش و سماجت آموختم؛ سماجت برای یافتن، گرفتن و نوشتن. آنجا فهمیدم روزنامه‌نگاران صیاد کلمه هستند. آنها از کوچه و خیابان، تاکسی، اتاق مدیران، میان مردم کلمات را جمع می‌کنند، توی کله‌شان می‌ریزند و می‌آورند تحریریه. می‌آیند و تند تند شروع به نوشتن می‌کند. آنها بهتر از هر کسی می‌دانند کلمات چقدر فرارند؛ اگر به محض اینکه توی کله‌ات می‌آیند جایی ننویسی، ممکن است دیگر هیچ وقت با آن کیفیت خودشان را نشانت ندهند. و این روح کلمات بود که گزارش‌ها را خواندنی می‌کند؛ روحی که صادقانه هر چه دیده و شنیده بود را روایت کرده.کلمات مرا تسخیر کردند و شروع کردم به یادگیری. من صیادی بی تجربه بودم که شوق یادگیری داشت. کلمات را پیدا می‌کردم و می‌نشاندم کنار یکدیگر و می‌نوشتم و دربازنویسی کلمات دیگری میافتم و در این بازنویسی و بازخوانی بزرگ می‌شدم. همین نوشتن بود که یادم داد جور دیگری ببینم، بشنوم و بفهمم.گزارش اولم را ده‌ها بار بازنویسی و بازخوانی کردم. خط زدم ونوشتم، خط خورد و نوشتم تا بالاخره بتوانم بنشینم کنار صفحه‌بند و ببینم چطور نوشته‌هایم را دور بُر می‌کند و می‌چسباند روی آن کاغذ بزرگ. سال ۷۸ بود و من هنوز بعد از ۲۰ سال مسحور کلماتم، مسحور نوشتن، نوشتنی که هنوز برایم تازه است و می‌تواند تازه‌ها را یادم دهد. </description>
                <category>shkohanchi</category>
                <author>shkohanchi</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 15:27:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>