<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان شعاریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shoarian</link>
        <description>شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17369/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان شعاریان</title>
            <link>https://virgool.io/@shoarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از توهم نجات بشریت تا زیستن حتی به غلط!</title>
                <link>https://virgool.io/@shoarian/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%B7-v3dli4zq9ues</link>
                <description>چند وقته دارم به این فکر می‌کنم که شاید تمرین من برای این دوره از زندگی اینه که کارهای معمولی انجام بدم. به ساده‌ترین حالت. شاید بایستی با یک خودکار معمولی پشت یک کاغذ باطله یک شعر معمولی بنویسم که قرار نیست هیچ کسی رو تحت تاثیر قرار بده! و یک جفت کفش معمولی بپوشم و در یک خیابان معمولی با یک آدم معمولی قدم بزنم و راجع به یک موضوع کاملاً معمولی صحبت کنم و آخرش در یک کافه معمولی یک چای معمولی بخوریم، با یک شکلات معمولی! اگرچه یک گفتگوی درونی دائم به من میگه که «نه! زندگی این نیست! تو حتماً باید در یک کافه ویژه در شهر پاریس با یک آدم خاص بشینی و یک چیز خاص بخوری و راجع به یک موضوع ویژه صحبت کنی تا احساس کنی که آدم مهمی هستی!».من کم کم متوجه شدم که این گفتگوهای درونی ناشی از یه تصوره که در اعماق وجودم باور نداره که آدم ارزشمندی هستم و می‌خواد که با انجام کارهایی به ظاهر ویژه، اون احساس رو بپوشونم! تو یک دورانی این حس رو با پوشیدن لباس‌های شیک و ادکلن‌های اورجینال و حرف‌های قلمبه سلمبه‌ای که تو بعضی کتاب‌ها خونده بودم راضی می‌کردم و تو یه دورانی با عطش رسیدن به دستاوردهای بزرگ! ولی تازگی‌ها خودم رو بیشتر دوست دارم. همینی که هستم رو. هر چی که هست. هر دستاوردی که داشته یا نداشته. با هر شکل و ظاهر و اصلاً هر باطنی که داره! با تمام روشنی‌ها و تاریکی‌ها. اصلا بزار اسمش خودپسندی باشه! (که فکر کنم نیست) ولی باور کن حالم خوبه! خیلی بهتر از قبل که فکر می‌کردم باید بشریت رو نجات بدم!راستش من قبلاً فکر می‌کردم که یک رسالت بزرگ و ویژه دارم که باید بشریت رو یا سیاره زمین رو نجات بدم! ولی الان به این نتیجه رسیدم که مهم‌ترین کاری که می‌تونم برای شروع نجات بشریت انجام بدم اینه که روزی 1 ساعت با بچه‌هام بازی کنم! یا برای نجات کره زمین، آشغال کمتری تولید کنم و به گلدون‌های خونه به موقع و به اندازه آب بدم. یعنی دیگه فهمیدم که همون موقع هم مسئله‌ام نجات بشریت نبود. مسئله‌ام ویژه بودن و دیده شدن بود. به تعبیر امروز، لایک و ویو برام مهمتر از نتیجه حقیقی بود. تازگی‌ها تمرکزم رو بیشتر گذاشتم رو چیزهایی که در دامنه اثرگذاری خودم هست. یعنی حواسم هست که به چیزی که از کنترل من خارجه، زیاد توجه نکنم. یعنی دیدم که فقط بی‌خودی انرژیم رو هدر میده. بخاطر همین اخبار رو دنبال نمی‌کنم. مخصوصاً اخبار سیاسی رو و مهمترین اخبار برام پیش‌بینی وضع هوا و بعد از اون اخبار تکنولوژی‌های نو شده!متوجه شدم که ایده‌آل‌گرایی یا کامل خواهی، یک جنبه عجیبی داره که ذهن من رو به بند میکشه! اون هم اینه که وقتی می‌خوام یه کاری رو انجام بدم، می‎خوام با بهترین وسیله و بهترین روش و در بهترین شرایط انجامش بدم و معمولاً همین‌ها میشه بهانه انجام ندادنش! بهانه تجربه نکردن. بهانه زندگی نکردن. مثلا فرض کن می‌خوام یک چیزی بنویسم، می‌خوام با یک خودکار خیلی روان و در یک دفتر خیلی خوب بنویسم و به یک ایده ویژه بپردازم و شاید در اون لحظه این‌ها در دسترس نباشه. در نتیجه نمی‌نویسم! یا وقتی می‌خوام عکاسی کنم، باز مشابه همین. خلاصه اینکه می‌خوام یک کار خیلی خاص انجام بدم، چون کارهای معمولی فایده نداره و قبلا خیلی‌ها کارهای معمولی انجام دادند و اگه قراره معمولی باشه اصلاً ولش کن!من مشکلی با انجام کارهای بزرگ و ویژه ندارم. مسئله من اون «ولش کن» آخرشه. یعنی ایده‌آل‌گرایی منجر میشه به بی عملی. یعنی با خودم می‌گم حالا که نمیشه کار ویژه‌ای انجام داد، پس هیچ کاری انجام نشه بهتره. البته این تجربه شخصی من هست و ممکنه برای فرد دیگری جور دیگری باشه. من نه روان شناسم، نه محقق علوم انسانی که بخوام یک الگوی تکرار شونده در مورد همه آدم‌ها کشف کنم. شاید برای بعضی‌ها ایده‌آل گرایی باعث میشه خیلی کارهای بزرگ و ارزشمندی انجام بدن، ولی برای من کار نمی‌کنه که هیچ، باعث بی‌عملی هم میشه.خلاصه اینکه متوجه شدم میل به انجام کارهای بزرگ و ویژه، کارهایی که بقیه رو تحت تاثیر قرار بدم، گاهی شاید بخاطر یک کمبودی هست که از کودکی بوجود اومده که می‌خوام همه ببینید و بهم توجه کنند و این شاید فرار از احساس بی‌ارزشی باشه. یعنی در واقع میل به ویژه بودن، ناشی از اینه که حواسم نیست که «همین الان هم منحصربفرد هستم و از من فقط یه دونه تو این دنیا هست!» یه جورایی منظورم همون حکایت معروفه که یک پادشاهی خواب می‌بینه که برده است و آخر نتیجه می‌گیره که فاصله پادشاهی و بردگی، فقط بیداریه. این بردگی، تفسیرش برای من این روزها، میشه ترس از قضاوت دیگران یا میل به تحت تاثیر قرار دادن دیگران برای رسیده به احساس ویژه بودن. بخاطر همین؛ تمرین این روزهای من شده این که سخت نگیرم و با شهامت زندگی می‌کنم؛ به معمولی‌ترین شکلِ ممکن! به قول اون دوستمون: «حتی به غلط!»1403/11/28احسان شعاریان</description>
                <category>احسان شعاریان</category>
                <author>احسان شعاریان</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 15:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءهاضمه آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@shoarian/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D9%87%D8%A7%D8%B6%D9%85%D9%87-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-ngr1sbeedp0q</link>
                <description>در مورد پدیده‌ای صحبت می‌کنم که تقریبا همه ما درگیر آن شده‌ایم. مواجهه با اطلاعاتی بسیار زیاد و متنوع، در زمانی بسیار کوتاه و با سرعت بالا، که ذهن یا هر بخشی از ما که وظیفه پردازش و درک آن اطلاعات را دارد، فرصت کافی برای این کار پیدا نمی‌کند. اگر چه فکر می‌کند که به طور کامل آن‌ها را درک کرده است، ولی در مواجهه با مسائل و رویارویی با شرایط واقعی زندگی، متوجه می‌شود که آنچه آموخته است، اگرچه درست به نظر می‌رسید، اگر چه جالب بود، اگر چه حرفِ افراد بسیار مهمی بود، ولی برای او کار نمی‌کند. من این وضعیت را «سوءهاضمه آگاهی» نامگذاری کرده‌ام. یعنی اطلاعات زیادی دریافت کرده‌ای ولی آن‌ها را زندگی نکرده‌ای. حتی به درستی پردازش نکرده‌ای تا جزئی از تجربه زیسته تو شوند تا جهان را از دریچه آگاهانه‌تری ببینی. تا اینکه بفهمی چرا آن آدم‌های مهم واقعا چرا آن حرف‌ها را گفته‌اند! و تنها به مرور سطحی افکار دیگران پرداخته‌ای و در سطح سفت و ضخیم ذهن تو، هیچ آگاهی نویی نفوذ نکرده است.حال چه کنیم؟ذهن ما به شدت علاقمند به دریافت راهکارهای ساده و عملیاتی است و اغلب با بیان این جمله که «حالا میگی من چیکار کنم؟» به دنبال شفاف کردن شرایط مبهمی است که پیش روی خود احساس می‌کند. اما در این مورد، تا آنجا که تا به اکنون دریافته‌ام، راهکار مشخصی که برای همه کار بکند نیست. یعنی شاید روش‌هایی باشد، ولی روشی که ممکن است گاهی برای من کارساز باشد، برای فرد دیگری لزوما موثر نیست. بخشی از این مسئله، به عجله ما انسان‌ها، به ویژه انسان‌های نسل حاضر که به سرعت وابسته شده‌ایم مربوط می‌شود. ما انتظار داریم با همان سرعتی که گوگل یا چت جی پی تی برای ما پاسخ سوالاتمان را پیدا می‌کند، آنها را درک نیز بکنیم. اما درک پاسخ برخی سوال‌ها گاه به سال‌ها زمان نیاز دارد. گاه در مسیر سفر زندگی و رویارویی با تجارب زیسته در زندگی، ما قادر به درک برخی چیزها می‌شویم که عجله برای درک زودتر آنها، باز منجر به سوءهاضمه آگاهی می‌شود! لازم است که در این مورد، ما کمی آهسته و صبورانه قدم برداریم. لازم است تا میان صفحات یک کتاب قطور، با حوصله و در زمان کافی به اندیشه بپردازیم تا حرفی که نویسنده سعی داشته به ما بزند را به خوبی درک کنیم. شاید لازم است بعد از مواجهه با یک آگاهی نو، دقایقی در خلوت خود قدم بزنیم و تفکر کنیم. در جستجوی تجربیات شخصی مشابه خود با آن آگاهی، الگوهای شبیه را پیدا کنیم و از روی آن، روند را درک کنیم و موضوع را برای خود، تا حدی قابل درک کنیم. دانش، سطحی از آگاهی است که به ما قدرت پیش بینی می‌دهد. اگر کسانی می‌توانند روند بازارهای مالی را به خوبی پیش‌بینی کنند، یعنی دارای دانشی در آن حوزه هستند. اگر یک پزشک، از دیدن نشانه‌ها، قادر به تشخیص یک بیماری و تجویز درمان مناسب آن است، یعنی دارای دانشی در آن زمینه است و تصور اینکه دانش، ماهیتی است که به سادگی و سرعت قابل حصول است، معمولا تصور ساده‌انگارانه‌ای است.برای ما، انسان‌های هزاره سوم که حوصله کافی برای اندیشه و تعمق در آگاهی را از دست داده‌ایم، هر لحظه فست‌فودهای آگاهی در شبکه‌های اجتماعی ساخته و منتشر می‌شوند. آموزه‌های فشرده و کوتاه مدت که در قالب یک محتوای ویدئویی یا نوشتاری یا صوتی، خلاصه‌ای از یک یا چند کتاب، یا چندین مقاله یا تجربه زیسته یک انسان خردمند که در قالب خاطره یا درس آموخته منتشر می‌شود، که اگرچه محتوای ارزشمندی در برخی از آن‌ها وجود دارد، ولی تصور اینکه به همان سرعت که دیده و شنیده می‌شوند، درک نیز می‌شوند، باز هم تصور ساده‌انگارانه‌ای است.ما معمولاً قادر به درک تمام این آگاهی در مدت زمان کوتاه نیستیم. خیلی وقت‌ها، حتی سازنده محتوا، خود نیز تمام آنچه را که آموزش می‌دهد به درستی درک نکرده است! ما نیز بخش کوچکی از آن را می‌فهمیم و بخش بزرگتری را فقط می‌شناسیم، یعنی برایمان آشنا به نظر می‌رسد ولی شناخت ما دارای عمق نیست و ما هوشیار این حقیقت نیستیم که مشابه اقیانوس‌ها که در هر عمق خود دارای شگفتی‌های خاص خود هستند، آگاهی نیز لایه لایه و پر از جنبه‌های گوناگونی است که سطحی نگری بر آن، جز توهم دانایی و شناختی کلی از پدیده‌ها، چیز عاید ما نخواهد کرد.</description>
                <category>احسان شعاریان</category>
                <author>احسان شعاریان</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 15:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر درگیر &quot;نیست‌ها&quot; و &quot;کافی نیست&quot;ها شده‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shoarian/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-cgtmklmldiuj</link>
                <description>چند روز قبل هنگام مرتب کردن کمد لباسم، در جیب یکی از بارانی‌ها، دویست و پانزده هزار تومان پول نقد پیدا کردم. خیلی مزه داد! پیدا کردنِ چیزی که مال من بود، ولی یادم رفته بود که دارم، خیلی شیرین بود. واقعا برای چند دقیقه احساس خوشحالی داشتم. دویست و پانزده هزار تومان، این روزها دیگر مبلغ قابل توجهی نیست، ولی همین که توقع نداشتم که چنین پولی داشته باشم، برایم هدیه‌ای خوشایند بود.به تلنگرهای روشنی بخش، به نشانه‌ها، به اتفاق‌هایی که اتفاقی نیستند، باور دارم. مثل نور صاعقه در تاریکی، یک آن، همه‌جا را روشن می‌کنند. گاهی ردِ روشنی‌شان در ذهن می‌ماند، گاهی هم محو می‌شود. یک آن ماتم برد. نگاه کردم که بجز این دویست و پانزده هزار تومان، دیگر چه چیزهایی در زندگی من هست که حواسم نیست که دارم؟ چقدر درگیر &quot;نیست‌ها&quot; و &quot;کافی نیست&quot;ها شده‌ام که از &quot;هست‌ها&quot; غافلم؟ همین راه رفتن ساده، برای خیلی‌ها حسرت است. اصلا خیلی چیزها، همین یک لیوان آب خوردن! همین که بتوانی به مادرت یا پدرت زنگ بزنی و حالشان را بپرسی، یا آنها زنگ بزنند.دیدم در نیست‌ها، خلائی هست، مکشی هست، حسرتی هست، که توجه مرا را از هست‌ها دور می‌کند. دیدم که خیلی وقت‌ها، خیلی وقت‌ها، من هوشیارِ آنچه که هست نیستیم. تا وقتی که نباشد و خلاء، شروع به جلب توجه کند. این روزها، مثل همیشه، آنچه که نیست، به اندازه کافی جلب توجه می‌کند. اما من متعهد شده‌ام، در پویاییِ «توجه به آنچه که هست» و قدردانی از کائنات برای آنها باشم و بخاطر همین قیام، بسیار سرزنده و نیرومندم.احسان شعاریان99/03/18کانال تلگرام احسان شعاریان</description>
                <category>احسان شعاریان</category>
                <author>احسان شعاریان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 17:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رابطه با &quot;بودن&quot; می‌خواهم بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@shoarian/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-rodnbjrov53d</link>
                <description>آنچه می‌نویسم و یا آنچه از نوشته‌های پیشین خود منتشر می‌کنم، تکه‌ای از برداشت من از زندگی است. برداشتی که تا این لحظه بر اساس تجربه‌های خود، در من شکل گرفته است و هر لحظه ممکن است به علت یک اتفاق یا یک انتخاب، تغییر کند. آموخته‌ام که آنچه از من خوانده می‌شود، بی‌شک مورد قضاوت قرار می‌گیرد و من اگر در بند قضاوت‌های شما باشم و نگران آنکه حتما حرفهایم پذیرفته شوند، دست و پایم در هنگام نوشتن سست خواهد شد و به جای آنکه بر تعهد خود از نوشتن برقرار باشم و یا از خلق جمله‌ها و داستان‌ها و شعرها لذت ببرم، بر حفظ وجهه خود متمرکز خواهم شد و در آنجا خلاقیتی نیست. حداقل تا کنون برای من نبوده است.سالها پیش به بهانه‌ی یک پروژه، با جمعی از دوستان، چند ساعتی را با استاد عبدالله اسکندری، چهره‌پرداز نامی، هم صحبت شدیم. یکی از دوستان از ایشان پرسید که &quot;استاد می‌دانم سوالم کلیشه‌ای است؛ ولی کدامیک از کارهای خود را بیشتر دوست دارید؟&quot; هر زمان به پاسخی که عبدالله اسکندری به این سوال داد فکر می‌کنم، حسی درون من روشن می‌شود که می‌خواهم شعر بنویسم، آهنگ بسازم، عکاسی کنم، داستان بنویسم. یعنی پر از شور و شعف می‌شوم. اسکندری گفت؛ &quot;من خودِ کارِ گریم را بیشتر از هر یک از کارهایم دوست دارم و از آن لذت می‌برم. یعنی دقیقا زمان‌هایی که مشغول طراحی گریم و خلق یک شخصیت هستم را. آنچه که به عنوان نتیجه و ماحصل کار شما می‌بینید و تحسین می‌کنید، اگر چه برایم لذت بخش است ولی با لذت حضور در لحظاتی که &quot;در حالِ خلق&quot; یک اثر هنری هستم، برابری نمی‌کند.&quot;به تجربه خودم که نگاه می‌کنم، شور و شعفی که در حین خلق یک شعر یا نوشته و حتی پختن یک املت خلاقانه در من ایجاد می‌شود، کیفیت متفاوتی با  دیگر لحظات زندگی دارد و این خالق شدن تنها در زمان‌هایی برای من میسر بوده که دقیقا در همان لحظه، حضور دارم و &quot;هستم&quot;. فرقی نمی‌کند در تاکسی، زیر دوش، در صف نانوایی یا لابه‌لای قفسه‌های سوپر مارکت. آنجا که هستم، خلق می‌کنم و لبریز می‌شوم از احساسی که هیچ لذت دیگری با آن برابری نمی‌کند. نتیجه و مخلوق، هر چه که باشد، من چک زندگی را در آن لحظه نقد کرده‌ام. و آنجا که دلیل خوشی و سرزندگی خود را به جایی دور، در فرداها، حواله کرده‌ام، زندگی چیزی جز یک انتظار دلهره‌آور و سرشار از &quot;نکندها&quot; برایم نبوده است.13 خرداد 99لینک کانال تلگرام احسان شعاریان</description>
                <category>احسان شعاریان</category>
                <author>احسان شعاریان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 17:54:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@shoarian/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-fkt2iaewpblu</link>
                <description>آغاز کن اين قصه را، اين قصه‌یِ چشمانِ خيسپنهان مکن پيمانه را، اينجا کسی بيگانه نيستبَرکَن از اين خاکِ سيه، روحِ پر از آواز راگم کن در اين بی انتها، انديشه‌یِ آغاز راترسيمِ رویِ آفتاب، بر چهره‌یِ خاکستریاين چهره را آتش بکش، گر تو زِ من عاشق‌تریديوارها کوتاه شد، انسان ولی خوابيده بازباز از سکوتِ کوچه‌ها، دلگيرشو شعری بسازفرياد بر اين خفتگی، اين شد تمامِ زندگیشب‌ها؛ پِیِ يک آفتاب، وقتِ سحر؛ مصلوبِ خوابخاموش کن شمعِ پسين، تکميل کن آوار رااين سايه‌بازی جمع کن؛ از قامتِ ديوارهاآغاز کن اين قصه را، از نو بخوان بی چشمِ خيسوارونه کن وارونه را، اينجا کسی بيگانه نيستاحسان شعاریانمهرماه 1384کانال تلگرام شاعر</description>
                <category>احسان شعاریان</category>
                <author>احسان شعاریان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 13:52:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>