<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های shojaee.samaneh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shojaee.samaneh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 01:45:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22659/avatar/caI8hh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>shojaee.samaneh</title>
            <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه تیز مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-xhbi3vioqxc7</link>
                <description>مامان! به خدا...ببند دهن تو. آخه نتو چقدر آبروی منو پیش فک و فامیل...مامان!ز به خدا! من... من... خواستم...بقیه ی جمله را می خورم. اشک ها، درشت، از صورتم به روی پاهایم می ریزد. نمی توانم کمرم را راست کنم. لب هایم می لرزد و چشم ها فَوَران می کنند. صدای داد مادر را می شنوم. قلبم دارد از سینه در می آید. مادر، از عصبانیت، نمی تواند بایستد. می نشیند. پا می شود و دست های لرزانش را، بهم، می مالد. دوباره راه می رود. سرم درد می کند.چند بار بهت گفتم این قدر خودشیرینی نکن! چندبار به ت گفتم...مامان! من... فقط.... من.... من.... خیلی...نفس عمیقی می کشد. دست در موهای جو گندمی اش می کند و مات به من نگاه!مامان... ما... ما...###رو به روی ویترین آشپزخانه ی اعظم بانو نشسته بودم. اعظم بانو، دختر عموی تنی مادرم، عاشق ظرف های قدیمی و به قول خودش، آنتیک، بود. هر موقع به خانه شان می رفتیم، مادر و او غرق حرف می شدند و من هم غرق نگاه به ظرف هایی که بوی نمِ خاک می دادند.اعظم بانو! ببخشید حرف تونو قطع می کنم. اونا چی اند؟ قفسه ی دوم ویترینو می گم.مهلا جان! برو نگاه کن! اونقده دلم قَنج می ره تو در حال کاوش ظرف های منی.... اتفاقاً...ادامه ی حرف های اعظم بانو را نمی شنیدم. نگاهم به دست هایی گره خورده بود که از کول هم بالا رفته و به کمر بودند. به سمت ویترین رفتم تا دست ها را لمس کنم.همیشه خدا این ویترینِ اعظم بانو از قد من بلندتره! خُب! خانم حسابی! شما که می دونی من قَدَم نمی رسه و فضولم! چرا تو اون قفسه ی بالایی می ذاری شون؟!داشتم همین طور غُر غُر می کردم، که چشمم به چهارپایه ی چوبی کنارِ یخچال افتاد. لبخندی زدم و به مادر و اعظم بانو نگاه کردم. باهم، گرم، حرف می زدند. نگاه تیز مادر را دیدم اما به روی خودم نیاوردم. چهارپایه را کنار کابینت گذاشتم. روی چهارپایه ایستادم و در ویترین را باز کردم. دستم به دست نمای فنجان سفالی رسید و داشتم با احتیاط، فنجان را برمی داشتم که...ای خدا! این صدای چی بود؟!مهلا! مهلاااااااااااااا! تو که کل ویترینو....به داد بچه برس! ویترین فدای....صدای مهلا گفتن مادر و فدای سرش گفتن اعظم بانو، یکی شد، شبیه صدای عباس آقای قصاب، موقع ریز کردن گوشت ها!###مامان! تور خدا! چیزی بگو!مادر، همان طورکه به من زُل زده بود، زیر لب چیزی می گوید. به او نزدیک می شوم تا صدایش را بشنوم.باشه مامان جان! باشه! آروم باش!به اتاقم می روم. با سرعت، لباس می پوشم و به باند سفید دور سرم چشمک می زنم!نام داستان: نگاه تیز مادر</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 23:08:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احسان</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-ktyttvic0fni</link>
                <description>به ماهی قرمز رنگ تُنگِ بلور زل زده‌ام و دهانم، به قول بابا، عین غار علی‌صدر شده‌است._چته؟ باز اون دهن بازو بازتر کردی و زل زدی به ماهی. موهای فرفری‌ام را می‌خارانم و با نیش تا بناگوش باز شده، رو به مادرم، می‌گویم:_هیچی! در عجبم که..._در عجبی؟ حالا نمی‌شه این‌قدر لفظ قلم حرف نزنی؟ می‌دونی شبیه کی می‌شی؟_حتما شبیه آقامیرزا!_عینِ عینِ خودشی‌! حالا این ماهی رو....! بذار دو روز از عیدنوروز بگذره...به چشم‌های قهوه‌ای رنگ مادر نگاه می‌کنم و لبخند روی لبم خشک می‌شود‌. اخم درهم مادر، نگاهم را به سمت ماهی برمی‌گرداند و دلم می‌خواهد محو ماهی باشم..._احسان! با تواَم! معلومه باز خبرهایی هست... حوصله‌ی کارها و ماجراهای تو رو ندارما...###نگاهم به ماهی سفره‌ی هفت سین میربابا بود._احسان! پسر جان! بیا کمک!صدای آقامیرزا را می‌شنیدم و نمی‌شنیدم. محو پولک‌های یک در میان سیاه و قرمز ماهی بودم. آقامیرزا، با قامتی خمیده، دست به کمر، روبه‌رویم ایستاده‌بود..._استغفرالله... قدیم‌‌ترها کوچک‌ترها به بزرگ‌ترها احترام می‌ذاشتند... حالا چی؟ چون کمک‌دست میربابام تحویلم نمی‌گیری آقازاده؟_هان؟ چی؟_هان و ... استغفرالله... باباجان! منِ پیرمرد که نمی‌تونم این کیسه‌ی بیست کیلویی برنجو بیارم! بجنب بابا جان! الان توپ در می‌شه‌ها...سری تکان دادم و همان‌طور، که محو ماهی سفره‌ی هفت سین بودم، یک پاچه‌ی شلوار را به پا کردم._مگه این شلوار یک لنگه داره؟ نه! اما چرا جفت پاهامو...هنوز به فکر پاچه‌های شلوار بودم که تعادلم را از دست دادم و ...###_احسان! معلومه باز کجاها سیر می‌کنی؟ نزدیک بیست سالته اما...با صدای مادرم، به اتاق‌مان برمی‌گردم. هنوز محو ماهی قرمز سفره‌ی هفت سینم! چقدر شبیه...#سمانه_شجاعینام داستان: احسانچهاردهم اسفندماه سال دوصفر</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 15:41:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار کُرونایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%8F%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-l0g1n5qmbl8k</link>
                <description>به رگه رگه‌های سفید دست‌هایم نگاه می‌کنم. صبح، دوبار می‌شویشان. ظهر، سه بار. شب هم....حوصله‌ی فکر کردن به چندبار شستن دست‌هایم ندارم. از سر بی‌حوصلگی، کتابی که هدا هدیه داده، ورق می‌زنم. نگاهم به امضایش می‌افتد و دلم می‌گیرد._اینم امضاست؟ برو! خجالت بکش!_خیلی دلتم بخواد! باید از خداتم باشه! عیدنوروز سال بعد، شاید، منو نبینی!  دلت برای همینم تنگ می‌شه!_نه بابا! مثلاً می‌خواهی کجا بری؟ تازه‌شم اصلاً دلم برای تو و دست‌خطتت تنگ نمی‌شه....صدای خنده‌های هدا در گوشم می‌پیچد. برای چشمک‌هایش، لبخندهایش حتی اعتماد به نفس رو به سقفش، دل‌تنگم. به آینه نگاه می‌کنم. چشم‌های سبز و لب‌های درشتم، خودنمایی می‌کند. چند وقت است آرایش نکرده‌ام؟! یک روز، دو روز، چهار روز...تعداد روزهایی که در قرنطینه‌ام، نمی‌دانم. آمارش از دستم دررفته. بس که هر روز مادرم داد می‌زند:_هستی! دستاتو شستی؟ صورت‌تم بشور! دیروز اخبار می‌گفت...از اخبار هم خسته شده‌ام. پرده‌ی اتاق را کنار می‌زنم و به رویش سبز برگ‌های درخت توت حیاط نگاه می‌کنم...فردا اولین روز بهارست و ما، در خانه!_اَه! لعنت به این ویروس لعنتی... به هال می‌روم و روی مبل می‌نشینم. تلویزیون روشن‌است. انگار چیزی نمی‌بینم و نمی‌شنوم. با روشن شدن لامپ هال، لامپ ذهن من هم روشن می‌شود. به اتاق برمی‌گردم. در کمد لباس را باز می‌کنم و قشنگ‌ترین لباس را، با وسواس، انتخاب. آن را می‌پوشم و موهای قهوه‌ای رنگ لَختم را شانه می‌زنم و رژ قرمز را هم به لب._هدا! بیداری؟_آره! چطور؟_اینترنتو روشن کن! می‌خوام ببینمت شبِ عیدی...سمانه شجاعی</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 10:23:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-txe0tqtzylrj</link>
                <description>درد دستم تمام نمی‌شد. از شب تا صبح، فقط ناله کردم. مادرم همیشه می‌گفت:_چشم‌بسته راه‌رفتن، کار دستت می‌ده.همیشه آرزوی چشم‌بسته راه‌رفتن روی پل را داشتم اما هربار که قدم روی پل گذاشتم، مادر یا برادرم دستم را کشیده‌بودند.روزها نقشه کشیدم و بچه آرامی شدم. آنقدر حرف‌گوش‌کن که مادرم باورش نمی‌شد. گاهی سرک می‌کشید تا ببیند من، همان سمیه‌ام، یا نَه.روز موعود رسید. از صبح، بهترین لباسم را آماده کردم. موهای پرکلاغی‌ام را بافتم و با روبان قرمزی، که به حاشیه‌ی لباسم می‌خورد، بستم. پیراهن سفید با حاشیه‌ی قرمز را پوشیدم. به ساعت اتاق نگاه کردم.مادرم ساعت نُه به خانه‌ی ننه زهرا می‌رفت و برادرم گوسفندها را به چرا می‌برد.با ذوق روسری قرمز را به سر کردم و به‌سمت پل بزرگ روستا دویدم. نفس نفس‌زنان به آن رسیدم و....###_سم... سمی.... سمیه...._مامان! من می‌پرم تو آب! الآن می‌گیرمش....### چشم‌هایم، چهار روز، جایی را نمی‌دید. دلم پر می‌کشید برای دیدن صورت مادرم. دست راست هم شکسته‌بود.اما امروز، انگار کم کم، دارم چشم‌های درشت مادرم را می‌‌بینم. چه برقی می‌زند...سمانه شجاعی</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2019 09:47:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-rtcidl5jndsf</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۴ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۳۴ مرتبه لایک شدند و ۱ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۹ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۲۶۵ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۵,۷۷۱ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۰۰۷۲ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/skmjzhzuthwg-JUlT.mp4 </description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2019 23:15:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابلوی نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-owaljcawll5t</link>
                <description>کنار میز پر از نقاشی نشسته‌ام.مادرم گفته:_اگه از جات تکون بخوری، بلائی به سرت میارم که مرغ‌های هوا به حالت گریه کنند....معنی جمله‌‌ی دومش را نمی‌فهمم امّا از جایم هم تکان نمی‌خورم. در و دیوار این اتاق پر از نقاشی‌ست. بوی روغن و گوآش همه جا را پر کرده. نگاهم به پرنده‌هایی روی شاخه‌ی چنار می‌افتد._یعنی این پرنده‌ها هم گریه می‌کنند؟می‌خواهم بلند شوم امّا چشم غرهّ‌های مادر یادم می‌آید.دست بر سر کلم می‌کشم و پا به پا می‌کنم. خسته می‌شوم و نگاهی به در نیمه‌باز می‌اندازم. مادر نیست. لبخند می‌زنم و به سمت تابلوی پرنده‌ها می‌روم. قدم به آن می‌رسد._آخ جون! می‌تونم دست به پرهای سرخ و سفیدشون بکشم.دست‌هایم عرق کرده. روی پنجه‌های پا می‌ایستم.با تردید انگشت روی بال پرنده‌ی کوچک‌تر، که پایین درخت نشسته می‌کشم._چرا رنگ بالش تغییر کرد؟ اِ.... چرا سیاه شد؟انگشتم را نگاه می‌کنم. قرمز شده. آن را به زبان می‌زنم و دوباره روی بال پرنده می‌کشم._خدای من! چرا رنگ بالش اینقدر سیاه شده.... اِ... اِ.... چرا رنگ چمن زیر پاشم سیاه شد؟داشتم رنگ‌ها را با انگشتم درست می‌کردم..._امین! چی کار داری می‌کنی؟_خانم محترم! پسرتون بهترین اثر منو.....فقط داد و بیداد مادر و صورت سرخ‌شده‌ی آقای نقاش یادم می‌ماند.###تابلویی را به حراج گذاشته‌اند. به طرف آن می‌روم. عینکم را جلو و عقب می‌برم._همون نقاشیه که....صدای آقای فروشنده در گوشم می‌پیچد:_این اثر بزرگ‌ترین نقاش کشوره! صد میلیون تومن می‌فروشم.فقط امضای او، که روی چمن، زده‌شده، پنجاه میلیون تومن ارزش داره.از جمعیّت دور می‌شوم و به انگشتم نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.سمانه شجاعیحوصله تایپ نداشتمهفته گذشته نوستم </description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 11:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/httpvirgooloishojaeesamaneh-zvvzygjsb5yp</link>
                <description>ایستگاه اتوبوس شلوغ بود. آنقدر که گاهی مجبور بود برای نگاه کردن، تا نیمِ تنه سرک بکشد._مامان بیچاره چی می‌کشه که هر روز چشم‌انتظاره...به ساعت مچی نیمه تاب‌دارش نیم‌نگاهی انداخت. سرش درد می‌کرد. علتش را می‌دانست اما به روی خودش نمی‌آورد.سرش پر بود: از حرف، کلمه، جمله و گاهی جیغ بچه‌ای و.....انگار تمام حرف‌های دنیا را در این ایستگاه جمع کرده‌بودند و به هم مهلت نفس‌کشیدن هم نمی‌دادند.روزها و شب‌ها انتظار امروز را کشیده و به او فکر می‌کرد.چشم‌هایش از شوق درخشید. نگاه به هیچ نکرد و به سمت مرد پالتو مشکی دوید.سرفه مرد، او را دور کرد._مُسِن بود؟ نه! اگه پیر باشه چی؟مرد چشم‌غرّه‌ای به او رفت و لبه‌ی پالتو را بالا کشید.نفسش سرد شد. درست مثل بچگی‌ها که در سه‌شنبه‌بازار مادرش را گم می‌کرد و چادر خانم دیگری را می‌گرفت. کل راه را هم با او حرف می‌زد. آخر‌ش زن، با تشر، دورش می‌کرد.قلبش یخ کرده‌بود. اشک روی گونه‌اش خشکید. بی‌هوا روی صندلی ایستگاه نشست. دست به جیب برد تا گوشی را بیرون بیاورد.دستش به گوشی خورد و دستی به روی شانه‌اش. _چقدر منتظرت بودم. مامان می‌گفت نمیایی. اشک شوق بود یا غم دوری. هرچه بود از ابرهای چشمانش می‌بارید. مرد مشکی‌پوش بلند بالا، محکم بغلش کرد. طعم تلخ بی‌پدری از کام زندگی‌اش پر زد. او به قولش وفا کرد و آمد. سلام! پدر... سمانه شجاعینصفه این داستانک را در ترمینال سواری تهران نوشتم و نصفه دیگر را در خانه ????</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Mon, 03 Dec 2018 10:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای من</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/httpsvirgoolioshojaeesamaneh-kkd3p4jcs8lm</link>
                <description>منتظر زنگ آخر بودم. از صبح شوق رسیدن به آنجا را داشتم اما مادرم، با تاکید، گفت:_بعد از مدرسه، یک راست به خونه‌ی آقاجون می‌ری ها! خُب؟من هم سر تایید تکان دادم اما به خودم گفتم:_از اونجا تا خونه‌ی آقاجون راهی نیست. آخ جون!زنگ آخر که خورد عین جن‌زده‌ها، جیغ کشیدم و کوله‌ی سنگین کتاب‌ها را روی دوش انداختم و بند کفش‌ها را محکم بستم و به سمت آنجا راه افتادم.نرجس موهای طلایی‌رنگش را از زیر مقنعه بیرون ریخت و با لبخند، تند تند، همراهم آمد. در حالی‌که نفس نفس می‌زد، گفت:_سَ.... سَم.... سمانه! کجا؟ وایستا باهم بریم!قدم‌ها را تندتر کردم:_مگه تو مُفَتِشی؟! (البته مفتش را از آقاجون یاد گرفته‌بودم)قدم‌هایش را شُل کرد و اخم._به من چه؟ خواستم همراهت باشم. هرجا می‌خوای برو.دست به سینه، راهش را کج کرد و بغض‌کرده، رفت.دلم برایش سوخت اما اگر این‌بار هم به گوش مادر می‌رسید، که من سَرخود، به آنجا رفتم، تک تک موهای بور لَختم را می‌کَند و اصلا نمی‌گذاشت تنها بروم.روزها، لحظه‌شماری کردم تا چهارشنبه بیاید و طبق هر هفته، چهارشنبه، به خانه‌ی آقاجون بروم.تمام مسیر را یک نفس رفتم و به جاده‌‌ی خاکی رسیدم. ضربان قلبم به دویست رسید. درخت‌های تبریزی، با قد بلند، از دور چشمک می‌زدند. برگهای زرد زیر پاهایم آواز پاییزی می‌خواندند.با هزار زحمت، از لابه‌لای تخته سنگ‌ها، رد شدم و خودم را به رودخانه رساندم. ساعت‌ها به آن فکر کرده و چه رویاها که ندیده‌بودم.پاچه‌های شلوار را بالا زدم تا در رودخانه قدم بزنم.پا در رودخانه گذاشتم و با چشم‌های بسته، خنکی آب را حس کردم که....####_هنوز به هوش نیومده؟ چهار روزه تو کُماست!_طفلک مادرش! چهار روزه آب از گلوش پایین نرفته!_آره! طفلک می‌گه: دخترم می‌خواست آب‌تنی کنه!_بدبخت! توهم زده! آخه تو اون کوه و کمر رودخونه کجا بود؟###سال‌هاست روی تخت خوابیده‌ام. در همان‌جا مانده‌ام و هیچ‌کس از من خبر ندارد. رودخانه، خانه من شده....سمانه شجاعی</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 16:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@shojaee.samaneh/httpsvirgoolioshojaeesamaneh-vrtmqonea8md</link>
                <description>شمع را در دست گرفت. نباید خاموش می‌شد._اگه شمع خاموش بشه، به آرزوت نمی‌رسی.مادرش گفت و شمع را به دستش داد.از میان زنان چادر به‌سر رد شد و کنار سفره‌‌ی سبز رنگ نشست.صدای قرآن خواندن‌شان در گوشش پیچید.با احتیاط تمام، شمع را گوشه‌ی سفره گذاشت.خواست از جا بلند شود، صدایی مثل نجوا در گوشش پیچید:_دیروز توی برف، کنار اون چنار بزرگه دیدم داری با پسر همسایه‌مون حرف می‌زنی.چشم‌غرّه زن را هم دید اما نتوانست از خود دفاع کند.بغض‌کرده، بلند شد و بدون نگاه به پا و دست زن‌ها، به سمت اتاقش رفت.صدای صلوات، تمام خانه را پر کرد و بعد از چند لحظه، سکوت حکم‌فرما شد.منتظر بود مهمان‌ها بروند و از اتاق بیرون بیاید.نگاه به چشم‌های سبز رنگ اشک‌آلود در آینه کرد و آهی کشید.###دست‌هایش از سرما یخ‌کرده‌بود. راه رفتن در برف را دوست داشت. وقتی از خانه بیرون رفت و نفسی بلند کشید، دست‌ها را در جیب‌های پالتوی شیری‌رنگش کرد و در خیابان پر برف راه رفت.داشت با خود آهنگ تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته. جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته را نجوا می‌کرد.روزهای برفی با آهنگ‌هایی این‌چنین لذت‌بخش‌تر بود.به سمت خانه مادربزرگ رفت. آن‌قدر در خود و آهنگ، غرق شده‌بود که نفهمید به کجا رسیده.سر را که بلند کرد، وانت مزدای پسر همسایه را دید.او هم از راه رسید. نگاه خریدارانه‌ی او را دوست داشت اما یک‌بار هم نشده بود به او چنین چیزی را بگوید.بین‌شان فقط لبخند رد و بدل می‌شد.قدم‌ها را آرام کرد تا پسر به خانه برود و او هم رد شود.اما پسر هم دل رفتن نداشت.باز قدم‌ها را آرام کرد و باز پسر از ماشین پیاده نشد.انگار دکمه آرام زمان را زده‌بودند.قد بلند پسر از پشت ماشین خودنمایی کرد و لبخند، ناخودآگاه، بر لبهایش نشست.نتوانست به سلام او جواب نگوید و روز بخیر را هم از یاد ببرد.لبخند زد و رفت....#### با سرفه‌ی مادر به خود آمد و به اتاقش رفت. آنقدر منتظر ماند تا تمام زن‌های چادر به‌سر از خانه‌شان رفتند. اشک شمع را دید و کنار سفره نشست.سینی مسی پر از قطره‌های دل سوخته‌ی او بود.###سال‌ها از آن ماجرا گذشته و دل سوخته‌اش هنوز التیام نیافته.پسر همسایه را می‌بیند، گاهی. لبخند به لبش نمی‌آید.نمی‌داند چرا نگاه‌ها دیگر خواستنی نیست! قلبش یخ زده و دیگر برف نمی‌بارد.سمانه شجاعیشمع روشن در دست‌های مامان باعث نوشتن این داستان شد</description>
                <category>shojaee.samaneh</category>
                <author>shojaee.samaneh</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 11:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>