<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکوفه گیلاس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shokofegilaas</link>
        <description>در حال یادگیری چیزهایی هستم که دوست دارم، مثل نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:10:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شکوفه گیلاس</title>
            <link>https://virgool.io/@shokofegilaas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلدون</title>
                <link>https://virgool.io/@shokofegilaas/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%86-bhardm04k95a</link>
                <description>انگشت هام با نهایت سرعتی که از خودشون سراغ داشتند روی کیبورد حرکت میکردن، هر چند دقیقه یکبار نگاه پر استرسی به ساعت مینداختم و دوباره میخ صفجه نمایش روبه روم میشدم تا هرچه سریعتر این گزارش لعنتی رو تموم کنم.  بالاخره تموم شد، گزارش رو ایمیل کردم به رئیسم پیام دادم: گزارش ایمیل شد، من عجله دارم، خسته نباشید.  لپتاپ رو بستم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم. لحظه خروج از اتاقش اومد بیرون و گفت: ادیت لازم داره. با خستگی و حالت عصبی به ساعت نگاه کردم، انگار دلش برام سوخت و گفت: فردا انجامش بده، خسته نباشی. لبخندی به روش زدم و گفتم: ممنونم.. با عجله از شرکت خارج شدم، دلم می‌خواستم هرچه سریعتر به خونه برسم، قدم‌هام رو تندتر کردم تا به ایستگاه مترو برسم، انگار شانس امروز بهم رو کرده بود، چون بلافاصله بعد پایین رفتن پله‌های، صدای نزدیک شدن مترو رو شنیدم سرعتم رو بیشتر کردم و بالاخره به مترو رسیدم. وارد خونه که شدم، فضای خونه اروم و ساکت بود، از سکوت خونه صورتم جمع شد و با صدای بلند گفتم: من اومدم! از قراری که باهاش داشتم نیم ساعتی گذشته بود، احتمالا عصبانی و ناراحت بود. یک لیوان اب خنک برای خودم و یه لیوان اب ولرم هم برای اون ریختم، به سمت اتاق رفتم و توی همین حین مقنعه‌ام رو از سرم برداشتم. وارد اتاق شدم و گفتم: من اومدم ها، نمیخوای بهم خوش آمد بگی؟ صدایی ازش نیومد، انگار واقعا دلخور بود. کنارش نشستم و برگهاش که حالا خم شده بودند و نشون از ناراحت بودنش رو میدادن لمس کردم، همونطور که برگ‌های نازکش رو لمس میکردم، اب رو پای خاکش ریختم و گفتم: میدونم قرار بود امروز رو یکم زودتر بیام، به جبران دیشب که نبودم، اما کارم خیلی طول کشید. ولی تمام تلاشم رو کردم که سریع بهت برسم. اخماش درهم بود، خاکش آب رو جذب نکرد، مثل اینکه اینجوری فایده نداشت، لبخندی زدم و کمی تو لحنم شیطنت اضافه کردم و گفتم: ببین من که بهت میرسم، باهات حرف میزنم، نازت رو میکشم دلت میاد باهام حرف نزنی؟ -قرار نبود اینقدر طولانی پیشم نباشی. میتونستم این رو شروع خوب در نظر بگیرم، ادامه دادم: من که قبل از اینکه برم بهت رسیدگی کردم، بعدم یک شب بود، میخواستم پیش دوستم بمونم، تو که بهتر از هرکسی میدونی چقدر حالش بد بود. انگار داشت قانع میشد، برگ های سبزش که کمی بیحال بودند حالا داشتند جون میگرفتند به قبلشون برمیگشتون. با همون حالت دلخور قبلی ادامه داد: حالا حالش بهتر شد؟ لبخندی زدم و روی تخت دراز کشیدم اما هنوز هم برگی که تو دستم بدو رو ول نکردم: زمان میبره تا دلی که شکسته ترمیم بشه، زمان میبره تا ادم ها حالشون خوب بشه و به روتین های گذشته خودشون برگردن، به اینکه ادمی که قبلا خیلی دوستشون داشتن، حالا دیگه کنارشون نیست. حالا دیگه ندارنشون تا بتونن مثل گذشته باهاش حرف بزنن، باهاش وقت بگذرونن. دوست من هم الان همینطوری شده، فردی رو از دست داده که بهش ضربه های زیادی رو زده، اما خوب اون حس درونیش از بین نرفته و هنوز هم ته دلش احساس دوست داشتن می‌کنه.بالاخره خاکش شروع به جذب آب کرد، این یعنی دلخوریش کامل رفع شده بود و حالا میخواست که شنونده باشه. -تو که فکر نمیکنی من یه روزی بذارمت و برم؟ لبخندی به روش میزنم و میگم: من دارم ازت مراقبت میکنم که از پیشم نری، وقتی ازت مراقبت نکنم، وقتی بهت آب ندم، تقویتت نکنم. نور کافی بهت ندم. خب تو هم میری دیگه. -پس من برات چیکار میکنم؟ تو این همه کار برام میکنی، اما من انگار قرار نیست کاری برات بکنم؟برگ‌های سبزش دوباره داشتن بیحال میشدن. دستمال بالای سرم رو برداشتم و کمی مرطوبش کردم و شروع به پاک کردن گرد روی برگ‌هاش شدم و گفتم: همین که هوای اتاق رو خوب میکنی، اکسیژن درست میکنی، استرس هامو ازم دور میکنی کافیه. اینکه وقتی از همه جا خسته و رونده شدم یکی هست که توی خونه منتظرمه، تا بیام و براش تعریف کنم، بیام و بگم امروز چه چالش هایی داشتم مهمه. لبخندی به روم زد، رنگ برگهاش انگار روشن تر شدن، با ذوق بهم گفت: پس از امروزت برام تعریف کن. دستمال رو برگردوندم سرجاش و گفتم: پس بذار برم چایی درست کنم تا بتونم همه چیز رو تعریف کنم، کلی خبر هست که بهت ندادمشون. از روی تخت بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم، همین کافی بود که اون منتظر من بود، میخواست من کنارش باشم. توی این دنیای کوچیک حضورش برای ارامش من کافی بود.</description>
                <category>شکوفه گیلاس</category>
                <author>شکوفه گیلاس</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 09:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع تیر ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@shokofegilaas/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-bczisbyw39tp</link>
                <description>شروع تیر ماه خیلی مورد علاقم نبود، تقریبا اخر هفته رو به حالت کسالت باری گذروندم که فکر میکنم که خیلی جالب نبود... ولی خب تصمیم های جالبی گرفتم که برای خودم حداقل ارزش داشت یه کلاس نویسندگی ثبت نام کردم، فکر میکنم که این موضوع اوکی باشه دیگه من قدم اول رو برداشتم این هفته کلی کار دارم باید خیلی کارها انجام بدم، حالا چه برای سرکارم، چه برای کلاس هام...احتمالا باید کلاس های زبانم رو هم شروع کنم و بخونم، تصمیم گرفتم صبح ها زودتر از خواب پاشم، امروز که خیلی موفقیت امیز نبود :) انشالله از فردا موفقیت امیز تر باشه.مسئله اینکه من همه کارها رو باهم شروع میکنم و این اصلا کار جالبی نیست! ولی خب خوبیش اینکه این مدت دارم تجربه های جدید کسب میکنم که خودم دوستشون دارم.راستش رو بخواین، در حال حاضر از خیلی چیزها و خیلی از افراد دلخورم ، اما خب، مقصر ماجرا خودمم و نباید از کسی اینقدر دلخور باشم!! نباید اینقدر وقت به دیگران اختصاص بدم که اینجوری از نبودشون در وقت نیاز خودم دلخور بشم! نباید اینقدر یه مسئله رو برای خودم بزرگ کنم که بخوام اینقدر بابتش اذیت بشم و حرص بخورم. پس راهکارم برای مقابله با حس های بدی که در حال حاضر دارم، شلوغ کردن سرم به بدترین حالت ممکنه!تا فراموش کنم چقدر همیشه برای دیگران بودم و چقدر دیگران برای من نبودن:) الان که دارم این مطلب رو مینویسم عمیقا قلبم داره تیر میکشه، نه اینکه بخوام مثال بزنم، یا بخوام بگم آه خدای من دلم شکست، نه، به معنای واقعی کلمه قلبم تیر میکشه و حس بدی به ادمهای اطرافم دارم:) یکمی تایم احتیاج دارم تا به خودم و سر وضع زندگیم برسم. تا کمتر اهمیت بدم و کمتر حضور دیگران رو کنار خودم بخوام:) این فصل احتمالا یه شروعه، یه شروع برای خیلی چیزها، امیدوارم از پسش بربیام:) </description>
                <category>شکوفه گیلاس</category>
                <author>شکوفه گیلاس</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 11:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@shokofegilaas/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-qswsbe9r3896</link>
                <description>امروز بعد از مدتها یه تجربه جدید داشتم، در واقع خرداد ماه پر از تجربه‌های جدید بود برام و حالا به اخرش که رسیدم، از این همه اتفاق تعجب میکنم.تعجب میکنم چطور تونستم به همه این اتفاق ها رسیدگی کنم، چطوری تونستم از پس همشون بر بیام؟! برای همین الان که به اخرش نشستم و دارم فکر میکنم که به این فصلی که گذشت فکر میکنم که آدم ها پتانسیل های بالایی دارند فقط ذهنامون رو خیلی نسبت به کارهایی که میتونیم بکنیم محدود میکنیم:) حالا برای انجام یکسری از کارها انگیزه بیشتری دارم، فقط کافیه به ترس هام غلبه کنمفقط کافیه که چشم هام رو ببندم و فقط انجامش بدم، فقط کافیه بهشون غلبه کنم، فقط کافیه خودم رو مجبور کنم که انجامش بدم.هنوز چیزهای زیادی هست که با خودم حلش نکردم، چیزهای زیادی که باید بذارم کنار و چایگزینشون چیزهای بهتر داشته باشم، هنوز باید روی خودم کار کنم، اما در حال حاضر، از خودم... میشه گفت 70% راضی‌ام.فکر میکنم تابستون شروع خوبی برای همه کارها باشه، حالا تابستون کیه؟ فردااا! یعنی من تا فردا مهلت دارم که کارهام رو سر وسامون بدم و انجامش بدم.پس، بیاین بریم تو کارش:) </description>
                <category>شکوفه گیلاس</category>
                <author>شکوفه گیلاس</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 12:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته 1</title>
                <link>https://virgool.io/@shokofegilaas/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-1-eek0geodmalr</link>
                <description>من قبلا هم وبلاگ نویسی کردم، تو بلاگفا اکانت داشتم، هنوز هم دارم ولی دوست دارم اینجا رو هم امتحان کنم.دوست دارم از خودم و زندگیم و چیزهایی که دارم تجربه میکنم بنویسم، دلم میخواد یاد بگیرم و لذت ببرم، من با نوشتن خودم رو پیدا میکنم، رویا پردازی میکنم به دنیاهای مختلف سفر میکنم و تجربه کسب میکنم.خودم رو نویسنده نمیدونم، ولی دوست دارم که نویسنده باشم، صدای کلید های کیبورد بهم حس خوبی میده، اینکه وقتی یه چیز دلی مینویسم و دیگران تشویقم میکنند، بهم میگن که این نوشته قلبشون رو لمس کرده ، حالشون رو خوب کرده یا چقدر این این حس رو تجربه کردن بهم حس خوبی میده، اینکه من هم میتونم مفید باشم من هم میتونم پشت سیستمم بشینم و بنویسم و حال دیگران رو خوب کنم.دلم میخواد نوشتن رو ادامه بدم، برای همین اینجا رو انتخاب کردم، برای همین تصمیم گرفتم بنویسم که با تمام کم کاستی هام روبه رو بشم و به نسخه بهتری از خودم توی نوشتن تبدیل بشم.دوست دارم که در اینده یه نویسنده فریلنسر بشم، بااینکه در حال حاضر شغل دارم، بااینکه در حال حاضر شغل خوبی هم دارم، اما دلم میخواد دنبال شغل رویاییم برم.اینجا ترجیح میدم اتفاقات روزمره رو بنویسم، و چیزهای جدیدی که یاد گرفتم، انگار یه جورایی شخصی نویسی میشه!</description>
                <category>شکوفه گیلاس</category>
                <author>شکوفه گیلاس</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 11:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>