<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sushiyant</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shorezaar</link>
        <description>گاهی وقتی از تنش های جسم آزاد میشوم، اندیشه ام مجالی برای داستان پردازی ، سخنرانی و گفتگو می یابد.گاهی گفتن تنها جوابی است می توان به تپش های قلب داد تا آرام شود .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/692281/avatar/05XQrk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sushiyant</title>
            <link>https://virgool.io/@shorezaar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ojrwkvhq6y33</link>
                <description>حق‌داری ابرک من ، تو که از دریاهای دور می‌آیی بر سر راهت چه چیزها که نمی‌بینی ، آدم‌ها ، تمدن‌هایشان ، پیشرفت‌هایشان ...خوب معلوم است که ذوق زده می‌شوی و وقتی می‌رسی روی همچین برهوتی که لابد از آن بالا بزور دیده می‌شود فکر می‌کنی اینجا کسی منتظر تو نیست . ولی باور کن اگر یک‌جا در دنیا باشد که آدم‌هایش هر روز و هر لحظه – حتی وسط ظهر تابستانی جهنمی‌اش – سر به آسمان دارند و رفت و آمد ابرها را نگاه می‌کنند و از دیدنت – حتی اگر نباری – خوشحال می‌شوند و در دل آرزوی دیدنت را دارند ، فقط همین جاست .ابرک من آن هیاهو را ول کن ، آن آدم‌ها را با جنگ‌هاشان ، با هواپیماها و کشتی‌ها و تمام انفجارهایشان ، آنها برای دیدن تو شوقی ندارند ، بیا و کمی در اینجا بمان و اصلاً ...اینجا مردمانش امید باران دارندحتی در بعد از ظهر گرم مرداداز تکه ابری ساکت و سرگردان</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 17:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بیزاریم</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-mlwp5vehhrgr</link>
                <description>بدترین چیزی که ما درباره‌ی شما می‌دانیم این است که به شما وابسته‌ایم.که کارهای شما روی ما تاثیر می‌گذارد. نه فقط کارهای کسانی که ما انتخابشان می‌کنیم، نه فقط کارهای کسانی که دوستشان داریم، بلکه حتی کارهای شما آدم‌های بی‌شعور.همین شما که هیچ صفی را رعایت نمی‌کنید، نمی‌توانید درست رانندگی کنید، از سریال‌های مزخرف تلویزیون خوشتان می‌آید و توی رستوران بلند بلند حرف می‌زنید.بچه‌هایمان توی مدرسه از بچه ‌های شما اسهال و استفراغ می‌گیرند و به حزب‌ها و آدم‌های ناجور رأی می‌دهید.شما بر لحظه لحظه‌ی زندگی ما تأثیر دارید.خداوندا!برای همین است که از شما بیزاریم.بخشی از کتاب « ما در برابر شما»نویسنده: فردریک بکمنبه همین دلیل است که از شما بیزاریم.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ول کردم و رفتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-fjhzwlkfmllt</link>
                <description>ـ چی شد؟ به فلانی زنگ زدی بگی نمیایی؟رئیس بزرگ این رو پشت تلفن و در ادامه سخنرانی دیروز میگه. سخنرانی که چه عرض کنم. وقتی بهش گفتم پست بالاتری گرفتم و می‌خوام مدرسه رو ترک کنم اولین حرفی که زد این بود که « ازت شکایت میکنم» از اتاقش اومدم بیرون. فردای اون روز دوباره خودش اومد پیش من. فکر کردم می‌خواد حرف دیروزش رو پس بگیره ولی دوباره همین حرف رو زد با این تفاوت که اعلام کرد رفته پیش معاون مدیر کل و گفته اگر بخواهد من رو جابجا کنه فلان می‌کنه و بهمان. معاون مدیر کل هم بهش گفته بود راه ندارد. اگه خودش ( یعنی من) بخواد، کار تمومه. مگه اینکه خودش ( یعنی من) نخواد. این هم اومده بود پیش من که صراحتا بهم دستور بده که « زنگ بزن بگو منصرف شدی»- نه،زنگ نزدم - چرا؟ مگه قرار نشد دیشب زنگ بزنی - نه قرار نشد. قرار شد فکر کنم و اگر نخواستم برم زنگ بزنم بهش. ولی موضوع اینه که میخوام برم.- این حرف آخره؟- بله- پس من هم زنگ میزنم به بالایی‌ها میگم ازتون شکایت کنند. فکر کردی الکیه؟ شما به ما تعهد داری باید...- من به شما تعهدی ندارم. اگر تعهدی هم باشه دارم میگم نمیتونم ادامه بدم. ربات خط تولید که نیستم نظرم مهم نباشه.و قطع کردم. اعصابم خرد شد. مردک تنها چیزی که بلد نیست روابط انسانی در کاره. خدا رو شکر حقوق من دست این نیست. واقعا از مدیریت مدرسه خسته شدم. چند هفته قبل هنوز خیر و شر کار رو بالا پایین می‌کردم که یکی از دوستای قدیمی بهم زنگ زد. رئیس یک شهرستانی شده بود. بهم پیشنهاد داد برم اداره. یکم مردد بودم چون شهرستانی که قراره برم یکم از محل زندگی دوره و البته خیلی کوچک. وقتی این خبر رو به رییس بزرگ دادم کفری شد. اون لحظه هنوز تردید داشت برم یا نه. گفتم بهش بگم شاید پیشنهاد بهتری داشت. حتی حاضر نشد یک تبریک خشک و خالی بهم بگه. آرزوی موفقیت روزافزونی، چیزی و حالا بعد کم کم بخواد با حرف من رو از رفتن منصرف کنه. حتی در بخشی از بیانات زیباشون اشاره کردند که این پست و مقام‌ها همینجور ریخته و حالا دور و برت رو نگاه می‌کنی هر درب و داغونی شده رئیس و مسئول و فلان و بهمان.دلم می‌خواست بزنم تو دهنش ولی خوب متأسفانه یا خوشبختانه من آدم صلح طلبی هستم. این رفتارش رو مثل یک درس دو واحدی از مدیریت منابع انسانی تو ذهنم ثبت کردم تا اگر روزی قرار شد رئیس بزرگ بشم یادم نره که کارمند زیر دست هم آدمی است که آرزو دارد،برنامه دارد،خسته می‌شود و نیاز دارد گاهی کسی حال دلش را بپرسد.بنابراین رفتم. پست رو قبول کردم. دیگه حتی یکبار هم بهش زنگ نزدم. تو این چند روز اون هم حتی یک پیام یا خبر هم از من نگرفت. از فردا تمام اینها می‌شود خاطره و یک درس و تجربه ادب مرد بِه از دولت اوست </description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 18:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات گوسفندی</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C-hvucpnmrpmht</link>
                <description>شروع کردم به نوشتن. وقتی دوباره خواندم از چیزی که نوشته بودم شرمگین شدم. نامه‌ای بود پر از درد و ناراحتی. به خودم گفتم حتی اگر خیلی ناراحتم چرا باید کس دیگه‌ای رو هم ناراحت کنم. البته بیشتر میشه گفت این روزها بیشتر از هرچیزی میترسم. از هر چیزی. بیشتر از اونکه لازم باشه. بنابراین پاکش کردم. ولی جاش میخارید. باید دوباره چیزی می‌نوشتم وگرنه ممکن بود تبدیل بشم به قورباغه، یا شاید گوسفند.یادمه اولین باری که بعد از ازدواج لازم شد گوشت بخرم با یکی از همکارام قرار گذاشتیم گوسفند زنده بخریم. محمد تو اداره ارزان زندگی تبحر خاصی داشت. منم بدم نیومد. هم گوشت تازه داشتم و هم کلی صرفه جویی می‌شد و میتونستم خودم رو بعنوان یک تازه داماد وارد به امور زندگی جلوی عیال و خانواده عیال، نشان بدهم.القصه محمد یک آشنایی داشت که اون آشنا یک آدرسی بلد بود که یک نفری گوسفند زنده می‌فروخت. ما دونفری راه افتادیم و خوب خودتون بهتر می‌توانید محله‌ای در حاشیه شهر رو تصور کنید که توی اون محل گوسفند زنده می‌فروشند. رفتیم دم در خونه طرف و خودمون رو معرفی کردیم که از دوستهای فلانی هستیم و گوسفند و ...طرف هم گفت من الان دارم دود می‌گیرم. شما برید طویله تا من بیام.ما هم مثل دو تا آدم فهمیده خودمون به زبون خوش رفتیم طویله و در رو هم بستیم.محمد آدم جالبی بود. قد کوتاه، کاملا تپل، کاملا پوشیده از پشم، البته بجز سرش که کاملا تاس بود. طوری که عکست رو می‌شد تو کله‌ی گرد و بزرگش دید.البته مهمترین ویژگیش هم این بود که در هر چیزی اوستا بود. اوستاااااافتاد دنبال گوسفندهایی که میانگین قدشون تا شونه خودش می‌رسید. من از ترس اینکه کک بره تو شلوارم چسبیده بودم به در طویله(خوب جوان نادون برو بیرون) بعد نیم ساعت صاحب صدا که از قرار سیر دود شده بود سر و کلش پیدا شد. هنوز مشغول صحبت با من بود که محمد در حالی که حسابی عرق کرده بود و نفس میزد با حالتی حق به جانب اومد طرف ما و گفت: « من این رو انتخاب کردم، ولی این حیوون ماده ‌ست»و به گوسفند قهوه‌ای رنگی دست گذاشت که تقریبا هم قد خودش بود.گوسفندی ( گوسفند فروش) گفت:«کدوم ؟ اون مادست؟»محمد دوباره پرید پشت گوسفند بخت برگشته و دست مبارک رو برد اون زیر میرا و گفت: « اینا ، نگاه حامله هم هست، نگاه سینه ‌هاش چه شیری داره»بعد گوسفندی نگاهی به من انداخت که هنوز بعد از شانزده سال با یادآوری اون نگاه دچار شرم نیابتی میشم.گوسفندی گفت: « تو چی؟ تو نمی‌خوای نظر بدی ؟»و من فقط خدا رو شکر میکنم که برای یکبار هم که شده در موردی نظری نداشتم و یا حداقل از ابرازش خودداری کردم.بعد گوسفندی محترم در حالی که سیگارش رو دود می‌کرد با پور خند رو به محمد گفت: « حالا خوبه ، اونقدر با حیوون ور نرو شیر نپاچه روت... لا اله الا لاه . ما میگیم نره این یارو میگه بدوش»بعد با همان صدای خش دار صدایی در آورد که من که نفهمیدم. محمد هم هنوز اصرار داشت آثار ماده بودن را زیر دنبالان پت و پهن حیوان ثابت کند.دختر بچه‌ای گوسفند سفید و کوچکی را آورد. یعنی یک برگ کاهو دستش بود و می آمد و حیوان دنبال او افتاده بود.گفت « این حیوون رو برا این بچه خریدم باهاش بازی کنه. حالا که آقای فلانی شما رو فرستاده همین رو میدم به شما. بقیه گوسفندها فروشی نیست. اینا برا تخم گیری. البد اگه این رفیقت دست از سر حیون برداره.»گوسفند را خریدیم. دخترک با گوسفند خداحافظی کرد و بعد تازه ما یاد مهمترین نکته کار افتادیم.کی قراره گوسفند بکشه ؟نگو محمد فکر می‌کرده من اینکاره هستم و من هم تازه بعد از دیدن تعامل محمد با گوسفند قهوه‌ای بزرگی که حالا با لبخند خاصی به او نگاه می‌کرد فهمیدم اینکاره نیست.گوسفندی گفت: « اگه میخواین خودم بکشم. فقط پوستش رو برمیدارم»هنوز محمد حرفی نزده بود قبول کردم. گوسفند فروش محترم دوباره سیگاری گیراند و بعد دخترش را صدا کرد.گفت:« بیا بابا یک آبی به حیوون بده»دخترک ظرف آب کثیفی را آورد و جلوی حیوان گذاشت. حیوان بو کرد ولی دهن نزد. گوسفندی سرش را بزور کرد توی آب و بعد از چند ثانیه رها کرد. در طرفه العینی زبان بسته را زمین زد و در حالی که نمیدانم از کجا چاقوی در آورد به دخترش گفت: « بیا پاش رو بگیر. ها ماشالا محکم بگیری ول نکنی»هرچند صحنه ذبح حیوان را دوست ندارم ولی فکر کردم بهتر است دخترک را از این شکنجه نجات بدهم. اینکه دختر پنج شش ساله بخواهد پای گوسفندی را که تا چند دقیقه قبل هم بازی اش بوده بگیرد تا سر ببرند، فکرش هم آدم را از هرچی گوشت خوردن است بیزار می‌کند.نه مهندس. لباست خونی میشه. همین دختر قلقش رو بهتر بلده.وبعد قبل از اینکه من بخواهم اصرار کنم، کار تمام بود. از اینکه به دخترک نگاه کنم خجالت می‌کشیدم. ولی از روی کنجکاوی زیر چشمی نگاهش کردم. چیز غیر عادی دیده نمی‌شد. انگار دخترک عادی ترین کار دنیا رو انجام داده بود.به همان سرعت که گوسفند به خاک و خون کشیده شده بود از درخت توت کنار جوی آب آویزان و پوستش جدا شد. عجیب اینجا بود که دخترک با اصرار عجیبی از کنار درخت تکان نمی‌خورد. چیزی در گوش بابایش می‌گفت و پدر هم در حالی که بشدت در حال شق کردن گوسفند بود هی میگفت« نمیشه، زشته»بالاخره زبانم باز شد و با تردید و لرزان گفتم « چی میگه بچه؟»چیزی نمیگه مهندس. روم به دیوار، بچس. هوس کرده. میگه به مهندس بگو قلوه‌هاش رو بده به ما»تمام بنیان های فکری و اخلاقی که داشتم در لحظه سقوط کردجان؟دخترک پرید جلو و در حالی که سرش را تکان تکان میداد و دست‌هایش را در هم گره کرده بود گفت:« عمو تو رو خدا، عمو... عمو... قلوه هایش رو بده به من»از تعجب قلبم نزدیک بود بایستد. گفتم:« باشه مال شما باشه»دخترک جستی زد و با خوشحالی دو تا قلوه را که روی پوست گوسفند بدبخت گذاشته شده بود برداشت و رفت توی خانه.محمد در گوشم گفت « یکیش مال من بود ها، حالا باید دو تا پاچه از سهمت رو بدی به من»بماند که نصف سهم دنبه و کله و جگر سفید و جگر سیاه و سیراب شیردان رو هم، همه را دادم به محمدراستی کل پول گوسفند سفید ماجرا که با نصفش یکسال تمام گوشت خوردیم شد ۱۵۰هزار تومان که سهم من شد ۷۵ هزار تومانhttps://virgool.io/Abandoned-cemetery/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-osj5fnuchejt%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-osj5fnuchejt</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 14:51:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید هرچه زودتر فرار کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-qwaw0bagzuwp</link>
                <description>هوش مصنوعی این عکس رو برام ساخت چند روزی هست که درگیری فکری شدیدی دارم. کارها تو مدرسه کمی گره خورده. چند روز پیش سر یک موضوع پیش پا افتاده یکی از والدین خیلی بد با من صحبت کرد. پسرش که از قضا چند بار بهش تذکر داده بودم که سر به سر بقیه نذاره . سر شوخی با یکی از همکلاسی‌هاش دعوا کرده بود. کمی بد زخمی شده بود. حالا باباش هم یکی از اوباش شناخته شده که انگار همه می‌شناختند بجز من. البته تا الان قصه جمع شده ولی با خودم فکر کردم واقعا ارزش کار ما معلم ها کجاست؟ وقتی با حرف کسی راضی نشد آنوقت تکلیف چیه؟اصلا این اصول اخلاقی که دایما از اون برای بچه ها صحبت می‌کنیم کجا قراره بدرد بخوره؟ جالبه چند وقت قبل تر هم دو نفر با هم درگیر شده بودند. اونی که زده بود طرف مقابلش رو آش و لاش کرده بود باباش رو آورده بود و هنوز از من طلب کار هم بود. طوری داد و بیداد میکرد که انگار من زدم بچه اینو ترکوندم.کلا نمیدانم چرا چند وقتی هست به این نتیجه رسیدم تو جامعه کلا باید «بیشعور وار » زیست.میخوای بری پارک کلی آدم بیشعور هست که با قلیون و سیگار و گاز دادن به موتور و بلند بلند فحش دادن به هم خودنمایی می‌کنند.تو محل کار تقریبا فقط آدمهای بیشعور هستند که در نهایت حرفشون به کرسی می‌نشیند. بگذریم.وقتی دیدم اینطوری هست بفکر افتادم از مدیریت مدرسه استعفا بدم. استرس زیادی بهم وارد می‌کرد که حسی کردم برای حقوقی که می‌گیرم بیش از حد است.شصت روز گذشته و روزی نبوده این آینده سازان این مرزوبوم پر گهر طوری تن و بدن من بدبخت رو نلرزونن که جد و آبام جلو چشمم نرقصن.از طرف اداره و رییس بزرگ و والدین هم تقریبا هرروز یک ادا و اصول جدید سر آدم خراب میشه.رییس بزرگ بشدت معتقده «این که این وقت سال ول کنی بری نهایت بی اخلاقی و کثافت بازیه»بهش گفتم در سیستم اداری و کاری ایران حرفی از اخلاق نزنین بهتره. چون اگر این میل به رفتن ( کنار گذاشتن) از سمت کارفرما باشه در کمتر از چشم بهم زدنی آدم رو مثل تفاله چایی می‌ریزید دور.هرچند باز کهنه ذات همیشه «خود محکوم کن» دهه شصتی‌ام بهش حق میده.تو همین فکرها بودم که یکی از دوستان قدیمی بهم زنگ زد و پیشنهادی که داد که باعث شد ذهنم درگیر این سوال بشهپ.ن: این عکس رو دوست دارم. حال و هوای حسی که دارم رو خوب منتقل می‌کنه. وقتی همه با هیاهو از مدرسه رفتن. معمولا تنها می‌شینم روی صندلی و فکر می‌کنم. ارزش کار من رو کی و کی ( چه کسی و چه زمانی)قراره درک کنه؟ چرا باید برای بچه های حرص بخورم که تقریباً با صدای بلند برای اینکه می‌خوام بهشون کمک کنم بهم فحش میدن ؟ اگر موفق بشن یادشون میمونه که یک نفر چقدر بالا پایین پرید؟ با این و اون و کل یک سیستم در افتاد؟ خودم چی، بعد از اینهمه خون خوردن چطور ادعا کنم موفق شدم؟ کی نگران منه؟ اگر یکی از بچه ها خودکشی کنه من مسولیت دارم و باید پاسخ بدم، ولی اگر من زیر بار فشار له بشم و یا حتی خودم رو از بالای مدرسه بندازم پایین چی؟ کی مسولیت داره؟ مطمئن هستم اونوقت حقوقم رو هم قطع می‌کنند. چرا باید نگران باشیم؟ واقعا این بچه ها که ادعا میکنند خیلی از ما چیز فهم تر هستند لایق دلسوزی و اصرار هستند؟ بهتر نیست ول کنیمشون؟ چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش واقعا برنامه‌ی این مدت باقیمانده از عمر کاریم چیه؟</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وی افزود ...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF-xel1yjiefcdp</link>
                <description>اگر قرار بود با اختیار تام، فکری به حال بهبود سیستم آموزشی کشور می‌کردم در مرحله اول وزارتخانه را از دخالت در امور مدارس عزل می‌کردم. وزارت فقط در حد دکور آنهم محل استقرارش در یکی از ادارات استان‌های مرزی و بصورت چرخشی هر چند سال یک جا باشد.بعد از آن تمام مدارس را هیأت امنایی می‌کردم. واقعا هیات امنایی. اعضای آن را هم به این صورت انتخاب میکردم.هیأت امنایی منطقه با انتخابات مستقیم توسط مردم انتخاب می‌شوند. البته بدون نیاز به تایید صلاحیت کاندیداها توسط مراجع ذی‌صلاح بعد هیأت امنای هر مدرسه زیر نظر هیأت مرکزی منطقه توسط انتخاب اولیا همان مدرسه تعیین می‌شدند.در این صورت حداقل در مناطق شهری مطمئنا مدارس تنها با تحویل ساختمان مدرسه نیازی به دولت در اداره مدرسه نخواهند داشت و حتی اگر قرار باشد هزینه حقوق معلم را هم خانواده تامین کنند باز آنچنان فرقی با هزینه هایی که الان پرداخت می‌شود نداشت. معلم ها را هم خود مدرسه انتخاب می‌کرد.مسلما مدارس معلمی را انتخاب می‌کردند که برای مدرسه آنها کارایی داشته باشد و معلمان بی انگیزه، بی مسولیت، بی دانش و بدون برنامه خود بخود حذف می‌شدند و رتبه بندی معلمان خودکار اعمال می‌شد.این همه اداره و اداره کل و سازمان و دفتر متفرقه هم( که البته سفره پربرکتی برای برخی ها است) جمع می‌شد و دولت نهایت می‌توانست به هر مدرسه بر حسب تعداد دانش آموز کمک مالی انجام دهد.همین حالا هم اگر رییس جمهور بخواهد واقعا کاری انجام بدهد به نظرم باید کارکنان بخش اداری آموزش و پرورش را در سطح وزارت به یک دهم تقلیل دهد.اما روال کار الان دقیقا برعکس است. دولت ها هر کدام به نوبه خود علاقه وافری به این دارند که مدرسه را خودشان ، از تهران، از پشت میز چند صد میلیونی در اتاق ساکت و گرم و نرم خود اداره کنند.مدیر کل و رییس اداره که جای خود، هر کارشناس(نما) و اگر اقراق نباشد همسر کارشناس نما هم که در آن ساختمان وزین نشسته‌اند کارشان شده طرح دادن. گور بابای ملت هم کرده، کی دنبال اینست که ببیند این نوابغ آیا کار مفیدی هم انجام داده‌اند یا نه؟مخلص کلام. از آموزش و پرورش با این سیستم تصمیم گیری فرتوت آبی برای نسل بعدی گرم نمی‌شود. تنها باید دلخوش به تصمیمات فردی معلمان و تک و توکی مدیران میانی یا سطح پایین آموزش و پرورش بود که گاهی بتوانند از زیر دست خاله خانباجی‌هایی حرمسرای وزارتخانه خلاص شوند و کار مفیدی انجام بدهند. جنابانی که چند مدرک دکترای علوم تربیتی و روانشناسی و مدیریت هم دارند ولی یک جو معنی آن را هم نمی‌فهمند.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 07:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انواع و اقسام بی‌کسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%88-%D8%A7%D9%82%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-kds35mvyza4w</link>
                <description>یک نوع آدم بی‌کس و کار داریم که مثلاً پدر و مادری نداره و تو یتیم خونه بزرگ شده. اما اینا درصد کمی دارند. بیشتر بی‌کس و کارها از این نوع نیستند.یکنوع آدم بی‌کس و کار داریم که ننه بابا هم دارند، اتفاقا شاید خانواده پر جمعیتی هم بدنیا آمده باشند. اما وقتش که برسه هیچ کسی نیست دستش رو بگیره و به دادش برسه. اینا هم کم تعداد نیستن. یک نگاه عمیق بندازی دور و برت زیادن ولی با این حال بازم اکثریت نیستند .یکنوع آدم بی‌کس دیگه اونایی هستن که اتفاقا تو خانواده‌هایی به دنیا اومدن که به هم اهمیت میدن. وقتی مشکلی برای یکی بوجود میاد دور و برش رو میگیرن و سعی می‌کنند بلندش کنند ولی...ولی جمیع جماعتشون زورشون به روزگار نمی‌رسه. اینا رو میشه گذاشت تو صدر آدم‌های بی‌کس و کار. طرف برای یک وام ازدواج دنبال ضامن می‌گرده. کل فامیلش رو زیر و رو کنه دو تا آدم بدرد بخور پیدا نمی‌کنه. یا اینکه کارش به اداره دولتی و مجوز گرفتن و اینا که برسه به هر دری که بزنه یکی رو پیدا نمیکنه کارش رو راه بندازهباز اینا آخرین مدل آدم بدبخت و بی‌کس کار نیستند.یکنوع دیگه اونایی هستن که کارشون گیر خودشونه. خیلی ها میان و میخوان کمک کنند ولی واقعیت اینه که تنها کسی که باید به این دسته از آدم‌ها کمک کنه فقط خودشون هستند و بس و واقعا چقدر بی‌کس و کار هستند کسانی که کسی جز خودشون رو ندارند ولی انگار خودشون هم با خودشون قهر کردند.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 23:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسات باخودی۱</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%DB%B1-pgxcj2azlcfa</link>
                <description>مواد لازم برای کیفیت بخشی به جلساتاین هفته دو تا جلسه پشت سر هم برگزار شد. خوشبختانه در هر دو مورد نکات مهم و مسایل کلیدی آموزش و پرورش حل و فصل شد. در واقع این جلسات نه تنها بیخودی نبودند بلکه خیلی هم به خودی بودند. براتون مصور کردم که نیاز نباشه توضیح بدم. رییس بزرگ کلی صحبت کرد. مستدل و دقیق. فرمودند ما هم نکته برداری کردیم. حالا بریم ببینیم چی میشه.روز اولی که اومدم مدرسه جدید تصور دیگه‌ای داشتم. فکر کردم اینجا قرار هست کار مهم و خوبی رخ بده. اما الان کمی احساس یاس و خستگی دارم. بیش از حد درگیر امور روزمره شدم. حتما قبل از من هم مدیر و کادر تلاش می‌کردند که امور به بهترین شکل اداره بشه ولی با این حال وقتی دقیق نگاه می‌کنم درگیر سطحی ‌ترین امور شدیم. در حد اینکه نیروی خدماتی باید کار خدماتی بکنه و اجازه بده جواب تلفن اولیاء رو مدیر مدرسه بده یا اینکه دانش آموز باید سر کلاس‌ها شرکت کنه.دانش آموزی که تو حاشیه ها زندگی می‌کنه و میاد مدرسه ولی درس نمی‌خونه رو درک می‌کنم. بدبخت جایی نداره، تازه امید داره دری به تخته بخوره دیپلمی بگیره بلکه فرجی بشه ولی اونی که پول تو جیبی ماهانش بیشتر از سرانه‌ی سالانه‌ی یک دبیرستان دولتی بزرگه دیگه برای چی میاد مدرسه ولی درس نمی‌خونه؟ اسکلی چیزی هستن ؟ خوب برو خونه پول ددی و مامی رو خرج کن دیگه. حالا رو مخ ما راه نری نمیشه ؟امروز همکاران زمین گرفتن برای فوتبال. نیم ساعت بازی کردم. نیم ساعت طول کشید به هوش بیام. الانم قفسه سینه‌ام درد می‌کنه. ریه‌ام مثل سگ می‌سوزه. آخرین باری که بازی کردم فکر کنم سال ۹۴ بود. زانوی سمت راستم هم تا نمی‌خوره.دختری داره کارتون آن شرلی رو برای بار دهم نگاه می‌کنه.زندگی یک رشته از خداحافظی‌هاست» تو یک قسمت یک زوج قدیمی بعد از سال‌ها به هم رسیدن. توماس لیند شوهر ریچل مرد. آن شرلی یک دوست جدید پیدا کرد. حالا مقایسه کن با کارتون‌های جدید. انگار تنها تز کارتون‌های جدید جیغ و داد اعصاب خورد کن هست.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-q5a4e7zs6038</link>
                <description>هفته خیلی سختی بود. تطبیق بچه ها با نظم جدید انرژی زیادی ازم میگیره.مطابق هر مدرسه ‌ای که بودم زنگ تفریح ها رو بیشتر کردم تا بچه ها بیشتر فرصت تهیه انرژی داشته باشند ولی متاسفانه اینجا تا الان خیلی خوب جواب نداده. انگار جنبه نداشته باشند. البته اینکه معاونین مدرسه هم یکم کم تجربه هستند بی تاثیر نیست. محوطه مدرسه هم خیلی کوچک و دلگیر کنندست و این هم مزید بر علت شده. ولی خوب امیدوارم کم کم بتونیم روند مد نظرم رو جا بندازم. می‌دونم کار مدرسه با عجله و دستور جلو نمیره باید صبر کرد.با اینکه این مدرسه غیر دولتی هست و به طور پیش فرض خانواده ها مشکل مالی ندارند ولی متاسفانه اگر درصد بگیریم از لحاظ خانوادگی با مدارس پایین شهر خیلی توفیری ندارن. تازه اینجا متاسفانه اعتماد به نفس کاذب باعث می‌شه در برابر تغییر مقاومت زیادی وجود داشته باشد.این روزها برای اون روزها خیلی دلم تنگ میشه. اون روزهای که با خیال راحت بعد از ظهر ها تو خیابون قدم میزدم و به داستان نوشتن فکر می‌کردم. همیشه از چالش استقبال می‌کردم ولی الان فکر میکنم شاید چالش‌های که انتخاب می‌کنم بهتره کمی شخصی باشه.چند روزی هست دارم به این فکر می‌کنم کاش کمی بیشتر برای پول درآوردن احترام قایل بودم.در طول هفته تقریبا همیشه این آهنگ دایان اول توی سرم تکرار میشه: «همینه زندگی انگار... هی تکرار تکرار. رفیقم شو غمهام رو از شونه هام بردار »دختری داره بزرگ میشه. اینو وقتی فیلم‌های چند سال پیش رو نگاه می‌کنی متوجه میشی. هرچند همیشه سعی کردم از هر لحظه که با هم هستیم لذت ببرم ولی این روزها خیلی دلم نگران این میشه که وقتی بزرگ تر شد و خواست مستقل بشه چی در انتظارش هست. در واقع چی در انتظار من و مادرش هست؟ خدا رو شکر که خودش عجله ای برای بزرگ شدن نداره. پدر بودن متفاوت ترین حس دنیاست.دلنوشته های یک معلمامروز رفتم قبرستون برای شرکت در تشییع جنازه یکی از اقوام نسبتا دور.قبرستان فضای عجیبی داره. واقعا احساس می‌کنم هوای متفاوتی داره. بخصوص قسمت‌های قدیمی که اتاقک اتاقک هست و حیاط های تو در تو داره. درخت‌هایی که از ساختمان‌های دو سه طبقه اطراف بالاتره. حتی از گنبد و گلدسته امامزاده هم بالاتر رفتن. فکر این که ریشه این درخت‌ها از چی تغذیه می‌کنه آدم رو یک طوری می‌کنه.خواستم عجله‌ای خاک پدر بزرگ و مادر بزرگ رو پیدا کنم. اما قبرستون اینقدر تو این یکی دو سال بزرگ شده بود که نتونستم.این پست رو از یکی از آخرین برخوردهای من و آقا جان نوشتم. یاد اونها بخیرhttps://virgool.io/@shorezaar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-y3debalolydmشون بخیر.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 19:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئول امور بیخودی</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-ospfuj2k5jdi</link>
                <description>کارهایی که تو این یکماه در مدرسه انجام دادم لیست کردم. اونایی که یادم می اومد. تقریبا کارهای بیخودی بود.البته معلم‌ها راضی هستند. میگن امسال اوضاع بهتره. خدا کنه راست بگن.قبل از مهر ده دوازده نفر اومدن پرونده گرفتن رفتن. این برای مدارس غیردولتی فاجعه محسوب میشه. ولی بعد از شروع مدرسه ها بیست و خورده‌ای اومدن ثبت نام. عمدتا دوازدهم بودن. «خیلی» ، تاکید میکنم خیلی، دوست دارم این موضوع رو به مدیریت داهیانه خودم نسبت بدم. حالا فعلا که کسی جلو دارم نیست و با اجازه ، نسبت میدم.مدرسه قبلی پایین شهر بود. خوبیش این بود همه یکدست بودند. اینجا خیر سرش بالا شهره. بدیش اینه همه جور آدمی توش پیدا میشه. از اونی که مادرش کارگر خونه دیگران تا کسی که نصف شهر پشت قباله مادربزرگش بوده و با شاسی بلند میاد مدرسه. حالا بیا اینا رو جمع کن.عاقبت پاسخ صحیح به علم بهتر است یا ثروتکاش برای همه جا بیفته که پز دادن با پول بابا که خود ماحصل شرایط نابسامان اقتصادی و غلبه دلالی بر تولید است کار غلطی و مزخرفی است. به امید خدا بزودی جشن « جر دادن» تازه به دوران رسیده ها رو بگیریم 😂 حسود پلاستیکی هم من نیستم.روز سه‌شنبه رئیس بزرگ با رئیسش قراره بیان بازدید. فرمودند آماده باشید. ما هم آماده کردیم. انشالله مورد پسند واقع بشیم.امروز یهو به فکر افتادم ببینم چندتا پست نوشتم. صد و هشتاد و هفت پست بی‌زبون که بیشترینش ۱۶۰۰تا بازدید خورده. یکم دلسرد کنندست. ولی مهم کیفیته که اونم حله. القصه که درود به همه همراهان عزیزم که تک تک آنها برام ارزشمند هستند.https://virgool.io/@shorezaar/%D8%B2%D8%B4%D8%AA%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-wtp7d98rxm0lاین پست را دقیقا چهار سال پیش در چنین روزی پست کردم. الان که مرور میکنم میبینم سطح دغدغه هام خیلی بالاتر بودن. بنابراین لعنت به وضع اقتصادی که تا سطح چی بخرم،چی بخورم، چی سوار بشم پاییناومدم.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 23:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین شوالیه‌ی کوچه تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-tnvb5tl95brq</link>
                <description>«زندگی اش مثل تپانچه ای نبود که ناگهان شلیک شود تا همه بفهمند و سر کج کنند. بیشتر شبیه داستانی در یک کتاب قدیمی در کتابخانه ‌ای روستایی بود که هیچ یک از اهالی‌اش سواد خواندن ندارند »فکر کردم اگر زندگی من را بخواهند فیلم درست کنند بهترین راه برای شروع فیلم این صحنه است:بیرونی ، شب، نور چشمک زن چراغانی کوچه، چهره ها را خاموش و روشن میکند، صدای همهمه و کاسه بشقاب از نزدیک می‌آیدبازیگران:من، یک نوجوان هفده ساله با کله ‌ی کچل و کت شلوار براق به همراه پنج نفر دیگر که کم و بیش همین شرایط را دارند و البته شوهر عمه بزرگ - که نقشش را بلا استثنا باید علی نصیریان بازی کند - در حالی که شام عروسی دختر عمه را خورده‌ایم و منتظریم زن‌ها پذیرایی شوند تا برویم خانه.سیگار‌های بهمن نیم‌سوز و بدبوی شوهر عمه را دود می‌کنیم و در حالی که نیم نگاهی به زنانه داریم که مطمئن شویم دیده می‌شویم بیش از آنچه که باید به جوک بی مزه شوهر عمه می‌خندیم. جوک که نه. خاطره‌ای توام با قصه بافی از شب عروسی خودش که در آن شب بابای من که آن زمان بچه بوده لج کرده و نرفته خانه خودشان.در انتهای صحنه، جمع جوانان با دیدن بابا که از دور لنگ لنگان به سمت ما می‌آید، از ترس سیگار‌های روشن را در جیب ‌شان قایم می‌کنند یا می‌خورند یا هر چی و با طمانیه ، طوری که از زنانه پیدا نباشد ترسیده‌اند در می‌روند و هر کدام یک طرف گم و گور می‌شوند.من اگر کارگردان بودم همین صحنه را دوباره و دوباره و دوباره تکرار می‌کردم. فقط هر بار عروسی فرق می‌کرد. یکی از نوجوان های آن جمع که داماد می‌شد کم می‌شد و داماد مراسم قبلی اضافه. تعداد تقریبا همیشه ثابت بود. البته کم کم کله‌ها مو در می‌آورد، حتی فوکول دار می‌شد و بعد دوباره کچل می‌شوند. فقط اینبار انعکاس نور چراغ‌های چشمک زن در کله های کچل باز تاب می‌شود، و بعد از آن نوجوانان دیروز کم می‌شود، اول پسر دایی که رفت آلمان، بعد داماد عمه که رفت زیر کمپرسی، بعد پسر عمو که قهر کرد و رفت یک جایی، بعد عمو کوچک که قهر کرد و رفت آنطرف کوچه و ...ثابت تمام صحنه ها من بودم و شوهر عمه و سیگار. بجز این عروسی آخر که عروسی نوه شوهر عمه بود. دختر همان دختر عمه صحنه اول. در این صحنه شوهر عمه نبود. سیگار بهمن هم جایش را به جنس بهتر داده بود. فکر نکنم هیچ کس مثل من جای خالی او را حس کرده باشد.صحنه آخر هم من تنها ایستادم. پدر روی ویلچر جلوی من نشسته. هردو سیگار می‌کشیم و به چشمک زدن چراغ خیره شدیم. پدر به چه فکر می‌کند ؟من به تمام عروسی ‌هایی که بعد از این باید بدون من، شوهر عمه و آن دیگر ها تمام شود فکر می‌کنم. حس سربازی را دارم که تنها از جنگی سهمگین برگشته و حالا فکر می‌کند با این دنیا غریبه است.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 00:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های آقای معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-yref9fbtcfzq</link>
                <description>می‌خواهم داستان کوتاهی بنویسم. حوصله بلندهایش را ندارم. تایپ با گوشی سخته. بخصوص که سعی می‌کنه خوش بجای من کلمات رو انتخاب کنه.توی ذهنم خالی شده. پر از اتفاقات نیفتاده.‌ نگرانی‌هایی بی سر و ته. انگار دنیا قراره به آخر برسه ولی تو نمیدونی باید از این آخرین لحظات پایانی چه استفاده ‌ای بکنی.درگیر کارهای بیخودی و صحبت‌های عبث. دلم یک پیاده روی طولانی می‌خواد. یک فیلم قشنگ. یک کتاب احساسی. ولی باز از فکر اینکه اینها رو میخوام عذاب وجدان دارم.شبها قبل خواب تپش قلب میگیرم. با صدای بلند خون توی گوشهام تا چند ساعت درگیر میشم. بعد صدای ساعت و یخچال و ترق و تروق در و دیوار حالم رو بهم میزند. فقط صدای سگهای ولگرد که از دور میاد جالبه.گفتنش سخته ولی نگفتنش زجر آور.تو مدرسه بچه‌ها فکر می‌کنند فقط اونها هستند که مشکل دارند و فقط خودشون مهم هستند و فقط هم خودشون می‌فهمند. فکر می‌کنند معلم و مدیر مدرسه از دلی خوشی که دنبال راه و چاه نشون دادن به اینها هستند. دلم می‌خواست رک و راست میگفتم « از امروز هر گوهی دلتون میخواد بخورید، اصلا بیاین کنار هم پای بساط تریاک بشینیم. سیگار چیه؟ موبایل رو هم بیارید تا کمر فرو بشید تو گوشی تا جونتون از چشماتون در بیاد» ولی باز وسط همه اینا دلم هم به حالشون میسوزه.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 22:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد و دهر</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%87%D8%B1-mg8rylzdohr6</link>
                <description>قرن‌ها گذشتهآدمها پیشرفته شده اندسفینه فضایی ساخته اندموشک‌ها ، هواپیماهای مافوق صوت زیر دریایی هسته ایراهی برای جاودانه زیستنراهی برای استخراج تمام آنچه در اعماق زمین پنهان شدهحیوانات که جای خود، درخت و گیاه و دریا و باد و آتش و حتی آتشفشان را رام کرده است.اما بعد از قرن‌ها، بعد از تمام اینهاخونش هنوز قرمز استهنوز همان بو را می‌دهد و هنوز به همان دلایل چند قرن قبل روی زمین ریخته می‌شود.جنگ‌ها سر و شکلشان را عوض کرده ‌اند ولی دلایلش را نه</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 22:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکروز قبل از مهر یا...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-w5lcpri4mxf0</link>
                <description>زیبایی مطلقیکروز قبل از مهر یا « خیلی خوابم میاد کاش یک دو سه روزی وقت داشتم »شانزده شهریور اومدم این مدرسه جدید. بیرونش مردم رو کشته داخلش ما رو. من کلا بقیه پول خودم رو از کسی میخوام بگیرم من و من میکنم. حالا اومدم شدم «مدیریت محترم دبیرستان غیر دولتی». یکم سخته. بخصوص اگر کسی اهل چونه زدن باشه. به معاون گفتم خوب ملت رو پخت و پز کنه بعد بفرسته پیش من. با اینکه اولش صراحتا گفته بودم به امور مالی کاری ندارم ولی ازم چک و سفته گرفتند که باید کار داشته باشید.از این قسمت کار متنفر هستمده روزی هست درگیر برنامه ریزی و پیدا کردن معلم هستم.فعلا که کار پیش رفته و ساعتها پر شده. اگر کسی چوب لا چرخ کار نذاره لوکوموتیو زنگ زده داره راه میوفته و بعد کار خیلی راحت‌تر میشهاون دانش آموزی که تو قسمت قبل گفتم معدلش ۳و نیم بود دوباره اومد. شرط کرده بودم موتورش رو بیاره بذاره انبار مدرسه. قبول کرد. ولی بعد دیدم مسولیت موتور میوفته گردن من قرار شد موتور پیشش بمونه ولی فقط جمعه ها سوار بشه. الکی مثلاً من خیلی بهش اعتماد دارم. پشت پرده اینه که آخرش سرنوشت خودشه. حالا من چرا اعصاب خودم رو خورد کنم.نمی‌دونم درسته یا نه؟ ولی حس می‌کنم این نسل دچار سندرم بیش توجهی شدن. یجورایی وقتی بهشون ثابت بشه به ..... هم نیستن بیشتر به حرفات گوش میدن. محبت و این حرفا براشون عادی شده. خیلی هم تنها هستند.البته اینا فکر کنم پول دار هستند به خودشون میرسن چون جوش جوشی خیلی کمه. ولی سبیل فابریک اینجا هم پیدا میشه.امروز به فکر افتادم اتاق رو یکم مرتب کنم. کلی کاغذ از تو کشو میز ریختم بیرون. یک پاکت عناب هم پیدا کردم. من عاشق عناب هستم. کار می‌کردم و یکی یکی عناب ها رو می‌انداختم بالا. وسط های پاکت شانسی یکی رو قبل خوردن نگاه کردم. توش یک کرم چاق زندگی می‌کرد. خواهر و برادر های پر تعدادش هم همسایش بودند. ما که خوردیم خوشمزه هم بود. حالا فکر کن تو چین به دنیا اومدی. مگه چی میشه؟امروز یار یا ماشین اومد دنبالم. زودتر زدیم بیرون دور دور. زنگ زدم رییس بزرگ بهش اطلاع بدم. همینطور که تلفن بوق می‌خورد دیدم تابلو مدرسه که چند روز پیش به بدبختی نصب شده بود غلط تایپی داره. حالا شاید کسی نفهمید.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 18:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های پراکنده آقای معلم: «این قسمت موز تحت تعقیب»</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-oasvyqwrkrku</link>
                <description>سر نخواستنم دعواستخسته شدم از اینکه لبخند بزنم و وانمود کنم برام مهمه در حالی که برام مهم نیست و از این موضوع عذاب وجدان هم ندارم.یک قسمت معلمی اینه که باید وانمود کنی پیشرفت دیگران برات مهم و از دیدن موفقیت دانش آموزان قدیمی خیلی خوشحالی و بدتر اینکه گاهی به خودت میای و می‌بینی واقعا خوشحالی ولی من خسته ‌ام از اینکه باید ببینم نردبانی شدم تا دیگرانی آرزوهای من رو زندگی کنند. حالا نه اینکه اگر کسی به جایی رسید همش کار معلمش باشه ولی گاهی آدم دوست داره اینطوری فکر کنه. مخصوصا اگر خسته باشه. جسما و روحا. روحم خیلی خسته تر از جسمم شده.امروز مراجع جالبی داشتم. طرف آمده بود پسرش را کلاس یازدهم ثبت نام کنه. کلی صغری و کبری چیدن و از مدرسه قبلی بد گفتن که « آره دیدیم اونجا به بچه ها توجه نمیشه و فلان» حالا معدل «بچگک» شده ۳ونیم- به همین برکت قسم شده بود ۳.۵- وقتی سراغ آقا زاده رو گرفتم فرمودند خوابه.گفتم : باید خودش باشه ببینمش.فرمودند وقتی بیدار شد میارمش. دو ساعت بعد با اکراه نشسته بود جلو من در حال غرولند با باباش بود. عمدا خودم رو مشغول کار نشون دادم تا فرصت داشته باشم فکر کنم. « راهش بدم و ریسک بهم خوردن بیشتر کلاس رو بپذیرم یا کلا رد کنمش» رد کردن هیچ نوجوانی برای من آسون نیست.در همین حین یکی از دانش آموزان مدرسه قبلی آمده بود کاری داشت. تمام مدت «میخ»، زل زده بود به این پدر و پسر. احتمالا ته دلش بخودش و شانسش و کائنات احسنت می‌گفت.عصر جلسه معلمان بود. موز هم دادیم. استقبال نشد. ولی بازهم آخر جلسه چیزی گیر من نیامد. تا به خودم اومدم دیدم خبری از موزها نیست. اینطور وقت ها باید بری آبدارخانه و اون پشت‌ها را بگردی. ولی فعلا تازه وارد هستم و روم نشد.معلمان رسمی سر مبلغ چانه زنی می‌کردند نیروهای غیر رسمی هم نگاه می‌کردند. انگار آن‌ها حقی ندارند. آدم یاد آفریقای جنوبی می‌افتاد.اگر روزی دستم رسد بر چرخ گردون / از او پرسم که این چون است و آن چونیکی را میدهی صد ناز و نعمت/ یکی را قرص جو آغشته در خونتو مدرسه جدید سعی میکنم کت و شلوار بپوشم. دلم برای مدرسه قبلی تنگ شده. از این جور سوسول بازیها نداشتیم. من تصمیم می‌گرفتم، من اجرا می‌کردم، من هم ارزیابی میکردم ضمانت اجرایی هم داشتیم، اول اولین سال فحش گذاشتیم هرکی کار نکنه فلان و فلان. ادبیات بچه ها به ما هم سرایت کرده بود. در واقع نشد بچه ها را به راه راست مستقیم کنیم خودمون مستقیم به راه راست رفتیم.کف پاهام میسوزه. از صبح تا الان که ساعت ۶.۵ بعد از ظهر شده تو کفش بوده.بعد از این که همه رفتند رفتم دنبال موزها‌. چند لاشه‌ی موز پر پر شده پیدا کردم. تو تاریک و روشن یکهو رییس بزرگ سر و کلش پیدا شد. گفت رد میشدم دیدم در بازه اومدم ببینم چه خبره.این یکی خیلی شق و رق میتابه. نمی‌دونم چطور سریعتر سر شوخی رو باهاش باز کنم. گفت:« دنبال چیزی میگردین؟»گفتم: آرهبا سر اشاره کرد که چی ؟گفتم: موزگفت: میخوای بخوری ؟گفتم: نه میخواستم بدم شما بخوریابرو انداخت بالا. فککککرنکنم اهل شوخی باشه</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 07:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسات بیخودی یا «بی‌مایه فطیر است ۲»</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B2-kr832ddkfkro</link>
                <description>عنوان عکس: اگر اراده ‌اش باشدامروز دهمین روزی بود که در مدرسه جدید مستقر شدم. اول صبحی یکی از همکاران قدیمی مدرسه که البته سالها پیش بازنشسته شده بود و سالها به عنوان حق التدریس با مدرسه همکاری داشت اومده بود. گویا سال گذشته سر مسایل مالی با مجموعه مشکل پیدا کرده بود و امسال به همراه جمع چند نفری مدرسه رو تحریم کرده بودند. نشست به غیبت کردن. مونده بود از زیر کت نایلون سبزی رو در بیاره بزاره رو میز. هرز گاهی هم تو کار من دخالت میکرد و به اولیا و دانش آموزان راهنمایی میداد. روم نشد بندازمش بیرون. خودم از اتاق رفتم. بعد چهل دقیقه که اومدم دیدم محکم نشسته. منتظر نشدم ازش تشکر کردم و در حالی که هنوز داشت نصیحت می‌پراکند مشایعت کردمش. حدس زدم پشیمونه ولی روش نمیشه برگرده. با خودم تکرار کردم یادم نره:۱. تکلیفم با خودم روشن باشه. ذره بین برندارم دنبال بدی آدمها بگردم ولی اگر از جایی رفتم دیگه بر نگردم. مگه اینکه دعوت بشم.۲. با آدم‌های سمی کنار نیام. اگه همون اول که دیدم داره سم پاشی می‌کنه مودبانه حرفش رو قطع میکردم یکساعت رو صرفه جویی کرده بودم.به هر حال. امروز هم یک تعداد از معلم ها از ادامه همکاری انصراف دادند یا برنامه رو تغییر دادن. تغییر برنامه تقریبا طبیعیه ولی انصراف! یکم عجیبه. فکر کنم نیم کاسه ای زیر این کاسه‌ها باشه. ولی خوب ملالی نیست.بعد از رفتن آقای سمی معلم عربی قدیمی خودم اومد. حقیقت نشناختم ولی اون شناخت. اسمش یادم بود ولی چهرش خیلی عوض شده بود. ۲۴ سال گذشته. خوش و بش کردیم. اومده بود سر بزنه چون سال گذشته اینجا تدریس داشته. اصرار کردم امسال هم بیاد ولی از قرار دانشگاه مدرک دکتری قبول شده بود می‌خواست بره تحصیل کنه. در سن ۶۵ یا ۶۶ سالگی.چند تا آمدن برای پایه دهم یکی دو تا هم میخواستن تغییر رشته بدن به ریاضیاین قدرت رسانه‌هاست. من که خیلی تو این وادی نیستم ولی این شور و شوق که امسال به رشته ریاضی و فنی ایجاد شده قدر یقین کار رسانه‌ای پشتش هست. خیلی صحبت کردم برید تجربی و اینا. گوششون بدهکار این حرفا نبود. حق دارند. کار ما نصیحت کردنه کار اونها هم گوش نکردن. حالا قیافه‌هاشون هفت سال دیگه دیدن داره.آخر وقت رفتم جلسه اداره. از بدبختی نشستم روبرو سخنرانان محترم. دو ساعت فیض بردیم. الان بپرسی چی گفتن هیچی یادم نیست. مسأله اصلی پوله که نیست. بقیه فقط حرفه. ولی کافی میکس اورت رو میزا بود. یواشکی نارنگی هم گذاشتم تو جیبم که اونم رسیدم دم در دیدم نیست. کجا افتاده بود نمی‌دونم.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 07:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های پراکنده آقای معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-csnle4yijag2</link>
                <description>امروز ۲۳ شهریور ۱۴۰۴ نهمین روز بود که به نهمین مدرسه محل خدمتم اومدم. ۱۷ سال بعد از اولین روزی که به عنوان معلم پا به مدرسه گذاشتم.مدرسه قبلی منحل شد. سعی کردم راحت با این موضوع کنار بیام ولی در واقع دلم می‌خواست همونجا باشم.به هر حال این مدرسه هم مثل قبلی ها، دانش آموزا،معلما،کادر اجرایی و... فقط این اولین باره که در مدرسه غیر دولتی هستم. اون هم به عنوان مدیر مدرسه.وضعیت با چیزی که تصور میکردم خیلی فرق داره. در واقع کمی تو ذوقم خورد و باعث شد بیشتر دلم برای جزیره آرامش تنگ بشه. به هر حال « فوقع ما وقع» یا « پس شد، آنچه شد»امروز از اون روزهای پر کار و بی فایده بود. عملا بیشتر وقت به حرف زدن گذشت. ولی از طرفی مهمترین کار تو مدیریت مدرسه همین حرف زدن هست. صبح سعی کردم کمی از کمیتها بگذرم و سعی کنم به کیفیت هم توجه کنم. دو نفر که قرار هست به عنوان معاون کنار من باشند، نشستند و با هم صحبت کردیم. یکی جوان تر از کنه و یکی دیگه که قراره نقش ناظم مدرسه رو داشته باشه همسن خودم. هردو تازه کار هستند. بخصوص برای آقای ناظم خیلی دلم میسوزه. نظرات خوبی رد و بدل شد. با خودم تصمیم گرفتم عملی بشن ولی تجربه ثابت کرده احتمالا تا آخر سال درگیر کمیتها خواهم بود. کمیتهایی که تو آموزش و پرورش هیچ وقت به حداقل نمی‌رسه، حتی در مدارس غیردولتی. ساختمان و معلم و دانش آموز و لوازم و...اول صبحی مادری با شاه پسرش و پسر خردسالش اومدن برای ثبت نام. پسره به قیافش نمی‌خورد بدرد درس و مشق بخوره. بچه کوچیکه هم که حدود چهار سال داشت یکسر ونگ زد. مادره با وجود همچین شاهکاری قرار بود بره سر کار تا خرج تحصیل بچه بزرگ رو بده. میگفت شوهرم گفته تقصیر تویه این بچه درس نخون بار اومده. اصرار داشت تخفیف بگیره و قسطی شهریه بده. طبق معمول زود کوتاه اومدم. رفتن که بیان. یکی دو تا اتو کشیده هم اومدن. جالب اینکه اونها هم التماس دعا داشتن و با وجود اینکه قرار شد تو سه قسط پرداخت بشه رفتن که بیان. حالا خدا میدونه، شایدم بیاد. یکی دو تا از معلم ها اومدن. یکی معلوم شد برنامه درسیش تو بقیه مدارس با ما نمیخوره، بهانه آورد که من فقط دوازدهم درس میدم و هر سال همین بوده و فلان... فکر کنم میخواد کنسل کنه. یکی دیگه هم اومد با انرژی و شوخی و خنده برنامش رو کنسل کرد و رفت. این یکی رک و راست رفت سراغ دستمزد و گفت نمیصرفه و «خدافظ». حالا این موقع سال. سر ظهری نماینده موسس اومد و رفتیم مکان جدید مدرسه رو بررسی کردیم. هم عالی بود و هم کلی کار تا بشه مدرسه ولی هرچی بود بهتر از دخمه ای بود که الان هست. ساختمان قدیمی دانشگاه بود و انصافا خیلی خوب بود. حالا امیدوارم که بشه بریم اونجا. بعد هم تا ساعت ۳ رفتم پیش مسئول امور مالی تا یکم آموزش حساب و کتاب ببینم. آخرش هم فکر نکنم چیزی بشه.  بعد از ظهری رفتم مراسم تکریم یکی از همکاران که بازنشسته شد. صحنه یکم هندی شد. یکم حسودی هم کردم. حالا به چی بماند.از صبح صد بار این جمله رو مرور کردم « ... مملکت مردم دانا می‌خواهد ».پ.ن: میخوام از برخی افراد اجازه بگیرم تا شاید بتونم با اسم ازشون یاد کنم اینجا بشه دفتر</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 23:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصله تیکه</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-nlpjh2dc001s</link>
                <description>گربه‌ای که کتابها را نجات می‌داد | سوسوکه ناتساکوابه یاد داشته باشید کامل نبودن،شکست خوردن و اشتباه کردن بخشی از انسان بودن است. پذیرش جایز الخطا بودن یعنی بعد از شکست احساس بی ارزشی نکنید.این دنیا انواع و اقسام موانع را جلوی پای ما قرار می‌دهد و اون حد از سختی که ناچاریم تحمل کنیم مسخرست. بهترین سلاح ما برای جنگیدن با اینهمه درد و سختی دنیا،منطق یا خشونت نیست،شوخ طبعیه.اژدهای کوچک پاندای بزرگاژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من و کارهایی که می‌کنم خوش‌شون نیاد چی؟»پاندای بزرگ گفت:« تو باید راه خودت رو بری، بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو»دختر خاکستر و هیولای زغالی| جاناتان آکسییروقتی در اوج ناامیدی غلت می‌زنی، قوی بودن سخت‌ترین اتفاق دنیاست. وگرنه مردن که آسان است. هر کسی در لحظه می‌تواند بمیرد. چیزی که سخت است زندگی کردن است. زندگی در شرایطی که هیچ چیز سر جایش نیست و هیچ پشتوانه‌ای نداری.بعضی وقتها تنهایی، تنها راه پس گرفتن سلامت روان است.چون می‌خندم و خوشحالم به خیالشان به من آسیبی نرسانده‌اند. می‌روند به ستایش خدا و کشیش و پادشاهش که از بینوایی ما بهشتی ساخته‌اند.ال ام مونتگومری| جین در فانوس تپهدیوارها به محض آنکه از آنها عکس آویزان می‌کنی، دوست آدم می‌شوند. دیوار برهنه چشم دیدن هیچ کسی را ندارد.ظرافت جوجه تیغی|موریل باربریگرمم کن تا بتوانم باز در این دنیای سرد دوام بیاورمآدم‌ها خیال می‌کنند دنبال ستاره ‌ها می‌گردند اما مثل ماهی قرمزهای داخل پارچ کارشان تمام می‌شود.کیمیاگر | پائولو کوئیلوتپه های شنی با وزش باد جابجا می‌شوند ولی صحرا همیشه صحرا باقی می‌ماند. این است افسانه عشقرسول یونانمن دنیای واقعی را دوست دارمزیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم انگیز است.نمیشود از عکس دریا ماهی گرفت.نمیشود از عکس درختان میوه چید.برکه های رویا پرندگان را سیراب نمی‌کنندمرا ببخشفراموشت کردمنمی‌توانستم به دیواری در دور دست‌ها تکیه کنمما در برابر شما | فردریک بکمندروغ مزیتی دارد که در برابر حقیقت شکست ناپذیرش می‌کند. حقیقت باید بتواند تمام جزییات یک حادثه را باز کند و شرح دهد،در حالی که دروغ کافی است باور پذیر به نظر بیایدآخرین چیزی که به من گفت| لارا دِیوامروز خیلی غمگینیمن همیشه غمگینم ،ولی امروز انرژی کافی برای پنهون کردنش ندارم.اکثر مردم اینجورین، یه نظری برای خودشون دارن و همه چی رو تو دنیا مطابق اون نظر درک می‌کنن تا جور در بیادهردو در نهایت می‌میرند| آدام سیلوراگاهی وقت‌ها حقیقت رازی است که آنرا از خودت هم مخفی می‌کنی، چون زندگی با یک دروغ ساده ‌تر است.تمام آنچه پسر کوچولویم باید درباره دنیا بداند |فردریک بکمنما زمین را از پدر و مادرهایمان به ارث نمی‌بریم.ما آنرا از فرزندانمان قرض می‌گیریم.فصل پنجم عاشقانه هایممشکل از آدم‌ها و این همه واژه ‌ها که ساختند نیست. خیلی از حرف‌ها که خیال می‌کنیم گفتنی نیستند اصلا حرف نیستند. احساسات بی واژه‌ای هستند که با درد خو گرفته اند و جایشان فقط در سینه آدم‌هاست نه روی زبانشان.سنگ،کاغذ، قیچی | آلیس فینیکاش می‌شد، آدم‌ها عصاره کلمات خود را می‌نوشیدند تا متوجه شوند گاهی حرف‌هایشان چقدر تلخ است.تنوع دل شکستگی هم به اندازه عشق است ولی ترس همیشه یکسان استنوستالوژی مخدر خطرناکی است، اما من از هجوم خاطرات شاد که به ذهنم هجوم می‌آورند، لذت می‌برم.وقتی آدم‌ها زندگی کردن را فراموش می‌کنند ،زندگی نقشه‌های دیگری برای آنها می‌کشد.کرنشا و پاستیل‌های بنفشما کم نیاوردم. داریم همه تلاشمون رو می‌کنیم. اما زندگی همینه. وقتی برنامه‌ی دیگه ‌ای می‌ریزی برات اتفاق دیگه‌ای می‌افته .هیچ وقت دروغ نگو | فرینا مک فادن«حالت چطوره» بی‌مصرف ترین دو کلمه در دنیای ارتباطات است. نه آنکه می‌پرسد دنبال جواب است و نه هیچ کدام از آنها که جوابش را می‌دهند حقیقت را می‌گویند.دختری که رهایش کردیهمیشه فکر می‌کنم توانایی امرار معاش از طریق کاری که آدم دوست داره و دلش میخواد، می‌تونه بزرگترین هدیه زندگی به آدم باشهاز ترس تنهایییادم می‌آید مادرم یک بار می‌گفت: «مقابل عشق نفرت نیست، بی‌تفاوتی است.»هاروکی موراکامی|1Q84 ‏همه این شبهایی که دلمون نمی‌خواد صبح بشن می‌گذرن، دردها کمتر میشن و از زخمها فقط یه جای محو روی وجودمون می‌مونه که بهمون یاداوری میکنه چی بهمون گذشته. اون روزا می‌تونیم مثل مگان دیواین بگیم:« اما تشکری بی‌پایان به خودم مدیونم، به کسی که بودم، کسی که زندگی کرد با اینکه نمی‌خواست»اگر از ته دل عاشق یکی باشی، در زندگی رستگار شده‌ای حتی اگر نتوانی به او برسی.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 19:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ‌های تابستانِ تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-tdpmnrhxmu1v</link>
                <description>راضی نیستیم. دلیلی هم برای نارضایتی نیست.خوب نیستیم ولی دردی هم نداریم.بهت زده؟ هستیم. نگاه می‌کنیم ، ولی به سختی می‌بینیم.مثل کودکی که سلانه سلانه راه می‌رود، پرسش داریم، زیاد، ولی به دنبال جواب نیستیم.من تنها هستم. مثل آدمی که در جزیره‌ای دوردست تنها باشد. بدترین جای تنهایی آن است که دردت برای کسی مهم نباشد. زجر می‌کشی و هیچ کس دیگری، هرگز متوجه نمی‌شود که تو چه چیز را از سر گذرانده‌ای.نه. وضع من شاید بدتر از آن جزیره نشین باشد. او امید دارد. امید آنکه روزی کشتی نجات از راه برسد و او بتواند تمام آنچه را بر سرش گذشته به زبان بیاورد. اما من. آدم‌ها اینجا هستند. دور و بر من. به فاصله‌ی یک دیوار یا حتی کمتر. صبح‌ها و بعدازظهر ها به هم می‌چسبیم. روزها به هم خیره می‌شویم. اما هیچ کس من را نخواهد دید. حتی اگر روزی در حالی که صورت نداشته باشم بین آنها بروم، بعید است کسی متوجه بشود. حالا چطور امید داشته باشم کسی بخواهد عذاب مرا درک کند و یا لااقل ببیند؟چرا تنها هستم؟ بهتر است اول بپرسی چطوری فهمیدم که تنها هستم. تنهایی مثل سایه آخرین روزهای تابستان است. در حالی که زیر نور خورشید داغ له‌له می‌زنی نرم و با صبر و حوصله به سراغت می‌آید. اول فقط کمی تیره تر از شعاع نور به نظر می‌رسد. وقتی به اندازه کافی کش آمد و خنکایی ضروری را به تو هدیه داد آنوقت دیگر ترجیحت آن می‌شود که در سایه بنشینی و آنهایی را که زیر آفتاب عرق می‌ریزند نگاه کنی و تا به خودت بیایی سایه تبدیل شده به شب. فکر می‌کنی می‌توانی با آن کار بیایی. آن را پشت سر بگذاری. اما این کار قدرت میخواهد و چشمانی که در تاریکی هنوز بتواند ببینند.و من در میان زمستانی ابدی، سرد و تاریک و خزنده تا ابد سرگردان خواهم بود. بی صدا یا با صدایی که در میان زوزه باد و غریو جنگ ها گم خواهد شد.کاش روزی بتوانم. حداقل یک روز. شنیده شوم. دیده شوم. پیدا شوم.می‌ترسم</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 16:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل نروژی</title>
                <link>https://virgool.io/@shorezaar/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%86%D8%B1%D9%88%DA%98%DB%8C-n9qkimvgfobg</link>
                <description>اگر در تاریکی قیر گون،گیر بیافتی، تنها کاری که می‌توانی بکنی اینست که سفت و سخت بنشینی تا چشمهایت به تاریکی عادت کنند.آن سال بهار،کار من شده بود نامه نوشتن ،انگار نامه می‌نوشتم تا تکه پاره های وجود خودم را جمع کنم.همه ما، تاکید می‌کنم، همه ما آدم‌های ضعیف و ناقصی هستیم که در یک دنیای ناقص زندگی می‌کنیم.با دستگاه شمارش پول یا اندازه‌گیری خطوط و زوایا زندگی نمی‌کنیم.حقیقت غم انگیز اینست که آنچه را می‌توانستم در پنج ثانیه به یاد بیاورم،حالا در ده ثانیه بیاد می‌آورم، بعد سی و بعد یک دقیقه کامل ،مانند سایه هایی که دم غروب کش می‌آید. شرط می‌بندم یک‌روز تاریکی این سایه‌ها را خواهد بلعید.اگر بگذاری اوضاع و احوال سر طبیعی خودشان را طی کنند،همه چیز آنطور که باید اتفاق می‌افتد. بر عکس همه تلاش‌هایت، آدم‌ها وقتش که برسد آسیب خواهند دید.هیچ حقیقتی نمی‌تواند غمی که در فقدان عزیزی احساس می‌کنیم را بر طرف کند. تنها کاری که از دستمان برمی‌آید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است.اما چیزی که می‌آموزیم در مواجه با غم بعدی که بی‌خبر می‌آید کمکی به ما نخواهد کرد.دیگه نمیشه من رو آدمیزاد به حساب آورد. فقط یک مشت خاطره از چیزی که بودم باقی مونده. مهمترین بخش وجودم، یعنی چیزی که بودم، سال‌ها پیش مرده و من فقط به خاطراتی تکراری بند شده‌ام.خاطرات تکراری بند شده امخاطرات تکراری بند شدم.</description>
                <category>Sushiyant</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 15:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>