<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عبدالله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shsadatpoor1397</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:25:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3249821/avatar/f6KUla.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عبدالله</title>
            <link>https://virgool.io/@shsadatpoor1397</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ وقت  در اتوبوس پاتو از کفش بیرون نیار</title>
                <link>https://virgool.io/@shsadatpoor1397/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1-xui07xjcm0ym</link>
                <description>سلام وقت بخیر دوستان این خاطره مربوط به قبل از بازنشستگی من است چند خاطره از سرویس بازگشت از محل کار دارم که میتونه براتون جالب باشه.یکی ازهمکاران عادت بدی داشت هنگام نشستن روی صندلی اتوبوس کفش ها رو در می آورد و کم کم خوابش می برد اتفاقا جزء نفرای آخر سرویس بود که پیاده میشد یک روز یکی از رفقا گفت بگذارید تا خوابش برد کفش ها شو از پنجره بندازیم بیرون ، همه منتظر ماندیم تا خوابش عمیق شد نفر پشت سرش یواش که بیدار نشه هر دو کفشش را داد عقب اتوبوس ، یکی از دوستان هم که سمت راست ماشین بود تو یک فرصت مناسب که مشکلی برای خودروهای پشت سر پیش نیاد کفش ها رو انداخت بیرون و قرار شد کسی چیزی نگه، از اینجا به بعد رو از نفر آخر که پیاده میشد بشنوید : خب بچه ها یکی یکی سر ایستگاه هاشون پیاده شدند فقط من موندم و اون بنده خدا که اونهم دو ایستگاه مونده به منزلش بیدار شد طبق عادت پا هاش رو گذاشت پایین که داخل کفشا کنه اما هر چه پاهاش را جابجا میکرد کفشها را پیدا نمیکرد کم کم داشتیم به ایستگاهش میرسیدیم از صندلی جداشد و خم شد که مثلا اگه کفشها جابجا شده پیدا کنه اما دل غافل هرچه گشت چیزی پیدا نکرد تعجب کرده بود پس کفشها کجان؟ منم که آخر اتوبوس نشسته بودم گفتم فلانی چیزی گم کردی؟ گفت کفشهام نیست ، گفتم مگه میشه! راننده که عصبی مزاج بود و خسته از سر کار مرتب میگفت زود پیاده شو میخواهم برم به زندگیم برسم خلاصه با غر و لند فراوان دوستمون با پای برهنه پیاده شد از روز بعد دیدیم یک کفش نو پا کرده و تا آخر دیگه کفش ش را از پاهاش در نیاورد.</description>
                <category>عبدالله</category>
                <author>عبدالله</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 19:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پا در اتوبوس و پای دیگر بیرون اتوبوس!</title>
                <link>https://virgool.io/@shsadatpoor1397/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-khxrehfjgcmj</link>
                <description>سلام این خاطره تلخ و تا حدودی خنده دار مربوط به دوران نوجوانی من است . یک روز که مثل همیشه برای رفتن به مدرسه میخواستم سوار اتوبوس شرکت واحد شوم من بدو بدو برای اینکه به اتوبوس برسم با عجله پای راستم را در رکاب اتوبوس گذاشتم که یکدفعه اتوبوس راه افتاد و بلافاصله درب بسته شد درحالیکه فقط یک پای من در اتوبوس و پای دیگرم بیرون بود و متأسفانه راننده هم متوجه نبود از خوش شانسی من خیابان ترافیک داشت و راننده نمی توانست پر گاز حرکت کنه حالا من با یک دستم و با مشت به بدنه ماشین میزدم و با یک پا لی لی بدنبال اتوبوس میدویدم. یک هفت هشت متری و البته باسرعت کم اتوبوس ،همینطور گذشت تا بالاخره مسافران و مردم ره گذر ، راننده را متوجه کردند! بی انصاف همانطور که در حرکت بود درب خودرو را یک لحظه باز و بسته کرد که فقط پای من آزاد شود و دوباره به حرکتش ادامه داد و آخرش مرا سوار نکرد . متأسفانه در آن ماجرا ساق پایم در اثر فشار درب و کشیدگی حرکت ماشین زخمی شد و نهایتا به مدرسه هم دیر رسیدم در مدرسه هم مورد بازخواست ناظم شدم که این چه وقته امدن به مدرسه است. متأسفانه اون روزها کسی به حرف دانش آموز اهمیتی نمیداد هرچه زخم پا را مطرح میکردم بیشتر مواخذه میکرد.</description>
                <category>عبدالله</category>
                <author>عبدالله</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 18:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژیان پر درد سر</title>
                <link>https://virgool.io/@shsadatpoor1397/%DA%98%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1-fn6jhhjhpbxi</link>
                <description>سلام این خاطره مربوط به زمان دانشجویی من است . سال ۱۳۷۳ قم دانشجو بودم اولین ماشین پر خاطره ای که خریدم یک ژیان کرمی رنگ بود اواخر سال بود صاحب خانه مان که اهل شمال بود قصد داشتند ایام عید به شهرستان خود بروند تا فهمیدم گفتم من شما را به ترمینال میرسانم بنده خدا که از روزها قبل بلیط تهیه کرده بود گفت مزاحم نمیشیم و با تاکسی تلفنی میرویم گفتم مگه میشه من ماشین داشته باشدم و شما با تاکسی بروید ؟ از من اصرار و از اون انکار بالاخره تسلیم شد قرار شد فردا صبح زود که اتفاقا هوا بارانی هم بود همگی با چندتا کیف و چمدان سوار شدیم بطرف ترمینال ، ژیان بدبخت که تا حالا چنین وزنی را تجربه نکرده بود عقبش تا نزدیکی های زمین اومد پایین ،صاحب خانه مان گفت فلانی بذار ما با تاکسی تلفنی برویم گفتم غیر ممکنه خلاصه برای اینکه زودتر برسیم از مسیر میانبری که هیچ تاکسی و اتوبوسی رد نمیشد بطرف ترمینال راه افتادیم وسطای راه که هیچ دسترسی به کسی یا چیزی نداشتیم ناگهان یک صدای وحشتناکی از  داخل موتور ژیان اومد و ماشین خاموش شد اومدم بیرون دیدم وای هر دو شمع موتور از جاش در اومده حالا هرچه میخواستم شمع را سر جاش بپیچونم سفت نمیشد چون شمع روی یک بوش پیچ شده بود و بوش از سر سیلند جدا و جای اون هرز  شده بود .حالا شرمنده صاحب خونه و خانواده شون هم شده بودم هیچ کاری هم از دستم بر نمی اومد نه ماشینی نه باجه تلفنی هیچ چیزی نبود همه جا گل و لای بارون هم نم نم می اومد همه کلافه بودیم خلاصه اونقدر ماندیم که زمان حرکت اتوبوس اونها هم گذشت . همه اعصابها خورد و منم شرمنده همه شون تا بالاخره یک وانتی از دور رسید بندگان خدا از راننده خواهش کردند اونها را به ترمینال برسونه.  بعد از تعطیلات متوجه شدم صاحبخانه مان تا شب تو ترمینال مانده بودند و با تاخیر چند ساعته  و هزینه ای بیشتر به سمت شمال راه افتادند. از اون روز به بعد هر وقت چشمم در چشم صاحبخانه یا خانواده اش می افتاد عرق شرم بر چهره ام می نشست و همین امر باعث میشد هر وقت سوار ژیان می شدم اول چند تا بد و بیراه به ژیان میگفتم و بعدش از خنده روده بر شدمبرمیشدممیشدم</description>
                <category>عبدالله</category>
                <author>عبدالله</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 12:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>