<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Seyed abas Siadati</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siadatiseyedabas</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:24:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113775/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Seyed abas Siadati</title>
            <link>https://virgool.io/@siadatiseyedabas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دستمال سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@siadatiseyedabas/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-l8qlslggmuzw</link>
                <description>امروز ک ب دستم نگاه کردم سرشار از احساسی شدم ک قابل توصیف نیست. ب قول هوشنگ ابتهاج  در بهترین شرایط کمتر از ۲۰ درصد احساسات رو میتونی ب قلم بیاری. دستمالی سفید ک دور مچ دست راستم پیچیده شده بود.دستمالی با گره ای بامزه و دوست داشتنی برای من.  وقتی دستم درد گرفت یک روز صبر کردم تا خوب بشه . وقتی خوب نشد مادر رو مطلع کردم. از اون لحظه تمام فکرش شد دست ضرب دیده من. روغن کرچک آورد دستم رو بست. بعدش بهم گفت ک اومدی تخم مرغ و سیب زمینی درست میکنم میبندم ک خوب بشه. همه جا حواسش بود ک از دستم کار نکشم. شب شد. من دیر اومدم و او خواب بود.  صبح ک برای نماز صبح بیدارم کرد دیدم ک آماده کرده تخم مرغ و سیب زمینی رو تا ب دستم ببنده. اول روغن کرچک زد. بعدشم اونا رو مالید ب دستم و با یه دستمال کوچیک بنفش دستم رو بست و  یه دستمال سفید بزرگتر رو بست روش . و با دستاش ک میلرزید گره ای ب اون زد.  من دیگه نخوابیدم. رفتم نون سنگک گرفتم ، با هم چند لقمه از گوشتی ک از آب گوشت دیروز مونده بود خوردیم. بردمش مسجد و رفتم بیرون.  از دور هر کسی میتونس ببینه ک دستمو بستم. چون یکم بزرگ بود. آشنا که میدید می پرسید از دستم. مدتی ک گذشت متوجه شدم ک احساس عجیبی نسبت به این دستمال دارم با گره ای ک دوستش داشتم. اگر در گذشته بودم و دستم رو اینجوری میببستم شاید روم نمیشد ک بیرون نشونش بدم. مخصوصا ک اینقدر برجسته و کلفت باشه. ولی ایندفعه تفاوت فاحش داشت احساساتم.  نسبت ب اون دستمال گره شده احساس عشقی  وصف ناپذیر داشتم. ب یاد لحظه ای ک مادر با عشقی ک فقط تخصص خودش بود دستمال رو دور دستانم پیچید و اون گره رو زد. دیگر دوس نداشتم اون دستمال از دستم باز بشه. ب خودم گفتم کاش میشد اون دستمال همیشه تا آخر عمرم دور دستانم باشه و من از عشق مادر لبریز باشم. اون گره همیشه جلوی چشمام باشه تا ببینمش  ، تا باهاش زندگی کنم. چطور میشه اینقدر خالصانه و عاشقانه همچون مادر بود ک حتی گره ای ک میزنی  جلوه ای از عشق باشه.  من اون دستمال رو باز کردم ولی همچنان تصویر دستان مادر ک در حال گره زدن دستمال سفید بود با من هست …….</description>
                <category>Seyed abas Siadati</category>
                <author>Seyed abas Siadati</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 15:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>