<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیامک علائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siamakalaee</link>
        <description>نویسنده و مترجم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:35:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/154593/avatar/n9dvwO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیامک علائی</title>
            <link>https://virgool.io/@siamakalaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-dwtpljk3prlx</link>
                <description>شبچندان که چشم برتن ِ بی مرز ِ شب - به خیره ، بی شکیب – تا خوشه های گوشه گوشه اش وآن باره های برکشیده اش می کشم به جستجوی چندان که دور کاهکشان را با پیچ پیچ ِ پولک و آرنگش - آن شیرآبه های رمنده ی گرم - سر تا به پای، گوش می نشینم، هیچش نه پاسخی ست فریاد ِ &quot; هان، هلا&quot; یم هیچم نه رخصتی که گذارم به پوستش سبّابه ی سؤال....  چندان – به یاوه – دست که بر &quot;هست&quot; می کشم پیشابرابرم - بسیار گسترنده و بشکوه و وهم زای - فرش هزارشانه ی بی انتها گره آویخته ست....۱۴۹۳/۱/۲۹</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 16:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصد من رفتن است</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-co5gc4bvqgpk</link>
                <description>وقتی از گرمای تیرماهی کلافه ای هیچ چیز بهتر از سفر نمی تواند آرامت کند. سفر می تواند بال و پرت را از زنگارِ تکرار و ماندگی و رسوب و لَختی رها کند و یادت بیاورد که اگر سفر نکنی زنگ می زنی .این بود که  زدیم به جاده به قصد گیلان جان و گشتی در اطراف رشت زدن و بوی باران را به سینه کشیدن که در هوا شناور است و جشن بیکران سیرسیرک ها و غوک ها در دو سوی راه. در این فصل سال و در چله ی تابستان، از تهران تا راهی که از کنار قزوین می گذرد و پس از آن تا لوشان و منجیل چندان به سبزی ننشسته و رنگی نگرفته (که اگربهار بیایی دنیای دیگری است و گندمزارها در دو سو نگاه را خوش می آید) اما دیگر از رودبار که می گذری رنگ شمال بر تن راه می نشیند و در راه می توانی &quot;سلانسر&quot; را ببینی که در بلنداهای رستم آباد است با جاده ای خاکی اما هموار و پیچیده در شولای افسانه ایِ مِه و مِه ریزهای گاه به گاه و اینجا و آنجا؛یا موزه ی روستایی گیلان را در راه فومن به تماشا بنشینی که نمونه هایی از معماری سنتی و اصیل گیلان را در خود دارد. یا به ماسوله بروی و در تبِ حیاتِ بی سکون ساکنانش شریک شوی.قلعه رودخان را ببینی که نمونه ی مجسمِ سماجت و اراده ی ایرانی است.... به مجموعه ی حیات وحش سلکه در نزدیکای هندخاله و صوفیانده در صومعه سرا بروی و پرنده نگری را در فراخنایی دوشیزه و سبز تجربه کنی... ماسال را که نود کیلومتر با رشت فاصله دارد به چشم بکشی و ابّهت و هیمنه و شکوه و رقص طبیعت را چون میِ مردانداز بنوشی و مستانه شوی.... یا در رشت بپویی با آن مردمان شاد و مهربانش، و در بلوار باصفای گلسار پیاده روی کنی، یا در سبزه میدان و میدان شهرداری اتراق کنی ، یا در رستوران های نامدارش  مرغ ترش و باقالی قاتق و واویشکا و قیمه ماسوله و کته کباب و میرزاقاسمی را تجربه کنی.....دلت اگر دریا خواست هم باکی نیست، چه، نیم ساعت دیگر که بروی به ساحل انزلی رسیده ای ، پس برهنه کن پاها را و بگذار گرما و نرمای ساحلِ ماسه ایِ دریای مازندران پایت را و جانت را نوازش دهد و گرمت کند و جانت دهد و نازت کند .... و باز تن به نمبارِ شمال بسایی و خستگی بتکانی و باز بروی در راه و بروی در راه و بروی در راه... تا که ته نشین نشوی و کوتاه نیایی و نگذاری زمانه ی بی وجود از پا بیندازدت....یادش بخیر ابراهیم جعفری که می سرود: &quot;در سفر هر کس به مقصد می رود می ایستدمن  سفر را دوست دارم، مقصد من رفتن است&quot;</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 18:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عشق و اقاقی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%82%DB%8C-okiwtdouqrkb</link>
                <description>از عشق و اقاقی نوشتن در زمانه ی بی عشق و بی اقاقی... چند داستان کوتاه بود که بعضی هایش در بعضی جشنواره ها مقامی آورده بود و حیف بود توی کشو خاک بخورد ..‌. و حالا در هیآت کتابی بیرون آمده از نشر ارشدان. تا ببینیم مخاطب چه می گوید و شاید در کارهای آینده بتوان آن توصیه ها را به کار بست. باری کاری باید کرد در میانه ی این بازی. به قول سهراب عزیز : همیشه &quot;باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به .&quot; از عشق و اقاقی   سیامک علایی</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 12:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با یاد خیام...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-dbvpxdrj3kuo</link>
                <description>این هم چند رباعی در حال و هوای خیامی. البته ما کجا و خیام کجا‌. سیاه مشق هایی است ....۱ای چرخ به کام کس نگردی نفسیآسوده نبود یک نفس از تو کسینادانم اگر بپرورم در سر خویشجز باده ی تلخ و یار شیرین هوسی۲دیوانه ای ای چرخ که گِل می سازیپس صورتِ چون شمعِ چِگِل می سازییک چند بچرخانی و پس بشکنی اشآن را که به خونابه ی دل می سازی۳ای دوست بیا بیا که می خواهمت آیبردار و ببر مرا از این ویرانجایباران_زده بوی ساحلی می خواهمپیمودنِ جام باده ای پای به پای</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 22:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه گانی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-mgskupwollhs</link>
                <description>این هم چند تجربه در سه گانی نویسی است که سعی کرده ام بیشتر تصویری باشد تا هر چیز دیگر. سه گانی برابرنهادی است برای هایکو که اول بار، دکتر فولادی پیشنهاد داده است‌ و استاد مهدی اخوان ثالث هم البته نوخسروانی را بر همین شیوه می نگاشت ....۱دست تکان می دادی و باران ریزریز تصویر تو را هاشور می زد۲غوک ها در تک و پوبرکه پر چین و شکن:ماه، افتاده در آب۳جفتی ترنج در بر و سیبی به زنخدانمیهمان را همین بس است</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 18:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با صد هزار مردم، تنهایی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vvtqyytdmhsv</link>
                <description>&quot; با صد هزار مردم، تنهاییبی صد هزار مردم، تنهایی&quot;(؟)حرف ، همان حرف همیشه است و هماره : حرف تنها بودن در میان جمع . راستی ، مصاحبی همراه حکم کیمیا را دارد. آدمیان فراوانند و کمی بیشتر از فراوان ؛ مهربانند ، صمیمی اند ، &quot;پا&quot; هستند خلاصه؛ در میانشان امّا، تنهایی. درد اینجاست . اگر هم زیاد خودت را بگیری و نجوشی و وول نخوری در میان جمع، که دیگر واویلا. همین سر سوزن ارتباطی هم که داری با محیط اطرافت، پاک   می رود از دست، و تو می مانی و دهن درّه ی خمارگونه ی&quot; تنهایی&quot; که می بلعدت .... نه که نکوشیده باشی برای پیدا کردن این کیمیا ، این زرّ سرخ ، این سیمرغِ نشسته برقاف ، این ققنوسِ ارغنون نواز، این جابلقای گمشده : &quot; مصاحب همراه&quot; . کوشیده ای . بارها امتحان کرده ای . پا پیش گذاشته ای . از مرد و زن را آزموده ای و هر چه بیشتر جسته ای کمتر یافته ....با دوستی می نشستیم پای پنجره ی  نیمه گشاده ای  که  نسیم دریای مازندران را می کشید توی  ریه های مشتاق اتاق ها و پرتقال می خوردیم – که بویی امید دهنده و نیروبخش می پاشید – و چای . سه تار می زد آن مرد ؛ وگاهی عجیب حالی پیدا می کرد ناگفتنی؛ و چشمهایش خیس می شد. حسّ نیرومندی داشت . بارها پا به پای هم تا دورها رفتیم،  و شجریان می خواند عطّار را :&quot; چنان مستم چنان مستم من امشبکه از چنبر برون جستم من امشب&quot;و رقص روحش را می دیدم به خدا ....&quot; زوربای ایرانی&quot; اش می خواندم – که شایسته ی این نام بود؛ و بارها دیدمش پای آتش ، روی ماسه های نرم ساحل شهسوار رها می کرد خودش را – رها – و اوج ها را قد می کشید – اوج ها را – و رقص روحش را می دیدم به خدا....کسی اینسوی وآنسوی او نبود که تنهایی ات را بدزدد. تنگدست در آغوش کشیده ایمو گرممی فشارمش به خود:تنهایی -- این معشوقه ی دیریناین وفادارترین!</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 23:35:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای سفر...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-tcbl3u4ru0l2</link>
                <description>...«تنگه دلت، می دونم. می دونم که تو هم مثل من غریبی اینجا. یه جور حس بیقراری و دلواپسی داری. آروم نداری ، می دونم. نمی دونی چی  می خوای، دستت دنبال چی می گرده. فقط می دونی که اینا رو نمی خوای؛ همین چیزای دور و بَرِت : در و دیوارای تکراری، کوچه و خیابونای تکراری، طلوع و غروبای تکراری، آدمای تکراری.هوای سفر داری بیشتر وقتا. هوای حرکت داری.نمی دونی، سر در نمی آری به کجا می خوای بری؛ با کدوم بهونه. فقط می دونی که باید بری به یه سمت و سویی ؛ جایی.... شاید یکی ، یه جایی – نمی دونی کی و کجا – منتظرت باشه . دلش هوای تو رو کرده باشه. دلت هواشو کرده . هُرم ِ نفساشو حس کنی، گُر بگیری.آخ ... که چقدر دلت تنگه و تنهایی . دنبال یه حرف تازه، حرفی که رنگ بقیه ی حرفا نباشه ، دنبال یه صدای تازه و گرم می گردی و پیداش نمی کنی. نه ، دنبالش نگرد که اینجا نیس. برو به همون سمتی که تو رو به خودش می خونه. برو نترس، یه تکونی بخور.آخرش که چی؟ باید سفر کنی تا برسی بهش. باید سفر کنی اگه دلت هواشو کرده.... »</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 11:13:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه ای ای چرخ....</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE-effqdhmftag5</link>
                <description>در قفای خیام سروده شد - البته در قیاسِ خُردان با بزرگان....:دیوانه ای ای چرخ که گِل می سازیپس صورتِ چون شمعِ چِگِل می سازییک چند بچرخانی و پس بشکنی اشآن را که به خونابه ی دل می سازی </description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 02:46:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی با اهل قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%82%D9%84%D9%85-yd5urn2fvuyv</link>
                <description>در جشنواره ی داستان خاتم، کاری از ما هم برگزیده شد و رفتیم برای کارگاهی سه روزه در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ که در آن، بسیاری از سرآمدان داستان نویسی ایران هم بودند - آنانی که بقول هوشنگ گلشیری همه ی ما از دیرباز و هر یک بنوعی &quot;بر شانه های آنان ایستاده ایم.&quot; بسیار گفتند و بسیار شنیدیم و تجربه ی خوب و ناب و کمیابی بود چون همه از قبیله ی قلم بودند و نگاهشان و  برق چشم هاشان آشنا می زد.اما چیزی در آن میانه غایب بود و آن، حرف از شبکه ی توزیع کتاب بود که کسی چیزی چندان از آن نگفت. جالب است که وقت بسیار می گذاری و به قول فاکنر &quot;عرقریزان روح&quot; را به جان می خری و چیزی در قواره ی تألیف یا ترجمه یا پژوهش و از این دست با تلاش تو قوام می گیرد و مدتی به انتظار می نشینی تا کار تو اجازه ی نشر بگیرد و اغلب با سرمایه ی خودت کتاب تو چاپ می شود در تیراژی که شایسته ی کشوری با این آمار جمعیت نیست... و خوشحالی که سرانجام، باری به مقصد رسانده ای. غافل از اینکه تازه اول ماجراست و شب دراز است و قلندر بیدار .... هیچ توزیع کننده ی خرد و کلانی - که اغلب منحصر به انگشت شمار دفترهای پخش است که بازار را قبضه کرده اند و خود را صاحب اختیار چرخه ی کم رمق نشر کشور می دانند -  مسئولیت پخش کتاب تو را  به عهده نمی گیرد و همه شانه خالی می کنند و آنوقت تو باید در لباس یک ویزیتور آماتور به سراغ کتابفروشی ها بروی تا کتابی که در تیراژهای پانصد یا هزار یا دست بالایش دو هزار تا به چاپ رسیده تک به تک و نه چندان گسترده و پیدا، برود پشت ویترین چندکتابفروشی - آنهم به صورت امانی - و تا بیاید خودی نشان بدهد و جایی باز کند می رود توی انبار و کتاب های جدیدتر جایش را می گیرند....اگر نویسندگی در این آشفته بازار نشر و پخش چیزی جز دیوانگی است پس چیست؟ شاید هم عشق است؛ و مرز عشق و جنون، اغلب باریک تر ز موست انگار .... </description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 01:46:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق الاشراف</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81-uq6jz88ztnlo</link>
                <description>اخلاق الاشراف رساله ای کم حجم اما پر مغز از خواجه  نظام الدین عبید زاکانی - آن پیرِ دیرِ هوشیاری و تسخر - است. همچون دیگر آثار عبید مانند رساله ی دلگشا ، صد پند و ریش نامه سرشار است از کنایه هایی آشکار به سرآمدانِ زمانه اش و انتقادی بی پروا از اخلاق رنگ باخته و دیگرگون شده ی ایشان و جِدّی ست لباس هزل پوشیده . در هفت باب فراهم آمده : باب اول در حکمت، باب دوم در شجاعت، باب سوم در عفت ، باب چهارم در عدالت ، باب پنجم در سخاوت ، باب ششم در حلم و باب هفتم در حیا، وفا، صدق، رحمت و شفقت. در هر باب ، نویسنده ابتدا روش و سیره ی پیشینیان را باز می کاود و بزرگ می دارد و آنگاه ، شیوه ی اکنونیان زمانه اش را آینه وار باز می تاباند. نکته ی جالبی که در باب سوم می توان دید یکی از کهنترین نمونه های نقیضه سازی یا پارودی (parody ) است که طیّ آن ، در قیاس با &quot; شاهنامه &quot; ی استاد توس بیتی چند بر سبیل هزل و هجو می سُراید و اگرچه روح ایرانی را که دلبسته ی مفاخر حماسی و اساطیری میهنش است چندان خوش  نمی آید ، در مرام ومسیر خود که همانا نقیضه و نظیره گویی است کامیاب بیرون می آید. اینک خلاصه ای از باب پنجم از این کتاب که درباره ی سخاوت است:&quot; باب پنجمدر سخاوت -مذهب منسوخاز ثقات مروی است که مردم در ایّام سابق ، سخاوت را پسندیده داشته اند و کسی را که بدین خُلق٬ معروف بوده شکر گفته اند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کرده اند . این قسم را چنان معتقد بوده اند که اگر مثلاً شخصی گرسنه ای را سیر کردی یا برهنه ای را پوشاندی یا درمانده ای را دست گرفتی از آن عار نداشتی و تا به حدّی در این باب مبالغه کردندی که اگر کسی این سیرت  ورزیدی  مردم او را ثنا گفتندی  و قطعاً او را بدین سبب عیب نکردندی .... عزیزی در این باب گفته است :بزرگی بایدت دل در سخا بند سر کیسه به برگ گندنا بند- مذهب مختارچون بزرگان ما که به رزانت رای و دقّت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنی اند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تأمل فرمودند، رأی انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شد.لاجرم در ضبط امئال و طراوت احوال خود کوشیده نقص تنزیل را که کلوا و اشربوا و لا تسرفوا ... باشد ، امام امور و عزایم خود ساختند و ایشان را محقّق شد که خرابی خاندان های قدیم از سخاء و اسراف بوده است .... می فرمایند که مال در برابر جان است و چون در طلب آن عمر عزیز می باید کرد ، از عقل دور باشد که آن را مثلاً در وجه پوشیدن و نوشیدن و خوردن ... در معرض تلف آورد ....حکایت- در این روزها بزرگ زاده یی خرقه ای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه را به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب عتاب می کرد . پسر گفت: در کتابی خواندم که هر که بزرگی خواهد باید هر چه دارد ایثار کند . من بدان هوس این خرقه را ایثار کردم . پدر گفت : ای ابله ! غلط در لفظ ایثار کرده ای که به تصحیف خوانده ای. بزرگان گفته اند : هر که بزرگی خواهد باید هر چه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد . نبینی که اکنون همه ی بزرگان انبارداری می کنند؟ و شاعر گوید:اندک اندک به هم شود بسیاردانه دانه است غلّه در انبار&quot;  ( عبید زاکانی -  اخلاق الاشراف- تصحیح دکتر علی اصغر حلبی- انتشارات اساطیر- چاپ اول –تهران – 1376- صص 143-163)از  سویه ی آمیزش نظم ونثر و حدیث و آیت و روایت، اخلاق الاشراف به گلستان سعدی و بهارستانجامی می ماند و از جنبه ی کلامی ، نثری است ویژه ی قرن هشتم با همان شیوایی های آمیخته با پیچیدگی و گاه، تصنّع. از سویه ی پیام مندی اما، اثر عبید هیچ از آن دو کم ندارد٬ که پهلو می زند.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 03:22:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنگ خواب دیده</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%DA%AF%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-jw7hk0svbfwy</link>
                <description>من گنگ خواب دیده و عالم تمام کرمن عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش (؟)احساس بیکرانگی که در هر انسانی گاه و بیگاه قد می کشد و در جان های حسّاس و گیرنده های قوی بیش از بقیه وزش و تپش می گیرد چیزی نباید باشد مگر آن خاطره ی ازلی که با انسان پا به پا می آید و هیچ کجا او را فرو نمی هلد. آن پیوستگیِ دوش که انسان با اصل و بنیاد و خاستگاه و خانه ی امن و سلامِ خود داشت و آن شیرمستی ها که انسانِ کودک وشِ آسمانی – و نه این انسان واره ی مکرآموخته ی خاک آلود- در چمن پوشِ حریم های آشنای پیش از هبوط تجربه می کرد، هر از گاه، تلنگری بر انسانِ اکنون جدا مانده از اصل می زند و خُردک خُردک از دیده ها و شنیده ها و تجربه هایش در جهانِ پیشین فرایاد او می آورد.هر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگار وصل خویش... (مولوی)حیفا پاکی و سپندی و شستگی روح آدمیزاد که محکوم به افتادن در این خاکدان شد و آرام آرام چنان به موطن جدید خود خو گرفت و حجاب روزمرّگی وتکرار بر چشم هایش پرده انداخت که دل کندن از آن نمی تواند...!تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیرندانمت که در این دامگه چه افتاده ست (حافظ)روح، بخصوص روحی که در ذات خود حسّاس و اثرپذیر باشد یا روحی که به یاری مجاهدت و مراقبت صیقل خورده باشد خواه ناخواه یاد هندوستان خود می کند و از غریبگی در این پس کوچه های ناآشنا ناله می زند:این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیستاین خاک  فریباست ولی  خاک  وطن  نیست (خسرو فرشیدورد)اما حالا که بنی آدم به جرم گناه نیای خود – که نمی دانیم در اصل چه بود و سیب و گندم هم تمثیل هایی بیش نیست- محکوم است که خواه ناخواه در این سرا بماند و بزید و تاب آورد، چراغی فراراه می جوید و راهی ز بیراه می پوید. دین پدید می آید: یهود، زرتشت، مسیح، اسلام.... هر یک به شکلی راه و چاه را به آدمیزاد نشان می دهند و شایست نشایست را. تفاوت ها و لایه های دیگرگونِ بیرونی هم در این آیین ها همه، در سطح است و بُن مایه ی تمام آنها رسیدن به ذات بلندِ جوهره ی هستی و دارنده ی مدارِ هر چرخنده و گردنده و جنبنده است و شیوه ی نیک زیستن و نیکو برآمدن. حتی آنها که مذهب ها را از بن انکار می کنند و در آسمانی بودن آنها تردید دارند بر نیروی اصلاح کننده و جهت دهنده ی آنها همداستانند. اختلاف در سطح هم اگرچه کشمکش ها و گیر و دارهایی خسته کننده را به وجود آورده، هیچکدام تفاوتی را در شالوده و سنگ بنای نخستین ثابت نمی کند.جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ( حافظ)اینها همه درست، امابازهم چیزی کم است انگار...؟ باز هم آن روح های عاصی و زنجیرگریز، آرام و رام نمی شوند. پناهگاه آسودن و آرامش و رامشی نمی بینند که محکم و دودستی به آن بچسبند. مرغ در قفس مانده ای را می مانند که سر و پر و بال به دیوار زندان می زنند و پر می ریزند و پرواز نمی آموزند.حیف است آدمی با این پایه توانایی که اینقدر حقیر می شود گاهی.... هستند صاحبان &quot;نفس های مطمئنه&quot; که &quot;خاک را به نظر کیمیا کنند&quot; و چشم هاشان تا جاهایی را می تواند دید که دیگران نمی توانند اما حرف از آن استثناها نیست. حرف از آن چهارپا سیرتان آدمی صورت هم نیست که &quot;خور و خواب و خشم و شهوت&quot; می شناسند و دیگر هیچ. دنبال نمونه های انگشت شمار از جان های شیفته و رومانتیک و سانتی مانتال و روشنفکر و اندیشمند هم نباش. صحبت از کسر بزرگی از انسان هاست که گاه و بیگاه گزشی آشنا احساس می کنند و می گذرند. ولی جای آن گزش در تهِ وجودشان باقی  می ماند. گاهی هم گنگ خواب دیده ای سر در گوششان فرو می کند ولی هر چه تلاش می کند صدایی مفهوم از دهانش بیرون نمی آید؛ یا آن گوش ها نمی شنوند.مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکدو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنمز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بودبه کجا می روم آخر ننمایی وطنم                                 (حافظ)</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 13:23:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بوستان منشی تا هزارتوی کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-ihunsue4widr</link>
                <description> کلیله و دمنه اثر نصرا... منشی و به تصحیح مجتبی مینوی را بخوانیم و بعد هم کتاب سندبادنامه ی ظهیری سمرقندی با تصحیح دکتر کمال الدینی را. خوب است گاهی کلاسیک ها را – آن هم به صورت اصل نه خلاصه و ساده شده- مرور کردن و از آن دریاها مرواریدی چند به کف در آوردن. کلیله و دمنه که راستی دریای گوهری است و گنج بی شمار از نظر واژه ها و ترکیب های سرشار و دوشیزه و پردگی، که امروزه روز برای رواج آنها باید آستین بالا زد. بیمانند اگر نخوانیمش، کم مانند است در میانه ی انبوه کتاب های منثور که از گذشتگان به یادگار مانده از قابوس نامه و سیاست نامه و چهار مقاله و تاریخ بیهقی و تاریخ بلعمی و ذخیره ی خوارزمشاهی و بوستان و بهارستان بگیر و بیا تا اکنون که قحط سال کتاب های مغزدار و اصیل ( یا به قول فرنگی ها &quot;اوریژینال&quot;) است ( همانطور که آدم های اصیل و بریشه و &quot;اوریژینال&quot; هم بسا بسیار کم و کمتر و کمترین شده اند )و اینک اما چند خطی از کلیله و دمنه که به آب زر باید نبشت و روزی چند کَرَّت در دیده نشانید:&quot; هر که از خطر بپرهیزد خطیر نگردد...&quot;&quot;خردمند به مُشاهِدتِ ظاهرِ هَیَآت، باطنِ صفت را بشناسد....&quot;و اَحداثِ متعلّمان به ظَنِّ علم و موعظت نگرند و حفظ آن بریشان سبک خیزد...&quot;&quot; و به حال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرت را بر دنیا مقدّم شمارد، چه هر که همّت او در طلب دنیا قاصرتر، حسرت او به وقت مفارقت آن اندکتر...&quot;&quot; ... که شاهین وفا سبک سنگ بُوَد....&quot;&quot; و گفته اند که بر کمالِ عیارِ زر به عون و انصاف آتش وقوف توان یافت و بر قُوّتِ ستور به حمل بار گران دلیل توان گرفت و سداد و امانت مردان به داد و ستد بتوان شناخت؛ و هرگز علم به نهایت کارهای زنان محیط نگردد.&quot;&quot;از نیل و فرات و دجله جویی زاید پس موج زند که پیل را برباید&quot;&quot;و گیاه تر چون فراهم می آرند از آن رسن ها می تابند که پیل آن را نمی تواند گسست...&quot;&quot;شگال گفت :کار سلطان بابتِ دو کس باشد. یکی مُکاریِ مُقتَحَم (بازرگان بی پروا) که غرض خویش به اقتحام (بی پروایی) حاصل کندو به مکر و شَعوَذه (فریب) مسلّم مانَد و دیگر، غافلی ضعیف که بر خواری کشیدن خو دارد و به هیچ تأویل، منظور و محترم و مطاع و مُکَرَّم نگردد که در معرض حسادت و عداوت افتدو بباید دانست که عاقل همیشه محروم باشد و محسود؛ و من از این هر دو طبقه نیستم. نه آزی غالب است که خیانت کنم... و نه طبع خسیس که مذلَّت کشم ... و هر که بُنلادِ (اساسِ) خدمت سلطان به نصیحت و امانت و عفّت و دیانت مؤکَّد گرداند و اطراف آن را از ریا و سُمعه (آوازه ی کار نیکو درافکندن) و ریب (تردید) و خیانت مصون و منزّه دارد کار او را استقامتی صورت نبندد....&quot;&quot; که پدید است در جهان باری کار هر مرد و مرد هر کاری...&quot;و حالا نقبی بزنیم به جهان اکنون؛از کافکا کتاب کوچکی چاپ شده به اسم پندهای سوررائو (ترجمه ی مریم صالحی و و مهدی آذری، نشر یوبان، چاپ دوم، تهران، 1394) که پاری اوج هایش را اینجا می آورم:&quot;قفسی به جستجوی پرنده ای برآمد.&quot; ص 22&quot;چطور در دنیا می توان شادمان بود مگر با گریختن از آن؟&quot; ص 31&quot;مقصدی وجود دارد اما هیچ راهی به سمت آن وجود ندارد.&quot; ص 32&quot;همانند گلادیاتور پس از رزم خسته است. کار اصلی او سفیدکاری گوشه ای از دیوار اداره اش بود.&quot; ص 34&quot;جاده بی نهایت است، هیچ میان بر و مسیر انحرافی وجود ندارد، ولی با این حال هر کس با شتاب بچگانه اش به آن وارد می شود. باید این راه زمینی را گز کنی، از آن معاف نخواهی شد.&quot; ص 46&quot;تو به خنده دارترین روش خودت را برای این جهان آماده کرده ای.&quot; ص 51&quot;سوال هایی هست که هرگز نمی توانیم از آن ها بگذریم مگر این که بطور ذاتی از آن ها رها شده باشیم.&quot; ص 56&quot;این احساس که &quot;لنگر نمی اندازم&quot; و بیدرنگ تحمل طغیان دریای اطرافت را حس می کنی.&quot; ص 88&quot;لازم نیست که خانه ات را ترک کنی. پشت میزت بنشین و گوش کن. حتی گوش نکن، تنها منتظر بمان. منتظر نمان آرام و تنها بمان. تمام دنیا خودش را بی نقاب در برابرت ظاهر می کند. کار دیگری نمی تواند بکند. از وجد و شادی در پیش تو به خود می پیچد.&quot; ص 115</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 02:30:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خوش درخت از برگ های کتاب ...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-rmelypvxcwym</link>
                <description>چرا نسل ما از کتاب اینقدر فاصله گرفته؟ ادبیات کلاسیک چرا غریب مانده؟ کارهای کلاسیک ادبیات را بخوانیم. هفت پیکر را بخوانیم. زیباست. وصف هایش کم از خسرو و شیرین ندارد. اسطوره و دستان در تاریخگونگی تنیده و جامه ی فاخر شعر در بر کرده ، بشکوه و فریباست. در اوج می نشیند. گوشه گوشه ، نوگونگی ِ وصف و تصویر و تشبیه و نیروی بی چون چرای نظامی در شاعرانگی - با تمام پست و بلند هایش - رخ  می نماید . داستان بهرام است و نبردهایش ،عشق هایش وهوسرانی هایش؛ وهفت گنبدی که با توصیه ی اخترشماران دربار،  برمی کشد و هر یک برابر با روزی و ستاره ای با رنگی دیگرگونه. هفت دختر از هفت اقلیم می ستاند و در هفت گنبد می نشاند و هر روز و شبی در گنبدی  سر می کند و هر خاتونی دستانی می سراید که دروغی است راست مانند و هر یک در بر دارنده ی  پیامی و نتیجه ای اخلاقی که به دل می نشیند. در این میانه گونه گونی و فراخ سخنی موج می زند؛ خورشید هر بار  بگونه ای بر می آید و فرو می رود:&quot; بامدادان   که   صبح ِ زرین تاجکرسی از زر نهاد و تخت ازعاج &quot; (4/97)&quot; چون گریبان کوه و دامن دشتاز ترازوی صبح پر زر گشت &quot; (1/182)&quot; چارشنبه که از شکوفه ی مهرگشت پیروزه گون سواد سپهر&quot;  ( 1/235)&quot; چون دم صبح گشت نافه گشایعود را سوخت خاک صندل سای&quot;  (1/268)&quot; صبح ِ هارون صفت چو بست کمرمرغ نالید چون جلاجل ِ زراز سرِ طالع ِ همایون بخترفت سلطان مشرقی بر تخت&quot;  (2 و1/284)&quot; روز آدینه کاین مقرنس بیدخانه را کرد از آفتاب سپید &quot; (3/292)&quot; صبح چون عنکبوت اسطرلاببر عمود زمین تنید لعاب &quot; (11/314)&quot; بامدادان که روز روشن گشتشب تاریک فرش خود بنَوَشتصبحِ  یک زخمیِ دو شمشیریداد مَه را ز خون ِ خود سیری &quot; (7و6/330)&quot; چون در این کوزه ی سفال سرشتچشمه ی آفتاب ، ریحان کِشت &quot;  (3/346)&quot;چون شب از نافه های مشک سیاهغالیه  سود  بر عماری  ماه &quot; (6/228)&quot; تا نزد بر ختن طلایه ی زنگشه ز شادی نکرد میدان تنگچون شب از سرمه ی فلک پروردچشم  ماه  و  ستاره  روشن  کرد&quot;  (7و6/292)&quot; چون زمین از گلیم گرد آلودسایه ی  گل  بر آفتاب اندود &quot; (8/345)گل ها و نوباوگان چمن هر یک بگونه ای جلوه می کنند و ناز می فروشند:&quot; نرگس تر به  چشم  خواب آلودهرکه را چشم بود خواب ربودباد صبح از نسیم  نافه گشایبر سواد ِ بنفشه غالیه سایسرو  کز  سایه بادبانه زدهجعد شمشاد را به شانه زدهچشم نیلوفر از شکنجه ی خوابجان در انداخته  به قلعه ی آبغنچه های نو از شکوفه ی شاخکرده لؤ لؤ چو برگ  لاله فراخسوسن از بهر تاج  نرگس  مستشوشه ی زر نهاده بر کف دستاز شمایل، شمامه های بهاربی قیامت ستاره کرده  نثارشنبلید ِ سرشک   در  دیدهزعفران خورده باز خندیدهکاتب الوحیِ گل به آب حیاتبر شقایق به خون نوشته براتبرگ نسرین به گوهر آمودنشاخ سوسن به توتیا  سودنجعد برجعد بسته مرزنگوشدیلم آسا فکنده بر سرِ دوشگشته هم برگ و هم گیا راضیاین به مقراضه آن به مقراضیسنبل از خوشه های مُشک انگیزبر  قرَنفل  گشاده  عطسه ی  تیزداده خیری به شرط ِ  همعهدییاسمن  را   خط ِ  ولیعهدیبوی سیسنبر از حرارت خویشعقرب چرخ را  گداخته  نیشغنچه با چشم ِ گاوچشم  به نازمرغ با گوش ِ پیلگوش به راز...ارغوان و سمن  برابرِ  بیدرایتی بر کشیده سرخ و سپید &quot; (صص 18و317)هر ستاره و صورت فلکی در شکلی تازه اندام می نماید:&quot; اسدی بود کرده   طالع ِ  تختطالعی پایدار و ثابت و سختآفتابی در اوج  خویش  بلنددر قِران با  عُطارِدش  پیوندزهره در ثور و مشتری  در  قوسخانه از هر دو گشته چون فردوسدر دهم  ماه  و در  ششم  بهراممجلس آراسته به تیغ و  به  جامدست  کیوان  شده  ترازو سنجسخته از خاک تا به کیوان گنج &quot;  (صص 99و98)&quot; چون به تثلیث مشتری و زحلشاه انجم ز حوت شد به  حَمَل &quot; (12/315)&quot; چون که  بهرام ِ   کیقبادکلاهتاج کیخسروی رساند  به  ماهبیستونی زناف ِ مُلک  انگیختکانچه فرهاد کرد ازو بگریخت... هفت گنبد درون آن بارهکرده بر طبع ِ هفت سیّارهرنگ هر گنبدی ستاره شناسبر مزاج ِ ستاره کرده قیاسگنبدی کو ز قسمِ  کیوان  بوددر سیاهی چو مُشک پنهان بودوآن که بودش ز مشتری مایهصندلی داشت رنگ و پیرایهوان که مریخ بست پرگارشگوهرِ سرخ بود در کارشوان که از آفتاب داشت خبرزرد بود. از چه؟ از حمایل ِ زروان که از زیبِ زهره یافت امیدبود رویش چو روی زهره سپیدوان که بود از عُطارِدش روزیبود پیروزه گون ز پیروزیوان که مه کرده سوی برجش راهداشت سرسبزیی ز طلعت شاهبرکشیده برین صفت پیکرهفت گنبد به طبع هفت اختر &quot; (14-1/145)بیتی چند  کوتاه و پر مغز ساخته می شود که مَثَل گونه و مَتل وار  ورد زبان هاست:&quot; حاصلی نیست زین دُر آمودنجز به پیمانه باد پیمودن &quot; (3/21)&quot; هرکسی در بهانه تیز هُش استکس نگوید که دوغ من ترش است &quot; (6/37)&quot; سگ بر آن آدمی شرف  داردکه چو خر دیده بر علف دارد &quot; (9/40)&quot; احمدک را که رخ نمونه بُوَدآبله بر دمد چگونه بُوَد ؟! &quot; (15/54)&quot; گر تو را این حدیث باور نیستعهده بر راوی است بر من نیست &quot; (1/106)&quot; حق نعمت شتاختن در کارنعمت افزون دهد به نعمتخوار&quot;  (1/331)&quot; واگهی نه که پیل آن بستاندید خوابی و شد به هندستان &quot; (12/351)واژه ها و ترکیب های تازه و زیبا گوشه گوشه پدیدار می شوند:گیتی گَرد (8/4) ، بلندسریر (5/23) ، گوهر آما (7/56) ، شیرپاسان (10/67) ، دست گُزین (13/77) ، کَش خرام (18/77) ، آشنا نفس(9/259) ، چین پرورد (7/268) ، خنداخند (10/293) ، مُشک بَر (15/315) ، فراخ دیده (1/343) و....این مایه زبانآوری و قدرت وصف و خیالبندی ، در دیگر آثار نظامی نیز فراوان است و همین پایه و ارز و ارج، او را ممتاز  کرده و بر صدر نشانده. پس اگر دستان است ، دستانی است در لباس فاخر شعری روان و رنگارنگ که جولاهه اش مگر استاد گنجه نتواند بود.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 16:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی علف در خواب کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-vrfqus15q1sk</link>
                <description>کودکی رنگ و بوی دیگری داشت. می دویدی تا ته ِ روزها، چُست و شوخ ، و هنو ز در ابتدای راه بودی . حسّ غریبی داشتی . هنوز حواست را حجاب روزمرّگی نپوشانده بود هنوز بوی علف را تا آخر به سینه می کشیدی. هنوز نسیم غروب ها که لای شاخه های نارنج می دوید برایت حرف های تازه داشت . هنوز آفتاب که می زد می شکفتی . هنوز کودک بودی . هنوز می توانستی ساعت ها در حیاط راه بروی و دست بر تن گل های پیچ بسایی . برگی از شمشاد بچینی و نرمای صیقلی اش را بچشی . پای پاشویه ی حوض بنشینی ، فوّاره را باز کنی و همراه آن در هوای اردیبهشت پاشیده شوی . مرغابی ها را دنبال کنی . صدایشان تکراری نبود . تازگی داشت . شیطنت کنی – جا برای شیطنت بود. دست در آب حوض کنی و خستگی بشویی. دوچرخه ات را ساعت ها برق بیندازی و با آن فخر بفروشی. گربه ای روی زانویت بنشانی  و انگشت  بر سفیدی ِ  سیفوری اش بدوانی. نفس بکشی. تا عمق ریه هایت را عطر محمدّی و شمعدانی بکاری. ساده باشی . سادگی کنی .هنوز کودک بودی.رمانتیک های انگلیسی بر این باورند که انسان تا کودک است و کودکانگی می کند ، فاصله اش با طبیعت بسیار کم است و درک و پذیرشش از آن بسیار زیاد. بعد ها که قدی می کشد چنان در تکرار می آمیزد و درعادت می آویزد که دیگر حتّا اگر بخواهد٬ آن ارتباط صمیمانه و بی واسطه را با هستی بطور عام و با طبیعت بطور خاص از دست می دهد  ؛ و آن وقت اگر روح حساسی داشته باشد بگفته ی روانشناسان ، هر از گاه به واپسگرایی (regression) پناه می برد و خودش را با حال و خیال کودکی آرام می کند و رام. اینجا و آنجا در مسیر بودنش می ایستد و به پشت نگاهی می اندازد و در هوای  گذشته ای که آنقدر فریبنده به خود  می خوانَدَ ش  دم  می زند ؛ برای کودکی اش دستی تکان می دهد  و می گذرد ؛ و اگر – به خودی خود – روحی داشته باشد همگانوار و بدون آن شاخک های حساسی که هر ارتعاش لطیفی را بگیرد و تحلیل کند ، در آنصورت حل می شود در گذار ِ بی ایستای هستی و با  اکنون ِ خود کنار می آید. اما حتا در این حالت دوم هم گاه ، پویه ی کودکی و بویه ی آن زلالی ِ از دست رفته تکانی می دهدش و تلنگری  می زندش . تنها شماری اندک از جان های  والا  وجود دارند  که بگفته ی ویلیام  وردزورث : &quot; با دیدن شاخه گلی اشک در چشم می دوانند&quot; و نه نازک نارنجی اند ونه احساساتی، بلکه کودکند و این کودکانگی با بسا اداهای ریش و سبیلداران ِ موقر و متین که غرقه در روزمرِّگی به  روزمرگی می رسند پهلو می زند و نیز از آن بر می گذرد.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 16:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصالت</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-up6u5kw5umb4</link>
                <description>پستچی جوری نگاهم می کرد که انگار به موجودی پیش از تاریخ نگاه می کند. با ته لهجه ای گفت:&quot; روی کارت ملیتون نوشته سیامک علائی ولی این نامه مال سیامک علایی هست که...&quot; گفتم :&quot; آقا چه فرق می کنه...یعنی یک همزه فرق من و اون آدم دیگه ست ...؟ بده به من بسته رو....این هم انعام شما...&quot; اما ول کن نبود. می گفت برای ما مسئولیت داره آگا جان...بابت انعامت هم چُخ ممنون...ولی تا معلومم نشه که این همزه ی آخر فامیلت از کجا اومده نمی تونم بسته رو بدم  قارداش...&quot; بدجوری مچل شده بودم. توی آن سوز سرما و با لباس زیر دم در ایستاده بودم و بر سر یک همزه بحث می کردیم. گفتم:&quot; پدر بیامرز من خودم هم نمی دونم از کجا اومده ام اونوقت تو از من اصل و نسب یک همزه ی ناقابل رو می پرسی...؟ می خواهی بدهم کارت ملیم رو عوض کنند تا خیالت راحت بشه...&quot; گفت:&quot; والّا آگا جان ...آدم به خاطر هر چیزی که اصالتش رو از دست نمی ده...اصالت خوب چیزیه آخه...خیلی ارزش داره به جان شما....&quot; آخر هم بسته را نداد که نداد. گفت که فردایش بروم اداره ی پست و از مسئول قسمت، بسته را بگیرم. آنطور دیگر مسئولیتی متوجه او نبود.  بعد هم سوار موتورش شد و من را با آن پیژامه و زیرپیراهن درب و داغان هاج و واج رها کرد. همینطور که ماتم برده بود و رفتنش را نگاه می کردم حرفش توی گوشم زنگ می زد:&quot; والّا آگا جان...آدم به خاطر هر چیزی که اصالتش رو از دست نمی ده....&quot;</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 16:27:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمینه و هیچ ...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-qo3hkvc80hyu</link>
                <description>من که از هنر کمینه گرا (مینی مالیسم) وساده نویسی و حذف و پیرایش متن تا سرحد یکی دو جمله ی سرد و بی احساس سر در نمی آورم. فکر می کنم ادبیات عرصه و پهنه ی زباناوری و زیبانویسی و توصیف و گشادگی و فراخنایی بی مرز برای تاخت و تاز احساس و سرکشی و شیهه کشی خیال است و هر پیامی و قصد و نیّتی و هر تعهّدی هم که داشته یا نداشته باشد، ابتدا باید ادبیات باشد و زیبا باشد و به فراخی در آن از تصویر و تشبیه و اغراق و جاندارپنداری و صفت ها و قیدهای بایسته و دستچین شده وجود داشته باشد.&quot;تپه هایی چون فیل های سفید&quot; یا &quot; گربه ای زیر باران&quot; یا &quot; آدمکش ها&quot; اثر همینگوی را می خوانیم. از ایجاز و سرراست بودن آن به شگفت می آییم و در تفسیر و درک آن ذهن را به اینسو و آنسو می غلتانیم و استادی نویسنده را در موجزنویسی تحسین می کنیم. داستانک های ریموند کارور را می خوانیم و جان کلام را به آنی در می یابیم ولی اینها همه را نمی توان با توصیف های بسیارِ تولستوی یا والتر اسکات یا محمود دولت آبادی یا روانکاوی های زبردستانه و گاه، بسیار درازآهنگِ داستایفسکی یا حدیث نفسِ نفَس گیرِ پروست و جویس و ویرجینیا وولف و گلشیری یا زیبانویسی ها و طُرفه کاری های جین آستین و بیژن نجدی و غزاله علیزاده تاخت زد. حالا گیرم که به جای شناور شدن در دریای آیوانهو و سه تفنگدار و جنگ و صلح و برادران کارامازوف و خانواده ی تیبو چهار تا داستانک سه خطی خواندیم و بعد با دستپاچگی افتادیم توی هاویه ی خیابان ها تا چند لقمه ای نان بیشتر از دهان همدیگر بیرون بکشیم. سودی در این سودا نبرده ایم.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 15:36:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبریختگی</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-clyigxw4xnkv</link>
                <description>امروز کرت های سبز، طراوتی داشتند نو یافته؛ و گُله گُله  درخت های بهارنشسته، آمدن اردیبهشت  را خبر    می دادند. چه قیامتی می شود وقتی زمستانِ سمج وچسبناک دمش را روی کولش می گذارد و می رود. انگار ذرّه ذرّه ی  نهال های امسالی و تناورانِ دیرسال هم، هوای ملسی را که یَزَکدار بهار است می نوشند و برگ --هایشان را آرام آرام در ننوی نسیمی که پُرسان پُرسان، در و دشت می روبد ومی آید یله می کنند؛ و تو که    ثانیه های سنگین فصل سرد را چون کُتَلی سنگی به دوش می کشیدی ، حالا دلت می خواهد لحظه لحظه ی رویش هستی را با تمام وجودت - سراپا- زندگی کنی. دلت لک زده برای غلغل آبی که کودک وار بر جوی و بر کرت می دود و درختان مو که غمزه می آرند و دشتی که همآغوش باد  می شود و علف هایی که قد می کشند.همیشه صدای پای اردیبهشت که می رسد عینک بدبینی ات را  بر می داری و می اندازی به کناری. پر پر می زنی برای کندن بهار نارنج ها و مشتت را پر کردن از آن ها و وحشیانه بوییدنشان؛ و کندن جوراب هایت و رها کردن  پاها در آب  قناتِ احمد آباد؛ و  پا برهنه  دویدن  روی چمن های تازه زاد که زیرِ چشمه ی &quot; تنگ &quot; را وسمه کشیده اند؛ و دویدن در کنار برّه های بی خیال و کُرّه های شیرمست و کُرکِ  پف کرده شان را با ولع نوازش کردن، چنگ زدن، بر آشوفتن: حجم زندگی را در کف دستی جا دادن.صدای قدم های اردیبهشت می آید.اردیبهشتی که حجم سنگین مه و بوران را به دوش کشیدی تا دست به قامتش بسایی از راه می رسد. اردیبهشت، ماهِ زیبایی است: پلی میان آسمانِ گرفته و روزانِ پر ملال و شبانِ گیسوبلند از یکسو، و نفسِ بهارینه و بعد، هُرمِ خرداد و روزانِ کشیده قامت و قندیل ترُدِ آفتاب از سویی.اردیبهشت، آسمانه ای که به زیر آن خستگی بتکانی.اردیبهشت، بهانه ای برای ادامه دادن.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 02:20:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر پونه و بومادران و آویشن...</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B4%D9%86-ladhc2nfi0he</link>
                <description>شاخه ای بومادران می چینم . عِطرش فضا را پر کرده. فکر می کنم به فاصله ای که آدم از طبیعت گرفته و بیگانگی اش با خانه ی دیرین . خانه ای که حیاطش دشت ، تالارش گریوه ی  آنسو و دیوارش کوهسار روبروست. فیروزه ی آسمان بر آن سقف می زند و چمن پوش باددست ، فرشی ست مهیای آسودن. فکر     می کنم به آدم هایی که رها از گردش سرسامگون  ِ عقربه های دیوانه ی ساعت و بیگانه با هیاهو و های وهوی زندگی  مسخره ی  ماشین زده ، یله در در و دشت ، عطر پونه و بومادران و آ ویشن می نوشیدند و از شیر میش ها  و نان تخمه دار تنوری  و انجیرها  و  تاک های آبدار سرشار می شدند و این بازی را  که زندگی اش می نامیم سخت آسان  می سپردند. نمی گویم بهشت موعود بود و آرمانشهر بود. رفاهی را که ماشین و فناوری با خود آورده  نمی شود نادیده گرفت . اما رثای سادگی و سکون و معنا  و ارج و ارز  آدمیزاد  که هر روز کمرنگ تر     می شود، در گوشم مثل همخوانی سیرسیرک ها تکرار می شود.بومادرانی دیگر می چینم : بوی مادرانی می دهد که نواده هایشان دوری و دیری ست از جنگل و دشت به شهر گریخته و جنگلی دیگر از پولاد  برآورده اند.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 02:04:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از درد، سخن گفتن و از درد، شنیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-ud1ckcdwkiw4</link>
                <description>هر روزی که به فرجام می رسد به خودم یک امتیاز می دهم – امتیاز برای تحمل یک روز دیگر ، چشم در چشم نکبتی که زندگی اش می نامند، و پنجه در پنجه ی بیهودگی ...؛ بار هستی بر دوش بی چراغی در پیش.می دانی، آدم ها دو نوعند: اهل درد وقوم بی درد.قوم بیدرد را که هر روزه ماشا ا... هزار نفرشان را در کوچه و خیابان و محل کار و صف اتوبوس و توی تاکسی و در اتاق انتظار ِ مدیر کل و دم ِ نانوایی و این جا و آن جا می بینی و خوبش را هم می بینی.همین که خرج خورد و خوراک شان برسد خدا را شاکرند و روزگار به صلح و سلام می گذرانند . کاسب باشند، گاهی بدشان نمی آ ید خمیری به تهِ کفه ی ترازوشان بچسبانند و درم سنگی کم و زیاد جنس به مشتری بفروشند و سرکیسه اش کنند . کارمند باشند، گاهی مجیزی نثار جناب رییس می فرمایند و بادمجانی دور قاب می چینند. علاف باشند، قاچاق و زور گیری وکیف زنی  به دادشان می رسد. پولدار و گردن کلفت باشند، سهام خریدن و سهام فروختن و  پول چای رد کردن و حق قدم گرفتن و جنس انبار کردن و زمینخواری و بند وبست را – باز هم گاهی البته – پر بیراه نمی بینند و دم را غنیمت دارند . خلاصه گلیم خودشان را از آب بیرون می کشند.اما اهل درد را هیچکس نمی داند که چه شان است و دردشان چیست. فقط، دلمشغولی های قوم بی درد راضی شان نمی کند. دنبال اصل خود می گردند. گیج و سر در گم و کلافه اند. از خودشان گلایه دارند. دنبال ارتفاع می گردند. دنبال یک دو وجب آنطرفتر از نوکِ بینی. سورچرانی بلد نیستند یا اگر بلدند آلوده - اش نمی شوند. خلاصه مخلوق های عجیب و غریبی هستند. هیچکس سر از کارشان در نمی آورد – حتّی خودشان! مال و منالی هم اغلب ندارند اما دردی دارند و همین را عشق است.</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 01:35:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانِ پاکان</title>
                <link>https://virgool.io/@siamakalaee/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86-oxuge8d6gq0u</link>
                <description>   مولانا را بزرگ می دارند در قونیه – همچنان که در ایران و در بسیاری جاهای دیگر – به مناسبت هشتمین سده از درخشش او. &quot; یَرفَعَ الاَمَلَ بَعدَ اِنخِفاضِهو یَبسُطُ الرّجاءَ َبعدَ اِنقِباضِهکَشَمس ٍ اَشرَقَت مِن بَین ِ غِمام ٍ تَفَرَّقت ....&quot;( مقدمه ی مثنوی مولوی ، جلد سوم )از قبض و بسط بسیار نوشته اند ، اما تا دچارش نشوی نمی فهمی اش. آن دم که گشاده جانی و پا در گریزِ کوچه هایی از برای نمی دانم چه، و آن دم که بیخودی و سری آسیمه داری و ملتهبی از برای نمی دانم که، و دست هایت می پَرَد برای کاری و پاهایت زُق زُق می کند که بدود به سویی که نمی دانم کجاست ، و رنگ ها رنگ دیگری و بوها بوی دیگرگونه ای دارند و انگار طبیعت ، زنده تر از پیش می تپد و ته رنگی از باران در نسیم نشسته و سواری می کند و گاهی بوی نارنج را در خود حل کرده و  پاهایت به سمت ِ سماع می دود و تو آن انسان دیروزی و انسان هیچ روز دیگری نیستی و بسیار تازه تر از همیشه ای و کلافه ای و سمت و سویی و طرفی و طَرَفی  می خواهی ... آری آن وقت حس می کنی که &quot; بسط &quot;  پیدا کرده ای و از هر سو وسعت می گیری و سَبُکی و سبکباری :&quot; جان ِ پاکان طُلب طُلب و جَوق جَوقآیدت از هر نواحی مست ِ شوق&quot;( مولانا 924/4 )گاهی هم ابعاد ِ دور و برت کوچک می شود . آنوقت کز می کنی  گوشه ای و آجرهای دیوار را می شماری. یا ناخنت را می گیری . سر  می خارانی. از اینطرف به آنطرف نگاه می کنی. نظر اندازت کوچک  می شود. خودت کوچک می شوی. پاهایت در قیر می ماسد. راهی نمی روی. پویه ای و بویه ای به بازی ات نمی گیرد. گرفتار تکرار  می شوی. منگی، گُنگی، گیجی ، بسته ای. به &quot; قبض &quot; افتاده ای . تکانه ای نمی تکانَدَت. وسواسی سراغت را نمی گیرد. دست هایت فقط تا عرض  شانه هایت باز می شود. نَمی به چشمانت نمی آید. وقت، شَتَک نمی زند :&quot; گام در  صحرای  دل  باید  نهادزان که در صحرای گِل نبوَد گشاد&quot;( مولانا 514/3)هان، های ... آهای ...! این ها همه هست. مستی و ملنگی هست، سردرد خمار نیز هم. صوفی ابن الوقت باشد. قدر گشادگی بدان تا نبسته ای. وقت را بپای :&quot; چون در ِ معنی زنی بازت کنندپرّ ِ فکرت زن که شهبازت  کنندپرّ ِ فکرت شد گل آلود و گرانزان که گِل خواری، تو را گِل شد چو نان&quot;( مولانا 4و2883/1)</description>
                <category>سیامک علائی</category>
                <author>سیامک علائی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 05:15:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>