<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیـاوشـــ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siavash</link>
        <description>بهترین آرامش تبدیل فکر به واژه است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:01:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5/avatar/TrHYfs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیـاوشـــ</title>
            <link>https://virgool.io/@siavash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک لحظه سکوت برای لحظه‌هایی که خودمان نیستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-tdoqokxwew0o</link>
                <description>لحظه هایی هستندکه هستیمچه تنها، چه در جمعاما خودمان نیستیمانگار روحمان می رودهمانجا که می خواهدبی صدا ...بی هیاهو ...همان لحظه هایی که راننده آژانس میگوید رسیدیمفروشنده میگوید باقی پول را نمیخواهی؟راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی؟و مادر صدا می کند حواست کجاست؟ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیمخواندیم و نفهمیدیمدیدیم و نفهمیدیمو تلویزیون خودش خاموش شدآهنگ بارها تکرار شدهوا روشن شدتاریک شدچای سرد شدغذا یخ کرددر یخچال باز ماندو در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم ...و کی گریه هایمان بند آمد و ...کی عوض شدیم؟کی دیگر نترسیدیم؟از ته دل نخندیدیمو دل نبستیمو چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیمو موهای سرمان سفید ...و از آرزوهایمان کی گذشتیمیک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 02:52:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰۲۰، اینک آخرالزمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ezjobrwpmiib</link>
                <description>برای مایی که سال ۲۰۱۲ رو زندگی کردیم و سیلی از فیلم های آخرالزمانی دیدیم. صحبت راجع به سالی که گدشت خیلی سخت نیس. تصور آخرالزمانی شکل گرفته در ذهن ما مثل فیلم های هالیوودیه. مثل یک ویروسی که منتشر میشه و همه رو زامبی میکنه. و حالا ما باید زامبی هارو بکشیم و توی این دنیای پسا انسانی زنده بمونیم. ارتش ایتالیا در حال انتقال اجساد کشته شده در اثر ابتلا به کرونا۸ سال بعد از ۲۰۱۲ یعنی ۲۰۲۰ ما سالی رو زندگی کردیم که واقعا بوی آخرالزمانی میداد. اما بدون زامبی و بدون هیج بویی! نه نوستراداموسی پیش بینی کرده بود و نه مبتلایان ویروس زامبی میشدن. و نه هیچ بازمانده ای از پاندمیک وجود داشت. برای ما روزهایی سپری شد که با ترس از نفس کشیدن تصاویر قطاری از ماشین های ارتش رو میدیدم که جنازه کشته شدگان ویروس رو حمل میکردن. و چهره پرستارانی که با لباس و ماسک های مخصوص ما را دقیقا یاد فیلم ها مینداختن. چیزی که بهش باور داشتیم شباهت صحنه های فیلم هایی که دیده بودیم با اتفاقات واقعی که درحال رخ دادن بود. و شهرهایی خالی که ساکنینش شبیه مردگان بودند. ویروسی که نه مبتلایان رو زامبی میکرد و نه شکل خاصی داشت. خیلی آروم و راحت فقط تنفس میشد. شاید شبیه ترین تجربه واقعی این سال رو میشد با تصاویر سال های طاعون مقایسه کرد. جایی که مردم درمانده تصاویر قیامت میدیدند. حقیقتا کسی فکرشو نمیکرد توی این دوره و زمونه که هرهفته درحال دیدن موشک هایی هسیم که به فضا میرن یا داریم با گوگل و سیری حرف میزنیم روزی برسه که شهرهامون قرنطینه بشه. یا مثلا برای خرید صف بکشیم. کی فکرشو میکرد فروشگاه های دنیا شاهد دعوا سر دستمال کاغذی بشه. یا مثلا لندن و پاریس و میلان و نیویورک و شانگهای و تهران و... تعطیل بشه. کی فکرشو میکرد روزی مردمو با ماسک ببینیم و عین مناطق شیمیایی جرات نکنیم برای حتی چند لحظه ماسکمونو برداریم.برای ما البته ۲۰۲۰ کمی فراتر بود و خوندن آمار مرگ و میر کرونا اونقدرا هم ترسناک نبود. واسه مایی که توی چند دقیقه خبر کشته شدن ۱۷۶ نفرو هضم میکنیم. یا مثلا برای بیروتی که توی یک چشم به هم تبخیر شدن یک اسکله رو دید. کرونا ترسناک ترین خبر سال نمیتونست باشه. اما امسال یه چیزی رو بیشتر از هرسال تجربه کردیم. و اون هم زندگی بود. اینکه زندگی همین لحظه های ساده با هم بودن، کنار هم بودن، خرید کردن بدون صف، قدم زدن بدون ماسک، دیدن مردم و شلوغی های سال نو و عید و خرید کردن مردم، اصلا دیدن همین ازدحام جمعیت توی مترو و اتوبوسه.</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 01:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، عاشق بغل کردن تلفن همراهم هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-f06mxlcgfusc</link>
                <description>Her 2013, Art Posterدنیای نسل ما متفاوت ترین هارو به خودش دیده. واسه ی ما ناب ترین لحظه ها تجربه های جدیدی بوده که واسمون متفاوت از نسل های قبلی رقم خورده. روایت نسل ما روایت روزهای تنهایی و عاشق هاییه که ضربان قلبشون هماهنگ با سه نقطه های آخر تایپینگه معشوقشون بود.در حقیقت برای نسلی که صدای کانکشن اینترنت مثل صدای قدم های زیر بارون پاییزی و اموجی دست دادن مثل دست در دست یار بودنه، هیچ دوری معنا نداره.نسل ما هم تلفخونه رو دیده و هم صف های انتظار تلفن های عمومی و هم کارت اینترنت های ساعتی.شاید اما، همه ی این ها فقط تا یکسال پیش بود. نسل ما فکر می کرد یک تئودور توامبلی درون داره که عاشق سامانتا شده و هیچ ترسی از وابستگی های از دور نداره. برای ما اون شبیه یک شوخی بود چون فکر میکردیم هممون اونو تجربه کردیم، زندگی کردیم.توی یکسال گذشته تمامی اون حسِ شوخی بودنِ تئودور توامبلی های درون نسل ما تبدیل به ترس شد. نه فقط ترس از بقا. خیلی بیشتر...دیگه صدای کانکشن اینترنت برای ما صدای عشق و نوستالژیِ عشق های هرگز تجربه کردمون نبود، صدای زندگی و حیات اجتماعی ما بود. دیگه چت روم ها واسمون تفریح نبود، کار بود، درس بود. استیکرها و اموجی ها دیگه یکی از راه های انتقال احساسمون از دور نبود، تنها راه بود. دیگه تماس ویدیویی راه احوال پرسی از داییِ خارج رفته و مادربزرگمون توی شهر دیگه نبود، جلسه های اداری و قرارهای مهم کاریمون بود. دیگه گوشیمون صبحا از زیر پتو برای چک کردن لایک های جدید شبکه های اجتماعیمون نبود، داخل تلفن همراه های ما دیگه فقط سامانتا نبود که عاشقش باشیم و نگرانش باشیم، تلفن های همراهمون، تمام افراد زندگیمون بود.و تمام این ها نه فقط برای نسل ما، برای همه بود. و چقدر ترسناک و غمگین میگذشت لحظه های تلفن زدن به مادربزرگِ دل خوش به پنجشنبه و جمعه هایی که به دیدار سپری می شد.و چقدر اینبار، تنهایی حس کردیم، نه برای دست ندادن ها و آرنج کوبیدن ها، و نه برای ندیدن دوست و همکار. برای توضیح دادن روشن کردن اینترنت تلفن همراه پدربزرگ از دور برای تماس ویدیویی وقتی که حتی شماره مارو هم با تلفن انگشتی به سختی میگرفت.شاید روایت این روزهای سخت و عجیب رو لحظه های کار کردن از خونه، یا امتحان دادن آنلاین واسمون بی نظیر میکرد. اما همه ی این ها با یک تماس اجباری با پشتیبانی سرویس اینترنتمون فراموش میشد و باز دلمون برای همون ارتباط های نزدیک و فکر کردن واسه تقلب های حضوری تنگ میشد.و شاید الان میفهمیم که چقدر نسل ما خوشبخت بود که همه ی این تجربه های از دور را داشت. همه ی این اینترنت ها و تلفن های همراه و کامپیوتر ها و موج های وای فای. چون بدون این ها، حتی همین دلخوشی ها و تجربه ها ممکن نبود.حتی شنیدن یک صدا یا دیدن یک تصویر از تماس ویدیویی. و من الان عاشقِ بغل کردنِ همین تلفن همراهِ بدون روح و از جنس شیشه و فلزی ام هستم، که برای من حسِ بودنِ کنارِ مادر و پدر و خواهر و مادربزرگم از دور رو ممکن کرد. و من هزاربار از تئودور توامبلی بودنِ امروزِ خودم خوشحالم.توضیح: تئودور توامبلی یا Theodore Twombly نام شخصیت فیلم او (Her 2013) اثر اسپایک جونز است که عاشق دستیار صوتی مجازیی خود به نام سامانتا یا Samantha می شود.</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 01:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-vl7dppspttz3</link>
                <description>‌زمان‌هایی رو گذروندیم که الان با تمامی جزئیات میتونیم حسش کنیم. اینقدر با کیفیت که انگار حتی همین لحظه هم اون در حال اتفاق افتادنه. تا قبل از ده سالگی باور نمیکردم که من کی‌ام‌. بزرگترین سوالی که داشتم این بود که چرا من، به دنیا اومدم. و این سوال اینقدر برام بزرگ بود که هیچ چیزی برام باورکردنی نبود. مدتی که گذشت دیگه جواب این سوال برام مهم نبود. من هم خودم شده بودم جزئی از بازی زندگی. همه چیز اتفاق می افتاد و من فقط بودم. ‌‌کم کم فهمیدم برای زندگی فقط بودنِ من مهمه. و من عادت کردم به بودن. عادت کردم که برای زندگی کردن باید هرروز صبح به دانشگاه برم. سر کار برم. عادت کردم باید وقتی خسته شدم بخابم. عادت کردم با دوستانم بیرون برم. فیلم ببینم. عاشق بشم. دوست داشته باشم. غذا بخورم. عادت کردم پاسخ بدم و عکس العمل داشته باشم. دیگه هیچ سوالی نداشتم. همه چیز همونطور شد که زندگی ازم میخواست. ‌‌کمی که سنم گذشت، خاطرات ذهنمو خیلی قوی‌تر حس میکردم. آزاردهنده بود. حتی خاطرات خوش اونقدر قوی حس میشدند که نمیتونستم حس کنم من الان اونجا نیستم. چه دلیلی داره لحظه ها بگذرن و تبدیل به خاطره ای بشن که هرلحظه درحال تکرار شدن توی ذهن ما هستن. اینقدر قوی که برای من زمان همشون، همین حالاس. ‌‌همه ی عمر ما در یک لحظه اتفاق می افته‌. من در تمامی سنینم در یک لحظه در حال زندگی کردنم. اما چیزی که در حال رو به جلو رفتنه، تجربه کردن هرکدوم ازین دوره ها به ترتیب، اما همزمانه.‌‌یکسالی که گذشته باورنکردنی ترین تجربه های عمرمو گذروندم. همونقدر باورنکردنی، که سوال کودکیم؛ چرا من! لحظه هایی که حتی فکر کردن بهشون هنوز برام ترسناکه و لحظه هایی که هنوزباورکردنشون ممکن نیست. ولی من یادگرفته بودم برای زندگی فقط باید باشم. ‌چیزی که از دست دادم اما، حس کردن در لحظه بود. آنقدر همه چیز باورنکردنی بود و من نپرسیدم و فقط بودم و تجربه کردم که بعد از گذشتش میشستم و به چیزی که گذشت فکر میکردم. تا حسش کنم‌. تا اینبار لذت ببرم. تا اینبار خوشحال یا ناراحت بشم. و این تبدیل شد به تجربه کردن و زندگی در تجربه ها. تبدیل شد به فقط بودن در لحظه و حس کردنِ گذشته در آینده.‌و الان بودنِ من چه در خانه چه در هرجایی دیگه فقط بودنِ من در زندگیه. چیزی که زندگی ازم خواست؛ بودن در لحظه ای که بعدا قراره حسش کنم، زندگیش کنم و اینبار حسرتش رو بخورم.</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 21:18:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی خارج و فراتر از آن!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-ayxvu5betap1</link>
                <description>الان همه چیز هست، یه هوای ابری، یه نم بارون پاییزی دلگیر، یه پیانو کارایندرو، یه اروپای بعد از جنگ، منم هستم! یه پنجره هست رو به حیاط و درختایی که تاجشون از طبقه دوم پیداس. یه در چوبی جلوی پنجره که باد میخوره بهش و هی باز و بسته میشه. تنهایی هم هست.تنهایی هم هست اما وقتی که نباید می بود. خیلی چیزا هم نیست مهمتر کسایی که باید میبودن و نیستن. من زندگیم با شهر گره خورده از همون روزی که بین دوراهی انتخاب رشته بودم تا امروز هرکاری کنم من و شهر یکی شدیم. از همون روزی که مثل همیشه بین انتخاب دو گزینه مونده بودم و من از آخرین روزی که سختترین گزینه رو انتخاب کردم تا امروزی که بی فکر اینجا نشستم. دیگه شهر برای من فراتر از یه مفهوم و تعریف عادی شده هرجایی میرم و هر کاری میکنم آخر پشت سیستم میشینم و همونم یه قانونی که هیچوقت یاد ما ندادن این بود که هیچوقت انرژیاتونو یه جا نزارین، یه وقتی یه جایی میرسه که همه چیز هست ولی خودت نیستی! دیگه خسته شدی، اصن هدف برای نرسیدنه، هدف داشتن توی زندگی بدترین چیزیه که میتونه آدم برای خودش درنظر بگیره، وقتی بهش برسی تموم میشی، هدفا نباید قابل رسیدن باشن، باید اونقدری بزرگ باشن که تا لحظه مرگت نتونی حتی بهش نزدیک بشی، اینطوری تا لحظه آخر انرژی داری! واسه همینه که آدمای خیال پرداز جذاب ترن. واسه همینه که نباید واقع بین بود. واقع بینی بدترین آفت زندگی کردنه.چیزی که بعد از اومدن از ایران بهش مطمئن شدم اینه که آدما همه جا دنیا عین همن! خیلی جالبه مگه میشه این همه نقطه مشترک به وسعت کره زمین؟ مگه میشه یه آمریکایی یه چینی یه ایرانی یه اروپایی رفتارای مشابهی داشته باشن؟ مگه هرکدوم از یه نقطه دنیا نیستن؟ اما من بهتون اطمینان میدم اینجا، ایران، یا هرجای دیگه ی دنیا آدم ها شباهت های زیادی به هم دارند. چیزی که مارو میتونه قانع کنه خودمونیم! تنها مانع هر فردی خودشه! تنها عامل پیشرفت هر آدمی هم خودشه! مسئله انتظاراته. اینکه از هر کسی و هر چیزی در حد خودش انتظار داشته باشی. وقتی از خارج رفتن و مهاجرت بهشت بسازی، یعنی انتظار زیادی از چیزی داری که نیست! وقتی از دوستت یک فرشته بسازی، با کوچترین حرکتش سرخورده میشی، وفتی از لپ تاپی که میخری بیشتر از چیزی که هست انتظار داشته باشی از خریدت پشیمون میشی...الان همه چیز هست، به غیر از خودی که باید باشه...</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 17:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کمتر از یکماه آیلتس بگیریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-l4u2x6i76ugy</link>
                <description>این متن شاید طولانی باشه اما اگه در پیچ و خم و ناامیدی آیلتس یا هر امتحان سخت دیگه ای توی زندگیتون هستین خوندنش ارزششو داره...به من فقط تحت شرایط خاصی خوش میگذره، مثلا آخرین باری که قبل از این موردی ک از ته قلبم واقعا احساس شادی و رضایت کردمو درست یادم نمیاد. به نظرم خوشحالی فقط یعنی رسیدن به چیزی که براش تلاش کردی و خوشحالی بعد از بدست اوردن و رسیدن به هدف فقط طعم واقعیشو میده.گرفتن آیلتس تحت شرایط نسبتا سخت و غیرممکنی که من داشتم یکی از بزرگترین موفقیت ها و خوشحالی های زندگیم به حساب میاد. نه به خاطر نمره ای که گرفتم که اتفاقا نمره ی بالایی نبود و بدست اوردنشم کار سختی لزوما نیست ولی برای شرایطی که من داشتم ارزش این نمره به اندازه یک نمره ۹ کامل بود.زمانی که رسیدم به شرایطی که برای قطعی کردن پذیرش دانشگاهم فقط چندماه فرصت داشتم تا مدرک آیلستمو ارائه بدم. منظور از چندماه در اینجا ۳ ماه روی کاغذ و حدود یکماه و اندی مفید بود. قطعا اولین کار صحبت با معلم زبان اون زمانم و مدیر و مسئول آموزشگاه بود. برای سطح زبان من یک تلاش نیم نمره ای لازم بود تا رسیدن به نمره موردنیازم. به ظاهر نیم نمره که چیزی نیست اما کسایی که در پیچ و خم آیلتس هستند به خوبی منو درک میکنن که افزایش نیم نمره در اینجا یعنی حداقل نیمی از سال تلاش کردن. معلم زبان اون موقعم کلا فردی بود که انگیزه میداد و واسه همین خیلی به حرفاش مطمئن نبودم خیلی ریلکس و مطمئن فقط میگفت که میتونی. واسه من این سبک امید دادن‌ها زیاد جواب نمیده. انرژی مثبتی که نتونم بفهمم منبعش از کجاست خیلی روم تاثیری نداره. با مدیر آموزشگاه که صحبت کردم اما کلا نظر متفاوتی داشت. با یک حساب سرانگشتی و شمردن روزها تا زمان امتحان تقریبا خیلی قاطع گفت که نمیتونی! خیلی قاطع روزشماری کرد و یه نتیجه صفر و یکی مطمئن تحویلم داد و در ادامه ‌و برای تکمیل حرفاش صحبت هایی کرد که دور از منطق هم نبود. اما نکته اینجا بود که هیچ منطقی وجود نداره که نشه تغییرش داد. اولین کاری که کردم سراغ گرفتن چنتا استاد و کلاس زبان بود که خب باتوجه به هزینه هاشون منطقی به نظرم نیومد تا اینکه یک اموزشگاه ک کلاسای عمومی امادگی ایلتس داشت رو ثبت نام کردم. کلاسای این اموزشگاه پکیجی بود و طبق پیشنهادشون بهتر بود هر دو مهارت توی یکماه باشه اما من وقت زیادی نداشتم و لیست کلاسای بعد از عید اموزشگاهم اماده نبود و حتی معلوم نبود کلاسا از چه روزی شروع میشه و من بالافاصله بعد عید باید امتحان میدادم وگرنه فرصتی نداشتم. پس جای ریسکی نبود و با یک دست مجبور شدم همه هندونه هارو بردارم و تا قبل عید همه کلاسارو برم پس همه کلاساشو ثبت نام کردم و اینطوری عصرها از ۴ عصر تا ۹ شب هرروز به جز دو روز کلاس بودم و اون دو روز هم توی اموزشگاه قبلیم با توصیه استاد زبانم که میگفت بم تو میتونی، کلاس فری دیسکاشن اسپیکینگ می رفتم. در اصل تایم مفید مطالعم محدود به اخر شبا بود چون صبح ها هم تا عصر سر کار بودم. حتی فرصت نبود درسای کلاسارو مرور کنم یا تمریناشو حل کنم. خیلی از روزا فقط قبل از کلاسا چند دقیقه ای سعی میکرد به درسا نگاه کنم، یک سری پادکست هم دانلود کرده بودم و توی ماشین بشون گوش میدادم، البته گوش دادن که چه عرض کنم مگه میشه توی این خیابونا تمرکز کرد و چیزی گوش داد و فهمید فقط خوبیشون این بود که توی گوشم زبان انگلیسی بود و مغزم فارسی گوش نمیکرد.اواسط هر تلاشی بدون شک نا امیدی و دلسردی هست، جایی میرسه که خسته میشینی یه گوشه و فقط دلت میخواد زار بزنی و داد بزنی که نمیشه، خسته میفتی و سعی میکنی خودتو قانع کنی که نشد ازون تلخ تر وقتیه که یه حسی درونت میگه تلاشت بی فایده است. بعضی وقتا خیلی امیدوار داری موفقیتتو میبینی اما خیلی اوقات این حسای نا امیدی درونت مستولی میشه. چیزی که این دوره سخت تونست بهم کمک کنه حرفای استادم بود که یادم مونده بود انقدر انرژی مثبتی بهم داده بود که هنوزم میتونم حسش کنم. همین حسی که فکر میکردم منبعش مشخص نیست و درکش نمیکنم. بهم گفت همیشه یادت باشه ذهن آدم خیلی ازون چیزی که فکر میکنی قوی تره و قدرتش توانایی های زیادی داره. مهمترین چیزی که غیر از این حرف ها میتونه کمک کنه اما آدم های زندگی هستن، قدرت آدم های اطرافتون و انرژی که بهتون میدن حتی از قدرت ذهنتونم بیشتره، وجود آدمایی اطرافتون که وقتی ناامیدین دلسرد نمیشن و از خودتون به خودتون مطمئن تر هستن تنها چیزیه که میتونه هر زمانی بهتون کمک کنه. آدم‌های زندگیتون که نه فقط با حرف بلکه با منطق و رفتارشون بهت نشون بدند که تو میتونی. توی این زمان های ناامیدی یکی از همین آدما پیامی برام فرستاد از یک کانال تلگرامی که داخلش پر بود از تجربیات آیلتس اما ازون کانال و پیام ها مهمتر دقیقا همون پیامی بود که برای من فرستاد، اون پیام شرایط مشابه منو توصیف کرده بود که آخرش به موفقیت رسیده بود یک سری راهکار از جمله تست زدن های سریع و بی وقفه و بدون ناامیدی‌. اون پیام هرروز به من انرژی بیشتری میداد چون من دیگه تنها نبودم قبل از من هم کسی با شرایط من تونسته بود از پس این کار بر بیاد پس من چرا نتونم.اتفاقات و احساسات و بالا و پایین های این مسیر انقدر زیاد بود و مجموعه ای از تجربیات روحی رو داشت که ساعت ها میتونم راجب بهش فکر کنم و بنویسم و الان میفهمم چرا داشتن چنین مدرکی با نمره های خیلی بالا میتونه یک تاییدی بر صلاحیت اون فرد برای خیلی از موقعیت های کاری و تحصیلی باشه چون بدست اوردنش مجموعه از تلاش ها ومهارت ها رو میخواد.این اولین باریه که من دل به دریا زدم و از خودم نوشتم و دلیلش خوندن تجربه ی فردی بود که تونست دست نیافتنی ترین تصور ذهنیمو برام میسر کنه. من باید اینبار مینوشتم تا دینمو تونسته باشم ادا کنم حتی یک نفرو مثل خودم به مسیرش مطمئن کنم تا قدم های محکم تری برداره. تنها چیزی که میتونه بهتون در این شرایط سخت کمک کنه اول از همه انرژی مثبت و آدم های اطرافتونن از خانواده و همراهی هایی که هیج دوستی در توانش برای انجام نیست تا دوست و دوستایی که از خودت بهت نزدیکتر باشن و کنارت هدفتو درک کنن. و بعد از همه این ها فقط خودتون و قدرت ذهنیتون چون قدرت ذهن شما توانایی انجام دادن خیلی از کارهارو به سادگی داره.</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 12:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت ساختار شکنانه اپل در مسیر جدید طراحی محصولاتش</title>
                <link>https://virgool.io/farasib/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%BE%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B4-hnbdjkgjeaks</link>
                <description>اولین چیزی که طراحی محصول شما را &quot;خاص&quot; میکند، خاص بودن است! اما چگونه می توان به این دست یافت؟ یکی از راه های خاص بودن طراحی، طراحی دیکانستراکشن، های-تک است، چیزی که متفاوت به نظر آید بدون شک خاص جلوه میکند، مسیری که اپل در طراحی هایش در پیش دارد...البته در اینجا با یک تعمیم مغرضانه از سبک دیکانستراکشن و پست مدرن و های-تک به سبک طراحی های اپل می خواهیم نتیجه بگیریم اپل در طراحی همچنان سعی دارد خاص باشد. درست است شاید نتوان به راستی سبک طراحی اپل را دیکانستراکشن و های-تک نامید اما راهی که اپل در طراحی طی میکند و سعی در خاص بودن دارد، همان سعی و تلاش را می نماید.با نگاهی به محصولات سال های اخیر اپل و طیف وسیعی از طراحی های برندهای چینی البته رقیب کره ای، اپل هر آن چیزی را که طراحی کند بی شک برای اولین بار نخواهد بود. پس در طراحی محصولات با تکنولوژی فعلی به نوعی دست و بال طراحان برای طراحی نو بسته است. اما در همین مسیر می توان خاص جلوه کرد. کمی به محصولات اخیر که نگاه کنیم می توانیم نتیجه بگیریم اپل سعی در دیده شدن محصولاتش دارد، بدون شک اولین تلاش برای برند بودن، دیده شدن است، به هر نحوی و به هر قیمتی. دیده شدن نه توسط لوگو بر روی محصول بلکه دیده شدن تمام قد. اپل واچ را نگاه کنید، طراحی پرفروشترین ساعت هوشمند جهان دقیقا بر خلاف طراحی بیش از نیمی از ساعت های جهان است! به نقل از بلومبرگ بیش از 80 درصد ساعت های جهان طراحی گرد دارند. دلایل مختلفی این علاقه را برای طراحان ساعت ایجاد کرده است اما شاید یکی از دلایل راحتی استفاده و راحتی جای گیری ساعت بر روی هر اندازه مچ است. اما اپل طراحی مربعی را برای ساعتش به طراحی گرد ترجیح می دهد! اولین دلیل شاید نه ارتباطی به نحوه ی استفاده از ساعت دارد و نه ارتباطی رابط کاربری ساعت بر روی این طراحی، بلکه تلاش برای خاص دیده شدن است. دقت کنید رابط کاربری که اپل برای اپل واچ در نظر گرفته آنقدرها هم وابسته به طراحی مربعی ساعتش ندارد. (اگرچه این طراحی رابط کاربری را بهتر و قابل استفاده تر می کند).توجه کنید اولین ساعت هوشند اپل باید دیده شود مردم باید بدانند ساعتی که بر روی دست دارید اپل واچ است نه یک ساعت معمولی، اپل بیش از آنکه تلاش میکند ساعتی بسازد که هوشمند است تلاش می کند تعریف جدیدی از ساعت ارائه دهد. مگر می شود در طراحی ساعت لوکس به پای برندهای معتبر جهان رسید؟ بدون شک خیر! اپل این را می داند و این را هم می داند که ساعت نقش یک وسیله لوکس در استایل افراد دارد. پس بهترین کار چیست؟ بازتعریف مفهوم ساعت و معرفی خود به عنوان یک برند ساعت (هوشمند). وقتی در خیابان راه میروید اگر ساعت مربعی را دیدید بدون شک طراحی آن توجهتان را جلب میکند. اپل اینگونه تعریفی جدید از مفهوم ساعت ارائه می دهد و افراد طرفدار مد را راضی میکند تا همانقدر از بر دست داشتن این ساعت خاص احساس زیبایی و شیکی کنند که با یک ساعت برند معروف کلاسیک. شاید زیبا جلوه دادن ساعت مربعی به این سادگی توسط برندهای ساعت کلاسیک هم میسر نشد اما امروزه اپل با طراحی مربعی ساعتش کاری کرد که لقب یکی از زیباترین ساعت های جهان را یدک بکشد. اگر اپل واچ در ابتدا طراحی گرد داشت تا این اندازه نمی توانست بر روی دست شما خودنمایی کند. پس یک طراحی نسبتا ساختارشکنانه و خلاف جهت ترند طراحی، یک محصول خاص را تولید می کند.از اپل واچ که بگذریم، می رسیم به طراحی ایرپادها! ایرپادها هم یکی از پرفروشترین هندزفری های بی سیم جهان هستند و باز هم لقب یکی از لوکس ترین طراحی ها را یدک میکشد. آن هم با آویزان بودن از گوش ها! اولین باری که ایرپاد ها را دیدیم بدون شک فقط میتوانستیم بگوییم طراحان اپل با یک قیچی سیم آن را بریده اند! درست است. این همان هنذفری اپل است اما بدون سیم! چه طراحی بهتر از این می تواند این مفهوم را به چشم مردم برساند؟ شما دارید از هندزفری اپل استفاده می کنید آن هم مدل بی سیم اش پس چرا دیگران این را نفهمند. طراحی هندزفری هایی که کامل داخل گوش هستند و  مانند سمعک میماند! و از آن مهمتر کسی چه میفهمد هنذفری شما یک هنذفری از برند اپل است؟ شاید طراحی ایرپادها در نگاه اول مسخره برسد اما دقت کنید شما به راحتی هر هندزفری با این طراحی را ببینید آن را به اپل نسبت می دهید. با یک جستجوی ساده طیف وسیعی از طراحی های کپی این محصول را میتوانید پیدا کنید. کسی چه میدانست بریدن سیم هندزفری یک طراحی فوق العاده برای یک محصول بی سیم باشد. چیزی که هیچ یک از غول های این حوزه را تاکنون وادار به طراحی آن نکرده بود! این ترند طراحی اکنون از آن اپل است پس با افتخار آن را از گوش خود آویزان کنید. این چیزی است که اپل در طراحی اش به دنبال آن است. با یک نگاه ساده به طراحی گوشی های هوشمند امروزی اولین چیزی که جلب توجه میکند بریدگی بالای آن هاست. شکستگی صفحه نمایش برای فضای بیشتر. شاید آن فضا آنقدرها هم زیاد به چشم نرسد و شاید بسیاری ترجیح دهند صفحه نمایشی یکپارچه داشته باشند. همانطور که اوایل با دیدن این طراحی بسیاری ترجیح می دادند تلفن همراهشان از طراحی بدون بریدگی بهره ببرد. آیفون X با یک شکستگی نسبتا بزرگ در بالای صفحه نمایش سعی کرد بگوید صفحه نمایشش تمام صفحه است. اما اصلا این بریدگی جز تقسیم کردن دو بخش ناوبار بالای موبایل شما چه سودی دارد؟ جدا از این آیا نمی توان صبر کرد تا تکنولوژی آنقدری پیشرفت کند که تمامی سنسورها و دوربین ها به زیر صفحه نمایش انتقال پیدا کند؟ سوالات بسیاری درباره استفاده از ناچ و بریدگی در طراحی تلفن های همراه وجود دارد اما نکته ای که در این مقاله مدنظر است شجاعت اپل برای بریدن صفحه نمایش برای خاص دیده شدن است. بعد از آیفون X شاهد طیف وسیعی از انواع بریدگی های صفحه نمایش بودیم و هستیم! قبل از آن هم چند مدلی از برندهای چینی و متفرقه از این طراحی استفاده کرده بودند اما اپل با شجاعت و ساختارشکنی اش در طراحی محصولش یک طراحی که ناقص به نظر می رسید را به یک ترند طراحی تلفن هوشمند بدل کرد. طرحی که تا قبل از معرفی رسمی آیفون ایکس بسیاری رونمایی از آن را از اپل بعید میدانستند! طراحی ناچ تلاش میکند حس ناپایداری، حسی مشابه آنچه طراحی های دیکانستراکشن به دنبال آن است را القا کند. اکنون ناچ بیش از آنکه یک عدم توانایی و تکنولوژی لازم برای طراحی یکپارچه به نظر بیاید یک سبک از طراحی موبایل است. چه بسیار از تلفن های همراه که حاشیه های بسیاری در پایین و لبه ها دارند که جای نه تنها یک دوربین بلکه چندین دوربین دارد اما در بخش بالایی از طراحی با بریدگی استفاده میکنند! هدف دنباله روی از ترند طراحی ناچ است.در تمامی موارد تلاش اپل برای خاص دیده شدن حتی به قیمت بزرگنمایی یک نقص تکنولوژی قابل مشاهده است. همیشه لازم نیست نواقص را در طراحی پوشش داد گاهی بزرگنمایی آن خود یک سبک و زیبایی در طراحی است. هدفی که تا حدی در طراحی های پست مدرن و های-تک می توان یافت. در طراحی های های-تک به خوبی می توان از این مثال ها را یافت. های-تک تلاش می کند تا به جای پنهان کردن تاسیسات آن ها را به رخ بیننده بکشد. اپل تلاش کرد به جای مخفی کردن ضعف در ایجاد صفحه نمایش یکپارچه آن را به رخ بکشد. طرحی که پس از انتقادات سعی شد در نسخه های بعدی با والپیپرهای گوناگون آن را پنهان کند. اما باز هم در نسخه های بعدی پس از ترند شدنش با افتخار باز به تصویر کشیده شد. مک پرو جدید را نگاه کنید، شاید در نگاه اول شباهت زیادش به رنده های آشپزخانه بیش از هرچیزی خودنمایی کند. اما با کمی دقت می توان به این پی برد که برای اپل طراحی با ظرافت بیشتر برای این محصول کاری نداشته است! پایه های نسبتا بزرگ و ضخیم و سوراخ های بزرگ روی محصول که بیش از هرچیزی شبیه سوراخ فن های ابررایانه ها است. با کمی دقت می توان فهمید اپل با این طراحی بیش از هرچیزی تلاش دارد تا قدرتنمایی کند برای طراحی یک محصول قدرتمند باید قدرت محصول را به رخ کشید. پایه ها و سوراخ های بزرگ مانند فن های ابررایانه ها بی شک شباهت محصول به یک ابررایانه را القا می کند. دو دسته بزرگ در بالای محصول که به راحتی می شد قابل خم شدن یا مخفی شدن باشد با اقتدار در بالای آن خودنمایی میکند. سبک های-تک به جای مخفی کردن تاسیسات آن ها را به خودنمایی وادار میکند. اپل نیز به جای مخفی کردن پایه ها سوراخ های جلوی محصول و دسته ها را بیش از هرچیزی به خودنمایی وادار می کند. مجموعه از این ها یک محصول قدرتمند را به تصویر می کشد و البته خاص!در پایان شاید بازهم لازم باشد اشاره کرد که تعمیم این سبک ها به مسیر طراحی اپل کمی مغرضانه است اما برداشتی که می توان از طراحی های اخیر اپل داشت به خوبی این را توجیه میکند. نظر شما چیست؟ مسیر خودنمایی طراحی اپل تا چه اندازه به برندینگ آن کمک می کند؟ آیا شما هم در طراحی طرفدار متفاوت بودن در عین سادگی هستید؟ </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 13:41:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرم تولید محصول و دستیابی به طراحی رابط و تجربه کاربری</title>
                <link>https://virgool.io/DesignersCommunity/%D9%87%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-curpdoinfx9f</link>
                <description>بدون شک یکی از مهمترین دشواری های طراحی در شرکت ها و کشورهای جهان سوم و در حال توسعه خودِ مقوله ی طراحی است. طراحی نه فقط به نوبه خود مهمترین معیار کیفیت سنجی محصول به حساب می آید بلکه تا جاییست که می توان محصول نهایی را تقریباً غیرقابل استفاده توصیف کرد. منظور چه نوع طراحی است؟به بیان کلی منظور تمامی انواع طراحی است. از طراحی صنعتی (کوچک مقیاس ترین نوع طراحی) تا طراحی منطقه ای (بزرگ مقیاس ترین نوع طراحی). در اصل طراحان در تمامی رشته های این دسته بندی و دسته بندی های مابین شامل طراحی معماری، طراحی شهری، طراحی لباس و طراحی رابط و تجربه کاربری با این مسئله دست و پنجه نرم می کنند.اما از چه معضلی صحبت میکنیم؟منظور از معضل اساسی طراحی، خود طراحی است. دقیقا آن که طراحی در روند صحیح و اصولی خودش تا رسیدن به غایت طرح یک فرآیند پیچیده، زمانبر و فاقد نتیجه قابل مشاهده و زودبازده برای صاحب محصول است. منظور آن است که طراحی ابتدایی یک محصول هرآنچیزی که برای ارائه از دید یک مشتری یا صاحب محصول بخواهد را ارائه میدهد، پس چه نیازی است به صرف هزینه اضافی تر؟طراحی گران است!بدون شک به دلیل پیچیدگی های طراحی و زمانبر بودن فرآیند آن، دستمزدهای طراحان نیز اغلب در رنج بالایی قرار دارد. از سویی دیگر تقریبا به جرأت می توان گفت ابزارهای طراحی نیز در -تمامی فیلدهایش- ابزارهای گرانی به حساب می آیند. این ها کافیست تا مدیران را مجاب کند تا از هزینه های خود بکاهند و طراحی ابتدایی را به غایت فرآیند طراحی ارجح بدانند.فرآیند تولید یک محصول اما، نه فقط شامل طراحی بلکه شامل تحلیل روند تولید محصول، تحلیل فروش، تحلیل جامعه هدف و بسیاری موارد دیگر می شود. اما چیزی که در فرآیند تولید یک محصول اهمیت دارد بدون شک خود محصول است. یعنی برای مدیران، مشتری و تیم سازنده اولین نکته دارای اهمیت، رسیدن به محصول نهایی است فارغ از طراحی و تجربه کاربری آن.در اصل یک طراحی ابتدایی برای فروش یک محصول شرط لازم است. برای مدیران و صاحبان محصول با توجه به الویت های هزینه ای و رسیدن هرچه سریعتر به مقوله شیرین فروش و خودنمایی در بازار شرط کافی، وجود ندارد. هرچند که بحث کیفیت محصول تولید شده و اهمیت ها و ارزش های بلند مدت محصول را طراحی به دوش می کشد اما این مسئله به الویت های بعدی تبدیل می شود. در واقع ارزش افزوده طراحی در بلند مدت، برندینگ، ماندگاری محصول و تجربه کاربری جای خود را به &quot;کارکردن محصول&quot; می دهد. چرا این موارد را به جهان سوم و یا در حال توسعه بودن ربط می دهیم؟سوالی که تا الان باید برایتان بوجود آمده باشد این است که چرا میگوییم جهان سوم!؟ فارغ از مفهوم و بحث در خصوص جهان چندمی بودن و درست یا غلط بودن آن منظورمان در اینجا الویت هاست. الویت برای یک صاحب محصول در کشور در حال توسعه فروش هرچه سریعتر محصولش و خودنمایی در بازار و به طور کلی گرفتن بازار در دست است؛ که اولین بودن در بسیاری موارد در بازار غیررقابتی بر بهترین بودن پیشی میگیرد. در کشورهای توسعه یافته اما، مقوله رقابت کمی کفه ترازو را به سمت دیگری سنگین می کند. در آنجا طراحی بهتر محصول مشابه (با فرض درست کار کردن هر دو به دلیل رقابت سنگین در بازدهی داشتن محصول)، می تواند به طور کلی آن محصول را برنده رقابت کند. چرا که مصرف کننده، دو محصول فوق العاده ای در اختیار دارد که به خوبی کار میکند و پاسخگوی نیازش است پس در این حالت برای کاربر و مصرف کننده راحتی اهمیت میابد. در اینجا کاربر به زیبایی بصری بیشتر توجه میکند و حتی حاضر است برای محصول زیباتر بیشتر هزینه کند. در نتیجه صاحب محصول هرآنچه یک طراح بخواهد از جمله زمان کامل برای طی کردن فرآیند طراحی تا غایت طرح، را به تیم طراحی اش بدهد. بله درست خواندید تیم طراحی! اینجا دیگر آنقدر رقابت اهمیت یافته است که حتی تیمی از طراحان را داریم، تا نه فقط در زمان کمتر بلکه با کیفیت بیشتر محصول نهایی را در دست داشته باشیم. از سویی دیگر ذکر این نکته لازم به نظر می رسد که در اینجا نه تنها رقابت باعث رخ دادن این شرایط شده است، بلکه به تکامل رسیدن یک محصول به نوبه خود (و حتی بدون هیچ رقیبی) عامل به حساب می آید و جالب آنکه کاربر و مصرف کننده نیز که نیاز اولیه اش برای کار کردن محصول ارضا شده است؛ چیزی فراتر از یک محصولی که صرفا کار کند می خواهد.هرم مازلو چیست؟روانشناسان به خوبی مازلو را میشناسند. هرچند که تئوری مازلو آنقدر شهرت یافت که کمتر کسی پیدا می شود که درباره هرم مازلو نشنیده باشد. به هر روی در اینجا اشاره ای کوتاه به آن کافی به نظر می رسد.نظریه آبراهام مازلو، آنقدر پیشرو به نظر می رسید (وهنوز هم!) که توانست به خوبی باب های جدیدی میان علم روانشناسی و شخصیت انسان باز کند. شاید تا قبل از او جمله&quot; استعدادهای من شکوفا نشده اند&quot; فقط می توانست چند دقیقه ای و یا حتی بیشتر خنده و قهقه به لبان شنوده بیاورد. امروزه اما، به خوبی می تواند این را یکی از مشکلات اساسی هر انسانی یافت و غایتی دانست که هر انسانی در تلاش برای رسیدن به آن است. (هرچند که این جمله هنوز نیز می تواند قهقه بر لبان جامعه کثیری از انسان ها بیاورد که بدون شک پاسخ علت آن در خود هرم مازلو نهفته است)طبقه بندی هرم مازلوبرویم به سراغ اصل مطلب، هرم مازلو از پنج طبقه تشکیل شده است که هر طبقه بیانگر دسته ای از نیازهای انسان می شود، از پایه شامل نیازهای فیزیولوژیکی و ابتدایی تا نوک هرم به عنوان غایت هر انسانی نیاز به خودشکوفایی. خودشکوفایی حتی واژه ی غریبی هم دارد! اصلا منظور از آن چیست؟ برای فهمیدن آن لازم است تا نیازهای مراتب پایینتر را بهتر بشناسیم. قبل از نوک هرم نیاز به عزت نفس قبل از آن نیازهای فرد در جامعه، عشق و دوستی، قبل از آن نیاز به احساس امنیت و ایمنی داشتن و در نهایت نیازهای ابتدایی خوراک و پوشاک و سرپناه قرار دارد. الان به سادگی می توان درک کرد که نوک هرم نیازی است فراتر از تمامی نیازهای مقاطع پایین تر یعنی چیزی فراتر از نیازهایی که به تصور فردی که در مقطع پایین قرار دارد، حتی خطور نمیکند. پرداختن بیشتر به این مبحث از حوصله و تخصص این متن خارج است هرچند ک هاکنون سوالات ضد و نقیضی زیادی برایتان در این رابطه ممکن است شکل گرفته باشد و حتی راجب مخالفان این تئوری نیز لازم است اطلاعاتی را دریابید لذا می توانید از منابع و کتب بیشمار موجود در این زمینه و یا دوست روانشناس خود کمک بگیرید.هرم تولید محصولهرم تولید محصولشاید این اولین باری است که این نام به چشمتان خورده است. اما باتوجه به مقدمه ذکر شده در این متن و توضیحات هرم مازلو و یک نتیجه گیری ساده به سادگی می توان دریافت که چرا غایت طراحی محصول در نوک هرم مازلو قرار می گیرد. اگر تولید اولیه محصول برای آنکه فقط کار کند را در مقطع هرم قرار دهیم. رفع نواقص محصول در نتیجه کار در شرایط مختلف توسط مصرف کننده و رفع باگ ها، امنیت کاربر حین استفاده از محصول، پشتیبانی مناسب از محصول و در نهایت طراحی نهایی محصول (شامل برطرف سازی تمامی نیازهای کاربر برای ارائه بهترین تجربه کاربری، از جمله راحتی استفاده، زیبایی بصری و غیره) از مقاطع هرم تولید محصول خواهند بود. لازم آنکه شاید بپرسید مگر میشود محصولی بدون امنیت، پشتیبانی و یا طراحی؟ در اینجا ذکر این نکته که تمامی موارد گفته شده در مقاطع بالاتر صرفا به غایت آن مقوله اشاره دارد و وجود تمامی آنها در پایین ترین سطح در مقطع هرم برای همان &quot;تولید اولیه محصولی که کارکند&quot; لازم است، اما کافی نیست! در اصل مقاطع بالای هرم شرط کافی هستند. حال به خوبی می توان توجیه کرد که چرا میگوییم در شرکت های جهان سومی مقوله طراحی محصول اولویت پایینی میابد. چراکه کارکردن محصول یعنی مقطع هرم هنوز به طور تمام و کمال برآورده نشده است. این را به خوبی می توان تعمیم داد از مقایسه ی بسته بندی یک محصول شرکت جهان سومی با یک محصول شرکتی که رویای جهانی در سر دارد تا طراحی یک نرم افزار یا اپلیکیشن یا طراحی یک فضای شهری، یا هر محصولی دیگر که طراحی ارگونومیک آن بهبود تجربه کاربری را در پی خواهد داشت.مقایسه هرم مازلو (درراست) و هرم تولید محصول (در چپ)از سوی دیگر با کنار هم قراردادن این دو هرم می توان باز پاسخده بودن هرم طراحی و تولید محصول را دریافت. اگر هرم مازلو طیف کاربران و مصرف کنندگان را دربر بگیرد و هرم طراحی محصول مرتبه محصول تولید شده را نشان دهد. می توان فهمید که کاربری که خود در مرتبه ای فراتر از رفع نیازهایش و در آستانه ی خودشکوفایی است چیزی بیشتر از صرفا&quot; رفع نیازهای ابتداییش توسط محصول را میخواهد. او در جستجوی محصولی هم مرتبه با خود است. درنتیجه محصولی با مرتبه پایینتر نمی تواند آن فرد را راضی کند. از سویی تولیدکنندگان خود نیز در سطح بالای هرم مازلو قرار دارند، آن ها چیزی بیشتر از تولید محصول صرفا برای کسب درآمد (رفع نیاز ابتدایی انسان) می خواهند آن ها در پی تولید یک محصول کامل و بدون نقص از هر جهت هستند در نتیجه عرضه ی محصولی که فقط کار را راه بیندازد هدف تولیدکنندگان به نظر نمی رسد.این متن به دنبال معرفی اهمیت طراحی محصول و علل بی اهمیتی آن در برخی شرکت ها و کشورهای جهان سومی بود. بدون شک این مبحث فراتر از موارد ذکر شده به نظر می رسد چه بسا مخالفان و موافقان زیادی را نیز در پی دارد. نظر شما چیست؟این متن تماماً توسط نویسنده تهیه و منتشر گردیده است لذا هرگونه استفاده و کپی از آن بایستی با هماهنگی  و ذکر نام نویسنده باشد.</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 11:45:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی تاج و تخت</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D9%88-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-zcgnzckpaywd</link>
                <description>شاید تا چند روز پیش اگر از من می پرسیدید نظرت راجب هواداری چیست؟ نظر خاصی نداشتم و چه بسا آن را اثری از آثار ذات پرستش طلبی انسان می دانستم. اما امروز احساس می کنم نه تنها هواداری از دید هواداران بلکه از دید کسانی که مسئولیت هواداری عده ای را به عهده دارند یکی از مهمترین مباحث انسان شناسی و چه بسا جامعه شناسی به حساب آید. چند روز پیش بعد از گذشت 8 سال یکی از پرطرفدارترین سریال های تاریخ که میلیون ها هوادار در سراسر دنیا با زبان و نژادهای گوناگون را یکصدا و یک نگاه کرده بود به اتمام رسید. بله منظورم همان گیم آو ترونز یا بازی تاج و تخت خودمان است. سریالی که مدیوم های تلویزیونی را تغییر داد، داستان گویی و حماسه سازی را به تلویزیون آورد، جلوه های ویژه و فیلمبرداری و آهنگسازی که پیشتر بر پرده سینما به یاد داشتیم را هر هفته بر روی صفحه تلویزیونمان آورد و ما ایرانی ها را در حسرتی فرو برد که جای خالی حماسه های فاخرمان را در فرهنگ امروزی بیش از پیش حس کنیم. در یک کلام می توان گفت فکر کردن به این تعداد بیننده و طرفدار، در سراسر دنیا که زبان ها و فرهنگ های مختلفی دارند حتی در نقاطی از دنیا که حتی سازندگان به فکرشان هم خطور نمی کند آن ها کجای نقشه ی جهان هستند، کمی ترسناک باشد. حالا کمتر کسی است که نام آریا، جان، ند، دنریس و... به گوشش نخورده باشد و کمتر کسی است که تصویر ذهنی کاملی از یک اژدها را متصور نباشد. چه بسا حتی مردم چین هم امروزه بیش از پیش با واژه اژدها ارتباط برقرار می کنند. الان کمتر کسی است که معنی شب طولانی را نفهمد و زمستان و برف برایش معنی و مفهومی نداشته باشد. برای ما دیگر شمال به معنای جنگل و دریا نیست. و حتی کمتر کسی است که جمله &quot;زمستان در حال آمدن است&quot; را نشنیده باشد. فراتر از بحث انتقال فرهنگ، نماد، زبان، نژاد، تاریخ و هزاران نکته دیگر باید بپذیریم که همه مفاهیم جدیدی در فرهنگ و زندگیشان پیدا کرده اند. فراتر از آن که چرا ما نتوانستیم و چرا آنها می توانند و فراتر از حسرت برای سهرابی که در آغوش پدر چقدر حماسی نفس های آخر را کشید و سیاوشی که چگونه از آتش گذر کرد و غریبانه طعم مرگ را چشید. فراتر از تهمینه، اسفندیار، رخش و سیمرغ امروز ما با صدای خرد شدن شیشه به یاد کشته شدن یکی از مخوف ترین آنتاگونیست هایی که تاکنون شناخته ایم، می آییم.تا به اینجا با تمام وجود درک کردیم که چقدر بازی تاج و تخت برایمان مهم بود تا جایی که فارغ از فرهنگ و زبانمان طرفدارش بودیم و با آن زندگی کردیم. مثال هایی که آوردم فقط برای خودمان بود چه بسا به تعداد فرهنگ ها و کشورهای دنیا که آن ها نیز شرایط مشابهی داشتند. الان می توان درک کرد که چه وظیفه ی سنگینی بر دوش تیم سازندگان این مجموعه و نویسنده و فیلمنامه نویسان آن بود. وظیفه ای که شاید آن ها درک نکردند. زمانی که فیلم بت من دربرابر سوپرمن را دیدم فهمیدم که بازی های سرمایه داری در سینما فراتر از چیزی است که تاکنون بوده است. فیلمی که به سادگی بدترین فیلم تاریخ ابرقهرمانان تاریخ نام میگیرد. بازی های سیاسی و مالی را که کنار بگذاریم می رسیم به طرفدارانی که برای دیدن قهرمانشان حاضرن هرکاری بکنند. طرفدارانی که جزئی از زندگیشان شخصیت های محبوبشان هستند. امروز به لیست بدترین هایی که دیده ام فصل آخر بازی تاج و تخت را هم اضافه می کنم. هشدار! خواندن ادامه این متن داستان و پایان سریال گیم آو ترونز را لو می دهد.اضافه کردن نام بهترین سریال تاریخ که مجموعه از بهترین ها را شامل شده است کار  ساده ای نیست. راستش را بخواهید با کمی اغراق من بهترین صحنه ها و شات های عمرم را در این سریال دیده ام. جایی که یکی از بهترین و نفس گیرترین جنگ سینما و تلویزیون بین رمزی و جان در میگیرد، اولین بار که این قسمت را دیدم گویی خودم در وسط میدان جنگ هستم و با کمی بیشتر چاشنی اغراق این اولین باری است که میتوانستم مفهوم گیجی در میدان جنگ را تجربه کنم. و هربار با دیدن آن سکانس ها خاطره ی این تجربه برایم زنده میشود. با دیدن قسمت هودور در فصل 6 به تاثیر یک فکر بلندمدت در داستان که به آرامی تکامل می یابد، رشد می کند، سوال ایجاد میکند و به ناگهان به ثمر می نشیند و نتیجه می دهد و پاسخ میدهد را تجربه کردم. و با قسمت آخر همین فصل جایی که مشتاقانه در تلاش برای فهمیدن فکرها و نقشه های مارجری بودم با هیجان انگیزترین سرنگونی تئوکراسی تاریخ رو به رو شدم که با چاشنی موسیقی بی نظیری که گویی همه با آن زندگی کردیم صحنه های فراموش نشدنی را برایم رقم زدند. و این بار دیگر ما را به یاد مرگ کسی انداخت که تا چندین فصل تصور میکردیم تنها امید انتقام گیری داستان و پایان بخش بدی ها خواهد بود. راب استارکی که به بینندگان نشان داد دنیای مارتین (George R. R. Martin نویسنده مجموعه نغمه یخ و آتش که سریال بازی و تاج و تخت بر اساس آن ساخته شده است.) چقدر شبیه دنیای بی رحم خودمان است. از این خاطره بازی ها و تعریف و تمجیدها که بگذریم می رسیم به این که چگونه بهترین ها به سادگی تبدیل به بدترین ها می شوند. شاید جالبترین لقب بازی تاج و تخت الان این باشد &quot;مجموعه ای از بهترین ها و بدترین هایی که تاکنون دیده اید&quot; ماجرای به زوال رفتن سریال از جایی آغاز می شود که نویسنده دنیای یخ و آتش از بازی تاج و تخت عقب می ماند. اینکه چطور چنین چیزی ممکن است و چرا چگونه اش بماند برای همان سرمایه داری ها و پول ها و سیاست بازی ها. بعد از آن تیم نویسندگان سریال David Benioff, D. B. Weiss که در دو فصل آخر بیشتر نامشان به گوش خورد سکان هدایت بازی تاج و تخت را به دست گرفتند. و بهترین ها از آن پس تبدیل شد به بدترین ها. بهترین شخصیت پردازی و جزئیات و بهترین نمایش قوس های شخصیت های داستان تبدیل شد به عجولانه ترین و بی منطق ترین رفتار شخصیت ها. بهترین دیالوگ ها که برای هرکدام باید چندین بار به برخی از آن ها گوش میدادیم تبدیل شد به ساده ترین جملات تکراری. و حماسه تبدیل شد به کمدی (اشاره به صحنه میزد گرد تیریون و دوستان در قسمت آخر که بدون توجه به خون های ریخته شده و تلاش ها برای تصاحب تاج و تخت به شوخی و لوده بازی گذشت.)شخصیت تیریون لنیستر، که به خاطر هوش و ذکاوتش مشهور بود و حتی زنده ماندنش در داستان را مدیون همین است بی دلیل تبدیل به فردی شد که تمامی تصمیمات و فکر هایش اشتباه از آب درآمد تا جایی که در دوفصل آخر هیچ حرکت هوشمندانه ای از او نمیبینیم.شخصیت لرد واریس، که به باهوش ترین و به نوعی مارموزترین فرد شناس بود و همیشه در کنار پادشاه و یا پادشاهان احتمالی خود را نگه می داشت. جانش را در پایان برای لو دادن و خامی رفتارش از دست داد.شخصیت آریا، که به یکی از بهترین مبارزان دنیای مارتین بدل شده بود و حتی در سریال یک فصل صرف تبدیل او شد تا جایی که حتی پوستر فصل 6 برگرفته از داستان آریا بود. فارغ از کشتن نایت کینگ (به طرزی که حتی در منطق تخیلی داستان هم جای نمیگیرد و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد) در بقیه موارد ویژگی های آدم کشی جذابش را فراموش کرده بود و حتی یکبار نیز تمایلی به استفاده از قابلیت هایش نداشت و حتی در بسیاری از موارد با اون همچنان مانند یک یچه رفتار می شد.شخصیت دنریس تارگریان، که به نوعی یکی از مثبت ترین شخصیت های داستان بود که حتی لقب خردکننده زنجیرها (اشاره به آزاد کردن برده ها و مردم ضعیف توسط او) داشت در طرفت العینی تبدیل به یک دیوانه آدم کش شد. در یک کلام تبدیل دنریس به ملکه دیوانه به خودی خود یکی از جذاب ترین تئوری های داستان بود. اما مشکل آنجایی بود که سریالی که برای تبدیل تک تک شخصیت هایش و تغییرشان چندین قسمت و حتی یک فصل (مانند آریا) صرف میشد در یک چشم به هم زدن و با کمی آلودگی صوتی از صدای ناقوس به یک انسان دیوانه بدل شد. بازی با شخصیت دنریس در سریال به قدری بد بود که حتی خود نویسندگان هم در صحنه ها و دیالوگ های آخر نمیتوانند او را بشناسند. حرف های او بعد از دیوانه شدن به گونه ای است که گویی نویسندگان بعد از دیدن اونجرز:جنگ بی نهایت آن ها را نوشتند، جملاتی از جنس حرف ها و اهداف تانوس. به راستی دنریس و تانوس به جز &quot;س&quot; آخر اسمشان چه شباهت دیگری باید به هم داشته باشند! که اینقدر اهدافشان در پایان سریال شبیه هم می شود! شخصیت جان اسنو، مرده ای که زنده شد تا بگوید &quot;you are my queen&quot; و هر لقب و سمتی که به او واگذار می شود رد کند. وارث بر حق تاج و تختی که با کشتن یک دیوانه تبعید شد تا دنیا جای بهتری شود! فردی که از  زمستانی طولانی خبر میداد تا در نهایت جلوی اژدها فریاد بزند و در پشت دیواری قایم شود. در نهایت عشقش را می کشد و با پشیمانی و ناراحتی به وحشی ها می پیوندد. همین جملات متناقض و مسخره کافیست تا بفهمیم چه بلایی بر سر داستان آمده است.برن استارک، شخصیتی که از تبدیل شدنش به چیز دیگری میگوید و همیشه اهداف والاتری را دارد و برایش انسان ها معنی دارند نه تاج و تختی. فردی که پادشاهی شمال را رد میکند ولی در نهایت برای پادشاهی هفت اقلیم (یا بهتر است بگوییم 6 اقلیم!) به وستروس می رود. کلاغ سه چشم فلجی که پادشاه میشود.و اما نایت کینگ، که از اولین قسمت سریال بیم او داده میشد و مانند یک شخصیت فرعی در یک قسمت به پایان رسید. شاید لقب مغموم ترین آنتاگونیست سینما و تلویزیون را بتوان به او داد. اگر تا قبل از او میترسیدیم الان دلمان برایش می سوزد که چگونه به سادگی به پایان رفت. اگر دوباره سریال را دیدید اینبار از هر قسمت و صحنه و جمله ای راجب به او بدون شک خندتان خواهد گرفت!جدا از شخصیت ها با طیف بی شماری از بی منطق بودن صحنه ها و رفتارهای کارکترها روبه رو هستیم از جمله مرگ نایت کینگ توسط آریا به مانند جومونگی که از این سوی نبرد جنگ به آن سو پرید و حمله دوتراکی ها به هدفی که دیده نمیشد و حضورشان در قسمت آخر تمام و کمال (چه بسا بیشتر از قبل) و یا ارتش چندهزارنفری آنسالید ها بعد از جنگ با نایت کینگ و قلع و قمشان، یا وستروسی که از محاصره توسط جنگل و دریا به بیابان بدل شده بود، یا سرعت سفرهای شخصیت ها (گویی با هواپیمای کنکورد) و حتی رسیدن همزمان آنها به هم درحالی که در سفرهای جدایی بودند (نکته آنکه سفرها در سریال در فصول قبل نقش مهمی در روند تکامل شخصیت ها و رخدادهای فیلم داشتند و به نوعی از جذابیت های فیلم به شمار میرفتند) و سوتی های صحنه از جمله لیوان قهوه و بطری آب و ...به طور خلاصه آنقدر سوتی ها و اشتباهات بیشماری وجود دارند که هر لحظه به یاد یکی می افتم و میگویم نکند این یکی را فراموش کنم بنویسم! با تمام خوبی ها و بدی ها مسئله ی هواداری بیش از پیش برایم مهم گشت، همین چند روز پیش خبر از تعویق اکران فیلم سونیک به دلیل نارضایتی طرفداران از ظاهر شخصیت سونیک آمد. شاید شبکه‌ی اچ بی او سودش را برده باشد همچنین سازندگانی که مشهوریت فراوانی کسب کرده اند و پول های فراوانی نیز به جیب زده اند. اما طرفداران بیشماری پایان فاجعه بار بازی تاج و تخت و کاری که اچ بی او با آن ها کرد را فراموش نخواهند کرد. بازی تاج و تختی که خود ظاهرا درگیر بازی های تاج و تخت شد. از این به بعد یکی از سختترین کارها، پاسخ به این سوال از سوی افرادی که هنوز این سریال را ندیده اند است، که آیا این سریال ارزش دیدن را دارد یا خیر... </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 11:41:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی محصول با استفاده از روش اسپرینت طراحی</title>
                <link>https://virgool.io/prototype/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-zdlxwtxm7yyn</link>
                <description>اسپرینت طراحی یک فرآیند پنج روزه برای پاسخ دادن به سوالات تجاری حیاتی از طریق طراحی، نمونه سازی و تست ایده ها با مشتری است. در اینصورت دیگر نیازی به طی کردن کامل فرآیند یک اسپرینت تا زمان بهبود و تکامل محصول، نخواهد بود.این چارچوب توسط جک نپ (Jake Knapp) از (Google Ventures (GV در 2014 معرفی گردید. پس از آن این روش به منظور حل چالش های طراحی در کمترین زمان با بیشترین بهره وری در بسیاری کمپانی های بزرگ مورد استفاده قرار گرفت از جمله Slack و Airbnb که این روش را به سرعت مورد استفاده قرار دادند.مطابق مفاهیم کلیدی توسعه Agile به طور کلی منظور از اسپرینت دوره کوتاه توسعه (1 تا 2 هفته) است که شامل تمامی مراحل از ایده اولیه تا تست محصول نهایی و عرضه است. اسپرینت طراحی تا حدی به این مفاهیم از جمله scrum و lean پایبند و نزدیک است.هدف اصلی درنظرگرفتن و تایید فرضیات اولیه، تحقیق و افزایش دانش و در نهایت کاهش ریسک و خطرات احتمالی تولید محصول است. تفاوت اصلی اسپرینت طراحی GV تمرکز بیشتر بر طراحی و تایید نهایی آن با کمترین تغییر و تلاش است. این روش همچنین در پی ایجاد و رشد فرهنگ طراحی UX و تمرین کارمندان شرکت به منظور پذیرش رهبری طراحی محصول توسط تیم طراحی است. همچنین این فرایند به منظور کمک به تیم ها برای تعیین اهداف، اعتبارسنجی فرضیه ها و تصمیم گیری بر روی یک نقشه راه محصول قبل از شروع توسعه است. اسپرینت طراحی شامل تحقیق، طراحی و تست همانند چرخه توسعه Agile است. مزایای استفاده از روش اسپرینت طراحیشناخت مشکل و تصدیق ایده : پیش از هرچیز تمرین این روش تیم را قادر می سازد تا با طراحی دستی (sketch)، تهیه پروتوتایپ و نمونه اولیه، ایجاد مجموعه ای ایده ها همه سبب کاهش هزینه های شکست پروژه می شوند. فرقی نمیکند که ایده ها تا چه اندازه خوب و یا بد باشند در هر صورت این یک پیروزی برای تیم به حساب می آید چرا که روشن شده است که کدام فرضیه ارزش سرمایه گذاری بیشتری را دارد.اشتراک گذاری فهم مشکلات : بهترین روش برقراری ارتباط بدون شک ارتباطات چهره به چهره است، این روش تیم را قادر می سازد تا با این گونه ارتباطات اعضا به یک درک مشترکی از مشکل دست یابند. علاوه بر این تمامی اعضا ایده هایشان مطرح و بررسی می شود و با این روش نظرات همگان شنیده می شود.بیشترین بهره وری : از آنجایی که شما با محدودیت زمانی خاصی کار میکنید در این صورت هیچ اقدام تصادفی و اتفاقی در تیم قابل پذیرش نیست، در این صورت تیم بر روی موارد ضروری تمرکز می کند که در نتیجه سبب افزایش بهره وری می شود.نقشه راه آینده : پیروی از فعالیت ها مطابق برنامه ریزی تیم را قادر می سازد تا به یک نقشه راه واضح برای آینده دست یابند. این نقشه راه آینده مسیر اقدامات بعدی تیم را مشخص می سازد.با اسپرینت طراحی، محصول نیازی به طی کردن چرخه کامل تولید از ایده تا عرضه را ندارد.استفاده از اسپرینت طراحی میتواند در موارد متعددی کاربرد داشته باشد هرچند به طور خلاصه می توان موارد زیر را به عنوان کاربردهای این روش معرفی کرد:• راه اندازی یک محصول یا سرویس جدید• گسترش یک تجربه و محصول موجود به یک پلتفرم جدید• زمانی که یک MVP موجود نیازمند تجدیدنظر باشد• اضافه کردن یک ویژگی یا عملکرد جدید به محصول• فرصتی برای بهبود محصول یا سرویس موجودانجام اسپرینت طراحی توسط گوگلدر تیم طراحی با روش اسپرینت طراحی افراد متعددی مشارکت دارند. تعداد این افراد باتوجه به مقیاس محصول و سرویس و نیاز به هر کدام از نقش ها می تواند متفاوت باشد اما نقش های زیر را می توان به عنوان نقش های اصلی تیم معرفی کرد:تصمیم گیرنده (Decider): تصمیم گیرنده به عنوان فردی شناخته می شود که مسئولیت تصمیم گیری های نهایی و تسهیل بحث را بر عهده میگیرد.تسهیل کننده (Facilitator) : شاید بتوان این فرد را به عنوان فردی بی طرف برای بحث ها در نظر گرفت، همین امر سبب گشته است تا بسیاری پیشنهاد دهند که این نقش بایستی فردی از خارج از اعضای تیم اصلی انتخاب شود. لازم به ذکر است این فرد مسئولیت زمان را نیز به عهده دارد.مسئول خدمات مشتریان (Customer service): این فرد رابط میان مشتریان و تیم است و وظیفه انتقال مشکلات و حرف های مشتریان را به تیم بر عهده دارد.طراح رابط و تجربه کاربری (UX or/and UI designer): در یک اسپرینت طراحی بدون شک نیاز به یک طراحی رابط و تجربه کاربری است. وظیفه این فرد یا افراد به تصویر کشیدن ایده ها و تبدیل بحث و خواسته ها به طرح و پروتوتایپ است.مهندس نرم افزار(Software engineer) : اگر شما به طراحی کاملی از نمونه اولیه رسیدید، نمونه اولیه شما برای اجرا و پیاده سازی نیازمند کدنویسی است. این شخص به عنوان یک رهبر برای پیاده سازی و تولید محصول، به تحلیل نحوه پیاده سازی و معماری سیستم می پردازد. در اینجا یک متخصص فناوری (tech expert) نیز به عنوان راهنما و فردی که زمان را نیز مدنظر دارد کارساز خواهد بود.کارشناس بازاریابی (Marketing expert) : برقراری ارتباط بیشتر با مشتریان کمتر از طراحی نمونه اولیه کارکردی (پروتوتایپ طراحی) نیست . این فرد با شناخت مشتریان و طرح اقدام به ارائه ویژگی های جدید و محصول به مشتریان می کند.متخصص موضوعی (Domain experts): بسته به نوع محصول طراحی شده یک متخصص در آن حوزه توانایی ارائه پیشنهادات و تجربیات خوبی را خواهد داشت. به عنوان مثال اگر محصول شما یک اپلیکیشن در حوزه مدیریت مالی است یک فرد از بانک یا واحدهای پرداخت بانکی توانایی ارائه پیشنهادات بسیاری را به تیم شما خواهد داشت.در قسمت بعدی این مطلب به بررسی روند و مراحل طراحی محصول توسط این روش خواهم پرداخت. شما میتونید من رو در Dribble, Behance , Instagram دنبال کنید!  گردآوری : Service design sprints deliver speedy solutions, Google Ventures, uxplanet</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sat, 15 Dec 2018 15:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش طراحی محصول بدون دانش UI و UX !</title>
                <link>https://virgool.io/DesignersCommunity/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-ui-%D9%88-ux-rrlpnyuaxn0w</link>
                <description>طراحی بسته ی آماده قابل استفاده بعد از تولید محصول نیست!تا چند سال پیش طراحی رابط و تجربه کاربری واژه ای نامأنوس به نظر می رسید، تا جایی که هیچ کارفرمایی حاضر به پرداخت هزینه در قبال فردی که به ظن آنها برایشان نقاشی بکشد نبود! و کارفرمایان ترجیح میدادند تا با به خدمت گرفتن یک برنامه نویس که برایشان رابط کاربری مناسبی را نیز طراحی کنند، در مخارج اولیه خود صرفه جویی کنند! بدون شک آن ها مهمترین بُعد کار خود را نادیده می گرفتند و آن چیزی نبود جز کاربران!کاربران، برنامه نویس نیستند!کارفرمایان و برنامه نویسان در بسیاری از موارد پس از تکمیل و عرضه محصول خود با بازخوردهای منفی بسیاری از سوی کاربران مواجه می شوند. این مسئله زمانی آزاردهنده می شود که گزارش هایی که به واحد پشتیبانی شرکت ها ارسال می شود عمدتاً عدم توانایی کاربران در برقراری ارتباط با محصول و یا عدم توانایی کار کردن با آن است. برنامه نویسان در حین توسعه محصول ذهن کاربران عادی را نیز مانند ذهن خود می یابند در حالیکه فردی که قرار است با سیستم کار کند هیچ دانشی در زمینه کار با سیستم دیجیتالی و یا اتفاقات پشت صحنه (Back-end) ندارد. بارها شنیده ام که برنامه نویسان در توجیه نحوه عملکرد محصول خود  که معمولا با جمله ی  &quot; خب معلوم است دیگر ...&quot; به نحوه عملکرد سیستمی برنامه می پردازند، گویی فراموش می کنند که کدهای پشت صحنه برنامه شان برای کاربران قابل مشاهده نیست!کاربران، کیف پول نیستند!از سویی دیگر گاهی کارفرمایان نیز اهمیتی برای کاربران قائل نیستند! آنها نیز گویی فراموش می کنند که این محصول قرار است برای کاربران توسعه یابد. کارفرمایان بیش از هرچیز به نحوه درآمدزایی از کاربران و کسب سود می اندیشند. در حالیکه محصولی که کاربران نتوانند از استفاده کنند برایشان ارزشی ندارد! و محصولی که برای کاربر ارزشی نداشته باشد، برای کارفرما سودی ندارد... . این نکته بخشی دیگر از کار طراحان رابط و تجربه کاربری را آشکار میکند و آن ارتباط با صاحبان محصول و کارفرمایان است. طراحان بایستی به الویت های کارفرمایان توجه داشته باشند و خواسته های آنان را نیز مدنظر قرار دهند.کاربران، احمق نیستند!بدون شک طراحی تجربه کاربری یا همان User Experience یکی از پیچیده ترین و مهمترین بخش های طراحی محصول به شمار می آید. تا جایی که این مهم نه فقط برای طراحی وب سایت و اپلیکیشن ها بلکه برای طراحی هر چیزی که مورد استفاده ی انسان است به کار می رود. ائم از طراحی خودرو، طراحی بسته بندی محصولات، طراحی معماری داخلی، طراحی مبلمان و به طور کلی وسایل و حتی طراحان شهری نیز  که با این واژه بیگانه نیستند. شاید طراحی تجربه کاربری را نیز بتوان یک رشته میان رشته ای نامید چراکه یک طراح تجربه کاربری بایستی شناخت کافی در حوزه های تخصصی دیگری چون روانشناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی، طراحی گرافیک، و به طور خاص برای طراحی تجربه کاربری در رشته های دیگر در هر حوزه مانند طراحی خودرو یا معماری دانش کافی در آن حوزه ضروری است. هرچند که این رشته در ایران هنوز شناخته شده نمی باشد و فاصله ی زیادی تا مفهوم واقعی خود دارد اما در ادامه به برخی چالش های فعلی طراحان تجربه کاربری خواهیم پرداخت. بارها شنیده ام که افراد تیم کاربران را احمق فرض می کنند، در اینجا مهمترین نکته این است که دلیل دریافت بازخوردهای منفی از سوی کاربران میزان حماقت آنها نیست! دلیل این امر آن است که توسعه دهندگان شناخت کافی از کاربران و پرسونا های خود ندارند! آنها هربار این نکته را فراموش میکنند که این محصول برای کاربران است نه صرفاً برای درست کار کردن! بدون شک کارکردن درست محصول اهمیت زیادی دارد، محصولی که کار نکند حتی با داشتن طراحی مناسب و کاربرپسند به چه کار می آید؟ اما از سویی دیگر محصولی که کار کند اما کاربر نتواند با آن کار کند نیز به چه کار می آید؟ تولید محصول صرفاً درست کار کردن کدهای Back-end نیست!طراحان، نقاش نیستند!امروزه شاید اهمیت طراحی رابط کاربری بیش از پیش جا افتاده است. خصوصاً با وجود نیاز به طراحی تجربه کاربری (UX Design) اهمیت این حوزه دو چندان گشته است. تا جایی که وظایف UI/UX Designer و Front-end Developer مشخص تر شده است. بدون تردید دشواری های موجود در هر دو حوزه ی برنامه نویسی Front-end و طراحی UI و UX باعث گردید تا موقعیتی به نام UI Developer نتواند دوام زیادی در موقعیت های شغلی داشته باشد. هرچند هنوز نیز در برخی پروژه های کوچک مقیاس الویت کارفرمایان استخدام توسعه دهنده رابط کاربری است. اما نباید فراموش کرد که در اصل طراحان رابط و تجربه کاربری پیش از هرچیزی یک طراح هستند و نه یک برنامه نویس، این امر زمانی مهم به نظر می رسد که فردی که با عنوان طراح شناخته می شود لازم به دانستن مفاهیم اولیه ی طراحی و خصوصاً داشتن دید بصری مناسب می باشد. شاید بتوان از این دید به این امر اشاره کرد که برنامه نویسان بیش از داشتن ذهن طراحانه نیازمند داشتن ذهن تحلیلگرانه ی قوی می باشند. همانطور که مغز انسان به سختی قادر به تحلیل بعد بصری و ریاضی قوی به طور همزمان است. در اینجا لازم است این مهم فراموش نشود که طراحان رابط کاربری نیازمند داشتن دانش در حوزه پیاده سازی و توسعه رابط کاربری نیز می باشند، این امر یکی از اساس اولیه طراحی رابط کاربری به شمار می رود چراکه بدون داشتن دانش در این حوزه طراحان قادر به طراحی مناسب نخواهند بود، این مهم نباید فراموش گردد که طرح های طراحان قرار است توسعه یابد و پیاده سازی شود لذا دانش در زمینه توسعه طراحی رابط کاربری به واسطه ی لزوم رعایت خط مشی های توسعه و محدودیت های آن اهمیت دارد. فرآیند طراحی رابط و تجربه ی کاربری برای هر محصولی در ابتدای تولید محصول قرار میگیرد و طراح جایی مابین کارفرما و صاحب محصول با برنامه نویس و پیاده ساز دارد.به دنیای طراحی خوش آمدید! شما میتونید من رو در Dribble, Behance , Instagram دنبال کنید!</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sun, 25 Nov 2018 12:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز تولدش بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xhl538x6tpyn</link>
                <description>هوا ابریه و آسمون به رنگ گونه های یخ زده اش توی سرما قرمز شده.هوا که سرد میشد برام قشنگترین صدا خوردن دندوناش به هم بود نه اینکه از لرزیدنش توی سرما کیف میکردم، نه! اما این صدا یعنی هوا اونقدری سرد هست که میشد همو بغل کنیم.قشنگیه اون روزها همین یه نمور سوز سرماش بود و صدتا لایه لباسامون که شبیه کبوتر باد کرده شده بودیم، توی تاریکی و قدم زدن میون شاخ و برگا از دور فقط چهارتا چشم دیده میشدیم، آخه زیر این آسمون سرخ، قرمزی دوتا لب چسبیده به هم که پیدا نبود! اصلا همین چیزا بود که باعث میشد پاییزو به لباسای نازک تابستونی ترجیح بدیم. الان وقتشه بارون بزنه، توی این سرما و تن لرزون ما که مث درخت بید شده فقط همینمون مونده بود خیس بشیم، البته اینکه قبلش شیک شکلات خورده باشیم هم جالبترش میکنه بالاخره میتونیم با هم سرمابخوریم، ازون جالبتر اینکه این اولین سرماخوردگیه با هممون میشه!...اما خب تو همین سگ لرز پاییزی-زمستونی و با وجود خستگی هامون هم میشد یه آتیش گرم و یه لیوان چایی پیدا کرد، البته با این چیزا که آدم گرم نمیشه! گرم شدن هم کنار همش خوبه وگرنه که بخاری همه جا هست! فکرشو بکن با همین اوضاع خنده دار میشه حرفای عاشقونه زد، میشه عاشق شد و حتی ناراحت شد، میشه یه طوری ناراحت شد که هیچکس نفهمه، حتی خودت! اما خب از همین ناراحتیا و حرفای بعدش بود که میشد بیشتر همو دید، اصلا با همین چیزا بود که فهمیدیم میشه همو دوست داشت. میشه بدون پتو و آتیش هم گرم شد...همین روزا بود که بالاخره فهمیدیم &quot;ما عاشق هم شدیم&quot;، نمیدونم جادوی اون لرزیدن توی سرما بود، یا اون حرفامون که ناراحتمون کرد ولی خب حداقل همین نمیدونم‌هامون بود که مطمئنمون کرد میشه اسمشو بزاریم عشق!فکرشو بکن اینطوری دیگه حتی نمیشه بدون هم سرماخورد یا حتی از سرما لرزید، حتی نمیشه به دندونا اجازه داد بدون همدیگه به هم بخورن، اما هنوز و همیشه میشه رفت از بالا شهرو دید و سرمارو بغل کرد و بش فکر کرد، میشه هم دستشو ول نکرد و ایندفعه محکمتر بغلش کرد تا دیگه سرد نباشه، میشه تو همین سرما و ایندفعه ابر پاییزی بش گفت راستی امروز تولدت بود! تولدت مبارک...</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Fri, 26 Oct 2018 12:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه پاییز...</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-n6apfmptdv2j</link>
                <description>اصلا قرار نبود اینطوری بشه...قرار بود من نویسنده بشم، ازون نویسنده هایی که داستان های عاشقونه ی کلاسیک لیلی و مجنونی مینویسنازون داستانا که همه آخرش یه آه جگرسوزی میکشن و میرن...راستش من عاشق عشقای نافرجام بودماصلا به نظرم تمامی جذابیت های عشق به گریه هاش بود، مگه میشه عاشق بود و گریه نکرد؟ ازون عشقای اولی که باش وجب به وجبو شهرو قدم زدی و الان داری تنها تمامی مسیرارو خط میزنی.راستش من میخواستم یه داستانی بنویسم که آخرش به هم نرسن، اصلا ما عادت داریم به نرسیدنا، تو روزایی که آدما رمق رسیدن به اتوبوسم ندارن مگه عشقایی که به هم میرسنو کسی میخونه!البته نمیتونستم تصمیم بگیرم که چطوری میشه به هم نرسید، چطوری میشه یه عشق کلاسیک نافرجامو تعریف کرد ولی قصه ی تکراری نگفت؟ اصلا این قصه ها زمان ما خواستنی بود، اون زمانی که نرسیدن هم حرمتی داشت واسه خودش...اصلا من عشق فلسفه بودم، ازون فلسفه های افلاطونی، میخواستم &quot;ضیافت&quot;ـی بشه واسه خودش. البته من به جبر هم کم اعتقاد نداشتم، مگه میشه تمامی اتفاقات و رویدادها جبری نباشه؟ راستشو بگم به نظر من همه چیز از پیش تعیین شده بود، همین یهویی به هم خوردنا، همین نرسیدنا اصلا هرچی که بگی، اختیاری وجود نداشت، چه بسا خود اختیار هم جبر بود! البته اینکه من ریشه های تنبلی زیادی هم داشتم در این دیدگاهم بی تاثیر نبود! اصلا شاید عشق و عاشقیو ول کردم و رفتم سمت فلسفه، اتفاقا اون یه آدم دیوونه میخواست که فقط فکر کنه و غرق بشه تو دنیای افکارش، البته خب من هیچوقت شنا بلد نبودم، یعنی اگرم غرق میشدم دیگه میرفتم ته اقیانوس.با یه درجه تخفیف عاشق جامعه شناسی شدم، از جامعه شناسی زیاد شنیده بودم، اینکه از بچگی روزنامه میخوندم هم بی تاثیر نبود، سال اول دانشگاه استاد جامعه شناسیم هرچی میگفت برام آشنا بود، البته اون موقع زیاد نمیدونستم ولی خب فهمیدنش آسونتر بود. شاید بهتر بود راجع به همین جامعه شناسی بنویسم، مثلا قصه لیلی و مجنونو توی جامعه میگفتم، اینطوری خیلی خوب میشد از نرسیدناشون نوشت. از جامعه‌ای که چطور شکل نگرفته و عشقو نپذیرفته...بهتر بود یه فیلسوفو عاشق یه جامعه شناس میکردم و ببینم چی میشه، شاید بعدها بچشون هم روانشناسی چیزی میشد، البته نه! قرار بود نافرجام باشه، به فرض قرار هم که نبود، چطوری عشق یه فیلسوف و جامعه شناسو میشد فرجامش کرد! پاریس خیلی الهام بخش بود، فکرشو بکن من و تو و پاریس! خودش یه ماجرای عشقی خواستنی میشد، البته خب اصفهانم کم الهام بخش نبود، حداقل تا وقتی رودخونه بود میشد یه چیزایی نوشت، اصفهان باشه، پاییز باشه، یه نم بارون و بوی خاکم باشه، من و تو و یه سوز سرما و قدم زدن کنار زاینده رود و یه کورسوی نوری، البته خوبه که نور کم باشه و فضا شاعرانه تر بشه ولی خب کم کاری شهرداری توی نورپردازیو هم نمیشد نادیده گرفت! اصلا چرا ایستاده؟ به نظرم بشینن، بهتر هم هست، تازه میشه همو بغل کنن یا هرچی که نمیشه نوشت، اتفاقا نوشتن چیزهایی که نمیشه نوشت همیشه بهترین چالش نویسندگیه، مثل ساختن چیزهایی که نمیشه ساخت، یا طراحی چیزایی که نمیشه طراحی کرد.البته که من از بچگی اصلا عاشق هنر بودم، به نظرم همون قضیه جبر و اینا مارو به اینجا کشوند، اصلا قصه باید درمورد یه عشق هنری میبود، ازون هنرمندای عشق کتاب که پاتوقشون کافه باشه و همون همیشگیشون قهوه و دمنوش با یکم پارچه های رنگی واسه لباساشون...بهتر بود یه عشق هنری فلسفی باشه، یعنی دوتا هنرمند با دیدگاه های مختلف فلسفی، مثلا یکیشون پیرو دیدگاه کانتی باشه اون یکی نه، اصلا هربار برن تو کافه بشینن و سوالات اخلاق فلسفه از هم بپرسن و عشق کنن، یه چیزی تو مایه های کلاسای مایکل سندل تو دانشگاه هاروارد.اما این قصه ها که طرفدار نداره، یعنی داشته باشه هم عاشقی نیست، عشق بی قاعده خوبه، یعنی یه چیز بی دلیل و توجیه و توصیف، ازینا که برا هم میمیرن، و خب البته آخرش هم که نافرجام!اصلا اگه قرار بود اینقدر نافرجام باشه چرا جنگ نباشه؟ اونم جنگ جهانی؟ چی ازون فضای تاریک و ناامیدی نافرجام تر؟ جایی که همه چی بی پروا نابود بشه، بین اون همه تاریکی چی قشنگتر از یه قصه ی عشقی میتونه باشه؟ دوتا عاشق که هرروز با ترس از دست نازی ها فرار می کنن ولی آنقدر همدیگه رو دارن که کنار هم براشون امنترین نقطه جهان باشه، حتی وسط میدون جنگ، حتی وسط بمباران...شاید اصلا یکیشون نازی باشه یکیشون از متفقین. چه تضادی قشنگتر از این؟ دنیایی که همه چیزش تحمیلیه به جز عشق، عشقی که بیدار میکنه که تو اونی نیستی که بهت فهموندن. این تلاشا بی فایده بود، اصلا نباید دنبال قصه میگشتم، قصه عشق همین روزمرگی های آدمای توی خیابونه، همین دست همدیگه رو گرفتنا، همین به هم کمک کردن‌ها، همین گل دادن‌ها، همین تپش‌های قلب و نگاه کردن‌ها، قصه عشق همین روزهای معمولی خودمونه با فرجام‌ها و نافرجامی‌های خودششاید درست بود که من نویسنده نشدم، من نباید مینوشتم، نویسندگی واسه کسی بود که بتونه تصمیم بگیره، تمام مدت من دنبال چیزی میگشتم که جلوی چشمم بود... . </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Mon, 08 Oct 2018 10:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه دوست داشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-pcqk7xk1ac7f</link>
                <description> من میخواستم از اون آدم های ساده باشم که فقط به یک هدف تمرکز میکنند، خیلی جدی به خاطرش پیش میرن، برنامه ریزی دارن، همش در حال مطالعه اند و این حرف ها...چقدر دیدن تلاش های اینطوری لذت بخش استچقدر صبر در هدف زیباستهمیشه دوست داشتم آنقدر معمولی باشم که هیچ‌جنجالی نباشه اما بیشتر اوقات حرفام بقیه رو ناراحت میکردهمیشه دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و روی هدفم تمرکز کنم، اما خب وقتی مجبور نباشم چرا باید صبح زود بیدار می شدم؟!دوست داشتم همیشه پرانرژی از اول تا آخر بدون وقفه بجنگم اما هروقت خوابم میگرفت چرت میزدم و بلکه هم چند ساعتی میخوابیدمهمیشه دوست داشتم هرروز صبح برم پیاده روی و فقط آهنگای فرانسوی گوش بدم اما واسم فرقی نداشت از آهنگای 6 و 8 بگیر تا رپ و پاپ گوش میدادمهمیشه دوست داشتم برم استخر و بعدش بشینم یه گوشه آب پرتغالمو بخورم اما هیچوقت حاضر نشدم مداوم استخر برممن همیشه دوست داشتم تا آخرسال دفترام مرتب باشه و با چنتا خودکار بنویسم ولی این فقط تا یک هفته بعد مدرسه بودهمیشه دوس داشتم شبا تا صبح رو یه پروژه خفن کار کنم و بعد از چند شب از دیدن نتیجه ی فوق العاده‌اش بالا پایین بپرم، زحمت بکشم، امیدوار باشم و نتیجشم بگیرم، اما خب من هرشب نهایت تا ساعت ۱۱ بازدهی مفید داشتمهمیشه دوست داشتم اروم باشم ریلکس تصمیم بگیرم و جدی و محکم روی یک خط راه برم اما بیشتر اوقات بین چندین راه مردد میمونم و این کلافم میکنههمیشه دوست داشتم شعر بخونم و حافظ و مولانا حفظ باشم و آروم و شمرده حرف بزنم اما خب اصلا مگه میشه بدون استرس و آروم صحبت کرد؟همیشه دوست داشتم ادمای ثابت زندگیمو بیشتر کنم اما خب اونایی که بودن خودشون میومدن و خودشونم میرفتنهمیشه دوست داشتم قاطع باشم و علایقم مشخص باشه و یک کلام بدونم چی میخوام ولی خب تا صدجا راجع به چیزی نپرسم و اطلاعات نگیرم سمتش نمیرم و این هم کلافم میکنههمیشه دوست داشتم همه ازم راضی باشن، باهام بخندن، ناراحت نباشن، اما راضی نگه داشتن همه فقط باعث ناراحتی خودم می شد.همیشه دوست داشتم دیگه تردید نکنم اما من دقیقا برعکس بودم حتی به اینکه واقعا شب باشه هم تردید داشتمهمیشه دوست داشتم اعتماد نکنم اما مگه از دروغای شیرین بعضی آدما میشد دل کند؟همیشه دوست داشتم همه چیز رو نظم و اصول پیش بره و جای خودش باشه اما خب بیشتر اوقات به نظرم جای هر چیزی دم دست ترین نقطه بودهمیشه دوست داشتم زندگی کردن بلد باشم و مث آدمای کاربلد بدونم دارم چیکار میکنم اما من برعکس همیشه محو خود زندگی بودم و سر تا تهش برام سوال بودهمیشه دوست داشتم آروم باشم و بیخیال و به هیچ چیز فکر نکنم، اما از گردش کرات منظومه شمسی گرفته تا نوع زندگی دسته جمعی مورچه ها ذهنمو مشغول میکردهمیشه دوست داشتم همه ی کارهارو دوست نداشتم اما آخه مگه میشد ژست راننده اتوبوس وقتی داره دکمه باز شدن درو میزنه، یا سبزی فروش وقتی داره کیسه هارو میزاره رو ترازو حساب کنه، یا راننده تاکسی که یه دست به فرمون یه دست به پول شمردن برام جذاب تر از شغل دکتر و مهندس و مدیر نباشهما آدما همیشه چیزهاییو دوست داریم که نیستیم اما نمیدونیم چقدر چیزهایی که هستیم دوست داشتنی انیه توپ بیلیارد از جایی که تو وایسادی نگاش میکنی موقعیت خوبی نداره اما وقتی دور میز میچرخی میبینی اون توپ دقیقا روبه روی پاکت بودهزندگی از دید هرکسی زیبایی خودشو دارهمن همیشه دوست داشتم خودمو دوست داشتم اما همیشه ...</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 12:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای واقعی!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-z1xdkc2ym7sb</link>
                <description>همیشه دوس داشتم کتاب بخوانم اما خب آنقدر حوصله نداشتم تا آخرِ یک کتاب را بخوانم، فصل به فصل می خواندم و جلو میرفتم به اواسط داستان که میرسیدم خسته می شدم دلیل اولش آن بود که از ابتدا آنقدر کتاب را با دقت نخوانده بودم و بسیاری از اسامی و شخصیت ها در ذهنم پرداخت نشده بود و ناگهان با هجمه ای از اتفاقات و شخصیت هایی برخورد میکردم که فقط اسمشان را بارها خوانده بودم شاید به خاطر همین بود که بیشتر اوقات دیدن فیلم را ترجیح دادم...چقدر این بی ربط های زندگی برایم لذت بخش اند، اصلا این ها رویااند یا واقعیت؟ اگر واقعی هستند چرا انقد به رویا می مانند؟::: ::::همیشه دوست داشتم گوشه ای آرام از این شهر شلوغ را پیدا کنم و به نام خودم بزنم، جایی از شهر که تنها جایی است که شهر را میدیدم، اینجا جایی بود که من همیشه بودم و هروقت پیدایم نمیشد آنجا خلوت کرده بودم.همیشه دوست داشتم کسی هم باشد که اینجا را بلد باشد، من را بلد باشد و من اورا بلد باشم، دستش را بگیرم و چشمم را ببندم و داستان های مردم را برای هم بگوییم.از شلوغی بدم می آمد اما دیدنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم، مگر می شود لذت دیدن زندگی را با چیزی عوض کرد؟ هر کسی به سمتی و در پی کاری می رود یک نفر با دوچرخه، دیگری با ماشین شخصی، یک نفر سوار بر اتوبوس، با کوله پشتی اش و یک نفر با عصا در پیاده رو. از این بالا صدای هیچکس شنیده نمی شود، اما داستان هایشان را می شود دید، آن پسر گل به دست یا آن مادر منتظر برا عبور از خیابان با کالسکه بچه اش، از اینجا همه چیز معلوم است دور تر دو موتور سوار در پیاده رو در کمین فردی که از بانک بیرون می آید یا فردی که تکیه بر درب خودرو داده و دستش را به شیشه میکشد، ده قدم بالاتر آن بچه که با دستمال منتظر قرمز شدن چراغ راهنمایی است، یا آن مامور راهنمایی رانندگی با ماسک، که با دیدن خودروی مافوقش احترام نظامی میگذارد.آن سمت شهر دروازه را بسته اند پشت دروازه ی بسته و برج و بارو ها بازار و زندگی مردم چه دیدنی است مردمی که هرروز بیدار می شوند و به روزمرگی‌هایشان می‌رسند، و آن دورتر که کاخ پادشاه بلندتر از دیگر ساختمان‌ها دیده میشود.آن سمت دنیا را نگاه کن روزی جایی دیواری بود با لایه های امنیتی بسیاری که با تمام قدرتش نتوانست دل های جدا مانده را از هم دور کند، شاید خون های زیادی ریخته شد، شاید عشق های زیادی کشته شد، اما در نهایت شکست.همین جای دنیا شاید روزگار دیگری نیز بود، این سمت دنیا بود که سرهای زیادی زده شد و شمشیرهای زیادی در شکم سربازان و مردها فرو رفت، کمی دیرتر شاید همین جا بود که خیمه های لشکر و سپاه سربازان برای جنگی که به دستور مافوقشان باید انجام میشد، زده شده بود. و کمی زودتر و کمی آنطرف تر همینجا بود که بمبماران خط مرزها را پررنگ‌تر کرد.دستش را گرفتم+نوبت توستداستان آن مرد رهگذر را تو بگو، در کجای تاریخ است. حرف میزند و من گوش میدهم، چقدر همان است که فکر میکردم صدایش شبیه همان آدمی است که من را بلد بود...چراغ سبز است باید حرکت کرد، شاید امشب به همان خلوت تنهایی بروم، شاید وقتی دیگر! پشت این چراغ قرمز به فکر فرو رفته بودم، باید حرکت کنم، کاش فاصله تا چراغ بعدی زیاد نباشد.شاید چشمانم را باز کنم و صبح باشد.من خواب بودم! حتی به فکر فرو رفتن پشت چراغ هم خواب بود؟از دیشب تا به حال قلم به دست خوابم برد، صبح شده است، چه جالب من فکر میکردم فقط چند دقیقه گذشته است، چند دقیقه به اندازه قرن ها و مایل ها فاصله.مامور قطار کنارم آمده است دستش را به شانه ام میزند،- آقا بلند شوید شما با کدام قطار باید بروید؟پشت میز نبودم! کدام قلم؟+ من؟ ببخشید ساعت چند است؟دستم را نگاه کردم بلیط بود، نشان مامور دادم.مامور قطار مرا به سمت گیت راهنمایی کرد، من کیفم را از گیت رد کردم. مامور دیگری بلیطم را چک کرد و به سمت هواپیما راهنمایی ام کرد!در اتوبوس می نشینم تا به هواپیما برسم...اتوبوس می رسد راننده بلند صدا می زند ایستگاه آزادی اینجاست! آقا میتوانید پیاده شوید.پیاده می شوم + صورتحساب لطفاکارت اعتباری ام را میکشم و از رستوران خارج می شوم غذاهای چینی آنقدرها هم که میگویند بد نیست. این رستوران چینی در پاریس معروف بود.شاید امشب را همین جا بمانیم و کمی بیشتر در شهر گشت بزنیم، برج ایفل آنقدرها هم که میگفتند عاشقانه نیست. نظر تو چیست؟از آن سمت صدایی می آید به سمت صدا می رومچه آواز زیبایی! مردم زیر پل جمع شده اند و به آواز گوش می‌دهند، چه آواز زیبایی و چقدر زیبا مردم همخوانی میکنند. زاینده‌رود امشب چه پراب و خروشان شده است.*طبقه ی سوم*درب را باز میکنم و از آسانسور پیاده می شوم.این فصل کتاب چقدر برایم جذاب بود، برای همین همیشه دوست داشتم کتاب بخوانم و با دقت تا پایانش را می خوانم، شاید به همین دلیل است که بیشتر اوقات کتاب را به فیلم دیدن ترجیح میدهم...!</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 22:30:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون تو... من حتی خودم را هم، تو میبینم</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-a1yp59s7ohmi</link>
                <description>شاید سالها بعد یک عصر جمعه تو هم آمده باشیشاید سالها بعد تو هم به یکی از قرار هایمان بیاییکسی چه میداند شاید بارها آمده باشی و من فقط یک ثانیه زودتر رفته اماینباریک ثانیه بیشتر صبر می کنم تا اگر آمدی من نرفته باشماینبار وقتی به قرار بیاییشاید اصلا حرفی نزنیم جز با نگاهشاید حرفهایمان را بهتر بشنویمشاید باران ببارد اما چتر نداشته باشیمشاید آفتاب باشد عینک نداشته باشیمشاید هم سرد باشد و لباس گرم نداشته باشیم...شاید سالها بعد همه چیز تغییر کرده باشدشاید دیگر ادم های سابق نباشیم، تغییر کرده ایمچه افسوس! خبر بد آنکه زندگی تغییرمان داده است یادت هست؟ ما همان هایی بودیم که برای هم تغییر نمیکردیمشاید اینبار دست هایت را نگیرم، شاید اصلا حتی همدیگر را نبینیم اما میدانم تو هم آمده ای...راست میگویند آدم ها تمام نمیشوند برای من که تو هربار اینجاییمن صدایت را در حنجره تک تک مردم این شهر میشنوم، هرروزمن چشمهایت را وقتی که سرم را بالا میبرم در چهره همه میبینم، هربارمن دستهایت را با لمس برگ گل ها حس میکنم، هر لحظهمن تو را هرروز، همه جا، همه ساعت، میبینممن حتی صبح ها وقتی از خواب بیدار میشوم در آینه تورا میبینم، صبحت بخیرعزیزم!بدون تو، من حتی خودم را هم تو میبینم  https://soundcloud.com/siavash-memar-508617781/vauska-vig-mihaly </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Fri, 25 May 2018 19:53:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه نقطه تا قله، داستان کاربلدهای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ruyqkqdcegdu</link>
                <description>آرزوی تغییر دنیا و معروفیت و موفقیت جهانی و مهم بودن و حرکت جهانی زدن و این دست آرزوها که البته اساس همه ی آنها برای ما ایرانی ها خارج رفتن است رو همه دارند. اما زندگی کردن مهارتیست که هرکسی روشی رو برایش دارد، عده ای این روش را برای خود شخصی سازی کردند و عده ای هم از نسخه های آماده استفاده میکنند! طی این چند سال به دو دسته آدم ها پی بردم: اول عده ای که (همانطور که اول متن گفتم) ماحصل آرزوهای بلند پروازانشون شکایت از وضع موجود است، این عده آنقدر غرق در آرزو و حسرت رویاهای بلندپروازانه خود میشوند که روز به روز خود را دورتر از آنها میبینند و به جای آنکه در مسیر رسیدن به آرزوهایشان حرکت کنند در خلاف جهت میروند و هرروز دورتر از هدف میشوند، از جهت دیگر نه تنها در مسیری خلاف جهت آرزوهایشان حرکت میکنند بلکه کاستی های زندگی موجودشان به نسبت زندگی رویایی که در ذهنشان ساخته اند مانع از دیدن لذت های فعلی زندگیشان است و تمام مدت شکایت وضع موجود موجب کج خلقی و خستگی آنهاست.اما این روزها متوجه عده ای دیگر شده ام که به نظر بهتر زندگی کردن را بلدند، این ها همان هایی هستند که شمارا از موفقیت هایشان غافلگیر میکنند، این ها همان هایی هستند که زندگی را بلدند و مسیرهای بهتری را میپیمایند این عده مانند دسته اول در پایین کوه و به فکر فتح قله نیستند بلکه نقطه ای نزدیکتر را هدف قرار میدهند و از مسیر کوهپیماییشان لذت میبرند و در نهایت نقطه به نقطه تا قله پیش می روند اما جالب اینجاست که این عده نیز از همان ابتدا در فکر فتح قله هستند اما با تلاش برای رسیدن به ارزوها و اهداف نزدیکتر مسیر را بهتر می پیمایند این ها همان راه بلدهای کوه به شمار می روند. در اصل شاید منطقی پیمودن کوتاهترین مسیر به نظر آید اما نه زمانیکه کوتاهترین مسیر دشوارترین مسیر هم به شمار می آید.نکته دیگر این آدم ها علاوه بر لذت از لحظه ها و طعم زندگی این است که دیگران در موردشان همیشه اشتباه فکر میکنند در اصل این افراد هیچگاه صحبتی از اهداف اصلی خود ندارند ولی در مسیرش حرکت میکنند و در آن راستا قدم بر میدارند این ها همان هایی هستند که دوستان زیادی دارند و بودن کنارشان لحظه های شادی را برایتان رقم میزنداینکه هرکس کدام روش را میپیماید بستگی به عوامل زیادی دارد اما اینکه از امروز به بعد سعی میکنید کدام باشید بستگی به انتخاب شما داردراستی! شما کدام روش زندگی را انتخاب کرده اید؟ زیر همین پست بنویسید تا بدانیم چقدر از ما راه بلدهای زندگی هستیم...</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Wed, 16 May 2018 21:02:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شتر سواری دولا دولا...!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%A7-ujf2n82zuegf</link>
                <description>چندی پیش لطیفه ای باب شده بود در وصف خشکی زاینده رود که اصفهانی ها بر روی یک بیابان چندین پل ساخته اند! در اینجا لازم است بگویم اگر تا امروز فکر میکردید هندوستان کشور شگفتی هاست در اشتباه هستید. ایران جایی است که در آن لطیفه ها هم به واقعیت می پیوندند. کافیست این روزها سری به اصفهان بزنید تا باورتان شود که در وسط شهر بیابانی وجود دارد که پل هایی بر روی آن ساخته شده است. در ادامه با جاذبه های این مناطق بیابانی بیشتر آشنا می شویم:شترسواری یکی از تفریحات محبوب مناطق کویری زاینده رود  بیابان های مرکزی اصفهان (که در گذشته به اشتباه زاینده رود خوانده می شد) دشت وسیع طولی است در قلب اصفهان؛ از مغرب تا مشرق، که در آن شترسواری رواج دارد. مردم بادیه نشین اصفهان از شمال و جنوب با شترهایشان به دشت های زاینده رود می آیند و روزها را در خیمه ها به سر میکنند. این روزها (همان بهار و تابستان خودمان) این مناطق چندین بار در روز با طوفان خاک و شن مواجه می شود، به همین سبب مردم این منطقه از پوشش مخصوصی چون ماسک های فیلتردار استفاده می کنند. این مناطق که در نزدیکی مناطق صنعتی ایران نیز قرار دارد بر خلاف دیگر نقاط بیابانی شب های پرستاره ای ندارد. متاسفانه این روزها اقداماتی از جمله خیابان کشی و خانه سازی و کاشت درختان به غلط در این مناطق رواج یافته که باعث از بین رفتن این مناطق کویری خواهد شد. هرچند که با آگاهی اقشار مختلف این اقدامات تا حدی خنثی شده است. از جمله این دستاوردها، برداشت بی رویه آب های زیرزمینی، احداث چاه های غیرقانونی و بستن آب بر این منطقه است. در نوروز امسال نیز به سبب تقویت بُعد گردشگری این مناطق تورهای کویرگردی زیادی شکل گرفته است. از جمله برنامه های تفریحی این تورها می توان به موارد زیر اشاره کرد :سندبوردینگ : یکی از جذاب ترین برنامه های تفریحی این مناطق اسکی بر روی خاک و شن است این تفریح به خصوص در مناطق پست تر ناحیه پل خواجو رواج بیشتری دارد.کویرنوردی : بدون شک یکی از جذاب ترین تفریحات کویری همین است! اینجا علاوه بر قایق های به خاک نشسته و اسکله های ساحلی قایق سواری میتوان از انواع موتورها مانند &quot; ATV &quot; و &quot; Dune Buggy &quot; نیز برای خاک نوردی استفاده کرد.رصد ترافیک : یکی از جاذبه های گردشگری این مناطق رصد ترافیک و آلودگی های هوا (غیر از خاک و شن و غبار) است. گردشگران بسیاری در این مواقع از سال به این مناطق سفر میکنند تا نور زیبای چراغ خودروها را بدون چشم مسلح رصد کنند. هرازگاهی صدای گوش نواز بوق خودروها نیز به گوش میرسد تا تجربه ی این کویرنوردی را بیش از پیش لذت بخش کند.و بالاخره، شترسواری : مگر میشود به کویر آمد و شترسواری نکرد؟ لحظه ای خود را همانند مردم بادیه نشین تصور کنید و لذت شترسواری چون آنان را تجربه کنید و از مشغله های روزمره خود رها شوید. سوار بر شترها در ظهرهای طاقت فرسا و شب های استخوان سوز کویری طول کویر زاینده رود را طی کنید و از زیر پل های آنجا عبور کنید. در این تفریح لازم است برخی موارد ایمنی از جمله کوتاه کردن سر برای جلوگیری از برخورد آن با پایه های پل خواجو رعایت گردد.در پایان نیز بخشی از سفرنامه ناصر خسرو در وصف منطقه ای هم نام اصفهان را می خوانیم (که البته هیچ ارتباطی با بیابان های ذکر شده نداشته است و صرفاً جهت تشابه نام در این جا آورده می شود) : از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد. شهری است بر هامون نهاده، آب و هوایی خوش دارد و هرجا که ده گز چاره فرو برند آبی سرد خوش بیرون آید وشهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه‌ها و جنگ گاه‌ها ساخته و بر همه بارو کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم......من در همه زمین پارسی گویان شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم، و گفتند اگر گندم و جو و دیگر حبوب بیست سال نهند تباه نشود و بعضی چیزها به زیان می‌آید اما روستا همچنان است که بود، و به سبب آن که کاروان دیرتر به راه می‌افتاد بیست روز در اصفهان بماندم. </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Mar 2018 01:13:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای سال برنگردی، بری دیگه برنگردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-lo6ameoyjr30</link>
                <description>نه به این شوری‌ها هم که برنگردی، هر سالی که میگذرد ممد تجربه است و چون سال جدید می آید تجدید تجربه های جدید... واج آرایی ج نشون میده که امسال باز هم من قراره سال پر جیمی رو شروع کنم. البته امسال چندمین سال متوالی است که من قراره جیمو شروع کنم ولی چه بسا هنوز ثِ هم شروع نکردم که البته اون هم شروع کنم با پتانسیل تنبلی که در خود میبینم جیمو دور میزنم و چِ رو شروع میکنم!به هرحال سالی که گذشت سالی بود پر از ناراحتی و حادثه و غم و اندوه و فلان... این اگر نیمه ی خالیش بود نیمه ی پر هم پر بود از شادی و خوشحالی و عشق و زیبایی و صدای بلبل و بیسار.هرسال که هیچ هر روز هم که هیچ هر لحظه و ثانیه های عمر ما تجربه است و تجربه... منم که داره همینطور سنم بالا میره و میشم کوه تجربه البته نه ازون کوه بلندا یا اون کوه آتشفشان‌ها و نه حتی اون کوه ها که میخورن به هواپیما! من یه چیزی در حد تپه بشم فوقش...از تجربه ی درس و علم اندوزی و یافتن ادم‌های تازه و ناب بگیر تا تجربه های کاری و رفتاری و آدم های ناناب! که در همه یک تجربه نهفته بود و اون هم این بود که به هیچ احدی اعتماد نکن! اگر هم اعتماد کردی زیاد نکن! یکم بسه چه بسا همون یکم هم زیاده... از طرف دیگه تجربه واسه ما یعنی همرنگ جماعت شدن و از قضا من زیاد تمایلی به رنگ قهوه ای ندارم، برای همین تجربه های این چنینی هرسال رو به دست فراموشی میسپرم و سال جدید رو با اشتباهات جدیدی شروع میکنم. از شوخی گذشته مگر میشود انسان باشی و تجربه های مثبتی برای خود رقم نزنی؟ تجربه های مهم امسال من شناختن بیشتر آدم هایی بود که واقعی بودند آدم هایی که این روزها کمتر پیدا میشن و آدم هایی از جنس خودم و چه تجربه ای میان جماعت فکر در کار خویش مهمتر از شناخت... و چه تجربه ای مهمتر از دیدن جنس هایی از آدم ها که به آدم ها نمی آیند. و چه تجربه‌ای بهتر از &quot;دیدن&quot;؛ و چه لذتی بیشتر از یافتن بهترین ها و دوست داشتن ها و احساس کردن ها...سنگینتر از اشتباهات خود بر خود اما، اشتباهی بودن آدم های زندگی است و این ماحصل تجربه ی شناخت آدم هایی بود که تا پیش از ۹۶ نمیشناختم... آدم هایی که ندیده بودم و در وصف نمیگنجیدند... از تجربه های پربار من هم به شما نصیحت افراد از آنچه که با حرف هایشان میگویند به شما دورترند...خیلی وقت هم هست به این فکر میکنم که برای رسیدن به ایده آل باید سختی کشید اصلا مگر میشود یک شبه بت‌من شد؟ حالا شاید هالک یا اسپایدرمن بشه که اونا هم با آرمان های من فاصله دارند پس نادیده میگیرمشون مثلا شما ببین هالک کنترل ابعاد خودش رو هم نداره چه برسه آرمان...امسال باید متفاوت باشم. اول از همه جا داره با تنبلی خداحافظی کنم، دیگه هرچی باشه سال مهمی مهمون من بود و به اندازه کافی زحمت داد پس امسال چابک تر از پارسال؛ اما نه چابکی برای دیگران، عرض کردم دیگران را برای من چه سود و غم عالم خوردن را چه نفع؟ عالم هم در اینجا اشاره به نااهلان داره وگرنه عالم اهلان و رفیقان را که هرچه کار و تلاش بیشتر پس انداز برای روزهای تنهایی بیشتر.امسال همچنین باید واقعی تر شد، زندگی واقعی تر از چیزی بود که فکر میکردم و زمان جدی تر از حرکت‌های عقربه‌ی ساعت‌شمار. از همین رو من ارادتم رو به ثانیه‌شمار اعلام می دارم، سرعت حرکت ثانیه شمار کمتر دروغ میگوید و گذر زمان را واقعی تر نشان میدهد...از زمان هم خواهشمندم سرعت حرکتش رو در روزهای ناکامی بیشتر و بیشتر و در روزهای شادی تا حد مدیریت بحران ایرانی کاهش دهد، بلکه لذت های دنیارو قدری بیشتر بفهمیم.#کوله_پشتی_97</description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Wed, 21 Mar 2018 00:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ما این زمان بود که سوخت!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-yhvez2tyl22o</link>
                <description> اینجا تردد روزمره مردم جریان دارد، همه چیز عادی است، ماشین ها مثل همیشه پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن آن پس از بوق زدن های فراوان حرکت میکنند، مردم در همان ازدحام همیشگی حرکت میکنند. اینجا عبور و مرور مثل همیشه زیاد است، خرید و فروش و دوندگی های مردمی که در پی کسب روزی به نظر می رسند با همان شدت همیشگی اش قابل مشاهده است. اما تنها چیزی که دیده نمیشود ساختمانی است که امروزه دل به خاک سپرده...اینجا ساعت 7 صبح آخرین روز دی ماه 95 است. چهارراه استانبول مانند همیشه بیدار میشود، همه چیز عادی است، صدای بوق خودروها پس از سبز شدن چراغ و دوندگی ها و جنب و جوشی که هنوز به اوج خود نرسیده است. همه در حال تردد برای آغاز یک روز زمستانی دیگر هستند. اما امروز قرار نیس عادی باشد. در ضلع شمال شرقی چهارراه یکی از مهمترین مراکز تولید و فروش پوشاک ایران قرار دارد. ساختمانی که اولین آسمانخراش پایتخت و اولین بنای مدرن خاورمیانه به حساب می آید. این ساختمان نماد ایرانی مدرنی است. اگرچه پلاسکو نماد شهر تهران نیست اما ویژگی های خاصش باعث شده مردم آنرا مانند نمادی از شهر تلقی کنند. اینجا مقصد خرید و فروش های بسیاری در شهر است. ساختمانی که نمای مدرن آن در آسمان آبی تهران قدیم، جایی میان مرکز شهر و کوه های البرز قد برافراشته است.ساعت 8 صبح است. در یکی از واحدها جرقه ای موجب ایجاد آتشسوزی سقف و پارچه ها میشود، دو نفر از کارکنان سعی در خاموش کردن آن دارند، اما شعله ها قوی تر از تلاش کارکنان هستند، آن ها میدانند قرار است سر به آسمان بکشند. با آتش نشانی تماس گرفته می شود، داستانی تکراری که سالهاست پلاسکو با آن دست و پنچه نرم می کند. مثل همیشه آتش نشانی در محل حاضر میشود، تلاش برای یافتن شعله ها صورت میگیرد حریق در طبقه دهم شروع میشود ماموران اما در حال اتصال شلنگ ها به یکدیگر تا رسیدن به طبقه دهم هستند، واحدهای دیگر از میان تجمع خیابان بالاخره کم و بیش اضافه می شوند، دود غلیظی مانع دید شده است. چندین مغازه در حال سوختن در آتش هستند. برای پلاسکو مغازه هایش در حال سوختن هستند برای ما اما این زمان است که دارد میسوزد. حریق صبر نمیکند به طبقات 11 و 12 میرسد گویی آنجا شرایط بهتری نیز برای جا خشک کردن دارد. بیرون ساختمان اما غوغایی شده است، هیچ چیز عادی به نظر نمیرسد، ترافیک سنگین است، مردم نگران هستند اما نمیدانند چه کنند، عده ی زیادی هنوز باورشان نمیشود و دلشان میخواهد این هم شوخی باشد، وای! من را نگاه کنید اکنون اینجا هستم... اینبار فقط بوق خودروها برای سبز شدن چراغ شنیده نمیشود از هر طرف صدای آژیر به گوش میرسد اما هیچ چراغی از خودرو های امداد نیست، جمعیت زیادی جمع شده است، انگار الان تمام مردم دنیا اینجا هستند! داخل ساختمان اما دمای زیاد از زمستان، جهنمی تابستانی ساخته است. ساعت نزدیک 10:50 است. قسمت هایی از طبقه دهم ریزش میکند، در پی آن دیگر طبقات نیز توان ایستادگی ندارند، اعلام تخلیه فوری صادر میشود. طبقات یکی پس از دیگری فرو میریزند، پس از سه ساعت و نیم ایستادگی برج 42 متری پایتخت به خاک مینشیند. زانوهای پلاسکو تنهای زانو هایی نبود که در این ساعت خم شد...نه فقط تصویری از کانادا درای در ذهن مردم، نه فقط نمادی از تهران مدرن، اینجا همه چیز فروریخت... حوض های آب و فواره ها و خاطرات عید و لباس فروشی ها و ... تنها چیزهایی نبودند که به خاک رفتند، پلاسکو نه فقط روح خود بلکه روح انسان های زیادی را با خود به خاک کشید. پلاسکو همه چیز را با خود بلعید، برای ما اما نه فقط یادی از خود و آتش نشانانی که باور به موفقیت داشتند، بلکه سوالات بی پاسخ دیگری باقی است که میان سوالات همیشگیمان یادگار ماند، یادگاری که پس از دوسال از گذشت آن دارد تبدیل به خاطره ای مانند فواره های پلاسکو میشود. اینجا صبح آخرین روز دی ماه 96 است....همه چیز عادی است، اما تنها چیزی که دیده نمیشود ساختمانی است که امروزه دل به خاک سپرده. به جای آن دیواری سیمانی تصاویری به یادگار از شجاعت های آتش نشانان دیده میشود. قهرمانانی که تا آخرین نفس در حال جبران اشتباهات زیادی از دیگران بودند. قهرمانانی که جانشان در مسیر تصمیماتی غلط و نه چندان صحیح گرفته شد. قهرمانانی که در دل مردم از آنان به عنوان شهدای پلاسکو یاد میشود. امروز اما تصور وجود برجی 42 متری که حتی پس از یک هفته در حال سوختن بود کمی غیر قابل باور به نظر میرسد. شبیه خواب میماند، پلاسکو خیلی چیزها را با خود برد. نمیتوان تصور کرد که دوسال پیش اینجا غوغایی به پا بود و از هر سو صدای فریادی به گوش میرسید.در خبرگزاری ها و روزنامه ها امروز سوالاتی دیده شد که دوسال از آن ها میگذرد، سوالاتی که همه ی آن ها با چرا؟ شروع میشدند. و چراهایی که پاسخ محکمی برای آن ها آورده نشده است. پلاسکو با همه ی عمق گفته ها و نگفته های فاجعه بارش، هر لحظه با اسمی دیگر در کمین شهرهای ما است. جدا از آن که این اتفاق از چندین وجه ( که در همه ی آن ها مقصرین بیشماری وجود دارد) قابل بررسی است، اما تنها حاصله اش پس از پلاسکو فقط بررسی های بدون جوابش بود. گزارشات بیشماری که توسط نهادهای مختلفی ارائه شد و سودی جز برای تیم تهیه ی گزارشاتش نداشت. پلاسکو در تمامی خیابان ها و چهارراه های بافت فرسوده ی شهرهای ما نهفته است، و گویی آتشی زیر خاکستر در حال سوختن است. پلاسکو در میان فرهنگ سلفی بگیر این روزهای همه ی ما نهفته است، پلاسکو در میان تمامی کاستی های حقوقی ما نهفته است، پلاسکو در میان تمام کسانی که باید در جایی باشند که نیستند و جایی نباشند که هستند نهفته است، و شهری که هرروز از ترس زمین لرزه از خواب بر میخیزد با یاد پلاسکو به خواب می رود. واقعه ای که اکنون دیگر نمادی از ایران مدرن نیست بلکه نمادی از تصمیم گیری های درست و غلط حقوقی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مهندسی، دانشگاهی ایران شده است. نهادهایی که هیچ یک درست عمل نمیکنند. برای ما زمان های بسیاری برای جلوگیری از این حادثه سوخت همانطور که زمان های زیادی در حال سوختن تا فاجعه ی بعدی است.ساعات پایانی آخرین روز دی ماه 96 است، خیابان آرام به نظر می رسد، اینجا همه چیز در خاک دفن شد...(تشریح وقوع حادثه درون متن برگرفته از گزارش ملی حادثه پلاسکو منتشر شده در فروردین 1396 است) </description>
                <category>سیـاوشـــ</category>
                <author>سیـاوشـــ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 22:06:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>