<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیاوش سارانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siavash-sarani</link>
        <description>پژوهشگر علوم اجتماعی و مهندس مکانیک؛
ویراستار، گزارش‌نویس و مترجم آلمانی-فارسی؛
نیروی امریه در مرکز مطالعات آینده‌پژوهی دانشگاه تربیت‌مدرس؛
پیش‌تر مهندس مکانیک؛
بلوچ‌زاده و ساکن تهران؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:49:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3565300/avatar/tJ6gaY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیاوش سارانی</title>
            <link>https://virgool.io/@siavash-sarani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گام معلق گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash-sarani/%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-joxaetyicnre</link>
                <description>روایتی‌ست از مهاجرت ارشان، برادرم، یکی از خیلی گنجشکان این سرزمین معلق میان خاور و باختر.عنوان را از نام یکی از عمده ترین فیلم‌های کارگردان مشهور آنجلوپولوس به اقتباس گرفته‌ام، فیلم «گام معلق لک‌لک».پرده‌ی اولکف دست‌ها و پیشانی را  هم‌سطح شیشه‌ی شبنم‌گرفته‌ی ماشین کرده بود و با چشم‌هایی حیرت‌زده در دوردست دنبال چیزی می‌گشت. من و امیر برای اذیت‌کردن برادر کوچک‌تر، از خواب بیدارش کردیم و در دوردست بیابانی مهتاب‌گرفته در اطراف اصفهان را به‌جای بیابانی در آمریکا جا زده بودیم. همین‌طور که برای دیدبانی خیز برداشته بود و چشم‌های خواب‌آلوده‌اش را می‌مالاند، در میانه‌ی صدای منقطع و پارازیت‌دار رادیوفردا که نبض ثابت رانندگی شبانه‌ی پدر در سفرهای طولانی تعطیلات بود، فریاد زد «ععهه، اینجا واقعا آمریکاست؟» من و امیر بعد از اینکه به‌حد کافی از این شیطنت کیف‌مان پر شد، حسابی زیر خنده زدیم. نگاه طعنه‌آمیز و ناراحت ارشان ۴-۵ ساله بیشتر روده‌برمان می‌کرد.شاید این اولین نگاه سه‌نفرمان بود به دوردستی که در آن چیزی فراتر از مرزهای دائماً یادآوری‌شده در رادیوفرداها را تخیل می‌کردیم. حول‌وحوش اشغال عراق توسط آمریکا بود و تهدید دائمی نسبت به «محور شرارت»، رابطه‌ی تاریک جنگ و مرز را برای‌مان روشن کرده بود. ما سه نفر که میان دوستان و البته خودمان به سه تفنگدار شناخته می‌شویم، سه رفیق، سه هم‌کوپگ و سه برادر: استاد، سرطان و گنجشک؛ خیره به تاریکی روشنایی زمانه‌ای دیگر را می‌جستیم.ارشان را از همان ۱-۲ سالگی که صورتش شکلی پیدا کرده بود «گنجشک» صدا می‌کردند، بیشتر هم با اضافه‌کردن «ک» تصغیر بدان؛ مادرم به‌خصوص این‌طور خطابش می‌کند. دماغ بلندش که ارث پدربزرگم بود روی صورت توی‌هم‌رفته‌ی بانمک‌اش حالتی داشت که این صفت را توجیه می‌کرد؛ این بود که گنجشک‌اش می‌خواندند. از آن نام‌های مستعاری که بیشتر درخور بچه‌ی ته‌تغاری یک خانواده است. البته ته‌تغاری هم بود، دست‌کم تاجایی‌که برنامه‌ریزی‌های جمعیتی خانواده مقرر می‌کرد؛ اما دولت این مقامش چندان بلند نبود و بعد از تولد نه‌چندان پیش‌بینی‌شده‌ی سایلین، صرفاً نام مستعار گنجشک را با خود به همراه داشت. به‌همین‌خاطر همواره یک ته‌تغاری معلق ماند؛ یک نا-ته‌تغاری که هم به‌اندازه‌ی فرزند میانی سخت‌کوش و پرشور بود، هم به اندازه‌ی فرزند اول منطقی و یُبس و هم به‌اندازه‌ی یک ته‌تغاری، به‌قول خودش موتوری پس می‌داد. این اصطلاح را هم از دوران سربازی پرمشقت‌اش یاد گرفته بود. اصطلاحی که بنظرش همه‌ی دوران اخیرش را شامل می‌شد. اصطلاحی رایج میان مشمولان وظیفه‌ی سربازی که اشاره به خرحمالی‌کردن برای سال‌خدمتی‌های بالاتر دارد، به‌خصوص مربوط به ماه‌های اول خدمت سربازی که تماماً در اختیار دیگرانی.پرده‌ی دومبعد از عزلت‌نشینی‌هایش ته باغ پدری در شمال برای زبان آموختن و آماده‌شدن برای مصاحبه‌های نامعمول و چندباره با دانشگاه کنت و سفارت انگلستان، بالاخره وقت موتوری‌دادنش به انگلیس‌ها رسیده بود. موتوری‌دادن به امید «رستگاری و سعادتمندی» از آن دست که آیه ۲۰ سوره‌ی توبه نویدش می‌دهد: «آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آن‌ها را نزد خدا مقام بلندتری است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند».پرده‌ی سوم پرواز پاراگلایدرهای حماس بر فراز سرزمین‌های اشغالی تا بمباران کنسولگری ج.ا در سوریه توسط رژیم صهیونیستی؛  پرواز شبانه‌ی ده‌ها پرنده‌ی متخاصم بر فراز گنبد آهنین رژیم اشغالگر اسرائیل از جانب رژیم سرکوب‌گر ج.ا؛  ترور اسماعیل هنیه و چندتن از مقامات حزب‌الله توسط صهیونیست‌ها در خاک ایران و لبنان و سپس پاسخ موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل، زنجیره‌ی زدوخوردهای «متمدنانه‌»ای بودند که هربار از جانبی دفاع مشروع خوانده می‌شدند. این‌همه منجر به کنسل‌شدن پرواز ساعت ۱۲ظهر ترکیش‌ایر از مبدأ تهران و به مقصد لندن و تمامی دیگر پروازهای فرودگاه امام خمینی شد. این بود که هجرت تحصیلی ارشان به سادگی گذشتن از گیت پروازهای خروجی فرودگاه امام خمینی نباشد. مسیر مهاجرت از این وطن‌-خوانده‌ی گربه‌ای شکل، تا گوش گربه امتداد پیدا کرده بود، تا مرز ترکیه در جست‌وجوی آسمانی پاک که پرواز-ممنوع نباشد.پرده‌ی چهارمحالا حوالی مرز ترکیه حدود ۲۰سال پس از آن شب شیطنت‌آمیز  هنگام طلوع آفتاب بیدارش می‌کنم، اما نه از روی شیطنت. سرش را از میان زانوانش که به صندلی جلو تکیه داده‌شده‌اند بالا می‌آورد. به بیرون، به سپیدارهای بلندی که مدام به سمت مخالف حرکت اتومبیل پرتاب می‌شوند نگاه می‌کنیم. آفتاب طالع بی‌رمق جایی نزدیک مرز ترکیه را برای‌مان روشن کرده است. به انبوه سپیدارها اشاره می‌کنم، با تصور گذشته‌ای که در آن احتمالاً زیر سایه‌هاشان شاهان و سرداران صفوی تریاک را وافوری می‌کشیدند و سربازان را برای جنگ با دولت عثمانی یله می‌دادند. ساکت است و چشم‌هایش باز هم حیرت‌زده‌اند، این‌بار اما حیرت‌زده از تصور زمان و مکانی که همین‌طور پشت سر گذاشته می‌شود، نه از تخیل زمان و مکانی در پیش و به دور از این حالا مرز. نگاه حیرت‌زده‌اش آلوده به خستگی و غمی نامعلوم، خیره است به آن چیز موهوم و ناپیدایی  که در اینجا سپیدارهای هماره سرمازده حتی در تابستان را به دو نیمه‌ی سپیدارهای این‌ور و سپیدارهای آن‌ور، به وطن و ناوطن تقسیم می‌کند. به آن خطی که به‌خصوص در زمان خطر جنگ پررنگ می‌شود، همان چیزی که اول‌بار با پارازیت‌های خبری جنگ عراق با آن آشنا شده بودیم و حالا با جنگ اسرائیل یادآوری می‌شد. ته نگاه ارشان باز هم طعنه‌آمیز می‌شود و سر را میان زانوانش می‌برد. طعنه‌آمیزی‌ نگاهش این‌بار نه روی به من یا امیر، بلکه به وافور شاه صفوی و کلاه‌خود سردار عثمانی‌ست؛ به موشک‌های بالستیک خیبر و جنگده‌های اف۳۵.همین‌طور در تعلیق ساعات آخر که رسیدن به مرز را انتظار می‌کشیدیم، بی‌سوادی در شناخت انواع درخت، به صرافت این انداخته بودمان که سپیدار را از سرو تشخیص دهیم و کمی سرگرم باشیم. بعد در میان انبوه پراکنده‌ی درختان سپیدار چشم می‌انداختیم و دنبال درخت سرو می‌گشتیم، اما جز برج‌های دیده‌بانی چند پادگان مرزی و علف‌های خشک و صخره‌های بلند، چیزی پیدا نشد؛ خبری از آزادگی سروها نبود. برج و باروهای سیمانی و رنگ‌پریده‌ی مرزی در میان سپیدارهای شق‌شده و صخره‌های سخت، سرمای هنوز از راه نرسیده‌ی پاییز و زمستان را زودتر در جان آدم می‌انداخت.پرده‌ی پنجمبغضم را فرو می‌خورم. پیش‌تر بارها تصور خداحافظی در فرودگاه امام خمینی را تمرین کرده بودم و هربار البته شکست خوردم. حالا در یک پایانه‌مرزی نزدیک شهر خوی، همه‌چیز خلاف‌آمد تصور پیش رفته بود. بااین‌همه این‌بار به‌نظر می‌آمد درفروخوردن بغض پیروز باشم. بغضم معلق ماند تا او آخرین کلمات فارسی از متصدی فارسی‌زبان گمرک را بشنود و گام معلق را لی‌لی‌کنان به آن سوی مرز بگذارد. روی که برگرداندم، بر گونه‌هایم خطی خیس شرمگینم کرد. بعد از شاید چند سال، حالا چیزی از چشم‌هایم می‌جوشید و من شکست سختی خورده بودم.پرده‌ی پایانی؛ گام معلق گنجشکجانورشناسی‌ام هم مثل گیاه‌شناسی‌ام تعریفی ندارد. اما از میان پرندگان متوجه‌ی گنجشک‌ها بوده‌ام که روی زمین نمی‌توانند راه بروند، بلکه بدین‌سوی و آن‌سوی روی زمین لی‌لی‌کنان می‌جهند. همین‌طور ارشان هم جهیده بود، از زاهدان تا تهران تا خوی تا وان تا آنکارا تا استانبول و تا لندن.انگار خاصیت این سرزمین باشد که مردمش گنجشک‌وار بدین‌سوی و آن‌سوی در حال جهیدن‌اند؛ گویی زمینش را داغ‌کرده باشند. این سرزمین در نام‌گرفتنش هم معلق است؛ معلق میان خاور و باختر، میان تجدد و عقب‌ماندگی، میان جنگ و صلح و...، آن‌چنان‌که حتی گنجشکِ نظریه را هم برای «نامیدن تعلیق» به این‌سوی و آن‌سوی می‌پراند.به این می‌اندیشم که خیل گنجشک‌ها به این پرسش  آیه‌ی ۹۷ سوره‌ی نساء که «آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟!» چه پاسخی خواهند داد، درحالی‌که زمین خدا بدیشان تعلقی نداشت و زمین خداوندگاران بود و شش دانگ حق تعیین سرنوشت به آن‌ها تفویض شده بود. بااین‌حال اما ارشان و همه‌ی دیگر گنجشک‌های این سرزمینِ معلق که بر زمینش جایی ندارند،  دل پرتپش‌شان را به تخیل وهم‌آلود پرواز گرم داشته‌اند، حتی اگر آن‌سوی‌ترها درخت سروی برای سکنی‌گزیدن نباش. من همچنان با همان کودکی نگاه سه‌نفره‌ی بیست سال پیش‌مان، خیره‌ام به تاریکی و روشنی زمانه‌ای دیگر را می‌جویم.«[...]می‌خواهم خودم را پیدا کنمتو را پیدا کنم از میان گورهای دسته‌جمعیمحبوبم را از لای دیوارهای آوارگیزنِ اولِ قصه از ایوان صدایم بزندو من با تمام پاهایم بدوم».بخشی از شعر «محمد» نوشته‌ی «الیاس علوی» کوپگ: در زبان بلوچی به معنای شانه</description>
                <category>سیاوش سارانی</category>
                <author>سیاوش سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 23:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره‌روایت‌ها (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash-sarani/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%B2-jr8rmbnsyscf</link>
                <description>از «واگویه‌های خدمت سربازی»؛ «حکایت مایکل»صدای کم‌وبیش نازکش را توی دماغ می‌اندازد و با تکان‌های پرآب‌وتابِ دست‌ها خیال فرمانده‌بودن کسی مثل خود را در هوا ترسیم می‌کند و در آن به کل گروهان وعده‌ی مرخصی می‌دهد. «مردیکه عقده‌ای»! این را حواله‌ی فرمانده گروهان می‌کند و همین‌طور که چشم‌ها را بالا می‌اندازد، روی برمی‌گرداند تا اصلاح آنکادر زیر تخت‌های آسایشگاه را از سر بگیرد. این کار را با دقت و ظرافت مخصوص به خودش انجام می‌دهد؛ نه به این خاطر که به قول خودش OCD دارد، بلکه بیشتر به این دلیل که منطقه‌ی نظافتی آسایشگاه‌ها بیش از دیگر مناطق نظافتی جدی گرفته می‌شود. ازقضا آن روز هم قرار بود آنکادر تخت‌ها و کمدها بازدید شوند. البته چند ساعت بعد، قبل از کلاس پدافند که در خود آسایشگاه برگزار می‌شد و جابه‌جایی تخت‌ها آسایشگاه را به کلاسی مکتب‌خانه‌ای تبدیل می‌کرد، مشخص شد که بازدیدی در کار نیست.تخت مایکل اولین تخت از درب گروهان است و در کلاس‌های آموزشی همان ردیف‌های اول و دوم می‌نشیند. امروز علی‌رغم‌اینکه جدیت‌اش در منطقه نظافتی بی‌نتیجه مانده بود، اما از حضور دوباره‌ی افسر خوش‌صحبت و خوش‌هیکل خرسند بود و با دیگران گرم گرفته بود. بعد از اولین کلاس آموزشی با این سرهنگ تمامِ  مسئول در بخش منابع انسانی پایگاه، سربازان وظیفه‌ در تعریف و تمجید از او هیچ کم نگذاشتند. صورت همیشه شش‌تیغ و ادبیات دقیق جناب سرهنگ که خیلی کمتر از دیگران رنگ مذهبی به خود داشت، مایکل را حسابی به وجد آورده بود.حالا پیش از برگزاری کلاس همین‌طور که ۵۰ نفر تنه‌های لش و خسته‌ از رژه و نظافتِ بی‌وفقه از صبح تا ظهر، به‌دور از آن نظم مکتبی این‌سو و آن‌سو پهن شده بودند و حضور سرهنگ محبوب مایکل را انتظار می‌کشیدند، صدایی تخس از ته آسایشگاه خطاب به او می‌گوید «بیا، فرهاد امشب گروهبان نگهبانه. واسه‌ات جورش کردم که امشب کارت رو راه بندازه». البته مایکل در این مدت یک ماه، به متلک‌هایی که کرشمه‌های پُرتاب‌ و صدای کم‌وبیش نازکش را سوژه می‌کردند، عادت کرده بود. بنابراین در مورد این متلک هم همراه بقیه نیش مایکل هم باز می‌شود. بااین‌حال شیطنت صدا را بی‌پاسخ نمی‌گذارد؛ رو به انتهای کلاس، لحن لطیفش را جدی می‌کند و با حاضرجوابی‌، آن‌طور که دختری سرتق جلوی متلک‌های زمخت در خیابان‌های مردانه درمی‌آید، می‌گوید «گم شو بابا»! بعد دست نرم و سفیدش را انگار چیزی را پرتاب کند، به نشانه‌ی اعتراض در هوا می‌چرخاند و اضافه می‌کند «امثال اون و تو اصلا در حدی نیستید که من بخوام باهاشون باشم» و سرش را به کرنشی برمی‌گرداند.بااین‌همه آنچه بیشتر مایه‌ی آزردگی خاطرش می‌شد، نام یکی از امامان شیعه در شناسنامه‌‌اش بود که همچون بیماری پوستی‌اش مادرزادی به او چسبیده شده. در یک گپ‌وگفت جمعی با همان حرکات دست که گویی خیالی را در هوا ترسیم می‌کند، گفته بود نزدیکانش او را مایکل صدا می‌زنند و از بچه‌ها خواست که آن‌ها هم به‌جای اسم آن امام، این‌طور بنامندش. کسی اما وقعی نگذاشته بود و برای دوری از این تنش فرهنگی، با نام خانوادگی خطاب‌اش می‌کردند.چند روز پیش که همان صدای شرور چیزی به او انداخته بود، دست‌ها را به کمر زد و سینه را جلو گرفت تا قاطعانه بگوید «برو بابا! تو اصلا در حدی نیستی که من بخوام باهاش باشم». افنجار خنده‌ی اطرافیان صدای شرور اجازه نداده بود که اخطاریه‌اش را به پایان ببرد. پس همین‌طور که چشم بالا می‌انداخت سر برگرداند و خودش را با آنکادر تختش مشغول کرد.</description>
                <category>سیاوش سارانی</category>
                <author>سیاوش سارانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 20:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره‌روایت‌ها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@siavash-sarani/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-visf2qe8vzjx</link>
                <description>از «واگویه‌های خدمت سربازی»؛ «حکایت ممد»-چند هفته پیش که از عشقی شکست‌خورده برایم دردودل می‌کرد و از چندمدت حبسش به جرم جعل هویت خاطره می‌گفت، با صدایی آرام، آرامشی که از او اصلاً برنمی‌آمد، از من خواست کتابی هم به او بدهم. بچه‌ی شیراز است و اصالتش به لار برمی‌گردد، «کاکام من که بچه روستام». صبحِ شنبه‌ی بعد، پس از نظافتِ روزانه‌ی پادگان که چند دقیقه‌ای فرصت برای استراحت فراهم شده بود، درازکش کف آسایشگاه، «قبارباز» را به‌سرعت می‌خواند. حسابی مایه‌ی خنده و شوخی رفقای آسایشگاه شد. خودش هم قهقهه می‌زد و با بچه‌ها همراهی می‌کرد. «داستایوفسکی دیگه چی بود دادی دست این بچه»؟! این را پیمان که زبان‌شناسی خوانده است همراه با خنده‌ها و با حرکات منظم و عجیب دستش به من گفت.یک لحظه‌ هم آرام ندارد. از کنار هرکس که می‌گذرد به بازی‌اش می‌گیرد. از همان روز اول این و آن را سوژه می‌کرد و دست می‌انداخت؛ حالا نوبت بچه‌ها بود که کمی اذیتش کنند. موقع خاموشی با مزخرفاتش و یادآوری سوژه‌ی نمونه‌ی آن روز، آسایشگاه را به خنده می‌اندازد و خواب از همه می‌گیرد. یادم می‌افتد میان دردودل‌های آن روزش بهم گفته بود «بخدا این مسخره‌باز‌ی‌ها برای اینه که فراموش‌اش کنم». البته کتاب که به‌دستش می‌افتد، کمتر سراغ سروکله‌زدن با دیگران می‌رود.در این مدت که نیمی از آموزشی‌ام گذشته است، دفترچه‌ی یادداشتم پر شده از لیست اسامی به‌امانت‌گیرندگان و کتاب‌های به امانت گرفته‌شده. بیش از همه اسم محمد در آن تکرار شده. هر صبحِ شنبه تا اینکه پا به آسایشگاه می‌گذارم، زودتر از همه جویا است که «سیاوش کتاب جدید چی آوردی»؟ با شور و شوق کتابی که برایش درنظر داشتم را از دستم می‌قاپد. قبل از بستن بند پوتین‌ها، هم‌زمان که با چشم‌های درشت و امیدوارش کتاب را تورقی می‌کند، منتظر است تا در یک دقیقه معرفی کتاب توجه‌اش را جلب کنم؛ توجهی که البته پیش خودش از قبل جلب شده بود. همین‌طور که دو-سه کتاب سفارشی دیگران از کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ام را به متقاضیان می‌دهم و اسامی را یادداشت می‌کنم، از ته آسایشگاه، انگار که در یک شرط‌بندی پیروز شده باشد، فریاد می‌زند «زودی می‌خونمش عامو».این‌بار سه‌شنبه که به مرخصی می‌آمدم، از پیش می‌دانست که آخر هفته را هم بازداشت است. بعد از اینکه جلوی ارشد گروهان درآمده بود و لیچار بارش کرده بود، با تاکید بیشتر به من سپرد که حتما کتاب دیگری هم برایش بیاورم. مرخصی تشویقی‌ام از بابت تمیزی دستشویی و آن‌طور که فرمانده‌ی گروهان در کلاس آموزشی تمرین با آرپی‌جی۷ بلند و محکم گفته بود «سارانی دستشویی‌ها را برق انداخته است»، بیش از من، مایه‌ی خوشحالی محمد شده بود. خوشحال بود که با آوردن زودهنگام کتابی دیگر، محتوای گذرانِ دو روز بازداشتی‌اش را فراهم می‌کنم.همان روزی که اعتمادش، زبان دردودلش را به روی من گشوده بود، سرش را پایین‌انداخته درحال تلاش برای از میان برداشتن بغض فروناخورده‌اش از میانه‌ی راه گلو، گفت «۷سال با هم بودیم. نمی‌گم من هم خیلی آدم خوبی بودم؛ اما بخدا دو ماه آخر رو بخاطرش دیگه دختربازی نکردم. اصلاً از همین زورم می‌گیره». بغض مزاحم را به‌دشواری از سر راه گلو برداشت و گردن را کمی راست کرد. «رفتم پسره رو پیدا کردم. نتونستم خیلی باهاش صحبت کنم». از این بخش روایتش می‌گذرد و سرش را بالاتر می‌گیرد. چشم‌ها که آلوده‌اند به اشک‌هایی که نباید جاری شوند و جاری نشدند، به چشم‌های من دوخته شد تا دردودلی که حالا بیانش خیلی شرمنده‌اش کرده بود را به پایان ببرد. «فقط یکی خوابوندم توی گوشش. دیگه نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم». زورکی خنده‌ای می‌اندازد و دستش را به شانه‌ام می‌زند. «کیرم توش عامو! تو که سرت می‌شه، یه کتابی واسه‌ام بیار حتماً». سریع بلند شد. به تختش نرسیده، درب گروهان فریاد زده شد «آقا به خط بشید، نمازه»! یکی از سوی دیگر آسایشگاه با فریاد اعتراض می‌کند که «مگه اول قرار نیست ناهار بخوریم»؟</description>
                <category>سیاوش سارانی</category>
                <author>سیاوش سارانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 20:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>