<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیاوش میرخانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siavashmirkhani</link>
        <description>تحصیلات و تجربیاتی در مدیریت کسب و کار‌های آنلاین دارم. همچنین دغدغه‌هایی در عکاسی و سینما.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5118/avatar/uVpY8c.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیاوش میرخانی</title>
            <link>https://virgool.io/@siavashmirkhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره سریال ریپلی (Ripley)</title>
                <link>https://virgool.io/@siavashmirkhani/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D9%84%DB%8C-ripley-nv3yu148qqg1</link>
                <description>بهتر است این متن را پس از تماشای سریال بخوانید.مینی‌سریال ریپلی اقتباسی‌ است از رمان ”آقای ریپلی با استعداد“ نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت (این اثر را فرزانه طاهری با عنوان ”معمای آقای ریپلی&quot; به فارسی ترجمه کرده‌است). خانم های‌اسمیت برای طرفداران ادبیات پلیسی جنایی (Noir Fiction) شخصیت شناخته‌شده و محبوبی‌ است. جنایی‌نویسی که زندگی بوکوفسکی‌وار و سلوک شخصیتی‌اش خود داستان جذابی است که بماند. تاکید بر اقتباسی بودن سریال دلایلی دارد که جلوتر به آن می‌رسم، فعلاً راضی باشید که از این رمان دو اقتباس سینمایی دیگر هم ساخته شده، اولی فیلم Purple Noon (رنه کلمان، ۱۹۶۰) که در ایران با نام ”زیر آفتاب سوزان“ شناخته می‌شود با بازی خدابیامرز آلن دلون که به نوعی با همین فیلم به شهرت جهانی رسید و دیگری The Talented Mr. Ripley (آنتونی مینگلا، ۱۹۹۹).چاپ اول رمان آقای ریپلی با استعداد، ۱۹۵۵نویسنده و کارگردان هر هشت قسمت سریال استیون زیلیان است که بیشتر ایشون رو به عنوان یک فیلم‌نامه‌نویس معتبر می‌شناختیم. فهرست شیندلر، دار و دسته‌ی نیویورکی، آیریش‌من و چندین فیلم‌نامه شاخص دیگه از نوشته‌های استاد هستند. البته چندتایی فیلم هم کارگردانی کرده‌اند اما جایگاه ایشان در مقام سناریست چیز دیگری است. به نظرم اولین نقطه قوت سریال همینجاست! کارگردانِ سریال، نویسنده‌ای است که طبعاً هم ادبیات را می‌شناسد و هم استطاعت مدیوم فیلم و سریال را. اینجاست که با یکی از بهترین نمونه‌های اقتباس تصویری از یک اثر ادبی مواجه می‌شویم. شخصاً فکر میکنم بهترین قالب برای به تصویر کشیدن آثار شاخص ادبی مینی‌سریال است. هم مجال کافی برای شخصیت‌پردازی و ساختِ فضا و پرداخت قصه وجود دارد که طبعا یک اثر سینمایی نهایتاً صد و بیست دقیقه‌ای چنین گنجایشی ندارد، هم مانند سریال‌های چند فصلی با چند ده اپیزود، نیازی به آب بستن به داستان و کش دادن بی‌کیفیت ماجرا نیست. کشف چنین ظرفیتی از داستانی که دو اقتباس سینمایی نسبتا مشهور از آن ساخته شده است، قطعا مدیون نگاه داستان پرداز و فیلم‌نامه‌نویس جناب زیلیان است. وقتی صحبت از اقتباس می‌شود مفهوم آن تنها تصویری کردن داستانی مکتوب نیست. خالق اثر اقتباسی باید نسخه‌ای سینمایی را با استفاده از تمام دستمایه‌های منبع اقتباس، از نو خلق کند. بدیهی است پایبندی صد در صد به اصل اثر، برای چنین آفرینشی اگر ضعف حساب نشود قطعاً نقطه قوتی هم نیست!هر آنچه پیرامون کاراواجو و ارجاعات مربوط به آن در کل سریال می‌بینید در اصلِ رمان نیست و افزونه‌ی به جا و هنرمندانه‌ی سازنده سریال است. کاراواجو نقاش ماجراجوی ایتالیایی (۱۶۱۰ -۱۵۷۳) جدا از سبک بدیع و سنت‌شکن آثارش، سر پر شور و زندگی پر ماجرایی داشته. پیوند چنان شخصیت و سرنوشتی با احوال جناب ریپلی در همان جغرافیا به فاصله‌ی چند قرن، شاه‌بیت این اقتباس است. یک قتل، مجرمی فراری، واقع‌گرایی انسانی و پدیدار شدن در مرز سایه و روشن (شاخصه‌ی اصلی آثار ماندگار کاراواجو در تصویرگریِ اولیا و اشقیا برخلاف پیشینیانش)، یک نبوغِ ناخوشایند و البته رم و ناپل و سیسیل و … مشترکاتی است که این دو شخصیت را در بستر این اقتباس به هم می‌رساند. سکانس مواجهه تام ریپلی با کارآگاه پلیس در ونیز، نمایشگر ایده‌ای است که تام از تماشا و مطالعه‌ی آثار کاراواجو (و احتمالاً همذات پنداری خودش با هنرمندِ نقاش) گرفته است:  ”سایه‌ها مهم هستند!“داستان در ایتالیای دهه ۱۹۶۰ میگذرد. انتخاب چنین لوکیشن‌هایی تنها برای خلق جذابیت بصری (کارت پستالی) و رنگ و لعاب دادن به ظاهرِ اثر نیست (مانند استفاده بی‌رویه و بی حاصل از شمالِ خودمان در فیلم و سریال‌های ایرانی به قصد دادن رنگ و رمقی به کار). اینجا محلی که داستان در آن اتفاق می‌افتد و جزئیات و امکاناتش جزیی از داستان و پیش برنده درام است. این داستان اگر در پاریس و پراگ و لندن اتفاق می‌افتاد قطعاً داستان دیگری می‌شد. توجه داشته باشید که لوکیشن فقط مکان جغرافیایی و چشم‌انداز طبیعی و غیر طبیعی نیست. زبان، رفتار، فرهنگ، تاریخ، معماری و وسایل زندگی روزمره، همگی امکاناتی است که لوکیشن در اختیار خالق اثر میگذارد تا جهان روایی فیلم را بسازد. حالا شما کلاه خود را قاضی کنید آیا داستان این سریال را می‌توانید در جایی غیر از رم و ناپل و ونیز تصور کنید. این یعنی سازنده اثر کارش را درست انجام داده!از دست و دلبازیِ بی دریغِ لوکیشن‌های ایتالیایی سریال که بگذریم، کاربلدی کارگردان و قطعاً مدیر فیلمبرداری (Robert Elswit) در انتخابِ پر وسواسِ قاب‌هایی درجه یک، امتیازِ اصلی اعتبارِ هنریِ این اثر است. هر قسمت از سریال را که دوست دارید پلی کنید و به طور اتفاقی دکمه پاز را بزنید. تصویر در هر لحظه‌ای متوقف شده باشد شما در حال تماشای یک قابِ عکسِ بی‌نقص هستید! به جرات می‌شود گفت حتی کوتاه‌ترین و در ظاهر بی‌اهمیت‌ترین پلان‌ها هم استادانه و با وسواس قاب‌بندی و نورپردازی شده‌اند. چنین قاب عکس‌هایی فقط برای زیباییِ تصویر در کار گنجانده نشده‌اند، بلکه تار و پودِ فضای ساخته شده در ذهن ما هستند، تا گره‌های جهانِ داستانیِ سریال، یک به یک و با حوصله روی آن بنشیند و در پایان هشت قسمت نتیجه آنی شود که ملاحظه فرمودید. تصمیم جسورانه برای فیلمبرداری سیاه و سفید و بهره‌گیری از سایه روشن‌ها به عنوان ایده اصلی اثر حتی در شخصیت پردازی‌، همگی در راستای پرداخت و به نتیجه رساندن این درام پلیسی-جنایی به کار گرفته شده. استفاده بصری و روایی از انواع راه‌پله و مسیرهای پلکانی و بالا و پایین رفتن‌های پر شمار، برای شما تامل برانگیز نبود؟! (سریال با نمایی از پایین‌کشیدنِ دشوارِ جنازه از راه‌پله یک ساختمان شروع می‌شود).آقای ریپلی تمایلی به زن‌ها ندارد. این در همان چند قسمت اول سریال دستگیرمان می‌شود. اما هیچ اشاره مستقیمی هم به تمایلات جنسی او نمی‌شود. در این اقتباس هم مانند اصل رمان، متفاوت بودن تمایلات تام در طول اثر کدگذاری شده است. در نظر بگیرد رمان در سال‌هایی نوشته ‌شده که چنین تمایلاتی نکوهیده و بعضاً جرم انگاشته می‌شد. الان را نبینید که مطابق مد روز، در هر فیلم و سریالی از زمان آدم ابوالبشر و کشتی نوح تا خشایارشاه خودمان و جنگ‌های صلیبی و دربار خلفای عباسی، حتماً یکی دو شخصیت همجنسگرا جولان میدهند. در ایامی که داستان جناب ریپلی در آن اتفاق می‌افتد، دنیا طور دیگری بود. چنانکه نویسنده رمان، خانم های‌اسمیت خود از همجنسگرایان بود و از این بابت ملامت‌ها کشید که بماند! به هر حال از امتیازات سریال نگهداشتن حدود این اشارات در همان اندازه‌ی اصل داستان و متناسب با دورانی است که داستان در آن اتفاق می‌افتد. کمااینکه در بزنگاهی اَنگِ همجنسگرا بودن به دیکی و دوست معلوم‌الحالش برای تام گره‌گشا و کار راه‌بنداز هم می‌شود. البته از بازی درخشان اندرو اسکات نباید گذشت که او هم شخصیتی کاملاً اقتباسی از قهرمان داستان خلق کرده‌است که تفاوت‌های اساسی با اصل رمان دارد. در واقع‌ مهم‌ترین اقتباس صورت گرفته خلق یک توماس ریپلی جدید در خورِ مقتضیاتِ اختصاصیِ این مینی سریال است. کاراکتری در سایه‌روشن که حتی تا پایان قسمت هشتم هم ما اطمینانی نداریم که آیا او را درست شناخته و فهمیده‌ایم یا نه؟! می‌شود با او همدردی کرد یا نه؟ خوش‌شانس است یا نابغه؟ کلاش است یا آسیب‌دیده؟ اینها را مدیون انتخاب درست و بازی درخشان جناب اسکات هستیم. یک ایرلندی با استعداد دیگر که ده سالی است دارد قدم به قدم به قله نزدیک‌تر می‌شود. نکته ظریفی در لایه‌های زیرین داستان قابل توجه است. تام ریپلی دو انسان بی‌گناه را به شکل فجیعی کشته‌است. هیچ نیت خیری هم در نقشه‌ها و اعمالش دیده نمی‌شود. با این وجود عجیب است که مخاطب خیلی هم دلش نمی‌خواهد این شخصیت شرور و البته گناهکار به سزای اعمالش برسد. حتی ممکن است گاهی شماتتش کنیم که چرا با اهمال‌کاری خودش را در معرض سوء ظن و دستگیری قرارداده است! یا اینکه چرا کار آن دخترک موی دماغ را هم در فرصتی مغتنم نمی‌سازد تا خیالمان راحت شود که تنها شخصیت شکاک داستان هم دیگر تهدیدی نخواهد بود. این در حالی است که تام ریپلی حتی جذابیت‌های رایج ضدقهرمان‌های کلاسیک سینما را هم ندارد. فکر می‌کنم دلیل این همدلی را باید در بقیه کاراکترهای داستان جستجو کرد. یک بچه‌پولدار که ادای نقاش‌ها را درمی‌آورد اما استعدادی ندارد، دخترکی که میخواهد نویسنده باشد اما او هم جوهر این کار را ندارد، بچه پولدار دیگری که حتی همین تلاش را برای اینکه چیزی بشود هم نمی‌کند و ظاهرا فقط در حال خوش‌گذرانی و ولخرجی است. پس آنطرف داستان هم آدم‌های به درد نخوری می‌بینیم که آنها هم مثل شخصیت اصلی، انگار به ایتالیا آمده‌اند تا چیز دیگری باشند (یا بشوند) با این تفاوت که آن‌ها خانواده‌ای ثروتمند دارند که اسباب یک زندگی با ادا و اصولِ روشنفکرانه اما در حقیقت مفت‌خورانه‌ را برایشان فراهم کرده‌اند. اینجاست که احتمالاً ناخودآگاهِ مخاطب، دلیلی برای ترحم بر مقتولین یا تنفر از قاتل پیدا نمی‌کند. فراموش نکنیم اکثریت ما که در طبقه فرودستان هستیم، هر آنکه با هوش و استعداد خود زیانی به فرادستان (بانک و دولت و پلیسی که زور زیاد دارند و سرمایه‌داران و مرفهینی که پول زیاد دارند) بزند را در دل تحسین می‌کنیم، حتی اگر به روی خودمان نیاوریم. احتمالاً اخلاقی و منصفانه نیست اما در کجای کار جهان انصاف و اخلاق هست که اینجا باشد!درباره این اقتباس درخشان بیشتر از اینها می‌شود گفت اما این مختصر را می‌خواهم ختم کنم به یک دغدغه شخصی که در طول تماشای سریال همراهم بود. داستان در سال‌هایی اتفاق می‌افتد که آدم‌ها جور دیگری لباس می‌پوشیدند، جور دیگری مکالمه می‌کردند، شکل دیگری معاشرت و مسافرت می‌کردند. مردها مردانه با هم صحبت می‌کردند و زن‌ها زنانه رفتار می‌کردند. جزئیات فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی به خوبی از عهده نمایش این تفاوت برآمده است. شخصیت‌های داستان مانند فیلم و سریال‌های امروزی مثل نقل و نبات از فحش و الفاظ رکیک استفاده نمی‌کنند. یک آداب و اصولی در کار و زندگی رعایت می‌شود. تماشای جزئیاتی از آن دوران متفاوت، جذابیت سریال ریپلی و حظی که از آن بردم را برای من دو چندان کرد.در پایان اگر شما هم مانند من، پس از تماشای سریال، حسرت گشت و گذار در ایتالیای دهه ۱۹۶۰ را خوردید، سلامٌ علیکم! </description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 16:35:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین فیلم‌های سالی که گذشت (۱۴۰۲-۲۰۲۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@siavashmirkhani/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B3-yludmxeeayqm</link>
                <description>۲۰۲۳ سال پر رونقی برای سینما بود. پتانسیل جمع شده در رخوت ایام پساکرونا به یکباره آزاد شده و به تلافی چند سال اخیر، تعداد قابل توجهی فیلم با کیفیت به نمایش‌ درآمد. هر فهرستی قطعاً سلیقه‌ای است! آنچه به عنوان ۱۰ فیلم مورد علاقه‌ام در سالی که گذشت آورده‌ام حاصل سلیقه و توقع من از فیلم و سینما‌ است. امتیاز و ستاره دادن به فیلم‌ها را چندان نمی‌پسندم اما تلاش‌کردم این ۱۰ فیلم را بر اساس کیفیت و اثرگذاری با نگاه شخصی خودم رتبه‌بندی کنم. اگر فرصت محدود یا اولویتی برای تماشای فیلم‌دارید، می‌توانید مرور سینمای ۲۰۲۳ را با این ۱۰ فیلم شروع کنید.۱. درباره علف‌های خشک (About dry grasses)از این استادانه‌تر نمی‌شود فیلمی درباره درونیات انسان‌ها ساخت. قریب به سه ساعت در کوران برف و سرمای نماهای بیرونی که سفیدی‌اش چشم را می‌زند، به تماشای گفتگوهای طولانی آدم‌های واقعی در فضاهای تنگ و نیمه تاریک درونی خواهید نشست. آخرین ساخته نوری بیلگه جیلان را می‌شود فیلمی درباره طبیعت دانست، طبیعت انسان‌ها! کارگردان کاراکتری مخوف ساخته از یک معلم نقاشی یادآور مخلوقات پیچیده‌ی داستایوفسکی، انسانی در مرز. مرز خیر و شیر، خودآزاری و دیگرآزاری، رفاقت و نارفیقی، ارزش‌های سنتی و مدرن و از همه مهم تر زمستان و تابستان. این فیلم یک شخصیت اصلی ندارد! تک تک آدم‌ها داستانِ خودشان را دارند و حرف‌هایی برای گفتن. از آنجایی که داستان در مناطق شرقی ترکیه می‌گذرد، ما ایرانی‌ها اشتراکات فرهنگی زیادی در آن خواهیم یافت.۲. روزهای بی‌نقص (Perfect days) آخرین ساخته ویم وندرس فیلم حیرت‌انگیزی است! داستان روزمرگی‌های مردی که تک تک زوائد و غیر ملزومات را از زندگی‌اش حذف کرده و در دنیایی بسنده، با نهایت کم‌حرفی و حرفه‌ای عجیب، کیفیت رشک ‌برانگیزیی از زندگی را به رخ ما انسان‌های تا خرخره غرق در امکانات و اضافات و ارتباطات و تظاهرات می‌کشد. زود قضاوت نکنید! اصلاً قرار نیست حتی یک کلمه حرف یا ادای‌ شعاری در این فیلم تحمل‌کنید. از دیدنی‌ها که بگذریم، یک دوجین موسیقی درجه یک و حال خوب کن هم درست مثل اسم فیلم خواهید شنید. در ضمن اگر حوصله‌کنید و تیتراژ پایانی را تا انتها ببینید، یک یادگاری ویژه برای شما تدارک دیده‌اند.۳. اوپنهایمر (Oppenheimer)این فیلم شاید غیرنولانی‌ترین فیلم کریستوفر نولان باشد! فیلمی که داستان آزمایش اولین بمب اتم و قربانیانش نیست، این داستانِ جناب اوپنهایمر است! روایتِ خالقِ یک هیولا که خود اولین و بزرگترین قربانی دست‌پروده‌اش می‌شود. شخصاً به عنوان یک علاقمند آماتور فیزیک با مطالعه مختصری در تاریخچه‌ی شگفت‌انگیر تحولات آن در دهه‌های آغازین قرن بیستم، زمانی که خبر ساخت فیلم اوپنهایمر توسط جناب نولان را خواندم، اصلا امیدی نداشتم پروژه‌ای با این ابعداد علمی، تاریخی و سیاسی به درد جهانِ روایی خاص او بخورد (خصوصا علاقمندی ویژه ایشان به مفهوم زمان). اما حاصل کار یک فیلم درست در سه خط زمانی (بدون تقاطع اما با رفت و برگشت‌های متناوب!) که به معنای واقعی حکایتِ شخصِ اوپنهایمر است. نقدهایی که بر این فیلم می‌شود اکثراً به خاطر انتظارات پیشین از دنیای ذهنی کارگردان و یا توقعی برای نشان دادن ابعاد فجایع بکارگیری بمب اتم است. اما این فیلم به درستی روایت خود  رابرت اوپنهایمر و جهان پیرامون او است.۴. آناتومی یک سقوط (Anatomy of a fall)گروهی درگیر فهم و شرح واقعه‌ای هستند که نه هیچ‌کس آن را دیده و نه کسی می‌تواند روایتی غیرقابل تردید از آن ارائه کند. این فیلم بیشتر از آنکه یک درام دادگاهی یا زناشویی باشد،‌ نمایشی است از درک یک پایان که هر چه بیشتر آن را واکاوی می‌کنند اطمینان‌ها کمتر و تردید‌ها بیشتر می‌شود. سکانس‌های دادگاه و ناچاری زن به اعتراف به نهانی‌ترین احساساتش برای خلاصی از سوظن‌ها، با بازی درخشان خانم زاندرا هولر واقعا اثرگذار و مجذوب‌کننده از کار درآمده است. در ضمن یکی از اثرگذار‌ترین دادگاه‌های سینمایی را خواهید‌دید با شخصیت‌های بسیار امروزی و باورپذیرِ دادستان و وکیل مدافع و همچنین محدودیت‌های زبانی متهم برای دفاع از خودش (دادگاهی فرانسوی با متهمی آلمانی که با وکیل خودش به انگلیسی گفتگو می‌کند!)‌ که دستمایه خوبی است برای به تصویر کشیدنِ غیر قابل فهم و انتقال بودن همه‌ی آن‌چیزی که یک انسان در دنیای درونی خودش تجربه می‌کند.۵. منطقه مورد نظر (The zone of interest)با فیلمی مواجه هستید که اصل داستان را نمی‌بینید، فقط تا حدودی می‌شنوید! تک تک لحظات، نمایش فاجعه‌ای است که بیخ گوش شما اتفاق می‌افتد و همه‌ی اثرات آن را می‌بینید اما لحظه‌ای از خود فاجعه را به شما نشان ‌نخواهند داد. چنین بیان هولناکی از یک واقعه تاریخی که ده‌ها اثر سینمایی درباره‌اش ساخته شده است، به مراتب حتی از عریان‌ترین روایت‌های موجود از هولوکاست نیز اثر گذارتر از کار درآمده است. شخصاً فکر می‌کنم اگر یک اثر سینمایی را بخواهیم به تعبیر ماندگار هانا آرنت از ”ابتذال شر“  ارجاع بدهیم، قطعاً همین ساخته‌ی جاناتان گلیزر است. ۶. جاماندگان (Holdovers)با چنین ایده و داستانی فیلم‌های فراوانی ساخته‌ شده است. کارستان فیلم خلق شخصیتی به یادماندنی با بازی خیره‌کننده‌ی پل جیاماتی است. احتمالاً اگر اوپنهایمر و کیلین مورفی نبودند، تردیدی برای شایستگی او به عنوان برگزیده اسکار نداشتیم. داستان معلم تاریخی که هیچ ويژگی دوست‌داشتنی‌ای ندارد اما چنان شخصیتش با حرفه‌اش گره خورده و در موقعیت‌های ناخواسته با نوجوان دانش‌آموزش آن را به مرور کشف می‌کنیم که چاره‌ای جز دوست داشتنش نداریم (درست مثل درس تاریخ که از خسته‌کننده‌ترین کلاس‌های ایام مدرسه بود اما وقتی درست روایت می‌شود حسابی مجذوبمان می‌کند). اینکه داستان در آخرین روزهای سال ۱۹۷۰ میلادی اتفاق می‌افتد و آنچه در پس زمینه داستان از احوال اجتماعی آن ایام نشانه گذاری شده است هم قطعاً از نقاط قوت فیلم است. در کنار خط اصلی داستان و شخصیت آقای معلم، چند خرده روایت به جا و با پرداخت مناسب از داستان آدم‌های معمولی (در آن دوران) قوت فیلمنامه را تضمین می‌کند که کمترین استحقاق آن جایزه خانم دیواین جوی رندالف در اسکار نود و ششم بود.۷. زندگی‌های گذشته (Past lives)فیلم جمع و جور و دلنشینی است آن هم برای ما که دیگر همگی مستقیم یا غیر مستقیم درگیر پدیده مهاجرت هستیم. یقین دارم با کسانی که تجربه مهاجرت را پشت‌سر گذاشته‌اند ارتباط بیشتری برقرار‌خواهد کرد اما اگر اینطور هم نباشد، به اندازه کافی ایده، فیلمنامه و پرداختِ روایی فیلم حرف برای گفتن دارد.۸. برگ‌ریزان (Fallen leaves)قطعاً فیلمی است برای دلدادگان سینما در فضایی معلق بین جهانی واقعی و دنیایی فانتزی. زن و مرد فیلم در جهانی واقعی که مدام از رادیو اخبار جنگ پخش می‌شود انگار از جایی دیگری آمده‌اند تا در این دنیا همدیگر را پیدا کنند. هجوی سینمایی از داستان زندگی‌ آدم‌های معمولی این روزگار که داستان‌شان قدیمی و از مد افتاده است مانند پوستر فیلم‌هایی که در سرتاسر فیلم می‌بینیم. داستانی که در انتهایش زن به همراه یک سگ و مرد عصا زنان در کنار هم به سمت افق می‌روند تا زندگی جدیدی را شروع کنند. سینما کلاسیک‌تر از این هم می‌شود؟!۹. قاتلین ماه گل (Killers of the flower moon)در بین ساخته‌های اخیر اسکورسیزی بهترین است. بازسازی یک واقعیت تاریخی از آمریکای اوایل قرن بیستم که کمتر از آن می‌دانیم. جذابیت‌های بصری و بازی‌هایی مطابق انتظار از ساخته‌های استاد تا حدی جورِ ریتم کند فیلم به خصوص در نیمه اول آن را می‌کشند. از معدود مواردی که اکثر منتقدان درباره آن اتفاق نظر داشتند شایستگی مسلم خانم لیلی گلادستون برای دریافت اسکار بهترین بازیگر زن بود که با کج‌سلیقگی (بخوانید جو زدگی) داوران به شخصی دیگر برای فیلمی باب طبع سال‌های اخیر جشنواره‌ها رسید!۱۰. شعله‌ور (Afire)آخرین ساخته‌ی کریستین پتزولد آتشین یا شعله‌ور ترجمه شده که به نظرم نارسا است. احتمالاً  با توجه به درون‌مایه فیلم عنوان اصلی اثر (آلمانی) &quot;آسمان سرخ&quot; عنوان گویا‌تری است. آنچه به نظرم درخور توجه آمد نحوه نمایش تعارضات درونی نویسنده‌ جوان در مواجه با آدم‌های اطراف و حال خوب آنها است. ما هم به همراه این شخصیت، به مرور ابتدا درگیر ظواهر آدم‌های درون قصه و سپس عمیق‌تر شدن این شناخت و احساسی که از پی می‌آید می‌شویم. اگر اهل سینمای قصه گو و کشش‌های داستانی مرسوم‌ آن هستید،‌ احتمالاً این فیلم گزینه مناسبی برای شما نخواهد بود.</description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 13:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاینده‌رود مُرد از بس که جان ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-waisk4ncy8s4</link>
                <description>اصفهان، سی و سه پل، آذر ۱۳۹۰این عکس را برای دل خودم گرفتم. نمی‌خواستم تصویر زیبایی ثبت‌کنم. کارت پستال نمی‌خواستم. فکر‌کردم آن مرد من هستم. من و هزاران هزارِ دیگر که در طول قرن‌ها احوال خوب و بد خود را آورده‌اند لب زاینده رود و به آب داده‌‌‌اند و سبک‌‌شده‌اند و رفته‌اند. ده سال پیش وقتی برای دو هفته به ایران برگشتم، فهرستی ردیف کرده‌بودم از جاهایی که از سر دلتنگی باید بروم و در فضای آنجا دلی سبک بکنم. بعد از سالها گشت و گذار در شمال و جنوب و کوه و بیابان سرزمینی که خانه‌ی خود می‌دانستم به هرگوشه‌اش دلبستگی و با هر شهرش خاطره‌ای داشتم. دو هفته هم که مجالی نبود. پس باید همه‌ی آن دلتنگی را خلاصه می‌کردم در یک انتخاب. جایی که خلاصه کند همه‌ی آنچه می‌خواستم، عصاره ای از چیزهایی که به آن تعلق خاطر داشتم. چکیده‌ ای از طبیعت و تاریخ و فرهنگ و معماری و البته ایران. چه جایی بهتر از اصفهان، زاینده رود، سی و سه پل.۱۰ سال از تاریخ این عکس گذشته است و من به چیزهایی فکر میکنم که در کمتر از همین ده سال از دست داده‌ایم. دریاچه ارومیه و جنگل‌های زاگرس و کارون و هامون و بختگان و عزیزانی که یا نیستند یا آنقدر دور و پراکنده شده‌اند که فقط حسرت مشترکی پیوندمان می‌دهد. طبقه‌ای که دیگر با سیلی هم نمی‌توانند صورت خود را سرخ‌کنند، جان‌هایی که در تب کرونا سوختند و آنهایی که در سقوط هواپیما پرکشیدن. که این آخری داغی بر دل نسل ما شد برای همیشه. عکس‌هایی که از این روزهای زاینده رود می‌بینم تصویری آخرالزمانی است از سرزمینی که خانه و زندگی و دلخوشی مشترک همه‌ی ما بود. زمانی آدم ها در زاینده رود غرق می‌شدند، حالا زاینده رودِ خشک، غرق در آدم‌ها است. رودی خشک و زمینی فرو نشسته و پلی ترک خورده. درست مثل خاطر جمعی همه‌ی ما. مثل دلمردگی آنهایی که رفتند و دلسردی آنهایی که ماندند. انگار در بیداری کابوس می‌بینیم، هزاران نفر به تشییع جنازه زاینده رود آمده‌اند. چشم حیرت زده ایرانیان در گوشه و کنار جهان خیره به احوال و اخبار رودی است در قلب ایران که اگر خشک شود خیلی چیزها را با خود می‌خشکاند. ما ایرانی‌ها رسم داریم وقتی پدر یا مادری پیر به حال احتضار آخرین لحظات حیات را می‌گذرانند، فرزندان و اعضای خانواده هرجایی باشند خودشان را می‌رسانند بر بالین آن عزیز، برای آخرین کنار هم بودن. برای بدرقه. حکایت این روزهای ما است و زاینده رود. مگر چنین مصیبتی ما را دوباره جمع کند دور هم. درست مثل فیلم مادر. در جایی که به آن تعلق داریم. در خانه‌ی پدری.</description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 15:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمتر ببینید، کمتر بخوانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@siavashmirkhani/%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-dstew3xf9jil</link>
                <description>چند وقت پیش فیلم سگ کشی را دوباره دیدم. اولین بار در جشنواره فجر سال ۱۳۷۸ در ایام نوجوانی بود که با چندنفر از همکلاسی‌ها به دیدن آخرین اثر استاد رفته‌بودیم. دوره‌ای که از خوش اقبالی ما هنوز بیضایی و تقوایی فیلم می‌ساختند و کیمیایی و مهرجویی به این روز نیفتاده‌ بودند و البته جشنواره فجر هنوز آبرویی داشت. آنچه در دیدن دوباره این فیلم برایم برجسته شد، احساس و برداشتِ متقاوت از اثری بود که ۲۰ سال پیش هم با یک دنیا اشتیاق به تماشای آن نشسته بودم. این بار دستاوردم چیز دیگری بود. حتی نقاط ضعف و قوت فیلم هم در نظرم متفاوت آمد و درپایان فیلم برداشتی دیگر و حتی احساسی خوشایندتر از بازبینی این فیلم داشتم. این اتفاق جرقه‌ای شد تا تعدادی دیگر از فیلم‌های اثرگذار را دوباره ببینم. برنامه‌ای ریختم و هفته‌ای یک فیلم که در گذشته دیده بودم و در ذهنم برجسته بود را دوباره دیدم. ای ایران تقوایی، سرب کیمیایی، مسافران بیضایی، اجاره نشین‌های مهرجویی و … تجربه‌ای که فعلا محدود مانده به آثار ایرانی اما قطعا آثار فرنگی هم در همین نوبت قرار خواهند گرفت.نتیجه این بازبینی‌ها بسیار هیجان انگیز تر از آنی بودکه فکر میکردم! این بار انگار حریف آماده‌تری برای مواجه با این آثار بودم . ذهن ورزیده‌تر و دید پخته‌تری برای تحلیل و قضاوت آنچه می‌دیدیم همراه من بود و البته لذتی مضاعف. این تجربه باعث شد به سراغ کتاب‌های اثر گذاری که در طول این‌سال‌ها خوانده بودم بروم. آنهایی که زمانی از روی کنجکاوی یا سفارش این و آن به دست گرفته بودم و به هر دلیل در ذهنم مانده بودند. چند زندگینامه، تعدادی اثر تحلیلی و مصاحبه، متون تخصصی حرفه‌ام و حتی چندتایی رمان! ما معمولا کتابی را می‌خوانیم و آن را به مجموعه‌ی ذهنی کتاب‌های خوانده شده اضافه می‌کنیم. غافل از اینکه آثار بزرگ (در هر زمینه‌ای) برای انتقال همه آنچه گفتنی است بضاعتی هم در درون شما می‌طلبند. بضاعتی که لاز‌مه‌اش سواد و تجربه‌ و اهلیتی است که با گذر زمان، در  درون شما ساخته می‌شود. بازخوانی و باز بینی تعدادی از آثار اثرگذار که در اوایل جوانی خوانده بودم نتیجه بسیار خوشایندی داشت. کیفیت برقراری ارتباط و فهم آثارِ مهم، ارزشی به مراتب بالاتر از کمیت آنها دارد. زمانی به اقتضای سن و تجربه فکر می‌کردم هرچه بیشتر بخوانی و ببینی، بهره‌ی بیشتری برده‌ای از فرصت محدود عمر. این روزها فکر میکنم هرچه عمیق‌تر و بهتر بخوانی و ببینی و هضم کنی بهره‌ی لازم و درست‌تر را برده‌ای. ارزشمند آن است که چند فیلم را با دانش و به دل دیده باشی، چند کتاب را درست خوانده و فهمیده باشی، چند نقطه از کره زمین را از روی معرفت و شناخت گشته باشی. آن هم در زمانه‌ای که انسان‌ها شبانه روز زیر بمباران هزاران عکس و ویدیو و لایو و خبر، تمایل و حوصله‌ی تمرکز‌کردن حتی برای دقایقی کوتاه را هم دیگر ندارند. انسان امروز همه چیز را زیاد و زودگذر می‌خواهد. دوره‌ای که تجربه‌‌ها اگر قابل ثبت‌کردن و به چشم دیگران آوردن نباشند ارزشی ندارند! در واقع ثبت لحظات جای تجربه کردن لحظات را گرفته‌اند. هرچه بیشتر بهتر. جان بکنی و خودت را به فلان جا برسانی و سلفی‌‌های لازمش را بگیری و هشتگ mood را بزنی‌ تنگش و تکه‌شعری بی ربط از فروغ بچپانی زیرش و بعد خودت را اسیر کنی که لایک‌هایت را بشماری. سلفی‌کردنِ حال خوب ارزشی بیشتر از تجربه‌ کردنِ آن حالِ خوب پیداکرده‌است، دیگر فرقی نمی‌کند آن حال خوب با کباب باشد یا کتاب! زمانه‌ای که بیشتر دوست داریم به &quot;دیگران&quot; بگوییم حالمان خوب است تا به خودمان. پس باید عقب نیفتیم و هرآنچه دیگران دیده‌اند و خوانده‌اند و کرده‌اند را ثبت کنیم و لایکش را جمع کنیم و تیکش را بزنیم و خلاص!زندگی چک لیستی نیست که هر چه خانه‌های بیشتری را تیک زده‌باشی دستاورد بیشتری عایدت شده باشد. اگر کیفتی باشد در حجم آن معرفتی است که از این گذرگاه محدود در وجودت ته نشین می شود. پس به جای اضافه کردن به لیست کتاب‌هایی که باید قبل از مرگ بخوانید، جاهایی که باید قبل از مرگ بروید، فیلم‌هایی که باید قبل از مرگ تماشا کنید و هر پیش مرگ دیگری، تعدادی کتاب خوب را چندین بار بخوانید، آثار شاخص سینمایی را به حوصله و چندباره تماشا کنید، چند آلبوم موسیقی را با حوصله و تمرکز گوش‌کنید و چند شاهکار معماری را درست ببینید و بفهمید و چند شهر و روستا را خوب بگردید.</description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 10:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی فیلم «همه می‌دانند» و اصغر فرهادی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-mipmh8zykmph</link>
                <description> قطعاً اتفاق خوش‌آیندی است که اصغر فرهادی تا این اندازه انتظارات را از خودش بالابرده و هربار از او توقع یک شاهکار را داریم. می‌دانیم که هیچ فیلمساز بزرگی هرچه ساخته شاهکار از آب درنیامده. جدا از نقد‌های مثبت و منفی که به آخرین ساخته فرهادی شده‌است، همه‌ می‌دانند که فرهادی فیلمساز بزرگی است که توانسته در دوره‌ای یک تنه جور سینمای رنجور ما را بکشد! پس اگر نقدی هست در همان چارچوب و تراز کارهای خود اوست.«همه می دانند» غافلگیرتان نمی‌کند! این شاید خلاصه‌ترین نقد آخرین ساخته فرهادی است. یعنی دقیقاً همان چیزی که همیشه از آثار او انتظار داشته‌ایم. غافلگیری در سوژه و نوع روایت، ویژه‌گی همه‌ی آثار اخیر او بوده است. داستانی که اول معمای ساده‌ای طرح می‌کند و هرچه پیش می‌رود گره‌ای تازه‌ هویدا می‌شود از گذشته و روابط بین آدم‌ها. «همه‌ می‌دانند» اینطور نیست! دلیل اصلی آن هم خود کارگردان کار است. خوب یا بد فرهادی خودش (در واقع سبک فیلمسازی‌اش) را تکرار می‌کند. دقیقاً مانند عنوان فیلم دیگر «همه می‌دانند» فرهادی چه نوع شعبده‌ای بازی خواهد کرد و باید منتظر چه نوع غافلگیری‌ای باشند که این خود خلاف اصل غافلگیری است. مخاطب نه تنها رودست نمی‌خورد بلکه اوست که قدم بعدی طراح داستان را می‌داند و در آن بزنگاه منتظر آقای کارگردان نشسته است! امکانات فیلمسازی خارج از ایران (منظور نبود محدودیت‌های رایج در سینمای داخل ایران است) این مجال را فراهم‌کرده تا کارگردان، قالب روایت‌های معمولش را که چندین بار با قواعد محدود‌کننده سینمای ایران آزموده (سه گانه چارشنبه‌سوری، درباره الی و جدایی نادر از سیمین) اینبار با فراغ بال در این فیلم‌نامه اجرا و پیاده کند. جایی که می‌شود عشق و علاقه و خیانت و سرخوشی را با جلوه‌های زمینی آن نشان‌داد نه با اشارات و ترفندهایی ناگزیر! این شاید تنها تمایز کار اخیر فرهادی با آثار گذشته‌اش باشد. اینطور است که هم قصه می‌تواند کمی بی پروا تر باشد و هم اجرا تا حد زیادی باورپذیر‌تر.فیلم شروع خوبی دارد. معرفی و ورود شخصیت‌ها بجا و درست پیش می‌رود. بازی‌‌ها هم که واقعاً در سطح جهانی است و جدا از فیلمنامه‌ و کارگردانی، نمره قبولی می‌گیرند. از یک سوم فیلم به بعد اما ناگهان همه چیز به یکباره افت می‌کند. یعنی همانجایی که کارگردان می‌خواهد شعبده‌اش را رو کند. فصل ورود مهمان‌ها، جزییات اجرا در مواجه شخصیت‌ها و مراسم عروسی همگی از نقاط اوج فیلم هستند تا جایی که دخترک گم می‌شود (به سرقت میرود!). اما از اینجا به بعد دیگر داستان چفت و بست ندارد حتی در جاهایی باورپذیر هم نیست. شخصاً دوست داشتم کارگردان به همین روایت بازگشت به خانه و چالش مواجه آدم‌ها با گذشته‌شان بسنده می‌کرد و چنان بهانه‌ای را برای طرح و گره‌گشایی معما در دل کار نمی‌گنجاند.باورناپذیر بودن داستان برای فیلم‌نامه‌نویسی در سطح فرهادی نقطه ضعف بزرگی است. یعنی همان جایی که آخر فیلم را به زمین میزند.یک نقد کلی هم به شیوه روایت و فیلمسازی استاد فرهادی دارم که بیشتر نظری شخصی است. اینکه شما برای نوشتن یک فیلمنامه و ساختن فیلم برای غافلگیری (بخوانید فریب) مخاطب نقشه بریزید و کلیت داستان را بر این اساس استوار کنید، پس جایگاه واقعی سینما کجاست؟ در نظر من ارزش ذاتی یک فیلم در میزان تعلیق و هیجان پنهان در داستان نیست (باید بگویم به تنهایی نیست وگرنه اینها همه ابزار کلاسیک قصه‌گویی هستند). فیلم خوب با یک رمان پلیسی و معمایی فرق دارد. سینما می‌تواند از دل عادی ترین وجوه زندگی جلوه‌ای پر معنی و نگاهی عمیق و حتی متفاوت عرضه‌کند حتی بدون تعلیق و مچ‌گیری و غافلگیری. چرا راه دور برویم. مثال از ساخته‌های اولیه خود فرهادی رقص در غبار یا شهر زیبا. </description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Feb 2019 21:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی سریال دانتون ابی</title>
                <link>https://virgool.io/@siavashmirkhani/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-yda1oljcxpaj</link>
                <description>نسل ما احتمالاً‌ سریال‌بینی را با تب تند LOST و Prison Break و شاید ۲۴ شروع کرده‌باشد. هیچکدام از این سریال‌ها را ندیده‌ام (به جز دو سه قسمت به صورت اتفاقی یا در جمعی دوستانه) و هنوز هم رغبتی برای دیدنشان پیدا نکرده‌ام. مسلماً دیدن یک فیلم خوب یا یک مستند با پدر و مادر را به دیدن یک سریال با ۵ فصل و ده‌‌ها قسمت ترجیح می‌دادم؛ تا اینکه آنقدر نقد‌های جالب درباره‌ی دو سریال  Downton Abbey  و Black Mirror (که حتماً درباره این شاهکار دیگر انگلیسی هم خواهم نوشت) خواندم که ترک عادت کردیم و به گروه سریال‌بین‌ها اضافه شدیم.دانتون ابی یک سریال انگلیسی است. منظور زبان سریال نیست! این سریال یک محصول انگلیسی است. همان اندازه که یک ماشین آمریکایی با یک نمونه انگلیسی تفاوت‌های آشکار و پنهان زیادی دارد. در سبک،فرهنگ، شخصیت‌پردازی، حوصله و صبوری و … دانتون سریالی ساخت بریتانیا است. می شود گفت دانتون سریال دیالوگ‌هاست! سریال احساسات و روابط بین آدم‌ها که بر خلاف روال و روش مرسوم نمونه‌های آمریکایی، سر صبر و حوصله قصه‌اش را می‌گوید. به اندازه لازم برای شخصیت‌پردازی کارکترهای پرشمارش وقت می‌گذارد و روابط موجود بین آدم‌ها را صد در صد بر اساس دنیای خاکستری انسان‌ها روایت می‌کند. دیالوگ نویسی برای انبوه شخصیت‌های مجموعه در بالاترین سطح ممکن به نتیجه رسیده چنانکه اگر لحظه‌ای حواستان پرت شود مطمئناً دیالوگ یا حرف مهمی را از دست داده‌اید.کلید موفقیت دانتون در همین کیفیت پنهان موجود در تک تک دیالوگ‌ها، نگاه‌ها و روابط و احساسات انسان‌هاست. سریالی که نه اکشن است، نه ستاره‌‌های آنچنانی دارد، نه جذابیت‌ های سکسی و خشونت هالیوودی و نه جلوه‌های ویژه شگفت‌انگیزی. هر چه هست دقت در به ثمر رساندن کیفیت و محتوا در تمامی دقایق سریال است. با این اوصاف بعید نیست بسیاری در همان قسمت‌های اول سریال حوصله‌شان سر برود و بی‌خیال ادامه‌اش بشوند.داستان سریال حکایت دوره‌ای حدوداً ۱۵ ساله از سال‌های ابتدایی قرن بیستم است. دورانی که جهان درحال تحول است، نه تنها در پی دستاوردهای علمی و سرعت گرفتن ظهور امکانات جدید در زندگی، که با تغییرات جدی سنت‌ها و اصولی که شاید قرن‌ها به عنوان اصول تغییرناپذیر زندگی جوامع آن دوران پذیرفته شده بودند. این تعارض بهترین فرصت ممکن برای روایت داستان‌های بعضاً پیش پا افتاده اما پر معنا از زندگی مردمان آن روزگار را به دست می‌دهد. بیشتر از این از داستان سریال چیزی نمی‌شود گفت چرا که داستان دیگری ندارد. ماجرا بر سر روزگار سپری شده‌ی خاندانی اشرافی در جنوب جزیره است. الباقی دیگر بسته به ذائقه‌ی شماست که حوصله و استطاعت پیگیری ۴۵ دقیقه دیالوگ‌های درجه یک در قالب فرهنگ آن دوره‌ی بریتانیا را داشته باشید یا خیر! که به نظر من همه‌ی این صبوری و دقت  با یک لحظه حضور مگی اسمیت در نقش کنتس گرانتام با آن دیالوگ‌های طنازانه و بازی درخشان پاداش می‌گیرد.دیدن دانتون ابی را به همه‌ی کسانی که از دیدن انبوه فیلم و سریال‌های حادثه محور و پر تعلیق و هیجان، سرسام و یا استرس گرفته اند پیشنهاد و حتی تجویز می‌کنم. برای ۴۵ دقیقه آن موبایل لعنتی را خاموش کنید، گروه‌های خاله زنک تلگرام و محتوای صد تا یه غازش را لفت بدهید، چند استکان چای بریزید و در کنار خانواده دانتون ابی ببینید.</description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 08:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت خوب است یا بد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-wghmvhtg2bwx</link>
                <description>به شنیدن این سوال عادت کرده‌ام! از راننده‌ی تاکسی فرودگاه امام در اولین دقایق بازگشت به ایران در هر سفر گرفته تا دوست و همکار و آشنا، تقریباً همگی دو سوال دارند:- اینجا بهتره یا اونجا؟- شما چرا برگشتی؟خوب یا بد یه بخشی از زندگی ما صرف جواب دادن به این دو سوال شده. سوالاتی که معمولاً مقدمه‌ای هم دارد : -  اینجا که دیگه جای زندگی نیست.- واقعاً‌ عجیبه که امکان زندگی در خارج را داشته باشی و برگردی ایران.مدت‌ها بود می‌خواستم در این باره مفصل بنویسم تا هرکس از دوست و آشنا و غریب چنین سوالاتی پرسید ارجاع بدهم به همین نوشته و دیگر تکرار مکررات نکنم. جدا از کسانی که با منظور و بی‌منظور این سوالات را می‌پرسند به گمانم برای آنها که بین ماندن و رفتن (چه اینجا و چه آنجا) مردد هستند هم مفید باشد.اگر به سوال اول بخواهم درست جواب بدهم باید گفت: این سوال از اساس سوال درستی نیست! یعنی چه که اینجا بهتر است یا آنجا؟! این سوال خودش انبوهی از سوالات را در جواب دارد: از چه لحاظ؟ برای چه آدم‌هایی؟ برای چه سن و سالی؟ برای کدام طبقه‌ی اجتماعی؟ برای کدام ریشه‌ی خانوادگی؟ برای کدام موقعیت اجتماعی و حرفه‌ای؟ برای چه مزاج و روحیه‌ای؟ برای کدام سطح از توانمندی اقتصادی؟ برای چه استعدادی؟ اگر پاپِی شوند که : کلاً! باید در جواب گفت : کلاً هیچ فرقی نمی‌کند! که معمولاً خواهند گفت: مگر میشود که هیچ فرقی نکند! آن‌وقت باید حالیش کنی که: باید اول سوالت را درست کنی!به طور کلی آدمیزاد در هرجای دنیا که روزگار بگذراند یک سری دغدغه‌های مشترک دارد. اول باید حداقل‌هایی برای زندگی‌اش فراهم کند. جایی و غذایی و رخت و لباسی. برای تامین ‌اینها شغل و حرفه‌ای لازم دارد یا خانواده‌ای که بدون نیاز به کارکردن آنها را برایش تامین‌کنند. دسته دوم که در همه جای دنیا تکلیفشان روشن است اما دسته اول طیف وسیعی را در بر می‌گیرد که آنها هم در کلیت شبیه به هم هستند. چند روز در هفته را باید روزانه حدود ۸ ساعت یا بیشتر کار کنند تا این نیازها را برطرف کنند و با دستاوردش اوقاتی را به دلخواه بگذرانند. ماحصل این کارکردن می‌تواند صرف گذراندن وقت در کنار خانواده و دوستان، تامین آنها و رفع مایحتاج زندگی باشد. اگر حالی و مالی هم بماند صرف تفریح و سفر و خوشگذرانی و در نهایت رسیدن به لذت‌های مادی و معنوی زندگی بشود. اینها کلیتش در هرجای دنیا که باشید ثابت است. پس فکر اینکه رفتن و ماندن و گذراندن در جایی دیگر معنایی متفاوت و کیفیت دیگری به زندگی می‌دهد از اساس اشتباه است. یکی از دلایل قاطع کسانی طرفدار نظریه «باید رفت» هستند این است که: بله! زندگی کلیتش همین است. اما زندگی داریم تا زندگی! زندگی آنجا کیفیت بالاتری دارد! منظور از آنجا کشورهای غربی اروپا، آمریکای شمالی و در نهایت استرالیاست. شخصاً کسی را ندیده‌ام که دوست داشته باشد مثلاً در شیلی الباقی عمر را بگذراند یا برای تحصیل و کار بلغارستان را انتخاب کند. جدا از تعریف کیفیت زندگی که هزاران سال است آدمیزاد درگیر و معطل به دست آمدن یک اتفاق نظر درباره‌ی آن است، این دوستان تجربه زندگی در آن جوامعی که کیفیت زندگی در آنجا را بالاتر می‌دانند را نداشته‌اند! یعنی یا شنیده‌اند، یا در فلان فیلم و سریال دیده‌اند یا در فیسبوک و اینستاگرام فلان نوه عمو و همسایه‌ی سابق به دست آورده‌اند یا از زبان راننده تاکسی شنیده‌اند و یا در بهترین حالت، بدون واسطه از شخصی که الان آنجا زندگی می‌کند به دست آورده‌اند. ایراد اول دقیقاً در همین جاست! زندگی چیزی است که باید انجامش داد. زندگی را نمی‌شود تعریف کرد. نمی‌شود خواند. نمی شود در استوری و لایو اینستاگرام پیدا کرد. فهمیدن زندگی - آن هم موضوع پیچیده‌ای به نام کیفیت زندگی - فقط نیازمند انجام دادن آن است. یعنی باید زندگی را زندگی کنی تا بفهمی کیفیت دارد یا نه! تازه اگر آنقدر خوش اقبال باشید که معیارها و فاکتورهای سنجش کیفیت زندگی‌تان را پیدا کرده باشید و آنها را بشناسید، وگرنه یک عمر بلاتکلیف این هستید که آیا چیزی که از زندگی می‌خواستید همین بود؟ و چه چیز بدتر از بلاتکلیفی آدم با خودش؟! پس تا خودتان در جایی زندگی نکرده‌اید، نظر چندان معتبری درباره کیفیت آن نمی‌توانید بدهید. کیفیت زندگی چیزی درونی است و کیست که از درونیات دیگری خبر داشته باشد؟!من امکان ماندن داشتم. مثل خیلی از هم نسلان و دوستان خودم. حتی زمانی با این نیت ایران را ترک کردم که برای همیشه در مملکت دیگری زندگی کنم. خانه‌ی پدری را در حد همین نوستالژی و یادش بخیر در ذهنم نگهدارم و آینده زندگی را در آن طرف دنیا بسازم. اکثر مهاجرت‌ها که با بهانه تحصیل آغاز می‌شود و البته خودش بهانه‌ای است برای ماندگاری بلند مدت در کشور‌های میزبان، بین سنین ۲۴ تا ۳۰ سال اتفاق می‌افتد. سن و سالی که هنوز در زندگی خانوادگی و حرفه‌ای ریشه نکرده‌ایم که پایبند کسی یا جایی باشیم. قدرت ریسک کردن بالاتر است و دلبستگی‌ها کمتر. من هم در همین دوره پایم به فرنگ باز شد. امکان تحصیل در مراکزی با صدها سال سابقه‌ی پرورش انسان‌های متخصص، دیدن و مقایسه و آموختن در مواجه با ملیت‌های مختلف و آشنایی با پیشرفت‌ها و دستاورد‌های تخصصی در هر زمینه‌ای فرصت بسیار با ارزشی است. فرصتی که برای هر کسی فراهم شود شایسته است بهترین استفاده از آن را بکند. نزدیک شدن به پایان دوره تحصیل برای آنهایی که به بهانه درس‌خواندن به غرب رفته‌اند دوره‌ای پر تنشی می‌شود. از معدود کسانی که با هدف یک دوره تحصیل از کشور خارج شده‌اند و با اتمام آن بلافاصله باز می‌گردند که بگذریم، این دوره شروع یک دوره کشمکش درونی و تلاش برای یافتن راهی برای ماندن در کشور میزبان است. اتفاقی که به طور معمول در مرز ۳۰ سالگی می‌افتد. از آنجایی که در کشورهای توسعه نیافته‌ای مانند مملکت ما، مهاجرت و در خارج زندگی‌کردن خودش دستاوردی حساب می‌شود، بازگشت از خارج هم مترادف ناتوانی و نتوانستن تعریف می‌شود که این خودش اول بدبختی است! اصل بر این است که هرکس بتواند می‌ماند و برنمی‌گردد! همین یک دلیل که اشاره شد مانع بزرگ روانی برای تصمیم‌گیری اکثریت قابل توجهی از مهاجرین به خارج از کشور است. ترس از ناتوان دیده‌شدن، استرس مواجه با دوستان و آشنایانی که در مملکت مانده‌اند و کار و زندگی خود را ادامه‌داده‌اند. متاسفانه از همین جا است که گروه قابل توجهی ماندن به هر قیمتی را به بازگشت ترجیح می‌دهند و امان از روزی که راه برگشتی برای خودت متصور نباشی. آنوقت خودت را قانع (بخوانید مجبور) می‌کنی که باید بمانی. هر چه باشد به مدد اینستاگرام و فیسبوک (حتی این اواخر لینکدین!) می‌شود تصویری موجه و مقبول از ظواهر زندگی در آنجا برای دوست و خانواده و همسایه در داخل ایران منعکس کرد. اما آنچه واقعیات درونی است می‌ماند برای خودت که چه بسا برای هیچ کسی بر ملا نمی‌کنی و باری ‌می‌شود برای به دوش کشیدن در تنهایی و مواجه با خود.آنچه به تجربه دیده‌ام، کسانی که این مرحله را بگذرانند دیگر شرایط چندان در اختیارشان نخواهد بود. اگر چند سال، ۴ یا ۵ سال، از زندگی‌تان در خارج بگذرد، به آنجا عادت می کنید، جدا از اینکه در ابتدا به نظرات خوب یا بد، زشت یا زیبا، دلفریب یا بی‌جاذبه جلوه کند. انسان عادت می کند و این عادت کردن زندگی را برایش ممکن. بنابراین بعد از۴ یا ۵ سال برگشت برایش سخت می‌شود. چون به آن جامعه به آن شرایط به آن فرهنگ به آن طرز رانندگی به آن آب و هوا به آن محیط عادت می کند، حتی خو می‌گیرد. از سوی دیگر روابط انسانی حول و حوش مکان شکل می گیرند، حتی در عصر اینترنت. وقتی در انگلیس هستید، روابطتان هم لاجرم در انگلیسی خواهد بود. دوستانتان هم. روابط کاری و شغلی‌تان هم. همه چیز و همه چیز. کندن از اینها هم سخت است. خصوصا برای کسانی که یک بار مهاجرت کرده‌اند و طعم رفتن و کندن را چشیده‌اند. سن و اقتضائات آن هم علیه برگشت به کشور کار میکند. باید این را هم به جد در نظر داشت. انگار که یک حد آستانه ای وجود دارد که از آن به بعد ماندن راحت‌تر و برگشتن سخت‌تر می‌شود. با مشاهدات من این حد آستانه حدود۵ سال است. کسانی که ۵ سال در انگلیس می مانند برگشتن واقعا برایشان خیلی سخت می‌شود. و هرچه از این بیشتر زمان بگذرد، سخت تر و سخت‌تر. همه چیز علیه برگشتن عمل می‌کند؛ سن، کار، روابط انسانی، کاهش قدرت ریسک پذیری، تحلیل رفتن توان ذهنی و جسمی و خلاصه همه چیز و همه چیز علیه برگشت به کشور خودت است. اینجا درست جایی است که بازی خطرناک ذهن آغاز می‌شود. بهانه گیری‌ها و انتقاد‌های کورکورانه به وضعیت داخلی مملکت. اینکه آزادی نیست، حجاب اجباری است، خفقان است، گرانی است، مردم در رنج و بدبختی زندگی می‌کنند، همیشه احتمال وقوع جنگ است و … اینها همه بهانه‌هایی است که هر چه بزرگ‌تر کنید و بیشتر به آن بپردازید، تلاشی است برای اقناع‌کردن خودتان که اگر مانده‌اید تصمیم درستی بوده! سوال اینجاست که اگر این دوستان توانایی به دست آوردن یک شغل مناسب و یا درآمد بالا و امکانات فراهم زندگی خوب به اضافه‌ی زندگی در کنار خانواده و فرصت دیدار دوستان و عزیزان خود را در داخل مملکت خودشان داشتند باز هم حجاب اجباری یا نبود آزادی بیان مانع بزرگی بر سر راه بازگشت آنها بود؟! آنها که تجربه زندگی در آنسوی مرزها را دارند گواهی خواهند داد که سطح استرس و فشار سیستماتیک زندگی حرفه‌ای و برنامه‌ریزی شده در آنجا قابل مقایسه با شرایط داخلی مملکت خودمان نیست. به دور از عقلانیت است که گروهی این همه فشار را به اضافه‌ی دشواری‌های زبان و برقرای ارتباط و عدم پذیرفته شدن در فرهنگ میزبان و همیشه اقلیت بودن و به چشم مهاجر دیده شدن و ده‌ها سختی دیگر را به جان بخرند تنها برای زندگی کردن در جایی که آزادی بیان وجود دارد و خطر جنگ نیست! این هموطنان کم کم شروع به فراهم آوردن شرایطی مشابه داخل برای خودشان در خارج می‌کنند. جمع‌های ایرانی، مهمانی‌های ایرانی، موسیقی و تفریحات ایرانی، غذا و رستوران‌های ایرانی، پیگیری صد در صد اخبار داخلی ایران، دیدن برنامه‌های‌ تلویزیون ایران، دروغگویی‌ها و دورویی‌های ایرانی، سو استفاده کردن و فریب دادن دولت میزبان آن هم به سبک ایرانی، برگزاری همه آیین‌های ملی و مذهبی به سبک ایرانی و …. آنچه از فرنگ برای این جماعت می‌ماند چند فروشگاه زنجیره‌ای و مرکز خرید و پیاده رو و پارک و مترو و ماشین و خانه قسطی و بطور خلاصه سخت افزار زندگی در آنجاست بی آنکه هیج دستاورد نرم‌افزاری نصیب‌شان شده باشد. اگر موی خود را بلوند می‌کنید و درخت کریسمس می‌گذارید و چشم کدوی هالووین را در می‌آورید ایرادی نیست اما آیا صادقانه و در خلوت خود دلتان برای یک چهارشنبه سوری در جمع خانواده و عزیزانتان در جایی که به آن تعلق دارید نمی‌‌لرزد؟! بدبختی آنجاست که آدمیزاد به خودش هم زیاد دروغ می‌گوید و متاسفانه زیاد هم باور می‌کند! دلیل دیگرم برای برگشتن، خانواده بود. بودن با خانواده، دیدنشان. در آغوش کشیدنشان. اینها چیزهایی نیست که از طریق  واتس‌اپ و فیس‌تایم ممکن باشد. چیزهایی که نمی‌توانی با تمام وجود حس کنی وقتی دوری. و مگه تموم عمر چندتا بهاره؟ ما که نصف راه را هم رفته‌ایم. نصفش مانده که آن هم لذت بخش ترین لحظاتش با مادر و پدر بودن است. این را نباید کوچک گرفت. در دنیا اقوام معدودی این را شوخی می گیرند و مهاجرت می کنند! باید خیلی مراقب بود. رفتن، نبودن است. ماندن لزوما بودن نیست ولی از نبودن بهتر است. رفتن تجربه نکردن پیر شدن پدر و مادر است. رفتن جدا شدن از ریشه هاست. ممکن است این شعار به نظر بیاید. اما حتی اگر شعار هم باشد شعاری است که واقعیت عینی را در خود دارد. البته وقتی نزدیک هستی ضرورت این امر را شاید درک نکنی. ولی وقتی دور می شوی، قلبت فشرده می شود. نبضت تند تند می‌زند و تنت از ندیدن عزیزانت بیمار می شود حتی اگر این را نفهمی و ندانی. این همان ریشه‌ای است که باعث شده است بسیاری نروند. یا اگر می روند برگردند. بعضی می گویند اگر جنگ شود چه؟ جواب من واضح است. اگر جنگ شود قطعا و یقینا من می خواهم در کنار مادر و پدرم باشم تا در آن سوی دنیا. این زندگی که خانواده ات را رها کنی و آسوده در آنسوی دنیا لم بدهی و احوال زندگی عزیزانت را از بی بی سی و اینترنشنال پیگیری کنی برای من واقعی نیست. یک تظاهر مسخره‌است برای کسانی که اعتماد به نفس مواجه با گرفتاری درونی خود را ندارند.اگر اوضاع مملکت خراب است، یعنی اوضاع من و شما و خانواده و دوست و آشناهای ما خراب است. اگر بنا به درست کردن باشد تا ما درست نشویم مفهوم مملکت هم درست نمی‌شود. اگر شهامت و البته آگاهی وجود داشت، کتمان این واقعیت بسیار سخت می‌شد که خانه‌ی واقعی جایی است که دلت آنجاست! جایی که به قول شاملو : “چراغت آنجا می‌سوزد!” به هر دلیلی مجبور یا وادار به مهاجرت شده باشی، حرفی نیست، اما اگر راه برگشت یا روی برگشت نداری،‌ به سرزمینی که تا مغز استخوان دلتنگ کیفیت زندگی در آنجا هستی نگو &quot;خراب شده!&quot;. به طور خلاصه اعتقاد دارم آدمیزاد هرجایی که برود دنیای خودش را با خود میبرد. محیط پیرامون اگر بتواند چیزی را عوض کند همان ظواهر است، درونیات جای دیگری ساخته می‌شود و از آنجایی که خوشحالی واقعی در درون آدم‌هاست، صرف زندگی در زیر آسمانی دیگری، برای آدم خوشحالی و خوشبختی نمی‌آورد. هم‌چنان تجربه زندگی و تحصیل در خارج از کشور را برای هر کسی که امکانش را دارد قویاً پیشنهاد می‌کنم. خصوصاً برای آموختن دانش و مهارت‌های حرفه‌ای و هر چه آموختنی دیگر است. نصیحت آخر به همه‌ی دوستانم در پایان این جور بحث‌ها این است که کیفیت زندگی را با کمیت‌ آن اشتباه نگیرید! کیفیت زندگی در درون شما ساخته می‌شود و توسط خودتان. آدمیزاد بالکل موجودی تنهاست. اول و آخرش خودت هستی و خودت و آنچه از درون به دنیای اطرافت نگاه می‌کنی. شوپنهاور تعبیر جالبی دارد از گرفتاری انسان‌ها، عقیده‌دارد تنهایی در واقع بودن با خود است و آنهایی که در مواجه با خود چیز در خوری برای عرضه به خود ندارند به هر کاری دست میزنند تا از این تنهایی و مواجهه بگریزند. حتی کم کم به خودشان دروغ می‌گویند تا با خودشان مواجه نشوند! مخلص کلام اینکه جای خوب برای زندگی جایی است که حال شما آنجا خوب باشد، درست تر بگویم جایی است که حال شما آنجا بهتر باشد! جایی که احساس تعلق وجود دارد. اگر به جایی که در آن زندگی می‌کنید احساس &quot;تعلق&quot; می‌‌کنید آنجا جای شماست، ولو قطب جنوب، ولو قعر جهنم. اما اگر احساس تعلق وجود نداشته باشد، آنچه می‌گویید و می‌کنید و می‌نمایید ، مُسَکن و سرپوشی‌ است بر رنج نهانی که می‌برید. مهاجرت نه خوب است نه بد!‌ حال بد و خوب ما است که مشخص می‌کند مهاجرت درست بوده یا غلط. از حال دلمان هم هیچ کس خبر ندارد الا خودمان. </description>
                <category>سیاوش میرخانی</category>
                <author>سیاوش میرخانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 08:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>